یا اینکه الان مامانت دلش برات تنگ شده
خیلی دلم گرفت آخه تازه داشت بهم خوش میگذشت و کیف میکردم اصلا دلم نمیخواست برگردم روستا
پیش خودم گفتم منکه اینجا همه کارهای خالم رو انجام میدم چرا باید من رو دک بکنه
بعد از کلی فکر کردن گفتم حتما میخواد شیطونی کنه و من اینجا مزاحمش هستم پس خودم پیش دستی کردم و حرفش رو کشیدم وسط
یه روز بعد از خوردن صبحونه گفتم خاله چجوری با حیدر دوس شدی
خالم که شوکه شده بود گفت به دوباره شروع کردی گفتم نه بخدا فقط میخوام بدونم چجوری با هم دوس شدین برام جالبه
خالم گفت من از دختری کلی خاطرخواه داشتم حیدر هم یکی از اونا بود ولی قسمت نشد بیاد خواستگاریم
بعدا توی سفر هامون از شهر به دهات توی مینی بوس هر بار یه جوری ابراز علاقه میکرد منم انقدر تشنه گذاشتمش تا دیوونه بشه
گفتم پس خودت کرم ریختی
خالم دستی به موهاش کشید و موهای بافته شده اش رو از دو طرف انداخت روی سینه اش و ادامه داد
تو نمیدونی چه لذتی داره دیوونه کردن مردها،
وقتی میتونی با یه لبخند دل یه مرد رو با اون هیبت ببری احساس قدرت میکنی
دفعه اول که حیدر هی چشم و ابرو اومد توی ماشین من فهمیدم اوضاع از چه قراره اما جلوی عمو دلیر و باقی مسافر ها خیلی جرأت نمیکرد کاری بکنه
اما من دلم میخواست پاشو فراتر بزاره و جرأت پیدا کنه به همین خاطر یه روز که داشتیم از دهات بر میگشتیم وقتی منتظر بود که همه مسافر ها سوار بشن من پیاده شدم و گفتم حیدر خان میشه چمدونم رو از بالای ماشین بیاری پایین تا ببینم یه چیزی جا نذاشته باشم
حیدر هم یه چشم بلند گفت و پرید پایین و از نرده ماشین رفت بالا و چمدونم رو در آورد خواست بده پایین که من گفتم نیازی نیست همونجا بازش کن ببین یه پلاستیک سیاه داخلش هست یا نه
حیدر تا چمدون رو باز کرد چشم هاش چهارتا شد یه لحظه موند بعد نگاه کرد به من
منم یه چشمک بهش زدم و سوار مینی بوس شدم
از خالم پرسیدم مگه چی دید توی چمدون
خالم با یه خنده فاتحانه گفت شورت و سوتین هام رو گذاشته بودم رو که وقتی باز کرد اون رو ببینه
گفتم خاله شما زنها عجب موجوداتی هستین
بعدش چی شد
خالم گفت هیچی دیگه از اون به بعد دیگه حیدر جرأت پیدا کرد و به بهونه های الکی میومد سمت صندلی ما و زمان سوار شدن خودش رو میمالید بهم
پرسیدم جلوی عمو دلیر
خالم گفت آره دیگه همه لذتش به همینه
گفتم نترسیدی گفت چرا ولی خیلی هیجان داره خوشم میاد
گفتم خب چی شد که اینقدر جلو رفتین
گفت هیچی بابا حیدر فکر میکرد فقط میتونه منو گاهی دستمالی کنه اما من دلم بیشتر میخواست
یه بار که خودم تنها اومدم روستا
توی مسیر همه مسافرا پیاده شدن از علی آباد تا روستای ما توی مینی بوس تنها شدیم منم رفتم نزدیک صندلی راننده نشستم تا راحت تر صحبت کنیم
خالم رسما داشت برام داستان سکسی تعریف میکرد منم حسابی راست کرده بودم
میگفت زمستون بوده و جاده خیلی خلوت، خودش سر صحبت رو باز کرده و حیدر هم ادامه اش رو گرفته رفته جلو اما جرأت نداشته خیلی پیش بره تا اینکه خالم حوصلش سر رفته و خودش دست به کار شده و گفته
حیدر خان شما همش توی جاده ای کی وقت میکنی این همه بچه درست کردی
حیدر هم گفته خیلی وقت نمیخواد شب که واسه خواب میرم خونه بالاخره یه فرصتی پیش میاد و خلوت میکنیم
خالم هم گفته دقیقا مثل الان که خلوت کردیم
حیدر دست و پاش رو گم میکنه و میگه آره دیگه
خالم گفت اینجا دیگه صبرم تموم شد آخه آدم انقدر شل نمیشه که
