این داستان رو یکی از دوستان ارسال کردند، به نظرم واقعی اومد، و به نظرم جالب بود، همهی داستان سکسی نیست ولی نکات جالبی داره و به نظرم ارزش خوندن داره و اما داستان:
اسم من سامانه ۳۰ ساله، متاهل، کارمند یکی از ادارات تو یه شهر کوچیک.
قضیه مربوط به ۳ سال پیشه، شونهی راستم بالا نمیرفت، پزشکا میگفتن تاندون شونه کشیده شده، چند تزریق انجام دادن و گفتن باید فیزیوتراپی بری تا شونهات بالا بره، از اونجا که شهر ما چند سالی شهرستان شده بود و امکانات زیادی نداشت، برای این کار به مرکز شهرستان مراجعه میکردم، ۲۰ جلسه رفتم ولی تغییری حاصل نشد ولی گفتن باید جلساتت رو ادامه بدی، تو اداره وقتی نتونستم شونهام رو بالا بیارم یکی از همکارا متوجه شد و گفت چرا واسه شونهات کاری نمیکنی، گفتم که خیلی پیگیرش هستم، تزریق انجام دادم، واسه فیزیوتراپی خیلی مرکز استان رفتم ولی هنوز به نتیجه نرسیدم. گفت چرا مرکز استان میری، شهر خودمون هم فیزیوتراپی داره، دکترش هم خیلی خوبه، من و خانمم واسه زانوهام رفتیم خیلی بهتر شدیم. آدرس و شماره فیزیوتراپی رو گرفتم و از اینکه دیگه قرار نیست تا مرکز استان برم خوشحال شدم.
به شماره تلفن زنگ زدم، یه خانم با لحن نسبتا تند و خشک جواب داد.
-سلام میخواستم یه نوبت فیزیوتراپی بگیرم.
-سلام چهارشنبه ساعت ۹:۳۰ دقیقه واستون مناسبه؟
-۹:۳۰ شب؟
-۹:۳۰ صبح.
-من ادارهام نمیتونم صبحها بیام.
-آقا ما هم فقط صبحها اینجا کار میکنیم، میتونید برید مرکز استان.
-مشکلی نیست، مرخصی میگیرم. فقط زودتر نمیشه؟
-زودتر نوبت نداریم. فقط اگر نخواستین بیاین یا تاخیر داشتین قبلش اطلاع بدین. اسمتون؟
-باشه حتما، سامان … هستم، خداحافظ.
-خداحافظ.
چهارشنبه به مدیر برای مرخصی گفتم، گفت یه کم کار داریم، ساعت ۱۰ میتونی بری. ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه به کلینیک فیزیوتراپی رسیدم، وارد شدم فک نمیکردم تو شهر به این کوچیکی همچین مرکز دلباز و تر و تمیزی باشه. چند نفر رو صندلی انتظار بودن، ولی میز منشی که نزدیک در ورودی بود خالی بود، چند دقیقه منتظر بودم ولی کسی پاسخگو نبود، به افرادی که اونجا بودن، گفتم اینجا با کی باید صحبت کنم، گفتن خانمه الان میاد، بعد چند دقیقه یه خانم اومد.
-سلام ببخشید سامان … هستم نوبت فیزیوتراپی داشت.
یه نگاه به دفترش انداخت.
-الان ساعت چنده؟
-ساعت ۱۰:۲۰.
-شما ساعت ۹:۳۰ نوبت داشتین، نوبتتون پریده.
-اداره کار داشتیم، یه کم کارم طول کشید، ساعت ۱۰ بهم مرخص دادن.
-باید اطلاع میدادین، نوبتتون رفته.
-حالا شما یه کارش بکنین، وسط بیمارا هم منو بفرستین داخل اوکیه.
-آقا نوبت ندارم، ساعت ۱۰، ۱۱ و ۱۲ پره، بعدش هم ما اینجا نیستیم، ضمنا شما باید معاینه بشین که بعید میدونم دکتر هم وقت معاینه داشته باشه.
-معاینه واسه چی؟ گفتن تاندون کشیده شده میخوام فیزیوتراپی انجام بدهام. چقدر سخت میگیرین، منو وسط بیمارا بفرستین داخل.
-آقا اصلا ما شما رو نمیبینیم، لطفا واسه فیزیوتراپی تشریف ببرین یه جای دیگه.
-یعنی چی، کجا برم؟ یعنی من تو شهر خودم نمیتونم برم فیزیوتراپی؟ برم یه شهر دیگه!!!؟
-آقا ما بیمارا رو سر نوبت میبینیم بیمار بینظم قبول نمیکنیم، هم ما رو به دردسر میاندازین هم وقت بیمارای دیگه رو میگیرین.
-اصلا دکتر کجاست؟ میخوام با خودش صحبت کنم.
-داخل کابینه (اتاقکهای فیزیوتراپی)، شما نمیتونی بری داخل. داره واسه یکی از بیمارا سوزن میزنه. الان اومد بیرون باهاش صحبت کن ولی همین که من گفتم.
تو این حین یه دکتر فیزیوتراپ از یکی از اتاقکا اومد بیرون. رفتم پیشش. “دکتر خسته نباشی، من چند دقیقه دیر اومدم این خانم منشی میگه نوبت پریده و ما دیگه پذیرشات نمیکنیم.”
دکتر برعکس منشی با خونسردی، روی گشاده و لبخند ملیح: “سلام ممنون، خودت هم خسته نباشی. تویی این همه داد و هوار راه انداختی!! بیا بریم تو اتاق ببینم مشکل چیه”
منو به اتاق خودش راهنمایی کرد، ازم خواست روی یه صندلی بشینم، خودش هم پشت میز خودش نشست.
-آب بخور یه کم آروم شی، ببینم اوضاع از چه قراره.
-هیچی ای خانم منشی مثل برج زهر مار، به من میگه نوبتت پریده و باید بری یه جای دیگه.
-بذار چند نکته خدمتت عرض کنم.
اولا این خانم اسمشون خانم سپهری هست و فقط منشی نیست، ایشون مسئول پذیرش و مدیر کلینیک هم هستن (بعدها فهمیدم خواهر دکتره)، بخوان بیمار رو پذیرش یا رد میکنن.
دوما احتمالا بیش از ۱۰ دقیقه تاخیر بدون اطلاع قبلی داشتی که نوبتتون پریده.
سوما شما چون جلسه اول هست نیاز به معاینه دارین، و بعید میدونم امروز وقت معاینه داشته باشم. مگر اینکه حق بقیه بیماران رو ضایع کنم، که قطعا این کار رو نمیکنم. حالا اگر تمایل دارین میتونید تشریف داشته باشین، اگر یکی از بیمارا نیومد، فیزیوتراپی شما انجام بشه، ولی معاینهتون میمونه برای جلسه یا جلسات بعد.
-دکتر معاینه واسه چی؟ گفتن تاندون کشیده شده.
-ما معاینه و تشخیص خودمون رو داریم، بعدا متوجه میشی. الان هم شما پیش خانم سپهری برای روز شنبه نوبت بگیر ولی سر ساعت اینجا باش، عکس، امآرآی و سایر مدارک پزشکیت رو با خودت بیار. سعی کن با خانم سپهری خوب تعامل کنی چون نوبتدهی و مدیریت کلینیک با ایشونه و بنده فقط کار درمانی انجام میدم.
با خودم فک کردم، دیدم دکتر داره راس میگه، برمیگردم سر کار به مدیر میگم چون دیر بهم مرخصی دادین نوبتم پریده و به جاش یه روز دیگه میرم مرخصی.
از دکتر تشکر کردم و با حالت دلخوری از خانم سپهری برای ساعت ۹:۳۰ صبح شنبه نوبت گرفتم.
روز شنبه مرخصی رو گرفتم، رفتم کلینیک فیزیوتراپی، ساعت ۹:۲۰ به فیزیوتراپی رسیدم. خانم سپهری به من گفت که تو اتاق دکتر بشینم تا برای معاینه بیاد.
بعد از چند دقیقه که داخل اتاق نشستم دکتر وارد اتاق شد و با همون خونسردی قبلی، روبهروی من پشت میزش نشست. امآرآی رو بهش دادم تا نگاه کنه، امآرآی رو یه کنار رو میز گذاشت. ازم خواست راجع به مشکلم صحبت کنم، منم مقداری صحبت کردم، ازم خواست بیشتر توضیح بدهام، باز هم توضیح دادم، بعد خودش راجع به شونهام شروع به سوال پرسیدن کرد، بعد حرکات مختلف شونه رو ازم گرفت، ازم خواست که پیراهن و زیر پیراهنم رو در بیارم، دقیق به وضعیت شونههام نگاه کرد، بعد شونه رو لمس کرد، و ازم چند حرکت دیگه شونه گرفت، رفت پشت میزش نشست، و گفت: “یه تاندون مهم از شونه پاره شده و نیاز به جراحی داره، حتی نیاز به امآرآی نیست، ولی برای اطمینان امآرآی رو هم میبینم” بعد امآرآی رو نگاه کرد و گفت “بله تاندون پاره است، در حال حاضر نیازی به فیزیوتراپی نداری باید بری جراحی”
یه کم مضطرب شده بودم.
-یعنی فیزیوتراپی انجام ندم.
-اگه میخوای زمان رو از دست بدی، و الکی هزینه کنی، فیزیوتراپی رو ادامه بده.
-حالا شما انجام بدین شاید با همین فیزیوتراپی شونهام بالا رفت.
-این مث طنابیه که پاره شده، فقط با جراحی ترمیم میشه، بعدش فیزیوتراپی.
-یعنی بهم گفتن تاندون کشیده شده، اشتباه کردن؟
-اشتباه نکردن ولی نظر من اینه که پاره شده (احساس کردم نمیخواد پشت همکاراشو خالی کنه) حالا شما برو تهران پیش فلان فوقتخصص ارتوپدی شانه و بازو، ازش بخواه خودش عمل کنه. بنده هم یه نامه معرفی بهت میدم.
تهران به جراحی که دکتر معرفی کرده بود مراجعه کردم و ایشون هم بعد از معاینه اولیه گفت که احتمالا تاندون کامل پاره شده ولی باید تو بیمارستان خودشون امآرآی بدهام، بعد از انجام امآرآی بهم گفتن که تاندون کامل پاره شده، خواستن منو به دانشجوها بدهان عملکنن، ازشون خواستم که میام مطب خصوصی، هرچه هزینه باشه پرداخت میکنم فقط خودشون عمل کنن، با اصرار زیاد و نشون دادن نامه معرفی، قبول کردن، بعد از ۲ ماه جراحی کردم و بهم گفتن بعد از ۲ ماه فیزیوتراپی برم.
بعد از ۲ ماهی که گفتن، به کلینیک فیزیوتراپی شهرم مراجعه کردم تا فیزیوتراپیام رو شروع کنم، تو فیزیوتراپی نکتهای که توجهام رو جلب کرد، وقتی بود که واسه بیمار میذاشتن علاوه برا اینکه دستگاه میذاشتن بعد از اون با مریضا کار میکردن و تمرین زیادی میدادن.
در حین جلسات متوجه موضوعی شدم که همزمان با من دکتر بیمارای خانم زیادی هم داره، و احتمالا با اونها هم همینقدر کار میکنه و احتمالا مثل من تو اتاقکا لباسی تو تنشون ندارن و مدام بدنشون رو لمس میکنه.
راستش یک روز حس کاکولدیام که تا اون روز خیلی خیلی ضعیف بود، و به خاطر مباحث فرهنگی شهرهای کوچیک نادیده گرفته بودمش به سراغم اومد، با خودم فکر کردم که خانمم (سارا ۲۷ ساله که با هم ۲ بچه ۵ و ۲ ساله هم داریم) که گفتن دیسک کمر داره و پای چپش هم درد داره رو بیارم اینجا، هم درمان بشه هم من با دیدن بدنش زیر دست یه مرد دیگه (دکتر) به غریزه کاکولدیم یه حال اساسی بدهام ضمنا همهی اتفاقات داخل اتاقکا میافته و باعث آبروریزی هم نمیشه.
بنابراین وسط یکی از جلسات با دکتر راجع به کمردرد خانمم صحبت کردم، گفت حتما باید معاینه بشه تا نظرش رو بده، و ازم خواست که قبلش با خانم سپهری هماهنگ کنم، تا فرصت کافی برای معاینه داشته باشه. تصور اینکه سارا قراره زیر دست یه مرد دیگه معاینه و دستمالی باشه به شدت حشریام میکرد، به طوری که تا انتهای جلسه فیزیوتراپی شرت و شلوارم رو مقداری با آب منی خیس کرده بودم، ترشحاتی به خارج از شلوارم درز کرده بود، به طوری که مجبور شدم بعد از جلسه به سرویس بهداشتی برم و اون ترشحات رو از رو شلوارم پاک کنم.
چند روزی با تصور اینکه سارا توسط آدمی که میشناختمش و به نظرم واسه خانما شخصیت جذابی داشت، دستمالی میشد، خودارضایی میکردم و حتی خیال پردازی میکردم و این دستمالی رو تا جایی پیش میبردم که سکس سارا و دکتر تو اتاقکا، اتاق معاینه، سالن تمرین و اتاق استراحت فیزیوتراپی ادامه میدادم.
…
تا روز و ساعت موعود فرا رسید، تو اون لحظه واقعا استرس داشتم با خودم میگفتم نکنه خانم سپهری، دکتر یا خانمم متوجه این حس من بشهان، ولی این احساس رو داشتم که اونا به راحتی متوجه میشن. با سارا وارد اتاق معاینه شدیم مثل معاینه من دکتر از سارا خواست راجع به کمردردش توضیح بده، سارا هم شروع کرد و توضیح میداد، درد از کمرم شروع میشه به لگن و پشت باسنم میزنه، میاد پشت رونم و پشت ساق و کف پاهام و یه درد کمی بالاتر از کمر شروع میشه و به پهلو و شکمم میزنه و …
بعد دکتر سوالای خودش رو پرسید، این دردا کی شروع شدن؟ چطورن؟ و …
بعد از سارا خواست تو حالت ایستاده چند حرکت رو انجام بده.
من در اون موقع احساس خاصی نداشتم فقط منتظر بودم تا بعد از این کارا، سارا بره رو تخت و لباساش رو جلو دکتر در میاره، تو این لحظه دکتر برگشت و به سارا گفت که روی تخت معاینه دراز بکشه، یه کم قلبم داشت تندتر میزد، به سارا گفتم قبل از دراز کشیدن باید لباسهات رو دربیاری، که دکتر گفت لازم نیست فقط طاقباز بخوابه، سارا رو تخت خوابید و دکتر چند حرکت با پاهاش انجام داد، یه مقدار هیجانم بیشتر شد، بعد از سارا خواست که رو شونه پشت به ما بخوابه و لباس رو بده بالا و رو محلهای دردش تو کمر و پشت دست بذاره، به سارا کمک کردم تا لباسش رو بالا بزنه و سارا دستش رو محلهای درد گذاشت، بعد از اون دکتر شروع کرد به لمس نقاطی که سارا دست گذاشته بود، روی کمر و پهلوها رو لمس کرد تا اینکه چند نقطه رو یه مقدار فشار داد، و صدای آخ و اوخ سارا در اومد، آخ و اوخ سارا بیشتر حشریام میکرد، دکتر پرسید این دردا چقدر شبیه دردای همیشه است، سارا گفت خودشه و به قسمت جلو و شکمم هم کشیده میشه. دکتر گفت میتونید لباستون رو بیارین پایین و روی تخت بشینید. و خودش رفت و پشت میزش نشسته، به من و سارا رو کرد و گفت “تو قسمت کمرتون دیسک دارین و باید امآرآی رو ببینم تا میزان دقیق آسیب رو خدمتتون عرض کنم ولی یه کم بالاتر و در ناحیهی پشت شما گرفتگی شدید عضلانی دارید و توصیه بنده انجام سوزندرمانی است”، و بعد سیدی امآرآی رو تو لپتاپش گذاشت. سارا که من میدونستم چقدر از سوزن میترسه یه مقدار رنگش تغییر کرد.
-دکتر نمیشه سوزن نزنید، آخه من میترسم.
-الان بهترین روش همین سوزنه، معمولا خیلی خوب جواب میده.
-سوزن خیلی درد داره؟
-حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی.
-به جز سوزن چه روش دیگهای هست؟ با دستگاه خوب نمیشه؟
-دستگاهها کار زیادی در این مورد نمیتونن انجام بدن، با ماساژ و روشهای سنتی هم میشه ولی هم خیلی برای بنده و شما اذیتکننده و وقتگیرتره.
-خب همون رو انجام بدین، خیلی از سوزن میترسم.
-من حوصله انجام اون روشها رو ندارم، واسه این کار فقط سوزن میزنم.
-نمیشه لیدوکائینی یا سرکننده بزنید دردشو متوجه نشم.
-[با لبخند و شوخی] لذتش به همون دردیه که بیمار میکشه، ولی جدای از شوخی بدون مسکن تاثیرش بیشتره. من تو سیستم، امآرآی شما رو نگاه کردم، شدت آسیب دیسکتون زیاد نیست و احتمالا با رعایت یه سری اصول و انجام چند حرکت ورزشی احتمالا مشکلتون برطرف میشه.
-امروز سوزن میزنید، یک جلسه است؟
-امروز که بعید میدونم برسم احتمالا جلسات بعد. بستگی به واکنش بدنتون و میزان گرفتگی تعداد جلسات متفاوته، معمولا از ۳ تا ۷ جلسه.
-خوبه پس امروز فقط دستگاه میذارین.
-دستگاه و آموزش یه سری اصول برای سبک زندگیتون که خیلی مهماند.
بعد ایشون تو یه اتاقک و بنده تو یه اتاقک دیگه مشغول انجام فیزیوتراپی شدیم، دستگاه من که تموم شد، دکتر منو به اتاق تمرین برد و ازم خواست تمرینات جلسات قبل رو تکرار کنم تا تمرین جدید رو بهم بده، بعد فک میکنم به اتاقک سارا رفت و فقط صداشون رو خفیف میشنیدم که داشتن با هم صحبت میکردن، خیلی دوس داشتم برم نزدیک اتاقک ببینم چی دارن به هم میگن و تو اتاقک چی میگذره، بعد از حدود ۵ دقیقه دکتر از اتاقک سارا اومد بیرون و به اتاقکای دیگه سر زد، بعد از اون دیدم دکتر سارا رو به داخل اتاق تمرین هدایت کرد و گفت آقای … (منو میگفت) اینجا تشریف دارن.
سارا اومد خیلی کنجکاو بودم بینشون چی گذشته.
-سارا خوبی؟ بهتری؟ چکار کردی؟ دکتر چی بهت گفت؟
-احساس میکنم خوب شدم، دردی تو کمرم ندارم، درد پشتم (منظورش بالاتر از کمر و نزدیک دو کتف بود) خیلی تغییری نکرده.
-واست چکار کردن؟ دکتر چی گفت؟
-خانمه اومد واسم رو کمرم دستگاه گذاشت، یا نور هم گذاشت که خیلی خوب بود. آخر کار هم دکتر اومد بهم گفت یه سری چیزها رو باید رعایت کنم و روش انجام بعضی کارا رو تغییر بدم.
-تمرینی، ماساژی چیزی بهت ندادن؟
-نه دکتر گفت چند جلسه اول تمرین نداریم، فقط گفت این موارد رو رعایت کن.
بعد دکتر اومد تو اتاق تمرین، و رو به من کرد و گفت خوب تمرین انجام میدی و پیشرفتت خوبه و باید تمرین جدید بهت بدم.
-سارا: دکتر احساس میکنم کمرم خوب شده و دردی ندارم.
-دکتر: نه، این دستگاه خاصیت تسکینی هم داره، و به همین خاطر هست درد نداری، رعایت اصول و تمرینات باعث درمان کمردرد شما میشه.
بعد دکتر اومد تمرین جدید به من داد و گفت بعد از انجام تمرین میتونید تشریف ببرین.
نوبت ما یک روز در میان بود، دو روز بعد که مراجعه کردیم سارا به دکتر گفت دردم بهتر شده و اجازه بدین با همین دستگاه برای درد پشتم ادامه بدیم شاید خوب شد، دکتر هم لبخند ملیحی زد و گفت انتخاب با شماست ولی بنده نظرم رو روز اول عرض کردم.
بعد مث جلسهی قبل فیزیوتراپی هر دو ما انجام شد.
تو پایان جلسه چهارم سارا، و جلسه بیستم من، دکتر به من رو کرد و گفت من دیگه نیازی به فیزیوتراپی ندارم و رو سارا گفت “شما چطوری؟” سارا گفت “من خیلی بهترم فک کنم با همین دستگاهها نتیجه میگیرم”، دکتر هم گفت “مشکلی نیست شما هم یه هفته نیازی نیست فیزیوتراپی بیای، یه هفته خونه بمون اگه درد برگشت که اثر تسکینی دستگاههاست ولی اگر درد بیشتر نشد، واقعا درمان شدی و با دستگاهها ادامه میدیم”. ما هم از دکتر تشکر کردیم و از کلینیک خارج شدیم.
بعد از حدود ۵ روز سارا گفت که درد کمر و پای چپم بهتره ولی درد پشتم برگشته، و فک کنم شاید بیشتر شده. به سارا گفتم: “دیدی حق با دکتر بود، باید میذاشتی سوزناشو میزد” سارا گفت: “پسفردا میرم ببینم چی میگه”. گفتم: “منم باهات میام” سارا گفت: “نیازی نیست مرخصیاتو به خاطر اومدن با من خراب کنی، خودم میرم کارم رو انجام میدم” احساس کردم میخواد تلکهام کنه، یه کم بهم برخورد گفتم: “مرخصی نرفته زیاد دارم، باهات میام بعد سوزنا فشارت نیافته، با تو نیام با کی برم عشقم” بعد پیشونیشو بوسیدم. و گفت: “باشه عشقم، هرچی آقای غیرتیمون بگه”
با مدیر اداره هماهنگ کردم و برای جلسات فیزیوتراپی سارا مرخصی گرفتم. علیرغم اینکه که شهر ما کوچیکه (طوری که حتی بدون ماشین هم میشه همهجاش رو رفت) با ماشین به سراغ سارا رفتم و با هم به کلینیک رفتیم، سر وقت رسیدیم و خانم سپهری (منشی یا همون مسئول پذیرش) گفت: “امروز چه کاری میخواین انجام بدین؟”، سارا گفت: “سوزن میزنم”، و خانم سپهری گفت: “کابین ۵ تشریف ببرین.” دکتر تو بقیه اتاقکا مشغول انجام فیزیوتراپی بقیه بیمارا بود، به اتاقک ۵ رفتیم، خانم سپهری هم داخل اومد.
خ سپهری: واسه کدوم ناحیه میخواین سوزن بزنین؟
سارا: پشتم، بالاتر از کمرم.
خ سپهری: پس لطفا همه لباسهای از کمر به بالا رو دربیارین، مانتو رو برعکس بپوشین، به طوری که دکمهها پشت باشن و رو به من، روی شونهی چپ بخوابین.
سارا: نمیتونید خودتون واسم سوزن بزنید، پیش دکتر معذبم.
خ سپهری: من که نمیتونم سوزن بزنم، شما که با دکتر برخورد داشتین، نیازی نیست معذب باشین.
من: سارا کار پزشکی مرد و زن نداره، مهم اینه که خوب شی.
سارا: خب شاید درست نباشه…
من: سارا اولا دکتر آدم حسابیه، ثانیا من باید حساس باشم که نیستم.
بعد خانم سپهری یه اشعه مادون قرمز بالای بدن سر و روی کمر و پشتش روشن کرد و گفت تا بدنتون آماده میشه دکتر میاد سوزناتو میزنه.
بعد چند دقیقه دکتر اومد تو اتاقک.
دکتر: سلام وقت شما بخیر
سارا و من: سلام، وقت شما هم بخیر، خسته نباشید.
دکتر: ممنونم، همینطور. مث اینکه راضی شدین سوزن بزنین؟
سارا: دکتر نمیشه همون برق رو بذارین.
دکتر: نظر بنده اینه که این قسمت مشکل شما با سوزن درمان میشه ولی هر چه شما تصمیم بگیرین.
من: دکتر، شما توجه نکنین، اگه تشخیص میدین سوزن بهتره، همون رو انجام بدین. سارا ما با هم حرف زدیم، بذار دکتر کارشو انجام بده.
سارا؛ باشه، فقط دکتر سوزنا رو آروم بزنین، اگر ضد دردی، چیزی هم قبلش بزنین ممنون میشم.
دکتر: عرض کردم، کل هیجان واسه ما، دردیه که بیمار میکشه. چند دقیقه است اشعه روشنه؟
من: یه ۵ دقیقهای میشه.
دکتر: پس کار رو شروع میکنیم. جایی که میخوایم سوزن بزنیم، و یه مقدار بالاتر و پایینتر، دکمه لباسها رو لطفا باز کنین.
من هم شروع به باز کردن دکمهها کردم، دکتر هم از سارا خواست با دستش محل درد رو نشون بده، بعد از اون با اشاره به سوتین سارا به من گفت: “لطفا این لباس رو هم باز کنین”
دکمهها رو باز کردم، تو این حین احساس کردم واقعا نقش شوهر کاکولد رو تو رابطه سه نفره زوج و نفر سوم که تو فیلما دیده بودم بازی میکنم. بعد دکتر با الکل محلهای درد رو ضدعفونی کرد، و بسته سوزنا رو باز کرد و اولین سوزن رو تو محل درد زد، سوزن که یه مقدار داخل رفت، صدای سارا بلند شد: “آخ خیلی درد داره” دکتر گفت: “درد نداشته باشه احتمالا فایده نداره، هرچه درد بیشتر معمولا نتیجه بهتر، ضمنا این جلسه نمیخوام خیلی اذیت بشین” بعد سوزن دوم رو کنار همون اولیه زد و باز صدای سارا بلند شد: “آخ دکتر درد داره.” دکتر: “میدونم، لطفا تحمل کنید” بعد سوزن سوم و چهارم به این ترتیب. و سارا: “دکتر جون خودت یواشتر”. دکتر: “سوزنا اگه تو بافت سالم بخوره درد نداره، بافت شما چون مشکل داره درد رو احساس میکنید”، بعد سوزن پنجم تا دهم، سارا حین سوزن خوردن دست منو محکم گرفته بود طوری که جای انگشتاش و خراشی که ایجاد کرده بود رو دستم مونده بود و گفت: “دکتر جون عزیزت یواشتر، دکتر اینو دربیار، دکتر من جلسهی بعد سوزن نمیزنم، همین جلسه هم اشتباه کردم و …” دکتر: “جلسهی بعد خودت میای میگی سوزن بزن، اون وقت منم که شاید سوزن نزنم، الان هم سوزنا تموم شد، دیگه اگه تکون نخوری درد زیادی نداره، ۲۰ دقیقه میمونه، بعد تشریف میبری”
تو این لحظات که سارا زیر سوزا آخ و اوخ میکرد و به دکتر التماس میکرد، حس کاکولدیم بیشتر تحریک میشد و با تصور میکردم دکتر تو یه سکس خشن با ساراست، آلتم سفت و شق شده بود و یه مقدار شرتم رو خیس کرده بود، و خواستم به آلت دکتر هم نگاه کنم ولی روپوش تنش بود و از زیر روپوش چیزی مشخص نبود.
دکتر از اتاقک بیرون رفت.
-سارا چرا این همه جیغ و داد کردی، اتاقک های جفتی همه صداتو شنیدن.
-چکار کنم، خیلی درد داشت، همش هم تقصیر توئه، میگفتی سوزن بزن. من دیگه اگه مردم هم سوزن نمیزنم.
-الان هم درد داری؟
-دردش خیلی کمتره، ولی وقتی سوزنا رو داخل میکرد، انگار میخورد به استخونم.
-سارا، جان من آبروداری کن، صدات تو کابینای دیگه نره.
-بهمنچه. ندیدی روزای قبل بقیه تختا صداشون میاومد، صدای بعضی کل ساختمون رو ورمیداشت.
خانم سپهری داخل اتاقک اومد:
خ سپهری: مشکلی ندارین؟ فشارتون نیافتاده؟
سارا: نه خوبم، یه کم درد دارم.
خ سپهری: شیرینی، شکلات، آب نمیخواین؟
سارا: نه ممنونم، فقط کی سوزنا رو درمیارن؟
خ سپهری: هر وقت دکتر بگه، معمولا ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت.
بعد خانم سپهری رفت.
بعد از چند دقیقه خود دکتر اومد.
دکتر: حالتون خوبه؟ رنگتون که خوبه. مث اینکه یه مقدار عادت کردین.
سارا: خوبم، ولی دیگه سوزن نمیزنم.
دکتر: تا ببینیم چی پیش میاد.
تو اون ۲۰ دقیقه خانم سپهری و دکتر هر کدوم دو بار به سارا سر زدن، حدود ۲۰ دقیقه که گذشت، خانم سپهری اومد و سوزنها رو از پشت سارا خارج کرد، و هر کدوم رو که خارج میکرد سارا باز احساس درد داشت و خفیفتر از زدن سوزنا ناله میکرد. بعد خانم سپهری گفت: “تشریف داشته باشین تا دکتر بیاد بهتون تمرین بده، دکتر اومد و برای کمر سارا یه تمرین دیگه داد و گفت ۳ روز بعد تشریف بیارین. و گفت از ۲۴ تا ۴۸ ساعت ممکنه مقداری درد از حالت عادی بیشتر بشه ولی نگران نباشید، ناحیه رو تو این چند روز گرم نگه بدارید.
بعد از فیزیوتراپی سارا رو خونه گذاشتم و به سر کار رفتم، تو همون روز سارا میگفت دردش خفیف یه مقدار بهتر شده، روز بعد از اون سارا میگفت با وجود درد احساس بهتری دارم و در روز بعد از اون سارا میگفت احساس میکنم درد کمتر شده و احساس بهتری دارم.
بعد از ۳ روز نوبت جلسه فیزیوتراپی شد، به کلینیک فیزیوتراپی رفتیم و بعد از رفتن به اتاقک مخصوص سوزن زدن، دکتر اومد.
دکتر: سلام، صبح شما بخیر، امیدوارم حالتون خوب باشه. امروز چکار کنیم؟
من و سارا: سلام وقت شما بخیر
سارا: دکتر سوزنا خیلی خوب بودن، یه مقدار درد داشتن، ولی الان خیلی بهترم.
دکتر: خب یعنی بریم سراغ سوزن؟
سارا: آره، یه کم درد داره اما میارزه.
دکتر مث جلسهی قبل سوزنها رو زد.
این جلسه حین زدن سوزنا نکتهای توجهم رو جلب کرد، پستونای مرمری سارا از کنار لباسش تقریبا معلوم بود و انصافا از نمای کاملا بازش بیشتر آدم رو حشری میکرد، هر از گاهی به چشای دکتر نگاه میکردم ببینم سینههای سارا رو دید میزنه یا نه، هر از گاهی به آلت دکتر (که ایندفعه روپوش کامل روی شلوارش رو نگرفته بود) نگاه میکردم، ببینم بلند شده یا نه، ولی واقعا چیز خاصی دستگیرم نشد، جلسه تموم شد و سارا گفت که درد سوزنا کمتر از جلسهی قبل بوده و تا جلسهی بعد درد سارا نصف شده بود.
تو جلسه سوم سوزن دکتر گفت که امروز سوزنا رو تو بافت تکون میدم و همین باعث میشه سوزنا امروز دردناکتر از جلسات قبل باشه ولی تحمل کنید نتیجهاش بهتره. و دکتر شروع به سوزن زدن همون نواحی کرد.
دکتر سوزنا رو زد و هر چند دقیقه یکبار سوزنا رو تو سر جای خودشون جلو و عقب میکرد، حین این کار
سارا: دکتر خیلی درد داره.
دکتر: طبیعیه، لطفا تحمل کنید.
سارا: دکتر دردش زیاده، لطفا یواشتر.
دکتر: لطفا چند دقیقه تحمل کنید، به نفع خودتونه.
سارا: دکتر نخواستم درشون بیار.
دکتر: میدونم تو چه شرایطی هستین و چه دردی دارن، الان تموم میشه.
بعد از تموم شدن جلسه سارا درد زیادی داشت و دکتر گفت تمرینات کمر رو انجام بدین و یه هفته ۵ روز دیگه واسه جلسه بعد مراجعه کنید، تا اون موقع اگر مشکلی داشتین و جایی واسه کار وجود داشت بررسیش کنیم.
تا شب سارا درد نسبتا شدیدی داشت ولی با صبح فردا یواش یواش درد کم شد و تا شب تقریبا درد سوزنا برطرف شد و سارا میگفت تو ناحیه پشتم تقریبا هیچ دردی ندارم و درد پهلوها به سمت شکم از بین رفته.
بعد از پنج روزی که دکتر گفته بود به فیزیوتراپی مراجعه کردیم، بعد از صحبت با خانم سپهری دکتر رو دیدیم که مث همیشه از داخل اتاقک یه بیمار خارج شد.
-من: سلام آقای دکتر صبح شما بخیر خوبین؟
-دکتر: سلام، خیلی ممنون، صبح شما بخیر، شکر خدا خیلی خوبم و شما؟
-من: با زحمات، دانش شما ما هم خوبیم.
-دکتر: لطفا تشریف بیارین اتاق معاینه قبل از ادامه کار با هم صحبت کنیم.
وارد اتاق معاینه شدیم، دکتر پشت میز کارش رفت و من و سارا روبهروی اون نشستیم.
دکتر: خانم … بفرمایین حالتون چطوره؟ وضعیت دردها به کجا رسید؟
سارا: دکتر دست شما درد نکنه، دستتون شفاست تو پشت، پهلو و دردی که به جلوی شکم میزد دردی ندارم، احساس سابکی خاصی تو اونا میکنم.
دکتر: البته با شجاعت و تحمل خودتون در مقابل درد سوزنا. وضعیت درد کمر و پاتون چطوره؟
سارا: تو کمرم درد قابل توجهی ندارم پام هم کامل خوب شده، فقط تو ناحیه باسن و پشت رونم احساس درد و سفتی دارم.
دکتر: احتمالا به خاطر دیسک و فشاری که روی سیاتیک بوده، این گرفتگیها ایجاد شده، با سوزن میتونیم آزادشون کنیم.
سارا : مگه میشه اونجا رو هم سوزن زد؟
دکتر: از نوک سر تا انگشتان پا رو میشه.
سارا (که مقداری از من هم شرمش میشد): سوزن رو باید دقیقا همونجایی بزنید که درد داره، یا جای دیگه میزنید؟
دکتر: اگه معذبید بنده آدرس چند همکار خانم تو مرکز شهرستان رو میدم، میتونید اونجا این کار رو انجام بدید، البته اگر تشخیص همکارای محترم هم درمان با سوزن باشه.
سارا: اونا هم کار شما رو بلدن؟
دکتر: بله، قطعا، فقط بنابر تشخیص خودشون روش درمانی رو انتخاب میکنن.
من: نه آقای دکتر خودتون انجام بدین، ما کار شما رو قبول داریم.
دکتر: همکارا تو مرکز شهرستان کارشون از بنده بهتره، و خانمتون هم اونجا راحتترن، اگر بیمار معذب باشه، نتیجهگیری سختتره.
من: نه دکتر پشت پا عصب سیاتیک هست و میترسم بزنن فلجاش کنن، من یه شما ایمان دارم. سارا اینجا خیالمون راحتتره، هم نزدیکه هم دکتر تو کارش حرفهایه.
سارا: خب …
من: خب نداره، من حوصله مرکز شهرستان رفتن و هم ندارم. دکتر امروز شروع میکنید.
دکتر: اگه امروز نوبت دارین میتونیم این کار رو انجام بدیم.
کمکم داشتم به آرزوم میرسیدم، لخت شدن سارا از ناحیه باسن و پشت رون پیش دکتر و دستمالی کردنشون بدون لباس توسط دکتر و کون لخت سارا جلوی دید دکتر خیلی حشریکننده بود و منو شاید به فانتزیم نزدیکتر میکرد.
داخل اتاقک سوزن رفتیم، خانم سپهری هم وارد شد.
خ سپهری: جایی رو که میخواین سوزن بزنید کجاست.
سارا: ه…
من: پشت باسن و ران.
خ سپهری: رو شونه پشت به ما بخوابید. پای مشکلدار هم بالا باشه. لباس اون ناحیه رو هم در بیارین. تا من اشعه مادونقرمز رو روشن کنم.
سارا یه مقدار تعلل کرد، انگار خیلی خجالت میکشید.
من: خانم سپهری ما این کار رو انجام میدیم، اشعه رو هم خودم میتونم روشن کنم.
خ سپهری: اوکیه، فقط مواظب باشید نسوزید و جای اشعه هم درس باشه.
خانم سپهری از اتاقک بیرون رفت.
سارا: یعنی الان من باید لباس زیرم رو هم دربیارم.
من: آره دیگه، شورت و شلوار رو در میاری، بعد شلوار رو تا بالای زانو میاری و به پهلو پشت به ما میخوابی و جلوی بدنت رو با لباس خودت میپوشونم.
سارا: من نمیتونم، اصلا بیخیال، درد رو تحمل میکنم.
من: سارا بیخیال، دکتر و بیمار این حرفا رو ندارن.
سارا: سخته، واقعا نمیتونم این کار رو انجام بدم، کمر هم سوزن میزد، خیلی خجالت میکشیدم.
من: سارا خجالت نداره من پیشتم، دکتر هم میاد سوزنا رو میزنه و میره.
سارا: بیا بریم مرکز استان، پیش خانمایی که دکتر معرفی میکنه، اونجا راحتترم.
من (چون داشتم موقعیت رو از دست میدادم کمی عصبی شدم): سارا تو رو خدا بس کن، دکتر مگه کون ندیده است، هزارتا دختر خوشگل و مجرد میاد زیر دستش، واسش مهم نیست. [دیدم گند زدم، خواستم درستش کنم] البته هرچند هیچ دختر به خوشگلی و خوشهیکلی تو نمیشه.
سارا: من نمیتونم.
من: خواهش میکنم، من کنارتم.
سارا: باشه هر چی تو بگی.
وقتی سارا این حرف آخر رو زد، اشک تو چشام جمع شد، یه مقدار به خودم اومدم، گفتم دارم با دستای خودم چکار میکنم، دودستی و با بی غیرتی زنمو تقدیم مردم میکنم، خواستم بگهام: “اشکال نداره، واسه اینکه نگاه یه مرد غریبه به ناموسم نیافته و زنم معذب نباشه، تو اون سر دنیا هم میرم” که یه دفعه دکتر از خارج اتاقک گفت: “آماده شدین، میتونم بیام تو” ، که من هم گفتم “دکتر یه لحظه صبر کنید” دکتر هم گفت: “مشکلی نیست، عجله نکنید، من هم به یه بیمار دیگه تمرین میدم و برمیگردم”
با شنیدن صدای دکتر انگار اون ندای درونم رنگ باخت و به تنظیمات کارخانه برگشتم.
سارا شورت و شلوارش رو درآورد، شلوار رو تا کمی بالای زانو پوشید و پشت به من روی تخت خوابید، واقعا واس خودم که همیشه دیده بودمش حشریکننده بود، مث اینکه کون سارا خوشفرمتر از همیشه شده بود و دوس داشتم فقط نگاش کنم. که سارا گفت “من آمادهام به دکتر بگو بیاد کارش رو انجام بده.” این حرف سارا بیشتر حشریام کرد، واقعا بدجور این حرف سارا واسه من تحریککننده بود و من از اتاقک بیرون رفتم و به دکتر گفتم بیاد.
دکتر وارد اتاقک شد، یه بسته سوزن بلند، پنبه و الکل رو برداشت، و روی صندلی متحرک (تابوره) خودش پشت باسن سارا نشست، تا نگاهی به کون سارا کرد بلند شد و رو به من کرد و گفت “نیازی نیست همهی لباسها رو نباید درمیآورد، لطفا لباس زیر رو بپوشن، و شلوار تا بالای زانو پایین، تو همین وضعیت بخوابن، من چند دقیقه دیگه برمیگردم.” بعد از اتاقک خارج شد. ما هم حرف دکتر رو گوش کردیم سارا تو همون وضعیت قبل خوابید ولی ایندفعه شرت پوشیده بود. از اون وضعیت سکسی تا حدود زیادی خارج شده بود، ولی با این حال رونهای سارا باز هم خونمایی میکرد، و باز هم دکتر رو صدا کردم. دکتر داخل اتاقک شد. بسته سوزن، پنبه رو الکل زد و جای قبلی نشست، ایندفعه پاچه شرت سمتی رو که میخواست سوزن بزنه رو تا قاچ کون سارا جمع کرد به طوری که باسن سارا کمترین برهنگی رو داشت.
و بعد حدود ۱۰ سوزن وارد باسن و ۱۰ سوزن پشت ران سارا کرد، که همگی هم برای سارا درد داشتند ولی ایندفعه علیرغم دردی که از حرکات بدنش مشخص بود، سارا سر و صدایی نکرد، دکتر چند گیره که از یک طرف به دستگاه کوچکی متصل بودند به تعدادی از سوزنها وصل کرد و از طریق سوزنها جریان الکتریسیته رو وارد باسن و پشت ران سارا کرد به طوری که باسن و پشت ران سارا تکانهای ریز اما سریعی میخورد.
دکتر رو به من کرد و خطاب به من و سارا گفت: “ما به این میگیم الکتروآکوپانچر: سوزن با دستگاه، خانم … درد سوزن و برق قابل تحمل هست؟” سارا گفت: “آره آقای دکتر، درد داره ولی قبل تحمله” دکتر گفت: “۳۰ دقیقه جریان روشنه، ما میایم باز هم سر میزنیم، بعد ۳۰ دقیقه کارمون تموم میشه” بعد از اتاقک خارج شد.
بعد از ۳۰ دقیقه صدای دستگاه به نشانه تمام شدن وقت بلند شد، خ سپهری گیرهها رو از سوزنها و سوزنها رو از بدن سارا خارج کرد گفت: “میتونید تشریف ببرین”
سارا لباسهاش روپوشید از اتاقک خارج شدیم، در این زمان دکتر از اتاق تمرین خارج شد.
دکتر: تموم شد؟ مشکلی نداشتین؟
سارا: آره، دردش قابل تحمل بود، دکتر چند جلسه دیگه لازمه.
دکتر: احتمالا ۱ تا ۲ جلسه. ولی تمرینات کمر رو انجام بدین و رعایت کمر رو هم بفرمایین.
سارا: ممنون دکتر، خسته نباشین.
دکتر: ممنون، خداحافظ شما.
من: خداحافظ دکتر.
سارا رو تا خونه رسوندم که به سر کارم برگردم، جالب این بود تو این چند دقیقه تو ماشین سکوت کامل حکمفرما بود.
شب که به خونه برگشتم از سارا راجع به دردش پرسیدم، گفت که بهتر از همیشه است. تو اون شب من و سارا خیلی کم با هم صحبت کردیم.
فردای اون روز تو اداره فکرای مریضی به سرم زد، با خودم فک کردم که اینا (سارا و دکتر) احتمالا منو اسکل فرض کردن، پیش من خودشون رو رسمی نشون میدن ولی احتمالا پشت سر خبرایی هست، مگه میشه یه دختر یا یه زن یه مدت با این دکتر نباشه و عاشق مرام و رفتار مردونهاش نشه (من که خودم خیلی وقتا حسودیم میشد)
و دکتر هم آدمه حس داره، مگه میشه از لذت دیدن و لمس کون لخت به این خوشفرمی که صاحب و سگش راضیان بگذره. واقعا امکان نداره حتما نیمکاسهای زیر یک کاسه است (کاسهای زیر این نیمکاسهاست)، با اینکه خودم هم تو دلم این قضیه رو داشتم و تو این مدت فانتزیم شده بود، ولی از اینکه گاگول فرض شم، بهم برمیخورد، با خودم فک کردم چطور میتونم مطمئن شم و وقتی مطمئن شدهام، چطوری به روشون بیارم که رابطه تموم نشه. با خودم نقشههایی برای پی بردن به موضوع کشیدم.
شب با بهانه اینکه گوشیم هنگ کرده، گوشی سارا رو گرفتم و گفتم تو حیاط به برادرم زنگ میزنم، به برادرم هم زنگ زدم، ولی شماره شخصی دکتر رو تو گوشی سارا زدم، دیدم شماره رو ذخیره نداره و تو تاریخچه تماسها هم نیست. و گوشی رو بهش پس دادم، فردا نوبت فیزیوتراپی بود و نقشه بعدیم رو باید عملی میکردم.
فردا تو جلسه فیزیوتراپی، بعد از اینکه تو اتاقک خ سپهری از سارا خواست که برای زدن سوزن آماده بشه، گوشیام رو سایلنت کردم و اون رو با دوربین روشن همراه با چند وسیله قسمتی از اتاقک قرار دادم، به بیشتر تخت دسترسی داشته باشه، و به سارا گفتم: “یه کار ضروری پیش اومده، باید برم اداره آخر جلسه برای بردنش به خونه برمیگردم.” و بعد از خارج شدن از اتاقک دکتر رو تو راهرو دیدم، به دکتر گفتم: “من کار واجبی برام پیش اومده باید برم اداره، آخر جلسه برمیگردم.” خواستم خیال دو تاشون رو از نبودنم راحت کنم.
بیرون از کلینیک تو شهر یه گوشه پارک کرده بودم، میخواستم طوری برگردم که جلسه تموم نشده باشه و سارا از تخت بلند نشده باشه تا همراه با وسایلش دوربین روشن گوشی رو ببینه، این که کسی گوشی روشن رو ببینه خیلی برام استرسزا بود، تو ماشین به اینکه داخل اتاقک چه اتقاقایی میافته، چه حرفایی رد و بدل میشه باعث میشد واسه خودم داستانهای جذابی بسازم، در نهایت سعی کردم زودتر از تموم شدن جلسه به کلینیک برسم، وارد سالن شدم، دکتر رو دیدم، گفتم: “کار خانمم تموم نشده؟” دکتر گفت: “فک کنم چند دقیقه دیگهای داره” سریع وارد اتاقک شدم، دیدم گوشی سرجاشه و چیزی جابجا نشده، خوشحال ز اینکه کسی چیزی متوجه نشده و احتمالا دیگه مچشون رو گرفتم. جلسه تموم شد. و دکتر گفت احتمالا سارا به فیزیوتراپی نیاز نداره ولی باید رعایت کمرش رو بکنه و تمرینات رو مرتب انجام بده.
بعد از رسوندن سارا به خونه، تو مسیر برگشت به اداره یه گوشه خلوت پارک کردم تا فیلم ضبط شده رو ببینم، داخل گوشم هم هندزفری گذاشتم و صدا رو بلند کردم تا صداشون رو بشنوم، ولی دیدم همهچی مث دفعاتی هست که خودم هستم، نه حرکت مشکوکی، نه حرف اضافهای، همهچی عادی عادی.
بعد از چند روز سارا میگفت که دردام خیلی خیلی بهتره شده و تقریبا دیگه دردی نمونده و دیگه نیاز نبود فیزیوتراپی بریم، بعد از اون به روشهای مختلف سعی کردم به رابطهای اگه وجود داره پیببرم، که به هیچ سرنخ خاصی نرسیدم و تقریبا متوجه شدهام رابطهای به جز پزشک و بیمار بینشون نبوده.
ولی من مونده بودم با اون فانتزی از دست رفته، خیالبافیهایی که همهاش پوچ بود، گاهی با خودم فک میکردم کاش رابطهای بود و اشکال نداشت من مث اسکلا این وسط از چیزی خبر نداشتم ولی متاسفانه چیزی نبود.
ولی خودتون میدونید آدم رو یه چیز کلید کنه تا انجامش نده، آروم نمیگیره و اگه کرم انجام یه کار رو داشته باشی، باید انجامش بدی و اصلا به عواقبش فکر نمیکنی، فقط با خودت میگی هر طور باید انجامش بدی و دنبال یه فرصت کوچیکی.
…
بعد یه مدت دیدم سارا تو جمعهای خانوادگی و پیش در و همسایه از دکتر تعریف میکنه: کمرت درد میکنه برو پیش همین دکتر شهرمون حتما خوب میشی، کارش عالیه، حرف نداره. پاهات درد میکنه، گفتن ساییدگی داری حتما برو پیشش، کار خودش باشه خوبت میکنه، نیاز به عمل داشته باشی به جراح معرفیت میکنه، الکی سر نمیگردوندت. معده درد داری برو پیشش دکترای خوبی بهت معرفی میکنه
یه روز تو خونمون پیش خواهرش داشت با صدای آروم تعریف میکرد: ” منشیشون تو نگاه اول خیلی بدخلق و بداخلاقه، ولی بعد از چند جلسه متوجه میشی خیلی دلسوزه و فقط برخوردش خشکه و رو وقت و نوبت خیلی حساسه، خود دکتره اولش یه آدم خیلی معمولیه، اخلاقش خیلی خوبه، واسه همه بیمارا از پیر و جوون، سالم و معتاد وقت میذاره، همیشه آرومه، اصلا وقتی بهت نگاه میکنه و باهات صحبت میکنه یه آرامش خاطر بهت میده و …”
حرفاش یه مقدار منو به فکر فرو برد، فک کردم احتمالا سارا تو دلش واقعا بهش علاقه داره و شاید به خاطر تعهدش به من وارد رابطه نشه، اگه از احساس من خبر داشته باشه و بدونه که من مشکلی با این قضیه ندارم و استقبال میکنم، شاید بشه یواش یواش رابطه رو به وجود آورد. ولی یه مشکل دیگه خود دکتره که واقعا نمیدونم چی تو سرشه و چی فک میکنه، پس باید اول سر از کار و وضعیت دکتر دربیارم، زنش کیه، زنش چندسالشه، از زندگیش راضیه، نقطه ضعفش چیه که ببینم از کدوم راه میتونم بهش نفوذ کنم. بعد یه مدت جستجو متوجه شدهام دکتر ما مجرده، پس احتمالا کار راحتتره. با خودم گفتم باید کار رو از هر دو طرف پیش ببرم. شب تو رختخواب پیش سارا:
-سارا امروز تو مرکز شهرستان یه گردهمایی داشتیم.
-خب.
-یه خانمه اونجا بود، من نشناختمش منو شناخت بعد جلسه اومد بهم گفت، شما آقای … شوهر سارایی؟ مث اینکه از دوستای قدیمت بود…
…
-یکی از همکارای مرکز استان رو هم دیدم، وقتی متوجه شد از کدوم شهر اومدم، گفت آشنای دکتر سپهری خودمونه. دکتر سپهری رو خیلی خوب میشناخت، میگفت کارش بیسته، و فقط با هدف خدمت به مناطق محروم به شهر ما اومده.
-چه جالب
-ضمنا گفت که مجرده.
-مگه خانم سپهری زنش نیست؟
-نه بابا مجرده، خ سپهری خواهرشه.
-بهش نمیاد مجرد باشه، یعنی تا الان ازدواج نکرده؟
-نه، اونقدر هم که میخوره سنش زیاد نیست، سیودو-سیوسه ساله است.
-چهرهاش نه، برخوردش خیلی پختهتر میزنه.
-بابا دکتره خیلی سال تهران بوده، با آدمای زیادی برخورد داشته پخته برخورد میکنه.
-حالا چرا ازدواج نکرده؟
-نمیدونم، اینا ازدواج واسه چیشونه، دوستدخترای خودشون رو دارن، خودشون رو تو دردسر نمیاندازن.
-آدم با شخصیت، بهش نمیخوره دوسدختر داشته باشه.
-مگه آدم باشخصیت دوسدختر نداره. دوسدختر نداشتن ربطی به شخصیت نداره.
-یعنی تو قبل از ازدواج دوسدختر داشتی؟
-من که از همون اول خاطرخواه خودت بودم، ۵ سال به صورت رسمی از خانوادت خواستگاریت میکردم.
-یعنی واقعا دوسدختری، چیزی نداشتی؟
-خره اولا وقتی تو فکر تو بودم، میتونستم به دختره دیگهای فک کنم، ثانیا اگه تو این شهر کوچیک دوسدختر داشتم و کسی بو میبرد، تیکه بزرگم گوشم بود، بابا و داداش و پسر عموهای دختره جرواجرم میکردن.
اینا شهرستانهای بزرگ، تهران زندگی کردن، حتی خانوادهها هم در جریان روابط دختر و پسرشون هستن.
-به نظرم حالا شاید زیر زیرکی کاری بکنن، ولی علنیاش نمیکنن.
-خانمی داریم تو قرن ۲۱ زندگی میکنیم، به شهر عقبمونده خودمون نرو، الان روابط دختر و پسر کاملا عادیه. تازه تو شهرهای بزرگ روابط مرد متاهل با زنای دیگه و زن متاهل با پسرای مجرد هم خیلی باب شده، تازه خیلی مواقع زن یا شوهرش از این رابطه خبر داره و مشکلی هم باهاش نداره، رابطههای موازی و ضربدری هم که پر.
-امکان نداره.
-الان هست، تعدادش کم هم نیست.
-تو کشور خودمون از این چیزا نداریم.
-حتی ممکنه تو شهر خودمون هم همچنین گرایشهایی داشته باشیم ولی بعید میدونم کسی جرات عملی کردنش رو داشته باشه.
-من که این حرفات رو قبول ندارم، آخه مگه میشه آدم ببینه شوهر یا زنش با یکی دیگه است.
-سارا خیلی از دنیا عقبی.
-من که میگم اگه باشه داستان ساختگیه برای سرگرم کردن جوونا.
-خواستی بهت اثبات میکنم.
-چطوری؟
-حالا بهت میگم.
…
چند روز بعد تو چند سایت از جمله بکن تو، ایکسویدئو، حدود ۴۰ فیلم ایرانی و خارجی بیشتر مربوط سکس کاکولدینگ و تری سام زوج و نفر سوم دانلود کردم. شب واسه گوشی سارا انتقال دادم، گفتم هر وقت فرصت کردی، ببین، فقط هندزفری بزن.
بعد سه شب.
-فیلما رو دیدی؟
-چند تا شو. (ولی من احتمال میدم همهشون رو دیده) خیلی چندشآور بودن. اینا چطور میتونن این کار رو بکنن!!؟
-بابا اینا الان تو شهرای بزرگ رایجه. واسه خیلیا عادی شده. الان تو شهر خودمون هم حتما کسایی هستند که این گرایش رو دارن، ولی چون زمینهاش مهیا نیست و از ترس آبرو این کار احتمالا انجام نمیشه.
-یعنی چطور میتونن پیش زن یا شوهرشون این کار رو انجام بدن، اونوقت زنه و شوهره چطور اجازه میده!!!؟
-خیلی چیزای جدید که میان حتما بد نیستن، تو حساب کن تو شهر خودمون، تا چن سال تقریبا تمام زنا چادری بودن، الان بیشتر از نصف چادر نمیپوشن، مگه زنای روستایی و سن بالا. یا مثلا خود تو دبیرستان چادر میزدی، الان مانتو میپوشی و خیلی از کارایی که قبلا واسه یه زن زشت بود رو بدون هیچگونه عذاب وجدانی انجام میدی، آیا آدم بدی شدی؟
-این چیزها فرق داره.
-آدما همیشه در مورد تغییرات و طرز تفکرهای جدید اولش سخت جبهه میگیرن، بعد که تو اجتماع عادی شد، قبح اون تفکر و عمل از بین میره و چه بسا خیلی از افراد تکرارش کنن.
-بازم رفتی سراغ حرفای فلسفی، ولی به نظرم این کارا با هیچ منطق و فلسفهای جور در نمیاد.
-همیشه تعصب نشانه جهله، بجز مواقعی که سارای من، سکسیترین همسر دنیا این حرف رو بزنه.
-سامان بگیر بخواب.
-شبت خوش سکسی متحجر.
-چی؟
-شبت خوش عزیزم.
با خودم فکر کردم تا اینجاشو خوب پیش رفتم، یه مقدار هم برم رو دکتر مجردمون کار کنم.
فردا به بهانه تشکر به دکتر یه سر زدم، با اجازهی خ سپهری وارد اتاق دکتر شدم.
-سلام بر بهترین دکتر شهر نه کشور.
-سلام، جناب آقای …
-دکترجان ما رو نمیبینی خوشحالی، دیگه از دست ما راحت شدی.
-نه اتفاقا کار کردن با افرادی مث خانواده شما واقعا آدم رو خسته نمیکنه. خودت خوبی؟ اوضاع دستت چطوره؟ خانمت چطوره؟
-دکتر نگاه کن، دستم تا هر جایی بخوام میره، مگه میشه کسی بیاد زیر دست شما بیمار بمونه. سارا هم عالی، هر جا میشینه ذکر خیر شماست، دکتر اینجور، دکتر اونجور، …
-نظر لطف شما و ایشونه. بچهها چکار میکنن؟
-خوبن به مرحمت شما …
دکتر شما به گردن ما خیلی حق دارین، اگه لطف کنید و فردا شب با زن و بچهها تشریف بیارین منزل ما، خیلی خوشحال میشیم.
-ممنون از شما، مزاحم نمیشیم.
-این چه حرفیه مراحمید.
-نه ممنون از دعوتتون ولی قطعا مزاحم نمیشیم.
-دکتر نمیتونی دعوت منو رد کنید، دیشب که با سارا واسه دعوت شما مشورت کرد خیلی استقبال کرد و گفت حتما این کار رو بکنم.
-خیلی ممنون جناب آقای … دست شما درد نکنه، از خانمتون هم تشکر کنید ولی بنده نمیتونم خدمت برسم.
-تعارف نکردم، حرف ما باید یه.
-ممنون، بنده هم تعارف نکردم، تو زحمت نیفتین.
-دکتر راستی، من هیچ اطلاعاتی از زن و بچههای شما ندارم، جسارته خانمتون هم پزشکه؟ بچهها چکار میکنن؟
-بنده اطلاعات خصوصی خودم رو در اختیارتون قرار نمیدم.
-یعنی ما غریبه شدیم، دکتر تو همهی اطلاعات و اخبار خونه ما خبر داری، من چی میخورم، چند بار در روز دستشویی میرم، شما حتی میزان درد پریودی خانمم رو هم میدونی.
-نه بابا، اطلاعاتی که گرفتم جنبه تشخیصی و درمانی داشت.
-حالا دکتر نگفتین چند تا بچه دارین، چکار میکنن؟
-الان بیمار دارم، بعدا شاید به سوالتون جواب دادم.
-طفره نرین دکتر.
-به خانمتون سلام برسونین.
-دکتر تو تلگرام بهتون پیام میدم.
-اوکی.
دکتر نم پس نمیداد، ولی نقشه من تموم نشده بود، تو تلگرام بهش پیام دادم. ولی بعد از ۳ روز آخر شب آنلاین شد و جواب داد.
-سلام دکتر، وقتتون بخیر.
خواستم مشورتی باهاتون کنم. نتونستم حضوری خدمتتون عرض کنم.
-سلام، ببخشید دیر جواب میدم، تازه تلگرام رو چک کردم.
-مشکلی نیست دکتر عزیز، سرتون شلوغه و در حال درمان بیمارا.
-در خدمتم. اگه بتونم کمک کنم، دریغ نمیکنم.
-دکتر یه مدتیه تو زندگی زناشویی به مشکل برخوردم، به خصوص تو مسائل زناشویی.
-بعید میدونم بنده کسی باشم که برای مشورت در این مورد مناسب باشم.
-دکتر لطفا اجازه بدید خدمتتون عرض کنم، شما آدم باتجربه و بادانشی هستی حتما راهنماییاتون کمککننده است.
-بعید میدونم، ولی در خدمتم.
-لطفا به این چند ویدئو دقت کنید، لطفا نظرتون رو بدید. (چند ویدئوی کوچیک که از سینه و کون سارا گرفته بودم واسش ارسال کردم)
-اینا چیه واسم فرستادین!!!؟
-این فیلما مربوط به بدن ساراست.
راستش مدتیه از رابطهی جنسیم با سارا لذت نمیبرم، احساس میکنم به خاطر مشکلیه که بعد از بارداریا و شیردهی تو هیکلش ایجاد شده، شما که فیلما رو دیدین، متوجه شدین، به کم سینهها افتاده شده و تو ناحیه باسن هم عضلات شل شدن (در حالی که واقعا اینطور نبود، و خواستم توجهش رو بیشتر جلب کنم)
-این چیزها به بنده مربوط نیست، شما میتونید با همکارای محترم روانشناس راجع به این مسائل صحبت کنید.
-دکتر روانشناس که از افتادگی سینه و باسن سردرنمیاره، شما میتونید کمک کنید.
-من از این کارا نمیکنم.
-دکتر من راجع به ماساژ فرمدهی سینه و باسن چیزهایی خوندم، شما همهی عضلات رو میشناسید، شما میتونید کمک کنید.
-راجع به فرمدهی سینه و باسن احساس میکنم، خیلی از مطالبی که خوندین بیشتر جنبه تبلیغاتی داشته باشه، ما تو فیزیوتراپی میتونیم تمریناتی بدیم تا حدودی تاثیرگذار باشه، ولی اون چیزی که شما میخواین نه.
-پس شما دقیقتر نگاه بندازید ببینید میشه با تمریناتتون کاری براش انجام بدید. اگه نیازه از زوایای دیگه هم فیلم بگیرم.
-نیازی نیست.
-میگن با ماساژ فرمدهی سینهها به حالت قبلیشون برمیگردن.
-بنده اطلاعات زیادی در این مورد ندارم.
-حالا شما یه کم مطالعه کن، ببین چیکار میکنن، این کار رو انجام بده، شاید نتیجه گرفتیم.
-من این کار رو انجام نمیدم.
-با این کار کمک زیادی به زندگی من میکنید، این مسئله زندگی ما رو خیلی تحت تاثیر قرار داده.
-ببینید نظرم رو کلی عرض میکنم:
به نظر بنده اندام همسر محترم، مشکلی نداره و شما زیادی حساس شدین، و احساس میکنم این مشکل شما بیشتر جنبه روانی داشته باشه، که باید با همکاران محترم روانشناس صحبت کنید. من هم واقعا نظری ندارم.
-پس من سارا رو یه جا دیگه ببرم؟
-هر طور صلاح میدونین.
-شب شما خوش، خیلی ممنون.
-شب شما خوش.
عجب دکتر سرسختی، اینقدر کلاس میذاره. عجب احمقیه بهش میگن بیا کوص و کون موفتی، میگه نمیخوام. ولی من ناامید نمیشم.
بعد از یکیدوهفته باز هم تو تلگرام به دکتر پیام دادم، بعد از یک روز سین کرد.
-سلام آقای دکتر
حالتون خوبه؟
-خیلی ممنون بنده خیلی خوبم، امیدوارم حالتون خوب باشه.
-چه خبر، نظرتون عوض نشد؟
-در چه مورد؟
-انجام ماساژ فرمدهی برای سارا.
-نه
-دکتر یه سوال، شما احیانا گی یا رنگینکمونی نیستین؟
-خیر
-پس چه گرایش جنسی دارین؟
-این چه سوالاتیه، گرایش جنسی بنده مثل بیشتر افراد جامعه به جنس مخالف هست، چیزی که مرسومه.
-پس چرا تا الان زن نگرفتین؟
-دلائل خودم رو دارم.
-به شما میخوره تکپر باشین، یا ازدواج سفید کرده باشین.
-شاید
-دکتر میدونید چیه، به کسی جز شما اعتماد ندارم و سارا رو جایی نبردم، خودم ویدئوها ماساژ رو نگاه کردم، و از روشون واسه سارا انجام دادم، دیشب هم فیلم گرفتم، واستون میفرستم، لطفا نگاه کنید نظر بدید.
-نیازی نیست، نظری ندارم.
(ویدئوهای گرفته شده از سارا رو فرستادم)
-دکتر لطفا نگاه کنید.
-نه.
-نظر شما برام مهمه، میخوام ببینم تغییر کرده یا نه.
-به نظر من نیازی نیست، اگر خودت از تغییرات راضی هستی کافیه. حالا چرا فیلم خانمت رو پخش میکنی!!؟ به نظرم کار درستی نیست.
-خود سارا هم راضیه، و گفت فقط برای شما میتونم بفرستم.
-واقعا نظری ندارم.
-دکتر میخوام یه واقعیت رو بگهام، اونم اینه که من میل کاکولدی دارم، و دوس دارم کسی جلوی خودم زنم رو ماساژ بده و باهاش هم رابطه جنسی برقرار کنه. و حتی گاهی من پشت در بمونم و اونا کارشون رو تو اتاق انجام بدهان. ولی حاضر نیستم با هر کسی این کار رو انجام بدهام، هم به خاطر اطمینانی که به شما دارم، هم به خاطر شخصیتتون که تو فانتزیام احساس میکنم، سارا رام حرف شماست، و هم خود سارا که میدونم ته دلش شاید شما رو بیشتر از من دوس داره و شاید با تنها کسی که وارد بشه شمایین.
لطفا الان هیچ جوابی ندین، خوب به حرفام فک کنید بعد جوابتون رو بدین.
اون شب دیگه پیامی بین ما رد و بدل نشد.
بعد از حدود ۱۰ روز تو تلگرام به دکتر پیام دادم، این دفعه
-سلام دکتر جان، خسته نباشید.
-سلام خیلی ممنون، شما هم خسته نباشید.
-چه میکنید با زحمات ما؟
-شما زحمتی نداشتید.
-دکتر راجع به اون قضیه که هفته قبل باهاتون صحبت کردیم، فکر کردید؟
-بله به احترام شما خیلی فکر کردم.
حالا چطور شد؟
-نظرم رو به طور کامل خدمتتون عرض میکنم.
۱. بنده به همهی طرز تفکر و گرایشهای جنسی احترام میذارم، شاید درکشون نکنم ولی احترام میذارم.
۲. شما ابتدا باید مطمئن شید که واقعا کاکولد هستید، چون مشاهده شده بعضی افراد حس ضعیفی در این مورد دارند و بعدا با دیدن فیلم و فکر کردن به اون این حس رو تشدید میکنند، و بعد اجرای اولین برنامه متوجه میشن اونطور که فکر میکردن نبودن و شیرازه زندگیشون از هم پاشیده.
۳. شما به منظور فهمیدن اینکه واقعا چه گرایشی دارید میتونید از یه روانشناس یا سکسولوژیست کمک بگیرید، برخی روشها هم هست که بنده نمیدونم چقدر جنبه علمی داره و از دوستان غیر روانشناس شنیدم.
۴. شما باید در نظر داشته باشید خانمتون هم با شما همکاری میکنه و موافق این برنامه شماست.
۵. اگر تصمیم به انجامش گرفتین، در بسیاری مواقع این ارتباط شیرازه خانواده رو از هم میپاشه، همچنین در انتخاب نفر سوم باید دقت کنید که علاوه بر اینکه خواستههای شما رو برآورده میکنه، قابل اعتماد و رازدار باشه بخصوص در شهر کوچیکی مثل شهر شما.
۶. بنده با حرف شما که فرمودین خانمتون بنده رو از شما بیشتر دوس داره، کاملا مخالفم، ایشون فقط به کار فیزیوتراپی بنده باور داشت و احساس میکنم شما رو عاشقانه دوست داشت.
۷. اگر به دنبال نفر سوم هستین، در حال حاضر بنده اون شخص نیستم، و بعید میدونم هیچ وقت اون شخص من باشم. لطفا به این تصمیم بنده احترام بگذارید.
-ممنون دکتر جان از وقتی که گذاشتید.
-خواهش میکنم.
-شب شما خوش
-همچنین شب شما خوش.
با خودم فکر کردم، شاید حق با دکتر باشه و من با تلقیناتم باعث تقویت حس ضعیف کاکولدیم شدم. بعد از حدود ۳ روز باز تو تلگرام به دکتر پیام دادم.
-سلام دکتر خسته نباشی.
خواستم راجع به روشی که برای فهمیدن گرایشم بود، توضیح بدین.
-سلام خیلی ممنون، شما هم خسته نباشی، امیدوارم حالتون خوب باشه.
راستش این روش کسیه که خودش شک داشت و گفت این کار رو انجام دادم و در اشتباه بودم، نمیدونم جنبه علمی داره یا نه، احتمالا مراجعه به روانشناس مفیدتر باشه.
-اگر امکانش هست راجع به اون یه توضیح مختصر بدید ممنون میشم.
-شما سعی کن روابطت با خانمت رو بیشتر و صمیمیتر کنی، بشین باهاش صحبت کن، اگه خشم درونی کوچیک دارین با گفتگو از بینش ببرین و … سعی کن از روابط جنسیتون به عنوان تفریح استفاده کنی، به سکسهاتون تنوع بده، چه از لحاظ زمان، مکان، شیوه و … و این کار رو حدود ۳ ماه انجام بده، ببین اون موقع چه حسی داری.
و یه چیزی که دوست دارم روش تاکید کنم، اینه که احساس میکنم، من در تو رفتار و منش مردانه زیادی دیدم که خیلی از خانمها آرزوی همچین شوهری دارن، همسرت عاشقانه تو رو دوست داره، به همهی حرفات توجه میکنه چون واسش اهمیت دارن، به عنوان یه تکیهگاه محکم قبولت داره و …
-چشم، ممنون دکتر سعی میکنم ببینم چطور میشه.
-با آرزوی بهترینها، شبت خوش.
-همچنین دکتر عزیز
نشستم و با خودم فکر کردم، حرفهای آخر دکتر واقعا هم بهم اعتماد به نفس زیادی داد و هم بهم آرامش داد (سارا در این مورد حق داشت). سعی کردم برنامهای رو که دکتر بهم داد رو اجرا کنم، حرفهای مثبتش هم همهاش ته ذهنم بود، بعد از چند هفته احساس کردم سارا رو مث دوران نامزدی و زمانی که … بودم، دوست داشتم، سکسهامون انگار تازگی سکسهای روزهای اول زندگی مشترکمون رو داشت، سارا هم بیش از همیشه به من توجه میکرد، بیشتر اوقات خودش واسه سکس پیشقدم میشد، بیشتر از قبل به خودش و هیکلش میرسید، با بچهها بهتر از قبل رفتار میکرد، مث قبل بهش آزادی میدادم ولی این دفعه واقعا بیشتر روش حساس بودم، دیگران باعث رنجش و ناراحتیاش نشهان، انگار تازه با هم آشنا شده بودیم. بعد از ۳ ماه واقعا دوست نداشتم هیچکس حتی آقای دکتر با نیت خاصی به سارا نگاه کنه.
واقعا دیدگاهم به گرایش جنسی، خانواده و اجتماع عوض شده بود، یه روز به این فکر کردم وای، من چه فیلمهایی از سارا برای دکتر فرستادم، حالا با این فیلمها چکار کنم، چتها رو چکار کنم، چطور تو روی دکتر نگاه کنم، حتی از صحبتها و فیلمهایی که مدتی قبل راجع به کاکولدی رد و بدل کرده بودم خجالت کشیدم، برای اولین کار به سراغ گوشی سارا رفتم، دیدم فیلمها رو پاک کرده و اون فیلمها رو تو گوشیش نداره. یه کم خیالم راحت شد.
بعد تو تلگرام به دکتر پیام دادم که باز هم بعد از چند روز آنلاین شد و جواب داد. بعد از احواپرسی همیشگی.
-دکتر من کاری رو گفته بودین انجام دادم و فهمیدم حس کاکولدی من بسیار ضعیف هست و انجام رابطههای کاکولدی رو به هیچ وجه نمیپسندم.
-اوکی، امیدوارم تشخیصت درست باشه.
-یه لطفی میکنید، فیلمهایی رو که واستون فرستادم پاک کنید.
-اونا رو قبلا پاک کردم.
-حتی تو تلگرام.
-بله تو تلگرام پاک کردم.
-و یه لطف دیگه میکنید، چتهامون رو هم تو تلگرامتون حذف کنید.
-به روی چشم، اگه شما بخواهید حتما.
بعد از چند دقیقه
-چتها رو به طور حذف کردم.
-دکتر مطمئن باشم.
-مطمئن
-دکتر یه چیز دیگه، لطفا راجع به من فکر بدی نکنید، یه دوره گذار داشتم، رفت.
-نظر من راجع به شما هیچوقت فرقی نکرده، با هر گرایشی که داشته باشین.
-دکتر ممنون از راهنمایی و کمکهاتون.
-امیدوارم به کارتون اومده باشه.
-عالی بود.
و بعد با هم خداحافظی کردیم.
و اینطور من احساس میکنم بهترین و بامعرفتترین دوست دنیا (دکتر خودمون) و دوسداشتنیترین زن دنیا (سارای عزیزم) رو دارم.
ممنون که حوصله کردین و داستان بنده رو خوندین.
پایان.
نوشته: زانیار
9 پاسخ به “پزشک علاوه بر وجدان و دانش باید اخلاق هم داشته باشه”
عنوان داستانت و همون چند خط اول توضیح درباره داستان، باعث شد اصلا نخونمش. و مطمئنم چیزی رو از دست ندادم!
شما پت پستچی هستی که دیگران داستانهاشون رو برای شما میفرستن؟!
واقعاً کسخلی، پسر جان شانس آوردی دکتر آدم فهمیده ای بود وگرنه زندگیت به گوه کشیده میشد.الدنگ پیش خودت چی فکر کردی وقتی زنت حتی برای در آوردن لباس معذبه میخوای اونو بفرستی زیر کیر و جنده اش کنی.
متنو دادم به چت gpt گفتم خلاصش کندر یک کلام گفت “کسشر”
یه خروار کسشعر
به نظرم کتاب چاپ کن اسم کتابت هم بزار مغز کثیف و داستان کسشعر که خواننده از روی اسم کتابت بفهمه چه اسکولی هستی
زانیار جان من همه ی داستانت و خوندم و لذت بردمولی من جای دکتر بودم به نیاز شماپاسخ میدادم.
ماشاالله به این پشتکار برای اثبات جاکشی و کوسکشی
کدوم اوسگولی این کتاب وخونده