یک روز که پیشش بودم و داشتیم حرف میزدیم درباره دوستام صحبت میکردم که تو فاز مشروب و سیگار کشیدن هستند و خیلی دوس دارم یک بار مشروب بخورم و تجربه کنم ببینم چه حال و هوایی بهم دست میده که مبینا اومد کنارم نشست و گفت میخوای با هم بخوریم اولین مشروبی که میخوای مزشو تجربه کنی ؟ و من فکر میکردم داره باهام شوخی میکنه اما وقتی رفت یک شیشه مشروب رو آورد و کنارم نشست با ۲ تا لیوان روی میز هنگ کردم و پرسیدم واقعا مشکلی نداره من مست کنم ؟ من میترسیدم به تو بگم که باهام دعوام کنی و بگی هنوز سن و سال کمی داری و این کارها خوب نیست اما تو برای من مشروب اوردی !
مبینا با خنده گفت که عزیزم اول اینکه ما قرار بود رفیق هم باشیم و آدم پایه کارهای همدیگه باشیم ، دوما من نمیتونم تورو از انجام کاری منع کنم و اگر هم من نصیحتت کنم که مشروب خوردن آخر و عاقبت نداره و خوب نیست آخرش با دوستات میری و اونجا مست میکنی و منم ترجیح میدم که پیش خودم امتحان کنی چون هم مشروبی که روی میز گذاشتم رو میشناسم و فیک نیست که خطری واست داشته باشه هم اگه حالت بد شد من کنارتم و میتونم هوات رو داشته باشم …
حرفاش واسم منطقی بود و کاملا قانع شده بودم ، بهم کمی پول داد و رفتم از سوپری محله کمی خورد و خوراک گرفتم و برگشتم زنگ خونه مبینا رو زدم که گفت بیا بالا عزیزم من دارم دوش میگیرم تو از خودت پذیرایی کن ، مبینا حموم رفته بود و من هم وقتی برگشتم خوراکی ها رو روی میز گذاشتم و چند دقیقه ای که گذشت مبینا اومد ، طبق روال همیشه از اونجا که مبینا عاشق رنگ مشکی هست این بار هم یه پیراهن مشکی که آستینش رو تا زده بود با یه شلوار جذب تنش کرده بود و بوی عطر تلخ همیشگیش از فاصله دور هم برام قابل استشمام بود ، پیراهن جذبی که بازو و کمر و سینه های بزرگش حسابی تو چشم بود رو خیلی دوست داشتم و منم عین مبینا عاشق رنگ مشکی بودم و هر دو یه سری سلیقه های مشترکی داشتیم و اینو از وقتایی که تو تلگرام از بیکاری با همدیگه پرسش و پاسخ بازی میکردیم تونسته بودم بفهمم !
کنارم نشست و بعد از کمی شوخی و مسخره شیشه مشروب رو تو دستش گرفت و شروع کرد به ریختن مشروب توی لیوان ، اولین لیوان من رو خیلی کم و برای خودش نسبتا متوسط ریخت و به آرومی شروع کردیم خوردن مشروب و یکم که گذشت حال و هوام عوض شد و کمی گیج بودم ولی سعی میکردم به روی خودم نیارم و مبینا اینو از خنده هام و راحت تر حرف زدنم انگار فهمیده بود کاملا که زیاد حالت نرمالی ندارم و بازم برام مشروب ریخت و من علاقه شدیدی به این فاز و خوردن مشروب گرفته بودم اما بعد از خوردن آخرین لیوان حسابی از حال خودم در رفته بودم و برای اولین بار سرم رو گذاشته بودم روی شونه های مبینا و دوست نداشتم سرم رو بردارم و حس خوبی داشتم مخصوصا بوی عطر تنش که واقعا دیوونه کننده بود برام
هنوز آنقدر گیج نشده بودم که ندونم چیکار دارم میکنم اما انگار جرات بیشتری پیدا کرده بودم و سرم رو از روی شونه های نرم و مطمئن مبینا برنداشته بودم که مبینا منو یکم نزدیک تر خودش کرد و شروع کرد با موهام ور رفتن و میگفت کمکت میکنه آروم شی و حس خوبی داره که واقعا دستاش که تو موهام می رفت انگار آرامبخش بهم تزریق میکرد ، دیگه بین خواب و بیداری بودم که خواستم برگردم سمت خونه اما میدونستم اگه با این وضع برگردم مامان و بابام میفهمن مست کردم و حسابی میترسیدم ، مبینا انگار خودش زیاد حال خوبی نداشت ولی دستش رو از توی موهام در نیاورد و حس کردم نوازشاش کمی محکم تر داره میشه و بهش گفتم خسته ام و میخوام بخوابم روی کاناپه و حسابی گیج و مست بودم مخصوصا بخاطر نوازشاش که واقعا داشت بیهوشم میکرد
ولی مبینا ازم خواست که روی تخت خودش بخوابم و با اینکه بهش گفتم روی کاناپه راحتم با اصرار مبینا پا شدم که برم سمت اتاق اما قدم اول رو که خواستم بردارم فهمیدم رو پای خودم نیستم و مبینا که داشت میخندید گفت بذار کمکت کنم عزیزم ، بلند شد و بغلم کرد و خیلی راحت منو از زمین بلند کرد و برد به سمت اتاقش ، من که دوست داشتم تو این وضعیت بمونم دستامو محکمتر دورش حلقه کردم و سرم رو گذاشته بودم رو شونه هاشو چشامو بسته بودم … ناخودآگاه گفتم مبینا خیلی دوستت دارم کاش همیشه رفیق من بمونی …
مبینا همینجوری که من بغلش بودم و داشت نزدیک اتاق میشد یهو ایستاد و کمی فشار دستاش رو بیشتر کرد و آروم دم گوشم گفت که منم خیلی دوستت دارم سعید جون و از روزی که دیدمت عاشق فیس پسرونه خوشگلت هستم و تو پسر خیلی سفید و موهای خیلی قشنگی داری
مبینا که اینارو گفت حس خیلی خوبی اومد سراغم و تا میتونستم خودمو مچاله کردم تو بغل گرم و بزرگ مبینا و بهش گفتم همیشه رفیق توام و مال خودتم و اونم فشارم داد به خودش که حس کردم لب مبینا با گردنم تماس پیدا کرد و چند ثانیه اول بدون هیچ حرکتی مبینا لبش رو نگهداشت و بعد چند بار آروم بوسید گردنم رو که من حسابی حشری شده بودم و مبینا همینجور که با بوسه هاش گردنم رو خیس میکرد لابلاش میگفت که تو برای من خیلی مهمی و من دوستت دارم و دوس دارم مال من باشی و من همیشه همه جوره هواتو دارم و در اتاق خواب رو باز کرد و من رو روی تخت انداخت و خودش هم اومد روم دراز کشید
وزنش سنگین بود و من کمی نفسم گرفت و مبینا که انگار میدونست زیر بدنش داره بهم فشار میاد عمدا کمی خودشو بیشتر فشار میداد روم و با خنده بهش گفتم دارم خفه میشم و گفت عزیزم من که دوست ندارم از روت پاشم و میخوام زیرم بمونی همینجوری اما کمی بهت تنفس مصنوعی میدم که بتونی بهتر نفس بکشی و مبینا لبش رو روی لب هام چسبوند و شروع کرد به خوردن لب هام ، من که از قبل حشری شده بودم سعی میکردم همکاری کنم و بعد چند دقیقه لب بازی زبونش رو روی دندونام و لب هام و توی دهنم حس میکردم که داره عقب و جلو میشه و این وضعیت واسه من که تو عمرم هیچ سکسی رو تجربه نکردم خیلی خوشایند بود
مبینا که انگار فهمید حسابی داره بهم خوش میگذره کمی از روم بلند شد و نگام کرد و دستشو آورد جلو و تیشرتم رو از تنم در آورد اما همچنان پیراهن مشکی خودش تنش بود فقط دوتا از دکمه های بالاشو باز کرد و دوباره اومد روم دراز کشید و این بار محکم تر توی آغوشش فرو رفتم و شروع به مکیدن گردن و بوسه های گرم و آتشین روی لب و صورت و سینهم کرد ، حرارت بدنش و مورمور شدن گردنم و بدنم بخاطر بوسه هاش و سرد بودن اتاق یه حس فوق العاده ای رو برام به وجود آورد که تو اون حال و هوا چشمام رو بستم و به خودم قول دادم مبینا تا ابد رفیق و پارتنر من بمونه
ادامه دارد …
از دوستان عزیزی که در قسمت قبلی مبینا (۱) نظرات خودشونو ارسال کردند
ممنونم و یک نکته رو خواستم خدمت کاربرانی بگم که خیلی روی تخیلی بودن یا واقعی بودن داستان گیر هستند
اینکه سکس های متفاوتی وجود داره و فانتزی های بسیار فراوان باعث جذابیت این داستان ها و سکس ها شده ، قرار نیست که چون داستان دور از تصورات شما یا سلیقه شما هست پس داستان مزخرفی خونده باشید .!
مهم نگارش و سبک داستان هست که بنده تمام سعی ام رو میکنم بهتر بنویسم براتون و لایک شما این انگیزه رو به من میده
نوشته: سعید
14 پاسخ به “مبینا (۲)”
ادامه بده
کاش احمد هر چه زودتر بیاد بیاد بیاد …
حس میکنم داستانت خوبه ادامه بده ولی کوتاه ننویس طولانی ادامه بده
چرندیات یه مجلوق کوس ندیده
دوستان عزیر من میخوام یه داستانو انقدر کشش بدم تا بشه ۵ تا . ماهی گوز تا خط مینویسم الکی ام بهم ایراد نیگیرین
یکم بیشتر بنویس والا عالیه
عالی مینویسی یه خورده بیشتر بنویس
ادامه شو بنویس آخه کونی خوشگل ما
چرا نمیزاری بعدی رو
کارت درسته
خیلی خوبه ولی حس حالش رفت بعد ۲۰ روز هنوز ادامه ندادی
داستان بدی نیست ، شما که از پایبندی میگی چرا یک لنگ در هوا داستان گذاشتی رفتی .بابت همین دیس میدم ، یا ننویس یا به موقع ، قهرم نکن پسرم .
چی شد ادامه اش
خب ادامه شو بنویس دیگه