سلام به دوستان عزیز بکن تو
من اولین باره دارم خاطرات سکسی جذابم را مینویسم و این خاطرات کاملا واقعیه احتمالا طولانی بشه اگه وارد جزئیات خیلی بشم ولی سعی میکنم احساسات عالی که گرفتمو منتقل کنم
اسم من سعید العان که دارم مینویسم ۴۴سال دارم من بچه روستا هستم واین خاطرات برمیگرده شروعش به ۲۰ سال پیش من دوتا دوست داشتم به اسمهای مهدی وحمید که قسمت شد خودشون با افتخارخانمهای زیباشون را تقدیم کردن مهدی از من وحمید بزرگ تر بود وخیلی بچه با صفایی بود من وحمید مجرد بودیم واون متاهل وهمیشه خونه مهدی میرفتیم خانم مهدی که اسمش طیبه بود همیشه با ماگرم ومهربان بود از طیبه بگم اون زمان یه زن ۲۵یا ۲۶ با اندامی عالی ومخصوصا باسنش که نمیشد ازش بگزی ودید نزنی ولی چون همیشه جلوی چشمم بود ذهنمو قلقلک میداد ولی اصلا دنبال کردنو مثلا خیانت اینها نبودم خلاصه من آمدم شهر ودنبال کارو شغل رفتم یه جا شاگردی وبعد از یک سال همون شهر مغازه زدم خونه مجردی برقرار ودوستیامون برقرار بود میرفتم روستا دور هم بودیم مهدی وحمید هم هر وقت میامدن شهر سری از من میزدن خونه مجردی خودش باعث میشه دیگه دور برت پربشه از انواع زن ودختران پایه اونهایی که خونه مجردی داشتن میدونن چی میگم یه روز مهدی اومده بود شهر پیش من منم با دوتا خواهر خوشکله ورزشکار اوکی شده بودم که واقعا خدا نگه دارشون باشه هر جاهستن من داشتم با یکیشون تلفنی صحبت میکردم مهدی هم اونجا بودقرار شد ظهر بیان خونه ومن مهدی رفتیم غذا گرفتیم رفتیم خونه اون دوتا خوشکله اومدن چهار نفری یه عشق حالیم کردیم خوشکلا رفتن من مهدی نشسته بودیم قلیون میکشیدیم که مهدی گفت پسر عجب سکسی داری اینم بگم من توی سکس حرف دارم برای گفتن که حالا بعد یه کم توضیح میدم خلاصه حرفمون بالا گرفت مهدی واقعا خوشش اومده بودبه من گفت من توی روستا با یه زن شوهری هست وباهاشون سکس میکنم اگه به کسی نگی باهات اوکی میکنم من کنجکاو که اونها کین تو روستا وبعد کلی قسم آیت گفت که غریبه نیستن خودم وطیبه من کلا هنگ کردم گفتم راست میگی گفت اره ما همیشه توی سکسمون از تو تعریف میکنیم من بازم هنگ بودم به خودم گفتم طیبه که چند ساله با اون باسن خفن میشه بکنم من زدم به پررویی گفتم چند ساله تو کف باسن طیبه هستم گفت میدونم همیشه میدیم داری دید میزنی گفت من هماهنگ میکنم یه شب بیا خونمون تا عشق حال کنیم وخلاصه مهدی رفت گفت خبر میدم چند روزی طول کشید منم یه ثانیه از فکرم بیرون نمیرفت تا اینکه زنگ زد گفت امشب میتونی بیایی منم گفتم گفت پس شب منتظرم منم توی دلم یه طوفانی بود خلاصه شب رفتم خونه شون همه چی عادی مثل قبل شام خوردیم که مهدی به من گفت بچه خوابید شروع میکنم برای من رختخواب توی اتاق پهن کردن خودشون توی پذیرایی من توی اتاق دلم آشوب بود اخه من سکس زیاد کرده بودم ولی این خاص بود.بعد یک ساعت مهدی اومده توی اتاق گفت بریم توی پذیرایی رفتیم چی میدیم طیبه لخت به شکم دراز کشیده بود اون باسنی که همیشه از حجمش میخواست شلوار پاره حالا لخت جلوی جلوی دراز کشیده و نور سالن هم به این زیبایی صحنه مضاعف داده بودجو جوری بود که منو طیبه خجالت میکشیدیم اون که بهشکم درازکش بود که چشم تو چش نشیم منم یه حس عجیب که نمیدونم چطوری بگم مهدی یواش گفت این اونی که چند ساله سوی چشاتو گرفته همش مال خودت منم توی اتاق نیم خیز بود سالار ولی وقتی پذیرایی اومدم دیگه اون ح
رفها حالیش نبودرفتم کنارش نشستم واون باسنو یک کم مالوندم وهنوز استرس زیاد داشتم وهنوز سالاری گذاشتم لای باسن چند توبه زدم ارضا شدم ریختم روی باسنش من اصلا به هیچ عنوان زود ارضا نیستم ولی به دقیه نشد ارضا شدم وتو همون لحظه طیبه برگشت رودررو شدیم من از خجالت سریع رفتم توی اتاق مهدی آمد وگفت دیگه از خجالت گذشته وبا مهدی رفتیم توی پذیرایی دیدم طیبه لخت روی تشک دراز کشیده ودستهاشو باز کرد که بیا بغلم من رفتم کنارش نشستم یه لبی گرفتیم که هنوز مزه اش زیر زبونم هست شاید ۵دقیقه ای طول کشید وطیبه گفت این شیرین ترین عسلی بود که خوردم مهدی چون زیاد سیگار میکشید وگاهی مواد دهنش خوشبو نبود بگذریم وبه من گفت من چند ساله آرزوی تو را داشتم من گفتم تو این باسن زیبا چند ساله دیوانه کردی منو وعشق و حال ما شروع شد همون دفعه اول سه شبانه روز خونشون موندم وفرصت میشد بچه میخوابید من طیبه مثل سریش به هم میچسبیدیم و عشق حال ما دامه داشت هفته ای یکی دوبا میرفتم خونشون وبا خیال راحت سکس میکردیم ومهدی هم خوشحال بود که طیبه داره با بهترین دوستش عشق حال میکنه ببخشید که مختصر مینویسم چون میخواستم چند قسمت بنویسم ولی گفتم ضد حاله چون منم زیاد توی بکن تو داستان و قسمت قسمت باشه حس آدمو میپره همون طور که گفتم مهدی گاهی مواد مصرف میکرد وبا حمید که بیشتر درگیر مواد شده بودباهم گروه شده بودن اما داستان حمید .حمید هم مثل من مجرد بود وتوی یه روستای دیگه ازدواج کردوازدواجش تقریبا با رابطه من و مهدی وطیبه همزمان بودمن چون زن حمیدو ندیده بودم کنجکاو بودم چون از یه روستای دیگه بود توی روستا ها رسمه که عروس وداماد دعوت میکنن همه دوستان وآشنایان البته توی شهر هم رسمه میگن پاگشا ولی روستا صفایی دیگه ای داره بعد ازدواج اینها قسمت نشده این رویا خانمو ببینیم راستی اسم خانم حمید رویا هست به مادرم گفتم میخوام دعوتشون کنم یه کادویی گرفتیمو اینهانهار اومدن وقتی حمید وخانمشو دیدم گفتم دم این حمید گرم چی هم طور کرده از رویا بگم یه دختر خوشکل سفید پوست خوش اندام ویه صورتی که خدا حسابی وقت گذاشته بود برای نقاشیش که برعکس حمید چی بگم ما یه ضرب المثل داریم میگن خربزه خوب نصیب کفتار میشه هر چی از نازی وخوشکلی این دختر بگه کم گفتم ولی گفتم دمش گرم دعوتی تموم شد رفت آمد هر وقت نگاه این دختر میکردم لذت میبردم منم بهش ازدواج کردم ویه پیشنهاد کاری خیلی خوب شد ورفتم یه شهر دور ومهدی وحمید هردو شدن معتادهای بد ومن از اینها زاویه گرفتم ومن چند سال رویا رو ندیدم چون توی عید مراسمات اون میرفت روستای خودشون وناگفته نمونه مهدی هم توی یه حادثه تصادف فوت کرد وخیلی ناراحت شدم ولی اینهاقبلا باهم بودن تا من بعد از چند سال برگشم شهرمون قبلا حمید را میدیدم حال خوبی نداشت و فقط سلام واحوالپرسی چند سالی بود ندیدمش تا یه روز گوشی زنگ خورد جواب دادم حال احوال گفت من حمیدم وچند ساله ترک کردم وما دوستای قدیمی هستیم از این حرفها که خیلی دوست دارم ببینمت گفتم جمعه من میام روستا جمعه آمد دیدم نه کلی فرق کرده خوشحال شدم وسر صحبت کشید به مهدی وخاطرات که دیدم گفت من از رابطه شما خبر دارم من اولش ناراحت شدم چون اون بنده خدا فوت کرده بود گفت خودش سر نشه کشی بهم گفته منم گفتم ناموس خودش بوده اختیار داشته دیگه رابطه ما خوب شد.بعد مسائل کشید به رابطه جنسی که زنم بهم نمیده از این حرفهامنم گفتم مقصر تو هستی که اعتیاد داشتی ونصیحت اونم گوش میدادیه شب پیام بازی میکردیم گفت راستش من بعد از ترک اعتیادم واکسن کرونا دیگه التم حرکت نمیکنه تا اینو گفت توی دلم گفتم این داره نخ میده گفتم جدی میگی اره کلا خوابیده گفتم حالا کمکی میخوایی تا اینو گفتم سریع زنگ زد گفت من کلا خوابیده حرکتی نداره هر چی فکر کردم از تو آدم قابل اعتماد تری پیدا نکردم گفتم خانمت میدونه گفت اره خیلی راجب تو صحبت کردیم منم باز او حس مهدی وطیبه اومد سراغم ولی کمتر گفت میتونی آخر شب بیایی خونمون گفتم اره وگفت خبر میدم بعد یک ساعت پیام داد که ساعت ۱۲ اینجا باشی منم رفتم دوش اینها گرفتم ماشینو روشن کردم رفتم سمت روستاپیام دادم که نزدیکم ببین کسی توی کوچه نباشه چون اونجا همه میشناسن رفتم کسی نبود با ماشین رفتم داخل خانه حالا همون احساسات که قبلا داشتم ولی خیلی کمتر تفاوت این بود که چند سال رویا رو ندیده بودم در حیاط بست گفت بریم تو وارد پذیرایی که شدم رویا با یه ست لباس زرد رنگ جذاب اومد خوش آمد گویی نگاهش کردمدیدم این چقدر جا افتاده وتودل برو شده خوشکلی وزیبایی بیشتر شده بود وکمتر نه خلاصه نشستیم واین ماه داشت پذیرایی میکرد ومن حالا با چشم خریدار وکردنش نگاه میکردم بازم به خودم گفتم یعنی اینو میخوام بکنم یه نیم ساعتی نشستیم من فقط نگاه میکردم تا حمید رویا رفتن توی آشپزخانه که دیوار اپن داشت دید نداشت فقط صدای بوس می اومد که حمید اشاره کرد که بیا رفتم توی آشپزخونه دیدم یه تشک پهن کرده و رویا دراز کشیده رفتم کنارش و یه نوازش و رفتیم لب تو لب یه لب عمیق جدا که شدیم گفت خیلی دوست دارم منم گفتم من چند ساله اونم گفت از اون روزی که دیدمت
دوستان ممنون که وقت گذاشتیدبقیه اش باشه در قسمت دیگه خیلی تومانی شد
من اولین باره دارم خاطرات سکسی جذابم را مینویسم و این خاطرات کاملا واقعیه احتمالا طولانی بشه اگه وارد جزئیات خیلی بشم ولی سعی میکنم احساسات عالی که گرفتمو منتقل کنم
اسم من سعید العان که دارم مینویسم ۴۴سال دارم من بچه روستا هستم واین خاطرات برمیگرده شروعش به ۲۰ سال پیش من دوتا دوست داشتم به اسمهای مهدی وحمید که قسمت شد خودشون با افتخارخانمهای زیباشون را تقدیم کردن مهدی از من وحمید بزرگ تر بود وخیلی بچه با صفایی بود من وحمید مجرد بودیم واون متاهل وهمیشه خونه مهدی میرفتیم خانم مهدی که اسمش طیبه بود همیشه با ماگرم ومهربان بود از طیبه بگم اون زمان یه زن ۲۵یا ۲۶ با اندامی عالی ومخصوصا باسنش که نمیشد ازش بگزی ودید نزنی ولی چون همیشه جلوی چشمم بود ذهنمو قلقلک میداد ولی اصلا دنبال کردنو مثلا خیانت اینها نبودم خلاصه من آمدم شهر ودنبال کارو شغل رفتم یه جا شاگردی وبعد از یک سال همون شهر