دوستان من پوریا هستم با ۵۰ساله و شیرین همسر خوشگل و بسیار زیبا و لوندو هوسبازم که با گذشت نزدیک به ۲۰ سال از زندگی مشترکمان همیشه اوقات ولحظات وخاطرات شیرین وهیجان انگیزی را در خلال این سالها تجربه کرده ایم از همان اول زندگی رابطه ما گرم و پرحرارت بود طوریکه تصمیم گرفتیم درچندسال اول زندگیمون از قید بچه دارشدن بیخیال بشیم شیرین هنگام سکس هیچی برام کم نمیذاشت ساک زدنهاش اونقدر حرفه ای بود که گاهی وقتها به گذشته او شک میکردم وفکر میکردم با اون زیبایی و تن وبدن سفیدی که داره و سینه های درشت و آبلمبو شده شاید دوست پسر داشته و سکس را تجربه کرده باشه شک تا مدتی ذهنم را مشغول کرده بود و با اون زیبائی و مهربان بودنش خودم را متقاعد کردم که گذشته او بمن ربطی نداره همچنین گذشته خودم البته او از گذشته من باخبر بود وبا رفاقتی که با برادرش داشتم از خیلی شیطنتها و دختربازیهای من وبرادرش خبر داشت و اینها را یه شب که درحال مستی داشتم تو کص تنگ وسفید ش تلمبه میزدم ضمن سکس با لوندی به من گفت و ازم خواست هرچه قدر تجربه سکسی داشتم براش تعریف کنم و وقتی خاطراتم را با آب وتاب براش تعریف میکردم و از این طریق شهوتش بیشتر میشد با لوندی وعشوه قربون صدقه کیرم میرفت و میگفت باید هرچی خاطره داری برام بگی .یه شب من هم ازش پرسیدم تو هیچ دوست پسر داشته ای ؟ از او انکار و از من اصرار اما قسم میخورد که دوست پسر نداشته اما خیلی از پسرای فامیل و محلشون تو نخ او بودن ولی او بهشون اعتنائی نداشته . بعد از اینکه خاطرات سکسم را براش تعریف کرده بودم اخلاق ورفتارش تغییر کرد کم رویی را کنار گذاشته بود مثلا وقتی با هم فیلم سکسی تماشا میکردیم با دیدن کیرهای کلفت و بزرگ واکنش نشون میداد و میگفت این کیرها کصم را آب میندازن و در هر موقعیتی که بودیم باید همونجا میکردمش و او هم چنان مست شهوت و حشری میشد که علاوه بر کیر من قربون صدقه اون کیرهای کلفت هم میرفت و بی پروا میگفت اون کیرها را هم دوست دارم . یه شب که شیرین خیلی به خودش رسیده بود و روز قبلش اپیلاسیون رفته بود بعد از چند دقیقه کس لیسی و میک زدن چوچوله هاش ازم پرسید تا حالا با زنی رابطه داشتی ؟ گفتم نه عزیزم با عشوه و لوندی خاص خودش و با حالتی حشری و چشمان خمارش گفت یعنی کص من اولین کسی هست که کردیش ؟ گفتم آره عزیزم قربون این کس کلوچه ای و سفیدت برم . من ازخیلی وقت قبل خودم را آماده این پرسش کرده بودم و تا اون موقع هیچی درباره جنده بازی هام که دو سه بار اتفاق افتاده بود بهش نگفته بودم . اون شب هم چیزی بهش نگفتم البته نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که اون شب بیحیا تر از هرشب دیگه شده بود و زمانی که روی کیرم بالا پایین میشد گفت کیرت چند سانته ؟ روی کیرم ثابت نگهش داشتم تو چشاش نگاه کردم و گفتم بین ۱۵ تا ۱۷ سانته دقیقش نمیدونم خم شد لبهام را بوسید و گفت قربون کیر۱۷ سانتیت بشم عزیزم باسن پهن و نرمش را چنگ زدم و گفتم هوای کیر سوپری کردی خندید و گفت خجالت بکش . زمان همینجوری میگذشت و بعد از دوسالی که در خانه پدری و در کنار خانواده ام بودیم تصمیم به مستقل شدن گرفتیم و در منطقه ای نزدیک به محل کار خودم شهرکی که اکثر ساختمانهاش ویلایی بود یه خانه رهن و اجاره کردیم و از پدر و مادرم جدا شدیم . خونه جدید جای خوب و مناسبی بود و البته تا مرکز شهر و خانواده پدری فاصله زیادی داشت اول احساس غربت می کردیم اما استقلالی که داشتیم و آزادتر از خونه پدری بودیم اون غربت و دوری را قابل تحمل کرده بود خانواده شیرین که در شهر دیگری سکونت داشتن و تا شهر ما فاصله دو ساعته داشت و چند ماه اول مستقل شدن مون یا ما میرفتیم شهر اونا یا اونها آخر هفته بما سر میزدن . دایی شیرین هروقت ماموریت می اومد شب پیش،ما میموند و همیشه به ما سر میزد من برای مخارج اجاره خونه و بقیه هزینه ها بعد از ظهرا با پرایدی که داشتم خط شهرک به مرکز شهر مسافر کشی میکردم اوایل شیرین ناراضی بود اما وقتی درآمد مسافرکشی بهتر از حقوق کارمندی توی شرکت خصوصی بود دیگه اعتراضی نمیکرد یه شب هم دو نفر از همکارای صمیمیم با خانوماشون بدیدنمون اومدن . دیگه رابطه با پدر و مادرهامون اکثرا تلفنی و چند روز یه بار از حال همدیگه خبر دار میشدیم . شیرین هم در زمان نبودن من تنهایی خودش را با تلویزیون و ماهواره میگذراند. به مرور زمان از طریق صف نانوایی و خرید از سوپری محل با همسایه های بغلی و روبروی خونه آشنا و دوست شد و از تنهایی مطلق توی خونه راحت شد شیرین خیلی از همسایه ها تعریف میکرد خصوصا از زهرا خانم همسایه روبرویی مون و باهاش رفت آمد خونگی پیدا کرد و بالاخره یه روز عصر که از شرکت برگشتم خونه شیرین جلو در خونه با یه زن خوشگل و تقریبا بلند قدی هم صحبت بودن من طبق معمول عصرا که مسافر کشی میکردم ماشینم را توی کوچه پارک کردم و وقتی میخواستم داخل خونه برم شیرین من را به او معرفی کرد و فهمیدم این خانم خوشگل همون زهرا خانمه که تعریفش را شنیده بودم خانم محترم ومودبی بود و با رفتن من داخل خونه او هم خداحافظی زد و رفت وقتی شیرین اومد داخل و گفت زهرا خانم رو دیدی واقعا زن خوب و مهربونیه و ابنکه اونا هم مثل ما اجاره نشین هستن من بعد از تعویض لباس و خوردن یه چای تازه با شیرین اورا بوسیدم و رفتم دنبال مسافرکشی در خلال یه ماهی که از مسافرکشی من میگذشت نزدیک به اجاره دوماه خونه پس انداز کرده بودیم سعی میکردم بیشتر به درآمد مسافر کشی فکر کنم و یه مقدار هم برای روز مبادا پس انداز کنم بجای اینکه بخوام زنها ودختران تاکسی مرسی که کم هم نبودن را تحویل بگیرم اما ناخودآگاه اونایی که کارشون مسافرکشی هست بیشترشون اهل زید بازی و خانم بازی هستن و این شغل طوریه که آدم وسوسه و جذب این جور کارها میشه و این اتفاق برای من هم رخ داد یه شب که برای تکمیل مسافر شهرک منتظر بودم یه خانمی که بلند و خوش اندام بود و از نوع پوشش که باسنش از توی مانتو چسبون کاملا توی چشم بود مسافرم شد و وقتی رفت عقب نشست گفت من را دونفر حساب کنید من هم با احترام پذیرفتم و با سه مسافر سمت شهرک رفتیم وقتی توی آینه نگاهش کردم یه لحظه چشم تو چشم شدیم و او بلافاصله سرش را پایین انداخت . خودستایی نباشه من هم از لحاظ تیپ و قیافه بد نبودم و قیافه قابل تحملی داشتم دو نفر از مسافرها قبل از اون خانم پیاده شدن و قبل از اینکه به انتهای شهرک برسیم اون خانم کرایه دو نفر را پرداخت کرد و تقریبا نزدیک کوچه خودمون پیاده شد من هم بلافاصله پیچیدم تو کوچه ، وقتی ماشین را روبروی در خونه گذاشتم که در باز کنم و ماشین را ببرم داخل همون خانم از جلو من رد شد و با یه نیم نگاهی سرش را چرخوند و رد شد من هم معطل کردم ببینم کجای کوچه خونه شونه که تقریبا آخر کوچه ضمن نگاه کردن سمت من با کلید درب خونه را باز کرد و رفت داخل من هم فوری ماشین را بردم تو و در را بستم شیرین معمولا شام منتظرم میموند چون اکثرا وقت ناهاری شرکت بودم بابت همین برای شام منتظرم میموند و هرشب با یه سلام یه بوسیدن ازم استقبال میکرد اینبار بوسیدنش گرمتر بود هوس انگیز و با خنده گفت صدای ماشینت اومد اما دیر اومدی داخل لبخندی زدم و گفتم کلید خونه توی ماشین جا گذاشته بودم . تا شیرین شام را حاضر کنه من جنگی دوش،گرفتم و زمان شام خوردن شیرین گفت دوستم را دیدی پرسیدم زهرا خانم را میگی آره دیدمش از قیافش و رفتارش میشه فهمید زن مهربون و خوبی هست شیرین خودش را لوس کرد و با اخم شیرینش گفت او خوشگلتره یا من ؟ بدون هیچ مکثی گفتم تو خوشگلترین زن دنیایی هیشکی مثل تو نمیشه ابروهاش را بالا انداخت و گفت واقعا ؟ گفتم واقعا . من حقیقتا هیچ حسی نسبت به زهرا خانم که خیلی هم زیبا و خوش هیکل بود نداشتم اما اون زن همسایه که مسافرم شده بود عجیب ذهنم را مشغول کرده بود طوری که همون شب که داشتم شیرین را از پشت میکردم ضمن تلمبه زدن باسنش را بیشتر از همیشه با دستام چنگ میزدم توی ذهنم لمس باسن اون زن را تصور میکردم و از فرط لذت چنان محکم تو کونش تلمبه میزدم که آخ و اوخ شیرین و صداش خونه را پر کرد و باعث شد هرچه آب تو کمرم بود توی کون شیرین ریختم و کمرم خالی خالی شد…
شیرین معمولا یه پتوی نازکی قبل از سکس روی تخت می انداخت تا روتختی و تشک کثیف و خیس نشه اون شب هم پتو خیس شد وهم آبی که از کص وکون شیرین ریخته بود از پتو به روتختی هم رسیده بود و قبل از حمام کردن اونا را توی لباسشویی انداخت . بعد از دوش گرفتن شیرین توی هال پتو انداخت و همونجا خوابیدیم .
