سلام خدمت همه بکن تو های عزیز اولین بارمه مینویسم و اولین باره داستان میزارم حمایت کنید تا عکس هامونم بزارم
اسم ها مستعاره من مهدی ۲۳ساله اقام محمد ۳۹ساله
خودم بیبی فیس اقام مردونه و فول حشری
داستان برمیگرده به برج ۱۲ هزارو چهارصد دو که ما از طریق اینستا اشنا شدیم خیلی شیک رسمی محترمانه که نزدیک تعطیلات بود من باید میرفتم جنوب یعنی جایی که اونا بودن خلاصه تو این چند روز که چت می کردیم خیلی قربون صدقم میرفت و هی میخواست برم اونجا اما خب ناگفته نماند از قبل هم یه اشنایی هایی داشتیم باهم توی مجازی
خلاصه من پروازمو گرفتم رفتم اما توی این چند روز هی عکس از هم میدادیم که کجاییم و چیکار میکنیم و هی قربون صدقه من پروازم ک سوار شدم تا قبل پرواز هم عکس بهش دادم و گذاشت نوشت به سلامت بیایی عشقم همه اینا رو مستند میزارم براتون و از خدا میخوام چنین عشقی براتون سر راهتون بزاره واقعا من طعم زندگی رو باهاش دارم میچشم
و خلاصه پروازم نشست رفت خونه پدرم البته بگم من تهران ساکنم و وضع مالی نسبتا خوبی دارم برای همین هیچ مشکل و موردی توی هزینه هام ندارم و اقام هم بی چشم داشت کنارمه و واقعا از تمام وقتش وجودش برام میزنه خلاصه جایی که خونه پدرمه تا خونه اقام یه ساعت فاصله هستش که خودشو رسوند پیشم منم ذوق مرگ بودم خدایا داره میاد تشنه یه مرد بودم توی زندگیم خلاصه روز سوم چهارم اومد یه یه ساعتی نشست و برگشت اما بدون اینکه حرکتی یا حتی بغلش کنم نشست و منم مات و حشری اما خب خواستن و عشقمون دلی بود اولش شاید بخاطر شخصیت هامون بروز نمیدادیم اینم بگم نمیزاره کسی چپ نگاهم کنه خلاصه رفت و زندگی شروع شد که چند روز بعد منم رفتم پیشش شب اول که دعوتش بودم یه دور همی بود و موقع خواب جاش رو کنارم انداخت این اقای خوشگل گندمی و من با اون قد و استایل مردونش اما باورتون میشه کنارش که خوابیدم هیچ بدون اینکه دستمو بگیره خوابیدیم تا صبح منم کلی بهم ریخته بودم چون تشنه عشق و احساسش بودم وای یعنی من هرچی از جذابیتش بگم کمه و عشق عاشقی بود احساسشو و محبتش بود اما ۶ماه صبوری و تلاش کردم و تعهد مندانه تا تونستم نزدیکی کنیم این تازه اولش بود یعنی هفته اول اشنایی داستان خیلییییییی شیرین و سریالی میشه
خلاصه ما کلی رفاقتمون عشقمون خوب بود هر لحظه هر ثانیه باهم کنار هم اینور اونور اما اون یک مورد که سکس و معاشقه باشه نبود ولی خب چون من میخواستمش کنارش موندم
اسم ها مستعاره من مهدی ۲۳ساله اقام محمد ۳۹ساله
خودم بیبی فیس اقام مردونه و فول حشری
داستان برمیگرده به برج ۱۲ هزارو چهارصد دو که ما از طریق اینستا اشنا شدیم خیلی شیک رسمی محترمانه که نزدیک تعطیلات بود من باید میرفتم جنوب یعنی جایی که اونا بودن خلاصه تو این چند روز که چت می کردیم خیلی قربون صدقم میرفت و هی میخواست برم اونجا اما خب ناگفته نماند از قبل هم یه اشنایی هایی داشتیم باهم توی مجازی
خلاصه من پروازمو گرفتم رفتم اما توی این چند روز هی عکس از هم میدادیم که کجاییم و چیکار میکنیم و هی قربون صدقه من پروازم ک سوار شدم تا قبل پرواز هم عکس بهش دادم و گذاشت نوشت به سلامت بیایی عشقم همه اینا رو مستند میزارم براتون و از خدا میخوام چنین عشقی براتون سر راهتون بزاره واقعا من طعم زندگی رو باهاش دارم میچشم
و خلاصه پروازم نشست رفت خونه پدرم البته بگم من تهران ساکنم و وضع مالی نسبتا خوبی دارم برای همین هیچ مشکل و موردی توی هزینه هام ندارم و اقام هم بی چشم داشت کنارمه و واقعا از تمام وقتش وجودش برام میزنه خلاصه جایی که خونه پدرمه تا خونه اقام یه ساعت فاصله هستش که خودشو رسوند پیشم منم ذوق مرگ بودم خدایا داره میاد تشنه یه مرد بودم توی زندگیم خلاصه روز سوم چهارم اومد یه یه ساعتی نشست و برگشت اما بدون اینکه حرکتی یا حتی بغلش کنم نشست و منم مات و حشری اما خب خواستن و عشقمون دلی بود اولش شاید بخاطر شخصیت هامون بروز نمیدادیم اینم بگم نمیزاره کسی چپ نگاهم کنه خلاصه رفت و زندگی شروع شد که چند روز بعد منم رفتم پیشش شب اول که دعوتش بودم یه دور همی بود و موقع خواب جاش رو کنارم انداخت این اقای خوشگل گندمی و من با اون قد و استایل مردونش اما باورتون میشه کنارش که خوابیدم هیچ بدون اینکه دستمو بگیره خوابیدیم تا صبح منم کلی بهم ریخته بودم چون تشنه عشق و احساسش بودم وای یعنی من هرچی از جذابیتش بگم کمه و عشق عاشقی بود احساسشو و محبتش بود اما ۶ماه صبوری و تلاش کردم و تعهد مندانه تا تونستم نزدیکی کنیم این تازه اولش بود یعنی هفته اول اشنایی داستان خیلییییییی شیرین و سریالی میشه
خلاصه ما کلی رفاقتمون عشقمون خوب بود هر لحظه هر ثانیه باهم کنار هم اینور اونور اما اون یک مورد که سکس و معاشقه باشه نبود ولی خب چون من میخواستمش کنارش موندم
نوشته: محمد
4 پاسخ به “گی من و آقام (۱)”
کیرم تو دهن خودتو آقات بیناموس حیف نت که حروم کسشعرای توکردم
نخوندم،فقط اومدم بنویسم ای واویلای من،همین!..البته همینم زیادیه
بی غیرت کص ننهخاک تو سرت
این دیگه چی … وای اصلا این داستانت منو تکون داد. کیر پارتنرم تو کون تو و آقات.بیشعور