قسمت اول …اسم من کماله و الان پنجاه سالمه و هنوزم ازدواج نکردم ده سال پیش که خیلی بیکار بودم و بیکاری داشت دیوونم میکرد به یکی از دوستان مراجعه کردم پیشنهادی بهم داد گفت میری بندر انزلی یک مهمون سرا رو اداره کنی مدیریتش با تو دونفر زن و شوهر هم به عنوان خدمتکار و سرایدار کمکت میکنند اونجا یک دفتر کار داری که میتونی همونجا هم کار می کنی هم پشتش اتاق خواب داری دیدم از بیکاری بهتره قبول کردم چند روز بعد وسایلمو جمع کردم و به بندر انزلی رفتم جای بدی نبود یک متل کنار دریا بود با هفت هشت تا اتاق که به مسافرا اجاره میدادم . من بودم و یک سرایدار به نام آقا رحمت و یه همسرش به نام معصوم خانم . معصوم خانم یه چیزی حدود ۴۵ سالش بود ولی آقا رحمت ۱۰ ۱۵ سال از اون بزرگتر دیده میشد میشد. کار خیلی سختی نبود باید مسافرا رو پذیرش میکردم مدارکشونو میگرفتم و اتاقو بهشون میدادم که اکثراً این کارو آقا رحمت یا معصوم خانم انجام میداد و من بیشتر تو دفتر مینشستم و پول میگرفتم و چون کارم زیاد نبود گاهی جیم میزدم و میرفتم کنار دریا یا تو بندر دور میزدم راستشو بخواید بیشتر دنبال این بودم که یه دوست دختر چیزی پیدا کنم تا از این تنهایی در بیام ولی چون تو شهر غریب بودم سخت میشد با کسی آشنا بشم زیاد نگران متل نبودم چون آقا رحمت و همسرش معصوم خانم آدمای زرنگی بودن و خودشون همه کارا رو راه مینداختن و زیاد به من نیازی نبود من ۱۵ شهریور به اونجا رفته بودم و تا ۳۱ شهریور از مسافر غلغله بود و وقت نمیکردیم سرمونو بخارونیم ولی از یکم مهر ناگهان همه چی تموم شد و دیگه از مسافر خبری نبود خیلی تعجب کردم آقا رحمت گفت نگران نباش همینجوریه از مهر تا اوایل فروردین دیگه از مسافر وسط هفته خبری نیست فقط پنجشنبه جمعه و تعطیلات مسافر هست بنابراین وقت استراحت بیشتری داریم حالا خاطرهای که میخوام بگم از اینجا شروع میشه اوایل مهر وسطای هفته بود که هیچ خبری از مسافر نبود و متل کاملاً خالی بود حوصلم سر رفته بود میخواستم برم بیرون یه دوری بزنم و یا اگه شد برم تا رشت همون لحظه آقا رحمت اومد پیشم و گفت آقا کمال اگه اجازه بدید من میخوام برم رشت برادرم و زنش دارن با قطار میان خونه ما . باید برم از اونجا بیارمشون گفتم اشکالی نداره فقط چون من هم دارم میرم بیرون به معصوم خانم بسپر حواسش به متل باشه گفت چشم و رفت بعد از رفتن آقا رحمت به فکرم رسید فعلاً از رفتن به بیرون منصرف بشم چون خوب نبود که متل رو با معصوم خانم تنها بذارم امکان داشت مشکلی پیش بیاد یا مسافری سرزده بیاد با خودم فکر کردم بهتره استراحت کنم تا آقا رحمت با برادرش برگرده بعد من برم بیرون . روز قبل به خاطر وجود مارمولک و حشرات زیادی که اونجا بود اتاقم رو سمپاشی کرده بودم و چون بوی سم میداد نمیشد تو اتاقم استراحت کنم بنابراین به یکی از سوئیتها رفتم و توی اتاق خواب رو تخت دراز کشیدم نمیدونم کی خوابم برد. و چقدر خواب بودم فقط یادمه که از صدای جاروبرقی بیدار شدم بلند شدم توی هال رو ببینم در رو که باز کردم با منظره عجیبی روبرو شد معصومه خانم لخت فقط با یک شرت و کرست در حالی که پشتش به من بود خم شده بود و داشت زیر مبل رو جارو می زد صدای جاروبرقی باعث شده بود معصوم خانم صدای باز شدن در اتاق رو نشنوه . کون تپل و سفیدش مسحور کننده بود . روپوش و شلوارش درآورده بود و روی یکی از مبلها انداخته بود دیدن این منظره داشت منو دیوونه میکرد کیرم داشت از شلوارم میزد بیرون نمیدونستم چیکار کنم میخواستم برم به طرفش بغلش کنم ترسیدم جیغ بزنه و آبروم بره. اون به هوای اینکه اتاق خالیه راحت لباساشو درآورده بود و داشت کارش را انجام میداد آروم درو بستم و رفتم روی تخت دراز کشیدم چیکار باید میکردم تا حالا معصوم خانم رو همیشه با یه روپوش گل و گشاد و روسری دیده بودم و اصلا به هیکلش و زیباییش توجه نکرده بودم باور نمیکردم که زیر اون روپوش گل و گشاد همیشگی یه زن چهل و چند ساله تقریبا زیبا با هیکل قشنگ و سفیدی باشه پس معصوم خانم زیر اون روپوش هیچ وقت لباس نمیپوشیده و همیشه با یک شورت و کرست راه میرفته. توی تخت دراز کشیدم و خودم رو به خواب زدم ولی مگه میشد از فکر منظرهای که دیده بودم خارج بشم دائم کون سفید و تپل معصوم خانم جلو چشمام بود پتو رو کشیده بودم روی سرم و به نقشه های شیطانی خودم فکر میکردم داشتم نقشه میریختم چطوری به وصال این زن خوشگل برسم در همین لحظه صدای جاروبرقی به در اتاق نزدیک شد من چون زیر پتو بودم چیزی نمیدیدم فقط صدای در رو شنیدم که باز شد و بعد جیغ کوتاهی از طرف معصوم خانم که گفت خدا مرگم و در رو بست بازم از جام تکون نخوردم خودمو به خواب زده بودم چند لحظه بعد در باز شد و معصوم خانم وارد شد و شروع به صدا زدن من کرد تظاهر به بیدار شدن کردم از جام بلند شدم و رو تخت نشستم دیدم روپوش تنشه چشمامو مالیدم گفتم چی شده معصوم خانم. معصوم خانم گفت آقا کمال چرا اینجا خوابیدین من داشتم اتاقو جارو میکردم یهو درو باز کردم شما رو دیدم نمیدونستم شما اینجا خوابیدین چرا تو اتاق خودتون نیستین جواب دادم آخه دیروز اتاقم رو سم زدم بو میداد اومدم اینجا خوابیدم تا رحمت برگرده و برم بیرون هنوز برنگشته آقا رحمت؟ گفت نه فکر نکنم به این زودیها برگرده الان ساعت ۱۰ فکر کنم قطار ساعت ۱ تازه میرسه تا بیان اینجا ساعت میشه دو دو و نیم بعد اومد جلو من ایستاد و با یک صدایی که عشوه خاصی توش بود گفت میشه بلند شین من تختو مرتب کنم اینجاها رو جارو کنم امکان داره مسافری چیزی بیاد گفتم باشه الان میرم همینطور که نشسته بودم سرم رو انداختم پایین و چشمم به پاهاش افتاد و یهو متوجه شدم اون شلوارش رو نپوشیده و پاهای لختش دیده میشه ضمن اینکه دکمههای پایین روپوشش رو هم نبسته بود و هنوز مقداری از رونش دیده میشد دلمو به دریا زدم و آروم دستم برد زیر روپوش و گذاشتم روی رونش جیغ کوتاهی زد 😒
نوشته: کمال پاشا
6 پاسخ به “متل (۱)”
بله
بدجایی این قسمتو تموم کردی
ادامه بده حتما
سر بزنگاه تموم شد 😁
یعنی دمت گرمهم واسه اینکه قشنگ نوشته بودی تا اینجا هم واسه اینکه خوب جایی تموم کردی ،آدم نمیدونه بهت فحش بده بگه : ” چرندیات ی جقی کس ندیده ” یا اینکه لایک بده بهت.
این همه لایک برای هیچی