خواب زده شده بودیم از نصف شب گذشته بود شیرین گفت اونقدر محکم تو کونم ضربه میزدی که هنوز کونم عادی نشده با دستم کونش رو مالیدم و گفتم کونت خیلی حشریم میکنه دستم را از کونش برد سمت کصش و گفت این چی ؟ گفتم عزیزم این دیوانه ام میکنه درحالیکه کصش را مالش میدادم پرسید از کدومش بیشتر خوشت میاد نقطه ضعفش دستم بود با تعریف از زیبائیش و هیکل شهوت انگیزش مست میشد وتو پوست خودش نمیگنجید گفتم از لبهات و سینه ات و کل اندامت یه اندازه لذت میبرم و خوشم میاد خوشگلی و اندامت هر کیری را سیخ میکنه اصلا این زیبائی و این هیکل فقط برای فیلم سوپر مناسبه با حرفام تحریک شد و خودش را چسبوند بمن و دستش را برد سمت کیرم که حالت نیم خیز داشت و شروع کرد به مالیدنش و گفت کصمو لیس میزنی به ساعت دیواری وسط دیوارهای نگاه کردم ساعت ۲ نصف شب بود لبهاش رو بوسیدم و گفتم صبح دیر میرسم شرکت باید بخوابیم با حرفام فول حشری شده بود گفت خب دو ساعت دیرتر برو ا گفتم باشه عزیزم . کیرم کاملا سیخ شده بود شیرین شورتم را کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن و با عشوه گفت زن را نباید حشری و شهوتی رها کنی خطر ناک میشه این حرفش دو پهلو بود پرسیدم چه جوری خطرناک میشی با خنده گفت اونوقت از یه خیار سالادی یا بادمجون بجای کیرت استفاده میکنم . اون نیمه شب بعد از کس لیسی زیاد و گاز گرفتن چوچوله هاش از جلو کردمش اون سکس نزدیک به یه ساعت طول کشید و در همون مدت شیرین دوبار ارضا شد و کلی تلاش کرد که من هم ارضا بشم و دست آخر من هم ارضا شدم ولی آب زیادی از کیرم نیومد و دو ساعت قبلش کمرم خالی شده بود . هیچکدوم حال حمام رفتن نداشتیم وباهمون وضعیت خوابیدیم وقتی صبح بیدار شدم ساعت ۹ صبح بود شیرین لخت مادرزاد مست خواب بود و پتویی که روش انداخته بود یه قسمت از کون وکپلش بیرون بود پتو را کامل روش انداختم قبل از هرچیز به شرکت زنگ زدم و به منشی شرکت گفتم کار بانکی داشتم و به آقای احمدی اطلاع بدین که امروز برام مرخصی رد کنه .
فوری رفتم حمام و دوش گرفتم و بعدش مشغول چای دم کردن شدم شیرین همچنان بیحس و بیحال مثل جنازه روی کف هال با همون وضعیت خواب بود بعد که مقدمات صبحانه را آماده کردم به سراغش رفتم و کنارش خوابیدم و آروم آروم صداش کردم با بیحالی یه تکونی خورد و گفت ساعت چنده گفتم نزدیک به ۱۰ پاشو دیگه تنبل با عشوه گفت هنوز نرفتی شرکت گفتم نه عزیزم تلفنی مرخصی گرفتم آروم آروم بلند شد نشست یه نگاهی به ساعت دیواری انداخت و سرپا شد خودش از وضعیت لخت خودش خنده ش گرفت و گفت با اون کیر لامذهبت کص وکونم رو جر دادی . شیرین بعد از دوش گرفت سرحال شد و با هم صبحانه خوردیم بعدش هم برای خرید میوه و خرت و پرت رفتیم بازار و ناهار را هم بیرون خوردیم. من متوجه تغییر رفتار و گفتار شیرین شده بودم و با حرفی که اون شب زد و گفت اگه به زن حشری و شهوتی اعتنا نکنی خطرناک میشه این حرف ذهنم رو درگیر کرد و دست آخر خودم را متقاعد کردم که این رفتار وکردارش و علاقه شدیدش به نزدیکی بابت مستقل شدن زندگی مونه و اینجا بیشتر احساس رفاه و آزادی میکنه اوایل که به خونه جدید اومده بودیم دوست داشت آخر هفته ها به پدر و مادرش سر بزنیم و چند بار هم رفتیم یه هفته هم پدر و مادرش اومدن پیش ما اما به مرور عادتش عوض شد و فقط زمانهایی که پریود میشد به خانواده هامون سر میزدیم با وجودیکه یه شب در میون سکس داشتیم میگفت سکس شب جمعه یه مزه دیگه داره و دوست دارم آخر هفته خونه خودم باشم .
بالاخره بعد از یکی دو هفته باز اون زیده اتفاقی مسافرم شد خوشبختانه بجز او یه مسافر بیشتر نداشتم که بین مسیر میخواست پیاده بشه و دیگه مسافری سوار نکردم وقتی از شر اون مسافره راحت شدم تو آینه نگاهش کردم و گفتم شما یه بار مسافر من شدین و اگه میدونستم همسایه مون هستین نباید ازتون کرایه می گرفتم او هم با لبخندی تشکر کرد و گفت بالاخره شما در این از این طریق درآمد کسب میکنی و نون زن وبچه در میاری گفتم شعله اصلیم کارمند یه شرکت هستم فقط برای کمک خرج وکرایه خونه تلاش میکنم این بار مهربانتر گفت آخه ممکنه من هر روز مسافرت بشم اینجوری که نمیشه گفتم اختیار دارین خانم هر وقت و بی وقت کاری داشته باشین من در خدمتم باز خندید و گفت از اینکه بعد از سوار شدن من مسافر سوار نکردین بخاطر من اینکار را کردی گفتم حالا هرجایی کار دارین من میرسونمت باز تشکر کرد و گفت نمیخوام مزاحم کارتون بشم پرسیدم آخرش نگفتی مقصدت کجاست ؟ گفت داروخانه جهاد دنبال داروی شوهرمم پرسیدم خدای ناکرده مشکلی دارن گفت آره نارسائی کلیه داره گفتم ایشالا بهتر بشن وداروش گیرتون بیاد . بالاخره رسیدیم داروخانه پیاده که شد خواست کرایه بده گفتم تو حالا برو دارو و بگیر من منتظرت هستم تا برگردی گفت داری شرمنده م میکنی و رفت . تو کونم عروسی بود و هزار فکر ونقشه تو سرم میچرخید یه نخ سیگار روشن کردم و تو رویا سیر میکردم نیم ساعتی منتظر موندم تا اومد خوشحال و خندان چون دارو را گرفته بود باز عذر خواهی کرد و گفت جبران میکنم توی دلم گفتم ایشالا . انقدر معرفت داشت که روش نشد عقب ماشین بشینه اومد جلو و کلی تشکر و دعا برام کرد تو مسیر برگشت گفت چرا مسافر سوار نمیکنی با خنده گفتم میخوام زود برسونمت گفت فضولی نباشه اسمتون چیه گفتم اسمم پوریاست گفت اسم من هم مهتابه پررو شدم. گفتم به زیبائی خودتون یعنی شب مهتابی . خندید و گفت چشمات زیبا میبینن . توی مسیر سیر تا پیاز زندگیم را پرسید بعد خیلی اصرار کرد که پول دربستی حساب کنم قبول نکردم و گفتم مهتاب خانم خاطر شما خیلی برام عزیزه و هر زمان که کاری داشته باشین خوشحال میشم که ببینمت و کاری ازم برات بر بیاد وقتی به اول شهرک رسیدیم گفت من زحمت رو کم میکنم همین جا پیاده میشم گفتم اینجا کاری دارین گفت نه ولی چون رفت وبرگشتم زمان زیادی نبرده شوهرم بدبین هیت و میگه چه زود برگشتی پیاده میرم که دیرتر برسم خونه گفتم حالا که اینجوریه افتخاری برای من هست یه تابی بزنیم و یه بستنی مهمونتون کنم باز تشکر کرد و گفت من امروز مانع کاسبی شما شدم گفتم بیخیال شما ارزشش را دارین پیشنهادم را قبول کرد به شرطی که من مهمان او باشم . یه مقدار از شهرک فاصله گرفتیم و جلو یه بستنی فروشی توقف کردم مهتاب گفت اگه ممکنه تو خود ماشین بستنی بخوریم میترسم آشنایی رد بشه و مارا باهم ببینه برای جفتمون بد میشه اون موقع اسکناس دو هزارتومانی خیلی ارزش داشت و با اسکناسش بستنی خریدم و برگشتم صمن خوردن بستنی گفت امشب که رفتی خونه خانمت نمیپرسه چقدر کاسب شدی گفتم بهش میگم روغن ماشین رو عوض کردم و بنزین هم زدم . بلند بلند خندید و گفت امان شما مردها خوب بلدین زنها را بپیچونید . وقت برگشتن گفتم واقعا از آشنایی با شما خوشحالم و دوست دارم باز هم ببینمتون او هم گفت من هم از آشنائی ودوستی با تو خوشحال شدم و من شماره تلفن شرکت را بهش دادم و گفتم اگه افتخار دادی و تماس گرفتی بگو من خواهر پوریا محمدپور هستم .وقت پیاده شدن مجددا کلی تشکر کرد و باهام دست داد و گفت بابت همه چی ممنونت هستم و بتونم جبران کنم خداحافظی کرد
ادامه داره
شیرین معمولا یه پتوی نازکی قبل از سکس روی تخت می انداخت تا روتختی و تشک کثیف و خیس نشه اون شب هم پتو خیس شد وهم آبی که از کص وکون شیرین ریخته بود از پتو به روتختی هم رسیده بود و قبل از حمام کردن اونا را توی لباسشویی انداخت . بعد از دوش گرفتن شیرین توی هال پتو انداخت و همونجا خوابیدیم .
