وقتی رسیدیم دیدم آقایون قبل از ما اومدن میوه و شربت آماده کردن، من هم تا دیروز که پریود بودم امروز هم از خیر روزه! گذشته بودم یکم گفتیم و خندیدم و کم کم ماساژ دادن من توسط سعید و سمیه توسط رضا شروع شد بعد رفتیم چهارتایی اتاق خواب رو تخت، حسابی برامون خوردن، وسط کار هم جاهاشون رو عوض کردن من که دیگه خجالتم از رضا ریخته بود براش ساک زدم و همونطور که سعید میگفت کیرش کلفت تر بود سفید با کله ای صورتی که به بقیه بدن سفیدش میومد، موهای سینش کم بود و بور، ولی مجموعا خوشگل بود، برعکس سعید محکم و یکم با خشونت میکرد ولی کمر خوبی داشت و بدلیل کلفتی کیرش خیلی بهم حال میداد، من دوبار اومدم باز هم آبش نیومد کشید بیرون جاشو با سعید عوض کرد، سعید هم با همون سیستم نرم و عمیقش یکبار آبم رو آورد و نهایتا با یک غرش شد. رضاهم هم چند دقیقه بعد از ما شد و از روی سمیه پا شد.
نای بلند شدن نداشتم، هر چند لبه های کسم به دلیل عادت نداشتن به این سایزها و مدت طولانی می سوخت ولی از چیزی که فکر میکردم بهتر بود، تنوع خوبی بود، که سعید گفت بریم یکم استراحت کنیم برای راند بعد(واقعا چه کمری داشت) سمیه بی میل نبود، گفتم نه دیگه برای امروز بسه، خودتون خیلی فشار نیارید برای خانوماتون هم بذارید، خندیدیم و کم کم جمع کردیم راه افتادیم.
هفته بعد بی حادثه خاصی گذشت؛ روحیم از قبل خیلی بهتر شده بود، بقول سمیه دیگه الکی پاچه کسی رو نمیگرفتم، و تمرکزم رو کارها هم بهتر بود، بچه ها دوست داشتن دوباره برنامه داشته باشیم که پنج شنبه مجدد قرار گذاشتیم، اینبار وسط کار وقتی من دو بار زیر سعید اومدم،گیر دادن که سمیه رو دوتایی بکنن، ظاهرا از قبل هم مخ سمیه رو زده بودن چون با خودش لوبریکانت بی حس کننده آورده بود، سعید رفت پشتش به پهلو خوابید و بعد از مدتی ماساژ دادن و انگشت کردن کونش با لوبریکانت آروم آروم شروع کرد کیرش رو فرو کردن، اینقدر حوصله بخرج داد تا اینکه فقط خایه هاش مونده بود بیرون، سمیه هم خیلی دردش نمیومد، تلمبه های اول رو آروم زد ولی به مرور سرعت رو برد بالا، بعد همینطوری که توش بود چرخوندش و خودش زیر قرار گرفت و سمیه رو آورد بالا همینطور که داشت از زیر ریز میکرد رضا اومد پاهای سمیه رو باز کرد و کیرش رو فرو کرد تو کسش، سمیه اولش گفت رضا آروم جرخوردم، ولی بعد چند بار از جلو عقب کردن رضا صدای جون جون گفتنش بلند شد، چند لحظه یکبار میلرزید، معلوم بود داره مرتب ارگاسم رو تجربه میکنه اونا هم ریتمشون رو درست کرده بودن الاکلنگی میکردن و در میاوردن، چند دقیقه ادامه دادن بعد اول سعید اومد همون زیر ریخت تو کون سمیه و بعد رضا کشید ییرون ریخت بالای کسش، و سمیه هم غلطی زد و اومد کنار، تو برگشت سمیه اینقدر در گوشم گفت وای چی بود که دادم در اومد که بس کن دیگه، خورد تو ذوقش ولی خیلی حال کرده بود، طوری که بعدش تلفنی بهم گفت سکس براش به قبل و بعد از این تقسیم میشه، اینقدر تعریف کرد که من هم هوس کردم ولی اول باید میتونستم سکس از پشت داشته باشم، که از اونم میترسیدم.
واقعا این تحول در یک ماه برام قابل هضم نبود، فاطمه متاهل و مقید به قوانین دین، به قول امروزیا آفتاب مهتاب ندیده و تا قبل از ازدواج تجربه سکس نداشته الان دوست داشت بین دوتا غریبه سکس دوطرفه داشته باشه، نمی فهمیدم چی توی من تغییر کرده، چند وقت پیش میدیدم یکی روسریش عقبه فکر میکردم مشکل داره و هرزست ولی الان هنوز از در خونه سعید وارد نشده له له میزدم که کی و کِی شروع میکنه!
زندگی خیلی عجیب بود، اوایل هفته فکر میکردم بسه دیگه تمومش کن، ولی به انتهای هفته که نزدیک می شدیم هوس و شهوت غالب میشد و چهارشنبه دیگه لحظه شماری میکردم برای فردا.
هفته بعد و هفته های بعد اومد، رفتارم و لباسم هر سری آزاد تر میشد؛ وقتی سعید برای اولین بار داشت از کون میکرد تو فکر این بودم کیر رضا چطوره، درد داشت ولی درد خوب، دردی که دلت میخواد داشته باشه، مثل سوزش فلفل؛ تنده ولی دوسش داری، چاشنی سکس بود، وقتی تا دسته فرو کرده بود داشت صبر میکرد جا باز کنه؛ لذتِ دادن؛ کرده شدن؛ و فتح شدن توسط یک مرد رو داشتم؛ خوب بود هر چند درد میکرد.
آروم عقب و جلو رو که شروع کرد نفهمیدم چی شد، ارضا شدم؛ یک جایی رو ماساژ و قلقلک میداد که تو سکس از جلو نبود، فرق میکرد؛ حال داد هرچند بعدش نمیتونستم درست راه برم.
دوماه بعد دیگه سکس از پشت و جلو و دوبل روتین شده بود؛ از راه نرسیده بعد از ادا بازی همیشگی لنگام هوا بود و منتظر کیر، هردوشون هم کم نمیذاشتن؛ مثل روز اول نه ولی با حرارت، دیگه به پنج شنبه ها معتاد شده بودم، سمیه میخندید و میگفت شنیده بودم همه زنا یک جنده درون دارن ولی ندیده بودم 😀 😁 گفتم نه خودت مریم مقدسی، خوبه پای منو تو این کار تو باز کردی 😀 😁
اوضاع همینطور پیش میرفت تا یک روز محمد اومد گفت بهمون بلیط و هزینه سفر به کیش رو دادن دوست داری بریم؟ جاش مال محل کارش بود و صبحانه نهار شام هم روش؛ با اینکه وسط تابستون بود و میدونستم فرمانده اش چون حاضر نبودن تو این گرما برن دادنش به این گفتم اوکیه بریم، بالاخره از قم و جمکران بهتر بود، هفته بعد سه شنبه مرخصی گرفتم رفتیم، تو کیش وسط تابستون با چادر گشتن رو تو اون سفر تجربه کردم و جهنم رو به چشم دیدم، روز بعد از رسیدن هتل که اومدیم به محمد گفتم من یه تک پا برم بازار بغل و یک سری ادویه اون سری دیدم یادم رفت بگیرم، چون گرما زده شده بود گفت برو ولی زود بیا، زدم بیرون مستقیم بازار عربا، از حجره (مغازه) احمد که وارد شدم داشت با یکی از کارمنداش بحث میکرد، تا برگشت من رو دید گل از گلش شکفت، با صدای بلند گفت به به مزین فرمودید، پسر خاله چطورن؟! بفرمایید بفرمایید، دست دراز کرد پشت چادرم و من رو هدایت کرد به دفترش، گفت شربت میل داری؟ ، من که از این ابتکار عمل و تیزیش هنگ بودم خودم رو جمع کردم گفتم احمد آقا اومدم ادویه بخرم؛ خنده ای کرد تو این مایه ها که خر خودتی و گفت همینکه از اون روز اسمم یادت مونده برام بسه، حالا بگو چجور ادویه ای میخوای؟ تند دارم که آتیش بزنه، عربی خوب یا ازاین ادویه سوسولی ها که تهرونیا دارن؟ داشت کد میداد بهم و منم بهش گفتم نمیدونم چقدر تنده یا چجوریه خودت یکی رو انتخاب کن که مشتریت بشم! همینطوری که زیر لب میگفت مشتری میشی قول میدم بلندم کرد و از درب پشت حجره من رو هدایت کرد بیرون تو کوچه پشتی، پنجاه قدم جلوتر یک خونه بود کلید انداخت درو واکرد از حیاط رد شدیم تو در اتاق بقلم کرد چادر و مقنعه ام رو برداشت شروع کرد به بوسیدن سر و گردنم، گوشم رو میکرد تو دهش و همزمان با لیس زدن زبونش رو میکرد توش، بعد اومد رو لبام لباش اینقدر کلفت بود که با هر میکش لبام رو میکشد داخل دهنش زبونش رو میکرد تو لبام چندبار جلو عقب میکرد بعد ول میکرد، خیلی خوب بود بعد تاپم رو در اورد و بالای یک ربع مشغول سینم بود از زمین خودم رو بلند میکردم و دوبار مینداختم، کم کم رفت پایین و وقتی شرتم رو کشید پایین حس کردم خیس خالیه الان آبم میریزه رو فرش، افتاد رو کسم و مثل جاروبرقی میک میزد و میلیسید، اینقدر لیسید که گفتم، بسه تروخدا من رو بکن، گفت: بچشم بانو جون بخواه، بلند شد ایستاد و پیرهن و بعد شلوارش رو در آورد، یک شرت پارچه ای پاچه بلند پاش بود که گفت: زحمت در آوردنش رو میکشی یا خودم درش بیارم؟ منظورش رو فهمیدم ، نشستم شرتش رو کشیدم پایین و باورم نمیشد! یک کیر دراز بلند و کلفت برنگ قهوه ای سوخته آویزون بود، اول یکم با دست گرفتمش و با حیرت بهش نگاه کردم و تو فکر این بودم این منو جر میده، از طرفی حس زنونگیم بهم میگفت این مرده، دستم رو انداختم زیرش آوردمش بالا و شروع کردم سرش رو خوردن، کلفت بود ولی دوست داشتم تا اونجا که میشه تو دهنم جاش بدم متاسفانه تا ختنه گاه بیشتر نمیشد؛ پس سرش رو گذاشتم تو دهنم و با زبون شروع کردم به لیس زدنش و هر چند لحظه از پهلو با لب و زبونم بوس میکردم و لیس میزدم تا انتهاش و دوباره سرش رو میکردم تو دهنم، بعد ازچند دقیقه سرم رو جدا کرد خوابوند من رو و سرکیرش رو گذاشت جلوی کسم بعد دستاش رو ستون کرد دوطرفم به چشمام چشم دوخت و آرام شروع کرد به فرو کردن، واژنم داشت کش میومد، حس کردم دارم پاره میشم ولی هیچی نگفتم و گذاشتم ادامه بده، یکم که فرو کرد کشید بیرون و دوباره فرو کرد اینبار بیشتر، این حرکت رو اینقدر ادامه داد که حس کردم به ته کسم رسیده دست بردم پایین دور کیرش گذاشتم دیدم حدود یک سومش بیرونه، آروم دست گذاشتم رو شکمش فهمید و دیگه فشار نداد، و شروع کرد با ریتم عقب و جلو کردن، کم کم باز تر شدم و راحت تر میرفت و میومد، لذت بخش بود و عالی، با هر بار فرو کردن یک چیزی تو دلم میریخت، شدم خیلی شدید تو همین حال که داشت کسم دور کیرش دل میزد و باز و بسته میشد بخودم اومدم دیدم تا ته فرو کرده و تخماش میخوره به پایین کونم، بعد چند لحظه صبر کرد و شروع کرد به تلمبه زدن پاهام روی شونش بود و محکم میکرد تا دسته فرو میکرد و بعد آرام در میاورد و تکرار میکرد، دوباره و دوباره اومدم، کنترل از دستم خارج شده بود با هر چند بار که فرو میکرد و در می آورد میلرزیدم و میشدم، بعد از یه مدتی که نمیدونم چقدر شد کشید بیرون و گفت برگرد، برگشتم دمر خوابیدم، کمرم رو آورد بالا و دوباره شروع کرد؛ این مرد تمومی نداشت، اینقدر کرد که واقعا سیر شدم، بعد با یک صدای خفه خودش رو خالی کرد پشتم، خیلی حال داد، نشست پشتم و باسنم رو بوس کرد و با نجوا گفت: خدایا مرسی ؛چه برکتی امروز نصیبم شد!
وقتی رسیدم هتل محمد خواب بود ولی من انرژی زیادی داشتم. یک دوش گرفتم رفتم کافی شاپ هتل، طبق معمول هر جا که میرفتم همه تو کافی شاپ با حیرت بهم نگاه میکردن انگار با بیکینی اومدم البته به این برخوردها بخاطر چادرم عادت کرده بودم، رفتم پشت یک میز نشستم سفارش قهوه دادم و نگاهم رو دوختم به دریا، و تو رویام غرق شدم، فردا از صبح به خرید گذشت چشم بهم زدیم ظهر بود باید برمیگشتیم برای نهار هتل بعدش هم که دوباره دو ساعتی تو گرما چرخیدیم و یکم خرید کردیم، اکثر جاها با هامون خوب برخورد نمیکردن هم تیپ محمد و هم من مشخص بود از چه طبقه ای هستیم و تقریبا انگشت نما بودیم، خیلی از مغازه دارها ترجیح میدادن بگن نداریم یا این که داریم خرابه، برگشتیم هتل که دیدم محمد باز حالش خرابه، بنظر دوباره گرما زده شده بود، انگار اجبارمون کردن تو این گرما بریم خرید، خلاصه یکم مایعات دادم خورد و دوش آب سرد گرفت و خوابید، از دیروز کسم درد میکرد ولی دل دل هم میزد خلاصه بخودم اومدم تو مغازه احمد بودم و بعد با پاهای باز رو تخت پذیرای دهانش، حسابی برام خورد و داد براش ساک بزنم بعد هم شروع کرد به کردن اینبار راحتتر رفت هرچند سوزش دهانه کسم بیشتر شد ولی لذت کیر خیلی بیشتر بود، کاملا تسلط داشت روم و با قدرت فرو میکرد و در میاورد، کشاله های رونم خیس آب بود و بدتر وقتی شد که ارضا شدم، برم گردوند و داگی شروع کرد به کردن،حس میکردم سر کیرش تا زیر نافم میاد، درد داشت بهش گفتم یکم آرومتر، خندید و گفت عادت میکنی کس رو هرجوری بکنیش جواب میده، همینطور که میکرد داشت انگشت شصتش رو هم تو سوراخ پشتی فرو میکرد، گفتم فکر اون رو نکن کیرت خیلی کلفته شدنی نیست، گفت نترس دارم آمادش میکنم برای وقتی خواستم بشم، چند تا تلمبه عمیق زد و کشید بیرون گذاشت دم سوراخ کونم یکم فشارش داد و آبش رو ریخت داخل، بعد با دستمال تمیزم کرد و یک دستمال هم گذاشت جلوی سوراخ کونم.
خوابیدیم کنار هم بعد برگشت سمتم و گفت ولی خوب کونی داری، دوست دارم یک بار آبم رو بریزم عمقش، گفتم نه تورو خدا با این کیر تو پاره میشم،
خندید و گفت اون هم همچین آکبند نیست ازش یکم کار کشیدی شیطون تو که گفتی کیر شوهرت کوچیکه پس این غنچه ات رو کی باز کرده، گفتم اونش بماند، تو فکر کنم تجربت خیلی بالاست که با یک نگاه میفهمی کار کرده یا نه، همونطور که می خندید گفت من کوهی از تجربه ام اگر کمپانیهای پورن میدونستن میفرستادن دنبالم برای کارگردانی، کسایی رو اینجا کردم که ببینی باورت نمیشه، یکیش خود تو کی فکر میکرد یک داف به این نازی، چادری و شوهردار اینطوری بیاد لنگاشو هوا کنه، زدم به بازوش و گفتم بسه دیگه هی به روم نیار، راستی جدی گفتی همه سایزی رو جواب میده؟ گفت آره بابا دوست دارم دختره بچه اصفهانه هر چند وقت یکبار میاد سر میزنه اندازه جاسوئیچیه، 😀 فکر کنم قدش 150 تا کس و کونش رو هم ببینی میگی انگشت توش نمیره ولی همچین کیر من رو جواب میده خودم حیرت میکنم، هم از جلو هم از عقب هر بار هم که میاد عین چند روزی که اینجاست روزی یکبار رو میاد، روز اول که یکبار صبح میاد یکبار عصر 😀 😁 … اون روز احمد یک دست بند بهم کادو داد خیلی زیبا بود، برگشتم هتل محمد بلند شده بود گفتم رفتم اینو خریدم، روز بعد دیگه واقعا توان رفتن رو نداشتم تقریبا همه جای کسم ساییده شده بود و میسوخت پس از خیر شیطنت گذشتم فرداش هم که برگشتیم
تو هواپیمای برگشت داشتم همینطور که از پنجره آسمون رو نگاه میکردم فکر میکردم فرق من با یک فاحشه چیه؟ حداقل اون نیاز مالی داره و در ازای کارش پول میگیره ولی من تا الان با سه نفر غیر از شوهرم خوابیدم نیاز مالی هم ندارم، بعد پیش خودم گفتم ولی نیاز جنسی که دارم، از طرفی تنوع طلبیم اذیتم میکرد دوست داشتم مدلهای مختلف رو تجربه کنم ولی به خودم قول دادم دیگه بیشتر نشن!، تو همین فکرا بودم که دوباره خیس شدم، سعی کردم فکرم رو منحرف کنم ولی مگر میشد. محمد هم که انگار کوه کنده خواب خواب بود، دستم رو بردم پایین و با چند تا مالش همینطور با خاطره سکس با احمد شدم ! …
باز از فرداش اول هفته، اداره و کار و بچه ها از روزی که رسیدم روز شماری آخر هفته و پنج شنبه رو میکردم، حس میکردم به سکس معتاد شدم، سمیه پنج شنبه قبل پیام داده بود اینجا جات خیلی خالیه این دوتا پدرم رو در آوردن، بعد که شکلک خنده براش فرستادم گفت آخر هفته بعد من و مجید قرار بریم شهرشون برای کارای انحصار وراثت پدرش، میبینم که بجای خنده جر خوردت برمیگرده پیش محمد،
بالاخره پنج شنبه اومد و با هماهنگی که با سعید کرده بودم از یک مسیری ورم داشت و با هم رفتیم خونش، سمیه راست میگفت دوتایی اینقدر از پشت و جلو به چندین مدل کردنم که تا یکی دو ساعت درست راه نمیتونستم برم و پاهام رو شبیه هشت میذاشتم، ولی خیلی چسبید مخصوصا آخرش که دوتاشون به ترتیب آبشون رو ته کونم خالی کردن و اون نبض زدن کیرشون و داغی آبشون خیلی حال داد، یکجا هم که بلندم کردن از دوطرف گرفتنم و فرو میکردن خیلی خوب بود بعداً گفتن این مدلها رو از فیلم پورن یاد گرفتیم.
کلا فعالیتشون رو باسنم زیاد شده بود، هردوشون یواشکی که سمیه نفهمه میگفتن تکه، بیشتر از اونی که سمیه رو بکنن یا تو کسم بزارن تو کونم میکرد و همیشه هم آبشون رو اون تو خالی میکردن ، تنها کسی بهم تذکر داد مامانم بود، داشتم دم ظرفهاشون رو میشستم مامانم همینطور که چایی می ریخت پرسید: حامله ای وقتی جواب منفی دادم گفت: نذار محمد هی از پشت کارش رو انجام بده باسنت خیلی بزرگ شده عوارض هم داره، سینه هات هم خیلی بزرگ شدن، ولی اون اشکالی نداره، خیلی خجالت کشیدم ، محمد بدبخت روحشم خبر نداشت!
زندگی همینطور ادامه داشت، پنجشنبه ها صبح دورهمی، شب هم محمد به وظایف زناشوئی میرسید! و با چند بار عقب و جلو کردن در میاورد می ریخت رو شکمم بعد هم می خوابید تا اینکه دیگه کنترل نگه داشتن و درآوردن رو هم از دست داده بود هربار قبل از اینکه بکشه بیرون آبش میومد و بی حال می افتاد روم، قرص هم نداشتم اولین بار هرچی بهش گفتم برو قرص بگیر میگفت با یکبار چیزی نمیشه فردا میگیرم و می خوابید،فردا هم یادش می رفت دیگه داشتم کم کم عادت میکردم و خاطر جمع شده بودم که از محمد حامله نمیشم؛ تا اینکه یک ماه پریودم عقب افتاد دو هفته صبر کردم بعد بیبی چک گرفتم مثبت بود، تازه داشتم از زندگیم لذت میبردم مجبور شدم همه چیز رو تعطیل کنم 😪 ، از اون روز هرچی بچه ها اصرار کردن من دیگه نرفتم، بعدا سمیه گفت جای من رو سمانه از بچه های مالی اداره مون پر کرده همون که یکبار تو عید قبل از ما آورده بودنش و هنوز مهمونی آخر هفته ادامه داره ولی نه با حرارت ماه های اول.
پایان
توضیح: قرار نبود اینطور تموم بشه، این هم به احترام دوستانی که خوندن و لایک کردن یا کامنت گذاشتن پست کردم، نمیدونم شاید من سلیقه مخاطب رو نمیفهمم، یا شاید هم تعداد کسانی که خانواده پاسدار هستند در این سایت زیاده و ناراحتشون کرده که هدف این نبود، داستانهایی که بنظر من خیلی دم دستی است و پر از غلط تایپی و منطقی بالای تایید میگیرد.
نوشته: فاطمه
19 پاسخ به “هزار راه نرفته (۴ و پایانی)”
سلام به همهداستانت ،تا قبل این قسمت خیلی جذاب و گیرا بوداما این قسمت زیاد چنگی به دل نمیزنه…نارضایتی جنسی،ربطی به طبقه اجتماعی و شغل افراد نداره…میتونه تو هر خونه ای از این کشور،وجود داشته باشهتو فقط یک شخصیت ساختی تا بشه تصور کاملی را در ذهن خواننده بسازی…در کل از زحمتی که برای نوشتن این داستان نوشتی،ممنونم
مثل قبل عالی
خیلی سرسری تموم کردم
یک ایرادش این بود وقتی کیر شوهرت کوچیکه و هیچوقت هم از پشت نمیکنه اول میفهمه ک داری جای دیگه میدی که انقد گشاد شده دوم اینکه سوراخ کونت ک آک بوده مشخص میکنه کونم دادی
امیدوارم از رو هم تجربه کنی
اگر میتونی ادامه بدهبا سری های جدیدش
میدونی داستانی که سرایی کردی با عقل و منطق سازگاری نداشت ، آمدی دوتا زن مذهبی رو گرم و دو تا شوهر سپاهی رو هم سرد و کوچیک جلوه دادی و خر ؟! چرا خر چون کص و کون جنده رو وقتی یه مرد ناشی هم میکنه میفهمه فرق تنگ و گشاد و کون گشاد هم که از دور تابلو هست و رفتی سفر دایم دادی و شوهرت بهت دست هم نزد ، دختر خوب یه چیزی شنیدی ولی بزرگی کون هیچ دلیل و اثبات علمی نداره فقط چیزی که بزرگ میشه و گشاد فقط سوراخ کون زن هست که از رو لباس قابل تشخیص نیست خانم جان .اینم بدون کص وقتی با یک کیر کوچیک آب بندی میشه تا زمانی که کیر های متنوع و خرکی نخورده تنگ و نرمال واسه اون کیر کوچک ولی وقتی رنگارنگ خورد میشه مثل کص جنده بعد موندم شوهراتون از گشادی کص و کون شما دوتا تعجبی شکی چیزی نکردن تو داستان فقط مادرت تشخیص داد گفت زیاد نده ؟! اینم بدون زنا عاشق کون دادن نیستن ،کلا وقتی نظر مخاطب مهم اول فکر کن بعد بنویس تا یکم عقلانی باشه داستانت .
این داستا اون اولش هیجانش زیادتره بخاطر اینکه مختو بزنن برای کردن بعدش دیگه بکن بکن عادی میشا
این داستا اون اولش هیجانش زیادتره بخاطر اینکه مختو بزنن برای کردن بعدش دیگه بکن بکن عادی میشا
د اخه جنده هر جایی یدونه این مونده بود دارو ندارتو جنده بکنی مردایه داستانت هیچی نفهمن یعنی برج ایفل هم بکنی تو کوص و کونت شوهراتون نمیفهمن پاسدار جماعت خواهر مادرتو کردن پول ندادن پاسدار نیستم کیرم تو اول و اخر پاسدار ولی اونقدم خر نیس که تو میگی جنده دوهزاری ریدم تو داستان سراییت جنده سرمون درد اومد
اجرکم عندالله حاج خانم و جزاکم الله
نویسنده خوبی هستیولی از کی ما اینقدر فرومایه شدیم که خیانتمون رو توجیح کنیم و بزاریم به حساب نیاز جنسی و یا …طلاق بگیر و هر کاری خواستی بکنزن و مردم ندارهخیانت خیانتهمن نمیدونم چرا اینقدر پسرفت داشتیم، اینقدر بی ملاحظه شدیم که بازی با زندگی طرف مقابل رو نادیده میگیریم، اون زن یا مردی که بهش خیانت میشه حسی شبیه مرگ عزیزش رو تجربه میکنهاون ادم، دیگه اون ادم سابق نمیشه.یه کم، فقط یه کم انسانیت رو چاشنی رفتارامون کنیم بد نیسمن همه این سو رفتارا رو نتیجه عملکرد برنامه ریزی شده اخوندا میدونمهرچه بیشتر بمونند، بیشتر همه چیز خراب میشه و ساختن و مرمتش سختتر میشه
فاطمه عزیز عالی بودی هرچند احساس کردم از ادامه داستان خسته شدی در کل ایده های دارم که میخوام باهات درمیون بزارم تا تو بنویسی با قلم زیبات.به تلگرام من پیام بده لطفاMehr136621@
طبق معمول جنده های چادری
عالی بود دمت گرم
چرا بقیشو نمینویسی؟؟؟
در کل داستانت رو خیلی دوست داشتم، داستان سرایی و فضا سازی واقعا خوب بود.
و باز هم تئوری کسشرکون دادن باعث بزرگ شدن کون می شود 😁 😁 😁این همه پورن استار اسکینی دارن کون میدن هنوز یه سانت کونشون بزرگ نشده
بهترین داستانی بود که تاحالا خونده بودم. نویسنده انگار نوشتش. عالی بود واقعا.