تاوان زن شوهردار

سلام به همه خوبان…میخام ماجرای سکسی خودم رو با دلیل طلاق همسر قبلیم رو براتون تعریف کنم…اتفاقی که کاملا واقعی هستش و چند سال قبل رخ داد.فقط از اسم‌های غیر حقیقی استفاده کردم…شغلم و کارم مهم نیست شاید هم بهتون گفتم…بعد از یک هفته کار و تلاش زیاد و سگ دو زدن شب جمعه گفتیم با زنی که حال و حولی کنیم…بدبختی مهمون اومده بود و البته ساعت ۱۲شب گورشون رو گم کردن و رفتن…ولی من یک سالی بود خیلی یا محبوبه با هم زیاد اوضاع خوبی نداشتیم به زور هم رو تحمل می‌کردیم.هر دو کم سن و سال بودیم ازدواج کردیم.بدون آشنایی قبلی و کاملا سنتی…شاید هم اون اجباری بهم بله گفته بود.فامیل پررویی داشت که من ازشون بدم میومد…مثلا همین امشب دختر خاله اش اومده بودن خونه ما با۴تا توله شلوغ کار و یک شوهر سیگاری مفنگی که دم به دم سیگار روشن می‌کرد… طوری خونه رو بهم ریختن که بعد رفتنشون خودش کلی ازم عذرخواهی کرد…کلا قوم و خویش شلوغ و بی حساب کتابی بودن کلاس کاریشون صفر بود صفره صفر…ولی الله خدایی خودم و مادرم فقط گیج خوشگلیش شدیم و ازدواج کردم.کیرم خوب کلفته اصلا بهم کون نمی‌داد… خونه من ویلایی و قسمت جنوبی خیابونه…توی کوچه نیست توی خیابون اصلیه…شکر خدا وضع مالی بد نیست…شب که پسرم خوابید خودش ساعت۲بعد کلی بشور و بساب خسته کوفته اومد روی تخت.گفت معذرت میخوام امیر جون.بخدا غروب زنگ زد تا برداشتم گفت جایی نری که امشب با خانواده مهمون شماییم…مجبور شدم بگم بیان…گفتم بهت چی بگم عقل که نداری کودنی…آخه۶نفر روانی و عقب مونده اومدن ریختن پاشیدن خوردن رفتن…چکاره من هستن.چرا قبلش بهم زنگ نزدی بدونم مهمون دارم…گفت چون میدونستم ازشون بدت میاد اونوقت یا خونه نمیومدی یا دیر میومدی…خودم هر چی لازم بود زودی از سوپری سر کوچه خریدم.گفتم ازین پنهون کاریهات بیشتر بدم میاد.چون به خاطر خانواده ات هیچوقت باهام رو راست نبودی…صددرصد به مادرت و پدرت این موضوع رو میگم.خسته شدم از دستت.گفت نه تو رو خدا نگو بابام هم از دست فامیل‌های مامانم ناراحته…هر وقت گلایه میکنی کار اونها هم به دعوا میکشه…ببخشید…بخدا خسته ام ولی بیا یک کون خوب بکن از دلت در بیاد…گفت بدو تا پشیمون نشدم.گفتم برو اول خودتو خوب خالی کن.شیلنگ اب گرم رو بگیر و بکن توی سوراخت تا خالی بشی…مث اون دفعه کیرمو کثیف نکنی…گفت باشه عشقم باشه…بی پدر خیلی خوشگله…چشای سبز و بدن سفید و نازی داره…کون تنگ و کمر باریک…تا رفت من تیز دوییدم…اسپری تاخیری رو خوب خالی کردم روی کیر و خایه ام…چند دقیقه طول کشید اومد…نفهمید تاخیری زدم…لخت شد…گفت میخای اول برات بخورم…با خودم گفتم اگه بخوره تلخه میفهمه.اسپری زدم.گفتم نه اونجوری زود ابم میاد میخام خوب کونتو جر بدم.تنبیهی بگایمت.گریه کرد نه تو رو جون عماد…پسرمون رو میگفت…بخدا میمیرم.تنه کیرت خیلی کلفته توی کوسم به زور فرو میشه…اونوقت کونمو میخاد چکار کنه.گفتم قرارمونه…گفت باشه اصلا نمیدم زنگ بزن بابام داداشام و مامانم…گناه که نکردم مهمون داشتم…تا اینو گفت بد عصبی شدم چنان زدم توی دهنش لبش پاره شد…گفتم عوضی مگه من مسخره تو شدم…حیوون.گفتم گوه خوردی بدون اجازه من مهمون دعوت کردی.بغلم کرد شدید گریه کرد…تو رو خدا امیر طلاقم بده خسته شدم ازین زندگی…گفتم طلاقت میدم اما کیر هم بهت نمیدم.مگه۲۰۰تاسکه مفته یا علف خرسه بهت بدم.چندساله خون جیگرم کردی…ولم کن سگ پدر.‌الان زنگ میزنم بابای جاکش کوسکشت، گفت نه بخدا فردا زنگ بزن…گفتم مگه کوسخولم.گفت نه پس بیا بکن…گناه دارم آروم بکن…گفتم میکنم محکم هم میکنم…دهنتو ببند زر نزن باید جرت بدم.پدرسگ جنده…خم شو زود باش قنبل کن…گفت چشم چشم…اصلا فراموشم شد کیرمو بعد اسپری بشورمش…با گریه داگی کرد. خم شد.با یک تف بدون معطلی با کلی غضب و غیظ محکم کردم توی کونش…جیغ بدی زد.خوب بود در اتاق بسته بود.کمرشو محکم گرفته بود ولش نکردم…تا ته کیرمو فرو کردم توی کونش چنان فشار دادم دلم میخواست خایه هام هم برن داخلش…خیلی ازش عصبانی بودم…دائما نفرین و ناله می‌کرد.چندتا فحش بد به خودم و خانواده ام داد…کشیدم بیرون از کونش…ولش کردم روی تخت…رفتم حموم…لنگون لنگون با چشمای گریون اومد حموم…خیلی گریه می کرد. نشست کف حموم فک کرد آبمو ریختم توی کونش…زور زد آبم بریزه خون زد بیرون از کون قشنگش…گفتم پاشو من ارضا نشدم که،گفت پس چرا اومدی حموم.گفتم چون دیگه ازت بدم میاد صددرصد طلاقت میدم…توافقی ازت جدا میشم.مگه همه چیز خوشگلی میشه.اومد بلند بشه بی حال شد.دوباره افتاد کف حموم.دستشو گرفتم بلندش کردم. گفت هنوز که طلاقم ندادی.امیر آب بزن بدنم…دارم از درد بی حاللللل میشم…طفلی دلم سوخت براش غش کرد…میدونم برای درد نبود از حرفم شوکه شد.انتظار نداشت…خیس رفتم بیرون براش آبمیوه آوردم دادم خورد…بلند شد ساکت بود.خودمون رو آب زدیم…ساعت۳بود برام اس اومد…داداش
