شوهر خالم حاج کریم که چاق بود و شش هفت سالی بود که سکته مغزی کرده بود و یکطرف بدنش لمس شده بود و عقلش هم مثل بچه ها بود گوشه حال پذیرایی یه وری پشت به ما رو به دیوار خوابیده بود . کریم اقا از جوونی همیشه معدش گاز داشت و بی اختیار باد در میکرد یا میگوزید ، اونم قایم و قطاری یا ممتد و طولانی . حالا که سکته کرده بود و عقلش را هم ازدست داده بود که دیگه بدون هیچ پروایی میگوزید . اتفاقا درحینی که ما همه من و خالم و نقشینه ( افشین ) و پرخیده خوش کون و منصور جون خوش کوس و شوهر یولش اق جعفری با رو دربایستی نشسته بودیم و صحبت میکردیم و صرف شیرینی و میوه ، ناغافل ، حاج کریم چنان گوز طولانی و سهمناکی ول داد که رنگ از رخ صفر شل قل پرید و ما همگی دومتر پریدیم . حتی اژیر ماشینها هم تو کوچه به صدا در اومد . تنها کسی که جا نخورد پرخیده بود که با خونسردی کامل خودشو سر داد پشت حاج کریم و رو شکم دراز کشید و دوتا دستهاشم زیر چونش حائل کرد و زل زد به کون حاج کریم و با لهجه گی وارش که حرفهارو کش میدن و با عشوه حرف میزنند گفت : جون من جدی میگی ؟ چون اگه راست گفته باشی خیلی بی تربیتی که این همه مدت از من قایمش کردی ! حالا همه مات اون که داره با کون حاجی حرف میزنه ، منم محو کون پرخیده که دراز هم کشیده بود روی شکم هنوز کون خوشکل و گندش قنبله قنبل بود و میخواستم همونجا شلوار استریج دخترونه ای را که تنش بود بکنم و اون کونو پاره کنم . منصور خانم که متوجه من شده بود که اب از دهنم از رو شهوت واسه کون رقیبش راه افتاده بود ، از روی حسادت گفت ؛ مگه تو زبون کون حاجی رو میفهمی شومبول طلا ؟ پرخیده هم کم نیاورد و با تسلط کامل گفت ؛ وای تو چقدر وسط صحبت ادما میپری ! منصور خوش کوس که خودش حاضر جواب بود گفت ؛ خب معلومه ، اونجوری که اون از ته دل گفت ، بایدم تورو احساساتی بکنه ! یهو افشین خندید ، منصور خانم هم سریع برگشت و بهش گفت ؛ نیشتو ببند ، بچه حلال زاده به باباش میره . هردوتون زیادی از کونتون کار میکشید . رو کرد به شوهرش و گفت جعفری پوشو دیگه ما بریم دیر شد . توی پاشنه در برگشت و با عشوه که یه پیچ هم مخصوصا به کمرش داده بود که کون گندش از زیر مانتوش بزنه تو چشم ، گفت ارش خان خونه ما هم تشریف بیارین . گفتم حتمنه حتما خدمت شما یکی که میرسم . پیاممو گرفت و قند تو دلش اب شد . خلاصه همینطوری که مشغول صحبت با خاله بودم و زیر چشمی پرخیده و کون دخترونه نازشو دید میزدم و اونم زیر چشمی واسم حال پخش میکرد ، با نقشین درگوشی با هم مثل دخترها حرف میزدند. موقع خداحافظی نقشین یا افشین پسر یا شاید هم دختر خالم گفت ارش میتونی سرراه پرخیده رو هم برسونی ؟ گفتم باشه ، بپر بریم . پرخیده با عشوه ولی زیر لب طوری که خالم که دورتر بود نشنود گفت من واسه تو تو جهنم هم میپرم . سوار ماشین که شدیم و خداحافظی کردیم ، متوجه شدم پرخیده که کنارم نشسته بود حتی الامکان خودشو و کونشو که تو مانتوی تنگش محشر جلوه میکرد ، نزدیک و متمایل به من کرده بود و کمربند ایمنی اش را هم نبسته بود . از فرصت استفاده کردمو سعی کردم کمربندشو بکشم که ببندم طوری که تقریبا تو بغلم بود و چشم تو چشم شدیم . بد مصب چشماشم از دخترها خوشگلتر بود و کلا ناز و ظریف بود . همونطور چشم تو چشم لباش رو گذاشت رو لبامو خوردن . بعد با پشت دست دخترونش لباشو پاک کردو با انگشتهای ظریف دست دیگش مچ دستمو سفت گرفت و با عصبانیت گفت جنده خانم جلو شوهرش هم حیا نمیکرد . بهش میفهمونم که تو مال منی عشقم .
ادامه دارد…
نوشته: JER-ZAN
4 پاسخ به “پرخیده (۱)”
چرت بود
کیرم تونوشتارت بیشرف آقای جعفری سفت کن کونت بود الان اومدی میگی زنش میکنی یا افشین وآقای جعفری هردوتوروطوری کردن که ازکردنشون کنترل کونت ازدست دادی فقط میگوریدی
یعنی بغایت کسشر اونقد که حتی ارزش فحش خوردنم نداری
چقدر کصشعر نوشتی 😂😂😂