نصف شب بود رفتم سراغ عمه ام

سلام دوستان سکسی و حشری اصل حالتون خوب باشه.
کسایی که میان اینجا دنبال کون خیار توی باغ هویج نباشن.
علوم فلسفه و توی ماتحت سفسطه نکنن . . . خود منم اولین بار فایل صوتی گوش دادم توی مجازی گفتم جالب بود تا اینجا رو پیدا کردم و بعضی داستان‌ها جالب و بعضی ها مشخص که تفت دادن مالیخولیایی. بیش نیست .
منم میخوام بگم داستان ها از اینجا شروع میشه که واقعا آدما یهو می‌بینیم شهوت توی سن پایین که کنترل سخته واقعا والا دمش گرم. اونی که بتونه جمش کنه و حرکتی نزنه .بگذریم… اهل دلش و طوفان دیده میدونه دریا چند نقطه داره و میدونه خر گاییدن چیه…
من ۳۳ دارم الان و داستان برمیگرده ۲۲ سالم بود اون موقع . دوتا عمه دارم سکسی و دوتاش هم اهل دل هستن سخت گیر نیستن زیاد بخوان جانماز اب بکشن .مهربون هستن به روز بودن رو همیشه داشتن . اما بی‌بندوبار نبودن. کسایی که تنها باشن میرن سراغ امتیاز گرفتن های نزدیک و اونم وقتی یکطرفه باشه یکم چالشی میشه .از استرس و و و که توی سرش میاد .
خلاصه عمه های من از من بزرگتر هستن یکیش خیلی خوشکل اون زمان ازدواج کرده بود ۸سال بزرگتر از من و اون دومی مجرد چهار سال بزرگتر بود از من . نیلوفر و رعنا .
من با دومی داستانم شروع شد… اون زمان تابستون رفتیم مسافرت یه منطقه خوش آب و هوا هم زیارتی بود هم تفریحی اما سبکش سنتی و قدیمی بود امکانات رفاهی کمی داره . معمولا خانواده ها جمع میشن چنتایی میرن و هم باحال میشه هم دورهمی حساب میشه . برق نداره اونجا محل کوهستانی هست و برق سر شب میاد چند ساعت بعد قطع میشه . غرفه ای کنار هم اتاق ها قطاری بهم وصل شده . یک متر ونیم دیوار بعد با پرده دوره میشه تا بالا سقف هم از چوب و حصیر و این چیزا . درب هم ندارن یه چیزی مثل پتو مسافرتی یا هرکسی رو تختی چیزی که داشت میذاشت جای اون که تمیز باشه و شخصی سازیش میکرد.
محیطش بکر بود و خلاصه این شکلی بود .
معمولا ما ها دو یا سه اتاق کنار هم می‌گرفتیم…
همیشه این عمه پیش ما و خونه ما بود و عادی شده بود حضورش اما حسی بهش نداشتم هیچ وقت . بدن سکسی داشت و جالب بود واسه هرکسی که نگاه می‌کرد جذبش میشد .
اونجا که بودیم من پسرا فامیل دنبال خوشگذرونی بودیم و دنبال دختر بازی و این حرفا . و تیکه انداختن بهشون و سر به سر ملت گذاشتن..‌. سناریو خنده بازی در حد تیم ملی بود . ایستگاه کردن ..وای که اگه یارو یکم شوت میزد خودش دیگه … من با یه دختر جور شده بودم اونجا قرار گذاشتم باهاش و رفتم بهش شماره دادم تا غروب پیگیرش بودم با یکی از پسرای فامیل اونم پایه بود بهام … غروب که شد دیدم آماده رفتن شدن و نموندن دیگه … اونجا موبایل آنتن نمیده بلعه… سونی اریکسون کا ۸۰۰داشتم خخخ ..
آخرین مدل موجود بود خخخ ان ۹۵ اومد بعدش سونی نابود کرد..
دیگه برگشتم خلاصه موقت. شام بود بعد شام همه ول شدن و خسته کوفته آخرش نرسیده اکثرا رفتن واسه خواب و راحتی بیشتر داشته باشن… منم رفتم بیرون یکی دو ساعت بعد برگشتم که خواب بودن همه ساعت دو شب بود منم کنار دیوار رختخواب گذاشتم اما خوابم نمی‌برد… تازه داشت چشام گرم میشد صدای آژیر یه ماشین نمیزاشت.
بعد چند دقیقه حواسم رفت به عمه ام که پتو روش نیست
و پشتش به من هست… فکرش هم واست شهوت رو به بالاترین حد میرسونه وقتی یخته ات رو نصف شب بگیره ..
اولا گلوت خشک میشه صدات لرزش داره اگه اون تایم بخوای حرف بزنی شاید مثل بزبزقندی حرف بزنی وقتی وسطای ماجراجویی هستی … دستت که ویبره اس کلا اون تایم … یارو میاد میگه تلمبه رو شروع کردم و فلان .. ریقو اون تایم با یه پخ جفت میکنی پاپیون میشه واست..
بگذریم … واسه اولین بار گفتم بزار به باسنش دست بزنم
اول ترسیدم بیخیال شدم . اما با بسته شدن چشما به همون سرعت دوباره قانع میشی فقط یک‌بار دست میزنم. استرس و آدرنالین که اون بازه زمانی با تستسترون قاطی معلوم نیست چته اصلا ببرن نوار مغز بگیرن اون لحظه بدون شک رازبقا و رازبگا رو میکشه روی کاغذ مثل نوار قلب خخخ. یادم هنوز یه ست طوسی پوشیده بود آستین حلقه ای با شلوار راسته پارچه ای ضخیم بود تقریبا. دستم گذاشتم زیر باسن بالایی آروم گرفتمش حسش کردم و یکم فشار دادم سمت داخل ببینم عمق باسنش چقدر هست مثل ژله یکم نرم بود اما زیر کارش سفت تر بود . سریع دستم جدا کردم نفسام خستم کردن بس تعدادشون به حداقل رسوندم . دستم نبود اتومات نفست میگیره . اگه متوجه نباشی کنترل نکنی کسی اول خوابش باشه متوجه میشه . این کارو بیست بار انجام دادم اما همش یک نقطه از باسن
دیدم حرکتی نداره و خوابش هم سنگین بود کلا … گفتم بزار از پشت بهش بچسبم اگه بیدار شد تصادف اتفاقی جلوه بدم . و اصلا خوابم من . زانوم خورد من نبودم دستم بود. وجدانن نیم ساعت طول کشید تا رسیدم به چند ثانیه بهش . انگار ۵ کیلومتر رفته بودم . چون ذهنیتی هیچ وقت نداشتم شاید انقدر سخت شده بود . و مهم اون شهوت و اون کنجکاوی بعدش که بهت میگه تو میتونی و خودت هم که میگی خواب فعلا و متوجه نمیشه و و و بعد کلی خزیدن آروم خودم بهش چسبوندم . اون تایم خیلی حال میده نفس حبس و حرکت در حد تاچ و کشف شدن عمه که چه حسی داره و لذتی که با شهوت و استرس میکس شده .
آروم شروع کردم چسبیدن رو تا جایی بیشتر کنم که بتونم خوب. حس بش باسنش . واسه همین باید فاصله کم بشه
منم ازش جدا میشدم سمتی که لم دادم رو کمتر یک وجب جلو می‌بردم بعد آروم آروم بهش میچسبیدم . مثل در که روی یه پاشنه کم کم جفت بشه. حسش لذتی داشت نمیشه بگی تجربه کردن کسایی میدونن چیه . توهم که کاری نداریم .
حرکت نمیکردم ترس بیدار شدنش نمیزاشت قفل میشدم
اما آروم فشار ریز میدادم . هر وقت به اوج می‌رسیدم فشار و حرکت رو بیشتر میکردم .نیم ساعتی میشد توی اون حالت بودم و میتونستم بیشتر باشم اما خودم باهاش خالی کردم .
حسش خوب بود و لذت داشت . نمیدونم چرا رو مخ نمی‌رفت… بعدش جدا شدم ازش رفتم سر جام یکساعت شده بود رفتم بیرون دستشویی لباس زیرم دور انداختم و رفتم توی ماشین یه سیگار برداشتم کشیدم دوباره برگشتم .
یه رب نرفته بود دوباره گفتم بزار دستکاریش کنم توی همین فکرا بودم که وقتی بیدار شدم دیدم ۱۱ظهر و نمیزارن بخوابی اصلا … رفتم بیرون توی ماشین سایه بود خوابیدم . یک دو ظهر بیدار شدم . نصف افراد نبودن یه تعداد رفتن زیارت یه تعداد رفتن خرید من فقط میخواستم ببینم عمه چطوره رفتارش . فهمیدم رفتن بازار سنتی و محلی داشت . هم خرید کنن هم یه دوری زده باشن روز اول رفتن خرید
وقتی اومدن دیدم رفتارش عادیه اصلا توی باغ نیست و متوجه چیزی نشده .
گفتم خوبه حداقل گیر و گرفتارش نشدم و بدونم چی پیش میاد و تا کجا برسه …
دوباره گفتم امشب هم تکرارش میکنم … گذشت خلاصه شب که شد همون سبک خوابیدیم این سری قبل خواب بیدار بودیم هر کسی از جای خودش صحبت می‌کرد و غیبت هم میکردن و خاله زنک بازی و منم با هر کسی شوخی میکردم یا سوژه ای واسه خنده … ترسوندن بود یا سرگرمی پیدا میکردم در حد غش رفتن … وقتی با عمه حرف میزدم با دست زدن بهش یا چیزی میخواستم با پا بهش میزدم و باید متوجه میشد این حرکت رو تا حالا من انجام نمیدادم .
پشت رونش فشار بدم بگم ای طرف ببین سوال دارم یا کارت دارم . غیر عادی باید حساب میشد .. .
واسه من که اینطوری بود حسش..
لباس امشبش یه لباس راحتی بود یه تاپ سفید چسبون .
شلوارش جنس خنک و لختی داشت . ابی به سروده ای و مثلث های رنگی زرد قرمز و سفید داشت حالت کشی بود جذب بدن میشد .
گذشت منم خوابم برد اما اگه نیتی داشته باشی واسه بیدار شدن با اولین تکون خوردن بیدار میشی … منم تا بیدار شدم گفتم ای دل غافل دوساعت دیگه هوا روشن میشه و نماز و ملتی که اومدن. اینجا الان نمیزارن کاری انجام بدی .
منم یکم ترسم کم شده بود و بیخیال تر شده بودم .
گفتم تا خیلی جلو پیش میرم . دوباره شروع کردم به دت زدن این سری از پایین شروع کردم ساق پا از پشت شلوارش کلا تا زانو یکم پایین تر میشد اون زمان بالاتر اومده بود بالای زانوش منم هر وقت دست مالیش میکردم تایم میدادم بخواب اگه میخواست بیدار بشه . و منم یکم بیشتر شلوارش میدادم بالا خخخ بجای پایین اومدن …
تا جایی رسوندمش که یک وجب بالای زانوش .. اما این سری پتو روی نیمه تنه پایینش بود . منم با شلوارک بودم .
نیتم این بود برم زیر پتو پام بندازم روی پاش .و از پشت بچسبم بهش . وقتی اوکی شد همه چیز . کم کم از پشت چسبیدم بهش یکم فاصله بین دو تا باسنش بود مثل لباش باز کرده باشه . با یکم فشار یک سومش میشد بزارم بین باسنش . بعد چقد حال کردن و و چسبیدن بهش گفتم بزار میرم بیرون یه سیگار بکشم و یکم نرمال بشم دوباره میام .
وقتی اومدم اساس کردم یکم قمبلش بیشتر شده گفتم خوب شده بازم . گفتم بزار آروم چند بار رونش دستمالی کنم که بیدار نشه یهو نرم بچسبم بهش…
دستم به رونش چسبوندم .. کم کم آوردم بالاتر میخواستم ببینم شلوار کجاست مرز اونجا بود یکم بدمش بالاتر دیدم هرچی میرم نیستش انگار … اومدم باسنش دست بزنم که متوجه شدم شلوارش داده پایین تا مچ پاهاش …
فقط شرت پاشه … منو میگی انگار آب یخ ریختی بهم همه حسم پرید رفت … قفل بود واسم … کم کم یخم باز شد گفتم اشکال نداره متوجه شد بزار بشه دیگه … آروم رفتم زیر پتوش اما بالا تنم یک متر باهاش فاصله داشت فقط پایین تنه رو بهش چسبوندم . حسش خوب بود …اما انگار اون جاده تغییر کرد و من حسی که لذت داشت رو واگذار کردم .
جالب اینجا بود که تکونم نمی‌خورد اون یا چیزی که یخم باز بشه باهاش . بعد چند دقیقه گذاشتمش بین پاهاش اروم حرکت شروع شد چند دقیقه بعد شرتش بجای پایین دادن کشیدم بالاتر خخخ خخخ خخخ من برعکس شدن کارایی که انجام میدم خخخ شرتش رفت بین باسنش اینطوری بهتر بدنش لخت میشد منم گرفتمش تنظیم کردم وسط باسنش چند بالا بالا پایینش کردم بعد شروع کردم عقب جلو کردن تا جایی که به شرت و سوراخ می‌رسید برمیگشتم . شاید پنج یا شیش بار شد که با فشاردادن خالی شدم اما بازم اون تکونی نداشت و یا اصلا دوست نداشت .ترجیح این بود واسش… هیچ وقتم سوال نشد و به روی خودمون نیاوردیم … اما نصف لیوان آب خالی شد بین باسنش تکون بخور لامصب…
منم اروم رفتم سرجام خوابیدم یه تایمی بعدش …
فردا هم اصلا به روی خودمون نیاوردیم … من که طوری رفتار کردم اصلا توی چشم نباشیم یا اگه میشد هم عادی سازی فقط … .

دیگه نخواستم پیش بیاد شاید بارها بعدش فرستش شده بود…
لطفا کسی لایک یا چیزی نکنه …
دنبال تایید کسی نیستم و دنبال چیزی نمیگردم …
تجربه ای که داشتم اشتراک شد .. تشویق به عمه مالی یا منع نمیکنم … واسه من که لذت داشت و حسم همیشه خوب بود با این حرکت.. کنجکاوی و تجربه. کردن عمه هم باحاله واسه خودش …

عمه چه هورنی بود .. مثل مجسمه یه تکون هم نداد به خودش . رفتم بیرون شاید خود ارضایی کرد ..شلوارش پایین بود . یادم نبود سوال کنم ازش وای که بهش میگفتم چی میشد ..

نوشته: علیرضا

بازدید 6,606

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “نصف شب بود رفتم سراغ عمه ام”

  1. این تجربه رو منم داشتم البته با زن عموم هرچند خودش خیلی همکاری میکرد ولی من احمق بلد نبودم چون 14 سالم بود الان که نزدیک 37 سالمه هنوز هیچ حسی رو بهتر از اون حس عوض نمیکنم چون هنوز که هنوز وقتی یادش میوفتم انگار تازس

  2. دقیقا مثل کسی نوشتی که دارن میکننشو همزمان حرف میزنه منتها با هر تکون حرفاش بریده بریده میشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...