فراموش نکنی گاز پیکنیکی رو هم بیاریش…اوه اوه تازه یادم اومد من صبح بابد برم دنبال دوتا از رفیقام تا بریم کوه.ولی خیلی خسته بودم…نوشتم داداش فک نکنم بتونم بیام…زودی بهم زنگ زد.امیر به جان داداش اگه نیایی دیگه رفاقتمون به گوه میره.گفتم چشم میام بزار یک چرت بخوابم.گفت پس زود بخواب اینقدر شب جمعه بازی نکن.بزار زنداداش هم بخوابه…خندید…زنداداش تازه موهاشو خشک کرده بود و بی حال بود.پشتشو بهم کرد.و خوابید…ساعت گوشیم دقیق روی۵ونیم صبح تنظیم بود…تا زنگ خورد بیدار شدم…ماشینم از شب قبل توی خیابون بود…آخه اون مهمون کوسکشه ما ماشینشو روی پل پارک کرده بود…وسایل رو چیدم توی صندوق عقب و در حیاط رو محکم بستم.تا اومدم روشنش کنم.یادم اومد گاز پیکنیکی رو برش نداشتم آرومی در رو باز کردم و برگشتم توی خونه برم توی کابینت پایین پیک‌نیک رو بردارم…دیدم صدای حرف زدن محبوبه میومد با تلفن بود…گفت خسته شدم خسته…دیگه دوستش ندارم…میخاد مفتی طلاقم بده ولی کور خونده…تا قرون آخر مهریه ام رو ازش میگیرم، نه نه فاطی جون من خیانت بلد نیستم…زن بدی براش نبودم…دیشب بخاطر چندتا مهمون چنان بلایی سرم آورده که نگو…الان نمیتونم بلند بشم.راه برم و برم توالت…آره دیگه کونمو جر داده.من که ازش راضی نیستم…دیگه هم دوستش ندارم.اتفاقا ازش مهریه ام رو میگیرم و میرم یک شوهر خوب میکنم…من مث تو نیستم که چون شوهرم رفته شهر دیگه کار کردن و زن صیغه ای گرفته…لنگامو برای هر کی هر کی باز کنم…تو هم اشتباه میکنی.ولشون کن بچه کیلو چنده…من که میندازمش بیخ ریش بابای دیوسش…سگ هرچی خورده همونو ریده…پدرش چیه که بچه اش چی باشه…ایندفعه بدجور ازم کلافه بود…گفتم میدونم باهات چکار کنم…یکهو دیدم گفت…الان رفته بره کوه که انشالله ازون بالا بیفته سقط بشه ازش خلاص بشم.نه نه نیاری پسره رو ها…نه بخدا.من اینکاره نیستم…بعدشم نمیدونم اون چی گفت این خندید…گفت حالا باشه شاید بعدا فعلا درد دارم…خداحافظ خداحافظ نه فاطی لوس نشو…قطع کرد.خوابید من هم آروم زدم بیرون…این فاطی درست روبروی خونه ما اون دست خیابون توی یک آپارتمان ۳طبقه زندگی می‌کرد شوهرش بنا بود…فاطی خیلی خیلی خوشگل بود.سبزه کمی تپل چشای کشیده و مشکی…مغرور.فقط قدش کوتاه بود…ولی سفت و سخت و محجبه بود…اصلا بهش نمی‌خورد جنده شده باشه‌.دوتا بچه بزرگ داشت.با زن من دورادور فامیل هم بودن.ولی خیلی رفیق بودن.من دیده بودم مسجد میره و نماز هم میخونه…الان چون فهمیده بوده شوهرش شهر دیگه زن صیغه کرده این هم لنگاشو باز کرده بود…آرومی نشستم توی ماشین.و با خودم میگفتم عجب دنیای کثیفیه…من که مرد هستم میترسم خیانت کنم…اینها که زن هستند…فهمیدم این زنه میره روی مخ محبوبه و اینو هم خرابش میکنه.چون محبوبه از من دلش بد جور شکسته بود و پیش این گلایه و درد و دل می‌کرد… تا اومدم استارت بزنم…یک سربازه خوش قد و بالا از در خونه فاطی اومد بیرون.دم در از لای در دست فاطی رو بوسید…لپشم کشید و رفت…مطمئنم خود فاطی بود…این همون بود که به محبوبه میگفت بیارمش…پسره اصلا منو ندید…رفت سر چهار راه…منتظر بشه تاکسی بیاد…من تیز خودمو رسوندم بهش…و اتفاقا هم مسیر بودیم…زود نشست…قدش بلند بود روی اتیکتش اسمش سعید بود.خوندنم گفتم آقا سعید دم صبح اون هم جمعه کجا میری…لهجه داشت…پرسیدم بچه کجایی،؟گفت داداش راستش بچه همدانم…اینجا سربازم،،دیشب مهمون بودم…گفتم ایوالله فامیل…خندید.گفت نه زیدمه،فامیل نیست.گفتم دمتگرم.بیوه میوه است.گفت نه داداش اتفاقا شوهر داره…ولی با من رفیقه…خوب مالیه.گفتم پسر خوب زن شوهر دار…تاوان داره.گفت راحت باش داداش.گفتم این همه بیوه چرا شوهر دار…گفت این شوهر دارها…خوبند…به شوهرشون کون نمیدن به دوست پسرشون میدن…برای اون ساک نمی‌زنند برای ما می‌زنند… پول تو جیبیمون رو میدن…همیشه خودشون جا دارند…از ما بیشتر احتیاط می‌کنند.کوسهاشون همیشه تنگه.گفتم دهنت سرویس خوب زرنگی ها…گفت تو چی داداش اونوقت صبح…گفتم مجردم ولی فقط بیوه.گفت نه برو توی کار متاهل…ضرر نمیکنی…گفتم حالا چندماه خدمتت مونده.گفت ۹ماهی مونده…تا یک آبجی داره بکنمش هر دوتا رو حامله کنم…یادگاری بزارم سر دلشون تا اون موقع خدمتم تمومه.برگشتم شهرمون.با خودم گفتم فاطی که خواهر نداره…گفتم دهنت سرویس میخای خواهرشم بکنی…گفت آره چرا نکنم. کوس و کون رو باید گایید تو نکنی کس دیگه میکنه…حالا قولش رو بهم داده…زنیکه با شوهرش دعواییه. مث اینکه دیشبم هم مرده بدجور کتکش زده و به زور کونش گذاشته…ولی من یک‌جوری بکنمش که هر دفعه که دیر کردم خودش بیاد دم در پادگان برام مرخصی بگیره…گفتم ایوالاه…کی ها میری سراغشون.گفت فقط ۵شنبه غروبها میتونم برم چون بهم مرخصی نمیدن…مجبورم.گفتم شماره بده به من باهم رفیق بشیم.من توی اون پادگان چندتا رفیق خوب کادری دارم…گفت ایوالله اگه
بتونی کاری کنی اضافه هام پاک بشن.میارمشون هر دوتا رو بکن…گفتم دمتگرم…گفتم ولی شوهر دار هستند.گفت بکن داداش گناهش گردن من…خندید.رسیدم رفت پایین…گفت میدونی کیرمون کردی ولی اگه رفیق داری کار ما رو راه بنداز برای دعوا و غیبت کردن.اضافه زیاد دارم…گفتم بشرطی که تو هم اونها رو بیاریشون.گفت بخدا میارم.این یکی که همیشه میکنم رواله.تا بهش بگم خودش میاد ولی اون یکی رو خواهرش میگه خیلی سفت و سخت پابند زندگیشه.خیلی خوشگله چشای سبزی داره که نگو.گفتم مگه دیدیش گفت نه عکسشو دیدم توی گوشی این یکی…گفتم باشه پس ببینیم کی مرده به قولش عمل میکنه…اون رفت و با خودم گفتم میدونم باهات چکار کنم.مهریه بگیری بری شوهر خوب بکنی…زهی خیال باطل…زرت زرت…رفتم پیش رفیقام روز خوبی رو نگذروندم…همش فکر این بودم.مچ این دوتا رو بگیرم…برگشتم.خونه ساکت بود باهام حرف نمیزد.شام درست کرده بود.پسرم گفت مامان تو رو خدا زود سفره بیار گشنه ام.ظهر هم که بچه های خاله فاطی مث خر غذا خوردن من سر ریز نخوردم.گفتم مگه باز هم مهمون داشتی…گفت فاطی بود.بخدا دلم گرفته بود.پسرم گفت دلت گرفته بود.ما رو از اتاق انداختی بیرون با خاله زده بودین زیر خنده،گفتم پسرم واسه ما دلش گرفته…برای فامیلش پ رفیقاش دلش بازه…محبوبه نمیدونم دیگه باهات چکار کنم.بیزار شدم ازت.سرشو انداخت پایین…شام خوردیم بعد شام زود رفتم توی تختم.اخه واقعا خوابم میومد.ساعت۲ بیدار شدم…دیدم داره چت میکنه…متوجه من نبود…تا که تکون خوردم…زودی گوشیشو جمع کرد و خودشو بخواب زد.رفتم توالت…برگشتم.گوشیش روی میز شبخواب کنارش بود…قشنگ دوساعت خودمو الکی زدم به خواب تا خوب خوابش برد.گوشیش رو برداشتم رمزش رو میدونستم…هنوز این اثر انگشتی ها نبود…رفتم تلگرامش،،با فاطی بود.خوده خود پسره بود.چه کیری داشت پسره بلند سفید شق و رق.فاطی نوشته بود عاشقه کوسه…عاشق…نیم‌ساعت میلیسه میخوره.یکربع سیر میگایه،کون هم دوست داره ولی تا نخوای به زور نمیکنه.محبوبه…امیر رو ولش نکن…ولی تا میتونی به خودت حال بده.بزار کار کنه تا کونش پاره بشه…مردای ایرانی لاشی هستند…چندتا عکس سکسی هم از خودش فرستاده بود…من تموم عکسها و چتهاشو برای خودم فرستادم…چند روزی درگیر بودم که چکار بکنم و نکنم.که گوشیم زنگ خورد.سعید بود.گفت داداش چکار کردی،؟قول دادی ها.گفتم تو چی؟گفت خدا شاهده بهش گفتم…اولش نق و نوق کرد.ولی بعدش بخاطر من راضی شد…گفتم شوخی میکنی،گفت نه چرا شوخی؟؟هر وقت خواستی و تونستی تو هم برای من کاری بکنی…من درخدمتم،الانم قاچاقی زنگ زدم بفهمند دهنم گاییدست،،من که میدونستم دیگه محبوبه برام زن نمیشه.مهریه میخواست و من هم نمی‌دادم.جرات نداشت باهام بد صحبت کنه.ولی زندگی برام مث زندگی سگ بود.زنگ زدم مجتبی رفیقم گفتم هنوزم داداشت.توی پادگانه،گفت آره سرگرده…گفتم منو ببر پیشش کارش دارم.گفت خودت برو…از تو خیلی خوشش میاد…میشناسدت،گفت زنگ بزن بهش…رفتم پیش طرف اسمش مصطفی بود سرگرد بود…اسم و فامیل سربازه رو گفتم…گفت خیلی پسره خارکسده و زرنگه.بغیر جریان زن خودم تموم جریان رو گفتم…گفت چی بهتر خیلی وقته ما هم از لذت دنیا بی بهره موندیم.گفتم کجا بیاریمش،گفت باغ مجتبی…خوب میگاییمش گفتم دمتگرم.زنگ زد پسره اومد دفترش.پا چسبوند.جریان رو رک بهش گفتم تا شنید گفت غمتون نباشه…جنده جنده است.اون که میده شما ده نفری بکنیدش.قشنگ برنامه شب جمعه ریخته شد.درست همین شب جمعه…من گفتم.محبوبه ما قرار کوه داریم باید بریم کمپ من شب نیستم مهمون جمع نکنی میزنم جر واجرت میکنم ها…گفت نه بخدا حوصله ندارم…ولی فک کنم…مادر فاطی مریضه…بهم گفته دوتا بچه هاش رو بیاره تا ظهر فردا پیش من باشند.فهمیدم جریان چیه…گفتم اشکال نداره…خودم رفتم دنبال مجتبی و مصطفی رفتیم باغ…پسره زنگ زد.گفت جناب سرگرد من دارم با فاطی جون میام…فاطی فک کرده بود یکنفره دیگه غیر سعید هست…ده دقیقه قبل رسیدنش…من از دروغ گفتم مجتبی برام کاری پیش اومده بهم زنگ زدن…برم سریع بر میگردم.تو کلید باغ رو بهم بده…گفت باشه داداش بیا…این برنامه رو خودت چیدی نباشی که حال نمیده…خودمو رد گم کردم…دیدم پسره با ماشین مصطفی بود رسید اومد داخل…رفتند داخل مجتبی رو ندیده بود…لامپها روشن بود و داخل دیده می‌شد بیرون هم تاریک بود…با مصطفی روبوسی هم کرد…بی برو برگرد لخته مادر زاد شد.ولی تا مجتبی رو هم دید ترش کرد.چند دقیقه ای با سعید جر و بحثش شد ولی پسره خوب بلد بود رامش کنه…بلاخره همه لخت شدن.و من هم از دور فیلم میگرفتم…پدرسگ این پسره چه کیری داشت…هنوز از مال من هم بزرگتر و کلفتر بود…ولی چه ساکی میزد فاطی…تو فیلم پورنها هم مدلش کم بود.نوبتی روی کاناپه می‌کردنش،،کون نمی‌داد.ولی خوب کوس دادن رو دوست داشت…خوب فیلمی ازش گرفتم…توی چندین پوزیشن.مختلف.مجتبی و سعید نوبتی بهم زنگ زدن…گفتم داداش پدرم حالش خوب نیست
امشب نمیتونم بیام…به مجتبی و مصطفی سپردم یکوقت پیش پسره دهن باز نکنند که من متاهلم.گفتم مجردم…خوب گاییدنش…مشروب خوردن جوج زدن.لختی میگشتن…تا صبح هزار تا کثافتکاری کردن…و من بعد یکی دو ساعتی که توی باغ پنهون بودم فیلممو گرفتم بعد از دو سه ساعتی بیخودی چرخیدن برگشتم خونه…همه خواب بودن…رفتم خونه…محبوبه هم خواب بود.اصلا متوجه حضورم نشد.فرداش صبح مجتبی زنگ زد کجایی گفتم از خسته گی خونه خوابم.گفت دمتگرم زنه چه کوسی بود…حرفه ای…خلاصه که فرداش زنگ زدم گوشی سعید خاموش بود…براش پیام گذاشتم…منتظر موقعیتی بودم تا برم سراغ فاطی…حالشو بگیرم…روز یکشنبه بود.ساعت۹بود تا اومدم ماشینو درش بیارم دیدم چادر به سر میره بازار…سر خیابون سوارش کردم.اولش سوار نمیشد…اصرار کردم و نشست.حال شوهرشو پرسیدم…بهش گفتم کار مهمی باهاش دارم.تعجب کرد.گفت با من…گفتم آره فقط خود شخص شما…بردمش زیر درخت ماشینو پارک کردم…گفتم بیا جلو بشین کارت دارم…گفت آخه چرا.گفتم بیا.وسط خیابونیم نمیخورمت که…نشست کنارم…گفتم اینو ببینش.و فقط ساکت باش.اصلا تا دید نمیتونست حرف بزنه…گفتم خب حالا ببین چی میگم…من میدونم رفتی روی مخ محبوبه که بديش دم کیره پسره…اشکالی نداره…فقط میخام از گاییده شدنش فیلم داشته باشم.گفت آخه چرا…گفتم میخام طلاقش بدم ولی مهریه ندم.گفت گناه داره…گفتم شوهر تو و فامیل تو هم گناه دارند.میدونی که بفهمند تیکه بزرگت گوشهاته،گفتم چی میگی…میاریش همین باغ…ولی فقط خودت و محبوبه و سعید…من تمام ماجرا رو میدونم.گفت ولی قول بده از فیلم من به کسی چیزی نگی…گفتم خیالت راحت…گفت پس صبر کن…فقط هر کاری کردم عصبی نشی ها…گفتم باشه…زنگ زد.به محبوبه زده بود روی آیفون تا من هم صدا رو بشنوم…گفت چطوری محبوبه حالت چطوره.گفت بدم بد.فقط زندگی اجباری و تکراری،گفت پس ولش کن. میخواستم چیزی بهت بگم ولی چون حالت خرابه بهت نمیگم.گفت نه بگو اگه نگی بدتر خراب میشم…گفت الان شوهرتو دیدم شیک و پیک لباس تیپ اسپرت…زده بود.سر چراغ قرمز یک خانومه خوشگل موشگل کنارش نشسته بود میگفتن میخندیدن.گفت دروغ نگو فاطی…اون بی بخار فقط ورزش میکنه و کار میکنه اهل این کارها نیست.همیشه هم بهم میگه چون تو خوشگلی زن و دختر دیگه به چشمم نمیاد…گفت تو باور نکن…کاش ازشون عکس میگرفتم.گفت اذیتم نکن فاطی میخای دق کنم…تا الان هم فقط دلم خوش بود‌.که اون دوستم داره بهم خیانت نمیکنه…گفت مردها همه سر تا پا یک کرباس هستند…گفتم که تو هم خوش باش.گفت کو دل خوش…با هم قطع کردن…گفت ببین برای اینکه راضی بشه بده…باید با کارهام کنار بیایی…هر وقت بهت زنگ زدم‌…یا قطع کن یا برو یک گوشه آرومی حرف بزن و عزیزم عزیزم کن…گفتم اونوقت چرا؟گفت تا ندونه بهش خیانت میکنی بهت خیانت نمیکنه…مگه نمیخای ازش فیلم بگیری اتو داشته باشی مفتی مفتی طلاقش بدی…پس گوش کن چی میگم…ظهر موقعی که رسیدی در خونه برای ناهار بهم زنگ بزن…کارت دارم…خلاصه خیلی التماس کرد تا فیلمش پخش نشه…و خاندان شوهرش نفهمند…ساعت۳بود رسیدم خونه قبلش بهش زنگ زدم.گفت قطع نکن…فقط الکی باهام بگو بخند…بزار بدونه با کسی هستی.‌صددرصد رمز ورود به گوشیتو عوضش کن.چون بلده و گاه گداری گوشیتو چک میکنه بدونه شماره منه هر دو مون رو جر میده.گفتم دمتگرم…خلاصه با نمایش و کلک وارد خونه شدم.و مثلا خوش بودم…و با خنده آروم گفتم فعلا بای عشقم…قطع کردم.پشت سرم بود.گفت بای عشقم.گفتم چی،گفت بهش گفتی بای عشقم.گفتم دیوونه شدی…برو ناهار رو بیار بخوریم گشنه ام…دیوونه رفیقم بود گفتم گشنه ام…گفت نه بخدا گفتی بای عشقم…امیر داری بهم خیانت میکنی…گوشیمو گذاشتم روی اوپن آشپزخونه و رفتم توالت…برگشتم دیدم گوشیم دستشه،داره خودشو جر میده رمزشو باز کنه…تا منو دید.گفت رمز گوشیتو عوض کردی…گفتم مگه باید از تو اجازه بگیرم…تو خودت رمز گوشیت چیه…زود بگو.گفت امیر زود بازش کن…گفتم چشم تو گوشیتو بده من هم میدم…تازه یادش اومد چتهای فاطی رو…گفت خاک تو سرت که فقط همین کارت مونده بود.گفت دیگه طلاق میخام.گفتم بدون مهریه طلاقت میدم.گفت کور خوندی.تا دینار آخرش رو ازت میگیرم.گفتم خواب دیدی…تازه اگه بگیری اصلا طلاقت نمیدم.تازه میرم زن دیگه هم میگیرم.توی خونه بسوزی و بسازی…طلاق میخوای…مهرت حلال جونت آزاد.گریه کرد.رفت.گفتم کجا بیا گوشیتو بیار.گفت اصلا هم نمیارم…عکسهای سر لختی خانواده و دوستام توش هستند.گفتم تو گفتی و من هم باور کردم…دیگه تقریبا دو هفته قهر بودیم و مطمئن شده بود من دوست دختری چیزی دارم.چون باهاش سکس نمیکردم…به هیچ عنوان اصلا فاطی رو نکردم چون شوهر داشت.دوستان من معتقدم زن شوهر دار تاوون داره…تاوانش هم سنگینه…چون خدا ازت انتقام میگیره…اون کاری هم که کردم چون میدونستم فاطی جنده است…حتی به رفیقام هم گفتم…ولی اونها به تخمشون هم نبود…برگردیم سر ماجرا…قهر
کامل بودیم.یادمه تقریبا غروب۲شنبه بود.که فاطی اومد پیشم…محل کارم.گفت کار تمومه راضی شده…مطمئنه بهش خیانت میکنی.میدونه تا از مهریه اش رد نشه طلاقش نمیدی…میدونه داری زجرش میدی…گفت من‌هم میخام بهش خیانت کنم…تا دلم آروم بشه.گفتم دمتگرم…گفت این شب جمعه خونه نباش…فکری بکن…چون بغیر خونه خودتون جایی نمیاد.گفتم باشه بهتر…دو روز بعد سعید زنگ زد داداش خواهر خوشگله جور شده اگه تونستم راضیش کنم هفته بعد مال تو.گفتم دمتگرم…خودم هم به محبوبه گفتم…میخام برم کوه…گفت برو حتی بعد چند وقت بهم گفت مواظب خودت باش.گفتم چیه مهمون داری خوشحال شدی منو دک کنی،گفت نه بخدا فقط فاطی میاد پیشم.گفتم خوش بگذره…غروب ۵شنبه اومدم مثلا لوازم کوه رو جمع کردم و زدم بیرون…ساعت۱۲شب فاطی زنگ زدگفت…امیر من و سعید داریم میریم خونه شما…بچه ها خوابند پسر تو هم خونه منه.نگران نباش.گفتم ببرشون اتاق خواب.گفت باشه…نزدیک خونه پارک کردم دیدم رفتند داخل…چند دقیقه بعد من هم رفتم خونه.توی حیاط بودم که دیدم لامپ توی حیاط روشن شد…جای قایم شدن نبود…رفتم توی توالت…محبوبه بود…اومده بود پشت گیره در رو بزنه که یکوقت من نیام خونه.کلید بندازم…خوب شد نیومد توالت.رفت بالا…گوشیمو گذاشتم روی بی‌صدا… ده دقیقه نشده رفتم داخل…لامپ هال پذیرایی خاموش بود.فاطی و سعید با شورت بودن.محبوبه گفت فاطی تو رو خدا…غلط کردم.ولش کن.فاطی گفت چقدر تو بدبختی…فک کردی واقعا الان رفته کوه…دیوونه رفته…دنبال عشق و حالش…توی این حین آروم آروم محبوبه رو لختش کرد.و پسره تا هیکل محبوبه رو دید چشماش برق میزد.من از دور فیلم میگرفتم…زیر پایه مبل قایم شده بودم…فاطی نشست زیر پای سعید و شورتشو کشید پایین.محبوبه تا کیر سعید و دید گفت وای چقدر بزرگه…من فک میکردم مال امیر بزرگه این که بدتره.فاطی اذیتم نکنه ها…سعید زبون باز کرد نه خوشگله…حواسم بهت هست.کاری کنم خودت همیشه دلت بخاد زیرم بخوابی…حالا بیا کمک فاطی جون بخورش…فاطی گفت بیا خجالت نکش معطل نکن…بخورش تا مزه کیر کلفت رو بچشی…گفت آخه… آه آخه نداره که…چیزی که عوض داره گله نداره.سعید سر پا بود دوتایی نشستن زیر پاش…فاطی کیر رو با دستش داد سمت محبوبه… اون هم آروم آروم شروع کرد به خوردنش.‌توی این حین همه گی لخته کامل هم شدند…پسره گفت فاطی جون زود باشید هر دو روی تخت قنبل کنید.محبوبه لبخند زد…داگی کردن…این نامرد هم نوبتی کوهها رو لیس میزد…خیلی بیشتر روی کوس محبوبه نمرکز می‌کرد… اون همچون تقریبا یکماهی بود نگاییده بودمش دلش خیلی سکس میخواست ناله هاش زیاد شده بود.‌فاطی ازش لب می‌گرفت.‌سینه های نابش رو میمالوند…چندتا چشمک هم به محبوبه زد…خیلی خوب سعید سرش لای کوس محبوبه بود…بلند شد گفت فاطی کیرمو بخور خیس بشه تا این کوس خوشگل رو به حال بیارم.فداش بشم…فاطی کمی ساک زد و بعدش هم.بلند شد داگی شد…ولی سعید فقط دلش کوس تازه میخواست…خودش کمی تف زد دم کوس محبوبه و کیر بلند و کلفتش رو آروم آروم فرو کرد داخلش خیلی حرفه ای بود عجله ای نداشت…محبوبه گفت وای مث مال امیر کلفته…نه سعید جان زیاد نده داخلش دردم میاد.عجله نکن…آخ مامان چی بزرگه…آفرین پسر خوبه حرف گوش کن…وای فاطی چقدر پسر خوبیه…فاطی گفت هنوز کجاشو دیدی…بزار کوست به کیرش عادت کنه طوری جرت بده که تا الان کسی اینجوری نکرده باشدت…پسره کم کم سرعتش رو بالا می‌برد و کیرش بیشتر می‌رفت داخلش…محبوبه چنان با ولع لبهای فاطی رو میبوسید معلوم بود از این سکس خیلی لذت میبره.پسره هم رگباری تلمبه میزد.از ناله قشنگش کیر من بد شق شده بود…سعید کشید بیرون گفت فاطی نوبت توست…محبوبه گفت وای نه منو بکن داشتم میشدم…فاطی بهش بگو منو بکنه…گفت پس برگرد توی بغلم باش…خوابوندش روی تخت لنگها بالا کرد توی کوسش جوری که تلمبه میزد…محبوبه لبهاشو چسبونده بود به لبهای این جداشون نمی‌کرد… آب کوسش دور کیر سعید رو سفید کرده بود انگار چوب بستنی دورش کیم آب شده…سعید تا سینه های اینو به دندون گرفت ولوی ولو شد روی تخت…ارگاسم کامل شد…این کوسکش نمیدونم چی مصرف کرده بود که آبش نمیومد و فاطی رو هم سیر گایید ریخت توی کوس فاطی…من هم فیلمم رو خاموش کردم زدم توی حیاط… دیگه نفهمیدم تا صبح چی شد…نمیدونستم باید چکار کنم.تمام روز گوشیم خاموش بود.شب برگشتم خونه سلام داد و مهربون بود.شب بود بعد شام خودش بغلم کرد.گفت دوست نداری بکنی…چرا ازم دل زد شدی.من دوستت دارم…مثلا میخواست کسخلم کنه.به حرف فاطی گوش کنه…من هم مث شوهر فاطی کار کنم و این فقط ظاهر قضیه رو حفظ کنه و کوسشو بده…دلش هم آروم بشه…گفت چرا ساکتی چرا امروز گوشیت همش خاموش بود کجا بودی…گفت میخای برات بخورم…گفتم شام زیاد خوردم حال ندارم…صبح رفتم درخواست طلاق دادم…دیگه کاری به کارش نداشتم.تا روزی که سر کار بودم حکم دادگاه به دستش رسیده بود.اومد محل کارم
صدام زد بیرون گفت این چیه؟گفتم دادخواست طلاق.گفت چرا من که دیگه مهمونی نگرفتم با کسی نمیرم نمیام…تو که میگفتی دوستم داری،چرا ساکتی چرا حرفی نمیزنی…چت شده…گفتم خودت طلاق خواستی،مگه نگفتی طلاقم بده.گفت اونجا عصبی بودم.اشکال نداره طلاقمو بده.مهریه ام رو بده طلاقم بده…بهش گفتم محبوبه قبلا هم بهت گفتم که یک گوز هم بهت نمیدم.شانس بیاری زندانی نشی.و شلاق نخوری.گفت عه حتما.زود زود بگو فراموشت نشه…تو معلوم نیست سرت با کی بنده و گرمه…دوستان اینو بگم که واقعا بعد اون شب یک طوری افسردگی گرفته بودم…اصلا حال و احوال خوبی نداشتم…دستشو گرفتم و بردمش توی ماشین.گفتم بشین تا بهت بگم.گفتم من با هر چیزت کنار اومدم دیگه با جنده بازیات که نمیتونم کنار بیام.گفت خاک تو سرت که زنت به مادر بچه ات تهمت میزنی.گفتم تهمته.گفت مث سگ داری تهمت میزنی.گوشیمو دادم بهش گفتم اینو ببین…تا صحنه سکسش با سعید و دید…گوشیو انداخت زمین و الفرار…خنده ام گرفته بود.بهش زنگ زدم گوشیو جواب نداد.اس دادم بر نگردی صددرصد فیلم تو بابات میبینه.نیم ساعت وقت داری،،اس داد بیا خونه منو بکش اما نزار بابام بفهمه…رفتم خونه یک گوشه کز کرده بود…گفت حالا هر کاری دوست داری بکن.گفتم هیچ کاری هم باهات نمیکنم…نمیخام یکعمر به پسرم بگن مادر جنده.بخاطر آبروی اونه…تو که دوستش نداری…ولی برای من زندگیش مهمه…گفت چرا دوستش نداشته باشم…گفتم مگه خودت نگفتی سگ هر چی خورده همونو ریده…از پدرش چی خیری دیدم از پسرش ببینم…مهریه میگیرم میرم شوهر خوب میکنم…الان هم پرونده چندماه طول میکشه…توی خونه من میمونی…بعدشم بی سر و صدا بدون اینکه کسی بفهمه طلاق میگیری میری پی کارت.با گریه گفت.امیر اقلا پول پیش خونه بهم بده تا بتونم برم جایی زندگی کنم…بابام خونه اش راهم نمیده…جهیزیه ام رو میدی بهم…گفتم اونم مال خودت…ولی طلاهات رو خودم خریدم بهت نمیدم…الان هم همه رو درشون بیار…حلقه عروسیمون رو که برام خریده بودند بهش پس دادم و تمام طلاهاشو ازش گرفتم…تا موقع طلاق چندماه کنارم بود و فقط همخونه بودیم…چندبار خواست بهم نزدیک بشه…اما گفتم من اصلا میلی به خوابیدن و سکس باهات رو ندارم…از وقتی دیدم چنان با ولع لبهای پسره رو می‌خورد… ازش متنفر شده بودم…چندماه طول کشید و با دادن۱۰تاسکه طلاقش دادم…جهیزیه اش رو برداشت رفت…و من هم دوباره وسایل خریدم ریختم توی خونه…پسرم رو روزها تا ساعت۲میزاشتم مهد و غروب پیش خودم بود…پدر و برادرها و فامیلش هرچی اومدن پرسیدن چرا جدا شدید.گفتم از هم متنفر بودیم…ولی برگردیم سر ماجرا…من موندم و انتقام از سعید.و فاطی…شوهر فاطی چند روزی بود که برگشته بود.و سعید آخرای خدمتش بود هنوز باهم ارتباط داشتیم و نمی‌دونست من شوهر محبوبه ام…فاطی هم بهش گفته بود که نزدیک خونه محبوبه نشی که شوهرش شک کرده دهنت رو سرویس میکنه.در ضمن با مصطفی چند بار دیگه فاطی رو گاییده بودند…شوهر فاطی برگشته بود…با تلفن کارتی بهش زنگ زدم و گفتم آقا امید گفت بله شما‌‌…گفتم آشنا هستم فقط گوش کن و حرفی نزن و غیرتی نشو…مبارک باشه شنیدم تجدید فراش کردی و دوباره زن گرفتی…گفت ای بابا برای ما حرف در آوردن زن کجا بود…ما یک کارگری داشتیم همشهری ما بود بردیمش سر کار اونجا با هم اختلاف حساب پیدا کردیم برگشته بود روستای ما همه جا رو پر کرده امید زن دیگه گرفته ولی پول منو نمیده…زن من هم باهام قهر کرد و چندوقتی مشکل داشتیم…بخدا داداش نمیدونم تو کی هستی ولی تا چیزی رو ندیدی نگو…گفتم برادر من ولش کن…فقط گوش کن و حرفی نزن.