پویا ی پسر تو سری خور از ی خانواده کاملاً سنتی و خشک رفتار بود که کوچکترین محبتی درش جریان نداشت و بیشترین علت این موضوع ازدواج سنتی پدر و مادری بود که در هر موضوعی اختلاف نظر داشتن و این اختلافات در زندگی چهار بچشون هم تأثیر گذاشته بود ولی پویا که چهار دهه با مادرش اختلاف سنی داشت تشنه محبت بود و حتی اگه شده محبت رو گدایی میکرد ،
پویا حتی اگه از دهن مادرش نمیشنید با توجه به هفت سال اختلاف سنی با داداشش و سی و هفت سال با مامانش میتونست بفهمه که ناخواسته به دنیا اومده ،
خونه خلوت بود و فقط بابام توی خونه بود و مامان که نمیخواست با بابا بحثی رو استارت بزنه در لحظهای که برنامههای تلویزیونیش تموم شده بود به اتاقم اومد ، اتاقی که حالا مال من شده بود و تختخوابی که تنها داداش مجردم از کارگاهش با ام دی اف برام ساخته بود ، چهارشنبه اوایل بهمن ماه بود و داداشم برای خرید وسیله امروز و فردا رو خونه نبود، روی شکم دراز کشیده بودم و کتاب رو نگاه میکردم که مامان اومد و حواسمو پرت کرد و به سمتش به پهلو شدم و نگاهش کردم ، بدن چاقش رو با تابی سبزآبی و شلواری سورمهای پوشیده بود و رد سوتینی از زیر تابش پیدا بود ، میتونم بگم به هیچوجه حوصلهشو نداشتم و ممکن بود اگه عمیق نگاهش کنم باز کیرم سیخ بشه و خودمو بهش بمالونم و تهش بعد از خود ارضایی تا چندین روز عذاب وجدان داشته باشم ، مامان اومد و دقیقاً جلوی کیرم لمبرای بزرگش رو روی تشک گذاشت و دست راستش رو روی سر تا بازوم کشید و همونجوری که میدونستم گفتش که عصری از خونه دخترش اومده و ذوق زده گفت که خودش رو وزن کرده و نود و پنج کیلو بوده و با این حساب توی هفت ماه گذشته یازده کیلو کم کرده ، بدون اینکه بهش توجه کنم لبخندی به صورتش زدم و گفتم چقدر خوب ، مامان با نوازش صورتم سرشار از شادی گفت اینا همش از خیر سر توعه و باید از تو ممنون باشم اینو گفت و خودشو روی بدنم انداخت و لبای به رژ ثابت آغشتش رو به سمتم میآورد و برای رسیدن لباش به صورتم سینههاش رو روی بازو و سینهام کشید و از زیر یقه و سوتین قرمزش بیشتر از نیمی از سینههای نود و پنجش پیدا شد ،
دو سال پیش وقتی برای خرید کردن بهم احتیاج داشت اومد نزدیک کاناپه و اونجا بعد از اینکه طبق معمول به زور تونستم ازش بغل بگیرم هیجاناتی که ی پسر پانزده ساله داره وادارم کرد که از پشت دستام رو به سینههاش برسونم تا ببینم واکنش ی مادر چیه ، علاوه بر کتک خوردنم فوشی مثل حرومزاده رو هم ازش شنیدم ولی بدها همین فوشش رو سوژهای برای اذیت کردنش کردم ، بعد از یک مدت توی ی مهمونی وقتی جلوی ظرف شوی دستمو دور گردنش انداختم دیدم برعکس همیشه با ملایمت و لبخند نگاهم میکنه فهمیدم دوست داره جلوی مهمونا قدردانش باشم و شروع به بوسیدنش کردم و در همون حین که مامان نمیتونست واکنش نشون بده دستم رو از روی شکمش بالا آوردم و با وجود تهدیداتش ازش خواستم دست از تهدید کردنم برداره تا بیخیال سینههاش بشم ،اگرچه فرداش کتکی ملایم تر از قبل خوردم ولی میخواست علتش رو بدونه که گفتم فقط میخوام رابطه صمیمی با هم داشته باشیم اگرچه دیگه هیچ وقت دستم به سینههای نرمش نرسید ولی بغل کردنا و توجهش بهم تسکین میداد ،۷ ماه پیش وقتی امتحاناتم خرداد ماه تموم شده بود قضیه افسردگیم به خاطر داشتن پدر و مادری یوبس رو پیش کشیدم شروع به سحرخیزی کردیم ولی پیادهروی صبحگاهی و تا ظهر ساعت ۲:۳۰ که بابام میومد تنها شدن با مامان برام کفایت نداد شروع به گیر دادن به ترس لباس پوشیدنش کرد و رخت سیاه ۷ ساله داییم رو از تنش درآوردم تا جایی که امروز فقط لباسهای محدودی تیره داره که اکثراً شلوار هستند ولی چیزی که شروع کرده بودم برای مامان جدا جواب داده بود و اون حالت افسردگیش از بین رفته بود و دختر بزرگش وقتی مهر تایید به روییه جدید زندگی مامان زد مامان بعد از ۵۴ سال رژ ثابت زد و موهای مشکیش رو حنا میبست و برای هر بیرون رفتنی کرم ضد آفتاب و ادکلن استفاده میکرد، رابطش با بابام تقریباً بهتر شده بود با بچهها بیشتر صمیمی شده بود گاهی که حوصله نداشتم و به طرفم میومد از کارم پشیمون میشدم ولی وقتی پیش میومد که بهش احتیاج داشتم بدون مقاومت بغلش میکردم و یه دل سیر خودمو بهش میمالوندم و لپهای چرب و چیلیش روبوسه های شهوتانگیز میزدم ولی خودشم نمیدونست که چرا صحبتهای من گاهی هفته یک بار گاهی چند هفته یک بار محبت آمیز میشد ، این اواخر مالوندنش رو خیلی جلو برده بودم وقتی روی کاناپه ازش خواستم خودشو روی سینهام بندازه تابش رو کنار زدم و بنده سوتینش را دست کشیدم و با بوسه ای به شونش گیر دادم که چرا اینقدر سفت بستش معذب بودنش رو بیخود جلوه دادم و در لحظه ای که فکرش رو نمیکرد سینه هاش توی دستم گرفتم تا چک کنم که از فشار سوتین اذیت نباشه مامان مقاومت کرد ولی به زورم که شده چند ثانیهای سینههاش رو توی دستم مالوندم ولی نذاشتم در بره و ادامه حشری بودنم رو با نوازش بدنش و صحبت در مورد اینکه اصلاً چرا سینههای به این قشنگی رو باید بیننده ، اون روز بهترین و بیشترین لحظات سکسی من و مامان رقم خورد ولی هنوز مامان با اون قد بلند و هیکل چهارشونه با یک اخمش میتونست منو ذوب کنه،
بوسهای کوتاه روی گونهام گذاشت صورتش رو روی صورتم کشید گونههامون روی هم موند و نگه داشت ، لحظه شماری میکردم تا قبل از اینکه تحریکم کنه بلند بشه ،
مامان با چشمهایی که لبریز از شادی بود به جلو خیره شده بود که گفت تو خوشحال نیستی ؟
گفتم معلومه که خوشحالم ، گفت پس چرا هیچی نگفتی ؟
فوراً ی چیزی توی ذهنم جور کردم و دستم رو از روی پهلوش روی شکمش گذاشتم و گفتم من که از روز اول گفته بودم اگه چیزی رو که میگم گوش بگیری زندگی به کام هممون شیرین میشه ،
مامان صورتش رو روی صورتم کشید و چرخوند و لباش رو بار دیگه به گونهام رسوند و بوسهای کوتاه دیگه ازم گرفت و گفت کاشکی این چیزا رو یکی توی بیست سالگیم بهم میگفت ، ناخواسته ی خورده بیشتر بدنش رو به خودم فشار دادم و دست راستم رو هم از جلوی چشماش رد کردم و بین شانه تا گردنش گذاشتم و گفتم مامان هیچ وقت برای درست زندگی کردن دیر نیست ،
مامان که در حالتی کج و معوج ایستاده بود اینبار سرش رو برعکس روی سرم گذاشت و موهای دم اسبی قهوهایش روی پیشونیم افتاد و دستش رو پشتم به حالتی که ستون بود خوابوند و با کشیدنش به پشتم سینهاش بیشتر به بازوم چسبید و اون جرقه نصفه نیمه توی بدنم خورده شده بود که مامان با ی حسرتی گفت آره درست میگی ولی کاشکی زودتر اتفاق میافتاد ،
حالا باز شهوتی نصفه نیمه جای عذاب وجدان رو گرفت و وقتی دیدم وزن مامان روی بدنم افتاده به حالتی که طاقباز میشدم و مامان رو روی خودم میکشیدم دست چپم از روی شکمش به گودی کمرش میرسید و دست راستم گردنش رو تصاحب میکرد و لبام به لاله گوشش میرسید که گفتم مامان حالا شاید بهتر درک کنی وقتی از هر دری وارد میشدم تا باهات صمیمی بشم ،
مامان ته منظورمو خوند و با صدای پوزخندی گفت اون موقع که یهویی دستات رو روی منههام گذاشتی ؟
خندهای کوتاه کردم و گفتم خب بلد نبودم چجوری بهت نزدیک بشم که بتونم به دردت بخورم ، مامان گفت آخه اونجوری!؟
با نوازش موهاش شروع کردم و بوسهای به نزدیک گوشش زدم و گفتم این تنها چیزی بود که بلد بودم ولی واکنش تو خیلی تند بود ،
مامان مظلومانه توضیح داد که سینه برای هر زن خط قرمز شه ،
با کمی شیطنت گفتم پس چرا الان نیست ؟
مامان با ی خورده خجالت زدگی گفت چون الان بیشتر میشناسمت و میدونم که میخوای خانوادمون رابطه صمیمیتری باهم داشته باشن ،
با تایید حرفش لبام رو زیر لپش بردم و شروع به نوازش گودی کمرش کردم و در حال بو کشیدن و بوسیدن لپش سکوت کردم و با بازی انگشتام تابش رو از خط شلوارش بالاتر آوردم و نوک انگشتام رو روی پوستش کشیدم ، مامان هیچ عکسالعملی انجام نداد و برای اینکه این کار رو بیشتر انجام بدم گفتم و اگه الان بخوام ممههات رو لمس کنم چی ؟ کف دستم رو روی گودی کمرش گذاشتم و مامان بجز ی جنب و جوش کوچیک همراه با صدای پوزخندی گفت تو این کار رو نمیکنی ، گفتم ولی اگه دوست داشته باشم چی ؟ مامان شُل و وِل گفت نمیزارم ، گفتم مامان این حرف مغزته ولی من بهت گفتم بزار قلبت تصمیم بگیره نه مغزت ، دستم حالا گودی کمرش رو چرخ میزد که گفت میدونم اگه بخوای به زور هم که شده بهشون دست میزنی پس الکی منو سیم جیم نکن گفتم دیدی همیشه دل تصمیم درست رو میگیره ، مامان گفت ولی من که اجازه ندادم ؟ گفتم آره ولی اگه پسرت بخواد دلت نمیاد جلوشو بگیری ، مامان با نیشخندی گفت تو این کار رو انجام نمیدی پس بگیر بخواب ، باید میگفتم مامان دیگه دیر شده و اگه ی خورده دیگه بمونی حسابی کیرم حال میاد ولی ممکن بود کار از کار بگذره و باز با رفتارم شکاکش کنم ،من که از بالا بند سوتینش رو لمس میکردم و از پایین دستم توی گودی کمرش بود گفتم پس حداقل بزار ممههات رو از شر این سوتین راحت کنم ، دستم از زیر تاب به سوتینش رسید که مضطرب تکون خورد و گفت نمیخواد پویا دست راستم تنش رو مهار کرد و با بیشتر بالا دادن تابش دست راستمو هم به بند سوتینش رسوندم و پشت گوشش با صدایی که طبیعی نبود گفتم بزار کمکت کنم اگه نزاری به زور هم که شده ممههاتو دست میزنم ، مامان با خجالتی خودشو روی تنم انداخت و گفت باشه و موند تا سوتینش رو باز کنم ، وقتی تابش رو مرتب کردم دستام رو آروم از روی بدنش بالا آوردم سرش رو توی دستام بالا کشیدم تا توی صورتش نگاه کن مامان کمی خجالتی شده و من باز پر از شهوت و آشوب توی چشمای سیاهش زل زدم صورت سفیدو گونههای برجستهاش لبهای درشت و قرمزش رو نگاه کردم و گفتم نظرت چیه فردا منم باهات بیام پیاده روی مامان کمی خوشحال شد و گفت عالیه فردا بیدارارت میکنم که با هم بریم لبام رو به سمت لباش بردم و در فاصله کمتر از یک سانتیمتر لبام را کنار لباش به لپش چسبوندم و هر دو بوسهای به لپ هم زدیم دلم نمیاومد رهاش کنم ولی مامان مصمم بود که بره مامان رفت و منو تا نیمههای شب تنها گذاشت مطمئنم اگه اون شب خودم خالی میکردم این همه فکر و خیال بدون عذاب وجدان سراغم نمیاومد ولی مامانی که برام هیچ جذابیتی نداشت حالا اندام درشت و چاقش برام شهوت انگیز ترین معیاری بود که میخواستم ،
سینههای درشت و بزرگش میتونست منو مدهوش کنه و شاید بعد از اینکه وسطشون کیرمو تلمبه بزنم آب کیرمو روی سینههاش سرازیر کنم از شدت حشری شدن تا نیمه شب نقشههایی که میکشیدم به نظر عملی میومد و مامان پا به پای من پوزیشن سکس عوض میکرد و کلی بدنش رو برای مجذوب کردن خودم تتو کردم و شکمش رو به عشق من کامل آب کرده بود عاشق کیره ۱۵ سانتی کم قطر من شده بود، صبح با اولین صدای مامان بیدار شدم ولی نقشه عوض شده بود و گفتم که من دیشب بدخواب شدم و میخوام بخوابم به محض اینکه خونه خالی شد دوش گرفتم و با حوله بیرون اومدم شورت و شلوارکی پوشیدم و با همون حوله روی سر و تنم روی کاناپه منتظر شدم وقتی مامان رسید و منو توی اون حالت دید لبخند زد و پرسید نخوابیدی گفتم نه و ادامه دادم منتظر بودم برسی با هم صبحونه بخوریم صبحونه رو با صمیمیت کنار هم میخوردیم، خودم ازش خواستم توی چشام نگاه کنه و ببینه چشمام قرمز شدن نگاه کرد و گفت نه زیاد چرا بد خواب شدی؟ گفتم به فکر تو بودم مامان متعجب گفت چرا من؟ گفتم آخه اینقدر تغییر کردی ولی بابا حاضر به تغییر نیست ولی میخوام باهات مشورت کنم ،راستش من ی نقشه درست حسابی برای بابا کشیدم که همش به تو بستگی داره ،مامان متعجب گفت من؟ گفتم حالا برو دوش بگیر برگرد بهت میگم نقشه چیه راستی ازت میخوام امروز سوتین تنت نباشه مامان با نیشخندی پرسید چی؟ گفتم همین که شنیدی جزئی از نقشه منه ی لباس نرم و نازک انتخاب کن تا نقشمو بهت بگم مامان با همون نیشخند کمی خجالت زده شد و گفت الان نمیشه بگی ؟ گفتم اول دوشتو بگیر اون چیزی که همیشه آرزوم بوده و میخوام عملی کنیم هر چقدر بیشتر نقشتو درست بازی کنی راحتتر میشه بهش رسید حالا از اینجا به بعدش دیگه همه چیز بستگی به تو داره مامان، گیج شده بود که بیشتر توضیح دادم که مامان اون چیزی که این دو سه سال من از تو میخواستم تو باید با نقش بازی کردن بابام رو مجبور به تغییر کردن کنی مامان ناامیدانه گفت بابا تغییر نمیکنه گفتم اگه مو به مو چیزی رو که ازت میخوام انجام بدی شک نکن تغییر میکنه اصلاً بدون اینکه خودش بخواد بفهمه تغییر میکنه مامان ابروهاشو بالا انداخت و گفت امان از دست تو و پا شد و ادامه داد ببینیم و تعریف کنیم مامان رو با بوسهای به گردن عرق کردهاش راهی لباس برداشتن برای دوش گرفتن کردم و منتظر شدم، وقتی اومد و به اتاقش رفت تا موهای خیسش رو سشوار بکشه من اونجا پشت سرش روی تختخواب نشسته بودم و نگاهش میکردم مامان خوشحال بود و از توی آینه نگاهم میکرد نذاشتم موهاش رو ببنده و در رو نیمه کردم و چراغ رو خاموش کردم و دستش رو گرفتم و به سمت تختخواب بردم مامان بدون شک و تردید همراه با لبخندی کنارم دراز کشید ،در اولین حالت به سمت هم کج شدیم و وقتی دستم رو زیر دستش دور کمرش انداختم با بوسهای به گونهاش روبروی صورتش بالشتم و تنظیم کردم ،مامان هم شونه تا گردنم رو بغل کرد و فوراً پرسید خوب بگو بینم نقشه چیه ؟ با چهرهای عاقل اندر صفیه گفتم مامان برای این چراغ ها رو خاموش کردم تا بتونم حرفمو بدون رودربایستی بهت بگم پس باید بدونی امروز قراره جفتمون از همدیگه خجالت نکشیم پس کمکم کن راحتتر بتونم حرفمو بزنم ،
با احتیاط پرسید مگه قراره چی بگی دستم رو از پشت دور تا دور کمرش چرخوندم و گفتم اینجوری که تو ازم میپرسی بدتر خجالت میکشم پس بزار خودم با مقدمه چینی حرف بزنم ،
با لبخندی گفت باشه و سکوت کرد گفتم مامان میدونم که بابا سخت ابراز محبت میکنه و میدونی که یکی از آرزوهای من یا شاید بزرگترین آرزوم اینه که کنار هم خوشحال ببینمتون یا بهتره بگم در حال معاشقه ببینمتون برای اینکه درک بهتری از معاشقه داشته باشه گفتم مثلاً توی جمعی که خودمون هستیم تو رو بغل کن و ببوسه یا شاید مثل جوونترها لباتو ببوسه ،
با پوزخندی خجالتی گفت پویا چی میگی؟ گفتم این حق توئه که شوهرت بهت ابراز علاقه کنه مامان گفت خودت میدونی که این کار شدنی نیست مصمم گفتم بدتر از اینش هم شدنیه تو فقط با من هماهنگ باش و کاری که ازت میخوام رو انجام بده، منو مامان بارها در مورد تغییر رفتار تند بابا صحبت کرده بودیم ولی اینبار که بحث بر سر بوسیدن و لب گرفتن ازش بود سعی کرد منکر بشه ولی من که دیگه به خودم اطمینان داده بودم که کارم درسته سرمو روی سرش بردم و صورتم رو روی صورتش گذاشتم و حالا که مجبور نبود توی چشمام اعتراف کنه گفتم ولی اگه کاری کنیم که این خواسته خود بابا باشه تو مانعش میشی ؟ مامان با مکث گفت بابات همچین اخلاقی نداره ، بار دیگه گفتم با یادآوری اون روز جلوی سینگ که بوسش میکردم گفتم اگه کاری کنم که بجای من بابام تو همچین شرایطی بخواد بغلت کنه تو رو خوشحال میکنه ، با تاکید گفتم خوشحال میکنه یا نه ؟ حرف دلت رو بزن ؟ مامان با مکثی شرایط رو سنجید و پا روی غرورش گذاشت و به جای آره گفت از خدامه ،
از عطر تنش مدهوش شده بودم که بوسهای شهوتناک بر گونهاش گذاشتم و تنم رو بالا کشیدم و دست راستم که زیر مونده بود رو هم برای نوازش سر و صورتش بالای سرش آوردم و توی چشمهای خجالتیش خیره شدم و گفتم پس آماده باش چون قراره خیلی کارا بکنیم که میدونم خوشت میاد ولی ممکنه جفتمون برای صحبت کردن در موردش خجالت بکشیم ، مامان با پلکی سنگین لبخند زد و سکوت کرد ، مامان که بلوزی تقریباً سفید و شلواری سبز کدر تنش کرده بود رو در همون حالتی که به پهلو بود به سمت خودم هدایت کردم و با گفتن روی شکم بخواب میخوام ماساژت بدم اونو وارد کاری انجام شده قرار دادم و خودم لبخند زنان جابجا میشدم تا اینکه روی گودی کمرش نشستم ، برای کسی با وزن مامان روی شکم خوابیدن کار خیلی آسونی نبود و برای همین بالشت زیر سرش رو درآورد و منتظر حرف من شد که گفتم مطمئنم از شنیدن بقیه حرفام شوکه میشی درست مثل روز اولی که ممههات رو لمس کردم پس بهتره توی صورت همدیگه نگاه نکنیم، شروع کرده بودم به ماساژ تند شونههاش که مامان با تحمل درد گفت خدا رحم کنه مگه قراره چی بگی ؟! گفتم مثلاً اینکه امروز پنجشنبهست و من میدونم زن و مردا پنجشنبه شبا رو خیلی دوست دارن ، مامان با صدایی نچندان تند گفت پویا؟! به این بهونه تن لخت خودمو روی تنش انداختم و با دست کشیدن به موهاش گوشهای از صورتش رو بیرون انداختم و گفتم مامان من دیگه بچه نیستم که بخوای همچین چیز کوچیکی رو ازم پنهون کنی و برعکس اگه بخوای کمکم کنی باید بیشتر در موردش باهام صحبت کنی تا چشم و گوشم باز باشه ، مامان جنبشی به سرش داد که معلوم بود حرفم تأثیر گذار بوده و من با چسبوندن کیرم به کمرش به دنبال لپش رفتم و با بوسهای مکثی کردم و گفتم مامان من تمام سعیمو میکنم تا شما خوشحال باشید تو هم اگه من ذرهای برات ارزش دارم بجای اینکه جلوی حرف زدنم رو بگیری کمک کن نقشمون عملی بشه ،
آخه چطور میتونم با تو در این مورد حرف بزنم ، با کمک دو دستم صورتش رو نوازش میکردم و گفتم باشه تو هیچی نگو ولی مانع حرف زدن منم نشو و بزار حرفمو بزنم اگه جاییش اشتباه بود بهم بگو اگه درست بود هم سرتو تکون بده ، لبام اونقدری به لپش نزدیک بود که معلوم بود آماده بوسیدنش بودم که گفت ولی خواهشاً تند نرو ، لبام رو به لپش اتصال خورده بود که ملتمسانه گفتم مامان بزار راحت حرفمو بزنم تا بتونم به رابطمون کمک کنم ، وقتی بوسهای از روی چاپلوسی به لپش زدم سکوت کرد و با بوسهای آبدارتر از قبل گفتم آفرین مامان خوبم ،
با اینکه دوست نداشتم ولی باز برگشتم و توی گودی کمرش نشستم و با ماساژ شونهها و بازوهاش گفتم ولی میخوام امروز منو تو کار متفاوتی انجام بدیم و من قبل از رسیدن بابام بیرون میرم و بعد که بابام پرسید بگو از صبح رفتم خونه دوستم و تا شب نمیام ولی میخوام اون لحظهای که بابا میرسه تو با کمترین لباس همینجا روی تختخواب خودتو به خواب بزنی و با بیرون انداختن بخشی از بدنت کاری که همیشه پنجشنبه شبا انجام میدادید الان به صورت اتفاقی به ی حالت جنون آور بهش هدیه بدی ،
مکث کردم تا مامان توی حرف زدن تنهام نزاره که مامان به طعنه گفت که چی بشه ؟ دستام رو پایینتر آورده بودم و به کمرش رسیده بودم و جلوی کیرمو ماساژ میدادم مامان هم مثل هر کسی از فشار دستم روی بدنش همراه با آهی خفیف لذت میبرد ، ( معمولاً بابا وقتی میومد بعد از دوش گرفتن روی همین تختخواب یکی دو ساعت میخوابید ) گفتم آخه قرار نیست چیزی رو که میخواد رو به این آسونی بهش بدی ، همراه با مکث مامان بار دیگه خودمو روش کشیدم و درست مثل دفعه قبل موهای حناییش رو کنار زدم و عطر خوشش رو استشمام کردم و گفتم میبینی مامان درست وقتی که خودتم فک کردی وقت رابطه برقرار کردنه از دید من همون لحظه باید جونشو به لبش برسونی تا با نقشهای که من کشیدم به التماس بیوفته ، اصلاً دلش نمیخواست صورتشو بچرخونه تا صورتم رو ببینه و من با این موضوع مشکلی نداشتم و با همون حالت گفت پویا دوست ندارم در این مورد حرف بزنیم ، بوسهای کوچیک از لپش گرفتم و گفتم اگه از همون سالهای اول این کارا رو انجام میدادی حالا من مجبور نبودم در موردش صحبت کنم پس کمکم کن تا خانوادهای رو که میخوایم بسازیم باشه ؟ لبام رو روی لپش گذاشتم و برنداشتم تا اینکه مامان با حالتی که انگار چندشش شده بود تکونی به ماهیچههای صورتش داد و گفت آخه برام سخته شنیدن این حرفها از دهن تو ،
با نوازش و بوسهای از سر و صورتش گفتم مامان خوشگلم اگه چه امروز برای جفتمون سخت میگذره ولی این روزا میگذره و تهش اون خانوادهای که دوست داریم رو به دست میاریم ، مامان صورت پنهون شدش رو ی لحظه با لبخندی نشون داد و گفت آخه من چکارت کنم! تا صورتش پیدا شد دستمو زیر لپش بردم تا صورتشو بر نگردونه و در لحظهای که حسابی شهوتی شده بودم لبام رو جوری روی صورتش گذاشتم که گوشه قرمز لباش رو با بخشی از لپش رو بوسیدم و همزمان با برگشتن صورت مامان گفتم در ضمن طوری نقشه چیدم که قراره به مامان خوشگلم کلی خوش بگذره پس خجالت کشیدن رو بزار کنار و کمکم کن تا به نحو احسن انجامش بدیم ، مامان با نیشخندی گوشه خیس شده لبش رو پاک کرد و گفت روانی ، دوباره پرسیدم کمکم میدی ؟ مامان بدون مکث گفت ببینم چی میشه ، اینبار برای تشکر چنان بوسهای به لپش زدم که لذتش با سکس برابری داشت و الارغم میلم از روی تنش بلند شدم و خودمو عقبتر از قبل نشوندم ، لمس لمبراش حتی با لمبرام برام حس بینظیری داشت و تا جایگیر شدم دستم رو روی گودی کمرش بردم و با ماساژ چند ثانیهای و شروع به صحبت کردن بلوزش رو بالا دادم و دستام رو روی پوست سفیدش گذاشتم ، مامان با تلخندی دستش رو جلو آورد که با اعتماد به نفسی بیشتر از ی شوهر گفتم اجازه بده میخوام ی ماساژ درست و حسابی بهت بدم ، وقتی بلوزش رو بیشتر بالا میبردم کف جفت دستام رو روی گودی کمرش گذاشتم و با کشوندنشون به پهلوها گفتم میخوام عین جملهای رو که میگم به بابا بگی و درست لحظهای که آماده برقراری رابطه میشه بگی وقتی دیدم کسی خونه نیست رفته بودم دوش بگیرم و خودمو برات آماده کنم ولی برگشتنی پام لیز خورد و با باسن زمین خوردم و به زور تونستم خودمو تا تختخواب برسونم ، مامان سکوت کرده بود و گوش به حرفم سپرده بود و منم هر لحظه بلوزش رو از پهلوهاش بالاتر میدادم که حدود نیمی از کمرش رو لخت کرده بودم و اون لحظه تندی با گفتن وایسا بلند شدم و اتاق رو به مقصد آشپزخونه ترک کردم و وقتی برگشتم که مامان تقریباً به پهلو شده بود و میخواست ببینه میخوام چکار کنم ، ی کاسه چینی توی دستم میدید که پنجهم داخلشه و پرسید این چیه ؟ گفتم میخوام با روغن زیتون کمرتو ماساژ بدم ، وقتی گفت این چکاریه ؟ روی تختخواب بودم و اگه دیو میجنبید ممکن بود از پنجهم روغن زیتون خوراکی روی ملحفه بیفته ، دست روغنیم رو روی گودی کمرش گذاشتم و کنار پاهاش نشستم ،
مامان آروم گرفت و منم خواستم که صحبتمو ادامه بدم که مامان باز صورتشو مخفی کرد و گفتش که لباسمو روغنی نکنی ، گفتم حواسم هست ولی تندی دستام رو به پهلوهاش رسوندم ، جایی که بلوزش گیر کرده بود و گفتم میشه بلوزت رو ببری بالا که روغنی نشه مامان شروع به بالا بردنش کرد که دو بار گفتم تا ممههات ببرش بالا اونم گوش بفرمان کمرش رو برای ماساژ دادنم بیرون انداخت با نگاهی به بدن و لمبرای بزرگش و چاک گشاد کونش خیز برداشتم و روی لمبراش نشست صحبتها در جریان بود و ادامه داشت دستم هر لحظه پهلوهاش رو تا نزدیک سینههاش بالا می رفت و تا خوردن دستای روغنیم به بلوزش بدنش رو ماساژ میدادم ،ادامه دادم حالا مامان تصور کن بابا با اون حال حشری آماده رابطه باشه و ببینه درست همون ناحیه که باهاش کار داره ضربه دیده اون لحظه هم تو باید بهش بگی که نگاه کنه ببینه کبود نشده و ازش بخوای با ماساژ دستش دردت رو کم کنه وقتی اینو میگفتم دستام از کنارهها به برآمدگی سینههاش میخورد و بلوزش رو هر لحظه خیسه روغن میکردم مامان خودش رو به نشنیدن زد و گفت پویا داری بلوزمو روغنی میکنی تندی گفتم مامان من دارم خودمو به آب و آتیش میزنم که کمک تو بدم بعد تو به فکر بلوزتی ،
مامان آروم گفت دارم میشنوم گفتم میدونی که گفتن این حرفا برام سخته ولی به خاطر تو مجبورم بیانشون کنم مکرر گفت میدونم میدونم ،اگه اجازه میداد و در همین حد خودشو در اختیارم میذاشت همین تنه نیمه عریانه تنومندش میتونست کلی بهم حال بده تا خودمو خالی کنم ولی میدونستم باید صبور باشم تا به مقصودم برسم دیگه دستمو از روی کمرش زیر بلوزش میبردم که گفتم مامان باید با حرکاتت دیوونش کنی تا اینکه به اونجایی که میخوایم برسیم باید در لحظهای که بابا حسابی سیخ کرده تو با ناز و عشوه دیوونش کنی و نزاری به کامش برسه مامان سرش رو توی دستاش گرفت و گفت باورم نمیشه دارم این حرفا رو از تو میشنوم دستام از زیر بلوزش به شونههاش رسیده بود که گفتم میدونم برات سخته ولی وقتی چیزی رو که میخوایم از بابا بگیریم اون وقت یک دنیا ممنونم میشی مامان شروع کرد به طفره رفتن که حس کردم داره منو از هدفم دور میکنه ،
مامان بالشت رو زیر گردن تا شونههاش گذاشته بود ، دستای پر روغنم رو از زیر بغلاش به سمت پهلوهاش میآوردم که جفتمون شوکه شدیم ، تقریباً نیمی از حجم سینههاش تحت فشار از پهلو هاش بیرون زده بود و وقتی دستمو پایین میکشیدم برجستگی بزرگشون رو زیر دستم لمس کردم که برقی مغز و کیرمو گرفت ، مامان با تکونی و نیشخندی و صدا زدن اسمم دستاش رو برای مداخله به بلوزش رسوند و با کمی پایین کشیدنش دستاش رو کنار بدنش کشید ،
مامان سرشو به بالا گرفت و با نیشخندی بر صورت گفت دیوونه ممههامو دست نکش ، دستاش رو گرفتم و از تنش جدا کردم و بلوزش رو از زیر سینههاش گرفتم و گفتم خودت میدونی که اگه بخوام بهشون دست بزنم نمیتونی جلومو بگیری ولی برای ماساژ شونه و کتفهات مجبورم بلوزت رو بالا ببرم ، عوضی چکار میکنی, وایسا تا چیزی بگم, پویا نمیخوام ماساژم بدی, باور کن الانه که از خجالت آب بشم ، وقتی دو طرف بلوزش رو با فشار دستم از زیر سینههاش بالا میبردم ورج و ورجههای مامان جلومو نگرفت و با کشیدن سینههای نرم و سفیدش روی شستم بلوزش رو به بالای سینههاش جمع کردم که مامان برای دفاع از دیده نشدن سینههاش انگشتاش رو زیر سینههاش برد و سینههاش رو توی دستش گرفت ولی تلاشش بیفایده بود و فقط تونست یک دوم نمایان شده سینههاش رو بپوشونه و هنوز در تکاپوی منصرف کردن من بود که با صورتی خجالتی و کمی لبخند دار که صمیمتش رو نشون میداد و نیم نگاهی به من داشت ، دستای روغنیم رو به راحتی روی کتفاش رسوند و گفتم الان بهتر شد و در جواب حرفاش گفتم این چه حرفیه مامان ؟!فک کنم من پسرتم ، و با صدایی شیطنت آمیز گفتم فک کنم من قبلاً با ممههات آشنا شدم پس نیاز نیست از من خجالت بکشی ، حالا بجای خجالت کشیدن از من اجازه بده نقشهای که دارم و کامل بگم قول میدم از نتیجهاش اونقدر راضی باشی که از اون به بعد جلوی من بدون تاب راه بری ، مامان با لبخندی بیشتر و به حالت صمیمی گفت کوفت پویا ، دلم میخواست حالا تنای لختمون رو به هم بچسبونم و برای این کار اجازه میخواستم که گفتم مامان حتماً باید بوست کنم تا راضی بشی ، مامان با فکر یا بی فکر صورتشو پنهون کرد و گفت خب زود بگو تموم بشه ، وجود بالشت زیر شونههاش و دستایی که به سمت پایین گرفته بود کارمو برای ماساژ کتفاش سخت میکرد گفتم باشه ولی عجله نکن حالا میشه این بالشت رو در بیاری ، مامان با تعلل دستی رو انتخاب کرد و تندی بالشت رو برداشت و وقتی میخواست دستشو برگردونه دست دیگرش رو هم از زیر سینهش گرفتم و گفتم باشه حالا نگاه به ممههات نمیکنم ولی اینجوری نمیتونم کتفات رو ماساژ بدم ، مامان با کلافگی باز صورتشو بالا گرفت و سینهراستش رو از زیر دستش دید که چجوری بیرون زده و گفت پویا واقعاً که ؟! با شیطنت گفتم حالا خوبه دختر نیستی اینقدر ناز میکنی ؟ چیه برای ممههات اینقدر افاده میای! مامان ناامیدانه گفت حالا نمیشد مثل آدم بشینیم حرف بزنیم ؟ دستش رو کنار سرش بالا برده بودم و بلوز رو تا روی موهاش بالا کشوندم و مامان که فهمیده بود دیگه بلوز جایی از بدنش رو نپوشیده آهسته گفت بذار درش بیارم ، نزاشتم حرفش رو تموم کنه و جابجا بشه که برای درآوردنش اقدام کردم ، مامان تا مرز نشستن جابجا شد ولی برنگشت و تن عریانش رو روی تشک انداخت و باز خواست که سینههای بیرون زدش رو بگیره ، دستاش رو گرفتم و کنار تنش کشیدم و با حاشیهای کوتاه گفتم حالا میزاری حرفمو بزنم ، مامان خنده تمسخرآمیزی زد و گفت بگو کشتیمون ، گفتم مامان باید در حالتی که بابا دستش لای پاهای توئه…مامان بلند و شُل و ول گفت کوفت ، دیدی نمیزاری حرفمو تکمیل کنم ، خب یعنی چی ؟! گفتم خب چی اسمشو بزارم اگه بگم دستش روی نازت باشه خوبه؟ اینبار هم با همون نیشخندی که پنهون بود گفت کوفت، با صدایی بلند که هم فریاد توش بود و هم شوخ طبعی گفتم پس چی ؟ مامان خندید و گفت نمیخواد ادامه بدی همین ماساژت رو بده بهتره ، در حین ماساژ بازوهاش بودم که با ادای حرص گفتم مامان بخدا برت میگردونم ممههات رو گاز میگیرم ، مامان خنده کنان گفت ازت بعید نیست این کار رو هم بکنی ، گفتم اگه بدونم به صمیمیت خانواده کمکی میکنه وقت و بیوقت گازشون میگیرم ، مامان با خندهای کوتاه سکوت کرد که گفتم مامان نمیخواد به حرفهای من واکنش نشون بدی تو فقط سعی کن به خاطر بس پریشون ، با سکوت مامان تکرار کردم که باید طوری وانمود کنی که دقیقاً همون جایی رو که بابا دوست داره درد میکنه و وقتی انگشتش رو به آرومی شروع به ناز کردنش کرد تو در حین ابراز درد و احساس نیاز دستت رو به روی شورتش برسون و آروم آروم آلتشو بیرون بیار ،
مامان با صدایی که انگار داشت نفسهای آخرشو میکشید گفت باورم نمیشه دارم با تو در این مورد صحبت میکنم ، دستاش رو از پهلوهاش فاصله دادم و گفتم مامان تا الان فقط من صحبت کردم و تو کمکم ندادی نقشه بهتری بکشیم و حالا که کمک نمیدی پس حداقل عقلتو به من بسپار و بزار بهت بگم قراره با این نقشه چقدر خوشحالت کنم ، انگشتام ابتدای برآمدگی سینههاش رو لمس کرد که مامان دستش رو جفت کرد ولی باز دستش رو از پهلوهاش فاصله دادم و گفتم میخوام پهلوهات رو ماساژ بدم اینقدر دستات رو جلوی راهم نیار ،
مامان از دو ناحیه مورد تعرض قرار گرفته بود و دیگه جوابی بهم نداد که من با رعایت کردن پهلوهاش رو از بالا و پایین تا خوردن انگشتام به سینههاش ماساژ میدادم ،
روغن زیادی روی بدنش ریخته بودم و تا برای پخش کردنش زمان بخرم ، آهی کشیدم و گفتم کاشکی خودت این کارا رو انجام میدادی که من مجبور نبودم بهت بگم ، مامان با ابراز تأسف گفت به این راحتی که تو فکر میکنی ، گفتم باید بشه حتی اگه شده یک ماه یا یک سال از چیزی که لای پاهات داری محرومش کنی ، مامان سادهتر از این حرفم گذشت و من ادامه دادم که مامان قرار نیست این نقشه رو یک روزه انجام بدی ممکنه مجبور بشی چند وقتی طول بکشه ولی باید اون چیزی که بینتون اتفاق میافته رو بیای به من بگی تا کمکت کنم ، مامان با پوزخندی گفت حتماً ، دستام رو از روی کمر به سمت سینههاش بردم و سینههای قلمبیدش رو توی دستم مالیدم و گفتم برای اینه که میخوام با هم صمیمی باشیم ، مامان با کج کردن صورتش به سمت راست و جفت کردن دستاش گفت پویا نکن ، سینههاش رو بیشتر از قبل توی دستم جا دادم و گفتم تا وقتی که سکستون رو با من در میون نزاری و نقشهمون رو عملی نکنی وضعیت همینه ، مامان باز مقاومت کرد ولی برای سومین بار دخترش تماس گرفت ، گفتم مامان جوابش رو بده شاید اتفاقی افتاده ، مامان گفت خب ی لحظه حرفی نزن تا جوابشو بدم ، برای گرفتن گوشی روی گوشش دست راستش خم شد و سینه راستش بیشتر توی دستم اومد و بعد از چند ثانیهای نوازش دست روغنیم رو زیرش بردم و نوک سینهش رو بین انگشتام گرفتم ، مامان خودشو کش میداد تا با صورتش بیخیالم کنه ولی با راه افتادن پیشابم ریلکس بودن برام سخت شده بود و میخواستم هر چه سریعتر مامان رو برگردونم یا اینکه سراغ پایین تنهاش برم ، چندین ثانیه بود که سینه مامان توی دستم ورز میخورد و بجز اینکه مامان بهم اجازه صمیمیتر شدن میداد از اون درکی که از حشری شدن داشت علائمی در بدنش نمیدیدم ، وقتی تماسش تموم شد منم قبل از اینکه چیزی بگه دستمو به زیر و روی شکمش بردم ولی مامان بلافاصله گفت عوضی اینقدر ممههام رو نمالون ، صورتش به نظر ناراحت میاومد که بلاخره با فاصله اندکی تنم رو روی تنش کشیدم و سرش رو توی دستام گرفتم و صورتم رو کنار صورتش بردم که مامان فوراً نیشخندی زد و من گفتم تا زمانی که اون فانتزی منو عملی نکنی برنامه همینه الان هم میخوام برت گردونم و رودررو صحبت کنیم و من ماساژت بدم ، مامان فوراً جدی شد و گفت نه با کشیدن دماغش با دستای روغنیم گفتم من که اجازه نخواستم ، مامان تنها عذر که تونست بیاره روغنی شدن ملحفه رو بهونه کرد که گفتم اصلاً خودم تاب و ملحفه رو میشورم و با مکث گفتم اصلاً خودتو هم میبرم حموم و کیسهت میکشم ،
مامان با نشنیده گرفتن کیسه کشیدنش گفت نه ممکنه لکه روغن روی ملحفه بمونه به یکباره نقشهام عوض شد و برای اطمینان گفتم باش پس من پاتو ماساژ میدم بعدش میریم که کیسهت بکشم مامان با کلافگی گفت همین الان دوش گرفتم وقتی برای کیسه کشیدنش واکنش نشون نداد لپش رو بوسیدم و گفتم آخه اگه درست حرفموغگوش داده باشی نمیشه که با بدنه روغنی کنار بابا بخوابی مامان به فکر رفت که گفتم در ضمن این لباس مناسب این نقشه نیست مامان خندهای از روی کلافگی زد و دوباره گفت هی میگی نقشه نقشه ولمون کن صورتشو توی دستم گرفتم و گفتم مامان اگه نقشه مو پیش نبری هرگز نمیبخشمت مامان نیشخند زد و گفت حالا ببینم چی میشه گفتم پس بزار پاهاتو ماساژ بدم بریم دوش بگیریم بعد برمیگردیم نقشه رو مرور میکنیم حالا میشه یه چیزی ازت بخوام ؟ پرسید چی دستش رو بالا آوردم و با خواهش و تمنا انگشت شستش رو توی دهنش گذاشتم و هیچ توضیحی ندادم و خواهش کردم که مکش بزنه جواب سوالش رو ندادم و گفتم خواهش میکنم این کار رو ادامه بده ،کنارش لپش رو بوسهای زدم و از روی تنش بلند شدم و رفتم سراغ پاهاش ، لمبرای بزرگ و نرمش جلوی صورتم همراه با ماساژ ساق پاها میلرزید و موج میزد ،نتونستم زیاد لفتش بدم که پاهام رو در مسیر مامان از تخت خواب آویزون کردم و گفتم پاشو برو آماده شو تا من برات لباس بیارم مامان برای ندیده شدن سینههاش به خودش کش میآورد و بلوزش رو روی سینههاش گرفت و رفت،
خندیدم گفتم آخه مامان جونم من که الان میخوام کیست بکشم میبینمشون پس چرا ازم پنهونشون میکنی مامان با نیشخندی گفت بیخود کردی هر دو نیشخند زدیم که مامان میخواست پیگیر لباسها بشه بدون اینکه بلند بشم تاکید کردم که میخوام خودم لباساتو انتخاب کنم خجالت زده گفت حداقل بزار لباس زیرم بردارم گفتم احتیاج نیست تو برو زیر دوش تا من بیام، باز تعلل کرد ولی بالاخره راه افتاد و توی مسیر حوله نمناکش رو با خودش برد با سرک کشیدن به کمد لباسهاش ی دامن سیاهه نازک و ی پیرهن قرمز کمرنگ روی تخت خواب انداختم و رفتم وقتی به رختکن رسیدم در تصور اینکه چیزی ببینم آهسته در رو باز کردم و آروم پاورچین به حمام رفتم مامان با هم شلوار پشت به من زیر دوش بود گفتم مامان این قرمزه کیسه توئه؟ زیر دوش دستاش رو روی سینههاش برد و از زیر دوش بیرون اومد و گفت آره چشماشو باز کرد و لبخند به من زد، برای برداشتن دستاش از روی سینه هاش گفتم خودت همزمان شامپو بزن تا من کسیه بکشم مصمم گفت نمیخوام شامپو بزنم ، دستم رو توی کیسه کرد و صابون رو روی کیسه کشیدم و مامان با پایین دادن دوش دستش رو به شیر حمام گرفت و پشت به من ایستاد ، صابون رو روی کمرش گذاشتم و شروع به کشیدنش کرد، مامان موهاش رو روی سینهاش انداخته بود که من شروع به کیسه کشیدنش کردم بعد از اینکه کمرش رو تموم کردم دست چپش رو توی دستم گرفتم و برای کیسه کشیدنش نیمرخش سمت من شد لبخند زنان دسته راستش رو روی سینههاش گذاشت بعد از دست چپش دستمو بلند کردم تا دست راستش رو بهم بده دست چپش رو با دست راستش جابجا کرد ولی حالا روبروم ایستاده بود و خودشم فهمیده بود که نمیتونه سینههاش رو پنهون کنه، با کیسه کشیدن دست راستش گفتم امیدوارم زود به این نتیجه برسی که نباید ازم خجالت بکشی آخه من نه تنها پسرتم بلکه الان دوستانه دارم کمکت میدم که زندگی بهتری بسازی مامان با تبسمی بر لب گفت خودت میدونی دارم تمام سعیمو میکنم ولی میدونم تلاشت برای تغییر بابا بیفایده است گفتم من الان بابام رو کاری ندارم ولی آیا این که هنوز از من ممههات رو پنهون میکنی طبیعیه؟ مامان غرش آرومی کرد و گفت خیلی پررویی انتظار داری چه کار کنم با حسرت گفتم دیدن سینههات شاید برام جذابیتی نداشته باشه ولی بهم اسپات میکنه که سعی داری تغییر کنی مامان ناامیدانه با نیشخندی گفت پویا اینو ازم نخواه لبخند زدم و گفتم ازت نخواستم و اگه خوشحالم میکرد بهت اصرار میکردم فقط خواستم بدونی که من هر کاری میکنم برای اینه که همه به یک راحتی و آزادی واحدی برسیم طوری که بابا توی جمع ببوستت و یا توی خونه در حضور من و بقیه لچههات بغلت کنه و شاید لبات رو ببوسه مامان با پوزخندی خجالتی گفت خواهیم دید که همچین چیزی نمیشه دوش رو بالا زدم و دستام رو میشستم گفتم همه چیز بستگی به تو داره مثلاً همین امشب در حضور من برای کیسه کشیدنت بابا رو صدا کن اگه امتناع کرد بگو باشه پس پویا تو بیا کیسمو بکش وقتی بابا ببینه تو پافشاری میکنی مجبوره نیازتو برطرف کنه اگه نکرد با شورت و سوتین توی حموم منتظر من شو و وانمود کن راهی جز این نداشتی اینجوری مجبوره غرورش رو زیر پا بزاره تا ازت محافظت کنه یا با اجرایی نقشه یه پمادی برای مالوندن به لای پاهات بگیر و وقت و بیوقت ازش بخواه برات بمالونه و از کل لمبرات ابراز درد کن وقتی بابا داره میمالونه براش عشوه بیا و احساس نیازت رو بهش بروز بده اینجوری بیشتر
ناز تو میکشه ، تبسمی و لبای مامان رو پنهون کرد و به هم فشارشون داد شونهش رو هدایت کردم و گفتم بیا زیر دوش تا بدنت رو بشورم مامان اومد و سمت راست بدنش رو همراه با دست راستش شستم بعد کمرش رو و بعد دست چپش رو از روی سینه برداشتم مامان تندی دستش راستش رو بالا آورد ولی به جای گذاشتن روی سینههاش کف دستش رو روی بازوی چپش کشید اینجوری فقط نوک سینههاشو برای چند لحظه که دستش بالا و پایین میکرد پنهون میشد ولی سینههای بزرگ و آویزونش و نوک قهوهایشون پیدا شده بود که با اتمام کارم دوش رو پایین زدم مامان جفت دستاش رو برای کنار زدن موهاش و خشک کردن چشماش روی صورتش برد تا آرنجاش سینههاش رو پنهون کنه وقتی چشماش رو باز کرد گفتم میخوای پاهات رو کیسه بکشم مامان که میدونست برای این کار باید شلوارشو در بیاره گفتش نه احتیاج نیست دستاش آروم زیر چونهش جمع شده بود که گفتم باشه من برات لباس گذاشتم روی تختخواب منتظرتم کلی حرف داریم برای زدن ، برای بوسیدنش صورتم را جلو بردن و لبام رو روی لپ خیسش گذاشتم بوسهای به لپ همدیگه زدیم گفتم راستی یادت نره برای بابا خودتو آماده کنی مامان نیشخندی زد و گفت حواسم هست ، رفتم و منتظر شدم مامان حوله و دوره سینههاش تا روی روناش گره داده بود که اومد به اتاق دامن و پیرهن رو نشونش دادم و تاکید کردم که لباس زیر نپوشه و رفتم بیرون و فوراً صدا زدم لباس پوشیدی در رو باز کن بیام داخل مامان گفت باشه دقیقهای طول نکشید که گفت اگه میخوای الان بیا داخل ، توی اتاق سراغ گوشیم رفتم و فیلمی رو با صدای بلند پلی کردم مامان اونجوری که گفته بودم حوله رو از دور بدنش باز کرد و دامن و بعد پیرهنش رو پوشید که مامان با صدای خودش که میگفت اگه میخوای الان بیا داخل گفتش پویا صدامو ضبط کردی چرخیدم و نگاهش کردم و گفتم نه مامان منو ببخش مجبور شدم فیلم بگیرم تا ببینم حرف من چقدر برات ارزش داره وقتی میگم لباس زیر نپوش مامان رنگ از صورتش پرید و گفت ببینم از چی فیلم گرفتی؟ گفتم مهم نیست پاکش کردم دستش رو توی موهاش کرد و گفت پویا من دیگه باید چکار میکردم که تو باور میکردی آخه نیاز نبود فیلم بگیری گفتم حالا اتفاقی نیفتاده یه فیلم بود که پاکش کردم در ضمن اتاق تاریک بود و چیزی پیدا نبود و من اونجا هایی که فکرش رو میکنی رو نگاه نکردم ، مامان ناراحت روی تختخواب نشست با خواهش ازش خواستم نزدیک بشه تا موهاشو سشوار بکشم بدون اینکه مکث کنه یا چیزی بگه جلو اومد ولی پیدا بود که جفتمون ذهنمون مشغوله ،موهای خیسش رو با سشوار خشک و آشفته کردم ، سشوار رو که کنار گذاشتم مونده بود تا من چیزی ازش بخوام نگاه صورت تسلیمش کردم پنجه دستش رو بالا آوردم بوسه به روی دستش زدم و گفتم بریم مامان گفت کجا گفتم روی تختخواب سری تکون داد و آروم گفت بریم، به پهلو شدیم دستمو زیر سرش بردم و دست چپم رو پشت کمرش گذاشتم بوسهای به گونهش زدم و پام رو روی رونش انداختم و گفتم مامان هر لحظه که وانمود میکنی درد داری بزار یک لبخند همراه با احساس نیاز توی صورتت باشه با زبونت مرتب لبات رو خیس کن و بزار یقهت باز باشه همون لحظه دستم را به دکمه پیرهنش بردم ، دستش رو برد و روی رونش گذاشت و دست زیرینش رو بینمون انداخت، گفتم نباید بهش اجازه فکر کردن بدی حق نداره نیازتو برطرف نکنه ، با برگشتم به عقب جفت دستام رو مشغول باز کردن دکمههای پیرهنش کردم و وقتی هی پایینتر میرفتم گفتم بزار وقتی بابا میاد دکمههات کامل باز باشه و وانمود کن نای بستنشون رو نداشتی تا وقتی که برای معاینه بابا طاق باز میشی ممههات بیرون بیفته و بابا رو حشری کنه باید با زبون بدن مجبورش کنی به خواستت تن بده ،
مامان میخوای کمک بدی یا باز میخوای سکوت کنی مامان انگار از خواب پریده بود که گفت خب تو بگو باید چکار کنم و منم گوش میگیرم ، در حالی که برگ زیرین پیرهنش به زمین افتاد و سینه زیریش کامل پیدا شد مامان حتی سعی نکرد دستش رو جلوش بیاره یا نگاهش کنه که گفتم به نظرت نقش ما میگیره ؟ گفتش دقیقاً نفهمیدم میخوای چیکار کنی، گفتم پس خوب گوش کن بابا جای من دراز میکشه اولاً بذار دامنت روی رونات افتاده باشه، نگاهش کردم گفتم خب منتظره چی هستی؟ مامان با تعجب گفت الان که نمیشه! با تعجب گفتم من که نگفتم که درش بیار گفتم رونات رو نمیان کن که بابا رو تحریک کنه ، دستمو برای بالا دادن دامنش دراز کردم که مامان با ی حالت قلقلکی مانع رسیدن دستم شد ، با چهره حشری خودم توی صورتش زل زدم و گفتم مامان چرا هر بار منو بر میگردونی سر پله اول من اگه بی ظرفیت بودم چند لحظه قبل فیلم لختی کامنت رو پاک نمیکردم ، مامان دوباره به یاد قضیه فیلم افتاد و رنگ از صورتش پرید و گفت نباید… بغلش کردم و شروع به نوازش سرش کردم و بوسههایی از ظاهر چاپلوسی ولی آغشته به شهوت به سر و صورتش زدم با تکرار اینکه دغدغه خانوادهای با محبت دارم یقهش رو باز کردم و بوسههای چاپلوسیم رو به شونهاش رسوندم و برگ بالایی پیرهنش رو توی دستم گرفتم ،
با نمایان شدن جفت سینههاش مامان دست زیرینش رو به دستم رسوند و با نگاهی به دستم و نگاهی به صورتم آب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت پویا داری تند میری! منم نفسم بند اومده بود به زور خودمو کنترل میکردم که گفتم برای اطمینان لازمه بخشی از نقشه رو جلوی من اجرا کنی ، مامان با آشفتگی پیرهنش رو از دستم گرفت و گفت پویا نمیتونم ، کنترلش از دستم خارج شده بود و میدونستم اینا بخاطر درخواستم نسبت به بالا دادن دامنش بود ، اجازه دادم طاقباز بشه ولی نزاشتم پیرهنش رو ببنده و دستمو همراهش بردم تا جایی که بغلش کردم و صورتم رو روی صورتش قرار دادم و به خودم فشارش دادم ، صورتش رو نمیدیدم که گفتم میدونم که خواستههام برای روز اول زیادی شد ولی اجازه نمیدم همه چیز رو خراب کنی ، آسودهتر گفت نمیخوام خرابش کنم ولی انتظار زیادی از من نداشته باش ، صورتمو برگردوندم و خوشحال نگاهش کردم که مامان هم لبخند زد و پرسید چیه ؟ گفتم حالا چرا ممههات رو میپوشی؟ به خاطر اینه که نمیتونی توی چشام نگاه کنی وقتی ممههات بیرونن ؟ مامان با تلخندی گفت نه برای این نیست فوراً گفتم ولی همین چند لحظه پیش بود که داشتم ممههات رو روغن میمالوندم و هیچ اعتراضی نمیکردی ، مامان با خجالت گفت اون فرق میکرد ، گفتم میخوای باز روی شکم دراز بکشی ؟ باز مامان منکر شد که گفتم اگه نمیخوای تو چشمام نگاه کنی بچرخ و پشت به من وایسا ، مامان مصمم گفت نه مشکلی ندارم ولی من مصممتر از مامان گفتم ولی من میخوام بغلت کنم و حرف بزنیم ، با بوسهای به پیشونیش حق تصمیم گیری رو ازش گرفتم و با یالا گفتن آهسته چرخید و من از پایین تا بالا خودمو بهش چسبوندم و دستم رو روی دستش گذاشتم و سرم رو روی سرش و لبام رو لای گردنش بردم و همون لحظه پیرهنش رو توی دستم گرفتم و گفتم فک کنم حالا دیگه اجازه بدی اون لحظههای کنار بابام بودن رو برات تداعی کنم ، از زیر دستش برگ پیرهنش رو گرفتم و به سمت پهلوش میآوردم که مامان گفت آخه لازمه ؟ گفتم حتما نیاز که ازت اینو میخوام مامان بدون مقاومت سکوت کرد و من دستمو بار دیگه با کنترل ذهن مامان از پایین یقهش پیرهن رو روی بازوش به روی آرنجش رسوندم که مامان فهمید باید دستشو عقب بیاره تا پیرهنش رو در بیارم همین کار رو آهسته انجام داد و قبل از من دستش را روی سینههاش گذاشت با بوسهای به گردنش گفتم مرسی مامان که کمک میدی مامان بدون اینکه بتونه لبخند بزنه با شوخ طبعی گفت آخه راهی برام نذاشتی گفتم خودت میدونی که چه روزهای خوبی در انتظارته و میدونم که به عقل من اطمینان داری برای همینه که کمکم میدی نقشهمو عملی کنم، مامان با سردرگمی گفت خودمم نمیدونم چرا دارم باهات همکاری میکنم، گفتم ولی من میدونم , چون تو مثل من آدمه احساسی هستی که این همه سال نیاز و احساساتت رو سرکوب کردی ولی از این به بعد من اجازه نمیدم که از این به بعد اینجوری زندگی کنی حتی اگه شده؟ً. هیچی ولش کن مامان پرسید میخواستی چی بگی؟ بار دیگه گفتم هیچی ولش کن حرفه قشنگی نبود بوسهای به گردنش زدم و گفتم مامان میخوام ادامه بدم ولی ازت میخوام این بار شست منو توی دهنت مک بزنی، مامان با تعجب گفت این چه کاریه گفتم مامان دستم تمیزه فقط خواهشاً کاری که میگم رو انجام بده تا بهت بگم مامان با اکراه شستم رو جلوی صورتش نگاه کرد و توی دهنش گذاشت گفتم آفرین حالا سعی کن درست مک بزنی و کامل توی دهنت خیسش کنی و نذار دندونات بهش بخوره ,آره همینجوری نگهش دار و درش نیار , دلیلش رو بهت میگم، خوردن شست توسط مامان لذتی بهم میداد بینظیر مخصوصاً اینکه داشتم برای ساک زدم آموزشش میدادم ، مامان با اکراه انگشتمو توی دهنت نگه داشته بود ولی بد نبود که صورتمو همراه با بوسههایی به شونه و گردن تکون میدادم و گفتم مامان برای اینکه بابا رو وارد مرحله جدیدی از زندگی کنیم و رابطه جنسیتون رو کیفیت بدیم تا هر دوتون لذت بیشتری ببری باید از این به بعد هم تو و هم بابا از خود گذشتگی نشون بدید مثلاً برای اینکه بابام رو مجبور کنیم تا روزی که داری ادای درد کشیدن رو در میاری با کمک زبونش و انگشتش واژنت رو لیس بزنه و با انگشت ارضات کنه مکث دهن مامان دور شستم قشنگ معلوم بود از شنیدن بی پرده کلمه واژن و ارضا تلنگر خورده که منتظر نموندم و گفتم به جاش تو هم برای بابا همونجوری که شست منو توی دهن نگه داشتی آلت بابا رو توی دهنت ساک میزنی و نگه میداری تا اونم ارضا بشه اینجوری جفتتون وارد مرحله جدیدی از رابطه میشید و جفتتون لذت بیشتری از سکس میبرید مامان با درآوردن شستم از دهنش گفت پویا حالمو به هم زدی با کشیدن خودم به روی سرش برای دیدن صورتش گفتم میبینم چه جوری شستمو میخوردی حالا برای آلت بابا ناز میکنی با نیشخندی گفت اون فرق میکنه گفتم وقتی بدنتون تمیز باشه هم واژن تو و هم حالت بابا هیچ وقت با شست من نداره مامان با اکراه گفت اگه تمیز باشه شاید خنده کنان گفتم قول میدم همین الان هم داری خوردنش رو تجسم میکنی و ذوق داری که امتحانش کنی ، ایجای بحث از سر صمیمیت و همراهی مامان بهونهای برای چسبوندن بیشتر کیرم به لای لمبراش و بوسیدن لپش داشتم که مامان لبخند زنان گفت عمراً گفتم ولی میدونم به خاطر من این کارو میکنی مخصوصاً وقتی بابا سرش رو لایه پاهات ببره و حسابی واژنت رو برات لیس بزنه، مامان دست زیریش رو روی چشماش گذاشت تا منو نبینه و گفت خیلی بیحیایی که همچین چیزایی از دهنت در میاد گفتم نه اینکه مامانم بدش میاد ،مامان گفت من به خاطر تو دارم این چیزا رو گوش میدم گفتم منم به خاطر تو دارم این کارا رو انجام میدم مامان سکوت کرد که من گفتم پس بهتره مروری به نقشهمون بکنیم حالا .؟؟… دستش رو از روی سینههاش آوردم و مچش رو جلوی دهنش گرفتم و گفتم حالا شست خودتو بزار توی دهنت مامان نخواست انجام بده ولی با فشار من شستشو توی دهنش بردیم ولی وقتی دستم رو روی سینههاش بردم و زیر لپش رو بوسهای زدم مامان انگشتش رو از دهنش درآورد و دستش رو به دستم رسوند و سرشو بالا آورد و نیشخندی زد و گفت این چه کاریه ، با اون حالت چشمام که شهوت بار بود چیزی برای گفتن نداشتم بجز اینکه صورتم رو تا رسیدن به لباش کش بدم و گفتم نمیدونم فقط میخوام هر کاری که ما رو به هم نزدیک میکنه انجام بدم ، مامان لباش رو جنبوند و بوسهای به لپم زد و گفت زیادهروی میکنی، گفتم تا وقتی به مقصودم نرسم از هیچ کاری برای نزدیک شدن بهت دست بر نمیدارم ، هنوز زیر دستش داشتم سینهش رو لمس میکردم که پرسید نمیخوای چیزی بگی ؟ گفتم چرا و ادامه دادم باید وقت و بیوقت بابام رو حشری کنی اولش ازش بخوای انگشتش رو روی واژنت بزاره و بعد ازش بخوای که انگشتش رو توی دهنش خیس کنه و آروم به داخل واژنت فشار بده ولی اون لحظه تو باید طاقباز باشی و پاهات رو از هم باز کنی و همون موقع دستت رو روی آلت بابا ببری و قبل از اینکه تو رو تحریک کنه تو اونو تحریک کنی تا هر چی ازش میخوای برات انجام بده ، با سکوت مامان سرم رو لای گردنش برده بودم و آهسته بین جملاتم لبام رو روی گردنش میزاشتم و میخوردم ، ولی دیگه فقط میخواستم سکوت کنم و همینجوری که خودمو به لمبراش فشار میدم ارضا بشم که سکوت کوتاهی کردم تا گردنش رو بخورم که مامان گفت ادامه بده ،این گفته مامان برام لذت بخش بود و سرمو چرخوندم تا حالت صورتش رو ببینم و دیدم که مامان چشماش رو بست ولی وقتی بیشتر نگاهش کردم دیدم که در حقیقت نمیخواد باهام چشم تو چشم باشه که من پررو تر شدم و ازش جدا شدمو گفتم مامان باید اون لحظه که طاقباز هستی بابام رو کنار خودت بخوابونی ، دستش رو کشیدم و طاقبازش کردم و دو تپه بزرگ روی سینش به طرفین پهن شد که دست مامان رو زیر سرم انداختم و سینه چپش رو با دست چپم گرفتم و توی چشمای خمار هم خیره شدیم که بلافاصله گفتم مامان باید بعد از اینکه آلتشو بیرون انداختی کنار خودت درازش کنی و با صورتت بهش بفهمونی که به بغل کردنش احتیاج داری اینجوری دست بابا از روی واژنت برداشته میشه و تو باید خودتو روی بدنش بکشی و صورتت رو برای بوسیدنت روی لباش بزاری
کاری که دیشب توی اتاق با من کردی و منو وادار به بوسیدنت کردی ، مامان نگاهی به صورتم انداخت و لبخندی به حرفم زد و نگاهی به نوک سینهاش انداخت که بین شست و شاهد داشتم غلطش میدادم ، مامان با لبخندی ساختگی گفت میدونم چی میگی ، فوراً گفتم خب انجامش بده ببینم ، مامان گیج شد و گفت چی رو دستم رو از روی سینهش برداشتم و دستم رو به شونه راستش رسوندم که پیرهنش رو از دستش در بیارم ، مامان کمک داد و من با کشیدن دستش بهتر چشم تو چشم شدیم و گفتم نشونم بده چجور بابا رو وادار به بوسیدنت میکنی ، با آشفتگی و خستگی ابتدا خودشو بهم چسبوند و در دفاع از خودش گفت نیاز نیست بلدم ، دستش رو بیشتر روی خودم کشیدم که سینههاش یکی بهم چسبید و یکی آویزون شد، خودمو همراهش طاق باز میکردم مامان با لبخندی تسلیم شد و دنبالم اومد صورتش رو روی صورتم گذاشت و دستش رو روی سینهم کشید سرشو پایین انداخت و با شوخ طبعی گفت شوهر جانم لپاش رو روی دهنم گذاشت که بوسه ای بهش زدم سرمو چرخوندم و گفتم نیاز به گفتن نیست همین که تنش رو نوازش کنی و صورتت رو روی صورتش بزاری خودش میفهمه باید چکار کنه ، مامان سکوت کرد و به نوازش شونه تا پهلوهایم ادامه داد منم زیر گوشش رو میبوسیدم و موهاش رو با یک دست و پهلو و بازوش با یک دست نوازش میکرد که گفتم مطمئنم باید پات رو روی پاهای بابا بکشی ،مامان بدون اینکه اصرار که این کارو کنه انجامش داد و گفت میدونم، نمیدونم چقدر دامنش بالا رفت که بالای زانوها پوست بدون پارچه پاهای مامان رو حس کرد بوسههام رو تا مرز خوردن روی پوست صورت و گردنش میزاشتم که مامان گفت کافیه گفتم به هیچ وجه کافی نیست ادامه بده میدونی که باید اون لحظه کارتو به پایین تنهش بکشی ، دست مشت شدهم
رو روی ناف گذاشتم و شستمو باز کردم و گفتم فکر کن آلت باباست باهاش ور برو ، با کلافگی با اجزای صورتش بهم فهموند که احتمالا این آخرین کاریه که داره برام انجام میده و در سکوت کامل دستش رو از روی پهلو به روی شستم گره زد و شروع به ور رفتن با شستم شد، چهره مامان از تیررسم خارج شدم و صورتش رونمیتونستم ببینم وقتی به شستم زل زده بود و در سکوت مشتش رو روی شستم بالا و پایین میکرد
دست راستم رو به کمرش رسوندم و نوازش کنان گودی کمرش رو لمس میکردم و دستم رو تا کش دامنش میبردم و نوازشش کردم تا رسیدم به پهلوها و از اونجا بخشی از سینهش رو دست میکشید ، سکوت مامان منو جسورتر میکرد که گفتم مامان موقعشه که به بهانه خیس کردن آلت بابا آروم آروم آلتش رو توی دهن ببری مامان سرش رو بالا آورد نه اونقدری که صورتمو ببینه و گفت نیاز که این کارو کنم دستم و دور کمرش چرخوندم و همزمان با گفتن آره بوسی از روی لای موهای ریخته شدش به روی شونهش زدم مامان مکث کرد که گفتم باید بابا این کارتو ببینه تا لذتشو ببره مامان خودشو جابجا کرد و در شرایط نامساعدی روی رون چپش نشست غموهاش روی شونه راستش انداخت و بدون اینکه نگاهم کنه پرسید اینجوری؟ صورت سرخش رو دیدم که بالای شستم از سر کلافگی زیاد خندش گرفته بود نخواستم علت نیشخندش را توی این حال حشری بپرسم وقتی گفتم آره همونجوری نگاهم کرد و با چهره خندانش گفت میبینم که راست کردی راستش فکر میکردم ببینه ولی فکر نمیکردم به روم بیاره، نتونستم با اون حال خرابم لبخند بزنم و سر بسته گفتم طبیعیه که جفتمون تحریک شده باشیم حالا خوبه من میرم حموم و خودمو خالی میکنم ولی تو با این حال چه جوری میخوای جلوی بابام تاب بیاری مامان که شوخ طبعیش توی دهنش زهر شده بود گفت نه من خوبم دستم به پهلوش رسوندم و گفتم باشه میدونم حالا انجامش بده مامان با اکراه لباش رو روی شستم برد و بند اول شستم رو توی دهنش برد و من دستم رو که زیر بود به سینهاش رسوندم و گفتم مگه نگفتم یاد بگیر نیازت رو بروز بده چه امروز که کنار منی و چه کنار بابامی،حالا اگه حشری نبودی هرگز حاضر نبودی که جایی آلت بابام شستمو توی دهنت ببری درسته مادرو پسریم ولی جفتمون نیازهایی داریم پس از گفتنش شرم نداشته باش ، مامان شستم توی دهنش مونده و نمیدونست باید چی بگه مچ دستمو پایینتر بردم و و گفتم بزار بره پایینتر تا بهتر آلت بابام رو برات تداعی کنه، مامان با وقفهای که ایجاد شده بود دهنش رو دوباره روی شستم تنظیم کرد و در سکوت توی دهنش نگه داشت که گفتم باید با دهنت خوب خیسش کنی و بالا پایین کنی تا توی دهنت حسابی بزرگ بشه ، دستم به کش دامنش رسیده بود که گفتم این بار مشکلی نیست ولی کنار بابا باید جوری وایسی که لمبرات کنار دستش باشه تا بتونه لمبرات را دست بکشه، مامان با صورتی که مثل خون شده بود سرشو بالا آورد و کنار شستم چرخوند و نگاهم کرد و گفت پویا دیگه نمیتونم ادامه بدم سینهاش توی دستم و مچم رو همراه با دستش که مچم رو مهار کرده بود به روی کیرم بردم و شل شدن مچم رو توی دستش احساس کردم که گفتم ی خورده دیگه با ناز و عشوه و نگاه به چشمام انجامش بده و کافیه دست مامان روی کیرم نشسته بود که سرش رو تنظیم کرد و دوباره شستم رو توی دهنش ساک زد و با چرخش لمبراش و بالا گرفتن چشماش توی صورتم نگاه کرد لبای قرمزش دور شستم و سینه بزرگش توی دستم بود که باز شستم رو از دهنش درآورد و کلافه وارانه پرسید کافی نیست گفتم چرا کافیه از کنار سینهش بازوش رو گرفتم و با همراهی خودش کنار خودم دراز کردم ،مامان خودش خواست که به پهلو بشه و با چهرهای خسته پرسید برای امروز کافی نیست ؟ گشنم شد ، بغلش کردم و با نگاه به لبای قرمز و خیسش بوسه به گونهش زدن و برگشتم و نگاهی به سینهش کردم سینهش رو توی دستم گرفتم و گفتم حالا نوبت باباست که برای تو بخوره و با ممانعت دستش سریع نوک سینهش رو توی دهنم بردم و بدون اصرار به کمک دستش سرمو عقب کشیدم و لبخند صمیمانهای روی صورتش دیدم و اینبار طاقباز شدم و پشت دست چپش که کنارم بود رو جلوی لبام آوردم و به صورت مامان خیره شدم که زبونمو بین انگشت اشاره و انگشت میانش گذاشتم و با فشاری کم زبونم ازشون رد کردم و وقتی مامان مفهوم کارمو فهمید با لبخند پلکی سنگین زد که گفتم ندا جونم خوب میخورم ؟ مامان آهسته لبخندی به صورتش نشست و با زبان بادی لنگویج رضایتش رو نشون داد ، پشت انگشتاش رو حسابی میخوردم و زبونمو بینشون فشار میدادم که به یکباره با فکری که در سرم افتاد با لبخندی مرموز مامان رو به طاقباز شدن دعوت کردم و وقتی دستش رو تا روی دامنش کشیدم فهمید که میخوام مثل کاری که برام کرده خوردن کسش رو تداعی کنم ، با رعایت فاصلهای اندک انگشتام رو بالای کسش و زیر انگشتاش گذاشتم که مامان با آشفتگی ولی با حفظ لبخند گفت نکن پویا ، گفتم مامان فقط تصور کن که بابا داره واژنت رو میخوره ، اینو گفتم و دستم رو همراه انگشتاش تا چوچولش پایین کشیدم و با نگاه به صورت آشفتهش زبون و لبام رو روی انگشتاش گذاشتم ، مامان با کش دادن به خودش دو دستش رو به سر و صورتم رسوند ولی نتونست منصرفم کنه و گفتم ندا جون کاشکی خیلی وقت پیش مزه خوب واژنت رو میچشیدم ، با فاصله ی لایه نازک از دامنش استخون پشت انگشتام رو به چوچولش فشار میدادم که مامان دستش رو کنار دستم شل گرفته بود ، دست چپم رو که دستش رو گرفته بود بین روناش گذاشته بودم و مچ و پشت انگشتام روی کسش بود ، نگاهی به چهره حشری ولی شرمگینش کردم و
گفتم مامان میدونم چه حسی داری پس سعی کن لذتشو ببری ، احساس کن بابام داره واژنتو میخوره ، مامان با چهره به دام افتادش نگاه میکرد که چجوری بازیچه دست من شده ، انگشتام رو زیر دستش از روی دامن ساتنش میکشیدم تا دستمو در بیارم و فاصله زبونم تا کسش رو کم کنم ، با هدایت دستم انگشت میانیش رو لای پاهاش رد کردم و در اون لحظه بوی نمناکی کسش رو استشمام کردم ، مامان خواست که دستشو از کسش فاصله بده ولی با صورت قاطع گفتم مامان دستتو به واژنت فشار بده تا لذتش رو احساس کنی ، مامان کوتاه گفت بسه پویا ، با گلوی خشکم سرفهای کردم و گفتم به هیچ وجه ، صورتم روی دستش بود که پاهام رو جابجا کردم و کنار پاهاش زانو زدم و با فاصله چند بار زبون کشیدن به انگشتاش فهمیدم مامان آروم دستشو عقب میکشه که دستش رو از مچ گرفت و با دست دیگم از روی دامن زانوهاش رو از هم فاصله دادم و دستش رو به لای پاهاش هل دادم و تاکید کردم که مامان پاهات رو از هم باز کن و دستت رو روی واژنت بزار ، مامان با فشار خونی که صورتش رو تا مرز کبودی برده بود و حال تحریک شدهای که دوست داشت شوهرش به جای من اینجا بود گفت کافیه پویا ، گفتم مامان اگه کمکم کنی خیلی زود تمومش میکنم, لذتش رو لمس کنی, حالا خواهشاً دستت رو روی واژنت بخوابون و پاهات رو از هم باز کن ، مامان با کلافگی گفت بیشتر از این!؟ گفتم آره بزار دستت کامل روی واژنت بخوابه ،متوجه شدم مامان با هر بار شنیدن اسم واژن از دهن من بیشتر چشماش رو از چشمام پنهون میکنه ، خودمو در یک قدمی رسیدن بهش میدیدم با باز کردن پاهاش از هم زانوی چپم رو پایینتر از دامنش بین پاهاش گذاشتم و دست چپمو زیر دهنم بین دو تا انگشت میانیش و اشاره به کار گرفتم تا بلاخره با اتصال پشت دو انگشتم به کصش شستم و زبونم رو از روی دامن به کسش رسوندم ، بوی خوش کس به مشامم خورده بود و عجول شده بودم و اگه حرفهای پشت سر هم مامان برای اتمام کارم نبود نمیخواستم صبور باشم ، با زانو و دست راستم دامنش رو به زانو رسونده بودم که بدون توضیح زانوی پای راستم رو هم داخل پاهاش جا دادم ، ولی مامان تا متوجه کارم شد با چهره ترسیده و سرخش گفت پویا چکار میکنی ؟دامنمو بکش پایین ، با چهرهای پر از نیاز و التماس گفتم مامان باور کن نمیزارم واژنت بیرون بیوفته فقط میخوام خوردن واژنت رو بیشتر تصور کنی ، مامان تا به خودش اومد کل پارچه اضافه دامن رو با دست راستم به لای پاهاش فشار دادم تا کسش پیدا نباشه و زانوی چپش رو با دست راستم بلند کردم و وسط حرفهای بلندش گفتم باور کن هیچی پیدا نیست ، مامان جفت دستاش رو کنار کسش روی روناش گذاشت و من جفت زانوهاش رو به طرفین خم کردم و بین زانوهاش خم شدم و دستام رو زیر روناش گذاشتم ،میخواستم به کارم ادامه بدم که دیگه حوصله التماس کردن و ناز کشیدن مامان رو در صورتی که میدیدم چقدر سبک نوین سکس رو دوست داره و به امید خوردن کسش تن به نقشه من داده رو نداشتم ، به کمک زانوهام روناش رو به طرفین نگه داشتم و خودمو روی بدنش کشیدم ، مامان که دستاش رو از کنار سینههاش به روناش رسونده بود فشار بازوهاش دو تا سینهش رو به خوش فرم ترین حالت ممکن درآورده بود و جون میداد که مکثی کنم و ی دل سیر بخورمشون ولی باید ازشون عبور میکردم و جواب ناز کردن مامان رو میدادم ، خودمو به صورتش رسوندم و کیرمو از روی دستاش روی کسش گذاشتم و دستام رو کنار شونههاش ستون کردم و کف دستام رو از کنار پیشونیش با نوازش روی سرش کشیدم و صورتمو کنار صورتش گذاشتم و کنار گوشش گفتم مامان قرار نیست اتفاقی بیوفته ، من حواسم به همه چیز هست و برای اینکه بابام رو تسلیم ناز کشیدن تو بکنم نباید بزارم وقتی اینجوری حشری هستی کنارش باشی ، پس بدون اینکه اتفاق بدی بینمون بیوفته تا عملی شدن نقشهمون وقتی نیاز داری خودمو اونقدر بهت میمالونم و بدنت رو میخورم که به بابا محتاج نباشی ، میون انکارهای مامان گفتم مامان خوب به حرفم گوش کن نهایتاً یک ماه طول میکشه و بعدش بابا بجای من با شوق و ذوق سرشو لای پاهات میبره و واژنت رو لیس میزنه ، حالا هم من برمیگردم و بدون اینکه دامنت رو کنار بزنم از روی دامن واژنت رو میمالونم تا ارضا بشی ، همونجوری که برای دست کشیدن و خوردن ممههات بهم اعتماد کردی حالا هم بهم اعتماد کن و ببین که خیلی زود بابام رو جای من میبینی ، مامان باز با تشدد بیشتر سعی در پشیمون کردنم داشت که صورت و گردن داغ و قرمزش رو میبوسیدم و گفتم مامان میدونم که جلومو نمیگیری و بهم اعتماد داری اصلاً تا وقتی که بابا رو مجبور به تغییر کنیم اجازه میخوام که ی راز کوچولو بینمون باشه و اونم خوردن و مالوندن همدیگهست ، باشه ؟ صورتمو بالا آوردم و دیدم که مامان هنوز تسلیم نشده ولی من با تصاحب سرش و با دستهایی که برای دفاع از لخت شدن کسش پایین گیر کرده بود لبام رو روی لباش گذاشتم و با وجود تکون سرش لباش رو بوسیدم و با لبخندی زورکی گفتم مامان تو نمیخوای پسرت رو ببوسی ؟ و با چشم تو چشم شدن باهاش بار دیگه لبام رو روی لباش گذاشتم و لبای خوشکمون رو روی هم فشار دادم و با بوسهای دیگه به صورت آشفتهش نگاه کردم و گفتم مامان ضرری نداره بزار امتحانش کنیم قول میدم خوشحالت کنم پس حداقل امتحانش کن ،وقتی بار دیگه لبام رو روی لباش گذاشتم مامان سرشو تکون نداد ولی باهام همراهی نکرد و من لب بالاییش رو از لب پایینیش جدا کردم و توی دهنم بردم و مزه خوش لبش رو چشیدم و خوشحال برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم مامان من میرم پایین و دستات رو بر میدارم و از روی دامن واژنت رو اونقدر میمالونم و میخورم تا راحت بشی ، مامان برای آخرین دفاعیه گفت نه پویا ، با لبخند گفتم بعداً ازم تشکر میکنی ، باز لبم رو روی لباش گذاشتم و اینبار لب پایینیش رو بدون مقاومت چند ثانیهای خودم و بدون نگاه کردن به صورتش سراغ بوسیدن و خوردن لپ و بعد گردنش رفتم تا اینکه خودمو به سینههای بزرگ و سفیدش رسوندم ، بدون دخالت دستم نوک قهوهای سوخته مثل سنگ سفت سینههاش رو هر کدوم چند ثانیهای توی دهنم بردم و میخوردم و با لبام میکشیدم و به نصیحتهای پایانی مامان گوش میدادم ، وقتی پایین رفتم و رونای منقبض شدش رو به بالا فشار دادم و دست چپم رو دور رون راستش انداختم و دست راستم رو به دست چپش گرفتم مامان خواست که مقاومت نشون بده که از کنار دامن لبام رو روی رون سفیدش گذاشتم و با مقاومت دست راستش لبام رو تا جایی که میشد به کسش نزدیک کردم و رون بزرگ و نرمش رو میخوردم ، وقتی سراغ رون دیگش رفتم و دست مامان همراهم اومد فقط به اندازه دست چپش دامن روی کسش مونده بود و لبای من به مرز بین رون و کسش رسیده بود ،خوردن رونای گوشتش نزدیک به کسش بیش از پیش پیشابمو راه انداخته بود که با کمک دستم رفتم سراغ کسش و دست چپش رو از روی کسش برداشتم و دماغ و دهنم رو از روی چند لایه دامن چین خورده به کسش فشار میدادم وقتی با واکنش رونای مامان که خودشو به ی سمت هل داد روبرو شدم جفت دستام رو به زیر روناش رسوندم ، مامان با دستاش انگار که بخواد مانع کارم بشه سرمو گرفته بود ولی نه هل میداد و نه رها میکرد ، دماغ و دهنم رو روی کسش به قصد تحریکش تکون میدادم و با دستام که حالا زیر روناش و روی لمبراش بود شستام رو نوازش کنان زیر دامنش به کسش نزدیک میکردم ، خیلی زود شستام به پایان روناش رسید و به نرمی کسش خورد و مامان در سکوتی عمیق زیر چشمی منو نگاه میکرد که سرمو به کسش فشار میدم و سخت نفس میکشید ، وقتی در زیر دامن یک شستمو به پایینترین قسمت کسش رسوندم و ی خورده از لبههای کسش عبور دادم مامان انگار تیر خلاص رو خورده بود و در نقش تیر خوردهای سرشو محکم به بالشت کوبید ، بند اول شستمو چند ثانیهای توی کس خیسش بازی دادم و در فکر ریکسی بزرگ به لرزوندن سرم توی کسش ادامه دادم ،
وقتی مامان رو آروم و رام دیدم پای چپش رو رها کردم و کشیدم و آهسته خودم را به سمت بالا میبردم و سمت چپ بدنش دراز کشیدم ولی دست چپم چسبیده به رون چپش کسش رو میمالوندم که سرم رو روی سینهاش بردم و خودمو مشغول خوردن سینه چپش کردم مامان که دید از روی بدنش بالا اومدم پاهاش رو به سمت راست هل داد ولی دستم روی کسش گذاشته بودم و دو انگشت اشاره و میانیم رو تویی کسش فشار میدادم با خوردن سینههاش و انگشتی که داخل کسش بود دوباره با حالتی بیقرار سرش رو روی بالشت گذاشت و صورتش رو ازم پنهون کرد چند ثانیهای دست راستم که ستون کرده بودم سینهش رو میمالوندم و میخوردم که سرم بالا بردم و لای گردنش رو تصاحب کردم و دستم رو کشیدم و روی سرش گذاشتم و نیمی از تنم رو روی تنش انداختم و گفتم مامان فقط و فقط خوردن و مالوندن برای رسیدن به چیزی که هر دوی ما میخوایم و دوباره شروع به خوردنش کردم ،نفسهای مامان به اوج رسیده که با کشیدن سرش به سمت خودم گفتم مامان میشه همدیگرو ببوسیم مامان بدون مکث سرشو چرخوند و من لبام رو روی لباش گذاشتم مامان لباش رو باز کردم تا من راحتتر بخورمشون حالا فقط چوچول و خط کسش بدون اینکه دیده بشن رو نوازش میکردم و لباش رو میخوردم ، با براندازی چهره و حرکات مامان فهمیدم که مامان بینهایت داره از رابطه لذت میبره و از هیچ چیزش دریغ نمیکنه ولی با توجه به سبک زندگیش تا به الان میخواد همه چیز رو به عهده من بزاره و خودش رو از این رابطه ممنوعه پاک جلوه بده ،
همونجوری که قصد داشتم به یکباره و بدون مقدمه چینی گفتم میشه تو هم برام بمالونی, از روی لباسم ، اینو گفتم و چرخیدم منتظر جوابش نشدم کامل وارونه شدم و به پهلو پایین تنم رو دور از مامان نگهدار داشتم و دست چپ مامان را در حالی که به حرکتم چشم دوخته بود کشیدم تا به شلوارکم رسید و اونجا در شرایطی نامساعد روی کیرم کشیدم با تکرار اینکه بیا مامان فقط برام بمالون , بیا نزدیک، برای به پهلو کردنش دست راستش را گرفتم و کشیدم مامان در عین حال که داشت دنبالم میکرد ولی هیچ رغبتی توی صورتش دیده نمیشد که کج شد خودشو رو به من خم کرد وقتی زانوهاشو به هم چسبوند دست چپم وسط روناش له شده بود دست راستش رو روی کیرم گذاشتم و دیدم که کیرم رو توی دستش گرفت حس فوق العادهای بود انگشتم را همونجا روی کسش بازی میدادم و نگاهم به دست مامان بود ، مکث نکردم فوراً کش شلوارکم را توی دستم گرفتم و گفتم مامان از روی شورت، کیرم توی دستش بود که کش رو از بالا به روی رونم رسوندم و شورت حلقهایم که با فشار کیرم پایین رفته بود و کیرم توی شورت جا نمیشد رو نمایان کردم ، وقتی گوش بفرمان کیرم رو رها کرد تو از روی شورت دستش بگیره این صحنه رو دید و من شلوارکم رو با یک دستم و جابجایی تنم کامل درآوردم ، میدونستم باید نزدیک نگهش دارم، مامان که کیرمو توی اون وضعیت دید میدونست هرجوری دستش بگیره انگشتاش زیر شورت میره کف دستش رو روی کیرم بالا و پایین میکرد که دستش رو گرفتم و به کیرم فشار دادم کشیدم ، وقتی برای بار آخر دستش رو روی شورتم بالا آوردم دستمو جلوتر از دستش بردم و کش شورتمو پایین آوردم و کیرم مثل فنر بیرون زد ، مامان چشماش رو درویش کرد که من پایین تنمو بالا کشیدم و نزدیکتر بردم و جلوی صورتش روی تشک گذاشتم، کیرم انگار یک سانتی بزرگتر از همیشه شدعبود هیچ وقت این همه زمان به حالت اوج شهوت سیخ نمونده بود، دست مامان رو به روی کیرم اتصال دادم که با اکراه کیرمو توی دستش گرفت و بالا و پایین کرد ، با دست راستم یک لحظه دست چپش رو کشیدم تا از تاج تختخواب به سمت کیرم بیاد و در عین حال که گفتم مامان برای هم بخوریم دستش رو رها کردم و به پشت رونش بردم و نزدیک به زانوش گرفتم و روناش رو باز کردم و چنان عجولانه سرمو لای پاهاش بردم که در حالتی که میخواست طاقباز بشه زانوی زیرینش رو زیر سرم نگه داشتم و زانوی چپش رو به حالت عمود توی دستم گرفتم و سر و صورتم رو بین روناش بردم، تا به خودش اومد قبل از اینکه کس تیغ کشیده گشادش رو که حجمی اندازه دو کف دست داشت رو با تیرگیهای جذاب ببینم دست راستمو رو به زیر لمبر بالاییش رسوندم که روی سوراخ کونش فشار آورده بود و حجم بزرگی از چوچول و اطرافش رو توی دهنم بردم تا صدای تند آاای از دهنش دراومد ، شکم و نواحی لمبرا و کسش چنان لرزید که فک کردم ارضا شده و در ثانیهای بعد شست دستم رو اول و بعد انگشت اشارهام رو مابین لبههای تیره کسش داخل دادم و نگه داشتم و سرمو عقب کشیدم و دیدم که مامان در حال تصمیم گیری بالاتنش نیمه طاقباز شده ولی کف انگشتای دست چپش رو بلاتکلیف زیر کیرم گرفته ، دست راستم رو به بازوش رسوندم و گفتم مامان خواهش میکنم بلاخره باید امتحانش کنی,قول میدم بدت نیاد, قبل از اینکه آبم بیاد بهت میگم تا شلوارکم رو جلوش بگیری ، مامان که نمیتونست اینجا رو هم سکوت کنه آروم گفت باشه بزار ، اینو گفت و شلوارکم رو دور کیرم چرخوند تا تمیزش کنه و با اکراه لبای قرمزش رو باز کرد و کلاهک کیرمو توی دهنش گذاشت ، پر از شهوت شدم و با اینکه میدونستم خیلی با ارضا شدنم فاصله ندارم گفتم همشو توی دهنت ببر و خیسش کن و برام بخورش ، مامان همین کار رو با اینکه دندوناش روی کیر استخونیم کشیده میشد تا نصفه کیرم انجام داد که منم رفتم سراغ خورد کسش ، انگشتمو تا جایی که میشد توی کسش تلمبه میزدم و چوچولش رو تا ابتدای خط کسش و مقداری از مزه کسش رو با شدت تمام خوردم بلکه با هم ارضا بشیم ، بیست ثانیه طول نکشید که انگشتمو توی کسش نگه داشتم و میلرزوندم و دقیقاً ثانیههای شروع ارضا شدنم رو به مامان خبر دادم و مامان تندی شلوارکم رو جلوی کیرم گرفت که با عجله ازش خواستم کیرمو جق بزنه و وقتی به خودم اومدم که انرژی برای ادامه دادن نداشتم ،
خوردن کسش در حالی که دیگه ارضا شده بودم برام نفرت انگیز شده بود ولی تا یک دقیقهای تحمل کردم و ارضا شدنش رو دیدم ، خودمو بالا کشوندم و مامان دامنش رو مرتب میکرد که بوسههایی از صورتش گرفتم و این موضوع رو توی مغزش کاشتم که ما کار اشتباهی نکردیم و فقط برای کمک به همدیگه فقط ی خورده همدیگه رو مالوندیم و بدن همدیگه رو خوردیم ، بعد از دوش گرفتن من و در حین خوردن املت منی که هر وقت بوسهای ازش میگرفتم تا چند مدت عذاب وجدان داشتم با کیری که دوباره راست شده بود گفتم مامان باید قبل از اینکه بابا بیاد مروری به نقشهمون بکنیم مامان که هنوز با وجدانش کنار نیومده بود گفت حوصلشو ندارم لپشو کشیدم و با لبخند گفتم خودت ارضا شدی و میخوای بابام رو تشنه نگه داری ؟ اتفاقاً الان که حالت خوبه بهترین موقعیته برای اجرای نقشه, باید زودی نقشهمون رو عملی کنی تا به خوردن همدیگه محتاج نشیم ،…
پویا حتی اگه از دهن مادرش نمیشنید با توجه به هفت سال اختلاف سنی با داداشش و سی و هفت سال با مامانش میتونست بفهمه که ناخواسته به دنیا اومده ،
خونه خلوت بود و فقط بابام توی خونه بود و مامان که نمیخواست با بابا بحثی رو استارت بزنه در لحظهای که برنامههای تلویزیونیش تموم شده بود به اتاقم اومد ، اتاقی که حالا مال من شده بود و تختخوابی که تنها داداش مجردم از کارگاهش با ام دی اف برام ساخته بود ، چهارشنبه اوایل بهمن ماه بود و داداشم برای خرید وسیله امروز و فردا رو خونه نبود، روی شکم دراز کشیده بودم و کتاب رو نگاه میکردم که مامان اومد و حواسمو پرت کرد و به سمتش به پهلو شدم و نگاهش کردم ، بدن چاقش رو با تابی سبزآبی و شلواری سورمهای پوشیده بود و رد سوتینی از زیر تابش پیدا بود ، میتونم بگم به هیچوجه حوصلهشو نداشتم و ممکن بود اگه عمیق نگاهش کنم باز کیرم سیخ بشه و خودمو بهش بمالونم و تهش بعد از خود ارضایی تا چندین روز عذاب وجدان داشته باشم ، مامان اومد و دقیقاً جلوی کیرم لمبرای بزرگش رو روی تشک گذاشت و دست راستش رو روی سر تا بازوم کشید و همونجوری که میدونستم گفتش که عصری از خونه دخترش اومده و ذوق زده گفت که خودش رو وزن کرده و نود و پنج کیلو بوده و با این حساب توی هفت ماه گذشته یازده کیلو کم کرده ، بدون اینکه بهش توجه کنم لبخندی به صورتش زدم و گفتم چقدر خوب ، مامان با نوازش صورتم سرشار از شادی گفت اینا همش از خیر سر توعه و باید از تو ممنون باشم اینو گفت و خودشو روی بدنم انداخت و لبای به رژ ثابت آغشتش رو به سمتم میآورد و برای رسیدن لباش به صورتم سینههاش رو روی بازو و سینهام کشید و از زیر یقه و سوتین قرمزش بیشتر از نیمی از سینههای نود و پنجش پیدا شد ،
دو سال پیش وقتی برای خرید کردن بهم احتیاج داشت اومد نزدیک کاناپه و اونجا بعد از اینکه طبق معمول به زور تونستم ازش بغل بگیرم هیجاناتی که ی پسر پانزده ساله داره وادارم کرد که از پشت دستام رو به سینههاش برسونم تا ببینم واکنش ی مادر چیه ، علاوه بر کتک خوردنم فوشی مثل حرومزاده رو هم ازش شنیدم ولی بدها همین فوشش رو سوژهای برای اذیت کردنش کردم ، بعد از یک مدت توی ی مهمونی وقتی جلوی ظرف شوی دستمو دور گردنش انداختم دیدم برعکس همیشه با ملایمت و لبخند نگاهم میکنه فهمیدم دوست داره جلوی مهمونا قدردانش باشم و شروع به بوسیدنش کردم و در همون حین که مامان نمیتونست واکنش نشون بده دستم رو از روی شکمش بالا آوردم و با وجود تهدیداتش ازش خواستم دست از تهدید کردنم برداره تا بیخیال سینههاش بشم ،اگرچه فرداش کتکی ملایم تر از قبل خوردم ولی میخواست علتش رو بدونه که گفتم فقط میخوام رابطه صمیمی با هم داشته باشیم اگرچه دیگه هیچ وقت دستم به سینههای نرمش نرسید ولی بغل کردنا و توجهش بهم تسکین میداد ،۷ ماه پیش وقتی امتحاناتم خرداد ماه تموم شده بود قضیه افسردگیم به خاطر داشتن پدر و مادری یوبس رو پیش کشیدم شروع به سحرخیزی کردیم ولی پیادهروی صبحگاهی و تا ظهر ساعت ۲:۳۰ که بابام میومد تنها شدن با مامان برام کفایت نداد شروع به گیر دادن به ترس لباس پوشیدنش کرد و رخت سیاه ۷ ساله داییم رو از تنش درآوردم تا جایی که امروز فقط لباسهای محدودی تیره داره که اکثراً شلوار هستند ولی چیزی که شروع کرده بودم برای مامان جدا جواب داده بود و اون حالت افسردگیش از بین رفته بود و دختر بزرگش وقتی مهر تایید به روییه جدید زندگی مامان زد مامان بعد از ۵۴ سال رژ ثابت زد و موهای مشکیش رو حنا میبست و برای هر بیرون رفتنی کرم ضد آفتاب و ادکلن استفاده میکرد، رابطش با بابام تقریباً بهتر شده بود با بچهها بیشتر صمیمی شده بود گاهی که حوصله نداشتم و به طرفم میومد از کارم پشیمون میشدم ولی وقتی پیش میومد که بهش احتیاج داشتم بدون مقاومت بغلش میکردم و یه دل سیر خودمو بهش میمالوندم و لپهای چرب و چیلیش روبوسه های شهوتانگیز میزدم ولی خودشم نمیدونست که چرا صحبتهای من گاهی هفته یک بار گاهی چند هفته یک بار محبت آمیز میشد ، این اواخر مالوندنش رو خیلی جلو برده بودم وقتی روی کاناپه ازش خواستم خودشو روی سینهام بندازه تابش رو کنار زدم و بنده سوتینش را دست کشیدم و با بوسه ای به شونش گیر دادم که چرا اینقدر سفت بستش معذب بودنش رو بیخود جلوه دادم و در لحظه ای که فکرش رو نمیکرد سینه هاش توی دستم گرفتم تا چک کنم که از فشار سوتین اذیت نباشه مامان مقاومت کرد ولی به زورم که شده چند ثانیهای سینههاش رو توی دستم مالوندم ولی نذاشتم در بره و ادامه حشری بودنم رو با نوازش بدنش و صحبت در مورد اینکه اصلاً چرا سینههای به این قشنگی رو باید بیننده ، اون روز بهترین و بیشترین لحظات سکسی من و مامان رقم خورد ولی هنوز مامان با اون قد بلند و هیکل چهارشونه با یک اخمش میتونست منو ذوب کنه،
بوسهای کوتاه روی گونهام گذاشت صورتش رو روی صورتم کشید گونههامون روی هم موند و نگه داشت ، لحظه شماری میکردم تا قبل از اینکه تحریکم کنه بلند بشه ،
مامان با چشمهایی که لبریز از شادی بود به جلو خیره شده بود که گفت تو خوشحال نیستی ؟
گفتم معلومه که خوشحالم ، گفت پس چرا هیچی نگفتی ؟
فوراً ی چیزی توی ذهنم جور کردم و دستم رو از روی پهلوش روی شکمش گذاشتم و گفتم من که از روز اول گفته بودم اگه چیزی رو که میگم گوش بگیری زندگی به کام هممون شیرین میشه ،
مامان صورتش رو روی صورتم کشید و چرخوند و لباش رو بار دیگه به گونهام رسوند و بوسهای کوتاه دیگه ازم گرفت و گفت کاشکی این چیزا رو یکی توی بیست سالگیم بهم میگفت ، ناخواسته ی خورده بیشتر بدنش رو به خودم فشار دادم و دست راستم رو هم از جلوی چشماش رد کردم و بین شانه تا گردنش گذاشتم و گفتم مامان هیچ وقت برای درست زندگی کردن دیر نیست ،
مامان که در حالتی کج و معوج ایستاده بود اینبار سرش رو برعکس روی سرم گذاشت و موهای دم اسبی قهوهایش روی پیشونیم افتاد و دستش رو پشتم به حالتی که ستون بود خوابوند و با کشیدنش به پشتم سینهاش بیشتر به بازوم چسبید و اون جرقه نصفه نیمه توی بدنم خورده شده بود که مامان با ی حسرتی گفت آره درست میگی ولی کاشکی زودتر اتفاق میافتاد ،
حالا باز شهوتی نصفه نیمه جای عذاب وجدان رو گرفت و وقتی دیدم وزن مامان روی بدنم افتاده به حالتی که طاقباز میشدم و مامان رو روی خودم میکشیدم دست چپم از روی شکمش به گودی کمرش میرسید و دست راستم گردنش رو تصاحب میکرد و لبام به لاله گوشش میرسید که گفتم مامان حالا شاید بهتر درک کنی وقتی از هر دری وارد میشدم تا باهات صمیمی بشم ،
مامان ته منظورمو خوند و با صدای پوزخندی گفت اون موقع که یهویی دستات رو روی منههام گذاشتی ؟
خندهای کوتاه کردم و گفتم خب بلد نبودم چجوری بهت نزدیک بشم که بتونم به دردت بخورم ، مامان گفت آخه اونجوری!؟
با نوازش موهاش شروع کردم و بوسهای به نزدیک گوشش زدم و گفتم این تنها چیزی بود که بلد بودم ولی واکنش تو خیلی تند بود ،
مامان مظلومانه توضیح داد که سینه برای هر زن خط قرمز شه ،
با کمی شیطنت گفتم پس چرا الان نیست ؟
مامان با ی خورده خجالت زدگی گفت چون الان بیشتر میشناسمت و میدونم که میخوای خانوادمون رابطه صمیمیتری باهم داشته باشن ،
با تایید حرفش لبام رو زیر لپش بردم و شروع به نوازش گودی کمرش کردم و در حال بو کشیدن و بوسیدن لپش سکوت کردم و با بازی انگشتام تابش رو از خط شلوارش بالاتر آوردم و نوک انگشتام رو روی پوستش کشیدم ، مامان هیچ عکسالعملی انجام نداد و برای اینکه این کار رو بیشتر انجام بدم گفتم و اگه الان بخوام ممههات رو لمس کنم چی ؟ کف دستم رو روی گودی کمرش گذاشتم و مامان بجز ی جنب و جوش کوچیک همراه با صدای پوزخندی گفت تو این کار رو نمیکنی ، گفتم ولی اگه دوست داشته باشم چی ؟ مامان شُل و وِل گفت نمیزارم ، گفتم مامان این حرف مغزته ولی من بهت گفتم بزار قلبت تصمیم بگیره نه مغزت ، دستم حالا گودی کمرش رو چرخ میزد که گفت میدونم اگه بخوای به زور هم که شده بهشون دست میزنی پس الکی منو سیم جیم نکن گفتم دیدی همیشه دل تصمیم درست رو میگیره ، مامان گفت ولی من که اجازه ندادم ؟ گفتم آره ولی اگه پسرت بخواد دلت نمیاد جلوشو بگیری ، مامان با نیشخندی گفت تو این کار رو انجام نمیدی پس بگیر بخواب ، باید میگفتم مامان دیگه دیر شده و اگه ی خورده دیگه بمونی حسابی کیرم حال میاد ولی ممکن بود کار از کار بگذره و باز با رفتارم شکاکش کنم ،من که از بالا بند سوتینش رو لمس میکردم و از پایین دستم توی گودی کمرش بود گفتم پس حداقل بزار ممههات رو از شر این سوتین راحت کنم ، دستم از زیر تاب به سوتینش رسید که مضطرب تکون خورد و گفت نمیخواد پویا دست راستم تنش رو مهار کرد و با بیشتر بالا دادن تابش دست راستمو هم به بند سوتینش رسوندم و پشت گوشش با صدایی که طبیعی نبود گفتم بزار کمکت کنم اگه نزاری به زور هم که شده ممههاتو دست میزنم ، مامان با خجالتی خودشو روی تنم انداخت و گفت باشه و موند تا سوتینش رو باز کنم ، وقتی تابش رو مرتب کردم دستام رو آروم از روی بدنش بالا آوردم سرش رو توی دستام بالا کشیدم تا توی صورتش نگاه کن مامان کمی خجالتی شده و من باز پر از شهوت و آشوب توی چشمای سیاهش زل زدم صورت سفیدو گونههای برجستهاش لبهای درشت و قرمزش رو نگاه کردم و گفتم نظرت چیه فردا منم باهات بیام پیاده روی مامان کمی خوشحال شد و گفت عالیه فردا بیدارارت میکنم که با هم بریم لبام رو به سمت لباش بردم و در فاصله کمتر از یک سانتیمتر لبام را کنار لباش به لپش چسبوندم و هر دو بوسهای به لپ هم زدیم دلم نمیاومد رهاش کنم ولی مامان مصمم بود که بره مامان رفت و منو تا نیمههای شب تنها گذاشت مطمئنم اگه اون شب خودم خالی میکردم این همه فکر و خیال بدون عذاب وجدان سراغم نمیاومد ولی مامانی که برام هیچ جذابیتی نداشت حالا اندام درشت و چاقش برام شهوت انگیز ترین معیاری بود که میخواستم ،
سینههای درشت و بزرگش میتونست منو مدهوش کنه و شاید بعد از اینکه وسطشون کیرمو تلمبه بزنم آب کیرمو روی سینههاش سرازیر کنم از شدت حشری شدن تا نیمه شب نقشههایی که میکشیدم به نظر عملی میومد و مامان پا به پای من پوزیشن سکس عوض میکرد و کلی بدنش رو برای مجذوب کردن خودم تتو کردم و شکمش رو به عشق من کامل آب کرده بود عاشق کیره ۱۵ سانتی کم قطر من شده بود، صبح با اولین صدای مامان بیدار شدم ولی نقشه عوض شده بود و گفتم که من دیشب بدخواب شدم و میخوام بخوابم به محض اینکه خونه خالی شد دوش گرفتم و با حوله بیرون اومدم شورت و شلوارکی پوشیدم و با همون حوله روی سر و تنم روی کاناپه منتظر شدم وقتی مامان رسید و منو توی اون حالت دید لبخند زد و پرسید نخوابیدی گفتم نه و ادامه دادم منتظر بودم برسی با هم صبحونه بخوریم صبحونه رو با صمیمیت کنار هم میخوردیم، خودم ازش خواستم توی چشام نگاه کنه و ببینه چشمام قرمز شدن نگاه کرد و گفت نه زیاد چرا بد خواب شدی؟ گفتم به فکر تو بودم مامان متعجب گفت چرا من؟ گفتم آخه اینقدر تغییر کردی ولی بابا حاضر به تغییر نیست ولی میخوام باهات مشورت کنم ،راستش من ی نقشه درست حسابی برای بابا کشیدم که همش به تو بستگی داره ،مامان متعجب گفت من؟ گفتم حالا برو دوش بگیر برگرد بهت میگم نقشه چیه راستی ازت میخوام امروز سوتین تنت نباشه مامان با نیشخندی پرسید چی؟ گفتم همین که شنیدی جزئی از نقشه منه ی لباس نرم و نازک انتخاب کن تا نقشمو بهت بگم مامان با همون نیشخند کمی خجالت زده شد و گفت الان نمیشه بگی ؟ گفتم اول دوشتو بگیر اون چیزی که همیشه آرزوم بوده و میخوام عملی کنیم هر چقدر بیشتر نقشتو درست بازی کنی راحتتر میشه بهش رسید حالا از اینجا به بعدش دیگه همه چیز بستگی به تو داره مامان، گیج شده بود که بیشتر توضیح دادم که مامان اون چیزی که این دو سه سال من از تو میخواستم تو باید با نقش بازی کردن بابام رو مجبور به تغییر کردن کنی مامان ناامیدانه گفت بابا تغییر نمیکنه گفتم اگه مو به مو چیزی رو که ازت میخوام انجام بدی شک نکن تغییر میکنه اصلاً بدون اینکه خودش بخواد بفهمه تغییر میکنه مامان ابروهاشو بالا انداخت و گفت امان از دست تو و پا شد و ادامه داد ببینیم و تعریف کنیم مامان رو با بوسهای به گردن عرق کردهاش راهی لباس برداشتن برای دوش گرفتن کردم و منتظر شدم، وقتی اومد و به اتاقش رفت تا موهای خیسش رو سشوار بکشه من اونجا پشت سرش روی تختخواب نشسته بودم و نگاهش میکردم مامان خوشحال بود و از توی آینه نگاهم میکرد نذاشتم موهاش رو ببنده و در رو نیمه کردم و چراغ رو خاموش کردم و دستش رو گرفتم و به سمت تختخواب بردم مامان بدون شک و تردید همراه با لبخندی کنارم دراز کشید ،در اولین حالت به سمت هم کج شدیم و وقتی دستم رو زیر دستش دور کمرش انداختم با بوسهای به گونهاش روبروی صورتش بالشتم و تنظیم کردم ،مامان هم شونه تا گردنم رو بغل کرد و فوراً پرسید خوب بگو بینم نقشه چیه ؟ با چهرهای عاقل اندر صفیه گفتم مامان برای این چراغ ها رو خاموش کردم تا بتونم حرفمو بدون رودربایستی بهت بگم پس باید بدونی امروز قراره جفتمون از همدیگه خجالت نکشیم پس کمکم کن راحتتر بتونم حرفمو بزنم ،
با احتیاط پرسید مگه قراره چی بگی دستم رو از پشت دور تا دور کمرش چرخوندم و گفتم اینجوری که تو ازم میپرسی بدتر خجالت میکشم پس بزار خودم با مقدمه چینی حرف بزنم ،
با لبخندی گفت باشه و سکوت کرد گفتم مامان میدونم که بابا سخت ابراز محبت میکنه و میدونی که یکی از آرزوهای من یا شاید بزرگترین آرزوم اینه که کنار هم خوشحال ببینمتون یا بهتره بگم در حال معاشقه ببینمتون برای اینکه درک بهتری از معاشقه داشته باشه گفتم مثلاً توی جمعی که خودمون هستیم تو رو بغل کن و ببوسه یا شاید مثل جوونترها لباتو ببوسه ،
با پوزخندی خجالتی گفت پویا چی میگی؟ گفتم این حق توئه که شوهرت بهت ابراز علاقه کنه مامان گفت خودت میدونی که این کار شدنی نیست مصمم گفتم بدتر از اینش هم شدنیه تو فقط با من هماهنگ باش و کاری که ازت میخوام رو انجام بده، منو مامان بارها در مورد تغییر رفتار تند بابا صحبت کرده بودیم ولی اینبار که بحث بر سر بوسیدن و لب گرفتن ازش بود سعی کرد منکر بشه ولی من که دیگه به خودم اطمینان داده بودم که کارم درسته سرمو روی سرش بردم و صورتم رو روی صورتش گذاشتم و حالا که مجبور نبود توی چشمام اعتراف کنه گفتم ولی اگه کاری کنیم که این خواسته خود بابا باشه تو مانعش میشی ؟ مامان با مکث گفت بابات همچین اخلاقی نداره ، بار دیگه گفتم با یادآوری اون روز جلوی سینگ که بوسش میکردم گفتم اگه کاری کنم که بجای من بابام تو همچین شرایطی بخواد بغلت کنه تو رو خوشحال میکنه ، با تاکید گفتم خوشحال میکنه یا نه ؟ حرف دلت رو بزن ؟ مامان با مکثی شرایط رو سنجید و پا روی غرورش گذاشت و به جای آره گفت از خدامه ،
از عطر تنش مدهوش شده بودم که بوسهای شهوتناک بر گونهاش گذاشتم و تنم رو بالا کشیدم و دست راستم که زیر مونده بود رو هم برای نوازش سر و صورتش بالای سرش آوردم و توی چشمهای خجالتیش خیره شدم و گفتم پس آماده باش چون قراره خیلی کارا بکنیم که میدونم خوشت میاد ولی ممکنه جفتمون برای صحبت کردن در موردش خجالت بکشیم ، مامان با پلکی سنگین لبخند زد و سکوت کرد ، مامان که بلوزی تقریباً سفید و شلواری سبز کدر تنش کرده بود رو در همون حالتی که به پهلو بود به سمت خودم هدایت کردم و با گفتن روی شکم بخواب میخوام ماساژت بدم اونو وارد کاری انجام شده قرار دادم و خودم لبخند زنان جابجا میشدم تا اینکه روی گودی کمرش نشستم ، برای کسی با وزن مامان روی شکم خوابیدن کار خیلی آسونی نبود و برای همین بالشت زیر سرش رو درآورد و منتظر حرف من شد که گفتم مطمئنم از شنیدن بقیه حرفام شوکه میشی درست مثل روز اولی که ممههات رو لمس کردم پس بهتره توی صورت همدیگه نگاه نکنیم، شروع کرده بودم به ماساژ تند شونههاش که مامان با تحمل درد گفت خدا رحم کنه مگه قراره چی بگی ؟! گفتم مثلاً اینکه امروز پنجشنبهست و من میدونم زن و مردا پنجشنبه شبا رو خیلی دوست دارن ، مامان با صدایی نچندان تند گفت پویا؟! به این بهونه تن لخت خودمو روی تنش انداختم و با دست کشیدن به موهاش گوشهای از صورتش رو بیرون انداختم و گفتم مامان من دیگه بچه نیستم که بخوای همچین چیز کوچیکی رو ازم پنهون کنی و برعکس اگه بخوای کمکم کنی باید بیشتر در موردش باهام صحبت کنی تا چشم و گوشم باز باشه ، مامان جنبشی به سرش داد که معلوم بود حرفم تأثیر گذار بوده و من با چسبوندن کیرم به کمرش به دنبال لپش رفتم و با بوسهای مکثی کردم و گفتم مامان من تمام سعیمو میکنم تا شما خوشحال باشید تو هم اگه من ذرهای برات ارزش دارم بجای اینکه جلوی حرف زدنم رو بگیری کمک کن نقشمون عملی بشه ،
آخه چطور میتونم با تو در این مورد حرف بزنم ، با کمک دو دستم صورتش رو نوازش میکردم و گفتم باشه تو هیچی نگو ولی مانع حرف زدن منم نشو و بزار حرفمو بزنم اگه جاییش اشتباه بود بهم بگو اگه درست بود هم سرتو تکون بده ، لبام اونقدری به لپش نزدیک بود که معلوم بود آماده بوسیدنش بودم که گفت ولی خواهشاً تند نرو ، لبام رو به لپش اتصال خورده بود که ملتمسانه گفتم مامان بزار راحت حرفمو بزنم تا بتونم به رابطمون کمک کنم ، وقتی بوسهای از روی چاپلوسی به لپش زدم سکوت کرد و با بوسهای آبدارتر از قبل گفتم آفرین مامان خوبم ،
با اینکه دوست نداشتم ولی باز برگشتم و توی گودی کمرش نشستم و با ماساژ شونهها و بازوهاش گفتم ولی میخوام امروز منو تو کار متفاوتی انجام بدیم و من قبل از رسیدن بابام بیرون میرم و بعد که بابام پرسید بگو از صبح رفتم خونه دوستم و تا شب نمیام ولی میخوام اون لحظهای که بابا میرسه تو با کمترین لباس همینجا روی تختخواب خودتو به خواب بزنی و با بیرون انداختن بخشی از بدنت کاری که همیشه پنجشنبه شبا انجام میدادید الان به صورت اتفاقی به ی حالت جنون آور بهش هدیه بدی ،
مکث کردم تا مامان توی حرف زدن تنهام نزاره که مامان به طعنه گفت که چی بشه ؟ دستام رو پایینتر آورده بودم و به کمرش رسیده بودم و جلوی کیرمو ماساژ میدادم مامان هم مثل هر کسی از فشار دستم روی بدنش همراه با آهی خفیف لذت میبرد ، ( معمولاً بابا وقتی میومد بعد از دوش گرفتن روی همین تختخواب یکی دو ساعت میخوابید ) گفتم آخه قرار نیست چیزی رو که میخواد رو به این آسونی بهش بدی ، همراه با مکث مامان بار دیگه خودمو روش کشیدم و درست مثل دفعه قبل موهای حناییش رو کنار زدم و عطر خوشش رو استشمام کردم و گفتم میبینی مامان درست وقتی که خودتم فک کردی وقت رابطه برقرار کردنه از دید من همون لحظه باید جونشو به لبش برسونی تا با نقشهای که من کشیدم به التماس بیوفته ، اصلاً دلش نمیخواست صورتشو بچرخونه تا صورتم رو ببینه و من با این موضوع مشکلی نداشتم و با همون حالت گفت پویا دوست ندارم در این مورد حرف بزنیم ، بوسهای کوچیک از لپش گرفتم و گفتم اگه از همون سالهای اول این کارا رو انجام میدادی حالا من مجبور نبودم در موردش صحبت کنم پس کمکم کن تا خانوادهای رو که میخوایم بسازیم باشه ؟ لبام رو روی لپش گذاشتم و برنداشتم تا اینکه مامان با حالتی که انگار چندشش شده بود تکونی به ماهیچههای صورتش داد و گفت آخه برام سخته شنیدن این حرفها از دهن تو ،
با نوازش و بوسهای از سر و صورتش گفتم مامان خوشگلم اگه چه امروز برای جفتمون سخت میگذره ولی این روزا میگذره و تهش اون خانوادهای که دوست داریم رو به دست میاریم ، مامان صورت پنهون شدش رو ی لحظه با لبخندی نشون داد و گفت آخه من چکارت کنم! تا صورتش پیدا شد دستمو زیر لپش بردم تا صورتشو بر نگردونه و در لحظهای که حسابی شهوتی شده بودم لبام رو جوری روی صورتش گذاشتم که گوشه قرمز لباش رو با بخشی از لپش رو بوسیدم و همزمان با برگشتن صورت مامان گفتم در ضمن طوری نقشه چیدم که قراره به مامان خوشگلم کلی خوش بگذره پس خجالت کشیدن رو بزار کنار و کمکم کن تا به نحو احسن انجامش بدیم ، مامان با نیشخندی گوشه خیس شده لبش رو پاک کرد و گفت روانی ، دوباره پرسیدم کمکم میدی ؟ مامان بدون مکث گفت ببینم چی میشه ، اینبار برای تشکر چنان بوسهای به لپش زدم که لذتش با سکس برابری داشت و الارغم میلم از روی تنش بلند شدم و خودمو عقبتر از قبل نشوندم ، لمس لمبراش حتی با لمبرام برام حس بینظیری داشت و تا جایگیر شدم دستم رو روی گودی کمرش بردم و با ماساژ چند ثانیهای و شروع به صحبت کردن بلوزش رو بالا دادم و دستام رو روی پوست سفیدش گذاشتم ، مامان با تلخندی دستش رو جلو آورد که با اعتماد به نفسی بیشتر از ی شوهر گفتم اجازه بده میخوام ی ماساژ درست و حسابی بهت بدم ، وقتی بلوزش رو بیشتر بالا میبردم کف جفت دستام رو روی گودی کمرش گذاشتم و با کشوندنشون به پهلوها گفتم میخوام عین جملهای رو که میگم به بابا بگی و درست لحظهای که آماده برقراری رابطه میشه بگی وقتی دیدم کسی خونه نیست رفته بودم دوش بگیرم و خودمو برات آماده کنم ولی برگشتنی پام لیز خورد و با باسن زمین خوردم و به زور تونستم خودمو تا تختخواب برسونم ، مامان سکوت کرده بود و گوش به حرفم سپرده بود و منم هر لحظه بلوزش رو از پهلوهاش بالاتر میدادم که حدود نیمی از کمرش رو لخت کرده بودم و اون لحظه تندی با گفتن وایسا بلند شدم و اتاق رو به مقصد آشپزخونه ترک کردم و وقتی برگشتم که مامان تقریباً به پهلو شده بود و میخواست ببینه میخوام چکار کنم ، ی کاسه چینی توی دستم میدید که پنجهم داخلشه و پرسید این چیه ؟ گفتم میخوام با روغن زیتون کمرتو ماساژ بدم ، وقتی گفت این چکاریه ؟ روی تختخواب بودم و اگه دیو میجنبید ممکن بود از پنجهم روغن زیتون خوراکی روی ملحفه بیفته ، دست روغنیم رو روی گودی کمرش گذاشتم و کنار پاهاش نشستم ،
مامان آروم گرفت و منم خواستم که صحبتمو ادامه بدم که مامان باز صورتشو مخفی کرد و گفتش که لباسمو روغنی نکنی ، گفتم حواسم هست ولی تندی دستام رو به پهلوهاش رسوندم ، جایی که بلوزش گیر کرده بود و گفتم میشه بلوزت رو ببری بالا که روغنی نشه مامان شروع به بالا بردنش کرد که دو بار گفتم تا ممههات ببرش بالا اونم گوش بفرمان کمرش رو برای ماساژ دادنم بیرون انداخت با نگاهی به بدن و لمبرای بزرگش و چاک گشاد کونش خیز برداشتم و روی لمبراش نشست صحبتها در جریان بود و ادامه داشت دستم هر لحظه پهلوهاش رو تا نزدیک سینههاش بالا می رفت و تا خوردن دستای روغنیم به بلوزش بدنش رو ماساژ میدادم ،ادامه دادم حالا مامان تصور کن بابا با اون حال حشری آماده رابطه باشه و ببینه درست همون ناحیه که باهاش کار داره ضربه دیده اون لحظه هم تو باید بهش بگی که نگاه کنه ببینه کبود نشده و ازش بخوای با ماساژ دستش دردت رو کم کنه وقتی اینو میگفتم دستام از کنارهها به برآمدگی سینههاش میخورد و بلوزش رو هر لحظه خیسه روغن میکردم مامان خودش رو به نشنیدن زد و گفت پویا داری بلوزمو روغنی میکنی تندی گفتم مامان من دارم خودمو به آب و آتیش میزنم که کمک تو بدم بعد تو به فکر بلوزتی ،
مامان آروم گفت دارم میشنوم گفتم میدونی که گفتن این حرفا برام سخته ولی به خاطر تو مجبورم بیانشون کنم مکرر گفت میدونم میدونم ،اگه اجازه میداد و در همین حد خودشو در اختیارم میذاشت همین تنه نیمه عریانه تنومندش میتونست کلی بهم حال بده تا خودمو خالی کنم ولی میدونستم باید صبور باشم تا به مقصودم برسم دیگه دستمو از روی کمرش زیر بلوزش میبردم که گفتم مامان باید با حرکاتت دیوونش کنی تا اینکه به اونجایی که میخوایم برسیم باید در لحظهای که بابا حسابی سیخ کرده تو با ناز و عشوه دیوونش کنی و نزاری به کامش برسه مامان سرش رو توی دستاش گرفت و گفت باورم نمیشه دارم این حرفا رو از تو میشنوم دستام از زیر بلوزش به شونههاش رسیده بود که گفتم میدونم برات سخته ولی وقتی چیزی رو که میخوایم از بابا بگیریم اون وقت یک دنیا ممنونم میشی مامان شروع کرد به طفره رفتن که حس کردم داره منو از هدفم دور میکنه ،
مامان بالشت رو زیر گردن تا شونههاش گذاشته بود ، دستای پر روغنم رو از زیر بغلاش به سمت پهلوهاش میآوردم که جفتمون شوکه شدیم ، تقریباً نیمی از حجم سینههاش تحت فشار از پهلو هاش بیرون زده بود و وقتی دستمو پایین میکشیدم برجستگی بزرگشون رو زیر دستم لمس کردم که برقی مغز و کیرمو گرفت ، مامان با تکونی و نیشخندی و صدا زدن اسمم دستاش رو برای مداخله به بلوزش رسوند و با کمی پایین کشیدنش دستاش رو کنار بدنش کشید ،
مامان سرشو به بالا گرفت و با نیشخندی بر صورت گفت دیوونه ممههامو دست نکش ، دستاش رو گرفتم و از تنش جدا کردم و بلوزش رو از زیر سینههاش گرفتم و گفتم خودت میدونی که اگه بخوام بهشون دست بزنم نمیتونی جلومو بگیری ولی برای ماساژ شونه و کتفهات مجبورم بلوزت رو بالا ببرم ، عوضی چکار میکنی, وایسا تا چیزی بگم, پویا نمیخوام ماساژم بدی, باور کن الانه که از خجالت آب بشم ، وقتی دو طرف بلوزش رو با فشار دستم از زیر سینههاش بالا میبردم ورج و ورجههای مامان جلومو نگرفت و با کشیدن سینههای نرم و سفیدش روی شستم بلوزش رو به بالای سینههاش جمع کردم که مامان برای دفاع از دیده نشدن سینههاش انگشتاش رو زیر سینههاش برد و سینههاش رو توی دستش گرفت ولی تلاشش بیفایده بود و فقط تونست یک دوم نمایان شده سینههاش رو بپوشونه و هنوز در تکاپوی منصرف کردن من بود که با صورتی خجالتی و کمی لبخند دار که صمیمتش رو نشون میداد و نیم نگاهی به من داشت ، دستای روغنیم رو به راحتی روی کتفاش رسوند و گفتم الان بهتر شد و در جواب حرفاش گفتم این چه حرفیه مامان ؟!فک کنم من پسرتم ، و با صدایی شیطنت آمیز گفتم فک کنم من قبلاً با ممههات آشنا شدم پس نیاز نیست از من خجالت بکشی ، حالا بجای خجالت کشیدن از من اجازه بده نقشهای که دارم و کامل بگم قول میدم از نتیجهاش اونقدر راضی باشی که از اون به بعد جلوی من بدون تاب راه بری ، مامان با لبخندی بیشتر و به حالت صمیمی گفت کوفت پویا ، دلم میخواست حالا تنای لختمون رو به هم بچسبونم و برای این کار اجازه میخواستم که گفتم مامان حتماً باید بوست کنم تا راضی بشی ، مامان با فکر یا بی فکر صورتشو پنهون کرد و گفت خب زود بگو تموم بشه ، وجود بالشت زیر شونههاش و دستایی که به سمت پایین گرفته بود کارمو برای ماساژ کتفاش سخت میکرد گفتم باشه ولی عجله نکن حالا میشه این بالشت رو در بیاری ، مامان با تعلل دستی رو انتخاب کرد و تندی بالشت رو برداشت و وقتی میخواست دستشو برگردونه دست دیگرش رو هم از زیر سینهش گرفتم و گفتم باشه حالا نگاه به ممههات نمیکنم ولی اینجوری نمیتونم کتفات رو ماساژ بدم ، مامان با کلافگی باز صورتشو بالا گرفت و سینهراستش رو از زیر دستش دید که چجوری بیرون زده و گفت پویا واقعاً که ؟! با شیطنت گفتم حالا خوبه دختر نیستی اینقدر ناز میکنی ؟ چیه برای ممههات اینقدر افاده میای! مامان ناامیدانه گفت حالا نمیشد مثل آدم بشینیم حرف بزنیم ؟ دستش رو کنار سرش بالا برده بودم و بلوز رو تا روی موهاش بالا کشوندم و مامان که فهمیده بود دیگه بلوز جایی از بدنش رو نپوشیده آهسته گفت بذار درش بیارم ، نزاشتم حرفش رو تموم کنه و جابجا بشه که برای درآوردنش اقدام کردم ، مامان تا مرز نشستن جابجا شد ولی برنگشت و تن عریانش رو روی تشک انداخت و باز خواست که سینههای بیرون زدش رو بگیره ، دستاش رو گرفتم و کنار تنش کشیدم و با حاشیهای کوتاه گفتم حالا میزاری حرفمو بزنم ، مامان خنده تمسخرآمیزی زد و گفت بگو کشتیمون ، گفتم مامان باید در حالتی که بابا دستش لای پاهای توئه…مامان بلند و شُل و ول گفت کوفت ، دیدی نمیزاری حرفمو تکمیل کنم ، خب یعنی چی ؟! گفتم خب چی اسمشو بزارم اگه بگم دستش روی نازت باشه خوبه؟ اینبار هم با همون نیشخندی که پنهون بود گفت کوفت، با صدایی بلند که هم فریاد توش بود و هم شوخ طبعی گفتم پس چی ؟ مامان خندید و گفت نمیخواد ادامه بدی همین ماساژت رو بده بهتره ، در حین ماساژ بازوهاش بودم که با ادای حرص گفتم مامان بخدا برت میگردونم ممههات رو گاز میگیرم ، مامان خنده کنان گفت ازت بعید نیست این کار رو هم بکنی ، گفتم اگه بدونم به صمیمیت خانواده کمکی میکنه وقت و بیوقت گازشون میگیرم ، مامان با خندهای کوتاه سکوت کرد که گفتم مامان نمیخواد به حرفهای من واکنش نشون بدی تو فقط سعی کن به خاطر بس پریشون ، با سکوت مامان تکرار کردم که باید طوری وانمود کنی که دقیقاً همون جایی رو که بابا دوست داره درد میکنه و وقتی انگشتش رو به آرومی شروع به ناز کردنش کرد تو در حین ابراز درد و احساس نیاز دستت رو به روی شورتش برسون و آروم آروم آلتشو بیرون بیار ،
مامان با صدایی که انگار داشت نفسهای آخرشو میکشید گفت باورم نمیشه دارم با تو در این مورد صحبت میکنم ، دستاش رو از پهلوهاش فاصله دادم و گفتم مامان تا الان فقط من صحبت کردم و تو کمکم ندادی نقشه بهتری بکشیم و حالا که کمک نمیدی پس حداقل عقلتو به من بسپار و بزار بهت بگم قراره با این نقشه چقدر خوشحالت کنم ، انگشتام ابتدای برآمدگی سینههاش رو لمس کرد که مامان دستش رو جفت کرد ولی باز دستش رو از پهلوهاش فاصله دادم و گفتم میخوام پهلوهات رو ماساژ بدم اینقدر دستات رو جلوی راهم نیار ،
مامان از دو ناحیه مورد تعرض قرار گرفته بود و دیگه جوابی بهم نداد که من با رعایت کردن پهلوهاش رو از بالا و پایین تا خوردن انگشتام به سینههاش ماساژ میدادم ،
روغن زیادی روی بدنش ریخته بودم و تا برای پخش کردنش زمان بخرم ، آهی کشیدم و گفتم کاشکی خودت این کارا رو انجام میدادی که من مجبور نبودم بهت بگم ، مامان با ابراز تأسف گفت به این راحتی که تو فکر میکنی ، گفتم باید بشه حتی اگه شده یک ماه یا یک سال از چیزی که لای پاهات داری محرومش کنی ، مامان سادهتر از این حرفم گذشت و من ادامه دادم که مامان قرار نیست این نقشه رو یک روزه انجام بدی ممکنه مجبور بشی چند وقتی طول بکشه ولی باید اون چیزی که بینتون اتفاق میافته رو بیای به من بگی تا کمکت کنم ، مامان با پوزخندی گفت حتماً ، دستام رو از روی کمر به سمت سینههاش بردم و سینههای قلمبیدش رو توی دستم مالیدم و گفتم برای اینه که میخوام با هم صمیمی باشیم ، مامان با کج کردن صورتش به سمت راست و جفت کردن دستاش گفت پویا نکن ، سینههاش رو بیشتر از قبل توی دستم جا دادم و گفتم تا وقتی که سکستون رو با من در میون نزاری و نقشهمون رو عملی نکنی وضعیت همینه ، مامان باز مقاومت کرد ولی برای سومین بار دخترش تماس گرفت ، گفتم مامان جوابش رو بده شاید اتفاقی افتاده ، مامان گفت خب ی لحظه حرفی نزن تا جوابشو بدم ، برای گرفتن گوشی روی گوشش دست راستش خم شد و سینه راستش بیشتر توی دستم اومد و بعد از چند ثانیهای نوازش دست روغنیم رو زیرش بردم و نوک سینهش رو بین انگشتام گرفتم ، مامان خودشو کش میداد تا با صورتش بیخیالم کنه ولی با راه افتادن پیشابم ریلکس بودن برام سخت شده بود و میخواستم هر چه سریعتر مامان رو برگردونم یا اینکه سراغ پایین تنهاش برم ، چندین ثانیه بود که سینه مامان توی دستم ورز میخورد و بجز اینکه مامان بهم اجازه صمیمیتر شدن میداد از اون درکی که از حشری شدن داشت علائمی در بدنش نمیدیدم ، وقتی تماسش تموم شد منم قبل از اینکه چیزی بگه دستمو به زیر و روی شکمش بردم ولی مامان بلافاصله گفت عوضی اینقدر ممههام رو نمالون ، صورتش به نظر ناراحت میاومد که بلاخره با فاصله اندکی تنم رو روی تنش کشیدم و سرش رو توی دستام گرفتم و صورتم رو کنار صورتش بردم که مامان فوراً نیشخندی زد و من گفتم تا زمانی که اون فانتزی منو عملی نکنی برنامه همینه الان هم میخوام برت گردونم و رودررو صحبت کنیم و من ماساژت بدم ، مامان فوراً جدی شد و گفت نه با کشیدن دماغش با دستای روغنیم گفتم من که اجازه نخواستم ، مامان تنها عذر که تونست بیاره روغنی شدن ملحفه رو بهونه کرد که گفتم اصلاً خودم تاب و ملحفه رو میشورم و با مکث گفتم اصلاً خودتو هم میبرم حموم و کیسهت میکشم ،
مامان با نشنیده گرفتن کیسه کشیدنش گفت نه ممکنه لکه روغن روی ملحفه بمونه به یکباره نقشهام عوض شد و برای اطمینان گفتم باش پس من پاتو ماساژ میدم بعدش میریم که کیسهت بکشم مامان با کلافگی گفت همین الان دوش گرفتم وقتی برای کیسه کشیدنش واکنش نشون نداد لپش رو بوسیدم و گفتم آخه اگه درست حرفموغگوش داده باشی نمیشه که با بدنه روغنی کنار بابا بخوابی مامان به فکر رفت که گفتم در ضمن این لباس مناسب این نقشه نیست مامان خندهای از روی کلافگی زد و دوباره گفت هی میگی نقشه نقشه ولمون کن صورتشو توی دستم گرفتم و گفتم مامان اگه نقشه مو پیش نبری هرگز نمیبخشمت مامان نیشخند زد و گفت حالا ببینم چی میشه گفتم پس بزار پاهاتو ماساژ بدم بریم دوش بگیریم بعد برمیگردیم نقشه رو مرور میکنیم حالا میشه یه چیزی ازت بخوام ؟ پرسید چی دستش رو بالا آوردم و با خواهش و تمنا انگشت شستش رو توی دهنش گذاشتم و هیچ توضیحی ندادم و خواهش کردم که مکش بزنه جواب سوالش رو ندادم و گفتم خواهش میکنم این کار رو ادامه بده ،کنارش لپش رو بوسهای زدم و از روی تنش بلند شدم و رفتم سراغ پاهاش ، لمبرای بزرگ و نرمش جلوی صورتم همراه با ماساژ ساق پاها میلرزید و موج میزد ،نتونستم زیاد لفتش بدم که پاهام رو در مسیر مامان از تخت خواب آویزون کردم و گفتم پاشو برو آماده شو تا من برات لباس بیارم مامان برای ندیده شدن سینههاش به خودش کش میآورد و بلوزش رو روی سینههاش گرفت و رفت،
خندیدم گفتم آخه مامان جونم من که الان میخوام کیست بکشم میبینمشون پس چرا ازم پنهونشون میکنی مامان با نیشخندی گفت بیخود کردی هر دو نیشخند زدیم که مامان میخواست پیگیر لباسها بشه بدون اینکه بلند بشم تاکید کردم که میخوام خودم لباساتو انتخاب کنم خجالت زده گفت حداقل بزار لباس زیرم بردارم گفتم احتیاج نیست تو برو زیر دوش تا من بیام، باز تعلل کرد ولی بالاخره راه افتاد و توی مسیر حوله نمناکش رو با خودش برد با سرک کشیدن به کمد لباسهاش ی دامن سیاهه نازک و ی پیرهن قرمز کمرنگ روی تخت خواب انداختم و رفتم وقتی به رختکن رسیدم در تصور اینکه چیزی ببینم آهسته در رو باز کردم و آروم پاورچین به حمام رفتم مامان با هم شلوار پشت به من زیر دوش بود گفتم مامان این قرمزه کیسه توئه؟ زیر دوش دستاش رو روی سینههاش برد و از زیر دوش بیرون اومد و گفت آره چشماشو باز کرد و لبخند به من زد، برای برداشتن دستاش از روی سینه هاش گفتم خودت همزمان شامپو بزن تا من کسیه بکشم مصمم گفت نمیخوام شامپو بزنم ، دستم رو توی کیسه کرد و صابون رو روی کیسه کشیدم و مامان با پایین دادن دوش دستش رو به شیر حمام گرفت و پشت به من ایستاد ، صابون رو روی کمرش گذاشتم و شروع به کشیدنش کرد، مامان موهاش رو روی سینهاش انداخته بود که من شروع به کیسه کشیدنش کردم بعد از اینکه کمرش رو تموم کردم دست چپش رو توی دستم گرفتم و برای کیسه کشیدنش نیمرخش سمت من شد لبخند زنان دسته راستش رو روی سینههاش گذاشت بعد از دست چپش دستمو بلند کردم تا دست راستش رو بهم بده دست چپش رو با دست راستش جابجا کرد ولی حالا روبروم ایستاده بود و خودشم فهمیده بود که نمیتونه سینههاش رو پنهون کنه، با کیسه کشیدن دست راستش گفتم امیدوارم زود به این نتیجه برسی که نباید ازم خجالت بکشی آخه من نه تنها پسرتم بلکه الان دوستانه دارم کمکت میدم که زندگی بهتری بسازی مامان با تبسمی بر لب گفت خودت میدونی دارم تمام سعیمو میکنم ولی میدونم تلاشت برای تغییر بابا بیفایده است گفتم من الان بابام رو کاری ندارم ولی آیا این که هنوز از من ممههات رو پنهون میکنی طبیعیه؟ مامان غرش آرومی کرد و گفت خیلی پررویی انتظار داری چه کار کنم با حسرت گفتم دیدن سینههات شاید برام جذابیتی نداشته باشه ولی بهم اسپات میکنه که سعی داری تغییر کنی مامان ناامیدانه با نیشخندی گفت پویا اینو ازم نخواه لبخند زدم و گفتم ازت نخواستم و اگه خوشحالم میکرد بهت اصرار میکردم فقط خواستم بدونی که من هر کاری میکنم برای اینه که همه به یک راحتی و آزادی واحدی برسیم طوری که بابا توی جمع ببوستت و یا توی خونه در حضور من و بقیه لچههات بغلت کنه و شاید لبات رو ببوسه مامان با پوزخندی خجالتی گفت خواهیم دید که همچین چیزی نمیشه دوش رو بالا زدم و دستام رو میشستم گفتم همه چیز بستگی به تو داره مثلاً همین امشب در حضور من برای کیسه کشیدنت بابا رو صدا کن اگه امتناع کرد بگو باشه پس پویا تو بیا کیسمو بکش وقتی بابا ببینه تو پافشاری میکنی مجبوره نیازتو برطرف کنه اگه نکرد با شورت و سوتین توی حموم منتظر من شو و وانمود کن راهی جز این نداشتی اینجوری مجبوره غرورش رو زیر پا بزاره تا ازت محافظت کنه یا با اجرایی نقشه یه پمادی برای مالوندن به لای پاهات بگیر و وقت و بیوقت ازش بخواه برات بمالونه و از کل لمبرات ابراز درد کن وقتی بابا داره میمالونه براش عشوه بیا و احساس نیازت رو بهش بروز بده اینجوری بیشتر
ناز تو میکشه ، تبسمی و لبای مامان رو پنهون کرد و به هم فشارشون داد شونهش رو هدایت کردم و گفتم بیا زیر دوش تا بدنت رو بشورم مامان اومد و سمت راست بدنش رو همراه با دست راستش شستم بعد کمرش رو و بعد دست چپش رو از روی سینه برداشتم مامان تندی دستش راستش رو بالا آورد ولی به جای گذاشتن روی سینههاش کف دستش رو روی بازوی چپش کشید اینجوری فقط نوک سینههاشو برای چند لحظه که دستش بالا و پایین میکرد پنهون میشد ولی سینههای بزرگ و آویزونش و نوک قهوهایشون پیدا شده بود که با اتمام کارم دوش رو پایین زدم مامان جفت دستاش رو برای کنار زدن موهاش و خشک کردن چشماش روی صورتش برد تا آرنجاش سینههاش رو پنهون کنه وقتی چشماش رو باز کرد گفتم میخوای پاهات رو کیسه بکشم مامان که میدونست برای این کار باید شلوارشو در بیاره گفتش نه احتیاج نیست دستاش آروم زیر چونهش جمع شده بود که گفتم باشه من برات لباس گذاشتم روی تختخواب منتظرتم کلی حرف داریم برای زدن ، برای بوسیدنش صورتم را جلو بردن و لبام رو روی لپ خیسش گذاشتم بوسهای به لپ همدیگه زدیم گفتم راستی یادت نره برای بابا خودتو آماده کنی مامان نیشخندی زد و گفت حواسم هست ، رفتم و منتظر شدم مامان حوله و دوره سینههاش تا روی روناش گره داده بود که اومد به اتاق دامن و پیرهن رو نشونش دادم و تاکید کردم که لباس زیر نپوشه و رفتم بیرون و فوراً صدا زدم لباس پوشیدی در رو باز کن بیام داخل مامان گفت باشه دقیقهای طول نکشید که گفت اگه میخوای الان بیا داخل ، توی اتاق سراغ گوشیم رفتم و فیلمی رو با صدای بلند پلی کردم مامان اونجوری که گفته بودم حوله رو از دور بدنش باز کرد و دامن و بعد پیرهنش رو پوشید که مامان با صدای خودش که میگفت اگه میخوای الان بیا داخل گفتش پویا صدامو ضبط کردی چرخیدم و نگاهش کردم و گفتم نه مامان منو ببخش مجبور شدم فیلم بگیرم تا ببینم حرف من چقدر برات ارزش داره وقتی میگم لباس زیر نپوش مامان رنگ از صورتش پرید و گفت ببینم از چی فیلم گرفتی؟ گفتم مهم نیست پاکش کردم دستش رو توی موهاش کرد و گفت پویا من دیگه باید چکار میکردم که تو باور میکردی آخه نیاز نبود فیلم بگیری گفتم حالا اتفاقی نیفتاده یه فیلم بود که پاکش کردم در ضمن اتاق تاریک بود و چیزی پیدا نبود و من اونجا هایی که فکرش رو میکنی رو نگاه نکردم ، مامان ناراحت روی تختخواب نشست با خواهش ازش خواستم نزدیک بشه تا موهاشو سشوار بکشم بدون اینکه مکث کنه یا چیزی بگه جلو اومد ولی پیدا بود که جفتمون ذهنمون مشغوله ،موهای خیسش رو با سشوار خشک و آشفته کردم ، سشوار رو که کنار گذاشتم مونده بود تا من چیزی ازش بخوام نگاه صورت تسلیمش کردم پنجه دستش رو بالا آوردم بوسه به روی دستش زدم و گفتم بریم مامان گفت کجا گفتم روی تختخواب سری تکون داد و آروم گفت بریم، به پهلو شدیم دستمو زیر سرش بردم و دست چپم رو پشت کمرش گذاشتم بوسهای به گونهش زدم و پام رو روی رونش انداختم و گفتم مامان هر لحظه که وانمود میکنی درد داری بزار یک لبخند همراه با احساس نیاز توی صورتت باشه با زبونت مرتب لبات رو خیس کن و بزار یقهت باز باشه همون لحظه دستم را به دکمه پیرهنش بردم ، دستش رو برد و روی رونش گذاشت و دست زیرینش رو بینمون انداخت، گفتم نباید بهش اجازه فکر کردن بدی حق نداره نیازتو برطرف نکنه ، با برگشتم به عقب جفت دستام رو مشغول باز کردن دکمههای پیرهنش کردم و وقتی هی پایینتر میرفتم گفتم بزار وقتی بابا میاد دکمههات کامل باز باشه و وانمود کن نای بستنشون رو نداشتی تا وقتی که برای معاینه بابا طاق باز میشی ممههات بیرون بیفته و بابا رو حشری کنه باید با زبون بدن مجبورش کنی به خواستت تن بده ،
مامان میخوای کمک بدی یا باز میخوای سکوت کنی مامان انگار از خواب پریده بود که گفت خب تو بگو باید چکار کنم و منم گوش میگیرم ، در حالی که برگ زیرین پیرهنش به زمین افتاد و سینه زیریش کامل پیدا شد مامان حتی سعی نکرد دستش رو جلوش بیاره یا نگاهش کنه که گفتم به نظرت نقش ما میگیره ؟ گفتش دقیقاً نفهمیدم میخوای چیکار کنی، گفتم پس خوب گوش کن بابا جای من دراز میکشه اولاً بذار دامنت روی رونات افتاده باشه، نگاهش کردم گفتم خب منتظره چی هستی؟ مامان با تعجب گفت الان که نمیشه! با تعجب گفتم من که نگفتم که درش بیار گفتم رونات رو نمیان کن که بابا رو تحریک کنه ، دستمو برای بالا دادن دامنش دراز کردم که مامان با ی حالت قلقلکی مانع رسیدن دستم شد ، با چهره حشری خودم توی صورتش زل زدم و گفتم مامان چرا هر بار منو بر میگردونی سر پله اول من اگه بی ظرفیت بودم چند لحظه قبل فیلم لختی کامنت رو پاک نمیکردم ، مامان دوباره به یاد قضیه فیلم افتاد و رنگ از صورتش پرید و گفت نباید… بغلش کردم و شروع به نوازش سرش کردم و بوسههایی از ظاهر چاپلوسی ولی آغشته به شهوت به سر و صورتش زدم با تکرار اینکه دغدغه خانوادهای با محبت دارم یقهش رو باز کردم و بوسههای چاپلوسیم رو به شونهاش رسوندم و برگ بالایی پیرهنش رو توی دستم گرفتم ،
با نمایان شدن جفت سینههاش مامان دست زیرینش رو به دستم رسوند و با نگاهی به دستم و نگاهی به صورتم آب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت پویا داری تند میری! منم نفسم بند اومده بود به زور خودمو کنترل میکردم که گفتم برای اطمینان لازمه بخشی از نقشه رو جلوی من اجرا کنی ، مامان با آشفتگی پیرهنش رو از دستم گرفت و گفت پویا نمیتونم ، کنترلش از دستم خارج شده بود و میدونستم اینا بخاطر درخواستم نسبت به بالا دادن دامنش بود ، اجازه دادم طاقباز بشه ولی نزاشتم پیرهنش رو ببنده و دستمو همراهش بردم تا جایی که بغلش کردم و صورتم رو روی صورتش قرار دادم و به خودم فشارش دادم ، صورتش رو نمیدیدم که گفتم میدونم که خواستههام برای روز اول زیادی شد ولی اجازه نمیدم همه چیز رو خراب کنی ، آسودهتر گفت نمیخوام خرابش کنم ولی انتظار زیادی از من نداشته باش ، صورتمو برگردوندم و خوشحال نگاهش کردم که مامان هم لبخند زد و پرسید چیه ؟ گفتم حالا چرا ممههات رو میپوشی؟ به خاطر اینه که نمیتونی توی چشام نگاه کنی وقتی ممههات بیرونن ؟ مامان با تلخندی گفت نه برای این نیست فوراً گفتم ولی همین چند لحظه پیش بود که داشتم ممههات رو روغن میمالوندم و هیچ اعتراضی نمیکردی ، مامان با خجالت گفت اون فرق میکرد ، گفتم میخوای باز روی شکم دراز بکشی ؟ باز مامان منکر شد که گفتم اگه نمیخوای تو چشمام نگاه کنی بچرخ و پشت به من وایسا ، مامان مصمم گفت نه مشکلی ندارم ولی من مصممتر از مامان گفتم ولی من میخوام بغلت کنم و حرف بزنیم ، با بوسهای به پیشونیش حق تصمیم گیری رو ازش گرفتم و با یالا گفتن آهسته چرخید و من از پایین تا بالا خودمو بهش چسبوندم و دستم رو روی دستش گذاشتم و سرم رو روی سرش و لبام رو لای گردنش بردم و همون لحظه پیرهنش رو توی دستم گرفتم و گفتم فک کنم حالا دیگه اجازه بدی اون لحظههای کنار بابام بودن رو برات تداعی کنم ، از زیر دستش برگ پیرهنش رو گرفتم و به سمت پهلوش میآوردم که مامان گفت آخه لازمه ؟ گفتم حتما نیاز که ازت اینو میخوام مامان بدون مقاومت سکوت کرد و من دستمو بار دیگه با کنترل ذهن مامان از پایین یقهش پیرهن رو روی بازوش به روی آرنجش رسوندم که مامان فهمید باید دستشو عقب بیاره تا پیرهنش رو در بیارم همین کار رو آهسته انجام داد و قبل از من دستش را روی سینههاش گذاشت با بوسهای به گردنش گفتم مرسی مامان که کمک میدی مامان بدون اینکه بتونه لبخند بزنه با شوخ طبعی گفت آخه راهی برام نذاشتی گفتم خودت میدونی که چه روزهای خوبی در انتظارته و میدونم که به عقل من اطمینان داری برای همینه که کمکم میدی نقشهمو عملی کنم، مامان با سردرگمی گفت خودمم نمیدونم چرا دارم باهات همکاری میکنم، گفتم ولی من میدونم , چون تو مثل من آدمه احساسی هستی که این همه سال نیاز و احساساتت رو سرکوب کردی ولی از این به بعد من اجازه نمیدم که از این به بعد اینجوری زندگی کنی حتی اگه شده؟ً. هیچی ولش کن مامان پرسید میخواستی چی بگی؟ بار دیگه گفتم هیچی ولش کن حرفه قشنگی نبود بوسهای به گردنش زدم و گفتم مامان میخوام ادامه بدم ولی ازت میخوام این بار شست منو توی دهنت مک بزنی، مامان با تعجب گفت این چه کاریه گفتم مامان دستم تمیزه فقط خواهشاً کاری که میگم رو انجام بده تا بهت بگم مامان با اکراه شستم رو جلوی صورتش نگاه کرد و توی دهنش گذاشت گفتم آفرین حالا سعی کن درست مک بزنی و کامل توی دهنت خیسش کنی و نذار دندونات بهش بخوره ,آره همینجوری نگهش دار و درش نیار , دلیلش رو بهت میگم، خوردن شست توسط مامان لذتی بهم میداد بینظیر مخصوصاً اینکه داشتم برای ساک زدم آموزشش میدادم ، مامان با اکراه انگشتمو توی دهنت نگه داشته بود ولی بد نبود که صورتمو همراه با بوسههایی به شونه و گردن تکون میدادم و گفتم مامان برای اینکه بابا رو وارد مرحله جدیدی از زندگی کنیم و رابطه جنسیتون رو کیفیت بدیم تا هر دوتون لذت بیشتری ببری باید از این به بعد هم تو و هم بابا از خود گذشتگی نشون بدید مثلاً برای اینکه بابام رو مجبور کنیم تا روزی که داری ادای درد کشیدن رو در میاری با کمک زبونش و انگشتش واژنت رو لیس بزنه و با انگشت ارضات کنه مکث دهن مامان دور شستم قشنگ معلوم بود از شنیدن بی پرده کلمه واژن و ارضا تلنگر خورده که منتظر نموندم و گفتم به جاش تو هم برای بابا همونجوری که شست منو توی دهن نگه داشتی آلت بابا رو توی دهنت ساک میزنی و نگه میداری تا اونم ارضا بشه اینجوری جفتتون وارد مرحله جدیدی از رابطه میشید و جفتتون لذت بیشتری از سکس میبرید مامان با درآوردن شستم از دهنش گفت پویا حالمو به هم زدی با کشیدن خودم به روی سرش برای دیدن صورتش گفتم میبینم چه جوری شستمو میخوردی حالا برای آلت بابا ناز میکنی با نیشخندی گفت اون فرق میکنه گفتم وقتی بدنتون تمیز باشه هم واژن تو و هم حالت بابا هیچ وقت با شست من نداره مامان با اکراه گفت اگه تمیز باشه شاید خنده کنان گفتم قول میدم همین الان هم داری خوردنش رو تجسم میکنی و ذوق داری که امتحانش کنی ، ایجای بحث از سر صمیمیت و همراهی مامان بهونهای برای چسبوندن بیشتر کیرم به لای لمبراش و بوسیدن لپش داشتم که مامان لبخند زنان گفت عمراً گفتم ولی میدونم به خاطر من این کارو میکنی مخصوصاً وقتی بابا سرش رو لایه پاهات ببره و حسابی واژنت رو برات لیس بزنه، مامان دست زیریش رو روی چشماش گذاشت تا منو نبینه و گفت خیلی بیحیایی که همچین چیزایی از دهنت در میاد گفتم نه اینکه مامانم بدش میاد ،مامان گفت من به خاطر تو دارم این چیزا رو گوش میدم گفتم منم به خاطر تو دارم این کارا رو انجام میدم مامان سکوت کرد که من گفتم پس بهتره مروری به نقشهمون بکنیم حالا .؟؟… دستش رو از روی سینههاش آوردم و مچش رو جلوی دهنش گرفتم و گفتم حالا شست خودتو بزار توی دهنت مامان نخواست انجام بده ولی با فشار من شستشو توی دهنش بردیم ولی وقتی دستم رو روی سینههاش بردم و زیر لپش رو بوسهای زدم مامان انگشتش رو از دهنش درآورد و دستش رو به دستم رسوند و سرشو بالا آورد و نیشخندی زد و گفت این چه کاریه ، با اون حالت چشمام که شهوت بار بود چیزی برای گفتن نداشتم بجز اینکه صورتم رو تا رسیدن به لباش کش بدم و گفتم نمیدونم فقط میخوام هر کاری که ما رو به هم نزدیک میکنه انجام بدم ، مامان لباش رو جنبوند و بوسهای به لپم زد و گفت زیادهروی میکنی، گفتم تا وقتی به مقصودم نرسم از هیچ کاری برای نزدیک شدن بهت دست بر نمیدارم ، هنوز زیر دستش داشتم سینهش رو لمس میکردم که پرسید نمیخوای چیزی بگی ؟ گفتم چرا و ادامه دادم باید وقت و بیوقت بابام رو حشری کنی اولش ازش بخوای انگشتش رو روی واژنت بزاره و بعد ازش بخوای که انگشتش رو توی دهنش خیس کنه و آروم به داخل واژنت فشار بده ولی اون لحظه تو باید طاقباز باشی و پاهات رو از هم باز کنی و همون موقع دستت رو روی آلت بابا ببری و قبل از اینکه تو رو تحریک کنه تو اونو تحریک کنی تا هر چی ازش میخوای برات انجام بده ، با سکوت مامان سرم رو لای گردنش برده بودم و آهسته بین جملاتم لبام رو روی گردنش میزاشتم و میخوردم ، ولی دیگه فقط میخواستم سکوت کنم و همینجوری که خودمو به لمبراش فشار میدم ارضا بشم که سکوت کوتاهی کردم تا گردنش رو بخورم که مامان گفت ادامه بده ،این گفته مامان برام لذت بخش بود و سرمو چرخوندم تا حالت صورتش رو ببینم و دیدم که مامان چشماش رو بست ولی وقتی بیشتر نگاهش کردم دیدم که در حقیقت نمیخواد باهام چشم تو چشم باشه که من پررو تر شدم و ازش جدا شدمو گفتم مامان باید اون لحظه که طاقباز هستی بابام رو کنار خودت بخوابونی ، دستش رو کشیدم و طاقبازش کردم و دو تپه بزرگ روی سینش به طرفین پهن شد که دست مامان رو زیر سرم انداختم و سینه چپش رو با دست چپم گرفتم و توی چشمای خمار هم خیره شدیم که بلافاصله گفتم مامان باید بعد از اینکه آلتشو بیرون انداختی کنار خودت درازش کنی و با صورتت بهش بفهمونی که به بغل کردنش احتیاج داری اینجوری دست بابا از روی واژنت برداشته میشه و تو باید خودتو روی بدنش بکشی و صورتت رو برای بوسیدنت روی لباش بزاری
کاری که دیشب توی اتاق با من کردی و منو وادار به بوسیدنت کردی ، مامان نگاهی به صورتم انداخت و لبخندی به حرفم زد و نگاهی به نوک سینهاش انداخت که بین شست و شاهد داشتم غلطش میدادم ، مامان با لبخندی ساختگی گفت میدونم چی میگی ، فوراً گفتم خب انجامش بده ببینم ، مامان گیج شد و گفت چی رو دستم رو از روی سینهش برداشتم و دستم رو به شونه راستش رسوندم که پیرهنش رو از دستش در بیارم ، مامان کمک داد و من با کشیدن دستش بهتر چشم تو چشم شدیم و گفتم نشونم بده چجور بابا رو وادار به بوسیدنت میکنی ، با آشفتگی و خستگی ابتدا خودشو بهم چسبوند و در دفاع از خودش گفت نیاز نیست بلدم ، دستش رو بیشتر روی خودم کشیدم که سینههاش یکی بهم چسبید و یکی آویزون شد، خودمو همراهش طاق باز میکردم مامان با لبخندی تسلیم شد و دنبالم اومد صورتش رو روی صورتم گذاشت و دستش رو روی سینهم کشید سرشو پایین انداخت و با شوخ طبعی گفت شوهر جانم لپاش رو روی دهنم گذاشت که بوسه ای بهش زدم سرمو چرخوندم و گفتم نیاز به گفتن نیست همین که تنش رو نوازش کنی و صورتت رو روی صورتش بزاری خودش میفهمه باید چکار کنه ، مامان سکوت کرد و به نوازش شونه تا پهلوهایم ادامه داد منم زیر گوشش رو میبوسیدم و موهاش رو با یک دست و پهلو و بازوش با یک دست نوازش میکرد که گفتم مطمئنم باید پات رو روی پاهای بابا بکشی ،مامان بدون اینکه اصرار که این کارو کنه انجامش داد و گفت میدونم، نمیدونم چقدر دامنش بالا رفت که بالای زانوها پوست بدون پارچه پاهای مامان رو حس کرد بوسههام رو تا مرز خوردن روی پوست صورت و گردنش میزاشتم که مامان گفت کافیه گفتم به هیچ وجه کافی نیست ادامه بده میدونی که باید اون لحظه کارتو به پایین تنهش بکشی ، دست مشت شدهم
رو روی ناف گذاشتم و شستمو باز کردم و گفتم فکر کن آلت باباست باهاش ور برو ، با کلافگی با اجزای صورتش بهم فهموند که احتمالا این آخرین کاریه که داره برام انجام میده و در سکوت کامل دستش رو از روی پهلو به روی شستم گره زد و شروع به ور رفتن با شستم شد، چهره مامان از تیررسم خارج شدم و صورتش رونمیتونستم ببینم وقتی به شستم زل زده بود و در سکوت مشتش رو روی شستم بالا و پایین میکرد
دست راستم رو به کمرش رسوندم و نوازش کنان گودی کمرش رو لمس میکردم و دستم رو تا کش دامنش میبردم و نوازشش کردم تا رسیدم به پهلوها و از اونجا بخشی از سینهش رو دست میکشید ، سکوت مامان منو جسورتر میکرد که گفتم مامان موقعشه که به بهانه خیس کردن آلت بابا آروم آروم آلتش رو توی دهن ببری مامان سرش رو بالا آورد نه اونقدری که صورتمو ببینه و گفت نیاز که این کارو کنم دستم و دور کمرش چرخوندم و همزمان با گفتن آره بوسی از روی لای موهای ریخته شدش به روی شونهش زدم مامان مکث کرد که گفتم باید بابا این کارتو ببینه تا لذتشو ببره مامان خودشو جابجا کرد و در شرایط نامساعدی روی رون چپش نشست غموهاش روی شونه راستش انداخت و بدون اینکه نگاهم کنه پرسید اینجوری؟ صورت سرخش رو دیدم که بالای شستم از سر کلافگی زیاد خندش گرفته بود نخواستم علت نیشخندش را توی این حال حشری بپرسم وقتی گفتم آره همونجوری نگاهم کرد و با چهره خندانش گفت میبینم که راست کردی راستش فکر میکردم ببینه ولی فکر نمیکردم به روم بیاره، نتونستم با اون حال خرابم لبخند بزنم و سر بسته گفتم طبیعیه که جفتمون تحریک شده باشیم حالا خوبه من میرم حموم و خودمو خالی میکنم ولی تو با این حال چه جوری میخوای جلوی بابام تاب بیاری مامان که شوخ طبعیش توی دهنش زهر شده بود گفت نه من خوبم دستم به پهلوش رسوندم و گفتم باشه میدونم حالا انجامش بده مامان با اکراه لباش رو روی شستم برد و بند اول شستم رو توی دهنش برد و من دستم رو که زیر بود به سینهاش رسوندم و گفتم مگه نگفتم یاد بگیر نیازت رو بروز بده چه امروز که کنار منی و چه کنار بابامی،حالا اگه حشری نبودی هرگز حاضر نبودی که جایی آلت بابام شستمو توی دهنت ببری درسته مادرو پسریم ولی جفتمون نیازهایی داریم پس از گفتنش شرم نداشته باش ، مامان شستم توی دهنش مونده و نمیدونست باید چی بگه مچ دستمو پایینتر بردم و و گفتم بزار بره پایینتر تا بهتر آلت بابام رو برات تداعی کنه، مامان با وقفهای که ایجاد شده بود دهنش رو دوباره روی شستم تنظیم کرد و در سکوت توی دهنش نگه داشت که گفتم باید با دهنت خوب خیسش کنی و بالا پایین کنی تا توی دهنت حسابی بزرگ بشه ، دستم به کش دامنش رسیده بود که گفتم این بار مشکلی نیست ولی کنار بابا باید جوری وایسی که لمبرات کنار دستش باشه تا بتونه لمبرات را دست بکشه، مامان با صورتی که مثل خون شده بود سرشو بالا آورد و کنار شستم چرخوند و نگاهم کرد و گفت پویا دیگه نمیتونم ادامه بدم سینهاش توی دستم و مچم رو همراه با دستش که مچم رو مهار کرده بود به روی کیرم بردم و شل شدن مچم رو توی دستش احساس کردم که گفتم ی خورده دیگه با ناز و عشوه و نگاه به چشمام انجامش بده و کافیه دست مامان روی کیرم نشسته بود که سرش رو تنظیم کرد و دوباره شستم رو توی دهنش ساک زد و با چرخش لمبراش و بالا گرفتن چشماش توی صورتم نگاه کرد لبای قرمزش دور شستم و سینه بزرگش توی دستم بود که باز شستم رو از دهنش درآورد و کلافه وارانه پرسید کافی نیست گفتم چرا کافیه از کنار سینهش بازوش رو گرفتم و با همراهی خودش کنار خودم دراز کردم ،مامان خودش خواست که به پهلو بشه و با چهرهای خسته پرسید برای امروز کافی نیست ؟ گشنم شد ، بغلش کردم و با نگاه به لبای قرمز و خیسش بوسه به گونهش زدن و برگشتم و نگاهی به سینهش کردم سینهش رو توی دستم گرفتم و گفتم حالا نوبت باباست که برای تو بخوره و با ممانعت دستش سریع نوک سینهش رو توی دهنم بردم و بدون اصرار به کمک دستش سرمو عقب کشیدم و لبخند صمیمانهای روی صورتش دیدم و اینبار طاقباز شدم و پشت دست چپش که کنارم بود رو جلوی لبام آوردم و به صورت مامان خیره شدم که زبونمو بین انگشت اشاره و انگشت میانش گذاشتم و با فشاری کم زبونم ازشون رد کردم و وقتی مامان مفهوم کارمو فهمید با لبخند پلکی سنگین زد که گفتم ندا جونم خوب میخورم ؟ مامان آهسته لبخندی به صورتش نشست و با زبان بادی لنگویج رضایتش رو نشون داد ، پشت انگشتاش رو حسابی میخوردم و زبونمو بینشون فشار میدادم که به یکباره با فکری که در سرم افتاد با لبخندی مرموز مامان رو به طاقباز شدن دعوت کردم و وقتی دستش رو تا روی دامنش کشیدم فهمید که میخوام مثل کاری که برام کرده خوردن کسش رو تداعی کنم ، با رعایت فاصلهای اندک انگشتام رو بالای کسش و زیر انگشتاش گذاشتم که مامان با آشفتگی ولی با حفظ لبخند گفت نکن پویا ، گفتم مامان فقط تصور کن که بابا داره واژنت رو میخوره ، اینو گفتم و دستم رو همراه انگشتاش تا چوچولش پایین کشیدم و با نگاه به صورت آشفتهش زبون و لبام رو روی انگشتاش گذاشتم ، مامان با کش دادن به خودش دو دستش رو به سر و صورتم رسوند ولی نتونست منصرفم کنه و گفتم ندا جون کاشکی خیلی وقت پیش مزه خوب واژنت رو میچشیدم ، با فاصله ی لایه نازک از دامنش استخون پشت انگشتام رو به چوچولش فشار میدادم که مامان دستش رو کنار دستم شل گرفته بود ، دست چپم رو که دستش رو گرفته بود بین روناش گذاشته بودم و مچ و پشت انگشتام روی کسش بود ، نگاهی به چهره حشری ولی شرمگینش کردم و
گفتم مامان میدونم چه حسی داری پس سعی کن لذتشو ببری ، احساس کن بابام داره واژنتو میخوره ، مامان با چهره به دام افتادش نگاه میکرد که چجوری بازیچه دست من شده ، انگشتام رو زیر دستش از روی دامن ساتنش میکشیدم تا دستمو در بیارم و فاصله زبونم تا کسش رو کم کنم ، با هدایت دستم انگشت میانیش رو لای پاهاش رد کردم و در اون لحظه بوی نمناکی کسش رو استشمام کردم ، مامان خواست که دستشو از کسش فاصله بده ولی با صورت قاطع گفتم مامان دستتو به واژنت فشار بده تا لذتش رو احساس کنی ، مامان کوتاه گفت بسه پویا ، با گلوی خشکم سرفهای کردم و گفتم به هیچ وجه ، صورتم روی دستش بود که پاهام رو جابجا کردم و کنار پاهاش زانو زدم و با فاصله چند بار زبون کشیدن به انگشتاش فهمیدم مامان آروم دستشو عقب میکشه که دستش رو از مچ گرفت و با دست دیگم از روی دامن زانوهاش رو از هم فاصله دادم و دستش رو به لای پاهاش هل دادم و تاکید کردم که مامان پاهات رو از هم باز کن و دستت رو روی واژنت بزار ، مامان با فشار خونی که صورتش رو تا مرز کبودی برده بود و حال تحریک شدهای که دوست داشت شوهرش به جای من اینجا بود گفت کافیه پویا ، گفتم مامان اگه کمکم کنی خیلی زود تمومش میکنم, لذتش رو لمس کنی, حالا خواهشاً دستت رو روی واژنت بخوابون و پاهات رو از هم باز کن ، مامان با کلافگی گفت بیشتر از این!؟ گفتم آره بزار دستت کامل روی واژنت بخوابه ،متوجه شدم مامان با هر بار شنیدن اسم واژن از دهن من بیشتر چشماش رو از چشمام پنهون میکنه ، خودمو در یک قدمی رسیدن بهش میدیدم با باز کردن پاهاش از هم زانوی چپم رو پایینتر از دامنش بین پاهاش گذاشتم و دست چپمو زیر دهنم بین دو تا انگشت میانیش و اشاره به کار گرفتم تا بلاخره با اتصال پشت دو انگشتم به کصش شستم و زبونم رو از روی دامن به کسش رسوندم ، بوی خوش کس به مشامم خورده بود و عجول شده بودم و اگه حرفهای پشت سر هم مامان برای اتمام کارم نبود نمیخواستم صبور باشم ، با زانو و دست راستم دامنش رو به زانو رسونده بودم که بدون توضیح زانوی پای راستم رو هم داخل پاهاش جا دادم ، ولی مامان تا متوجه کارم شد با چهره ترسیده و سرخش گفت پویا چکار میکنی ؟دامنمو بکش پایین ، با چهرهای پر از نیاز و التماس گفتم مامان باور کن نمیزارم واژنت بیرون بیوفته فقط میخوام خوردن واژنت رو بیشتر تصور کنی ، مامان تا به خودش اومد کل پارچه اضافه دامن رو با دست راستم به لای پاهاش فشار دادم تا کسش پیدا نباشه و زانوی چپش رو با دست راستم بلند کردم و وسط حرفهای بلندش گفتم باور کن هیچی پیدا نیست ، مامان جفت دستاش رو کنار کسش روی روناش گذاشت و من جفت زانوهاش رو به طرفین خم کردم و بین زانوهاش خم شدم و دستام رو زیر روناش گذاشتم ،میخواستم به کارم ادامه بدم که دیگه حوصله التماس کردن و ناز کشیدن مامان رو در صورتی که میدیدم چقدر سبک نوین سکس رو دوست داره و به امید خوردن کسش تن به نقشه من داده رو نداشتم ، به کمک زانوهام روناش رو به طرفین نگه داشتم و خودمو روی بدنش کشیدم ، مامان که دستاش رو از کنار سینههاش به روناش رسونده بود فشار بازوهاش دو تا سینهش رو به خوش فرم ترین حالت ممکن درآورده بود و جون میداد که مکثی کنم و ی دل سیر بخورمشون ولی باید ازشون عبور میکردم و جواب ناز کردن مامان رو میدادم ، خودمو به صورتش رسوندم و کیرمو از روی دستاش روی کسش گذاشتم و دستام رو کنار شونههاش ستون کردم و کف دستام رو از کنار پیشونیش با نوازش روی سرش کشیدم و صورتمو کنار صورتش گذاشتم و کنار گوشش گفتم مامان قرار نیست اتفاقی بیوفته ، من حواسم به همه چیز هست و برای اینکه بابام رو تسلیم ناز کشیدن تو بکنم نباید بزارم وقتی اینجوری حشری هستی کنارش باشی ، پس بدون اینکه اتفاق بدی بینمون بیوفته تا عملی شدن نقشهمون وقتی نیاز داری خودمو اونقدر بهت میمالونم و بدنت رو میخورم که به بابا محتاج نباشی ، میون انکارهای مامان گفتم مامان خوب به حرفم گوش کن نهایتاً یک ماه طول میکشه و بعدش بابا بجای من با شوق و ذوق سرشو لای پاهات میبره و واژنت رو لیس میزنه ، حالا هم من برمیگردم و بدون اینکه دامنت رو کنار بزنم از روی دامن واژنت رو میمالونم تا ارضا بشی ، همونجوری که برای دست کشیدن و خوردن ممههات بهم اعتماد کردی حالا هم بهم اعتماد کن و ببین که خیلی زود بابام رو جای من میبینی ، مامان باز با تشدد بیشتر سعی در پشیمون کردنم داشت که صورت و گردن داغ و قرمزش رو میبوسیدم و گفتم مامان میدونم که جلومو نمیگیری و بهم اعتماد داری اصلاً تا وقتی که بابا رو مجبور به تغییر کنیم اجازه میخوام که ی راز کوچولو بینمون باشه و اونم خوردن و مالوندن همدیگهست ، باشه ؟ صورتمو بالا آوردم و دیدم که مامان هنوز تسلیم نشده ولی من با تصاحب سرش و با دستهایی که برای دفاع از لخت شدن کسش پایین گیر کرده بود لبام رو روی لباش گذاشتم و با وجود تکون سرش لباش رو بوسیدم و با لبخندی زورکی گفتم مامان تو نمیخوای پسرت رو ببوسی ؟ و با چشم تو چشم شدن باهاش بار دیگه لبام رو روی لباش گذاشتم و لبای خوشکمون رو روی هم فشار دادم و با بوسهای دیگه به صورت آشفتهش نگاه کردم و گفتم مامان ضرری نداره بزار امتحانش کنیم قول میدم خوشحالت کنم پس حداقل امتحانش کن ،وقتی بار دیگه لبام رو روی لباش گذاشتم مامان سرشو تکون نداد ولی باهام همراهی نکرد و من لب بالاییش رو از لب پایینیش جدا کردم و توی دهنم بردم و مزه خوش لبش رو چشیدم و خوشحال برگشتم و بهش خیره شدم و گفتم مامان من میرم پایین و دستات رو بر میدارم و از روی دامن واژنت رو اونقدر میمالونم و میخورم تا راحت بشی ، مامان برای آخرین دفاعیه گفت نه پویا ، با لبخند گفتم بعداً ازم تشکر میکنی ، باز لبم رو روی لباش گذاشتم و اینبار لب پایینیش رو بدون مقاومت چند ثانیهای خودم و بدون نگاه کردن به صورتش سراغ بوسیدن و خوردن لپ و بعد گردنش رفتم تا اینکه خودمو به سینههای بزرگ و سفیدش رسوندم ، بدون دخالت دستم نوک قهوهای سوخته مثل سنگ سفت سینههاش رو هر کدوم چند ثانیهای توی دهنم بردم و میخوردم و با لبام میکشیدم و به نصیحتهای پایانی مامان گوش میدادم ، وقتی پایین رفتم و رونای منقبض شدش رو به بالا فشار دادم و دست چپم رو دور رون راستش انداختم و دست راستم رو به دست چپش گرفتم مامان خواست که مقاومت نشون بده که از کنار دامن لبام رو روی رون سفیدش گذاشتم و با مقاومت دست راستش لبام رو تا جایی که میشد به کسش نزدیک کردم و رون بزرگ و نرمش رو میخوردم ، وقتی سراغ رون دیگش رفتم و دست مامان همراهم اومد فقط به اندازه دست چپش دامن روی کسش مونده بود و لبای من به مرز بین رون و کسش رسیده بود ،خوردن رونای گوشتش نزدیک به کسش بیش از پیش پیشابمو راه انداخته بود که با کمک دستم رفتم سراغ کسش و دست چپش رو از روی کسش برداشتم و دماغ و دهنم رو از روی چند لایه دامن چین خورده به کسش فشار میدادم وقتی با واکنش رونای مامان که خودشو به ی سمت هل داد روبرو شدم جفت دستام رو به زیر روناش رسوندم ، مامان با دستاش انگار که بخواد مانع کارم بشه سرمو گرفته بود ولی نه هل میداد و نه رها میکرد ، دماغ و دهنم رو روی کسش به قصد تحریکش تکون میدادم و با دستام که حالا زیر روناش و روی لمبراش بود شستام رو نوازش کنان زیر دامنش به کسش نزدیک میکردم ، خیلی زود شستام به پایان روناش رسید و به نرمی کسش خورد و مامان در سکوتی عمیق زیر چشمی منو نگاه میکرد که سرمو به کسش فشار میدم و سخت نفس میکشید ، وقتی در زیر دامن یک شستمو به پایینترین قسمت کسش رسوندم و ی خورده از لبههای کسش عبور دادم مامان انگار تیر خلاص رو خورده بود و در نقش تیر خوردهای سرشو محکم به بالشت کوبید ، بند اول شستمو چند ثانیهای توی کس خیسش بازی دادم و در فکر ریکسی بزرگ به لرزوندن سرم توی کسش ادامه دادم ،
وقتی مامان رو آروم و رام دیدم پای چپش رو رها کردم و کشیدم و آهسته خودم را به سمت بالا میبردم و سمت چپ بدنش دراز کشیدم ولی دست چپم چسبیده به رون چپش کسش رو میمالوندم که سرم رو روی سینهاش بردم و خودمو مشغول خوردن سینه چپش کردم مامان که دید از روی بدنش بالا اومدم پاهاش رو به سمت راست هل داد ولی دستم روی کسش گذاشته بودم و دو انگشت اشاره و میانیم رو تویی کسش فشار میدادم با خوردن سینههاش و انگشتی که داخل کسش بود دوباره با حالتی بیقرار سرش رو روی بالشت گذاشت و صورتش رو ازم پنهون کرد چند ثانیهای دست راستم که ستون کرده بودم سینهش رو میمالوندم و میخوردم که سرم بالا بردم و لای گردنش رو تصاحب کردم و دستم رو کشیدم و روی سرش گذاشتم و نیمی از تنم رو روی تنش انداختم و گفتم مامان فقط و فقط خوردن و مالوندن برای رسیدن به چیزی که هر دوی ما میخوایم و دوباره شروع به خوردنش کردم ،نفسهای مامان به اوج رسیده که با کشیدن سرش به سمت خودم گفتم مامان میشه همدیگرو ببوسیم مامان بدون مکث سرشو چرخوند و من لبام رو روی لباش گذاشتم مامان لباش رو باز کردم تا من راحتتر بخورمشون حالا فقط چوچول و خط کسش بدون اینکه دیده بشن رو نوازش میکردم و لباش رو میخوردم ، با براندازی چهره و حرکات مامان فهمیدم که مامان بینهایت داره از رابطه لذت میبره و از هیچ چیزش دریغ نمیکنه ولی با توجه به سبک زندگیش تا به الان میخواد همه چیز رو به عهده من بزاره و خودش رو از این رابطه ممنوعه پاک جلوه بده ،
همونجوری که قصد داشتم به یکباره و بدون مقدمه چینی گفتم میشه تو هم برام بمالونی, از روی لباسم ، اینو گفتم و چرخیدم منتظر جوابش نشدم کامل وارونه شدم و به پهلو پایین تنم رو دور از مامان نگهدار داشتم و دست چپ مامان را در حالی که به حرکتم چشم دوخته بود کشیدم تا به شلوارکم رسید و اونجا در شرایطی نامساعد روی کیرم کشیدم با تکرار اینکه بیا مامان فقط برام بمالون , بیا نزدیک، برای به پهلو کردنش دست راستش را گرفتم و کشیدم مامان در عین حال که داشت دنبالم میکرد ولی هیچ رغبتی توی صورتش دیده نمیشد که کج شد خودشو رو به من خم کرد وقتی زانوهاشو به هم چسبوند دست چپم وسط روناش له شده بود دست راستش رو روی کیرم گذاشتم و دیدم که کیرم رو توی دستش گرفت حس فوق العادهای بود انگشتم را همونجا روی کسش بازی میدادم و نگاهم به دست مامان بود ، مکث نکردم فوراً کش شلوارکم را توی دستم گرفتم و گفتم مامان از روی شورت، کیرم توی دستش بود که کش رو از بالا به روی رونم رسوندم و شورت حلقهایم که با فشار کیرم پایین رفته بود و کیرم توی شورت جا نمیشد رو نمایان کردم ، وقتی گوش بفرمان کیرم رو رها کرد تو از روی شورت دستش بگیره این صحنه رو دید و من شلوارکم رو با یک دستم و جابجایی تنم کامل درآوردم ، میدونستم باید نزدیک نگهش دارم، مامان که کیرمو توی اون وضعیت دید میدونست هرجوری دستش بگیره انگشتاش زیر شورت میره کف دستش رو روی کیرم بالا و پایین میکرد که دستش رو گرفتم و به کیرم فشار دادم کشیدم ، وقتی برای بار آخر دستش رو روی شورتم بالا آوردم دستمو جلوتر از دستش بردم و کش شورتمو پایین آوردم و کیرم مثل فنر بیرون زد ، مامان چشماش رو درویش کرد که من پایین تنمو بالا کشیدم و نزدیکتر بردم و جلوی صورتش روی تشک گذاشتم، کیرم انگار یک سانتی بزرگتر از همیشه شدعبود هیچ وقت این همه زمان به حالت اوج شهوت سیخ نمونده بود، دست مامان رو به روی کیرم اتصال دادم که با اکراه کیرمو توی دستش گرفت و بالا و پایین کرد ، با دست راستم یک لحظه دست چپش رو کشیدم تا از تاج تختخواب به سمت کیرم بیاد و در عین حال که گفتم مامان برای هم بخوریم دستش رو رها کردم و به پشت رونش بردم و نزدیک به زانوش گرفتم و روناش رو باز کردم و چنان عجولانه سرمو لای پاهاش بردم که در حالتی که میخواست طاقباز بشه زانوی زیرینش رو زیر سرم نگه داشتم و زانوی چپش رو به حالت عمود توی دستم گرفتم و سر و صورتم رو بین روناش بردم، تا به خودش اومد قبل از اینکه کس تیغ کشیده گشادش رو که حجمی اندازه دو کف دست داشت رو با تیرگیهای جذاب ببینم دست راستمو رو به زیر لمبر بالاییش رسوندم که روی سوراخ کونش فشار آورده بود و حجم بزرگی از چوچول و اطرافش رو توی دهنم بردم تا صدای تند آاای از دهنش دراومد ، شکم و نواحی لمبرا و کسش چنان لرزید که فک کردم ارضا شده و در ثانیهای بعد شست دستم رو اول و بعد انگشت اشارهام رو مابین لبههای تیره کسش داخل دادم و نگه داشتم و سرمو عقب کشیدم و دیدم که مامان در حال تصمیم گیری بالاتنش نیمه طاقباز شده ولی کف انگشتای دست چپش رو بلاتکلیف زیر کیرم گرفته ، دست راستم رو به بازوش رسوندم و گفتم مامان خواهش میکنم بلاخره باید امتحانش کنی,قول میدم بدت نیاد, قبل از اینکه آبم بیاد بهت میگم تا شلوارکم رو جلوش بگیری ، مامان که نمیتونست اینجا رو هم سکوت کنه آروم گفت باشه بزار ، اینو گفت و شلوارکم رو دور کیرم چرخوند تا تمیزش کنه و با اکراه لبای قرمزش رو باز کرد و کلاهک کیرمو توی دهنش گذاشت ، پر از شهوت شدم و با اینکه میدونستم خیلی با ارضا شدنم فاصله ندارم گفتم همشو توی دهنت ببر و خیسش کن و برام بخورش ، مامان همین کار رو با اینکه دندوناش روی کیر استخونیم کشیده میشد تا نصفه کیرم انجام داد که منم رفتم سراغ خورد کسش ، انگشتمو تا جایی که میشد توی کسش تلمبه میزدم و چوچولش رو تا ابتدای خط کسش و مقداری از مزه کسش رو با شدت تمام خوردم بلکه با هم ارضا بشیم ، بیست ثانیه طول نکشید که انگشتمو توی کسش نگه داشتم و میلرزوندم و دقیقاً ثانیههای شروع ارضا شدنم رو به مامان خبر دادم و مامان تندی شلوارکم رو جلوی کیرم گرفت که با عجله ازش خواستم کیرمو جق بزنه و وقتی به خودم اومدم که انرژی برای ادامه دادن نداشتم ،
خوردن کسش در حالی که دیگه ارضا شده بودم برام نفرت انگیز شده بود ولی تا یک دقیقهای تحمل کردم و ارضا شدنش رو دیدم ، خودمو بالا کشوندم و مامان دامنش رو مرتب میکرد که بوسههایی از صورتش گرفتم و این موضوع رو توی مغزش کاشتم که ما کار اشتباهی نکردیم و فقط برای کمک به همدیگه فقط ی خورده همدیگه رو مالوندیم و بدن همدیگه رو خوردیم ، بعد از دوش گرفتن من و در حین خوردن املت منی که هر وقت بوسهای ازش میگرفتم تا چند مدت عذاب وجدان داشتم با کیری که دوباره راست شده بود گفتم مامان باید قبل از اینکه بابا بیاد مروری به نقشهمون بکنیم مامان که هنوز با وجدانش کنار نیومده بود گفت حوصلشو ندارم لپشو کشیدم و با لبخند گفتم خودت ارضا شدی و میخوای بابام رو تشنه نگه داری ؟ اتفاقاً الان که حالت خوبه بهترین موقعیته برای اجرای نقشه, باید زودی نقشهمون رو عملی کنی تا به خوردن همدیگه محتاج نشیم ،…
اگه بخوام بیشتر از این پرحرفی کنم اینو بگم که حتماً متوجه شدید که مامانم از ضریب هوشی پایینی برخوردار و با ازدواج در سنین نوجوانی با مردی اینچنینی سرپوش به روی شهوتش گذاشته بود و آتشی زیر خاکستر بود و اینم بگم از لحاظ زیبایی در میون ده زن همسن خودش با ارفاق نهمین انتخاب من بود و سنمون رو هم از عمد تغییر دادم.
نوشته: پویا
18 پاسخ به “مامان کم هوش”
کسخل خان تکراری بود 😂
کسکش چه زیاد بود کیروم شیکست
یا حضرت کیر خریه ربع طول کشید تا اسکرول کنم بزسم به نظرات
شاسکولتاب اون وسیله ای که توی پارک بچه ها باهاش تاب بازی می کننداون لباسی که توی بی سواد بهش میگی تاب همتاپ است.اینو به بقیه اعضا خانواده ی گری گوری ات هم یاد بده.
کس شعر نگو داستان مادرت با هشتاد پری واژدها بود نه خودت
کی.ر به ک.صه دالکت
کدوم کسخلی بیکاره بشینه اینو تا اخر بخونه جز کسی که نوشتتش😂
کیرم توی خودتو و داستان مزخرفت و گودی کمر مادرت که شصت بار هی گفتی
درسته کسشر گفتن کنتور نمیندازه دیگه قراره نی ترمز ببری یه کله بری
عالی بود من خیلی خیلی حال کردم حیف که فقط این همه گفتی و گفتی وقتی به اصل داستان رسیدی زود ختنه کردیش ، ولی خوب بود ممنون
خب شد گفتی من برام سوال بود تو چرا اینجوری هستی نگو به مامانت رفتی
مطمعنی مامانت فقط کمهوش بود ؟تو که خودت احمق و توهمی هستیچی زدی قبل نوشتن ؟
ادامه نداشت؟؟
اینو از کجات آوردی 🤣🤣🤣
کیرم؛توکوس وکون مامانت.
چهار روزه دارم اینو پارت پارت میخونم وحقیقتا واکنشم اینه که این چه کصشری بود 😐
خیلی خوب بود داستانت
کصکش چقدر پیچیده بود مغزم رید