خالم گفت رفتم نزدیکتر شدم و گفتم تا نرسیدیم به روستا میشه به منم نشون بدی چجوری خلوت میکنی
حیدر یه لحظه فرمون از دستش در میره و دوباره جمع میکنه و میپرسه جدی میگی لیلا خانم
خالم هم میگه آره دیگه خیلی دلم میخواد بدونم چجوری با زنت خلوت میکنی
بعد حیدر پیچیده توی یه جاده فرعی و پرده های مینی بوس رو کشیده و ترتیب خالم رو داده
من با چشم ها و دهان باز داشتم خالم رو نگاه میکردم و صحنه رو تصور میکردم که خالم گفت خب بسه دیگه پاشو برو رد کارت
گفتم همین
گفت پس چی میخوای مو به مو برات تعریف کنم
گفتم آره دیگه خاله تو که تا اینجاش رو گفتی بقیه اش رو هم میگفتی
خالم گفت چه میدونم یادم نیست انقدر استرس داشتم که یادم رفته بعدشم تو که خودت یه بار دیدی منو حیدر چجوری سکس کردیم
گفتم آره دیدم ولی از زبون خودت شنیدن یه چیز دیگس
خالم اما دیگه ادامه نداد و گفت اگه بچه خوبی باشی چند روز دیگه میاد اینجا و خودم برات تعریف میکنم
گفتم جدی میگی میخواد بیاد اینجا خالم گفت آره
گفتم پس لزومی نداره برام تعریف کنی خودم میبینم
خالم داد زد و گفت چی حالت خوبه
من دارم عصری میبرمت سر میدون سوارت کنم بری روستا
یخ کردم اصلا انتظار نداشتم چنین حرفی بزنه
با التماس گفتم چرا خاله بخدا اونجا اذیت میشم
اینجا بهم خوش میگذره تازه دارم احساس میکنم پدر مادر دارم تورو خدا من رو نفرست دهات
خالم سریع منقلب شد و اشک تمساح من رو باور کرد و گفت چی بگم خاله جون آخه اینجوری نمیشه که
گفتم خاله نگران هیچی نباش من دهنم قرصه و اصلا کاری به کارت ندارم راحت باش هر کاری دلت میخواد انجام بده فقط بذار من بمونم
خالم گفت باشه به شرطی که قول بدی عین بچه آدم هرچی گفتم گوش کنی و اصلا فضولی نکنی
گفتم حله هرچی بگی میگم چشم
خدارو شکر به خیر گذشت و خالم بیخیال شد
طبق معمول یه روز از خواب بیدار شدیم و بعد از خرید نان و شیر، صبحانه رو زدیم و خالم دوتا لقمه بیشتر نزد و گفت من میرم خونه شمسی خانم
زود برمیگردم گفتم شمسی خانم کیه
خالم در حالی که داشت سریع چادر رنگیش رو می انداخت سرش گفت آرایشگر محله و رفت بیرون
بعد از صبحانه سریع رفتم سراغ کمد لباس های خالم و همه شرت ها و سوتین هاش رو بررسی کردم و زیر لباس هاش یه مایو آبی رنگ یه تیکه بود خوشم اومد ازش لباسم رو دراوردم
مایو رو پوشیدم و رفتم جلوی آینه خیلی خوشگل شده بودم کیرم راست شده بود و از کنار مایو انداختمش بیرون تا راحت باشم بعد کونم رو توی آینه نگاه کردم گرد و تپل بود و داشت مایو رو پاره میکرد ناخوداگاه دستم رو بردم سمت سوراخم و کمی با کونم بازی کردم حس خیلی خوبی داشتم و دلم میخواست الان در باز بشه و عمو دلیر بیاد داخل و من رو توی این لباس ببینه
از شدت شهوت زیاد نتونستم دیگه طاقت بیارم
یه جق مشتی زدم
با صدای بسته شدن در متوجه اومدن خالم شدم
با اینکه همه جا رو مرتب کرده بودم اما باز دلشوره داشتم
خالم از در اومد دیدم به به چقدر خوشگل شده بود
موهاش رو شرابی کرده بود و مدل گوگوشی زده بود ناخن هاش رو لاک زده بود و صورتش رو مثل عروس آرایش کرده بود
تا من رو دید گفت سعید ببین خوشگل شدم
گفتم چه کردی خاله خیلی خوب شدی انگار عروس شدی وای که دلم غش رفت
خالم رفت جلوی آینه و کمی موهاش رو دست کشید و گفت جدی میگی
گفتم آره بخدا مثل ماه شدی
خالم داشت با ذوق جلوی آینه دلبری میکرد و یه آهنگی رو زیر لب میخوند
گفتم ها خاله چیه خیلی کیفوری
گفت معلومه که کیفورم ،عشقم قرار بیاد اینجا
گفتم کی حیدر