‌همین مسئله باعث شده زنت داره بهت خیانت میکنه.گفت مرد ناحسابی چرت و پرت نگو…گفتم فردا به بهانه برگشتن ازش خداحافظی کن و برو…۵شنبه غروب صبر کن تا۱۲شب.‌تا ببینی راست میگم یا دروغ…پسره سربازه میاد میکنه و میره…من چند بار دیدم…من هم متاهلم و نمیخام آبروت بره…بدبخت پشت گوشی گریه کرد گفت قسم بخور.گفتم به جان تک پسرم دروغ نمیگم…گفتم خودم بعدا دوباره بهت زنگ میزنم…فرداش صبح دیدم ساک برداشته و ماشین روشن داره میره و فاطی پشتش آب ریخت…اس دادم سعید رقیبت برگشت سر کارش فاطی تنهاست…بعدا پیام داد گفت میدونم…شب جمعه یک‌جوری بکنمش که کره بندازه چند روزه توی کف هستم…درست شب جمعه سعید اس داد…امیر میخای بیارمش باغ…گفتم نه شوهر داره نمیشه…برو خونه اش بکنش کیف کن…توی ماشین بودم…دیدم نصف شب بود رفت بالا…ده دقیقه نشد نمیدونم چند نفر بودن مث کماندوها،با چوب و قمه رفتند بالا…۵دقیقه نشد دیدم کیسه کشیدن سر سعید بردنش انداختن ته نیسان.ولی شوهر فاطی باهاشون پایین نیومد…اونها پسره رو برداشتن و رفتن.من هم رفتم دنبالشون ببینم کجا می برندش…خیلی با فاصله تعقیبشون میکردم…۳۰کیلومتری از شهر دور شدن و رفتن توی یک دامداری…رفتند داخل من ماشینمو دور پارک کردم.۱نصف شب بود.از روی تاج نیسان رفتم بالا…
پریدم داخل خوب شد سگشون بسته بود…برده بودنش توی سالن گاوداري.به میله بسته بودنش…لختش کردن…نمیدونم کی بود.فندک گرفت زیر خایه های پسره چنان نعره ای زد.‌دیوارها لرزید…اون یکی گفت مسلم چه کونی داره…گفت نکن صبر کن امید بیاد بعد.گفت نه بزار بکنمش.این بار یکی لای کونش رو با دست باز کرد یکی دیگه گفت کونش کمی مو داره…فندک گرفتن تا موهای کونشو کز بدن…داد میزد و ناله می‌کرد.گفت هی سوراخش تاول زد.بسه بسته میشه کیر توش نمیره…ساعت۳بود شوهر فاطی رسید.با یک کابل اینقدر پسره رو زد…داشت گوه بالا می‌آورد… روی آخور خم کردنش…چند نفری اینقدری گاییدنش…هی بیهوش میشد هی به هوش میومد…خودشون خسته شدن…گفتن بریم بخوابیم…تا صبح در چاه رو باز کنیم بندازیمش توی چاه…تنبیه بسش بود…من فیلمم رو گرفته بودم…اونها که رفتند…من رفتم بازش کردم تا منو دید از خوشحالی نمی‌دونست چکار کنه…گفت منو ببر تو رو خدا امیر جان کمکم کن…بابام میلیاردره تا دلت بخاد بهت پول میدم…انداختمش روی کولم و لباسهاشو برداشت و رفتیم…داشت از درد میمرد.گفت مستقیم منو ببر شهرمون…گفتم مگه یک کم دو کم راهه…گفت ببر هرچی پول بخوای میدم…تا شب بعد یک کله گازیدم.تا رسیدیم همدان،بردمش خونه اشون…تا پدرشو دید مث بچه کوچک گریه میکرد…من تموم جریان رو براش گفتم…پدرش اول یک کشیده بهش زد.بعدشم دکتر آوردن توی خونه معاینه شد.و چند تا سروم آمپول بهش زدن.و دوا درمونش کردن.من دو روزی بودم…گفتم سعید من باید برگردم…پدرش پول خوبی بهم داد.من فقط به خاطر این نجاتش دادم که اگه می‌کشتند از رد تماسهاش پای خودم و رفیقام هم گیر بود.ولی خوب به سزای عملش رسید.چند وقت بعدشم…که من فاطی رو دیدم…شوهرش طلاقش نداده بود اما برده بودش روستا کنار پدر مادر امید مث خر کار میکردگوسفند و گاوهاشون رو اداره می‌کرد…زنگ زدم امید.گفتم راست بود یا دروغ گفت داداش دمت گرم…خدا خیرت بده…تو کی هستی…گفتم یک بدبخت بیچاره که مث تو بهش خیانت شده…من هم طلاق دادم.تا اینو گقتم… گفت امیر بخدا خودتی…فاطی بهم گفت تو هم طلاق دادی…باهم قرار گذاشتیم.و وقتی هم رو دیدیم کلی از بدبختیمون گریه کردیم.من فیلم شب سکس فاطی و محبوبه با این یارو رو نشونش دادم…ولی فیلم باغ رو بخاطر رفیقام نشون ندادم…گفت امیر بلایی سرش آوردم که دیگه اصلا فکر زن هم نکنه…ولی حیف که فرار کرد.گفتم خودم فراریش دادم…چون میخواستین بکشینش،گفت آخه چرا؟گفتم حیف تو نیست بری زندان برای یک کونی و دوتا جنده…بلایی سرش اوردن از صد تا مردن بدتر بود.فیلمشو نشون دادم کیف کرد…از اون به بعد با هم رفیق تر شدیم…همسر من توی یک خیاطی مث خر کار میکنه…ولی من بعد کرونا با معلم کلاس دوم پسرم آشنا شدم…دختر بودن.زیبا نیست اما خیلی خانم و با نظمه،،خیلی مهربون و با شخصیته،پدر مادرش هم معلم هستند…فقط یک برادر داره…کیف میکنی از نحوه برخورد و زندگیشون…خیلی خوب هم برای پسرم مادری میکنه.زن زیبا خوبه اما دردسرش زیاده…وقت و روزگارتان خوش.

نوشته: درگیر خان

بازدید 2,565

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

23 پاسخ به “تاوان زن شوهردار”

  1. نمونه ی داستان نویسی یک عقده ای احمق فکر نکنم کسی تا انتها این اراجیف رو بخونه

  2. فقط نصف یا یک سوم کستانت رو خوندم تا اونجا ک فاطی فهمید ک میدونی کص میدهتو دیگه چ حرومزاده ای هستی ؟زنت بود دشمنت نبود ک از کون و وحشیانه گائیدیشاون زن سالم بود و توی کسکش میخواستی بخاطر مهریه بدیش دم کیر ک خودت راحت بشیتو خودت ذاتا کسکشی و حرومزاده

  3. فقط بگم اگر واقعی باشه،آخر نامزدهای عالمیخودت به زور زن بدبخت را فرستادی بده که چند تا سکه بهش ندی،ریدم به رحم اون مادرت که تورو پرورش داد.

  4. این سری از نقش پسر حاجی و بچه پولدار و کارخونه دار و فاز غلامرضا تختی دراومدی و رفتی تو حال و هوای انتقام سخت و وعده صادق و این حرفا😂😂جالب نوشته بودیخسته نباشی

  5. چه اصراری داری این مزخرفات رو به اسم ولقعیت بدی به خورد آدما.اولش بنویس داستانه.بعدم ۴ رمان درست و درمون بخون یکم یاد بگیری.در نهایت اینکه گرچه تخم مرغ نمیسازی ولی کلا تابلویی، ۴خط که آدم میخونه میفهمه

  6. اصلا باورم نمیشه یک جاندار تا این حد قلب سیاهی داشته باشه دقیقا یک گذا زاده هستی خانم محبوبه رو تو در اصل بخاطر اینکه بسیار خسیس و بی فطرتی برای ده تا شام وارد بازی خطرناکی کردی وطفل معصوم طلاق دادی و مطمعنم نصف مهریه رو پرداخت کردی چون عکس وفیلم دراین شکایت ادله متقن محسوب نمیشودو شاهد سه نفر که دخول را از نزدیک مشاهده کرده باشند یعنی در حد صفر باشه احتمال اینکار چرا؟ چون ابروی یک بنده خدارو نبرند اگر خالق با شما همفکر بود پردهارو کنار میرد وهمه چیز عیان میشد متاسفم برات زن شوهردار بکن ابروی کسی رو نبر

  7. باحال بود اینو میگن غیرت مرد ایرونی نه اونی که میاد میگه زنمو دادم گاییدن که خاک برسرشونداستان راست و دروعش کاری ندارم اگر یه مرد اینجوری باشه واقعا مرده

  8. اگه داستانت واقعی باشه اولین بارِ باهمین چیزی روبرو میشم که یه نفر به خاطر مهریه ندادن زنش رو جنده کرد

  9. ببین اینکه او پسر رو بگا دادی خیلی حال کردمولی بخاطر مهریه زنت رو جنده کردی خیلی نامردی بود

  10. کونی چاقال سیرابیهرچی اراجیف بوده ور داشتی سرهم کردی، همون چند خط اول بیشتر نخوندم، معلوم شد معلوم شد چه عنی هستی، یه زنی رو اسیر کنی بیاری تو خونه.ت و دوقورت و نیمت باقی باشه، اگه قراره به هرکی مثل توه بگن مرد، مردای واقعی باید از خجالت آب بشن.

  11. من با این داستان هم حس لذت و هم حس بد رو باهم تجربه کردم… داستانت خاص و عجیب بود.بد به خاطر افرادی که خیلی سخت تنبیه شدن.و حس خوب به خاطر شیطنت ها و سکس های با کیفیتی که همسرت و فاطی از دوست پسر مشترکشون گرفتن

  12. تو خیلی دیوث بودی . زنت گناهیی نداشت . تو بخاطر ندادن مهریه زن تو وادار به این کار کردی . جدا از راست یا دوروغ داستانت اگه داستانت راست باشه منتظر تقاص روزگار باش . به نظر من گناهکار و فاحشه اصلی تو هستی با اینکه میدونستی با همه مشکلاتت بازم زنت بهت وفاداره کاری کردی زندگیش سیاه بشه . خدا لعنتتون کنه

  13. اینقدر بیغیرتی وخسیس وکونی که زن بیگناهت روباعث شدی بده تانخواهی مهریه بدی خاک برسر چلمنگت کنن آبروی هرچی مرد بردی روی شیطان روسفید کردی بااین کارهات

  14. چقدر حقیر و بدبخت بودی!زنت با همه گند اخلاقی ها دست بزنت ساختمردی که رو زن دست بلنده مرد نیستحیوانهاونقدر که خودت انتظار داشتی از زنت خودت براش مایه نزاشتیینی اون زن تا دقیقه آخر پات واستاد و بعد تو سر پول زدی جندش کردیدر واقع تو زن شوهر دار نکردی ولی باعث شدی یه زن شوهر دار که متعهد بود تا آخرین لحظه جنده بشهامیدوارم تاوان بدی بدم تاوان بدیچون یه حیوان پست و کثیفی احتمالا پسرت هم مثل خودت زبون نفهم و وحشی باشه خاک بر سرت

  15. داستانت سکسیونر نبود ولی حداقل دوسال بود که همچین داستانی نخونده بودم ،شاید واقعی نبوده باشه ولی واقعی تعریفش کردی.دمت گرم

  16. بعید میدونم داستانت واقعی باشه . خیلی اشکال داره . اوایل داستان نحوه برخورد با زنت موقع سکس با عقل جور در نمیاد.🤔🤔🤔

  17. موندم اون گریه هایی که با شوهر فاطی کردی برا چی بود؟؟ خودت گولشون زدی دام پهن کردی ؛ اصل حرامزاده خودتی ک فقط بخاطر پول و ندادن مهریه اینکارها رو کردی ؛ رفتم زیاد میکنی آنوقت؟؟؟

  18. داستان دروغ، بحث سکس تو یه مسیریه که کاملن مشخصه نویسنده مرد و مجرد هستس و متاهل نبوده تا حالا

  19. اگر داستانت واقعیه که واقعاً کیر بر سرت مرتیکه خر یابو پلشت، سر تحمل نکردن 4تا مهمون کشیدی پایین ریدی وسط زندگیت زن بدبختت رو با دوز و کلک جنده کردی و بچتو بچه طلاق بعد اومدی با افتخار تعریف میکنی و سیس حق به جانب به خودت گرفتیخیلی کسخلی ناموساً😂

  20. چه آدم مریضی هستی تو زن بدبخت چی کشیده پیش توی حروم لقمه اگر یک درصدم واقعی باشه سریع خودت رو بیمارستان روانی معرفی کن بعید می‌دونم از تراپی برای تو چیزی دربیاد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید