عاشق مردونگیش شدم (۱)

از شوهرم ۱۵ سال کوچکترم ولی همیشه و همه جوره هوامو داشته تا برای خواهرم خواستگار اومد از همون اول نمیدونم چطوری بگم از این آدم خوشم اومد مرد فعال و پرجنب و جوشی بود . همیشه توی افکارم بهش تمایل داشتم . کم کم رفت وآمد گرمتر شد خیلی با هم شوخی میکردیم جلوی همه و براشون طبیعی بود
پیش خودم فکر میکردم آیا اونم بهم فکر میکنه یا فقط براش یه خواهر زنم . گذشت تا بچه هاشو برده بود شمال خونه پدرم و اومده بود تهران تا بعد مدتی بره دنبالشون . چند باری تلفنی باخواهرم حرف زدم گفت مسلم میاد باهاش بیا دو سه روزی بمونیم باهم برمیگردیم . من از خدام بود ولی میترسیدم از خیلی چیزا . یه روز بدون خبر دادن غذا درست کردم بردم دم کارگاه براش . خیلی خوشحال شدو یکم حرف زدیم و منم قبلش لباس مشتی پوشیده بودم که جلب توجه کنه . توی حرفام یه دفعه گفتم زهرا نیست چکار میکنی شب و آروم میخوابی !خودم موندم چرا این حرفو زدم.گفت ای بابا بیخیال میگذره
حرف و عوض کرد چای ریخت جلوم گذاشت و حالا کارگراشم در رفت و آمد بودن
گفتم زهرا اینجوری گفته که اگه شد با تو بریم شمال و همگی برگردیم خیلی عادی گفت اره درجریانم بهت خبر میدم
میخواستم خداحافظی کنم که یه مشتری اومد براش که آخوند بود . من اونو دیدم و از کارگاه اومدم بیرون مسلمم تشکر کرد و برگشت.
توی راه فکر کردم که این چرا منو تحویل نمیگیره طبقه بالای کارگاه خونشون بود کسیم نبود چرا منو نبرد خونه ترتیب منو بده …
گذشت فردا زنگ زد و حال و احوال و اینا آخر حرفش با خجالت گفت راستی دیرروز آخونده بود اومد کارگاه یادته گفتم آره چطور گفت والاه … ولش کن … گفتم بگو چیه . گفت میترسم ناراحت بشی بیخیال . خلاصه من که انگار قلابم داره گیر میکنه اصرار کردم گفت روم نمیشه پیام میدم به شرطی که زود حذفش کنی گفتم باشه .ولی از طرفی حواسم بود که خودمو تابلو نکنم
اس داد وقتی اس و دیدم برق گرفت منو
جریان سکس آخونده با زنی رو با آب انار نوشته بود
آره آخوندا اینجوری هستن
تو دلم گفتم خودشه داره نشون میده
منم از خودم چیزی ساختم و اس دادم بهش تا بریم شمال چند بار دیگه تکرار شد
ولی اینا منو خاموش نمیکرد من مسلمو میخواستم
اندام خوبی داشت قد قامت خوب . ماشین خوب . حالا با مالی کاری ندارم من مرامشو دوست داشتم
روزی که راه افتادیم واسه شمال اومد دنبالم شوهرم کمک کرد وسایل رو چیدیم ماشین مسلمو خداحافظی و راه افتادیم
احساس کردم خجالت میکشه از اس که داده کمی آهنگ گذاشتو منم چایی میدادم بهش و اونم سیگار میکشید
توجاده وایساد چیزی بخره منم سریع مانتو رو درآوردم و با یه تاپ و شلوار جین تنگ رونامو نمایش میدادم
راه افتاد گفت کمربندتو ببند جریمه نشیم
الکی خودمو سرگرم کردم میگفتم کمربند باز نمیشه یکم خم شد طرفم یه لحظه فرست کردم سرشو چسبونم به سینه هامو گرمای دهنمو به گوشاش رسوندم…

نوشته: سمیه

بازدید 14,735

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “عاشق مردونگیش شدم (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید