زندگی آقازاده ها

سلام. من حسن هستم و در تهران زندگی میکنم. آقاجونم یکی از سران مملکت است و ما در یک خانه بزرگ در بالای شهر در یکی از محلات اختصاصی زندگی میکنیم. من یک خواهر کوچکتر به اسم مهری دارم که سه سال از من کوچکتر است. بخاطر شغل آقاجون ما از بچگی اجازه نداشتیم که از خانه بیرون برویم و دوستهای زیادی داشته باشیم. بنابراین من و مهری بیشتر باهم بازی میکردیم و در نتیجه بهم خیلی نزدیک بودیم و جیک و بوکمان با هم بود. ما همه جور اسباب بازی داشتیم و هر چیزی را که میخواستیم آقاجون برایمان میخرید. آقاجون خیلی پولداره و هیچوقت برای خرید نه نمیگفت. ولی ما آنقدر اسباب بازی داشتیم که خسته شده بودیم و همیشه دنبال یک کار هیجان آور و تازه بودیم. که البته داخل خانه، هر چقدر هم که بزرگ باشد چیز هیجان آور کمتر پیدا میشود. بخصوص هر موقع که مامان و آقاجون خانه بودند ما حق بدو بدو و سروصدا کردن نداشتیم. خوشبختانه آقاجون صبح زود میرفت و شبها دیر می آمد و گاهی هم اصلا نمی آمد. مامان هم همیشه به سفره نذری و مجلس ختم و جلسه قرآن و مهمانی و غیره و غیره میرفت و کمتر خانه بود. بنابراین من و مهری اغلب در خانه با هم تنها بودیم. بخصوص تابستان ها که مدرسه نداشتیم. مامان به خدمه اجازه نمی داد که وقتی خودش خانه نیست به ساختمان اصلی بیایند. چون معتقد بود که یا جاسوس هستند و یا دزد. حتی غذای ما را هم آشپزها باید روی یک میز پشت در ورودی میگذاشتند. چون مامان دوست داشت نیمه لخت در خانه راه برود، هیچ مردی بغیر از آقاجون حق ورود به ساختمان اصلی را نداشت. و فقط چند زن از خدمتکاران قدیمی و مورد اعتماد و فقط موقعی که مامان صدایشان میکرد به ساختمان اصلی وارد میشدند.
من و مهری بازیهای خودمان را اختراع کرده بودیم. بیشتر بازی زن و شوهر میکردیم. من مثلا آقای خانه بودم و مهری خانم خانه. همین باعث شد که به سراغ لباسهای آقاجون و مامان برویم. بیشتر مهری. چون کفش پاشنه بلند و لوازم آرایش و عطر میخواست. در این دستبرد ها مهری شورت ها و سوتین های توری مامان را توی سبد لباسهای کثیف مامان کشف کرد. و چون مامان را نیمه لخت در خانه زیاد دیده بودیم مهری شروع به نیمه لخت راه رفتن با این شورت و سوتین های توری کرد. و چون شورت و سوتین ها توری بودند و خیلی هم گشاد و بزرگ، تمام کس و کون و سینه هایش معلوم بود. البته اون موقع من دوازده سالم بود و مهری نه سالش و چیز زیادی نمی دانستیم. مهری سینه ای نداشت و من کیرم فقط موقعی شق میشد که شاش داشتم. من فقط میدانستم که بعنوان شوهر باید کیرم را بکنم توی کس مهری، و تلاش هم کردیم. ولی بدون نتیجه. شما هر چقدر هم ماهر باشید با طناب نمی توانید بیلیارد بازی کنید.
آن سال مدارس که باز شدند، از طریق همکلاسی ها ما به یک گنجینه معلومات دسترسی پیدا کردیم. همکلاسی های ما هم کامپیوتر داشتند و هم مثل ما محدود نبودند و هم برادرها و خواهرهای بزرگتر داشتند و حتی بعضی ها فیلم سوپر دیده بودند. هر روزی که به خانه برمی گشتیم با هم تبادل اطلاعات میکردیم. ما شروع به بوسیدن و شاید ادای بوسیدن همدیگر را در میاوردیم. من به کس مهری دست میزدم و مهری با کیر من بازی میکرد. ما هر دو این کار را خیلی دوست داشتیم. کیر من هم موقع دست زدن ها و بازی ها کم کم شروع به شق شدن میکرد. ضمنا از وجود پرده بکارت آگاهی پیدا کردیم. هنوز درست نمی فهمیدیم یعنی چی. فقط میدانستیم که پرده ای هست که وقتی پاره شود خیلی درد دارد و خون زیادی میاید. بنابراین از گاییدن هم خود داری کردیم و فقط به مالیدن و بوسیدن اکتفا میکردیم.
به سن سیزده چهارده سالگی که رسیدم من دائما حشری بودم و در هر فرصتی میرفتم سراغ مهری. مهری به اندازه من حشری نبود ولی میگفت که مرا دوست دارد و از اینکه شوهرش را خوشحال میکند لذت میبرد. بنابراین خودش را در اختیار من می گذاشت. ما تقریبا روزی دو سه بار با هم سکس داشتیم. خوشبختانه ما تقریبا همیشه جا داشتیم. در طول روز که کسی خانه نبود و طول شب هم اگر خیلی حشری میشدم میرفتم اتاق مهری. خانه ما به قدری بزرگ است که هر سرو صدایی بکنیم، صدا به بخش خواب والدین نمیرسد. ما کم کم روش سکس خودمان را درست کردیم. مهری به پهلو می خوابید و کونش رو به من، و یک کمی هم پاهایش را جمع میکرد تا کونش قمبل شود. من از پشت کیرم را از لای پای مهری رد میکردم و میگذاشتم لای چاک کس مهری. مهری هم با انگشتانش کیرم را همانجا نگه میداشت. من هر بار که عقب و جلو میکردم کیر من بین دوتا لب های کس مهری مالیده میشد تا به بالا برسد و کله اش می خورد به چوچول مهری که مهری می گفت این را خیلی دوست دارد. تا موقعی که من ارضا بشوم، مهری دوسه بار ارضا میشد. البته در این حال من سینه ها مهری را که یک کم پف کرده بود میمالیدم و گردنش و گوشهایش را میبوسیدم که مهری این را هم خیلی دوست داشت. من هنوز آب منی نداشتم و ارضا شدن های من خشک بود.
یک شب که مامان از مجلس سفره ابوالفضل آمد خانه و پرید زیر دوش و لباسش را عوض کرد و بدون اینکه با ما حرف زیادی بزند از خونه زد بیرون، مهری رفت سر سبد لباسهای کثیف مامان تا یک شورت برای بازی آنشب بردارد، مهری با حالت بهت زده برگشت. توی دستش شورتی بود که مامان تازه در آورده بود و تو خشتک شورت یک عالم عن دماغ تازه بود. ما تا بحال آب منی ندیده بودیم. بنابراین تصور کردیم که آب منی توی شورت مامان عن دماغ است. برگشتیم سر سبد لباسهای مامان. دو تا شورت و سوتین عن دماغی دیگر پیدا کردیم که البته همه خشک شده بودند و مامان آنها را زیر لباسهای دیگر قایم کرده بود. برایمان زیاد معنی نمیداد. فردای آن شب توی مدرسه مهری با دوستش زهرا صحبت کرد و زهرا با خواهر بزرگترش سمیه و اطلاعات رسید که اگر یک زنی کس بدهد ولی وقت یا مکان نداشته باشد که خود را تمیز کند و همینطوری شورتش را بکشد بالا، منی از توی واژن زن لیز میخورد بیرون و میریزد توی شورتش. و آنچه که ما دیده ایم عن دماغ نیست. منی است که از کس مامان ریخته. این اطلاعات برایمان بسیار هیجان انگیز بود. فهمیدیم که عفیفه خانم که همیشه از خدا و پیغمبر برایمان حرف میزد خودش بیرون خانه عوض خدمت به خلق مشغول دادن به خلق است. ما اینقدر از این موضوع هیجان زده بودیم که آن روز چهار بار هم را کردیم و هنوز برایمان کافی نبود. البته بعد ها فهمیدیم که بعضی از زن ها دوست دارند که منی را توی کس شان نگه دارند و احساس بودن منی توی کس شان و شورتشان برایشان لذت بخش است. برای همین مادر ما همیشه با شورت های آلوده به خانه می آمد. ضمنا آن یک کم احساس گناهی که میکردیم از بین رفت و گاییدن ها بیشتر لذت بخش شد.
اینهمه سکس داشتن باعث شد که کیر من رشد کند و از یک کیر کوچک دمب موشی تبدیل به یک کیر درست و حسابی بشود و آب منی هم داشته باشم. اوایل فقط چند قطره و بعد بیشتر و بیشتر. . مهری هم سینه هایش رشد کرده بود و شده بود قدر یک پرتقال. آن سال به دستور آقاجون برای مهری فقط روسری داشتن دیگه کافی نبود و باید چادر سرش میکرد. مهری از این کار خیلی شاکی بود و میگفت که همه کار را باید یک دستی بکند. ولی برایش یک خوبی هم داشت. از دخترهای دیگر یاد گرفته بود که زیر چادر خیلی کارها میتواند بکند بدون اینکه کسی بفهمد. مثلا یک معلم تاریخ و جغرافی داشتند که مرد خوش تیپی بود و مهری میگفت که سر کلاس او خیلی از دخترها از جمله خود مهری، زیر چادر دکمه های جلوی مانتویشان را باز میکنند و دستشان توی کصشان است.
یک روز که داشتم مهری را روی تختش میکردم هی بمن گفت که محکمتر و محکمتر. در حالی با فشار عقب و جلو میکردم یک دفعه وقتی که کیرم را کاملا عقب کشیده بودم و داشتم به سمت جلو فشار میدادم، مهری با سر انگشتش کیرم را به پایین فشار داد و کیر من رفت توی کس مهری و او هم یک جیغ کوچک کشید و خودش را جمع کرد. من کاملا احساس کردم که کیرم رفت توی کس مهری و پرده اش را پاره کرد. به سرعت بیرون کشیدم و گفتم آخ مهری جان چی شد؟ گفت چیزی نشد. تو پرده ام را زدی. شروع کردم به معذرت خواهی و گفتم که نمیدانم چطور اینکار را کردم و اصلا چنین منظوری نداشتم. گفت نگران نباش. این من بودم که کیرت را فشار دادم داخل تا پرده ام را بزنی. پرسیدم چرا؟ گفت از نصفه نیمه کس دادن خسته شده بودم و میخواستم کیر تو را توی خودم احساس کنم. دخترهایی که راهشان باز است میگویند از جلو کس دادن خیلی بهتر از درمالی کردن یا کون دادن است. پرسیدم پس حالا چطور میخوای شوهر کنی؟ خندید و گفت تو عجب هالویی هستی. با پول و مقامی که آقاجون دارد، اگر بعوض کس پاره، من دروازه هم داشته باشم مردها برای ازدواج با من جلوی در صف میکشند. و بعدها فهمیدم که راست میگوید. پرسیدم پس چرا به من نگفتی که با ملاحظه راهت را باز کنم. گفت میدانستم که تو ترسویی و اینکار را نمیکنی و من میخواستم که پرده ام را به تو بدهم نه به یک مرد غریبه. مخصوصا که تو سالها است که شوهر من هستی. بعد توی چشمهایم نگاه کرد و با یک لحن جدی به من گفت اگر بخواهی بچه اولم هم مال تو خواهد بود. بعد مهری غلتید به پشت و لای پاهایش را باز کرد، با یک دستمال کاغذی کصش را تمیز کرد. خون زیادی نبود. دستمال یک کمی قرمز شد. او گفت حالا بیا من را درست و حسابی بکن. گفتم درد نداری؟ گفت نه یک لحظه بود و تمام شد. گفتم من کاندوم ندارم. تا بحال آبم را بیرون و توی دستم میریختم و تو حامله نمیشدی. گفت الان یک موقع ماه است که من حامله نمیشوم. همه چیز حساب شده است. با وجودی که من سه سال بزرگتر هستم. مهری راجع به سکس خیلی چیزها می دانست که من نمیدانستم.
همانطور که به پشت خوابیده بود رفتم لای پاهایش. این اولین باری بود که میخواستم بطور واقعی کس بکنم و خیلی هیجان زده و در عین حال نگران بودم. سر کیرم را یک کمی لای درز کصش مالیدم تا با ترشحات کص مهری و پیشاب خودم لیز شد. بعد سرش را گذاشتم دم سوراخش و فشار دادم. با وجودیکه چند دقیقه قبل کیرم رفته بود تو و پرده اش را زده بود. اینبار سوراخ مقاومت میکرد. شاید بخاطر اینکه دفعه قبل با فشار و سرعت آمده بودم ولی اینبار با ملاحظه. اخمهای مهری توی هم بود و معلوم بود که درد دارد ولی چیزی نمیگوید. مهری راست میگفت. من ترسو بودم و دلم نمیخواست به هیچ وجهی این دختر را که من اینقدر دوست داشتم اذیت کنم. مهری گفت فشار بده. فشار دادم. یک کم دیگر رفت تو. ولی درد بیشتر توی صورتش دیدم. گفت بیشتر فشار بده. ندادم. نمیتونستم درد کشیدنش را تحمل کنم و می خواستم بکشم بیرون. دستهایش را گذاشت پشتم و نگهم داشت که نکشم بیرون. بعد پاشنه های پایش را گذاشت پشت کونم و در حالیکه میگفت فشار بده خودش من را به داخل فشار داد. یکدفعه احساس کردم یک چیزی پاره شد و کیرم تا دسته رفت تو. مهری یک آخ دیگه گفت ولی من را همانجا نگه داشت. پرسیدم چی شد؟ گفت پرده ام نصفه پاره شده بود، ولی حالا کامل پاره شد. همانجا که هستی نگه دار تا من عادت کنم. در حالیکه میبوسیدمش سعی کردم که از احساسی که کصش به من میداد و طوری که این کس تنگ و بسیار نرم و گرم کیرم را بغل کرده بود لذت ببرم. لذتی که به من میداد توصیف ناپذیر بود. وزنم را روی آرنج هایم انداخته بودم تا مهری را ناراحت نکنم. از مهری پرسیدم خیلی درد دارد؟ گفت نه، درد دارد تمام میشود و کس من دارد به کیر تو عادت میکند و جا باز میکند. در حقیقت بودن کیر تو داخل من احساس خوبی است. احساس خیلی پر بودن دارم. شروع کن به تلمبه زدن.
من شروع کردم خیلی آروم عقب و جلو کردن. مهری هم با کمرش با تلمبه زدن من هماهنگی میکرد و این تلمبه زدن ها محکم تر و محکم تر میشد. تا جایی که دیگر هیچ چیز از کیرم بیرون نمی ماند و تخم هایم به در کون مهری میخورد. همانطور که مهری را میکردم با خودم فکر میکردم که من واقعا دارم خواهرم را از جلو میکنم و کیرم تا ته توی کس خواهرم است و آبم را تویش خواهم ریخت. این افکار من را حشری تر میکرد و کیرم بقدری سفت شده بود که تا بحال اینقدر سفت نشده بود. در همین موقع مهری ارضا شد. من را محکم بغل کرد و بدنش سفت شد و از ته گلو یک آه سنگین کشید. کصش هم شروع کرد کیر من را ماساژ دادن و آب کصش از کنار کیرم زد بیرون. من ارضا شدن مهری را خیلی دیده بودم. تقریبا هر روز و روزی چندبار، ولی اینبار متفاوت بود. همین باعث شد که من هم آبم بیاید. به اندازه یک سطل، و همه را ریختم ته کصش. چقدر لذت بخش بود. با وجودی که آبم آمد، کیرم پایین نرفت. شروع کردم دوباره گاییدن و مهری هم استقبال کرد. ما یک بار دیگر همدیگر را کردیم. اینبار طولانی تر و لذت بخش تر. بعد از اینکه برای بار دوم آبم را ته کصش خالی کردم، از رویش غلت زدم کنارش. بغلش کردم، بوسیدمش و بهش گفتم مهری من عاشقتم. لبخند زد و من را بوسید و گفت من هم عاشق تو هستم. تو شوهر من هستی و برای همین پرده ام را به تو دادم. به او گفتم من نمی خواهم تو زن کس دیگری بشوی. گفت نگران نباش. آقاجون چند روز پیش به مامان گفت که میخواهد ما را بفرستد کانادا. آنجا ما زن و شوهر خواهیم بود. اقلا تا مامان اینا بیان. بعدش هم خدا بزرگ است. بهر حال بچه اول من مال تو خواهد بود.

نوشته: پیلتن

بازدید 18,406

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

19 پاسخ به “زندگی آقازاده ها”

  1. وقتی اسرائل کونش میسوزه میاد تو بکن تو میخاد بیکار نباشه این کصشرارو مینویسه😂

  2. یک درصدم شک ندارم اینو یه غیر ایرانی نوشتهنه نوشتارش کتابی بود و نه گفتاریاین کار کسیه که سعی داره فارسی حرف بزنه اما غلط داره

  3. این داستان میخواد افکار نوجوانورو برای کردن ابجس و مامانشون تغییر بده

  4. کی تو ذهنش مثل کتاب پنجم دبستان خوند🤣🤣🤣من ریدم تو نوشتنت جقی کس ندیده

  5. مادر نیمه برهنتو گاییدم . کسکش این خزعبلات رو میگی مردم بیشتر به حکومت و سپاه امید وار میشن 😁 😁

  6. «بهم خیلی نزدیک بودیم و جیک و بوکمان با هم بود.»اینو واسم ترجمه کن یعنی چی ؟

  7. استاده در دست:حدست کاملا غلطه عزیز. من سعی دارم که از واژه های عربی در زبانمان کمتر استفاده کنم. مثلن را بجای مثلا و برای همین برایت نامأنوس است. این را در تمام داستانهایی که پست کرده ام و میکنم می بینید.Roomeeooعزیز: ما همه ایرانی هستیم. چه اینور آبی و چه آنور آبی. بسیاری از آنور آبی ها از ما وطنپرست تر هستند چون بخاطر فعالیت هایی که کرده اند جانشان به خطر افتاده و مجبور به ترک وطن شده اند. ضمنن فراموش نکن که شاهزاده هم در حال حاضر آنور آبی است.ژیگولو تهران: عزیز سبک نوشتار افغانها با ما کاملن متفاوت است. آنها فارسی دری مینویسند و ما فارسی پهلوی ( ربطی به خاندان پهلوی ندارد) اگر داستان خواهرم صنوبر را در قسمت خواهر بخوانی این تفاوت را متوجه میشویAhmadshah4: اگر حرف زدن بلد نیستی، حرف نزدن که بلدی. برای چه تو توی همه کامنت ها می آیی و همین جمله احمقانه و توهین آمیز را تکرار میکنی. میخواهی بگویی که تو هم زنده ای؟ حداقل ایندفعه جلق را درست نوشتی و جقی ننوشتی

  8. Rahavash: عزیز، توی دوتا خطی که نوشتی سه تا غلط املایی داری و همه جمله بندیت غلطه. تو جزو سپاه سایبری خامنه ای هستی؟ برو مدرسه.Dickfoo: البته که واقعی نیست. من اول همه داستانهایم مینویسم که تخیلی است. اینبار چون یکی از دوستان خواسته بود که ننویسم تا هیجانش از بین نرود، ننوشتم و باعث سوء تفاهم شد.Maiky saba: عزیز جیک یعنی صدا و بوک یعنی حرکت. در اینجا معنی افکار و رفتار میدهد.

  9. کنده کاری میکنی کونکش، اخه ان فرم، تو بلد نیستی با زبان عامیانه داستان بنویسی و داری با زبان کتابی داستان مینویسیو انقد بی روح، اونم اومدی سراغ محارم و خودتو اقازاده و رده بالای ممکت جا میزنی، تو تخم طالبانی نه کسکشای جمهوری اسلامی

  10. والا من موندم چی بگم بهت ، انگاراز سلامت عقل درست و حسابی برخوردار نیستی ،کاملا مشخصه که حتی تابحال یه دختر رو دستمالی هم نکردی حالاسکس که جای خود دارهمن نمیدونم اگه امثال شما طبع ادبیتون گل نکنه و وقت مردم رو نگیرن تیربارونتون میکنن

  11. چند بار همدیگه رو کردین!!! 😀ظاهر مهری کیر هم داره . اول تو اونو میکنی یا اون تو رو!؟ راسشو بگو، دروغگو کسده ماره) یعنی مادر کوسده اس!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید