عاشق برادر شوهرم بودم

اینجا چون همه ناشناس هستند آدم میتونه حرف دلش رو بزنه. من چند ماه بعد ازدواجم عاشق برادر شوهر شدم. سعید دو سال ازم کوچکتر بود و هرچه بیشتر ازش شناخت پیدا میکردم بیشتر عاشقش میشدم. حس میکردم اونم از دلم باخبره ولی خیلی رسمی و سرسنگین برخورد میکرد.تا اینکه شوهرم در تصادف کشته شد و روزهای سیاه شروع شد. بعد از چهلم به فکر سرنوشت خودم افتادم. مادرم میگفت چون بچه نداری باید برگردی خونه خودمون‌ و خونه خودت رو تخلیه کنی. خونه ما طبقه بالای پدر شوهرم بود. خانواده شوهرم آدمهای خیلی خوبی بودند. منم دلم نمیومد آشیونی که با سختی درست کرده بودم رو ترک کنم. سه ماه دیگر گذاشت. تنها راه نجاتم این بود سعید منو بگیرد و هرچی سعی میکردم بهش نزدیک بشم ولی تمایلی ازش ندیدم.
تا اینکه یه روز اتفاق عجیبی افتاد. پدر شوهرم گفت برای تغییر روحیه بریم تفریح. یک گردشگاهی توی شهرمون هست که رودخانه بزرگی از وسط دره رد میشه و وسطش میز چیدند. روز خیلی خوبی بود. صدای خنده بعد از مدتها از همه ما شنیده میشد. غروب برگشتنی من و سعید توی ماشین کنار هم بودیم. صدای ضبط بلند بود. همه با صدای بلند حرف میزدند. سعید چیزی گفت. سرمو نزدیک گوشش بردم و گفتم بلندتر بگو نشنیدم. دهانشو نزدیک گوشم آورد گفت خوشحالم بازم ناخناتو رنگ کردی. کار خوبی کردی. قند توی دلم آب شده بود. وقتی مرد به جزییات زن دقت میکند نشانه دوست داشتنه. گفتم رنگشو دوست داری ؟چه رنگی دوست داری بزنم. گفت همین خوبه . سلیقت خوبه.دستم توی دستش جا مونده. تلاشی نکردم جداش کنم. خیلی ریز انگشتامو فشار میداد. خودمو به نفهمیدن زدم و با مادر شوهرم سر حرف رو دوباره باز کردم. مادر شوهرم منو دوست داشت. حتی حس میکردم میخواهد من و سعید رو بهم نزدیک کند. منم براش کم نمیگذاشتم.
میخواستم دوباره عروسش بشم. یکم که که گذشت حس کردم سعید دستمو میخواد جایی ببرد. خودمو به ندانستن زدم ببینم چکار میکند. دستمو بین پاهاش برد و رها کرد. با هر تکان ماشین کیر سفت و داغش به دستم میخورد. سینه هام سفت شد و کسم خیس شد. چند ماهی بود از کیر محروم بودم و حالا یدونه درجه یکش زیر دستم بود. اونم کیر کسی که سه سال دوستش داشتم. نزدیک شهر بودیم که دستمو کامل روی کیرش گذاشت. دست خودش رو هم دستم گذاشت که نتونم دستمو بردارم. با زبون بی زبونی ازم میخواست کیرشو چنگ بزنم. همانطور که با مادرشوهرم حرف میزدم چندباری کیرشو فشار دادم.
وقتی پیاده شدیم خجالت زده بود و ازم فراری بود سریع رفت داخل. منم رفتم طبقه بالا یه دوش گرفتم. بعد لباس پوشیدم و تلویزیون رو روشن کردم. صدای پا از راه پله اومد. سعید بود گفت مامانم میگه بیا پایین چای دم کن مهمون اومده. گفتم کیه.‌گفت عمو‌‌ و زن عمو اومدن. مادر زنم میتونست یه پیام بده ولی سعید رو فرستاده بود پیشم . نوبت من بود که حرکتی بزنم. مخصوصا با اتفاقی که امروز بینمون افتاده بود زمینه فراهم بود. نمی‌دونستم چیکار کنم. گفتم ببین لباسم مناسبه. بلافاصله گفت فضولیه ببخشید ولی شلوارت مناسب مهمون نیست خیلی چسبونه. اینم نشانه دوم دوست داشتن که روم غیرت داشت. دیگه داشتم از خوشحالی بال در میاوردم. یهو یه فکری از سرم گذشت باید قمار میکردم. رفتم کنار کمد لباس. یهو شلوارم رو کشیدم پایین. تیشرتم خزید روی کونم. سرمو بردم پایین و کونمو دادم بالا که تیشرت بالا بره. بدنم سفید و تپل بود و شک نداشتم پاهای سفید و تپلم سعید رو وسوسه میکند. همینطور دنبال لباس میگشتم که دست سعید رو روی رانم حس کردم. توجهی نکردم و کارمو ادامه دادم. دستشو بالا آورد و شروع به مالیدن کونم کرد. تیشرتم رو بالا زد. چند ثانیه به کونم خیره شد. بعد دو طرف شورتم رو گرفت و کشید پایین. پاهامو باز کردم که هلوم رو بین پاهام تماشا کند. دستمو گرفت به طرف تخت برد. همه وجودش آتش شده بود‌ و کنترل حرکاتش رو از دست داده بود.خودم باید کار رو دست میگرفتم. سرمو گذاشتم روی تخت و کس و کونمو براش قلمبه کردم. کیرشو گذاشت بین پاهام ولی بلد نبود. کیرشو گرفتم دم کسم گذاشتم. کسم کیرشو قاپید کشید داخل.‌همه وجودم دادن میخواست. با اولین فشار تا ته توی کسم‌ رفت. خودشو عقب برد یه تلمبه شدید توی کسم زد. از شدت لذت بزور جلوی خودمو گرفته بودم که جیغ نکشم.‌ ملافه رو گاز گرفته بودم. کیرش از کسم بیرون افتاده بود. تقلا میکرد که داخلم کند. کمکش نکردم.‌این بال بال زدنش رو دوست داشتم. بالاخره کلاهک بزرگ و داغش رفت توی کسم. دو طرف کمرم رو با دستاش گرفت و تا ته فرو کرد. اینبار شدید و سریع تلمبه میزد. من دیگه بیحال شده بودم و روی ابرها بودم. سکس کوتاهی بود. حدود ده تا تلمبه زد و آبش اومد. ولی داغترین و بهترین سکس زندگیم بود و ارضای شدیدی رو تجربه کردم. روی تخت نشستم. هاج و واج با کیر آویزون جلوم ایستاده بود. گفت بخدا نمیدونم چه گهی خوردم. صداش قط و وصل میشد. رنگش مثل لبو قرمز شده بود. گفت ریختم توی کست. گفتم دیگه چیکار کنم مجبورم قرص بخورم. گفت بخدا من میگیرمت. به مامان هم گفتم اونم موافقه. منتظر واکنش من بود. گفتم ولی باید چند وقتی بگذره. نفس راحتی کشید. گفت ولی من طاقت ندارم. تا اون موقع باید غیر رسمی زن و شوهر باشیم. حالا پاشو یه لباس مجلسی بپوش بریم پایین. یکباره لحنش آمرانه شده بود و عین شوهر دستور میداد. گفتم باشه چشم قربونت برم. وقتی داشتیم پایین می رفتیم یه دونه در کونی بهم زد. گفت امشب اینو باید بهم تقدیم کنی. سه ساله توی کفش هستم. وقتی همه خوابیدن میام بالا در رو نبند. بعد گفت نشنیدم بگی چشم. گفتم باشه چشم شوهر کوچولوی خوشگلم.

