…قسمت قبل
از اون به بعد رابطه من و آذر با هم تلفنی و پیامکی بود ولی بعد چند هفته هم هیچ حرفی نداشتم بهش بزنم، هم احساس کردم که داره خیانت میکنه البته نه بمن با من با کسی که تو رابطه بود و هم از دل برود هر آنکه از دیده رود !
داستان طولانی نشه فاکتور میگیرم خودمم این جاهای داستان رو دوس ندارم ولی همون شب که لنگ هاش رو هوا بمن گفت گناهه صیغه بخون عقد یه نفر دیگه بود!
سمیرا در جریان همه چی بود تو صحبت هاش هم حق و بمن میداد خلاصه رابطه من و آذر تموم شد ولی رابطه من با سمیرا بهتر شد واقعا دوستش داشتم اونم اعتماد کامل بمن داشت همیشه درد دلی داشت از مادرش یا محمد بمن میگفت ولی صحبت هامون عاشقانه یا سکسی نبود
یه روز صبح وقتی داشتم میرفتم سمت شرکت دیدم سمیرا چند بار تو همون تایم زنگ زده، زنگ زدم که دیگه بغضش ترکید فقط خیانت و عکس و فهمیدم از تو حرفاش ، گفتم مراقب خودت باش یه کم آروم شدی زنگ بزن ، رسیدم شرکت دیدم محمد مثل مرغ سر کنده داره اینور اونور می دوئه! محمد چی شده ؟! گفت سمیرا گوشیم و دیده! دیشب روشن تو دستم خوابم برده سمیرا همه چی رو دیده از همه چت ها هم عکس گرفته بود
من خیلی نصیحتش کرده بودم که نکن متاهلی ولی انگار اعتیاد داشت با همه لاس بزنه با تمام دوستای سمیرا لاس زده بود واسه خیلی ها عکس کیرش و فرستاده بود خیلی ها بلاکش کرده بودند خیلی ها هم پا داده بودند
سعی کردم آرومش کنم گفتم تو شرکت به کسی نگو من درستش میکنم، گفت فقط بیا سریع بریم سمیرا وسایل شو جمع کرده بره
نزدیک خونه که شدیم زنگ زدم باز داشت گریه میکرد تا صبح نخوابیده بود گفتم میخوام باهات صحبت کنم دارم میام پیشت تا ده دقیقه دیگه میرسم
گفت اگر محمد ام باشه خودم و میکشم
گفتم تنها میام محمد موند تو ماشین
رفتم بالا دیدم مثل عزادار ها لباس بلند سیاه پوشیده زیر چشماش گود افتاده و رنگ به صورتش نیست من و که دید دوباره زد زیر گریه، اینقدر معصومانه گریه میکرد که دلم کباب شد اصلا نمیتونست بگه چی شده بازو هاشو گرفتم گفتم فکر خودت باش داری از دست میری ، از دستش گرفتم و آوردم رو صندلی آشپزخونه نشوندمش یه آب قند براش درست کردم، گفتم چیزی نمیخواد بگی من خودم همه چی رو میدونم
من محمد و نصیحتش کردم قسم اش دادم و تا آخر داستان و براش گفتم ولی خودش نفهمید نخواست بفهمه
عکس های چت هاش رو نشونم داد، آرومش کردم گفتم تصمیم عجولانه نگیر نمیخواد ببخشی یا بیخیال بشی ولی احساسی تصمیم نگیر، خونه مادرت هم فرش قرمز پهن نیست
چندتا ترفند یادش دادم که حتی خواست جدا بشه دست خالی نره
خلاصه بعد از یک ساعت راضی اش کردم بمونه ولی فعلا با هم حرف نزنن تلفنی هم زنگ زدم با محمد اتمام حجت کردم عین سگ ترسیده بود منم خیلی ترسوندمش
بعد از صحبت هامون سمیرا خیلی آروم شد دوبار هم خندوندمش ، خیلی دوست داشتم بغلش کنم و تو گوشش بگم کوس ننه محمد، این بشر ارزش گریه تو رو نداره
تا شرکت فقط جواب سوال های محمد رو با آره یا نه میدادم خیلی ناراحت بودم از دستش
نزدیک ساعت ۴ سمیرا پیام داد ، تشکر کرده بود که ازش حمایت کردم کلی قلب و بوس فرستاده بود، قلبم شروع کرد تند زدن، پیام های منم نسبت به همیشه فرق کرد قربون صدقه اش رفتم با کلی قلب و بوس
از شرکت زدم بیرون تو ماشین نشستم بهش پیام دادم
امروز نمیدونی چقدر دلم میخواست بغلت کنم اونجا که بازوها تو گرفته بودم
گفت ؛ منم
گفتم ترسیدم
گفت چرا
گفتم شرایط روحی ات خوب نبود گفتم ناراحت میشی
گفت از خدا میخواستم فقط اون لحظه بغلم کنی
چقدر حس هامون شبیه هم بود
گفتم اگر بغلت میکردم خود خدا هم نمیتونست جدامون کنه
تند و تند واسه هم می نوشتیم جالب بود مثل دخترهای دیگه ناز نمیکرد که یه طرفه باشه اونم قربون صدقه من میرفت
براش نوشتم هر وقت هم ناراحت بودی بدون اینجا یه شونه هست که میتونی پاهاتو ببخشید یعنی سرتو بزاری روش :))
سمیرا حدود ۱۲ سالی از من کوچک تر بود بر عکس آذر که حرف مشترک نداشتیم با سمیرا یه دنیا حرف داشتم بزنم، تا شب تمام گوشیم پر عکس هاش شده بود با هر عکسی که میفرستاد هزار بار قربون صدقه اش میرفتم پیام هامون سکسی شده بود از پشت تلفن بوی تن شو حس میکردم
قرار شد فرداش ظهر برم خونه شون و بغل ناتمام دیروز و تمام کنیم دلم پر میکشید براش
به اصرار من قرار شد جای شیرینی ، ناهار بگیرم با هم بخوریم
سخت ترین کار دنیا، توضیح دادن دلیل مرخصی ام به محمد بود از بس راجع به همه چی میپرسید یا هر جایی رو که میگفتم کار دارم یه کاری اونجا داشت
ظهر از شرکت راه افتادم غذایی رو که تلفنی سفارش داده بودم و گرفتم و کیف پولی رو که واسه تولد آذر گرفته بودم و بهش ندادم رو برداشتم تا به سمیرا بدم
از پله های خونه شون که بالا میرفتم چندتا افکار منفی اومد سراغم که داری چیکار میکنی؟! محمد دوستته، اینم زنشه، زن شوهرداره ، اگر یه دفعه بیاد خونه اگر دوربین تو خونه باشه اگر فلان اگر بیسار، ولی به همه افکار منفی ام گفتم کس ننتون هر مشکلی دارید با کیرم صحبت کنید!
یه نگاه ام به آسمون کردم و گفتم اوستا علم! این یکی و بکش قلم !
سمیرا تو چارچوب در وایساده بود چقدرم آرایش کرده بود، یه لگ مشکی با تاپ آبی روشن پوشیده بود که نگم،ماشالا به این اندام
دست دادم و روبوسی معمولی تا رفتم تو ، در و که بست غذا ها رو گذاشتم رو اوپن گفتم قربونت برم نفسم بیا بغلت و بهت بدم اومد تو بغلم سفت چسبیدیم به هم، محکم بغلش کرده بودم شروع کردم بوسه های ریز از سرش میکردم صورت مو چسبوندم به صورتش بین گوش و گونه شو بوسیدم خیلی حشری بودیم یه دستی به کیرم کشید و زود دستش و کشید عقب ، تو چشماش خیره شدم خیلی آهسته رفتم تا لباش و ببوسم هر دومون چشمامون و بستیم هم پای من که لباش میخوردم اونم لبای من میخورد زبونش تو دهنم میچرخوند بدون اینکه جدا شیم قدم قدم تا تخت رفتیم به شوخی گفتم ناهار گرفتم من نخوری تموم کنی
خیلی ناز میخندید
افتادیم رو تخت از لباش سیر نمیشدم کم کم لباس هاشو که در آوردم آفرین به این بدن ، هر جا رو که میدیم سوپرایز میشدم ، نوک سینه اش مثل آذر خیلی کم رنگ و کوچیک بود همونجور که من خیلی دوست دارم، لگ شو از پاش در آوردم یه شورت بندی آبی سفید پوشیده بود از رو شورت کوسش و گاز گازی میکردم از کنار بندش زبونم فرستادم تو ، جاااان به این کوس
شورت شو در آوردم کوسش و بوس بوسی کردم حال جفتمون خراب بود هر هنری تو خوردن داشتم و واسش رو کردم، کیرم و در آوردم گفتم طاقت ندارم بکنم توش؟ پا شد بدون اینکه حرف بزنه شروع کرد کیرم و خوردن ، عاشقتم سمیرا ، نفسم میره اینجوری میخوریش
خوابوندمش چندتا لب گرفتیم و کیرم و گذاشتم دم کوسش ، سمیرا هم تنگ بود و دردش گرفته بود اما نه اندازه آذر ، دیدم خیلی درد داره من خوابیدم تا اون رو بشینه تا کمتر دردش بیاد ، چقدر وارد بود چقدر خوب کمر شو بازی میداد چه صدای راه انداخته بودیم خسته شد دوباره خوابید اومدم روش شروع کردم تلمبه زدن چند بار ارضا شده بود با ریتم یواش شروع کردم و آخر کار با هر ضربه ای جیغ میکشید
تو گوشش گفتم دارم ارضا میشم نفسم
بوسه بارونش کردم
پا شدم لباس پوشیدم اومدیم ناهار خوردیم که دیدم گوشیم سایلنت بوده محمد ۳۰ بار زنگ زده،ترسیدم اومدم بیرون تو ماشین بهش زنگ زدم دیدم کار مهمی نداشته دنبال یه مهر میگشته و خیالم راحت شد
رفتم بالا با سمیرا دوباره رفتیم تو تخت تو بغل هم، گفتم سمیرا دلم برات تنگ شد دوباره میخوامت، لباشو بوسیدم کیرم و از بغل شورت آوردم بیرون گرفت دستش چندبار عقب جلو کرد بعد شروع کرد به خوردن منم شورت شو در آوردم گفتم بچرخ منم واست بخورم با زبون و انگشتم ارضاش کردم دیگه پاهاش جون نداشت خوابوندمش رو شکم ، دلم خواست مثل آذر بکنمش ، یه بالش گذاشتم زیر شکمش و دوباره شروع کردم
با لبای بسته ناله میکرد
یکی از بهترین پوزیشن ها واسه کردن این مادر و دختر همین بود
احساس کردم داره ارضا میشه تند و محکم زدم و منم
ارضا شدم نیم ساعتی کنار هم بودیم با سرانگشتام نوازشش میکردم ،گفتم خدا رو شکر میکنم که تو رو تو مسیر زندگی من گذاشت اومد و لبام و بوسید
دلم نمیومد جدا شم ازش ولی چاره ای نبود
خیلی از روزها کارم شده بود همین، ۲_۳ ساعت مرخصی میگرفتم و میرفتم پیش سمیرا
تقریبا همه تو شرکت متوجه تغییر رفتار من شده بودند من حدود ۵ سالی تو این شرکت حتی مرخصی های خودم رو هم نمیرفتم الان تند و تند مرخصی به بهانه های مختلف
ولی عشق سمیرا اونقدر شیرین بود که به همه چی می ارزید
فقط ام سکس نبود یکی رو پیدا کرده بودم که دوستم داشت و دوستش داشتم
با اصرار محمد چندتا پنج شنبه رفتیم خونشون و ۳ تایی مشروب خوردیم حتی یه شب ام که محمد سیاه مست شد چپ کرد بالا سرش سکس کردیم که خیلی لذت داشت
تو شرکت همیشه یه تعدادی از محمد گلایه داشتند که کار نمیکنه یا تو کار بقیه دخالت میکنه یا نمیذاره بقیه کار کنن اما با صحبت رفعشون کرده بودم که به گوش مدیریت نرسه ، اما میدونستم که دیر یا زود میرسه
