سال دهم انسانی بودم. وارد مدرسه ای شدم که هر جوری بهش نگاه میکردی دیواراش شبیه یک زندان بود! وقتی وارد شدم به خاطر امتیاز بندی و جابهجایی خونمون هیچکسی رو نمیشناختم. ولی رفتارها نشون میداد که قبل تر با همدیگه یک آشنایی داشتن و یا رفیق بودن.
از خودم میگم و واردش میشیم.
اون موقع قدم ۱۷۶ و وزنم تقریبا ۸۰ بود ، بدن پر مویی ندارم و پوستمم سفیده. البته پوست بدنم از چهره ام سفید تره.
سر کلاس افتادم اولین نیمکت و کنار یه پسری که صورتشو روی نیمکت گذاشته بود و خیلی خوشگل خوابیده بود، نشستم.
لبهای قلوه ای و مژه های بلند و زیادش با دماغ قلمیش اجزای صورت مثل ماهش بود و انگشتهای لطیف دستش نشون میداد. زبر و سفت نیست.
البته لبخندی که توی چهره اش داشت. دنیایی بود برای خودش.
چیزی نگفتم تا وقتی که بیدار شه اما احساس میکردم جای خوبی نشستم. انرژی و حسش واقعا مثبت بود.
نمیگم چطوری اما خیلی نگذشت که وقتی وارد مدرسه می شدیم با هم میومدیم و وقتی برمیگشتیم با هم برمیگشتیم. تا اینکه درونم احساس کرد امیر تو زندگی من، با همه رفیقام فرق داره. اون را به جای همه کسانی که دوست نمیداشتم، دوست داشتم. به جای همه کسانی که بهشون فکر نمیکردم، بهش فکر میکردم.
وقتی سر کلاس میرسیدیم توی نیمکتی که میشستیم اینقدر به هم نزدیک بودیم که از رونمون گرفته تا ساق پامون خیلی وقت ها به هم میچسبید. خیلی وقتها دستهای منو میگرفت و خیلی وقتها هم به هوای اینکه خسته ام، رون پامو مینداختم روی رون پاش و تا جایی که میشد خودمو جلو میدادم تا پاهاش به جاهای خوشگل و نیمه ممنوعه ام نزدیک تر بشه. اونم چیزی نمیگفت و گاها با تکون دادن پاش یه ریتمی به داستانمون میداد. یه وقتایی هم که روش میشد یا حوصله شو داشت رونم رو نوازش میکرد، خصوصا زنگ های ورزش و وقتهایی که کلی خودمو با ذوق شب قبلش لیف میکشیدم و شیو میکردم و با لباس ورزشی که شورت و ساق کوتاه بود کنارش می نشستم تا بهش بگم چه موهبتی کنارش نشسته. روزای اولی که میشستم از بقیه تیکه میخوردم و از اون چیزی نمی شنیدم اما اون هم خیلی دیر نشد که وارد بازی آروم بدون هیاهو خودش شد.
جون… اگه این رونه، پس کون چیه!
اگه این پسره پس دختر چیه! و رد انگشتاش روی پوست بلوریم میموند.
منم سکوت میکردم و چیزی نمیگفتم اما اون ادامه میداد که شیو کردی یا همینجوری مو نداری. منم میگفتم نه مو ندارم.
و قربون صدقه ام میرفت. اما بیشتر از این ادامه نمیداد.
هفته بعدش هم با شورت ورزشی کوتاه تر و آزادتر اومدم و حین درآوردن شلوار سعی کردم پشتم به سمتش باشه و تعادلم رو به هم بزنم. وقتی خوردم زمین از قصد میگفتم خیلی درد دارم و زانوم درد گرفته. سر کلاس موندم و امیر رفت پایین. ضدحال بدی خوردم اما بعد چند دقیقه برگشت و گفت بهتری؟!
… نه اصلا … خیلی درد میکنه. نمیدونم چی شد آخه
… اوووم قربونت برم بیا ببینم
… امیر هم شروع کرد به مالوندن پام و شوخی میکرد و بعدش گفت پاتو بنداز روی پام که دردش کمتر بشه.
منم پامو انداختم روی پاشو سعی میکردم پاچه شورت ورزشیم بالاتر بره. اونم آروم میمالید و چیزی نمیگفت. فقط دستشو یکم میبرد زیر شورتمو و رونم رو میچلوند.
… میخوام برم استخر! برات خوبه. بچینم بریم؟!
… عاا استخر! بریم. کی؟
… همین امروز بعد از ظهر بریم مایو هارو برداریم و بریم.
… باشه ولی بذار بهت خبر میدم
… پس ۴ دم خونمون باش. باشه دیر نکنیا…
خودم رو سریع رسوندم خونه و رفتم حموم، هرچقدر میتونستم با لیف و صابون خودم رو شستم و توی آینه به خودم نگاه میکردم. یکمی شکم داشتم ولی چیزی نبود و انصافا از خودم لذت میبردم ولی نمیدونستم امیر چه بدنی داره. فقط میدونستم مثل بقیه پسرها یکمی ساق پاهاش مو داره که اونم کرکی بود و رنگ موهاش به قهوه ای میزد بیشتر.
دوتا مایو داشتم یکی اسلیپ و حرفه ای بود و اون یکی پاچه دار و معمولی. جفتش رو برداشتم و با یه شلوار و تیشرت پنبه ای رفتم دم خونشون.
… بیا بالا
… نه پایینم ، بیا بریم
… سانس پنج و نیمه ، بیا فعلا بالا تا بریم.
رفتم بالا. بلند گفت صبر کن دارم مایوم رو میپوشم.
… اسنپ بگیرم بریم؟
… نه صبر کن.
به فکرم افتاد که ازش بپرسم کدوم مایوم رو بپوشم که جفتشون رو درآوردم و صداش زدم. با همون مایویی که پوشیده بود، بدون تیشرت از اتاقش اومد بیرون و زیباییشو به رخم کشید. چیزی نتونستم بگم. زیر پوستش گوشت بود و استخونی نبود. شکم نداشت اما سیکس پک هم نداشت ، جز یه قدری ساق پاش موی دیگه ای نداشت که اونم قشنگ بود و نشون میداد مرد این داستانمون کیه. گندمی تر از من بود و صدام لرزید و گفتم بهش که کدوم رو بپوشم.
حقیقت به دلم بود پاچه دار رو بپوشم.
اما گفت جوونم بهت. اون اسلیپه رو بپوش. ولی قول نمیدم حامله نشی و خندید.
منم به هوای لمس بدنش ادای طلبکارا رو در آوردم و دویدم سمتش.
باهم سرشاخ شدیم و زورش بیشتر بود و خودش رو انداخت روم. پاهاش وسط پاهام بود و بدن لختش چسبیده روی من بود. گفت بگو غلط کردم. گفتم غلط کردی. گفت نه بگو غلط کردم و میدونستم تا وقتی نگم خودش رو میمالونه به من.
انگار کیرش داشت به خودش حجم میگرفت و منم بیشتر خودمو بهش فشار میدادم. نفسش تو صورتم بود و گوشم رو گاز گرفت. گفت دارم برات و ولم کرد و رفت سمت اتاقش.
نمیدونم ادامشو بگم یا نه.
اما میدونم که این واقعیت زندگی منه.
من حقیقت گی نیستم و حتی به خانواده رنگین کمونی ها هم خیلی اعتقاد ندارم.
علاقه ام ازدواج با یک دختر خوشگل و تشکیل زندگیه.
اما بخش مهمی از روزهای من اینطور گذشته و شکل گرفته. فعلا.
نوشته: دیار
9 پاسخ به “منِ او”
ننویس
با اون پاراگراف آخر ریدی به تمام تصویرسازی های قبلی، یه لطفی بکن و ادامه نده…
وسط کار آبش امد
از شیراز ی پسر بیبی فیس،بدون مو، همجنسخواه و مودب میخوام،تلگرامarammiirr@
بنویس 🙂
کی میشه که ادماور به خاطر پاراگراف اخر گردنشونو زد البته پاراگراف اخر بعد اونهمه پاراگرافای بالا
گی که قطعاً نیستی
حالم دیگه از سکس و عشق های سر کلاسی بهم میخوره هرکی ندونه انگار ملت میرن دبیرستان تا گی کنن، یکم خلاقیت به خرج بدید انقد موضوع و ایده های متنوع برا نوشتن وجود داره که نگو
دس به کیر بودم جق بزنم یهو رفتی تو فاز ازدواج