خالم از جلوی آینه اومد سمت من و گفت اره داد نزن حیدر قرار بیاد
الانا پیداش میشه تو برو بیرون سر کوچه چرخ بزن تا بیاد و بره
گفتم نمیشه من بمونم
گفت نه نه نه اصلا بدو برو سر کوچه ببینم
یه جوری بهم گفت که اصلا مجال پیدا نکردم بیشتر اصرار کنم
با لب و لوچه آویزون زدم بیرون
تقریبا بار اول بود که میخواستم بیرون از خونه خالم وقت بگذرونم
یه نگاه به محله کردم بچه های زیادی در حال بازی کردن بودن
انتهای کوچه یه زمین بزرگ خاکی بود که جوونا داشتن فوتبال بازی میکردن و بیشتر فضای خالی رو اونها گرفته بودن گوشه زمین خالی هم چند نفر داشتن تیله بازی میکردن و کارت بازی
یه عده هم با دوچرخه هاشون دور میزدن
از اول هم از فوتبال خوشم نمیومد و رفتم پیش بچه هایی که داشتن تیله بازی میکردن
اول یه کم نگاه کردم و چیزی نگفتم بعد کم کم باهاشون دوست شدم
گرم بازی بودم اما حواسم پیش خالم و حیدر بود
همش دلم میخواست برم یه سر و گوشی آب بدم ببینم چه خبره
آروم از بچه ها جدا شدم و اومدم به سمت خونه خالم
با توجه به مدت زمانی که گذشته بود دیگه خیالم راحت بود که حیدر اومده و الان روی خالم داره تلمبه میزنه
رسیدم جلوی در خونه لای در باز بود آروم رفتم داخل از توی حیاط نگاه کردم دیدم خبری نیست و صدایی نمیاد آروم در هال رو باز کردم و رفتم داخل
پاورچین پاورچین نزدیک اتاق خواب خالم شدم و یه نگاه انداختم دیدم خالم یه شرت و سوتین بنفش پوشیده و ایستاده جلوی آینه
یه لحظه نگاهش افتاد به سمت در و من رو دید
گفت تو اینجا چیکار میکنی
مگه نگفتم نیا
برو بیرون پسره روانی
دستپاچه شدم و گفتم اومدم آب بخورم
همون لحظه صدای بسته شدن در حیاط اومد و خالم با نگرانی گفت خاک تو سرم حیدر اومد سریع برو توی آشپز خونه وقتی ما رفتیم توی اتاق برو بیرون
من اما بعد از شنیدن صدای حیدر که داشت آهنگ لیلا در وا کن مایوم رو میخوند دیگه فرصت نکردم برم توی آشپزخونه و رفتم توی جای رختخواب ها که مثل کمد دیواری بود با این تفاوت که به جای در یه پرده توری سفید رنگ داشت
خالم به سمت هال دوید و گفت خوش اومدی عزیزم
که صداش قطع شد چند ثانیه بعد حیدر که خالم رو بغل کرده بود و داشت لباش رو میخورد وارد اتاق شد و با شدت خالم رو روی تخت خوابوند
تخت دقیقا جلوی دید من بود و داشتم صورت خالم و پشت حیدر رو میدیدم
حیدر بدون هیچ حرفی داشت تمام صورت و گردن خالم رو میخورد و لیس میزد
وقتی رسید به سینه های گنده و سفید خالم یه آهی کشید و مشغول شد
خالم از فرصت استفاده کرد و سرش رو کمی بالا آورد و به سمت من اشاره کرد و با دستش بهم میگفت برو بیرون
من اما جام خیلی خوب بود و قصد بیرون رفتن نداشتم
حیدر چندتا گاز از سینه های خالم گرفت و رفت پایین سمت کس خالم
دیگه حیدر به زبون اومد و گفت وای خدا تو یه فرشته ای
چه بدنی داری لاکردار آدم مست میشه
شرت خالم رو کشید بیرون از پاهاش و گفت وای چه کسی داری لعنتی
حیدر صورتش رو رسوند به کس خالم بعد صدای بو کشیدنش تمام اتاق رو پر کرد و گفت جوووون چه بویی میده این کس انگار تا حالا کسی بهش دست نزده ببین چقدر خوشگل و سفیده انگار از بهشت اومده
حیدر رفت سراغ پاهای خالم و از انگشتاش شروع کرد به خوردن
حیدر از پاهای خالم گذشت و رسید به کسش و اول آروم بوس میکرد و خالم کمی خودش رو جمع کرد بعد اینکه زبونش رو کشید وسط چاک کس خالم
خالم نیم خیز شد و با دست هاش سعی میکرد که مانع از ادامه دادن حیدر بشه
حیدر اما پاهای خالم رو گرفت و کشید لبه تخت و خودش نشست روی زمین اینجوری کمی از کس خالم معلوم شد و راحت تر میتونست براش بخوره
دوباره حیدر زبونش رو کشید روی کس خالم و سرش رو آورد بالا تا ری اکشن خالم رو ببینه
وقتی بی تابی خالم رو دید خنده ای کرد و گفت جوون لیلا تو چقدر حشری هستی یاد اون روزای اول آشنایی افتادم که توی مینی بوس با قاسم کردیمت
حیف که امروز نتونست بیاد وگرنه دوتایی پارت میکردیم
با شنیدن اسم قاسم خالم به سرفه افتاد
حیدر حرفش رو قطع کرد و گفت چی شد عزیزم
خالم سینه اش رو صاف کرد و گفت هیچی چیزی نشد
حیدر اما دوباره ادامه داد و گفت آره داشتم میگفتم قاسم بنده خدا دیشب زنش دردش گرفت و بردنش بیمارستان اتفاقا خیلی دلش میخواست بیاد
قسمتش نشد
خالم دوباره به سرفه افتاد و حرف های حیدر رو قطع کرد
حیدر گفت میخوای برات آب بیارم
خالم گفت نه ول کن چقدر حرف میزنی
حیدر گفت ای به چشم
اینبار کل صورتش رو چسبوند به کس خالم و با ولع داشت کس لیسی میکرد
خالم با دست هاش سعی میکرد جلوی حیدر رو بگیره
اما حیدر کوتاه بیا نبود
خالم داشت میپیچید به خودش از لذت
حیدر انقدر لیس زد تا خالم ارضا شد
حیدر با یه هیبت و پرستیژ خاص که انگار شیر شکار کرده از روی زمین بلند شد و شلوارش رو کشید پایین و کیرش رو انداخت بیرون
اومد سمت بالای تخت و خالم رو کشید لبه تخت بعد کیرش رو گذاشت روی صورت خالم
تقریبا همه صورت خالم پوشیده شد و دیگه اون چهره زیباش و اون آرایش جذابش معلوم نبود
حیدر کیرش رو از انتها گرفته بود و میمالید روی صورت خالم
خالم با چشم های بسته گفت کیر میخوام حیدر
حیدر هم گفت چشم عزیزم
خالم گفت صد بار نگفتم اینجوری حرف نزن
یه کم خشن باش یه کم دستور بده فحش بده
من اونجوری دوست دارم
حیدر گفت آخه من دلم نمیاد لیلا جون
اون قاسم مادر قحبه بلده اونجوری حرف بزنه
دفعه دیگه میارمش تا حالت رو جا بیاره
خالم چیزی نگفت و دهنش رو باز کرد و زبونش رو آورد بیرون و کیر حیدر رو لیس زد اما خیلی انگار میل نداشت و حیدر هم متوجه شد و بی خیال ساک زدن شدو گفت لیلا سگی بخواب روی تخت
خالم برگشت و داگی روی تخت کونش رو داد بالا و حیدر کیرش رو فرو کرد توی کس خالم
اول خیلی اذیت شد و با دستش مانع از فرو رفتن همه کیر حیدر توی کسش می شد اما بعد از چند تا تلمبه حیدر با قدرت تمام ضربه زد و کیرش رو تا انتها فرو کرد توی کس خالم و صدای خالم بلند شد چنان جیغی میزد که گوشم کر شد
حیدر که انگار یه حیوون وحشی شده بود با حرص کیرش رو فرو میکرد و میکشید بیرون
با دیدن این صحنه شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو گرفتم توی دستم و شروع کردم به مالیدن
دلم میخواست حیدر زودتر کارش تموم بشه و نوبت من بشه با خودم عهد کردم بعد از رفتن حیدر هرجور شده خالم رو بکنم
یه بار دیگه خالم ارضا شد و بدنش به لرزه افتاد و دیگه نتونست ادامه بده و خوابید روی تخت و کونش موند روی هوا
حیدر با دیدن کون خالم به وجد اومد و صورتش رو چسبوند به کون خالم
بار اول بود که کون و کپل خالم رو به این وضوح میدیدم واقعا زیبا بود ولی کله کچل حیدر نمیذاشت خوب نگاهش کنم
حیدر حسابی کون خالم رو خورد و خوابید روی خالم و کیرش رو کرد توی کسش
دیگه هیچ صدایی از خالم در نمیومد فقط بعد از هر فشار حیدر یه صدای خفه هن از خالم در میومد
حیدر سرعتش رو زیاد کرد و لحظه آخر کیرش رو کشید بیرون همه آبش رو ریخت کف دستش
از اتاق رفت بیرون و صدای باز شدن شیر آب آشپز خونه اومد بعد از چند ثانیه اومد داخل و لباسش رو پوشید و از خالم که مثل یه جنازه افتاده بود خداحافظی کرد رفت
با شنیدن بسته شدن در حیاط منم از پشت پرده اومدم بیرون و رفتم نزدیک تخت یه لحظه سرم گیج رفت
خودم رو رسوندم به تخت و کون خالم رو که داشت رخ نمایی میکرد رو دیدم و از نزدیک زیارت کردم
دستم رو کشیدم روی کون سفیدش و انگشتم رو زدم به سوراخ قرمز کونش
خیلی دلم میخواست کونش رو انگشت کنم اما میترسیدم بلند بشه و کلا نزاره کاری بکنم
سوراخ کونش هنوز خیس بود آروم انگشتم رو گذاشتم دمه سوراخش و کاری هایی که عمو دلیر با کونم کرده بود رو روی خالم پیاده کردم
چند دقیقه گذشت و بیشتر جرأت پیدا کردم
خالم صورتش روی تخت بود و با یه صدای خسته گفت
من تا حالا نذاشتم کسی به کونم دست بزنه حالا تو اومدی داری برای کونم نقشه میکشید نیم وجبی
اول ترسیدم ولی از لحنش پیدا بود که نمیخواد منو بی نصیب بزاره
گفتم خاله خیلی کونت خوشگله آخه میشه فقط سرش رو فرو کنم
همون لحظه برگشت و اومد سمت کیرم و کیر کوچیکم رو گرفت توی دستش و بعد کرد توی دهنش
وای خدا مثل رویا بود برام خالم داشت کیرم رو میخورد
بعد گفت چه کیر خوشگلی داری مثل خیار قلمی میمونه
آروم بکن توی کونم اگه درد نداشت میزارم بکنی
خالم رفت روی تخت و یه وری خوابید منم کنارش خوابیدم و کیرم رو گذاشتم دمه سوراخ کونش و خیلی اروم هل دادم رفت داخل
راحت تر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم
حتی برای خالم هم جای تعجب داشت
نمیدونستم چیکار کنم
خالم خودش کونش رو عقب و جلو میکرد و گاهی بیشتر فشار میداد کیرم تا انتها وارد کون خالم میشد
دیگه خودم کار رو دست گرفتم و شروع کردم تلمبه زدن اما با سرعتی که کون خالم اذیت نشه
واقعا روی ابر ها بودم نمیدونستم چجوری به این مقام رسیدم که دارم خالم رو از کون میکنم
تمام بدنم میلرزید و از شدت شهوت آب از دهنم سرازیر شده بود و دیگه داشتم ارضا میشدم و با چندتا تلمبه آبم رو خالی کردم توی کون خالم
بعد از اولین پاشش خالم گفت اوف سوختم منم از پشت خالم رو بغل کردم کنارش دراز کشیدم
به قدری نفس نفس میزدم که داشتم از کمبود اکسیژن خفه میشدم و هر چند ثانیه یک بار یه نفس عمیق میکشیدم خالم با شنیدن صدای نفس کشیدنم گفت خب حالا خفه نشی چته
کمی که آروم شدم گفتم نمیدونی که خاله چقدر حال داد واقعا ازت ممنونم که اجازه دادی تا ابد نوکرتم خاله جون
خالم خندید و گفت قابلت رو نداشت کیر کوچولو
ده دقیقه بعد توی حمام بودیم و داشتیم خودمون رو میشستم خالم گفت تا حالا از کون نداده بودم به منم حال داد اگه میدونستم انقدر خوبه تا حالا انقدر مقاومت نمیکردم
صد بار تا حالا حیدر خواسته از پشت بکنه من نذاشتم
گفتم خاله اون کیری که حیدر داره بعید میدونم بتونی تحمل کنی خیلی درد داره بیهوش میشی
خالم گفت تو از کجا میدونی
یه لحظه هول شدم و گفتم نمیدونم ولی خب معلومه دیگه
خالم با نگاه عاقل اندر سفیه خنده ای کرد و گفت میدونی خوب هم میدونی
یه لحظه ترس همه وجودم رو گرفت و به لکنت افتادم گفتم نه بخدا نمیدونم
خالم گفت پسر جون فکر میکنی چرا دلیر به من دست نمیزنه
با شنیدن اسم دلیر فهمیدم که خالم از همه چی خبر داره
گفتم ن نم نمیدونم
خالم گفت دلیر بچه بازه و به زنها هیچ علاقه ای نداره
بعد اومده کلی به من التماس و خواهش کرده که تورو بیاریم شهر ،منم هزار جور ازش امتیاز گرفتم تا راضی شدم
بعد انتظار داری باور کنم که تو رو آورده بهت درس بده
چند ثانیه بی تحرک زیر دوش موندم و برگشتم و پشتم رو کردم به خالم و گفتم حق با توئه راست میگی عمو دلیر من رو میکنه
بعد حولم رو برداشتم و رفتم بیرون
نفهمیدم خالم کی اومد بیرون و نهار رو درست کرد و سفره رو انداخت و عمو دلیر اومد از مدرسه
یهو صدام کردن و رفتم سر سفره
خیلی از خالم خجالت میکشیدم اما اون خیلی عادی نشون میداد و مثل همیشه بود
عمو دلیر ظهر ها بعد از نهار میخوابید و من و خالم اگه کاری داشت با هم انجام میدادیم اگر همکاری نبود استراحت می کردیم
بعد از بیدار شدن عمو دلیر کمی درس بهم یاد میداد و باهام کار میکرد
معمولا زنها بعد از ظهر ها جلوی خونه ه یکی جمع میشدن و یه ساعتی با هم حرف می زد و به قول خودشون تبادل اطلاعات میکردن
خالم بیرون بود اما عمو دلیر نمیتونست کاری بکنه به این علت که خالم کاراش معلوم نبود و یهو میومد و دوباره می رفت
و فقط زمانی که میرفت روضه میشد کاری کرد
عمو دلیر بعد از بیرون رفتن خالم رفت توی حیاط و منو صدا کرد و گفت بیا بریم زیر زمین رو کمی مرتب کنیم
دنبالش رفتم و چراغ رو روشن کرد و منو برد پشت یه یخچال قدیمی و دست گذاشت روی شونه هام و گفت بشین
بعد کیرش رو در آورد و گفت بخور
حقیقتا اصلا حس نداشتم نمیخواستم این کار رو بکنم
گفتم عمو یهو خاله میاد
گفت حواسم هست تا بیاد صداش میاد بعد میره داخل وقتی ببینه ما نیستیم میاد اینجا دنبالمون
ما تا اون موقع وقت داریم
به ناچار کیرش رو کردم توی دهنم و براش ساک زدم خیلی وارد نبودم ولی خب عمو دلیر راضی بود
بعد منو بلند کرد و شلوارم رو کشید پایین و کیرش رو گذاشت دمه سوراخم و فشار داد توی کونم
داد بلندی زدم و خودم رو کشیدم جلو
عمو دلیر خودش رو بهم چسبوند و من رو بین خودش و دیوار پرس کرد و با یه دستش دهنم رو گرفت و دوباره کیرش رو فرو کرد توی کونم
خیلی درد داشت و گریم گرفت اصلا انتظار نداشتم باهام اینجوری برخورد بکنه
همیشه خیلی اروم و با حوصله رفتار میکرد
همیشه اول کونم رو چرب میکرد بعد انگشتم میکرد سوراخم که باز میشد اون موقع کیرش رو میکرد توی کونم
کیرش رو کشید بیرون و تف زد و دوباره فرو کرد توی کونم با گریه گفتم عمو چرا اینجوری میکنی
یه سیلی محکم زد توی کونم و گفت ساکت شو کونی خفه خون بگیر تا همینجا نکشتمت
خیلی ترسیدم تا حالا عمو دلیر رو اینجوری ندیده بودم
داشتم از ترس میمردم و ساکت شدم
عمو به طرز وحشیانه ای توی کونم عقب جلو میکرد و من حتی جرأت نداشتم آخ بگم با دست خودم دهنم رو گرفته بودم تا صدام در نیاد
عمو دلیر گفت ها چی شد دیگه صدات در نیومد ترسیدی آره
جیک بزنی کشتمت بچه کونی
بعد کیرش رو از توی کونم کشید بیرون یه نفس راحت کشیدم و گفتم عمو توروخدا آروم تر چرا اینجوری میکنی
عمو منو برگردوند و گفت بشین مادر جنده کیرم رو بخور
از ترس نشستم و کیرش رو کردم توی دهنم
با دو دستش سرم رو گرفت و کیرش رو فرو میکرد توی حلقم داشتم خفه میشدم خواستم سرم رو ببرم عقب اما محکم نگه داشته بود و نمیذاشت تکون بخورم
قشنگ کیرش توی حلقم بود داشتم میمردم با دستم زدم روی دستش تا ولم کنه
ترسید خفه بشم کیرش رو کشید بیرون
بی اختیار سرفه کردم و نفس گرفتم تا خفه نشم همش عوق میزدم هنوز میزون نشده بودم که دوباره کیرش رو کرد توی حلقم و با سرعت تلمبه زد و همه آبش رو ریخت ته حلقم و کیرش رو کشید بیرون و ولم کرد
اشکام بند نمیومد از طرفی عوق میزدم و سرفه میکردم به معنی واقعیه کلمه دهنم رو گایید
بعد که حالم جا اومد اومد سمتم و بلندم کرد و نوازشم کرد و ازم دلجویی کرد و گفت به دل نگیری ها عزیزم اینم یه نوع سکس هست که باهام تجربه کردی فقط از قبل چیزی بهت نگفتم که ترسیدم مخالفت کنی هر از چندگاهی اینجوری هم حال میده همیشه که نمیشه شعبون ،یه بارم میشه رمضون
الانم خودت رو جمع کن انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده برو بالا آماده شو میخوام ببرمت بیرون برات کفش بخرم بدو پسر خوب
توی بهت بودم اصلا نمیتونستم هضم کنم باورم نمیشد چنین بلایی سرم آورده دلم میخواست بکشمش
رفتم بالا و لباس پوشیدم و تا بازار هیچ حرفی رد و بدل نشد اما بعد خوردن فالوده و کمی شوخی از طرف عمو دلیر کمی نرم شدم و انگار که همچی رو فراموش کردم
از کفش فروشی برام یه کفش چینی خرید و با شادی و شعف پوشیدم و برگشتیم خونه
اون شب گذشت و فردا که بیدار شدم خالم گفت مبارکه برات کفش خریده
متوجه طعنه خالم شدم و چیزی نگفتم
خالم ادامه داد و گفت فکر کنم خیلی خاطرت عزیز بوده که برات بریز و بپاش کرده
کلافه شدم و گفتم ول کن خاله اذیت نکن
خالم خندید و گفت چیزی نگفتم که
داشت گریم میگرفت و گفتم به حیدر جونت و قاسم جونت بگو برای تو هم کفش بخرن
خالم یهو جا خورد و خودش رو جمع کرد
گفت نترس اونا خرید هاشون رو کردن برام
گفتم خدارو شکر ولی تو قاسم رو نگفته بودی که کی هست
خالم گفت رفیق الدنگ اون حیدر
یه آدم زبون باز و پدر سوخته
حالا اونم میخواد بیاد اینجا اما نمیزارم دیگه این سری توی خونه بمونی
سریع تغییر موضع دادم و گفتم جونه خاله بزار بمونم ببینم این کیه و چجوری میخواد باهات سکس کنه
خالم گفت نه اون خیلی فحش میده خوب نیست تو باشی
گفتم اشکال نداره فقط نگاه میکنم گوش هام رو میگیرم
خالم خندید و گفت اگه بدونی این قاسم کیه اینجوری نمیگی
گفتم مگه کیه
گفت هیچی ولش کن
گفتم بگو خب
گفت این قاسم همونیه که باعث شد بابات مامانت رو طلاق بده و از آبادی بزاره بره
گفتم چجوری
خالم گفت من اون موقع ها سنم کم بود درست متوجه نشدم ولی بابات و قاسم یه سال شریک میشن و یه کارگاه چوب بری میزنن
نزدیک آبادی یه چند ماهی میگذره کارشون خوب گرفته بوده
چوب ها که جمع میشده بابات بار میزده میبرده شهر تا بفروشه
حالا نمیدونم مامانت رفته اونجا با قاسم ریختن رو هم یا قاسم مخه مامانت رو زده
خلاصه با هم رفیق شده بودن
وقتایی که بابات میرفت شهر مامانت میرفت کارگاه پیش قاسم و دل میدادن و قلوه میگرفتن
نگو توی همین رفت و آمد ها عاشق هم شدن و با هم تصمیم میگیرن فرار کنن
اما لحظه آخر قاسم میره پیش بابات و همه چیز رو تعریف میکنه
بعد بابات یه شبه ول کرد و رفت و دیگه خبری نشد ازش
توی آبادی هم پیچید داستان چیه اون موقع مامانت رو حامله بود وقتی بدنیا اومدی همه فکر میکردن تو تخم بابات نیستی و حرومزاده ای تا چند وقت اوضاع خیلی بد بود و آقاجون نمیتونست توی آبادی سرش رو بالا بگیره و خونه نشین شد
بعد از چند وقت آقاجون رفت با عنایت خان صحبت کرد و خواهش تمنا کرد تا بیاد مامانت رو بگیره تا حرف و حدیث ها تموم بشه
اونم با اکراه قبول کرد اما شرط گذاشت که تورو نمیخواد
بعد که تو بزرگ شدی همه دیدن چقدر شبیه بابات هستی دیگه باور کردن که تو حلال زاده ای
با شنیدن این حرف آخر خالم کمی حالم بهتر شد ولی در کل شک بزرگی بهم وارد شد
به خالم گفتم پس واجب شد عشق قدیم مامانم رو ببینم از نزدیک
خالم گفت الکی داستان نباف قرار نیست ببینیش
گفتم منکه میبینمش ولی حالا یه سوال چجوری با قاسم ریختی رو هم
خالم گفت داستان قاسم طولانیه ولی اگه بخوام خلاصه اش کنم اینجوری شد که بعد از اینکه با حیدر دوست شدم نگو این دوتا باهم رفیق صمیمی هستن و همه چی رو واسه هم تعریف میکنن
حیدر میره به قاسم میگه بگو امروز کی رو تو مینی بوس زدم زمین اونم میپرسه کی رو
حیدر هم میگه همونی که یه عمر توو کفش بودیم و اون باور نمیکنه
حیدر احمق هم یه بار قاسم رو توی عقب مینی بوس قایم کرده تا خودش از نزدیک ببینه و باور کنه
همون روز حیدر پیچید توی جاده خاکی داشتیم باهم لب بازی میکردیم که یهو قاسم اومد بیرون بعد گفت یا منم بازی یا کیر توی بازی میرم لو میدم
منم اول قبول نمیکردم بعد انقدر حیدر اصرار کرد تا قبول کردم از ترس آبروم باهاش سکس کردم
پرسیدم سه تایی؟
خالم گفت نه تک تک
ولی بعدا گولم زدن و سه تایی سکس کردیم
گفتم همون که حیدر داشت روی تخت تعریف میکرد
خالم گفت آره
گفتم خاله کی بیشتر از همه بهت حال داده تا حالا
خندید و گفت تو
خندیدم گفتم نه جدی میگم
گفت چمیدونم من انقدر حشری میشم که اصلا نمیفهمم ولی خب قاسم عوضی از همه بهتر بلده
پرسیدم چرا اینقدر حشری هستی
خالم گفت اگه سکس روتین داشتم اینجوری نمیشدم
این دلیر بی عرضه اصلا هیچی حالیش نیست
گفتم که مگه میشه یعنی اصلا تا حالا سکس نکردین
گفت چند ساله بهم دست نزده
اون نکبت فقط کون پسر دوست داره
اصلا از زنها خوشش نمیاد
توی همین چند وقته چند بار با هم سکس کردین
کمی خجالت کشیدم و گفتم یه بار
خالم گفت دروغ نگو فقط 5 بار منو فرستاده روضه به زور تا کون تو بزاره بعد میگی یه بار؟
چیزی نگفتم و خالم با خنده گفت ولی خب تو هم تلافی کردی کون زنش گذاشتی
با این حرف های خالم حشری شدم و دلم خواست تا یه بار دیگه اون کون رویایی اش رو فتح کنم
گفتم پس خاله میزاری دوباره ازش انتقام بگیرم
خالم گفت خیلی دلم میخواد باهات سکس کنم اما اگه بهم دست بزنی حشری میشم و تو نمیتونی ارضا کنی
گفتم اصلا نگران نباش خاله جون خودم درستش میکنم
خالم گفت زحمت نکش کار تو نیست
فردا قاسم بیاد احتمالا،دوباره برو همونجا قایم شو وقتی رفت اون موقع اجازه داری بیایی کونم بزاری
اونم به این خاطر که تازه داره خوشم میاد از کون دادن
گفتم یعنی تا حالا از کون نداده بودی
گفت چرا وقتی دختر بودم چند باری توی باغ به دوست پسر هام از پشت داده بودم اما درد داشت و دیگه امتحان نکردم
از هر فرصتی برای صحبت کردن با خالم استفاده میکردم و بحث رو میشکوندم به مسائل جنسی البته دیگه از هم خجالت نمیکشیدیم خیلی راحت صحبت میکردیم
تا اینکه موقع رسیدن قاسم من رفتم توی جا رختخوابی مخفی شدم
نوشته: Jooly1995
14 پاسخ به “آنچه دیدم (۳)”
سلام از تهرانم
عااالی بووود بازم ادامه بذار خیییلی حس واقعی میده یکمم داغ تر بشه عالی تر میشه و خالت شیطونیش با تو وقتی شوهرش هستم انجام بده و کارای سکسی با استرس و حرفای سکسی بیشتر
ایول عالی بود ادامه بده
خیلی خوب مینویسی ادامش بزار
به این میگن داستان. خیلی خوب نوشتی. ادامه بده
خیلی قشنگ نوشتی ادامه بده
باز هم عالی و درجه یک .صدتا لایک 👏
ادامه بده
بسیار عالی ادامه بده
دوستان عزیز قدیمی ؛ کسی از لاکغلطگیر خبری داره ؟چرا نیست ؟
چه بید؟
ی ایل خالتو گاییدن که
جالب بود
عجب اخرتوروخاله کردکوسکش خودش دراینده باهم دیگه میدن بدبخت حداقل مادردلیروبگانزاربکنت بزوربگوبهش بگوبایدکیرموبخوری وقتی خوردفرارکن بهش نده خخخخ ولی تودیگه خراب شدی خوشت اومده حال ادم خراب میشه بااین داستان ها