توی دلم غوغا بود…
سعی کردم علاوه بر اینکه بهترین لباس هامو بپوشم، خیلی تمرکز داشته باشم که امشب رو عالی باشم. قرارمون شام و گردش توی پل طبیعت بود. سی و یک سالم بود و از وقتی که یادم میاد تمام دوران نوجوانی و جوانیم از دختر خاله نرگس خوشم میومد، با هر بار دیدنش تپش قلبم شدیدتر و میلم بهش بیشتر میشد.
چهار سالی بود که توی یه شرکت مهندسی معتبر مشغول بکار شده بودم و به خاطر تخصصی که داشتم به دفتر تهران منتقل شده بودم، این دوری باعث شده بود دیر به دیر ببینمش، برای همین سعی میکردم به بهونه های مختلف ارتباطم رو باهاش حفظ کنم، سوالای تخصصی کامپیوتر و زبان میپرسیدم، سریال و فیلم های مورد علاقه ش رو باهاش به اشتراک میذاشتم و… ولی چون از من هفت سال بزرگ تر بود و خیلی از پسرای فامیل توی کف بدن و زیباییش بودن و اون بخاطر عشق قدیمی ش بیخیال همه پیشنهادها شده بود، خیلی با احتیاط پیش میرفتم نمیخواستم با پیشنهاد یا صحبتی این حس صمیمی و راحتی بینمون رو خراب کنم، میخواستم هرجور شده همیشه کنارش باشم… بی نهایت عاشقش بودم…
بازدید از نمایشگاه بین المللی تهران، باعث شده بود نرگس و همکارش، بیان تهران و من بعد از چندماه میتونستم اون صورت ماه و بدن بی نقصش رو ببینم، این بهونه خوبی بود برای قدم زدن با نرگس…
در حالیکه توی دلم تمام رویا پردازی هایی که شاید چندین سال باهاشون زندگی کردم مرور میکردم، خیلی جنتلمن طور، شب رو کنار نرگس و همکارش سپری میکردم که یک اتفاق همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد…
نرگس قدم زنان با صحبت های شیرین و شیطنت آمیزش داشت از زیر زبون من راجع به اینکه توی تهران زندگی رو چجور میگذرونم و آیا با دختری وارد رابطه شدم یا مثل همیشه مشغول کار و درس هستم میپرسید، چشمش به دوچرخه خورد و هوس کرد…
دوست داشتم منصرفش کنم ولی مگر میتونستم در مقابل خواسته کسی که عاشقش بودم مقابله کنم؟
صورت و موهای بور، چشم های درشت و عسلی رنگ و قد بلند و هیکل پری که داشت، منو کیش و مات کرده بود، خوب میدونست که من رو از گذشته فتح کرده، ولی هیچ وقت این دوست داشتن از طرف من بیان نشده بود. نگاه نرگس و لحن بیان نازش رو که شنیدم بهترین دوچرخه اونجا رو کرایه کردم و دل نگران مسیر دوچرخه سواریش رو نگاه میکردم تا جایی که دیگه از دید من خارج شده بود. سعی کردم قدم هامو تندتر بردارم و مشغول دویدن شده بودم که صدای جیغ نرگس دنیارو روی سر من خراب کرد. سراشیبی و سرعت بالا و چپ شدن… کتف نرگس زیبای من در رفته بود…
پزشک شیفت بیمارستان مشغول یک عمل سرپایی بود و ما باید منتظر میموندیم، دوست نرگس پیگیر کارهای اداری بود و من مضطرب و دیوانه وار مات تماشای نرگس بودم.
بی اختیار خودمو به صورت نرگس نزدیک کردم و پیشونیش رو بوسیدم. نوازش موهای نرگس و بوسیدن دست و صورت ماهش تنها کاری بود که میتونستم برای آروم شدن دوتامون انجام بدم. آروم شدن نرگس از درد و آروم شدن خودم از عشق…
اون شب فراموش نشدنی ترین شب زندگی من بود. هیجان شروع شدنش و نوازش و بوسیدن مکرر و اشک ریختن دوتامون در ادامه ش…
نصف شب شده بود و به اصرار من، بعد از بیمارستان خونه من رفتیم، باور اینکه کسی که سالها توی فکر و رویای من بوده، شب رو خونه من صبح میکنه منو دیوونه کرده بود. عشق، شهوت، شیطنت، محبت و غم، حس هایی بودن که همزمان هجوم آورده بودن و من این وسط تسلیم محض شده بودم…
صبح زود بیدار شدم با پیام از رییسم مرخصی گرفتم اون روز رو، دلم میخواست بهترین صبحانه دنیارو برای نرگس آماده کنم. دوست نرگس برای نمایشگاه آماده شده بود و نرگس رو به من سپرد و راهی شد و منم از فرصت پیش اومده برای دید زدن بدن گوشتی و تراشیده نرگس بهترین استفاده رو کردم…
با بوسه های آروم من از صورتش و نوازش موهاش از خواب بیدار شد، اون قدر توی شوک و درد بود که توان و اراده ای برای بازخواست این همه نوازش و بوسه نداشت و برعکس به این محبت و حمایت نیاز داشت… صبحانه رو آماده کرده بودم و سعی کردم فضا رو با موزیک دلخواهش براش راحت تر و بهتر کنم…
-سپهر، شرمنده ت شدم. از کار و زندگی افتادی. دردسر شدم برات… جبران میکنم
+خوشگل خانم، این حرف رو نزن، من دربست در اختیار توام، کی بدش میاد از یه فرشته مراقبت کنه؟
-پدر سوخته، من هیچی نمیگم توام خجالت نکشیا، هی بوس میکنی. دوستم دیشب بهم گفت سپهر دوست پسرته؟ خیلی عاشقانه نگاهت میکنه و تورو میبوسه.
+خب بزار فکر کنه دوست پسرتم. چی میشه مگه؟
-دیوونه تو پسر خاله منی.
+پسر خاله ای که از همه دنیا بیشتر دوستت داره، مطمئنم اینو خودت حس کردی و نیازی به گفتنش نیست.
-سپهر یادته دانشجو بودی میخواستی پیش دوستات بگی دوس دختر داری به من الکی زنگ میزدی؟
+من از خیلی خیلی قبل تر هم میتونم برای تو تعریف کنم که کجاها و چه خاطراتی از تو دارم و حواسم به تو بوده و همیشه دوس دختر نداشته ی من بودی…
تعریف کردن از خاطراتی که یادش میاوردم، اشک رو توی چشماش جمع کرده بود، انگار اون حجم محبت و توجهی که دیده نشده بود و هیچ وقت راجع بهش صحبتی نشده بود اونو رام کرده بود و ناخودآگاه میخواست منو بغل کنه که درد دستش اون حال و هوا رو بهم زد…
اروم نزدیکش شدم و همونجور که چشماش رو نگاه میکردم دستش رو گرفتم و بوسیدم و بهش گفتم «خیلی دوستت دارم»…
سعی کردم علاوه بر اینکه بهترین لباس هامو بپوشم، خیلی تمرکز داشته باشم که امشب رو عالی باشم. قرارمون شام و گردش توی پل طبیعت بود. سی و یک سالم بود و از وقتی که یادم میاد تمام دوران نوجوانی و جوانیم از دختر خاله نرگس خوشم میومد، با هر بار دیدنش تپش قلبم شدیدتر و میلم بهش بیشتر میشد.
چهار سالی بود که توی یه شرکت مهندسی معتبر مشغول بکار شده بودم و به خاطر تخصصی که داشتم به دفتر تهران منتقل شده بودم، این دوری باعث شده بود دیر به دیر ببینمش، برای همین سعی میکردم به بهونه های مختلف ارتباطم رو باهاش حفظ کنم، سوالای تخصصی کامپیوتر و زبان میپرسیدم، سریال و فیلم های مورد علاقه ش رو باهاش به اشتراک میذاشتم و… ولی چون از من هفت سال بزرگ تر بود و خیلی از پسرای فامیل توی کف بدن و زیباییش بودن و اون بخاطر عشق قدیمی ش بیخیال همه پیشنهادها شده بود، خیلی با احتیاط پیش میرفتم نمیخواستم با پیشنهاد یا صحبتی این حس صمیمی و راحتی بینمون رو خراب کنم، میخواستم هرجور شده همیشه کنارش باشم… بی نهایت عاشقش بودم…
بازدید از نمایشگاه بین المللی تهران، باعث شده بود نرگس و همکارش، بیان تهران و من بعد از چندماه میتونستم اون صورت ماه و بدن بی نقصش رو ببینم، این بهونه خوبی بود برای قدم زدن با نرگس…
در حالیکه توی دلم تمام رویا پردازی هایی که شاید چندین سال باهاشون زندگی کردم مرور میکردم، خیلی جنتلمن طور، شب رو کنار نرگس و همکارش سپری میکردم که یک اتفاق همه چیز رو تحت تاثیر قرار داد…
نرگس قدم زنان با صحبت های شیرین و شیطنت آمیزش داشت از زیر زبون من راجع به اینکه توی تهران زندگی رو چجور میگذرونم و آیا با دختری وارد رابطه شدم یا مثل همیشه مشغول کار و درس هستم میپرسید، چشمش به دوچرخه خورد و هوس کرد…
دوست داشتم منصرفش کنم ولی مگر میتونستم در مقابل خواسته کسی که عاشقش بودم مقابله کنم؟
صورت و موهای بور، چشم های درشت و عسلی رنگ و قد بلند و هیکل پری که داشت، منو کیش و مات کرده بود، خوب میدونست که من رو از گذشته فتح کرده، ولی هیچ وقت این دوست داشتن از طرف من بیان نشده بود. نگاه نرگس و لحن بیان نازش رو که شنیدم بهترین دوچرخه اونجا رو کرایه کردم و دل نگران مسیر دوچرخه سواریش رو نگاه میکردم تا جایی که دیگه از دید من خارج شده بود. سعی کردم قدم هامو تندتر بردارم و مشغول دویدن شده بودم که صدای جیغ نرگس دنیارو روی سر من خراب کرد. سراشیبی و سرعت بالا و چپ شدن… کتف نرگس زیبای من در رفته بود…
پزشک شیفت بیمارستان مشغول یک عمل سرپایی بود و ما باید منتظر میموندیم، دوست نرگس پیگیر کارهای اداری بود و من مضطرب و دیوانه وار مات تماشای نرگس بودم.
بی اختیار خودمو به صورت نرگس نزدیک کردم و پیشونیش رو بوسیدم. نوازش موهای نرگس و بوسیدن دست و صورت ماهش تنها کاری بود که میتونستم برای آروم شدن دوتامون انجام بدم. آروم شدن نرگس از درد و آروم شدن خودم از عشق…
اون شب فراموش نشدنی ترین شب زندگی من بود. هیجان شروع شدنش و نوازش و بوسیدن مکرر و اشک ریختن دوتامون در ادامه ش…
نصف شب شده بود و به اصرار من، بعد از بیمارستان خونه من رفتیم، باور اینکه کسی که سالها توی فکر و رویای من بوده، شب رو خونه من صبح میکنه منو دیوونه کرده بود. عشق، شهوت، شیطنت، محبت و غم، حس هایی بودن که همزمان هجوم آورده بودن و من این وسط تسلیم محض شده بودم…
صبح زود بیدار شدم با پیام از رییسم مرخصی گرفتم اون روز رو، دلم میخواست بهترین صبحانه دنیارو برای نرگس آماده کنم. دوست نرگس برای نمایشگاه آماده شده بود و نرگس رو به من سپرد و راهی شد و منم از فرصت پیش اومده برای دید زدن بدن گوشتی و تراشیده نرگس بهترین استفاده رو کردم…
با بوسه های آروم من از صورتش و نوازش موهاش از خواب بیدار شد، اون قدر توی شوک و درد بود که توان و اراده ای برای بازخواست این همه نوازش و بوسه نداشت و برعکس به این محبت و حمایت نیاز داشت… صبحانه رو آماده کرده بودم و سعی کردم فضا رو با موزیک دلخواهش براش راحت تر و بهتر کنم…
-سپهر، شرمنده ت شدم. از کار و زندگی افتادی. دردسر شدم برات… جبران میکنم
+خوشگل خانم، این حرف رو نزن، من دربست در اختیار توام، کی بدش میاد از یه فرشته مراقبت کنه؟
-پدر سوخته، من هیچی نمیگم توام خجالت نکشیا، هی بوس میکنی. دوستم دیشب بهم گفت سپهر دوست پسرته؟ خیلی عاشقانه نگاهت میکنه و تورو میبوسه.
+خب بزار فکر کنه دوست پسرتم. چی میشه مگه؟
-دیوونه تو پسر خاله منی.
+پسر خاله ای که از همه دنیا بیشتر دوستت داره، مطمئنم اینو خودت حس کردی و نیازی به گفتنش نیست.
-سپهر یادته دانشجو بودی میخواستی پیش دوستات بگی دوس دختر داری به من الکی زنگ میزدی؟
+من از خیلی خیلی قبل تر هم میتونم برای تو تعریف کنم که کجاها و چه خاطراتی از تو دارم و حواسم به تو بوده و همیشه دوس دختر نداشته ی من بودی…
تعریف کردن از خاطراتی که یادش میاوردم، اشک رو توی چشماش جمع کرده بود، انگار اون حجم محبت و توجهی که دیده نشده بود و هیچ وقت راجع بهش صحبتی نشده بود اونو رام کرده بود و ناخودآگاه میخواست منو بغل کنه که درد دستش اون حال و هوا رو بهم زد…
اروم نزدیکش شدم و همونجور که چشماش رو نگاه میکردم دستش رو گرفتم و بوسیدم و بهش گفتم «خیلی دوستت دارم»…
ادامه دارد.
نوشته: سپهر۶۷
یک پاسخ به “غوغا (۱)”
خوشم اومد و منتظر ادامش هستم