خواب زده شده بودیم از نصف شب گذشته بود شیرین گفت اونقدر محکم تو کونم ضربه میزدی که هنوز کونم عادی نشده با دستم کونش رو مالیدم و گفتم کونت خیلی حشریم میکنه دستم را از کونش برد سمت کصش و گفت این چی ؟ گفتم عزیزم این دیوانه ام میکنه درحالیکه کصش را مالش میدادم پرسید از کدومش بیشتر خوشت میاد نقطه ضعفش دستم بود با تعریف از زیبائیش و هیکل شهوت انگیزش مست میشد وتو پوست خودش نمیگنجید گفتم از لبهات و سینه ات و کل اندامت یه اندازه لذت میبرم و خوشم میاد خوشگلی و اندامت هر کیری را سیخ میکنه اصلا این زیبائی و این هیکل فقط برای فیلم سوپر مناسبه با حرفام تحریک شد و خودش را چسبوند بمن و دستش را برد سمت کیرم که حالت نیم خیز داشت و شروع کرد به مالیدنش و گفت کصمو لیس میزنی به ساعت دیواری وسط دیوارهای نگاه کردم ساعت ۲ نصف شب بود لبهاش رو بوسیدم و گفتم صبح دیر میرسم شرکت باید بخوابیم با حرفام فول حشری شده بود گفت خب دو ساعت دیرتر برو ا گفتم باشه عزیزم . کیرم کاملا سیخ شده بود شیرین شورتم را کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن و با عشوه گفت زن را نباید حشری و شهوتی رها کنی خطر ناک میشه این حرفش دو پهلو بود پرسیدم چه جوری خطرناک میشی با خنده گفت اونوقت از یه خیار سالادی یا بادمجون بجای کیرت استفاده میکنم . اون نیمه شب بعد از کس لیسی زیاد و گاز گرفتن چوچوله هاش از جلو کردمش اون سکس نزدیک به یه ساعت طول کشید و در همون مدت شیرین دوبار ارضا شد و کلی تلاش کرد که من هم ارضا بشم و دست آخر من هم ارضا شدم ولی آب زیادی از کیرم نیومد و دو ساعت قبلش کمرم خالی شده بود . هیچکدوم حال حمام رفتن نداشتیم وباهمون وضعیت خوابیدیم وقتی صبح بیدار شدم ساعت ۹ صبح بود شیرین لخت مادرزاد مست خواب بود و پتویی که روش انداخته بود یه قسمت از کون وکپلش بیرون بود پتو را کامل روش انداختم قبل از هرچیز به شرکت زنگ زدم و به منشی شرکت گفتم کار بانکی داشتم و به آقای احمدی اطلاع بدین که امروز برام مرخصی رد کنه .
فوری رفتم حمام و دوش گرفتم و بعدش مشغول چای دم کردن شدم شیرین همچنان بیحس و بیحال مثل جنازه روی کف هال با همون وضعیت خواب بود بعد که مقدمات صبحانه را آماده کردم به سراغش رفتم و کنارش خوابیدم و آروم آروم صداش کردم با بیحالی یه تکونی خورد و گفت ساعت چنده گفتم نزدیک به ۱۰ پاشو دیگه تنبل با عشوه گفت هنوز نرفتی شرکت گفتم نه عزیزم تلفنی مرخصی گرفتم آروم آروم بلند شد نشست یه نگاهی به ساعت دیواری انداخت و سرپا شد خودش از وضعیت لخت خودش خنده ش گرفت و گفت با اون کیر لامذهبت کص وکونم رو جر دادی . شیرین بعد از دوش گرفت سرحال شد و با هم صبحانه خوردیم بعدش هم برای خرید میوه و خرت و پرت رفتیم بازار و ناهار را هم بیرون خوردیم. من متوجه تغییر رفتار و گفتار شیرین شده بودم و با حرفی که اون شب زد و گفت اگه به زن حشری و شهوتی اعتنا نکنی خطرناک میشه این حرف ذهنم رو درگیر کرد و دست آخر خودم را متقاعد کردم که این رفتار وکردارش و علاقه شدیدش به نزدیکی بابت مستقل شدن زندگی مونه و اینجا بیشتر احساس رفاه و آزادی میکنه اوایل که به خونه جدید اومده بودیم دوست داشت آخر هفته ها به پدر و مادرش سر بزنیم و چند بار هم رفتیم یه هفته هم پدر و مادرش اومدن پیش ما اما به مرور عادتش عوض شد و فقط زمانهایی که پریود میشد به خانواده هامون سر میزدیم با وجودیکه یه شب در میون سکس داشتیم میگفت سکس شب جمعه یه مزه دیگه داره و دوست دارم آخر هفته خونه خودم باشم .
بالاخره بعد از یکی دو هفته باز اون زیده اتفاقی مسافرم شد خوشبختانه بجز او یه مسافر بیشتر نداشتم که بین مسیر میخواست پیاده بشه و دیگه مسافری سوار نکردم وقتی از شر اون مسافره راحت شدم تو آینه نگاهش کردم و گفتم شما یه بار مسافر من شدین و اگه میدونستم همسایه مون هستین نباید ازتون کرایه می گرفتم او هم با لبخندی تشکر کرد و گفت بالاخره شما در این از این طریق درآمد کسب میکنی و نون زن وبچه در میاری گفتم شعله اصلیم کارمند یه شرکت هستم فقط برای کمک خرج وکرایه خونه تلاش میکنم این بار مهربانتر گفت آخه ممکنه من هر روز مسافرت بشم اینجوری که نمیشه گفتم اختیار دارین خانم هر وقت و بی وقت کاری داشته باشین من در خدمتم باز خندید و گفت از اینکه بعد از سوار شدن من مسافر سوار نکردین بخاطر من اینکار را کردی گفتم حالا هرجایی کار دارین من میرسونمت باز تشکر کرد و گفت نمیخوام مزاحم کارتون بشم پرسیدم آخرش نگفتی مقصدت کجاست ؟ گفت داروخانه جهاد دنبال داروی شوهرمم پرسیدم خدای ناکرده مشکلی دارن گفت آره نارسائی کلیه داره گفتم ایشالا بهتر بشن وداروش گیرتون بیاد . بالاخره رسیدیم داروخانه پیاده که شد خواست کرایه بده گفتم تو حالا برو دارو و بگیر من منتظرت هستم تا برگردی گفت داری شرمنده م میکنی و رفت . تو کونم عروسی بود و هزار فکر ونقشه تو سرم میچرخید یه نخ سیگار روشن کردم و تو رویا سیر میکردم نیم ساعتی منتظر موندم تا اومد خوشحال و خندان چون دارو را گرفته بود باز عذر خواهی کرد و گفت جبران میکنم توی دلم گفتم ایشالا . انقدر معرفت داشت که روش نشد عقب ماشین بشینه اومد جلو و کلی تشکر و دعا برام کرد تو مسیر برگشت گفت چرا مسافر سوار نمیکنی با خنده گفتم میخوام زود برسونمت گفت فضولی نباشه اسمتون چیه گفتم اسمم پوریاست گفت اسم من هم مهتابه پررو شدم. گفتم به زیبائی خودتون یعنی شب مهتابی . خندید و گفت چشمات زیبا میبینن . توی مسیر سیر تا پیاز زندگیم را پرسید بعد خیلی اصرار کرد که پول دربستی حساب کنم قبول نکردم و گفتم مهتاب خانم خاطر شما خیلی برام عزیزه و هر زمان که کاری داشته باشین خوشحال میشم که ببینمت و کاری ازم برات بر بیاد وقتی به اول شهرک رسیدیم گفت من زحمت رو کم میکنم همین جا پیاده میشم گفتم اینجا کاری دارین گفت نه ولی چون رفت وبرگشتم زمان زیادی نبرده شوهرم بدبین هیت و میگه چه زود برگشتی پیاده میرم که دیرتر برسم خونه گفتم حالا که اینجوریه افتخاری برای من هست یه تابی بزنیم و یه بستنی مهمونتون کنم باز تشکر کرد و گفت من امروز مانع کاسبی شما شدم گفتم بیخیال شما ارزشش را دارین پیشنهادم را قبول کرد به شرطی که من مهمان او باشم . یه مقدار از شهرک فاصله گرفتیم و جلو یه بستنی فروشی توقف کردم مهتاب گفت اگه ممکنه تو خود ماشین بستنی بخوریم میترسم آشنایی رد بشه و مارا باهم ببینه برای جفتمون بد میشه اون موقع اسکناس دو هزارتومانی خیلی ارزش داشت و با اسکناسش بستنی خریدم و برگشتم صمن خوردن بستنی گفت امشب که رفتی خونه خانمت نمیپرسه چقدر کاسب شدی گفتم بهش میگم روغن ماشین رو عوض کردم و بنزین هم زدم . بلند بلند خندید و گفت امان شما مردها خوب بلدین زنها را بپیچونید . وقت برگشتن گفتم واقعا از آشنایی با شما خوشحالم و دوست دارم باز هم ببینمتون او هم گفت من هم از آشنائی ودوستی با تو خوشحال شدم و من شماره تلفن شرکت را بهش دادم و گفتم اگه افتخار دادی و تماس گرفتی بگو من خواهر پوریا محمدپور هستم .وقت پیاده شدن مجددا کلی تشکر کرد و باهام دست داد و گفت بابت همه چی ممنونت هستم و بتونم جبران کنم خداحافظی کرد
ادامه داره
نوشته: پوریا
14 پاسخ به “زنم ارزو داشت جنده بشه (۱)”
داستان یا خاطره، فرق نداره. خوبی اش اینه که روان نوشتی و درک درستی از نوشتن داری. البته هنوز ادامه داره. امیدوارم موفق باشی
تا اینجا مرتب بود … ببینیم بقیش چطور هس
چقدر زر مفت زدی احمق
پاراگراف اولت اینقدر کیری بود که خواستم نخونم ولی بعدش درست شد .داستان یا واقعیت ؛ نمیدونم ؛ ولی هر چی بود ، قشنگ بود . منتظر ادامهشم .
کمی اشکالات نگارشی داشتی اماااااادردت بخوره تو سر اونهایی که اصلا نمیشه نوشته هاشون رو خوند از بس غلط دارن و بی سر و ته مینویسن
سلام اگر میتونی ازش با عکس توضیح بده، بنا به کارهای که میکنی عکس بگیر ازش
قشنگ نوشتی ادامه بده لطفا مرسی
این همه نشستیم کس شرات روخوندیم هیچی از جنده شدن زنت نشنیدیم که
عالی بود خوشم اومد
وقتی موضوع داستان جندگی زنت میزدی حداقل تو فصل اول داستان باید اشاراتی میکردی از جندگی زنت بعد ادامه اون جندگی زنو فصل بد توضیح بده سعی کن از کس و کون زنت عکس بزاری دمت گرم میشه ببینم این همه تعریف میکنی چی داری
قشنگ مخت مثل همه مردها توی آلتته
کوصکش کیرم خوابید
فک کنم بجا مهتاب یه کیر کلفت به تورت خورد برداشتی بردیش خونه زنتو یه عقب جلو کرد
کسی از تهران نیست بوتیک زنانه داشته باشه؟؟؟زوجیم ۳۰ ۳۴،لطفا واقعی بیاد و دنبال عکسِ چرت و پرت نباشه،کسی خواست خودش بیاد پیآقا لباس مهم نیست برامون،فانتزی مهمه،کمک کنه توی پرو بلاسه و اگه شرایط مغازه اوکی بود سکس کنه با زنم تو مغازه