نوشته: ژیوار

بازدید 5,697

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “عاشق برادر شوهرم بودم”

  1. مشخصه ازون کثافتهای بزکوهیه. حیف که شماها خودتونو آویزان کردها کردین رفیق کرد دارم عالین ولی این اورامیهای دره نشین یه مشت لاشی عرزشی هستن که ذاتا فرهنگشون بر خلاف کردها که خدای غیرتن اینها عملا و علنا زن همدیگه رو میکنن کردا و فارسا و کرمانساهیا مدام دختراشونو میکنن. بخاطر پول هرکاری میکنن کرمانشاه جوانرود مریوان سنندج پر از دخترای این اورامیهاست که شدن زیرخواب کردا و عجیب هم حتی خودشون دختراشونو تشویق میکنن به فارسها کص بدن.بخدا حیفه شماها توی کردستان باشین کردا ته غیرتن ولی لعنت به اورامیهای بی غیرت اسرائیلی

  2. داستان نسبتا بد نبود ولی بعد برگشتن از تفریح ، مالوندی داستانو، خونه خودتو مادر شوهرتو نگفته بودی یه جاسیا جریان سکس تعریف کردی بقیش تو داستان بعدی میگفتی ک چیشد همین سکس کوتاه ۲ دقیقه ای رو میتونستی بیشتر توصیف کتی

  3. تبریک میگم نویسنده خوبی هستی تمام عمرم داستان از این کوس شعر تر نخونده بودم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید