ریموت در حیاط ویلا رو زدم و دور گرفتم و با شتاب رمپ رو رفتم بالا و به سرعت به وارد حیاط ویلا شدم که یهو شوکه شدم و با شدت تمام زدم رو ترمز. یه ۲۰۶ سفید رنگ وسط های حیاط پارک کرده بود در حالی که حداقل دو سه تا ماشین دیگه جلوش جا میشدن. شانس آوردم که جا به اندازه کافی برای ماشین من بود، وگرنه درب ریموت که اتوماتیک بسته میشد چند میلیارد به پورشه من خسارت میزد. یکهو دیدم یه جوونک عینکی از اتاق سرایداری ویلا دوان دوان بیرون اومد، با خودم گفتم این کیه اینجا، آقا مرتضی پس کجاست؟ ناگهان یه دختر جوون هم هراسان از ویلا بیرون اومد. این کیه پس؟ قاعدتا نباید کسی تو ویلا باشه. یه لحظه ویلا رو خوب نگاه کردم، نکنه اشتباه اومدم، ولی ساختمان همون ساختمون بود، گلدونها، همون گلدونهایی بود که من خریده بودم و با دقت توشون گل کاشته بودم و درختها همونهایی که سالها پیش با پردم کاشته بودیمشون.
این ویلا ارث پدری من بود. پدرم یه مغازه عکاسی تو مرکز شهر چالوس داشت و سالها پیش زمین این ویلا رو در اطراف شهر خرید و ویلا رو ساخت. اون موقعها ویلا فقط دو تا اتاق بلوکی بود و یه آشپزخونه و حموم دستشویی که پدرم خودش گچکاری کرده بود رو بلوکها رو. اون وقتها خواهر برادرم کوچیک بودند و من به پدرم در کاشت درختها کمک میکردم. بر خلاف خیلیها پدرم ویلای جنگلی دوست داشت نه ویلای کنار آب، ویلا ما تقریبا در مرز جنگلهای هیرکانی بود و یه جوری درخت هایی که کاشته بودیم با جنگل ادغام میشدند. تو اون ردیف فقط یه ویلای دیگه کنار ویلای ما بود و یه دختری همسن و سال خودم داشتن به اسم سمیه. همیشه تو ویلاها یا توی جنگلها با سمیه بازی میکردم و خیلی خوش میگذشت.
جوونک عینکی در حالیکه چماقی در دست داشت به سمت من اومد اما وقتی دید من یک زن تنها هستم چماقش رو زمین انداخت، ولی با بی ادبی تمام داد زد: « اوششه، چته خانم؟ چی کار میکنی؟ سرتو انداختی پایین مث گاو اومدی تو ویلای مردم، برو خانم ویلا رو اشتباه اومدی.» دخترک جوون از دور فریاد زد:«کیه علی آقا؟» جوانک عینکی که لابد سرایدار ویلا بود:«خانم ظاهرا اشتباه اومدن.» بدون توجه به جوونک که الان میدونستم اسمش علی آقاست از ماشین پیاده شدم و داد زدم طوری که دختره هم بشنوه و گفتم: «من اشتباه نیومدم، مثل اینکه شما اشتباه اومدید.» علی آقا به سمتم اومد و یقه مانتوم رو گرفت که دختره داد زد:«علی آقا ولش کن ببینم چی میگه» و جلو اومد و گفت:« خانم چی میگی، این ویلا رو ما کرایه نکردیم، این ویلای شخصی شوهرمه، من اول فکر کردم دزد اومده اما خب دزد با پورشه نمیاد. آدرس رو دوباره چک کنید» جواب دادم:«خانم من ریموت در رو دارم» و ریموت رو زدم که قانع بشه و ادامه دادم:« من این درختها رو خودم کاشتم. این گلدونا رو خودم خریدم، اصلا شما میدونید کلید یدکی ویلا کجاست؟» رفتم به سمت گلدونهای شمعدونی و اون گلدونی که کلید یدکی رو میزاشتم زیرش و فقط خودم و آقا مرتضی جاش رو بلد بودیم برداشتم و کلید رو نشونش دادم. دختر حیرت کرده بود. با تعجب گفت:«خب حتما ویلا رو به شوهرم فروختید و الان میخواین دبه کنید» و شروع کرد به تماس گرفتن با شوهرش.
وقتی دانشگاه تهران پزشکی قبول شدم. بعد هم تخصص زنان و زایمان قبول شدم و کار بارم در تهران گرفت. اما تو هر فرصتی میومدم ویلا و همون موقع ها بود که یه اتاقک درست کردم برای سرایداری و آقا مرتضی رو استخدام کردم. خیلی وقتها با دوست دوران دانشگاهم کیمیا دو نفری میومدیم ویلا و درس میخوندیم. داشت یواش یواش وضعم خوب میشد و میتونستم حقوق یه سرایدار رو بدم. پس از مرگ پدر و بعد هم مادر در حالی که ارزش مغازه بابا و آپارتمانمون که بالای مغازه بود تو مرکز شهر چالوس خیلی بیشتر از ویلا بود اما من آپارتمان ومغازه رو به خواهر و برادرم دادم و ویلا رو برداشتم. ویلای کلنگی قدیمی رو خراب کردم بدون اینکه آسیبی به درختها برسه و یه ویلای سوپرلوکس تو اون زمین ساختم با تمام امکانات، یه سوئیت سرایداری خوب هم برای آقا مرتضی ساختم.
شوهر دخترک جواب داد، رو اسپیکر گذاشته بود. به محض اینکه گفت سلام صدا رو شناختم و دوزاریم افتاد چه خبره و از نگرانی در اومدم. دخترک گفت:«کامران، یه خانم اومده اینجا میگه ویلا مال اونه، جریان چیه؟» کامران هم به تندی جواب داد:«گه خورد؟ خانمه کیه؟ حتما گدا مداست.» به دخترک اشاره کردم که گوشی رو بده و با آرامی گفتم:«خانمه منم کامران» چند ثانیه سکوت کرد تا خودشو جمع و جور کنه و گفت:«کی اومدی، همین شنبه هم به پرهام زنگ زدم گفت خونه پرنیان هستی، به هر حال ساحل نامزدمه. اتفاقا همشهریته اهل چالوسه، گفتم تا تکلیف اموال معلوم بشه تو ویلا باشه تا ببینیم چی به چیه. سرش داد زدم:«کامران این ویلای پدری منه، تو گه خوردی آدم آوردی اینجا؟ آقا مرتضی کجاست؟ تکلیف مال و اموال هم معلومه. آپارتمان زعفرانیه که به نام منه و خودم هم کامل پولشو دادم. خونه ملبورن هم همینطور، سهام بیمارستان هم همینطور. مغازه تو ستار خان و آپارتمان جنت آباد هم خیلی از پولهاشو من دادم، ولی مال تو فقط شر رت رو از زندگیم بکن. فقط برو گمشو از زندگیم. این ساحل خانم و این سرایدار بیشعور هم همین الان از اینجا باید برن بیرون. ضمنا من یکشنبه اومدم از ملبورن، گفتم قبل از اینکه کارمو دوباره شروع کنم بیام ویلا که میبینم آدم آوردی توش.»
کامران رو اولین بار دوران دانشجویی دیدمش، برادر کیمیا بود. یه پسر خوشتیپ و خوش قیافه و خوش سر و زبون که لیسانس کامپیوتر داشت و تو خدمات کامپیوتری کار میکرد. علیرغم نظر منفی پدر و مادرم بعد از فارغ التحصیلی از پزشکی باهاش ازدواج کردم. بیشتر دوست داشتم در کنار کیمیا باشم و قیافه و تیپ و زبون کامران برام مهم نبود.پرنیان موقعی به دنیا اومد که هنوز دکتر عمومی بودم و پرهام در دوره رزیدنتی. وضع کامران تو بازار بد نبود، اما وقتی من تخصصم رو گرفتم و یواش یواش تو تهران یه اسم و رسمی در کردم شرایط عوض شد. مطب شلوغی داشتم و هر روز دو سه تا سزارین. پول بود که رو پول میزاشتم. با چند تا دکتر دیگه یه بیمارستان خصوصی زدیم و وضع مالیم توپ شده بود. کامران از همون جوونی هم ول زیاد می تابید و خیانت میکرد، اما بخاطر بچه ها و آبروی خودم چیزی نمیگفتم. بعد از فرستادن بچه ها به استرالیا خونه هامون رو جدا کردیم. اما جلوی بچه ها وانمود می کردیم با همیم. کارهای طلاقمون رو هم پیش بردیم اما وضع حمل پرنیان که با یه پسر استرالیایی ازدواج کرده بود در هفت ماهگی انجام شد و مجبور شدم عجله ای برم ملبورن و صیغه طلاق جاری نشد. شش ماه مجبور شدم ملبورن بمونم تا نوه ام جون بگیره. اما صدای شرکای بیمارستان دراومده بود که مهمترین بخش بیمارستان که بخش زایمان بود بدون من درآمد قبل رو نداشت و ناچار شدم سریع برگردم.
کامران پشت تلفن با خواهش گفت:« من امشب تهران کار دارم نمیتونم بیام شمال. الان ساعت نه شبه. بزار ساحل امشبو بمونه فردا میام یا میارمش تهران یا همونجا یه آپارتمان میگیرم براش» علی آقا که فهمیده بود هوا پسه اومد جلو و گفت:«ببخشید من شما رو نشناختم من پسر برادر آقا مرتضی هستم. عمو رفتن داهاتمون اطراف تبریز، بابابزرگمون عمرشونو دادن به شما، دیگه عمو داهات موندگار شدن من اومدم اینجا» با بی تفاوتی بهش گفتم:«من نمیدونم یه هفته بهت وقت میدم جل و پلاستو جمع کنی بری، اگه عموت نمیاد یه نفر دیگه پیدا میکنم.» چیزی نگفت، شاید احتمالا فکر میکرد از طریق عموش عذرخواهی کنه. بی اعتنا به ساحل به سمت ویلا رفتم و در رو باز کردم. اما دلم سوخت برای ساحل. گفتم:«بیا تو بیرون سرده»
یه کم وودکا ریختم برای دوتامون و بهش گفتم:« چند سالته؟ گفت: «بیست و هفت» گفتم :«دختر من و کامران بیست و سه سالشه». گفت: «میدونم، همه رو تعریف کرده، راستش عکس شما رو هم دیده بودم ولی خب عوض شدین. چی شد که طلاق گرفتین؟» گفتم:«خب کامران از جوونی مرد وفاداری نبود، اما تحمل میکردم اما الان تو پنجاه سالگی دیگه تحملم کمتر شده.» ساحل جواب داد:«من هم میدونم همین الان کامران تو تهران چند تا دوست دختر داره. الکی یه قولی به من داده، ولی من فکر میکردم وضعش خیلی خوبه، گفتم گور بابای بیست و شش سال اختلاف سن و گور بابای دختر بازیهاش، من خانواده فقیری دارم، میخواستم شرایط اونها بهتر شه که حالا میفهمم همه چیز مال شماست.»
الکل داشت اثر میکرد و کمی مست بودم. پوزخندی زدم و گفتم: «کامران هنوز خیلی چیزها داره، همون مغازه قطعات کامپیوترش تو ستارخان سه دهنه هست و کل غرب تهران رو جنس میده، خونه ستارخان هم صد و هشتاد متره.»
معلوم بود اون هم مسته، آهی کشید و گفت:«نه من دوست دارم تهران برم نه اون دختر تهرونی ها رو ول میکنه برای من. من هر چقدر سعی کنم دلشو ببرم باز هم نمیتونم. من هم همون مشکل شما رو دارم.»
تو همون حالت مستی با تعجب و عصبانیت پرسیدم:«من چه مشکلی دارم؟»
گفت:«کامران میگفت شما لز بودین و عاشق خواهرش بودین نه خودش. خواهرش که هیچوقت ازدواج نکرد و سه سال پیش ظاهرا در اثر سرطان مرد که ظاهرا تمام هزینه های درمان رو هم شما خودتون دادین. آره من هم مث شما لز هستم»
بدطوری مستی از سرم پرید و جا خوردم. نمیدونستم باید چی بگم. یاد کیمیا که افتادم بی اختیار اشکم سرازیر شد.
اومد جلو و صورتم رو ناز کرد اما ناگهان و بی هیچ مقدمه ای شروع کرد از من لب گرفتن، اصلا آماده نبودم. اما لبان خوشمزه ای داشت، از سه سال و نیم پیش که حال کیمیا رو به وخامت گذاشت این حس رو تجربه نکرده بودم. با هیجان لبهاش رو خوردم. رفتیم تو اتاق خواب و لباس هامونو درآوردیم، شروع کرد به لیسیدن کصم. از موقعی که ویلا رو ترمیم کرده بودم هیچوقت تو ویلا لز نکرده بودم اگرچه چند باری با کامران سکس داشتیم. البته مهارت کیمیا رو نداشت. لیسیدنش منو یاد بچگی هام تو ویلا انداخت زمانی که تو کنج ویلا یا توی جنگلها با سمیه کصهای هم رو میلیسیدیم.
بهش اشاره کردم که بخوابه و شروع کردم لیسیدن و مکیدن کصش و تحریک کلیتوریس و نقطه جی. چنگ میزد پتو رو. به حالت شصت و نه در اومدیم و بهش یاد دادم که چطوری مک بزنه. بعد از سالها لز نداشتن و حتی سکس نداشتن داشتم لذت میبردم. تقریبا همزمان ارضا شدیم. به درخواست اون آخر شب راند دوم رو اجرا کردیم.
صبح اون روز به ساحل گفتم که الکی برای من ادای لز ها رو درمیاره که معلوم بود لز نیست و به طمع مال و اموال من ادای لزها رو درآورده. ساعتی بعد کامران اومد و ساحل رو برد، علی آقا رو هم بیرون کردم تا خود آقا مرتضی بیاد که چند ماه هم حقوق طلبکار بود. دوباره من بودم و ویلای پدری و خاطرات لز با سمیه و کیمیا.
این ویلا ارث پدری من بود. پدرم یه مغازه عکاسی تو مرکز شهر چالوس داشت و سالها پیش زمین این ویلا رو در اطراف شهر خرید و ویلا رو ساخت. اون موقعها ویلا فقط دو تا اتاق بلوکی بود و یه آشپزخونه و حموم دستشویی که پدرم خودش گچکاری کرده بود رو بلوکها رو. اون وقتها خواهر برادرم کوچیک بودند و من به پدرم در کاشت درختها کمک میکردم. بر خلاف خیلیها پدرم ویلای جنگلی دوست داشت نه ویلای کنار آب، ویلا ما تقریبا در مرز جنگلهای هیرکانی بود و یه جوری درخت هایی که کاشته بودیم با جنگل ادغام میشدند. تو اون ردیف فقط یه ویلای دیگه کنار ویلای ما بود و یه دختری همسن و سال خودم داشتن به اسم سمیه. همیشه تو ویلاها یا توی جنگلها با سمیه بازی میکردم و خیلی خوش میگذشت.
جوونک عینکی در حالیکه چماقی در دست داشت به سمت من اومد اما وقتی دید من یک زن تنها هستم چماقش رو زمین انداخت، ولی با بی ادبی تمام داد زد: « اوششه، چته خانم؟ چی کار میکنی؟ سرتو انداختی پایین مث گاو اومدی تو ویلای مردم، برو خانم ویلا رو اشتباه اومدی.» دخترک جوون از دور فریاد زد:«کیه علی آقا؟» جوانک عینکی که لابد سرایدار ویلا بود:«خانم ظاهرا اشتباه اومدن.» بدون توجه به جوونک که الان میدونستم اسمش علی آقاست از ماشین پیاده شدم و داد زدم طوری که دختره هم بشنوه و گفتم: «من اشتباه نیومدم، مثل اینکه شما اشتباه اومدید.» علی آقا به سمتم اومد و یقه مانتوم رو گرفت که دختره داد زد:«علی آقا ولش کن ببینم چی میگه» و جلو اومد و گفت:« خانم چی میگی، این ویلا رو ما کرایه نکردیم، این ویلای شخصی شوهرمه، من اول فکر کردم دزد اومده اما خب دزد با پورشه نمیاد. آدرس رو دوباره چک کنید» جواب دادم:«خانم من ریموت در رو دارم» و ریموت رو زدم که قانع بشه و ادامه دادم:« من این درختها رو خودم کاشتم. این گلدونا رو خودم خریدم، اصلا شما میدونید کلید یدکی ویلا کجاست؟» رفتم به سمت گلدونهای شمعدونی و اون گلدونی که کلید یدکی رو میزاشتم زیرش و فقط خودم و آقا مرتضی جاش رو بلد بودیم برداشتم و کلید رو نشونش دادم. دختر حیرت کرده بود. با تعجب گفت:«خب حتما ویلا رو به شوهرم فروختید و الان میخواین دبه کنید» و شروع کرد به تماس گرفتن با شوهرش.
وقتی دانشگاه تهران پزشکی قبول شدم. بعد هم تخصص زنان و زایمان قبول شدم و کار بارم در تهران گرفت. اما تو هر فرصتی میومدم ویلا و همون موقع ها بود که یه اتاقک درست کردم برای سرایداری و آقا مرتضی رو استخدام کردم. خیلی وقتها با دوست دوران دانشگاهم کیمیا دو نفری میومدیم ویلا و درس میخوندیم. داشت یواش یواش وضعم خوب میشد و میتونستم حقوق یه سرایدار رو بدم. پس از مرگ پدر و بعد هم مادر در حالی که ارزش مغازه بابا و آپارتمانمون که بالای مغازه بود تو مرکز شهر چالوس خیلی بیشتر از ویلا بود اما من آپارتمان ومغازه رو به خواهر و برادرم دادم و ویلا رو برداشتم. ویلای کلنگی قدیمی رو خراب کردم بدون اینکه آسیبی به درختها برسه و یه ویلای سوپرلوکس تو اون زمین ساختم با تمام امکانات، یه سوئیت سرایداری خوب هم برای آقا مرتضی ساختم.
شوهر دخترک جواب داد، رو اسپیکر گذاشته بود. به محض اینکه گفت سلام صدا رو شناختم و دوزاریم افتاد چه خبره و از نگرانی در اومدم. دخترک گفت:«کامران، یه خانم اومده اینجا میگه ویلا مال اونه، جریان چیه؟» کامران هم به تندی جواب داد:«گه خورد؟ خانمه کیه؟ حتما گدا مداست.» به دخترک اشاره کردم که گوشی رو بده و با آرامی گفتم:«خانمه منم کامران» چند ثانیه سکوت کرد تا خودشو جمع و جور کنه و گفت:«کی اومدی، همین شنبه هم به پرهام زنگ زدم گفت خونه پرنیان هستی، به هر حال ساحل نامزدمه. اتفاقا همشهریته اهل چالوسه، گفتم تا تکلیف اموال معلوم بشه تو ویلا باشه تا ببینیم چی به چیه. سرش داد زدم:«کامران این ویلای پدری منه، تو گه خوردی آدم آوردی اینجا؟ آقا مرتضی کجاست؟ تکلیف مال و اموال هم معلومه. آپارتمان زعفرانیه که به نام منه و خودم هم کامل پولشو دادم. خونه ملبورن هم همینطور، سهام بیمارستان هم همینطور. مغازه تو ستار خان و آپارتمان جنت آباد هم خیلی از پولهاشو من دادم، ولی مال تو فقط شر رت رو از زندگیم بکن. فقط برو گمشو از زندگیم. این ساحل خانم و این سرایدار بیشعور هم همین الان از اینجا باید برن بیرون. ضمنا من یکشنبه اومدم از ملبورن، گفتم قبل از اینکه کارمو دوباره شروع کنم بیام ویلا که میبینم آدم آوردی توش.»
کامران رو اولین بار دوران دانشجویی دیدمش، برادر کیمیا بود. یه پسر خوشتیپ و خوش قیافه و خوش سر و زبون که لیسانس کامپیوتر داشت و تو خدمات کامپیوتری کار میکرد. علیرغم نظر منفی پدر و مادرم بعد از فارغ التحصیلی از پزشکی باهاش ازدواج کردم. بیشتر دوست داشتم در کنار کیمیا باشم و قیافه و تیپ و زبون کامران برام مهم نبود.پرنیان موقعی به دنیا اومد که هنوز دکتر عمومی بودم و پرهام در دوره رزیدنتی. وضع کامران تو بازار بد نبود، اما وقتی من تخصصم رو گرفتم و یواش یواش تو تهران یه اسم و رسمی در کردم شرایط عوض شد. مطب شلوغی داشتم و هر روز دو سه تا سزارین. پول بود که رو پول میزاشتم. با چند تا دکتر دیگه یه بیمارستان خصوصی زدیم و وضع مالیم توپ شده بود. کامران از همون جوونی هم ول زیاد می تابید و خیانت میکرد، اما بخاطر بچه ها و آبروی خودم چیزی نمیگفتم. بعد از فرستادن بچه ها به استرالیا خونه هامون رو جدا کردیم. اما جلوی بچه ها وانمود می کردیم با همیم. کارهای طلاقمون رو هم پیش بردیم اما وضع حمل پرنیان که با یه پسر استرالیایی ازدواج کرده بود در هفت ماهگی انجام شد و مجبور شدم عجله ای برم ملبورن و صیغه طلاق جاری نشد. شش ماه مجبور شدم ملبورن بمونم تا نوه ام جون بگیره. اما صدای شرکای بیمارستان دراومده بود که مهمترین بخش بیمارستان که بخش زایمان بود بدون من درآمد قبل رو نداشت و ناچار شدم سریع برگردم.
کامران پشت تلفن با خواهش گفت:« من امشب تهران کار دارم نمیتونم بیام شمال. الان ساعت نه شبه. بزار ساحل امشبو بمونه فردا میام یا میارمش تهران یا همونجا یه آپارتمان میگیرم براش» علی آقا که فهمیده بود هوا پسه اومد جلو و گفت:«ببخشید من شما رو نشناختم من پسر برادر آقا مرتضی هستم. عمو رفتن داهاتمون اطراف تبریز، بابابزرگمون عمرشونو دادن به شما، دیگه عمو داهات موندگار شدن من اومدم اینجا» با بی تفاوتی بهش گفتم:«من نمیدونم یه هفته بهت وقت میدم جل و پلاستو جمع کنی بری، اگه عموت نمیاد یه نفر دیگه پیدا میکنم.» چیزی نگفت، شاید احتمالا فکر میکرد از طریق عموش عذرخواهی کنه. بی اعتنا به ساحل به سمت ویلا رفتم و در رو باز کردم. اما دلم سوخت برای ساحل. گفتم:«بیا تو بیرون سرده»
یه کم وودکا ریختم برای دوتامون و بهش گفتم:« چند سالته؟ گفت: «بیست و هفت» گفتم :«دختر من و کامران بیست و سه سالشه». گفت: «میدونم، همه رو تعریف کرده، راستش عکس شما رو هم دیده بودم ولی خب عوض شدین. چی شد که طلاق گرفتین؟» گفتم:«خب کامران از جوونی مرد وفاداری نبود، اما تحمل میکردم اما الان تو پنجاه سالگی دیگه تحملم کمتر شده.» ساحل جواب داد:«من هم میدونم همین الان کامران تو تهران چند تا دوست دختر داره. الکی یه قولی به من داده، ولی من فکر میکردم وضعش خیلی خوبه، گفتم گور بابای بیست و شش سال اختلاف سن و گور بابای دختر بازیهاش، من خانواده فقیری دارم، میخواستم شرایط اونها بهتر شه که حالا میفهمم همه چیز مال شماست.»
الکل داشت اثر میکرد و کمی مست بودم. پوزخندی زدم و گفتم: «کامران هنوز خیلی چیزها داره، همون مغازه قطعات کامپیوترش تو ستارخان سه دهنه هست و کل غرب تهران رو جنس میده، خونه ستارخان هم صد و هشتاد متره.»
معلوم بود اون هم مسته، آهی کشید و گفت:«نه من دوست دارم تهران برم نه اون دختر تهرونی ها رو ول میکنه برای من. من هر چقدر سعی کنم دلشو ببرم باز هم نمیتونم. من هم همون مشکل شما رو دارم.»
تو همون حالت مستی با تعجب و عصبانیت پرسیدم:«من چه مشکلی دارم؟»
گفت:«کامران میگفت شما لز بودین و عاشق خواهرش بودین نه خودش. خواهرش که هیچوقت ازدواج نکرد و سه سال پیش ظاهرا در اثر سرطان مرد که ظاهرا تمام هزینه های درمان رو هم شما خودتون دادین. آره من هم مث شما لز هستم»
بدطوری مستی از سرم پرید و جا خوردم. نمیدونستم باید چی بگم. یاد کیمیا که افتادم بی اختیار اشکم سرازیر شد.
اومد جلو و صورتم رو ناز کرد اما ناگهان و بی هیچ مقدمه ای شروع کرد از من لب گرفتن، اصلا آماده نبودم. اما لبان خوشمزه ای داشت، از سه سال و نیم پیش که حال کیمیا رو به وخامت گذاشت این حس رو تجربه نکرده بودم. با هیجان لبهاش رو خوردم. رفتیم تو اتاق خواب و لباس هامونو درآوردیم، شروع کرد به لیسیدن کصم. از موقعی که ویلا رو ترمیم کرده بودم هیچوقت تو ویلا لز نکرده بودم اگرچه چند باری با کامران سکس داشتیم. البته مهارت کیمیا رو نداشت. لیسیدنش منو یاد بچگی هام تو ویلا انداخت زمانی که تو کنج ویلا یا توی جنگلها با سمیه کصهای هم رو میلیسیدیم.
بهش اشاره کردم که بخوابه و شروع کردم لیسیدن و مکیدن کصش و تحریک کلیتوریس و نقطه جی. چنگ میزد پتو رو. به حالت شصت و نه در اومدیم و بهش یاد دادم که چطوری مک بزنه. بعد از سالها لز نداشتن و حتی سکس نداشتن داشتم لذت میبردم. تقریبا همزمان ارضا شدیم. به درخواست اون آخر شب راند دوم رو اجرا کردیم.
صبح اون روز به ساحل گفتم که الکی برای من ادای لز ها رو درمیاره که معلوم بود لز نیست و به طمع مال و اموال من ادای لزها رو درآورده. ساعتی بعد کامران اومد و ساحل رو برد، علی آقا رو هم بیرون کردم تا خود آقا مرتضی بیاد که چند ماه هم حقوق طلبکار بود. دوباره من بودم و ویلای پدری و خاطرات لز با سمیه و کیمیا.
نوشته: همشهری کین
10 پاسخ به “ویلای پدری”
ایشالا نتیجه دار شی و با ننه اقا مرتضی لز کنی
نود درصد افرادی که تو داستانشون از ریز ریز ثروت و ماشین و ویلا و اموالشون تعریف میکنن ، آدمای عقده ای هستن که روزا کارگری میکنن و شبا غرق تو رویا بافی نون و املت سق میزنن ، دروغ میگن بزن تو دهنم
کلان لزت ۲ تا پاراگراف به زور شدبقیشو داشتی پز اموال نداشتتو میدادیکس شعر اول، میگی ویلای پدری شوهرت چی میگه تو ویلای پدریت؟کس شعر دوم، تو ی مکالمه گفتی زعفرانیه و ملبورن و … مال منه که پولشو دادم بعد شوهر سابقت تو ویلای پدریت ادعا داره؟کس شعر سوم، این چه بیمارستانیه که قابله نداره لنگ تو هستن؟بقیه کس شعرام حال ندارم بنویسمبقیه خودشون فروگذارت میشن
برند “همشهری کین” مجابت میکنه داستانش رو عمیق بخونی.بیان مشکلات ساختاری جامعه، گرایشها و اینکه صرفا پول نمیتونه خوشبختی بیاره، ارزشمنده.خیلی خوشحالم باز نوشتی و لذتش رو شریک شدی.باز منتظرم! 🌹
سلام خانم دکتر،اجازه میدی با هم باشیم؟
کیرم؛توکوس وکون دکترنازت.
مزخرف بود
خیلی ناشیانه از نداری ات گفتی
کسی ک اونقد پول داره و دکتره و خانم هس نمیاد اینجا
فکر کنم هر بار باید آخر داستانهام بنویسم که بابا این داستانه و نه واقعیت. اما قبول دارم که جنبه سکس این داستان بسیار کم بود و اگه میشد اصلا داستان رو به سکس نمیکشوندم اما چون برای این سایت مینویسم مجبورم سکسیش کنم، ولی ناچارا از این به بعد همیشه آخر داستانهام قید میکنم که این داستانه تا برای بعضیها سوء تفاهم پیش نیاد دارم پز اموالم رو میدم.