مغازه زدم خونه مجردی برقرار ودوستیامون برقرار بود میرفتم روستا دور هم بودیم مهدی وحمید هم هر وقت میامدن شهر سری از من میزدن خونه مجردی خودش باعث میشه دیگه دور برت پربشه از انواع زن ودختران پایه اونهایی که خونه مجردی داشتن میدونن چی میگم یه روز مهدی اومده بود شهر پیش من منم با دوتا خواهر خوشکله ورزشکار اوکی شده بودم که واقعا خدا نگه دارشون باشه هر جاهستن من داشتم با یکیشون تلفنی صحبت میکردم مهدی هم اونجا بودقرار شد ظهر بیان خونه ومن مهدی رفتیم غذا گرفتیم رفتیم خونه اون دوتا خوشکله اومدن چهار نفری یه عشق حالیم کردیم خوشکلا رفتن من مهدی نشسته بودیم قلیون میکشیدیم که مهدی گفت پسر عجب سکسی داری اینم بگم من توی سکس حرف دارم برای گفتن که حالا بعد یه کم توضیح میدم خلاصه حرفمون بالا گرفت مهدی واقعا خوشش اومده بودبه من گفت من توی روستا با یه زن شوهری هست وباهاشون سکس میکنم اگه به کسی نگی باهات اوکی میکنم من کنجکاو که اونها کین تو روستا وبعد کلی قسم آیت گفت که غریبه نیستن خودم وطیبه من کلا هنگ کردم گفتم راست میگی گفت اره ما همیشه توی سکسمون از تو تعریف میکنیم من بازم هنگ بودم به خودم گفتم طیبه که چند ساله با اون باسن خفن میشه بکنم من زدم به پررویی گفتم چند ساله تو کف باسن طیبه هستم گفت میدونم همیشه میدیم داری دید میزنی گفت من هماهنگ میکنم یه شب بیا خونمون تا عشق حال کنیم وخلاصه مهدی رفت گفت خبر میدم چند روزی طول کشید منم یه ثانیه از فکرم بیرون نمیرفت تا اینکه زنگ زد گفت امشب میتونی بیایی منم گفتم گفت پس شب منتظرم منم توی دلم یه طوفانی بود خلاصه شب رفتم خونه شون همه چی عادی مثل قبل شام خوردیم که مهدی به من گفت بچه خوابید شروع میکنم برای من رختخواب توی اتاق پهن کردن خودشون توی پذیرایی من توی اتاق دلم آشوب بود اخه من سکس زیاد کرده بودم ولی این خاص بود.بعد یک ساعت مهدی اومده توی اتاق گفت بریم توی پذیرایی رفتیم چی میدیم طیبه لخت به شکم دراز کشیده بود اون باسنی که همیشه از حجمش میخواست شلوار پاره حالا لخت جلوی جلوی دراز کشیده و نور سالن هم به این زیبایی صحنه مضاعف داده بودجو جوری بود که منو طیبه خجالت میکشیدیم اون که بهشکم درازکش بود که چشم تو چش نشیم منم یه حس عجیب که نمیدونم چطوری بگم مهدی یواش گفت این اونی که چند ساله سوی چشاتو گرفته همش مال خودت منم توی اتاق نیم خیز بود سالار ولی وقتی پذیرایی اومدم دیگه اون ح
رفها حالیش نبودرفتم کنارش نشستم واون باسنو یک کم مالوندم وهنوز استرس زیاد داشتم وهنوز سالاری گذاشتم لای باسن چند توبه زدم ارضا شدم ریختم روی باسنش من اصلا به هیچ عنوان زود ارضا نیستم ولی به دقیه نشد ارضا شدم وتو همون لحظه طیبه برگشت رودررو شدیم من از خجالت سریع رفتم توی اتاق مهدی آمد وگفت دیگه از خجالت گذشته وبا مهدی رفتیم توی پذیرایی دیدم طیبه لخت روی تشک دراز کشیده ودستهاشو باز کرد که بیا بغلم من رفتم کنارش نشستم یه لبی گرفتیم که هنوز مزه اش زیر زبونم هست شاید ۵دقیقه ای طول کشید وطیبه گفت این شیرین ترین عسلی بود که خوردم مهدی چون زیاد سیگار میکشید وگاهی مواد دهنش خوشبو نبود بگذریم وبه من گفت من چند ساله آرزوی تو را داشتم من گفتم تو این باسن زیبا چند ساله دیوانه کردی منو وعشق و حال ما شروع شد همون دفعه اول سه شبانه روز خونشون موندم وفرصت میشد بچه میخوابید من طیبه مثل سریش به هم میچسبیدیم و عشق حال ما دامه داشت هفته ای یکی دوبا میرفتم خونشون وبا خیال راحت سکس میکردیم ومهدی هم خوشحال بود که طیبه داره با بهترین دوستش عشق حال میکنه ببخشید که مختصر مینویسم چون میخواستم چند قسمت بنویسم ولی گفتم ضد حاله چون منم زیاد توی بکن تو داستان و قسمت قسمت باشه حس آدمو میپره همون طور که گفتم مهدی گاهی مواد مصرف میکرد وبا حمید که بیشتر درگیر مواد شده بودباهم گروه شده بودن اما داستان حمید .حمید هم مثل من مجرد بود وتوی یه روستای دیگه ازدواج کردوازدواجش تقریبا با رابطه من و مهدی وطیبه همزمان بودمن چون زن حمیدو ندیده بودم کنجکاو بودم چون از یه روستای دیگه بود توی روستا ها رسمه که عروس وداماد دعوت میکنن همه دوستان وآشنایان البته توی شهر هم رسمه میگن پاگشا ولی روستا صفایی دیگه ای داره بعد ازدواج اینها قسمت نشده این رویا خانمو ببینیم راستی اسم خانم حمید رویا هست به مادرم گفتم میخوام دعوتشون کنم یه کادویی گرفتیمو اینهانهار اومدن وقتی حمید وخانمشو دیدم گفتم دم این حمید گرم چی هم طور کرده از رویا بگم یه دختر خوشکل سفید پوست خوش اندام ویه صورتی که خدا حسابی وقت گذاشته بود برای نقاشیش که برعکس حمید چی بگم ما یه ضرب المثل داریم میگن خربزه خوب نصیب کفتار میشه هر چی از نازی وخوشکلی این دختر بگه کم گفتم ولی گفتم دمش گرم دعوتی تموم شد رفت آمد هر وقت نگاه این دختر میکردم لذت میبردم منم بهش ازدواج کردم ویه پیشنهاد کاری خیلی خوب شد ورفتم یه شهر دور ومهدی وحمید هردو شدن معتادهای بد ومن از اینها زاویه گرفتم ومن چند سال رویا رو ندیدم چون توی عید مراسمات اون میرفت روستای خودشون وناگفته نمونه مهدی هم توی یه حادثه تصادف فوت کرد وخیلی ناراحت شدم ولی اینهاقبلا باهم بودن تا من بعد از چند سال برگشم شهرمون قبلا حمید را میدیدم حال خوبی نداشت و فقط سلام واحوالپرسی چند سالی بود ندیدمش تا یه روز گوشی زنگ خورد جواب دادم حال احوال گفت من حمیدم وچند ساله ترک کردم وما دوستای قدیمی هستیم از این حرفها که خیلی دوست دارم ببینمت گفتم جمعه من میام روستا جمعه آمد دیدم نه کلی فرق کرده خوشحال شدم وسر صحبت کشید به مهدی وخاطرات که دیدم گفت من از رابطه شما خبر دارم من اولش ناراحت شدم چون اون بنده خدا فوت کرده بود گفت خودش سر نشه کشی بهم گفته منم گفتم ناموس خودش بوده اختیار داشته دیگه رابطه ما خوب شد.بعد مسائل کشید به رابطه جنسی که زنم بهم نمیده از این حرفهامنم گفتم مقصر تو هستی که اعتیاد داشتی ونصیحت اونم گوش میدادیه شب پیام بازی میکردیم گفت راستش من بعد از ترک اعتیادم واکسن کرونا دیگه التم حرکت نمیکنه تا اینو گفت توی دلم گفتم این داره نخ میده گفتم جدی میگی اره کلا خوابیده گفتم حالا کمکی میخوایی تا اینو گفتم سریع زنگ زد گفت من کلا خوابیده حرکتی نداره هر چی فکر کردم از تو آدم قابل اعتماد تری پیدا نکردم گفتم خانمت میدونه گفت اره خیلی راجب تو صحبت کردیم منم باز او حس مهدی وطیبه اومد سراغم ولی کمتر گفت میتونی آخر شب بیایی خونمون گفتم اره وگفت خبر میدم بعد یک ساعت پیام داد که ساعت ۱۲ اینجا باشی منم رفتم دوش اینها گرفتم ماشینو روشن کردم رفتم سمت روستاپیام دادم که نزدیکم ببین کسی توی کوچه نباشه چون اونجا همه میشناسن رفتم کسی نبود با ماشین رفتم داخل خانه حالا همون احساسات که قبلا داشتم ولی خیلی کمتر تفاوت این بود که چند سال رویا رو ندیده بودم در حیاط بست گفت بریم تو وارد پذیرایی که شدم رویا با یه ست لباس زرد رنگ جذاب اومد خوش آمد گویی نگاهش کردمدیدم این چقدر جا افتاده وتودل برو شده خوشکلی وزیبایی بیشتر شده بود وکمتر نه خلاصه نشستیم واین ماه داشت پذیرایی میکرد ومن حالا با چشم خریدار وکردنش نگاه میکردم بازم به خودم گفتم یعنی اینو میخوام بکنم یه نیم ساعتی نشستیم من فقط نگاه میکردم تا حمید رویا رفتن توی آشپزخانه که دیوار اپن داشت دید نداشت فقط صدای بوس می اومد که حمید اشاره کرد که بیا رفتم توی آشپزخونه دیدم یه تشک پهن کرده و رویا دراز کشیده رفتم کنارش و یه نوازش و رفتیم لب تو لب یه لب عمیق جدا که شدیم گفت خیلی دوست دارم منم گفتم من چند ساله اونم گفت از اون روزی که دیدمت
دوستان ممنون که وقت گذاشتیدبقیه اش باشه در قسمت دیگه خیلی تومانی شد
نوشته: سعید
11 پاسخ به “هرکی رو از ته دل آرزو کنی یه روز میکنی”
داداش خیلی دلم میخواد مسخرت کنم ولی هم سن پدرمیاخه خدا خیرت بدهالعان ؟!؟!تومانی؟!؟!؟!؟
وقتی تاپیک زدم راه کار جدید یچیزی میدونستم . بفرما اینم نمونه .اقا در حد سوادت نوشتی . انتظار بیشتری هم ازت ندارم.قابل توجه خوانندگان .اکثر دوستانی که داستان مینویسن ، کارشون نویسندگی نیست ، قشر معمولی جامعه هستن ، مثل خیلی از ما گرفتار کار و قسط و هزار جور دنگ فنگ هستن. همینکه وقت استراحتشون میزارن تا داستانی بنویسن واسه من یکی قابل ارزش هستن.همه رو با فوحش فراری ندین .بعضی داستانها تا یه حدی قابل خوندن هستن برخی میشه تا انتها داستان رو خوند.
خیلی چرت و بی سر و ته
فقط یه حیوون میتونه زن رفیقشو بکنه
سیهدر گوراخ…مثل اینکه داره سریال مینویسههمه این داستانهاییکه چند قسمته همشون دروغه
دسته دنده کوییک اتومات تو کون آدم دروغگو
داداش غلط املایی بره توی کونت ، چطوری موقع تایپ کلمه جا انداختی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو میخواستی بری خونه رفیقت ( حمید ) همه هم میدونستن که باهم دوست قدیمی هستیدچرا باید نگران باشی کسی ببینه توروتوی آشپزخونه تشک انداخت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟جا نبود توی خونش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینجا اگه خوب هم بنویسی فحش میخوری ، چه برسه که تو افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااح نوشتیبه خودت و تیر و طایفت و نوامیست رحم کن و دیگه ننویس
کدوم احمقی این کرسی شعرها رو تایید میکنه برای انتشار؟؟؟؟؟
کدخدای روستا گفت بهت بگم فردا شب بری زنشو بکنیاصغر سیبیلم برا پس فردا شب نوبت گرفته
نشئه کشی نه، نشئه بازیکس مشنگدیوار اپن داشت دید نداشت؟تو خودت انقدر سنتی و صنعتی مخلوط زدیرد دادیبه اونا میگی معتاد؟
عالی بود ، ادامه بدید