یه روز ظهر دعوت شدم دفتر مدیریت و دقیقا علت شو میدونستم ، یه کمیته انضباطی غیر رسمی بدون حضور محمد تشکیل داده بودند که اخراجش کنند، چقدر اولش از من تعریف کردن که تو این ۵ سالی که تو این شرکت هستم چقدر در راه منافع شرکت قدم برداشتم ولی من میدونستم به کجا میخوان برسن، حرف که از محمد شد گفتن ضررش واسه شرکت بیشتر از نفع شه خواستیم با شما ام مشورت کنیم چون شما باهاش رفیق تری بعد اخراجش کنیم ، گفتم من حرفی ندارم بچه شوخ و سر به هواییه، اما اخلاق های خوبی هم داره
نذاشتن حرف هام و کامل کنم پریدن وسط حرفام که اصلا یه اخلاق خوب هم نداره اون از شوخی هایی که میکنه اینم که جدیدا عکس کونشو فرستاده به چند تا از بچه ها، شما ام آدم با آبروی هستی وقتی باهاش میگردی واست حرف در میارن چون این محمد کونیه، خندم گرفت گفتم اون شوخی میکنه اونجور که شما فکر میکنید نیست، خلاصه قرار شد یه جلسه دیگه بزاریم خود محمد ام باشه بعد تصمیم بگیرن، ولی همش تو فکر بودم پر بی راه نمیگفتن، محمد چندبار شلوار شو جلو من کشیده بود پایین که ببینم تو کونش جوش زده یا چی یا خودش و میمالوند بمن، ولی من تو باغ نبودم
ما دهه شصتی ها از بس محدودیت بود با کون کردن بزرگ شدیم ولی خوب اونا بچه خوشگل بودن محمد سرش کچل بود و بجاش بدنش پر مو بود اصلا کیر واسش راست نمیشد
تو همین فکر ها بودم که یکی از بچه ها رو مدیریت فرستاده بود بیاد با من صحبت کنه ، شروع کرد تعریف کردن گفت زمان استراحت تو اتاق تنها بودیم محمد باهام شوخی زشت کرد گفتم پا میشم میکنمت ها ، گفت کوس ننه هر کی نکنه ، شلوار شو کشید پایین قمبل کرد منم از اتاق زدم بیرون
خداییش تعریف میکرد نمیتونستم نخندم قیافه شون میومد جلو چشمم، راست میگفتن من تو باغ نبودم
ولی باید یه کاری میکردم اخراج نشه چون اینجوری من که مرخصی میرفتم نیرو جایگزین ام محمد بود و خیالم راحت بود ولی مدیریت زوم کرده بود روش
به محمد گفتم بعد کار من تا خونه میرسونمت تو ماشین سر حرف و باز کردم گفتم تو شوخی میکنی ولی همه جدی گرفتن امروز من و خواستن راجع به تو صحبت کردن که شوخی دستی میکنی عکس میفرستی واسه بچه ها ، خجالت کشید ولی خیلی پرو بود هی مینداخت تو خنده، گفتم صحبت اخراج تو میکردن ، جای دفاعی هم واسه من نزاشتی، سر سنگین باش با کسی شوخی نکن
شبش خیلی تو فکر بودم مثل پازل همه چیزها رو کنار هم چیدم دیدم این پسر چقدر از من خواسته بکنمش، ولی من نفهمیدم ، خیلی وقتها میشد ازم میپرسید کیرت چقدره، یا به شوخی میگفت بده برات ساک بزنم یا میومد تو بغلم میچرخید کون شو میمالید بهم یا ازم میپرسید تو چجوری دوست داری یا کون چجوری باشه میکنیش؟،ولی واقعا تو ذهنمم نیومده بود که این واقعا دلش کیر میخواد
فرداش با سمیرا قرار داشتم چیزی هم دوست نداشتم بهش بگم ولی خود محمد بهش گفته بود و دعواشون شده بود ، سمیرا از من خجالت میکشید ولی دیگه دیدم همه چی رو میدونه منم بهش گفتم. اونم گفت چندتا از بهترین دوستاش و بخاطر محمد از دست داده محمد به شوهر دوستاش پیشنهاد سکس میداده اونا هم قطع رابطه میکردن، به سمیرا گفتم الانم تو شرکت وضعش خوب نیست میخوان اخراجش کنند، باز من صحبت میکنم ولی باید خودش حواسش باشه
با خنده گفتم خوبه بمن چشم نداره
سمیرا شب اولی رو تعریف کرد که رفتم خونشون به سمیرا گفته بود اگر مادرت نبود شب پیش هم میخوابیدم کیرشو میکرد تو کون من منم کیرم و میکردم تو کوس تو، عقب و جلو که میکردم میرفتم تو بهشت! که سمیرا باهاش دعوا کرده بود و گفته بود بزار یه دوست واسمون بمونه! تهدیدش کرده بود که اگر محمد بمن چیزی بگه قهر کنه بره
شبش هزار تا فکر اومد تو سرم ، اگر محمد و میکردم سر کار میموند و به کس دیگه ای پیشنهاد نمیداد سمیرا رو هم داشتم و اگر سه تایی سکس میکردیم میتونستم خیلی راحت برم و بیام شب بمونم
اما چجوری باید با سمیرا مطرح میکردم حتما ناراحت میشد
بین دو راهی گیر کرده بودم از طرفی محمد گفته بود که اخراج شه میره کارخونه یکی از فامیل هاشون تو کاشان کلا اونجا زندگی کنن که سمیرا رو از دست میدادم
تصمیم مو گرفتم سخت نبود مصلحتی میکنمش!
پایان قسمت دوم
نوشته: شایان
11 پاسخ به “اوستا علم این یکی رو بکش قلم! (۲)”
تو خودت ختم تموم حرومزاده هایی تو از اونایی هستی که طرفرو از یه کاری منع میکنی بعد خودتت از اون بدترشو انجام میدی
تو خودت ختم تموم حرومزاده هایی تو از اونایی هستی که طرفرو از یه کاری منع میکنی بعد خودتت از اون بدترشو انجام میدی
یارو به رفیقش اعتماد میکنه بعد همون رفیق میشه سوهان زندگیش کیرم تو مرام نداشتت
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
بلاخزه طرف کونیه یا کوس کنه!؟
احتمالا یا تجربه سکس با خانم نداری یا کیرت کیر خره یا زیاد توهم میزنی . تو داستان قبلی گفتی کیرت نمیرفت تو کوص مادر سمیرا اینقدر تنگ بود و طرف از درد گریه میکرد ولی اینجا گفتی زمان سکس با تو ، صیغه یکی دیگه بوده یعنی شوهر داشته . خوب کسی که شوهر داشته باشه و همچنین زایمان داشته دیگه کوصش مثل کوش دختر 14 ساله نمیشه که تو سکس از درد اشکش دربیاد . بازم گفتی سمیرا موقع سکس با تو درد داشت . دوست عزیز سوراخ واژن خانمها ارتجاعیه و هر کیری توش بره طرف حال میکنه نه گریه و اون دردی که تو شنیدی مال اولین سکسه که طرف پرده بکارتش پاره میشه و طبیعیه همراه خون آمدن از کوص طرف یک کم درد هم داشته باشه ولی فقط بار اوله مه همیشه این رو تو داستانهات و تخیلاتت در نظر بگیر تا داستانت واقعی تر بنظر بیاد
ادامه بده
هرسین آیا میشه منم زن بگیرم یعنی مزه واقعی کُس رو بچشم؟؟؟ واقعاً از تنهایی دیگه خسته شدم یک همدم لازمه مخصوصا اگه دوستش داشته باشی بچه های روستا یکبار یکی رو آورده بودن(من خیلی دلم برا زنه سوخت ندیدمش فقط تعریفش وشنیدم)بی ناموسا پنج شش نفری نوبتی باهاش رابطه برقرار کرده بودن.ازتمام لحاظ هرچیزی فکرشو کنی مخصوصا قیافه ازهر شش نفرشون سرم …اونا بعد اون حادثه سریع ازدواج کردن ولی مایی که دستمون به نامحرم نخورده مجرد
داستان خوبی ادامه بده
کاری ندارم که این داستان تخیلیه یا واقعی یجاهایی هم تناقض داره یا گنگ بیان شده اما در کل داستانت جالبه، من که خوشم اومد ادامه بده
خوب بود داستانت