…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)
سپاس بیکران از شما بزرگوارانی که با کامنت های محبت آمیز خود انگیزه ای میشوید برای ادامه ی داستان…
و حالا ادامه ی ماجرا:
ماهان نه از کلاس چیزی فهمید نه از شلوغی تو حیاط مدرسه…ذهنش بدجوری درگیر بود…چیکار کنم؟! من واقعا عاشق مامانم شدم اما مهتاب رو چکنم؟! من حتی وقتی مهتاب رو میکنم تو فکر مامان هستم…اما این دختر خیلی شهوتیه اگر رهاش کنم و بره با یکی رو هم بریزه چی؟! اون فقط شونزده سالشه…واااای خدا چکنم؟! به مامان بگم؟! نه نمیتونم…اونم حالا که دلشو بدست آوردم…مطمئنم منو نمیبخشه…باید یه جوری که هیچ کدام متوجه نشن با هردوشون باشم…آره اینجوری بهتره…
توی خونه ماهان باز هم خجالت میکشید به چشمهای مامانش نگاه کنه ولی ثریا هربار ماهان نگاهش میکرد با یک چشمک و یا بوس جوابشو میداد.ثریا میدونست که رابطه ش با ماهان خارج از عُرف هست ، میدونست ممکنه این کار عواقب خطرناکی داشته باشه اما اون تازه داشت از زندگیش لذت میبرد. احساس میکرد جوانتر شده و دلش نمیخواست به خطرات این موضوع فکر کنه…
توی خونه شرایط عجیب و غریبی بوجود اومده بود. نگاه اای عاشقانه ی مادر و پسر و مهتابی که هروقت موقعیت مناسبی براش پیش میومد دستی به کیر ماهان میکشید.
گاهی که مامان داخل مزون بود کیر ماهانو براش میخورد و یا ماهان کسو کون مهتاب را میخورد ولی طبق قراری که گذاشته بودن سکس کامل را موکول کرده بودن به زمان هایی که مامان نه تو خونه بود و نه تو مزون…
گاهی مهتاب سرشو از در خونه بیرون میبرد تا صدای باز شدن درب مزون رو از توی راه و بشنوه و در همون زمان ماهان دهانش لای چاک کون قمبل شده ی خواهرش بود و گاهی مهتاب ارضا هم میشد. بعضی شبها هم مهتاب با خوردن کیر برادرش در اتاق مشترکشون آب کیر ماهان را مزه میکرد…
چند روزی از اولین سکس آگاهانه ی ماهان و ثریا گذشت.
پنجشنبه بود که مامان سر میز شام گفت: بچه ها فردا میخوام برم تهران…
قند تو دل مهتاب آب شد. چند وقتی میشد که یه سکس درست و حسابی با ماهان نداشت و دلش میخواست کیر خوش فرم داداش رو تا خایه تو کونش حس کنه
ثریا ادامه داد: ولی ماهان جان اگر میشه تو هم همراهم بیا…
مهتاب لبه هاش آویزون شد و گفت: وااااااا…مامان؟! منم آدم هستمااااا
ثریا خندید و گفت :اختیار با خودت اگر دوست داری بیا ولی به خیاطها گفتم فردا هم بیان مزون ، سفارش داریم و چون خاله مژده فردا مهمون داره و نیست دلم میخواست میموندی تو مزون…لبهای مهتاب بیش از پیش آویزون شد و گفت: اینم از مضرات خانوم بودنه…
مهتاب از زیر میز ناهارخوری انگشتهای پاشو به پای ماهان رسوند. ماهان با تعجب نگاهی به مامان ثریا کرد و نگاهی به مهتاب ، از حالت چهره مهتاب فهمید که کار اونه…گرچه مامان ثریا از این جلف بازیها در نمی آورد…ماهان چشم غره ای به مهتاب رفت.
بعد از صرف غذا ثریا تعدادی از ظرف هارو جمع کرد و بسمت آشپزخونه رفت: ماهان پای مهتاب را که تقریبا روی کیرش رسیده بود پس زد و با چشم و ابرو بهش فهموند که این کارو نکنه. مهتاب گوشی موبایلشو برداشت و به ماهان پیام داد: خیلی نامردی و با آب و به گوشی ماهان اشاره کرد
ماهان از گوشه چشمش نگاهی به مهتاب کرد و گوشیشو چک کرد و نوشت: چرااااا؟!!!!
مهتاب نوشت: اگر میموندی یه حال اساسی بهت میدادم که کف کنی…
وقتی ماهان این پیامک مهتابو خوند مهتاب پشتشو به سمتی که مامان ثریا بود کرد ، لبشو گاز گرفت و چشماشو خمار کرد و نوشت: دلم میخوادش ماهان
ماهان با دیدن حرکات مهتاب شیطنتش گُل کرد و نوشت : چیو دلت میخوادش؟!
مهتاب با حرص نگاهی به ماهان کرد و گفت: خیار…دلم خیار میخواد
ماهان لبشو کج کرد و نوشت: میگن خدا مرادِ شکمو زود میده!!! مامان عصری یه پاکت خیار دستش بود وقتی اومد خونه
مهتاب وقتی پیامک ماهان رو خوند ماهان زبون بهش درآورد و رفت سمت آشپزخونه و گفت: مامان جان کمک لازم نداری؟! و طوری که مامان ثریا نبینه باز به مهتاب زبون در آورد. مهتاب چشماشو ریز کرد و رفت سمت آشپزخونه و گفت: من خودم کمک مامان جونم هستم شما لطفا تو کار خانمها دخالت نکن. ثریا مشغول شستن ظرفها بود ، مهتاب با یک حرکت سریع تخمهای ماهان رو تو دستاش گرفت و سفت فشار داد. ماهان بدجوری تخم ها درد گرفته بود ولی جرات نداشت جیک بزنه. مهتاب دندونهاشو بهم فشار داد و تخمهای ماهانو بیشتر فشار داد. ماهان در حالی که احساس میکرد تخمهاش نزدیک ترکیدن هست با حرکات لب و اشاره گفت: باشه باشه گوه خوردم ، غلط کردم… مهتاب بالاخره خایه های ماهانو ول کرد و انگشت اشاره شو سمت ماهان گرفت. گوشیشو از روی میز برداشت و نوشت:حواستو جمع کن بچه جون ، بار آخرت باشه منو تو کف رها میکنی میریاااااا…ماهان در حالی که صورتش از درد سرخ شده بود، گوشیشو برداشت و ب سمت اتاق رفت…پیام مهتاب رو اینطور جواب داد: باشه مهتاب خانوم ، خودت خواستی…امشب کونتو پاره میکنم…
مهتاب با خوندن پیامک ماهان لبخند رضایتی زد و بوسه ای برای ماهان فرستاد…
مهتاب گفت:مامان بذار کمکت کنم
ثریا لبخندی زد و گفت: زحمت نکش تموم شد،
لُپ مهتاب و کشید و گفت: قربونت برم ، مامان هنوز آنقدر هام پیر نشده که کارها رو رو دوش شماها بندازه…
مهتاب ثریا رو بغل کرد و گفت: قربون مامان خوشگلم برم ، معلومه که هنوز جوونی …
ثریا کارهاشون انجام داد و سفارشهای لازمو به مهتاب گوشزد کرد و گفت: من زود میخوابم که صبح زودتر حرکت کنیم. رو به ماهان کرد و گفت: ماهان جان شما هم زودتر بخوابم که صبح خواب نمونی…مهتاب زیر لب طوری که فقط ماهان بشنوه گفت: عمرا بزارم بخوابه…
ساعت حدود دوازده شب بود. یک ساعتی میشد که ثریا خوابیده بود. مهتاب لباساشو در آورد و با شورت و سوتین صورتی رنگ که با گلهای قرمز مزین شده بود بسمت تخت برادرش رفت.ماهان روی تختش دراز کشیده بود. پلک هاش سنگین شده بود که مهتاب دستشو گذاشت روی کیرش و گفت: ماله خودِ خودمه…ماهان چشم غره ای به مهتاب رفت. عصبی و با نفس غرّید: مهتاب بزار مامان بخوابه بعد.
مهتاب بی توجه به ماهان دستشو از کش شلوارش رد کرد و کیر نیمه شق ماهانو تو دستش فشرد و گفت: خیالت راحت مامان خوابه…همانطور که کیر ماهان تو دستش بود لباشو به لبهای ماهان رسوند و گفت: الوعده وفا؟! ماهان گفت: چه وعده ای؟ مهتاب با اشاره به چیزی که تو دستش بود گفت: مگه قول ندادی کونمو پاره کنی؟! ماهان حالت شیطانی به چهره گرفت و گفت: آهااااا ظاهرا آماده ی جر خوردنی؟! مهتاب ابروهاشو بالا برد و گفت: اوفففففف چجورمممم و کیر ماهان رو که حالا دیگه راست شده بود فشرد…
مهتاب به آرومی در اتاقو بست و قفلش کرد و گفت: اینم برای اطمینان…در همین لحظه ماهان اسپری لیدوکایین رو از زیر تختش بیرون آورد و سریع دو پیس زد و گذاشتش زیر تخت…
مهتاب ابروهاشو گره زد. دو سه باز نفسشو داخل داد و گفت: ماهان یه بوی عجیبی نمیاد؟! ماهان لبخندی زدو گفت: چیز خاصی نیست ، فکر کونت باش که قراره امشب از هشت جهت متفاوت پاره بشه…مهتاب سمت ماهان رفت و لبهاشو رو لبهای داداشش گذاشت و با عشوه گفت:جوووووون… دوست داری برات بخورمش داداش جونم؟! ماهان گفت: ماله خودته آبجی هرکاری دوست داری بکن…مهتاب زانو زد و به ماهان گفت وایسه…شورت و شلوارک ماهان را با هم پایین کشید و نگاهش به کیر نیم خیز ماهان افتاد و هوش از سرش پرید…با چشمانی خمار کلاهک کیر ماهان را زبان زد و آروم آروم تنه ی کیر برادرشو لیس زد…یه لحظه چشمهای مهتاب گرد شد و با حالتی عجیب گفت: ماهان؟! چرا لبو دهنم سِر شده؟! ماهان که تازه متوجه قضیه شده بود گفت: اوه اوه ضایع شد …و پکی زد زیر خنده و در حالی که سعی میکرد صدای خنده شو خفه کنه گفت: آخ….ببخشید…حواسم نبود که اسپری زدم و غش غش خندید…مهتاب که هنوز تو شوک بود دست به لبهاش کشید و عصبانی گفت: زهر مار اسپریِ چی؟! ماهان هنوز غرق در خنده بود و سعی داشت صدای خنده شو کنترل کنه ، از شدت خنده اشک از چشمهای ماهان جاری شد.
مهتاب در حالی که با دستهاش لبشو لمس می کرد ادامه داد: پس اون بو؟! خدا خفت کنه ماهان ، زهرِ مارم کردی!!!!
ماهان بالاخره موفق شد تا حدودی خنده هاشو کنترل کنه…دستشو از روی شورت گذاشت روی کس مهتاب و گفت نگران نباش آبجی جون ، بجاش من برات میخورم…مهتاب که هنوز دستش روی لبش بود با اخم گفت: نمیخوام…و سرشو برگردوند…ماهان لبهاشو به گردن مهتاب سایید و گفت: ببخشید عزیزم … و گردن مهتابو لیس زد…بدن مهتاب لرزشی خفیف گرفت و با همون اخم گفت: لبهام ورم کرده؟! ماهان جواب منفی داد و مهتاب ادامه داد: اسپری دیگه چه کوفتیه؟! برای چی زدی؟! ماهان مهتابو از جلو در آغوش کشید و دستهاشو به لمبرهای کون مهتاب رسوند و گفت: اسپری تاخیری برای اینکه زود آبم نیاد و بتونم حسابی بهت حال بدم…مهتاب که شهوتش برگشته بود کمی از ماهان فاصله گرفت و گفت: بخورش برام…ماهان لبخندی زدو گفت: ای به چشم…
مهتاب نشست لبه تختش و پاهاشو از هم باز کرد. ماهان جلوش زانو زد و پاهای مهتاب را کمی بالا آورد. شورت مهتاب را در آورد و گفت: تکیه بده به دیوار و تا جایی که میتونی پاهاتو باز کن و بالا بده…مهتاب همون کاریو کرد که ماهان خواسته بود. رونهای مهتاب از هم باز شد و کس صورتیش نمایان شد. سوراخ کونش هم با فاصله ای کم از کسش لای چاک کونش نمایان بود. ماهان در حالی که دهانش آب افتاده بود جونِ کشداری گفت و لبهاشو به سفید رون مهتاب مالید…با اولین تماس لبهای ماهان بدن مهتاب دوباره لرزید. لبها و زبون ماهان آهسته آهسته به مرکز صورتی رنگ کس مهتاب نزدیک میشد. ماهان نوک زبونشو گذاشت درست روی سوراخ کون مهتاب و با نوک بینی چوچول خواهرشو مالید. مهتاب آهی شهوت انگیز کشید و گفت: آخخخخخخ ماهان همینجا….ماهان لبخندی زد و گفت: چی شد؟! سرّیه لبهات پرید؟! مهتاب چشماشو بست و گفت: خفه شو و کارتو بکن …ماهان با تعجب لیسی به چوچوله مهتاب زدو گفت: اگر مودب نباشی خشک خشک کونت میزارم…مهتاب با چشمانی ملتمس گفت: ماهان آنقدر ضد حال نباش کسو کونمو بخور…ماهان دیگه حرفی نزد زبونشو پهن کرد روی سوراخ کون مهتاب…صدای ناله های از سر شهوت مهتاب رفته رفته بیشتر شد…ماهان سعی کرد نوک زبونشو بکنه تو کون خواهرش و با نوک بینیش چوچوله معتابو بیشتر تحریک کرد…مهتاب لرزید…دستشو به پشت سر ماهان رسوند و سر برادرشو به سوراخ کونش و کسش فشرد…کیر ماهان در نهایت شقی بود…ماهان با نوک انگشتانش داخل رونهای مهتابو لمس میکرد و با شدت بیشتری سوراخ های کس و کون خواهرشو لیس میزد…مهتاب دستشو جلوی دهنش گرفت تا صدای جیغش در گلو خفه بشه…ماهان سریع ایستاد و کیرشو به آب دهانش و آب کس خواهرش آغشته کرد…کلاهک کیرشو به برجستگیهای ریز سوراخ کون مهتاب مالید و آروم فشار داد. سوراخ کون مهتاب ملتهب و صورتی هر لحظه بازتر میشد برای قورت دادن کلاهک کیر ماهان…
با کمی فشار کلاهک کیر ماهان وارد کون مهتاب شد. ماهان آخ جونی گفت و کمی بیشتر فشار داد…مهتاب دردی لذت بخش را حس میکرد که دوست داشت تا ابد ادامه داشته باشه…ماهان کیرشو بیرون کشید. لیسی آبدار از سوراخ کون مهتاب زد و دوباره کیرشو وارد کون خواهرش کرد. دستشو جلوی دهان مهتاب گرفت و با یک حرکت تمام کیرشو وارد کون خواهرش کرد. مهتاب جیغ زد ولی ماهان پیش بینی این جیغو کرده بود…مهتاب با اخم به برادرش نگاه کرد. ماهان سرشو به گوش مهتاب نزدیک کرد و گفت: جرت دادم؟!پاره شدی آبجی؟! و دوباره ضربه ای زد…و دوباره…مهتاب ناله کنان گفت: اومممممم بازم….بزن داداش….پاره م کن….ماهان حشری تر شد و شدت ضربه هاشو بیشتر و بیشتر…مهتاب دستشو به چوچوله ش رسوند و با دهانی نیمه باز مشغول تحریک چوچوله ش شد…
چند دقیقه بعد مهتاب در حالی که جلوی تختش روی زمین زانو زده بود کونشو عقب داد…ماهان تب دهانشو جمع کرد لای کون مهتابو باز ک د و هرچه در دهان داشت روی سوراخ کون خواهرش پرتاب کرد. کیرشو مالید به آب دهانش و دوباره کرد تو کون مهتاب و شروع به تلمبه زدن کرد..دستهاشو به پستانهای مهتاب رساند و نوکشان را بین انگشتاش گرفت…با هر ضربه لمبرهای کون مهتاب موج برمی داشت…حدود بیست دقیقه بود که ماهان در حال کردن مهتاب بود ، هر دو خیس عرق بودند…ماهان اینبار دستشو به چوچول خواهرش رسوند و همزمان با تلمبه هاش کس مهتاب و چوچوله شو مالید…مهتاب باز لرزید و ناله کرد..ماهان به پشت دراز کشید و مهتاب نشست روی کیرش…وقتی کیر ماهان کامل وارد کونش شد بسمت ماهان خم شد و سعی کرد لبهای ماهانو ببوسه…ماهان سرشو بالا آورد و لبها روی هم قرار گرفتند. دستهای ماهان کپلهای مهتاب را چلوند ، زبان هاشون بهم گره خورد و مهتاب لرزید…ماهان آروم زمزمه کرد: دارم میام…مهتاب بی جون گفت: بپاش تو کووووونمممم میخوام داغیه آبِ کیرتو حسسسس کنمممممم…وکیر ماهان شروع به نبض زدن کرد و اولین پاشیدن منی در کون مهتاب…
مهتاب انگار جونی تازه گرفته شروع به بالا و پایین شدن کرد و همزمان با ناله های ماهان کونشو جلو و عقب کرد و گفت: جووووون….چه داغه….اوففففف….کونم سوخت داداش….آتیشش گرفت….جووووونمممم….مهتاب در حالی که بشدت بدنش میلرزید لگن رو به جلو و عقب تکون میداد…موج لذت از تمام بدنش ب سمت لگن و کس و کونش جریان داشت و به یک باره آبی بیرنگ از کس مهتاب بیرون زد…مهتاب نفسشو حبس کرد و در درونش جیغهایی خفیف زد و به حرکت لگنش شدت بخشید و باز آن مایع بی رنگ و بی بو از کس مهتاب بیرون زد…مهتاب این بار نفسشو کاملا صدادار بیرون داد…ماهان با تعجب به آب کس خواهر که روی شکم و سینه هاش پخش شده بود نگاه کرد و گفت: اوووووو مهتاااااااب…نمیدونستم تو هم آبت میاد؟! مهتاب که خودشم انتظار چنین لذت و چنین آبی رو نداشت نفس نفس زنان گفت: اولین باره اینطوری ارضا میشم و همونطور دراز به دراز روی ماهان خوابید و گفت: وای ماهان انگار جونم از دست و پام داره بیرون میره…خیلی چسبید ماهان مرسی…ماهان که کیر خوابیده ش از کون خواهرش بیرون اومده بود گفت: انگار کونت خیلی تشنه ی آبِ کیرم بوده که حتی یک قطره شم از کونت بیرون نزد؟! مهتاب لبخندی زد ، چندین بار لبهای ماهان و بوسید و گفت: از بس آبت خوشمزه س…
ادامه دارد…
نوشته: الف، ز
16 پاسخ به “داستان زندگی (۳)”
چه قلم خوبی و چه موضوع چرتی… که با قلم به این خوبی داره به خورد بقیه داده میشه
این داستان یکی از بهترین های حال حاضره
گاییدیمون یکم طولانی تر بنویس خب
مثل هميشه باکیفیت و تمیز و کار درست، دستخوش بهت❤️ بیصبرانه منتظر ادامش هستم عالی هستی
وای وقتی فیلم گاییدن شدنت توسط ح م رو داشتم نگاه میکرد با این که تنیجره ولی خوب یادش دادی بکنه استادانه میکنه
ببین چیشد فکراتو کردی باهم با پسرت بکنیم تا اخر عمر عم زن من باشی هم زن پسرت هر شب 3تایی حال کنیم
با قدرت داری میری جلو. تا این جای کار عالی پیش رفتی همینجوری ادامه بده،عالی بود
بیصبرانه منتطر ادامه اش هستم
عالی
ادامه ش کوووو
خیلی عالی ❤
حمید جان عالی نوشتی خیلی قشنگ بود منم هستم پسرمن
چی شد پس
واااای من با همین داستان زیرخواب دوستم شدم دوتایی رو تختیم داره تو کونم تلنبه میزنه منم از کون دارم ارضا میشم
چی شد ادامه اش؟
کو پس ادامش