یک داستان واقعی هم دردناک و هم زیبا (۱)

سلام دوستان بکن تو
داستان دو سال پیش اتفاق افتاد و واقعی است.
چند سالی بود ازدواج کرده بودم و ناراضی از زندگیم که برای خودم درست کرده بودم زنم می گفت برو زن دیگه بگیر.
مدتی دوست داشتم با خواهر زنم سکس را تجربه کنم ولی نگران بودم شاید شرایط بدتر بشه یه روز که خانه ما بود و پاهاش را دیدم خیلی خوشم اومد خیلی خوب بود شب که میخواست بره خونه تا دم درب همراهیش کردم و دل را به دریا زدم یا به گا میرم یا بالاخره نتیجه میده.
تو آسانسور بودیم و روبروی هم ایستاده بودیم بهش گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی گفت نه گفتم ازت خوشم میاد گفت خوب که چی؟ گفتم که بدونی ،گفتم لطفا چشمات را ببند بست و یه بوس از لباش کردم.
آسانسور رسیده بود چشماش رو باز کرد گفت چکارکردی؟گفتم ناراحت نشو قبلش گفتم ناراحت نشی گفت یعنی خواهر من بفهمه نابودت میکنه گفتم اگر نگی نمیفهمه،خلاصه درب رابازکردم دیگه بدون حرفی رفت متوجه شوک شدنش شدم.
فرداش یه پیام داد لطفا یه قرار بگذار کارت دارم.
بدون هیچ ترسی قرار راتعیین کردم رفتم و آمد تو ماشین و بعد از سلام و احوالپرسی مکثی کرد و گفت میخوام یه چیزی بپرسم گفتم بفرما گفت خواهرم به نظرم باهات مشکل داره نه؟گفتم از اولش چطور؟گفت ما چی فکر میکردم.
گفتم حالا برای چی اینا رو میپرسی؟گفت فقط ظاهر نگه میداشتید؟گفتم بله
گفت من در تعجب آن شب مانده ام با اینکه دوست دارم ولی نمیدونم درستش کدومه؟گفتم درست و غلط را ول کن من ازت خوشم میاد اگه دوست داری باهم باشیم.
گفت شرعی اخلاقی اشتباهه گفتم اشتباه هست ولی میخوام،مکث کرد گفت فقط تو رو خدا روی زندگیتون بیشتر تاثیر بد نگذارد گفتم بدتر از این که دوتا هم خونه هستیم.
ناراحتیش مشخص بود ولی شکستن من را هم دید،گفت صبر کن برام سخته این خیانت به خواهرمه گفتم اگر راضی نشی به زور نمیخوام،خداحافظی کردیم و رفت ولی من مصمم بودم و برای مدت کوتاه هم نمیخواستمش ولی نمی شد دیگه کنار خواهرش باهاش زندگی کنم.
مدتی گذشت و به عروسی یکی از بستگانشون دعوت شدیم خواهرزنم هم اومده بود و چون عروسی مختلط بود سر یه میز بودیم زنم کنارم بود و خواهرش روبرویم و بقیه … متوجه شدم پاش به پام خورد اول خودم را زدم کوچه علی چپ و دوباره تکرار شد بهش نگاه کردم متوجه شدم از قصده و برای جلب توجه من این کار را کرد نگاش کردم دیدم با چشماش فهماند کجایی؟تو حال خودم بودم فکر اینکه یه روزی مثل این عروس و داماد چه تفکراتی داشتم و چی شد غرق بودم.
بلند شدم رفتم به سمت محوطه و یه لیوان شربت هم برداشتم در محوطه روی یه سکو نشسته بودم که یک دفعه خواهرزنم از پشت صدام زد چرا اینطوری شدی؟ گفتم ولش
گفت چیزی شده؟گفتم نه گفت ولی حس میکنم حالت داره بدتر میشه باید بری دکتر گفتم من نباید برم اون خواهر عوضیت باید بره که ریده تو زندگی حالیش نیست که این دنیا و زندگی برای چی هست.
شربت را سر کشیدن لیوان را دادم بهش و گفتم برو داخل برات بد میشه. گفت فردا میخوام برای کاری برام چالوس میای؟یه نگاه بهش کردم گفتم تا فردا قبل رفتنت اطلاع میدم و دستی تکون داد و رفت داخل یه نیم ساعتی گذشت و رفتم داخل و…

دوستان چون طولانی میشه قسمت بعدی را جدا میکنم،عذرخواهی میکنم.

نوشته: ضروری

بازدید 10,856

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

10 پاسخ به “یک داستان واقعی هم دردناک و هم زیبا (۱)”

  1. اگه راس میگی شماره زنتو یا ای دی اینستاشو بذار قسمت بعدی تو که نمیخوایش لااقل یه فیضی بچه های سایت ببرن دعات میکنن اگه نذاری یعنی همش چرته

  2. آخ خواهر زنو باید گایید خواهر زن عزیزم هانیه خیلی دلم میخاد بکنمش خودشم دلش میخاد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید