با همه حرفایی که قبلاً زده بود، باید عاشقشون میشد… ولی اگه واقعاً با فانتزیهاش روبهرو بشه، دیگه همون حسو نداشته باشه چی؟ نگران بودم. برای همین گفتم فعلاً اتفاقی که افتاده رو مخفی نگه دارم و ببینم واکنشش به این عکسا چیه، شاید بعداً بتونیم بیشتر پیش بریم. به خودم گفتم چون برای اون این کارو کردم خیانت محسوب نمیشه، ولی ته دلم میدونستم شاید واقعاً برای اون نبوده… قبلاً حاضر نبودم براش این کارو بکنم، ولی همین که حسابی حشری شدم، اجازه دادم دو تا مرد منو بکنن… باید قبول میکردم فقط چون خودم دلم میخواست این کارو کردم.
حالا دیگه مدام به فکر کارهای بیشتر بودم، برای همین امیدوار بودم جیسون از عکسایی که قراره بهش نشون بدم هیجانزده بشه. تولدش یه هفته دیگه بود، ولی به هیچ عنوان نمیتونستم اونقدر صبر کنم… همون شب دیروقت صبر کردم بچهها برن تو اتاقشون بخوابن، بعد جیسون رو صدا کردم بیاد تو اتاق.
هنوز زیاد از دیدن عکسا نگذشته بود که افتادیم به جون هم و داشت منو میگائید و همزمان سوال میپرسید: -«کی این عکسا رو گرفته؟»
+«تو اینترنت پیداش کردم… خیلی حرفهای بود»
اینو میگفتم و یادم میاومد چطور کُسمو لیس زده بود و کرده بود توش… فقط چند روز گذشته بود و مدام به فکر هر دوشون بودم. جیسون پرسید:
-«چه حسی بهت داد که سینههات جلوی غریبه لُخت باشه؟»
یه موج لذت تو کُسم پیچید و گفتم:
+«اولش یه کم ترسیده بودم و معذب بودم… ولی بعدش فقط حشریم کرد… فکرشم نمیکردم اینقدر خوشم بیاد، ولی خیلی حال داد»
فهمیدم جوابم رو خیلی دوست داشت چون یه آه کشید
-«دلت میخواست بیشتر بهشون نشون میدادی؟» تو چشماش نگاه کردم و گفتم
+«آره… همون موقع مطمئن نبودم، ولی حالا آرزو میکنم بیشتر پیش رفته بودم… همش خیلی داغ بود، فکرشم نمیکردم اینقدر رو کُسم اثر بذاره»
حقیقتو گفتم، فقط بهش نگفتم که بیشتر نشون دادم و خیلی بیشتر از اونم انجام دادم… نوبت من شد که ازش سوال کنم:
+«اگه بهشون کُسمو نشون میدادم خوشحال میشدی؟… یا اگه میذاشتم منو بکنن؟»
دیگه جیسون نتونست خودشو نگه داره، همون لحظه یه آه بلند و کشداری کشید و شروع کرد توی کُسم ارضا شد.
تو تخت با هم دراز کشیده بودیم، همدیگه رو بغل کرده بودیم و میخندیدیم که بهش گفتم:
+«ببین، فقط چون داشتیم سکس میکردیم کثیف حرف نزدما… جدی جدی منظورم همون بود، اون عکاسی واقعاً حشریم کرد»
جیسون لبخند زد، یه بوسه گذاشت رو لبام و گفت:
-«خودمم داشتم فکر میکردم… انگار جدی بودی. تو همیشه تا حالا مخالف بودی. این دقیقاً همون فانتزیه که فکرشم نمیکردم یه روز واقعی بشه»
+«خب هنوز دقیق نمیدونم تا کجا حاضر باشم برم… ولی اینو بدون که بعد از اون عکاسی نگام داره کمکم به یه سری چیزا باز میشه… تا وقتی که تو رو خوشحال کنه»
جیسون یه کم جا خورد و پرسید:
-«جدی؟ چه جور چیزایی؟» یه ذره خجالت کشیدم و گفتم:
+«همونایی که موقع سکس بهم میگی دیگه… واقعاً دلت میخواد اون کارا رو بکنیم؟» جیسون آروم سرشو تکون داد. ادامه دادم:
+«خب شاید جلوتر برم، اگه واقعاً این چیزیه که تو رو خوشحال میکنه… ولی آروم آروم پیش بریم، باشه؟»
میدونستم کلی فانتزی داره که من هنوز آمادگیشو ندارم… ولی دیگه داشتم گرم میشدم. جیسون پرسید:
-«اگه دوباره عکاسی بری، لُختِ کامل میری؟» دیدم دوباره داره آلتش سفت میشه… وای، خیلی وقت بود اینقدر زود آماده نشده بود!
+«آره… اگه دوباره برم، همهچیزمو نشون میدم»
دوباره اومد کنارم دراز کشید
-«اگه اون پسرهای که باهات مدلینگ میکنه بخواد جلوی دوربین بکندت… میذاری؟»
نزدیک بود بندو آب بدم و ماجرا رو بگم ولی به داستانم پایبند موندم
+«اگه بخواد بکندم… تو دلت میخواد بذارم؟ میخوای دسترسی کامل به بدنمو بهش بدم؟… بدن زنت؟» جیسون شروع کرد گردنمو بوسیدن و گفت:
-«آره… دیوونم میکنه عکسایی ببینم که داره میکندت»
دیگه هر عذاب وجدانی از بابت کردنِ رودنی و مارتین بدون اینکه به جیسون بگم، کامل پرید… احساس کردم کارم درست بوده، ولی خوشحال بودم که احتیاط کردم.
+«میتونم قبل تولدت یه عکاسی دیگه برم… اگه مطمئنیها… شایدم بذارم بکنه منو، ولی فقط اگه تو بخوای»
همون لحظه دوباره پرید روم و شروع کرد کردنم. خوشحال بودم که اینقدر حشریش کرد، ولی خودمم خوشحال بودم که حالا یه بهونه درست و حسابی دارم دوباره بذارم مارتین منو بکنه. جیسون شاد و هیجانزده بود… منم همینطور. قبلاً کلی حرف از پارتی سوئینگری، داگینگ، سینما بزرگسالا، چندتا مرد همزمان و این حرفا زده بود… چیزایی که هنوز کامل آمادهشون نبودم، ولی دیگه داشتم بهشون فکر میکردم و حس خوبی بهم میداد.
صبح که جیسون با بغل کردنم و بوسیدن گردنم بیدارم کرد، برگشتم سمتش و بوسیدمش و گفتم:
+«واقعاً خوشحالم که عکسا رو دوست داشتی… یه کم استرس داشتم که نکنه ناراحت بشی»
-«عاشقشونم! دلم میخواست به همه نشونشون بدم»
میدونستم تو سرش چی میگذره، ولی اصلاً با این راحت نبودم که دوستاش منو لُخت ببینن.
+«اینا فقط برای چشماته، فقط خودت»
نفرت داشتم از اینکه بعد اون همه هیجان دیشب، حالا ناامیدش کنم.
-«میدونی که سم میتونست این عکسا رو برات بگیره… از دوربین خیلی حالیشه، قبلاً هم تجربشو داره»
+«نمیخوام دوستات منو لُخت ببینن، نمیخوام بیان سراغم یا چیزی ازم بخوان»
دیدم چقدر تو صورتش ناامیدی نشست، انگار یهو همهچیز خراب شد…
+«ولی… میتونی به یه نفر از دوستات نشون بدی، فقط همونایی که لباس دارم… نمیخوام اون بفهمه من خبر دارم که نشون دادی. باید وانمود کنی من بیخبرم، نمیخوام فکر بدی راجبم کنه»
چشماش برق زد و همون لحظه پشیمون شدم که چرا دهنمو باز کردم… ولی خب، مگه چقدر میتونه بد بشه؟ معلومه که جیسون سم رو انتخاب کرد. نزدیکترین دوستش بود و البته حشریترینشون. من همیشه فکر میکردم جیسون یه کم منحرفه، ولی سم یه چیز دیگهست! بارها گرفتمش که داره تو سینههام زُل میزنه، از یقهی لباسم سرک میکشه، وقتی تنها میمونیم حرفای رکیک میزنه. کلی وقتشو تو نت با دخترا چت میکنه و از سکساش با افتخار حرف میزنه… فکر کنم خیلی از فانتزیهای جیسون رو هم همون سم تو کلهش انداخته. برای همین اصلاً تعجب نکردم که جیسون اونو انتخاب کرد که عکسا رو باهاش شریک بشه… و اینکه سم عکاسی لُخت هم بلده، با این همه پورنی که نگاه میکنه عجیب نبود. جیسون عین بچهها ذوق کرده بود، شروع کرد به سم پیام بده و چند تا عکس براش فرستاد. هنوز صبح زود بود، جواب نداد، ولی معلوم بود جیسون داره از هیجان میلرزه که چی قراره بگه. من واقعاً نمیفهمیدم جیسون از این «به رخ کشیدن من» چی بهش میرسه، ولی خب، باعث میشد خودمو جذابتر ببینم… همیشه کاری میکرد حس کنم سِکسیم، حتی وقتی خودم از خودم بدم میاومد. بهش گفتم:
«حتماً بهش بگو به هیچکس چیزی نگه، عکسا رو هم جایی نذاره که بچهها یا دوستاشون ببینن!»
با اینکه همهچیز خیلی حشریم میکرد، هنوز نگران بودم یه جایی پشیمون بشم. ذهنم دنبال هر چیزی میگشت که ممکنه خراب بشه… همین که دو تا پسر نوجوون دارم که ممکنه یه روز عکسای لُخت مامانشونو پیدا کنن، کافیه که دلشوره بگیرم! جیسون گفت:
-نگران هیچی نباشم و رفت دوش بگیره. منم همون موقع به رودنی ایمیل زدم: «دوست دارم قبل از این جمعه یه عکاسی دیگه با مارتین داشته باشیم… تصمیم گرفتم کامل لُخت بشم و حتی چندتا عکس سکس هم بگیرم. ببخشید که دفعه قبل اینقدر مردد بودم، حالا دیگه کاملاً راحت شدم. امیدوارم زود جواب بدی!»
میدونستم احتمال زیاد خود رودنی هم دوباره منو میکنه… و راستش اصلاً بدم نمیاومد، چون یه بار کرده بود که هیچ. اگه این بار نکنه، فکر کنم یه کم دلم میسوزه!
من و جیسون تصمیم گرفتیم امروز فقط مال خودمون باشه، برای همین از برادر شوهرم خواستیم امروز تا فردا بچهها رو نگه داره (که اصلاً براش مشکلی نبود) و کل روز رو لُخت تو خونه ول بودیم و به هم حرفای رکیک میزدیم… یه جور غرور بهم دست داده بود که دیگه مثل قبل سریع «نه» نمیگفتم. حتی اگه چیزی میگفت که هیچوقت خودمو توش نمیدیدم، سعی میکردم ذهنم رو باز نگه دارم و مثلاً بگم «هنوز آمادگیشو ندارم» یا «هوم، شاید یه روزی»… میدیدم که جیسون از همیشه بیشتر حشریِ منه و انگار داره از فکر چیزایی که قراره بشه چشماش میدرخشه… نمیخواستم چیزی بگم که حالشو بگیره. بلند شدم و گفتم:
+«بیا چندتا عکس ازم بگیر… همونجوری که دوست داری برا عکاس مدل بشم»
شروع کردیم به زدن شات تکیلا، من هر جوری که میگفت پوزیشن عوض میکردم و وانمود میکردم اون یه آدم غریبهست که داره برای اولین بار بدنمو کشف میکنه. جیسون با گوشی عکس میگرفت و میپرسید:
-«واقعاً میذاری اون اینجوری ببینهتورو؟ واقعاً میذاری کُستو نگاه کنه؟»
یه کم صورتم سرخ شد…
+«مگه تو همینو نمیخوای؟»
_«آره… واقعاً میذاری بکندت؟… یا فقط داری همراهی میکنی؟»
فهمیدم با اینکه این همه حرف زده بودیم، هنوز ته دلش باور نکرده که من جدیام. دستمو بردم رو کُسم و شروع کردم مالیدنش، در حالی که عکس میگرفت
+«تو گفتی میخوای بذارم منو بگاد… پس آره، به خاطر تو میذارم بکنه… اگه یهو پشیمون شدی، قبل عکاسی بگو!»
جیسون آلتشو محکم گرفت و گفت:
-«پشیمون که نیستم هیچ… دلم میخواد به هر کی دلت خواست کُس بدی… وای خدا، دیوونم میکنه!»
همون موقع گوشی جیسون شروع کرد به ویبره رفتن، شک نداشتم سم داره به عکسایی که براش فرستاده بود جواب میده. بلند شدم دوباره شات ریختم، جیسون هم داشت جواب میداد. بعد دو سه تا شات دیگه، کنجکاویم گل کرد: «خب سم چی گفت؟» اول یه کم مردد شد، ولی بعد پوزخند زد و گفت: «خیلی خوشش اومده، خیلی!» تعجب نکردم، سم بزرگترین منحرفیه که میشناسم، معلومه داره با اون عکسا خودشو ارضا میکنه. یادش انداختم: «حتماً بهش بگو به هیچکس چیزی نگه و یادش باشه من خبر ندارم که عکسا رو دیده!» سرشو تکون داد ولی گفت: «راستش بهش گفتم الان داری میذاری ازت عکس بگیرم… ولی گفتم به کس دیگه نشون نمیدم.» خندیدم و گفتم: «حالا حتماً داره التماس میکنه که اینا رو هم براش بفرستی!» جیسون خندید و آخرین پیام سم رو نشونم داد: «داداش قسم میخورم به هیچکس نمیگم، دارم از دست میرم که این عکسا رو ببینم!» خندیدم، ولی یه پیام قبلیش چشمم رو گرفت که نوشته بود: «مگه خودت قبلاً نگفتی دلت میخواد ببینی میکنمش؟ الان دیگه حالشو داره؟» و جیسون جواب داده بود: «هنوز نه…» میدونستم جیسون این فانتزیاشو با سم درمیون گذاشته، هرچند نمیدونم چرا تعجب کردم… حالا دیگه معلوم میشد چرا سم این همه سال زُل میزد بهم و سرک میکشید. نمیدونم چند بار به خاطر حرفای جیسون به من فکر کرده و خودشو ارضا کرده. چیزی نگفتم، فقط دوباره شات ریختم و خندیدیم و شوخی کردیم. خوشحالم که حداقل عکسایی که زیاد برهنه بودن رو براش نفرستاده بود… هرچند همینایی که فرستاده بود هم از نظر من زیادی بود.
چند ساعت که گذشت رفتم ایمیلمو چک کردم، هنوز رودنی جواب نداده بود… فوری لازم نبود، ولی دلم میخواست یه چیزی جفت و جور بشه… راستش دلم خیلی میخواست دوباره مارتین بکندم. هیچوقت همچین تجربهای نداشتم و داشتم از عطشش میمردم. مشخص بود تکیلا حسابی بهممون زده، هردومون تو حال خودمون بودیم و خیلی خوش میگذشت… شاتها هم که تمومی نداشت. یه لحظه جیسون گفت:
-«امشب باید یه کار باحال بکنیم… خونه مال خودمونه، داریم میخوریم… یه چیزی… یه جوری شیطونی کنیم!»
+«دیگه ازم لُختِ لُخت عکس گرفتی… دیگه چی تو سرته؟» شونه بالا انداخت
-«سالهاست آرزومه ببینم یکی دیگه میکندت… یه مرد دعوت کنیم بیاد خونه؟… اگه واقعاً فکر میکنی میتونی.»
میدونستم میتونم، چون کرده بودم! ولی یه لحظه فکر کردم داره امتحانم میکنه، اونم با این همه حرفای رکیک و الکل… اصلاً دلم نمیخواست تو این امتحان رد بشم! ولی با دوستاش که نمیخواستم بخوابم.
+«از بس مستیم، دیگه نمیتونیم رانندگی کنیم.» بعد یهو یاد شماره مارتین افتادم! نگاش کردم
+«شماره اون پسرهای که باهام مدلینگ کرد رو دارم… بگم بیاد خونه؟» فقط با فکر اینکه مارتین دوباره منو بگاد، کُسم شروع کرد داغ شدن و نبض زدن.
جیسون داشت با گوشی ور میرفت، معلوم بود داره با سم چت میکنه.
چشمهای جیسون برق زد و پرسید:
-«فکر میکنی بیاد؟ اگه جدی باشی من دیوونۀ این کارم!» چشمک زدم و گفتم:
+«میتونم بپرسم… فقط یادت باشه فقط به خاطر تو این کارو میکنم، اگه وقتی داشت منو میکرد یهو پشیمون شدی، با من قهر نکنیها!» جیسون بوسیدم و
-«قول میدم عصبانی نشم… مرسی، نمیدونی چقدر برام داغه این قضیه.» یه کم عجیب بود بگم ولی گفتم: «خواهش میکنم… دوسِت دارم» و بوسیدمش.
جیسون دو تا شات دیگه ریخت، منم کارت مارتین رو پیدا کردم و زنگ زدم… ولی جواب نداد. یه پیام بلند براش فرستادم، توضیح دادم قضیه چیه (و گفتم چیزی از اون دفعه قبلی نگه)، گفتم «امشب کامل مال توام، شوهرم فقط عکس میگیره». یه کم مست بودم، چند بار پیامو خوندم تا مطمئن بشم درست نوشتم، بعد فرستادم و منتظر جواب شدم. رفتم لباس زیر توری پوشیدم و آرایش کردم، جیسون اومد تو اتاق وایستاد نگام کرد که دارم برای یه مرد دیگه خودمو آماده میکنم. یه شات دیگه بهم داد و گفت:
-«وای چقدر سِکسی شدی… باورم نمیشه داره واقعاً اتفاق میافته.»
چشمک زدم و گفتم:
+«هنوز جوابی نداده… شاید سرش شلوغ باشه» و تکیلا رو سر کشیدم.
جیسون هم یه شات زد و پرسید:
-«فردا که هوشیار شدی پشیمون نمیشی، نه؟» خندیدم
+«من دیگه بچه نیستم، میدونم دارم چیکار میکنم»
(راستش الکل خیلی هم کمک میکرد!) رفتم ایمیلمو چک کردم، بالاخره رودنی جواب داده بود! نوشته بود:
«خیلی خوشحال میشم دوباره باهات کار کنم! متأسفانه تا سهشنبه وقت ندارم، ولی هر ساعتی که بتونی میام. بگو کی آزادی، زود یه چیزی جور میکنیم.» دیگه به هر حال اون روز رو حساب نمیکردم چون دیر شده بود، فقط باید سهشنبه رو جفت و جور میکردم… حتی اگه مجبور بشم مرخصی از سر کار بگیرم. جیسون ناامید شد، درست وقتی که بالاخره قراره بزرگترین فانتزی زندگیشو براش عملی کنم، همهچیز به هم ریخت! منم ناراحت بودم، ولی بیشتر بخاطر این بود که عشق و حال خودم کنسل شده بود، از ناراحتی جیسون بدم میاومد. یه کم مردد بودم که بهش بگم، ولی وقتی گفتم دیدم واقعاً تو صورتش افتاده. گفتم: «خب من که کامل آمادهم، بیا بازم ازم عکس بگیر.» جیسون پوزخند زد و گفت: «میتونم اینا رو برای سم بفرستم؟» اصلاً خوشم نیومد، ولی نمیخواستم بیشتر ناامیدش کنم. یه لحظه مکث کردم و گفتم: «شاید… فقط با لباس زیر باشه.» جیسون یه لحظه فکر کرد و گفت: «چرا خود سم نیاد عکسا رو بگیره؟ به هر حال قراره ببینه، اونم عکاسه دیگه.» واقعاً حال نکردم… با سم خوبم، ولی فکر اینکه با این لباسا جلوش باشم معذبم میکرد. جیسون دو تا شات دیگه ریخت و یکی رو داد دستم تا فکر کنم. گفتم: «اگه یکی بیاد خونه تو همین حالتی که من نیمهلُخت باشم چی؟» فوری گفت: «میریم خونه خودش عکس بگیریم… جکوزی هم داره، اونجا هم میتونیم عکس بگیریم.» یادش انداختم: «ما که این همه مشروب خوردیم، نمیتونیم رانندگی کنیم.» گفت: «اوبر میگیریم!» شات رو سر کشیدم (دیگه حسابی زده بود به سرم) و گفتم: «اگه بعداً معذب بشیم چی؟ یا اگه به بقیه بگه؟» جیسون اومد بغلم کرد و گفت: «من کلی چیز بهش گفتم این سالها، هیچوقت به کسی نگفته… تازه صبح هم چندتا عکس براش فرستادم. اگه بعداً پشیمون شدی، میگیم تقصیر الکله!» خوب باید قبول کنم، برای هر چیزی که میگفتم یه جواب آماده داشت…
فهمیدم دارم مدام بهونه میارم که نریم، و معلوم بود جیسون هم کاملاً گرفته… میفهمیدم که دارم دوباره ناامیدش میکنم و احتمالاً تو دلش فکر میکنه فقط زِر زدم و از پس کار بر نمیام… برای همین گفتم: «گور باباش… یه شات دیگه بریز، بریم… ولی فقط عکس، دستش بهم نمیخورهها.» چشمهای جیسون برق زد، سریع باقیمونده تکیلا رو ریخت تو لیوان و شروع کرد دنبال اوبر گشتن. پرسیدم مطمئنی سم الان خونهست و حالشو داره؟
-آره، همین الان داشتم باهاش چت میکردم، خیلی هم تو خطه!
خب معلومه دیگه، کیه که از فرصت زُل زدن به من با لباس زیر بگذره؟ لباس معمولی پوشیدم، جیسون گفت دو تا لباس زیر و مایو بیکینی منو گذاشته تو کیف، اوبرم داره میرسه. همهچیز خیلی سریع پیش میرفت، ولی من تو اون مستی نه وحشت کردم نه چیزی… فقط خوشحال بودم که جیسون انقدر ذوقزده و شاده! تو مسیر یه کم معذب بودیم، جلوی راننده نمیخواستیم چیزی بگیم… یهو دیدیم رسیدیم خونه سم. سم دم در وایستاده بود و با لبخند گشاد و پر غرور به استقبالمون اومد. وقتی داشتیم میرفتیم سمتش دلم هُرّی ریخت پایین… معلوم بود از راه رفتنمون فهمیده چقدر مستیم. سم یه چند تا مارگاریتای یخزده که آماده کرده بود تعارف کرد، اون و جیسون مثل همیشه شروع کردن به شوخی و خنده… هیچکس جرأت نمیکرد کارو شروع کنه، منم یه کم امیدوار بودم که همینجوری بمونه و هیچکس چیزی نگه! ولی یهو سم گفت میرم دوربینمو بیارم، تو هم برو یه دست لباس برای عکس عوض کن. جیسون بهم لبخند زد، منم با قیافهی «قوی باش پسر» پرسیدم: «کجا عوض کنم؟» سم گفت: «همینجا هم میتونی، ولی اگه میخوای راحت باشی اتاقم دومیه سمت راست.» چشمامو چرخوندم و خندیدم، با کیف لباسم لنگلنگون رفتم سمت اتاق. شنیدم جیسون گفت میرم مارگاریتا درست کنم، سمم گفت میرم بیرون یه سیگار بکشم، بعد در رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
راستش خیلی استرس نداشتم، فکر کنم بیشترش به خاطر الکل بود… همهچیز یه جورایی سورئال بود. لباسا رو از کیف درآوردم، فقط سه تا بودن: دو تا لباس زیر توری، یه دونه هم مایوی خیلی کوچیک. یکی از لباسا سینهها رو کلاً نمیپوشوند، اون یکی هم کاملاً حریر و شفاف بود، چیزی قایم نمیکرد. میتونستم مایو بپوشم که محافظهکار باشه، ولی میدونستم جیسون ناامید میشه… تازه احتمالاً ازش میافتادم بیرون! آخرش همون حریر شفاف رو انتخاب کردم… به خودم گفتم «دیگه گور باباش» و تیشرتمو درآوردم. رفتم جلوی آینهی قدی دیوار، یهو تو انعکاس آینه دیدم سم بیرون پنجره وایستاده! اولش ترسیدم و خشکم زد… اونجا فقط با سوتین وایستاده بودم و داشتم کامل لُخت میشدم، دوست منحرف شوهرمم بیرون پنجرهست! سمت من نگاه نمیکرد، ولی هر از گاهی زیر چشمی سرک میکشید… معلوم بود داره ادای آدم بیخیال رو درمیاره که اگه گرفتنش بگه «من که چیزی ندیدم». منم وانمود کردم حواسم نیست و آروم به لباس عوض کردنم ادامه دادم، ولی خودمم هی از تو آینه نگاش میکردم… یهو دیدم دیگه عین گاو زُل زده! یه لحظه وایستادم، درست وقتی داشتم سوتینمو باز میکردم… داشتم بهش فکر میکردم که بالاخره قراره سینههای لُخت منو ببینه… و تو همون لحظه اصلاً ناراحت نشدم، بلکه یه کم حشریم کرد! حس شوخی و اذیت کردنش بدون اینکه بفهمه من میدونم خیلی باحال بود. سوتینمو انداختم زمین، بعد یه کم چرخیدم سمت پنجره و وانمود کردم دارم به پشت خودم تو آینه نگاه میکنم… ولی در واقع داشتم یه نمای کامل و واضح از سینههام بهش میدادم و از تو آینه واکنش شو میپاییدم…
یه کم تلو تلو خوردم دوباره برگشتم سمت آینه و شورتمم درآوردم؛ حالا دیگه کونِ لختمم کامل تو دیدش بود… قبلاً ازش میترسیدم، ولی الان فقط داشتم از اذیت کردن این منحرف کوچولو که همیشه زُل میزد بهم لذت میبردم. همون لحظه تصمیم گرفتم همون لباس زیرِ بدون سینهپوش رو بپوشم… مگه جیسون همینو نمیخواد؟ تازه حالا دیگه فرقی نمیکرد، اونکه عین گاو داشت به نوک سینههام نگاه میکرد. لباس رو تنم کردم، سعی کردم طوری نباشه که انگار دارم نمایش میدم، بعد خودمو تو آینه چک کردم… پایینتنه کامل پوشیده بود، ولی قسمت سوتین فقط سینههامو بالا نگه داشته بود، انگار فقط برای نشون دادنشون بود! دستمو گذاشتم رو سینههام، یه نفس عمیق کشیدم، در رو باز کردم و رفتم سمت جیسون. تو آشپزخونه تنها بود، دستمو انداختم پایین و لباسمو بهش نشون دادم. اونم با یه لبخند مستی یه مارگاریتای دیگه داد دستم و گفت: «وای این فوقالعادهست… الان کیرم میترکه!» درست همون لحظه سم از بیرون اومد تو. دوباره دستمو گذاشتم رو سینههام، چرخیدم سمتش و خندیدم: «آمادم… از کجا شروع کنیم؟» سم همونجا یه عکس گرفت و گفت: «بیا یه کم تو حال بچرخ، منم دنبالت میام با دوربین.» یه قلپ گنده از مارگاریتا خوردم، لیوانو گذاشتم زمین و با دستایی که هنوز سینههامو پوشونده بود، شروع کردم تو حال راه رفتن. میدونستم به خاطر مستی خیلی با وقار راه نمیرم، ولی هر کار بلد بودم کردم که سِکسی باشم. جیسون گفت: «دستاتو بذار رو باسنت.» میدونستم منظورش اینه که «سینههاتو به سم نشون بده!» چشمامو چرخوندم و خندیدم:
+«قبل از اینکه بیشتر نشون بدم، میخوام مطمئن شم هیچکس هیچجا چیزی نمیگه و عکسا رو به کسی نشون نمیدین… فقط بین خودمون سه تا، باشه؟»
هر دو با ذوق دیوونهوار گفتن آره، قول دادن به هیچ موجود زندهای نگن… منم آروم دستامو انداختم پایین و سینههامو کامل لُخت کردم براشون. سم ادای آدمو درآورد که انگار اولین باره داره سینههای منو میبینه! نمیدونم به خاطر الکل بود، یا چون قبلاً منو لُخت دیده بود، یا چون با جیسون بودم احساس امنیت و غرور میکردم… هر چی بود، خیلی راحت و خوشحال بودم و داشتم حال میکردم که براشون مدل میشم. هر دو هی از سینههام تعریف میکردن و معلوم بود داره کیرشون سفت میشه. سعی کردن راضیم کنن شورتمم دربیارم، ولی حس کردم اگه در بیارم دیگه ممکنه کار از کار بگذره… گفتم:
+«شاید یه شب دیگه، اگه بچههای خوبی باشین!»
یه کم که گذشت رفتیم یه دور شات دیگه بزنیم (که دیگه واقعاً لازم نبود، ولی داشتیم کیف میکردیم!) جیسون گفت بریم تو جکوزی یه سری عکس دیگه بگیریم، ولی راستش ما آنقدر مست بودیم و انقدر میخندیدیم که فکر نمیکردم دیگه نیاز به عکس باشه. بالاخره من همینجوری با سینههای لُخت داشتم باهاشون میگشتم! ولی دیدم جیسون خیلی حالشو میبره… گفتم میرم مایو تنم کنم. جیسون گفت: «بالاتنه رو لازم نیست بپوشونی.» چشمامو چرخوندم و خندیدم: « اصلاً قرار نبود بپوشونم!» وقتی خواستم بلند شم یه کم تلو تلو خوردم. سم گفت: «بیا کلاً لُخت بیا بیرون… هردومون خوشحال میشیم به نوبت بکنیمت!» خندیدم: «تو خوابتون پسرا!» و لنگلنگون رفتم سمت اتاقش. تو اتاق نشستم رو صندلی کامپیوترش، پایین مایو رو درآوردم و گوشیمو چک کردم. تو همین حال که لُخت بودم پیاما رو نگاه میکردم (چشمام درست نمیدید). مارتین پیام داده بود: «واقعاً بیصبرم دوباره بکنمت… امشب میشه؟» یه عکس هم فرستاده بود از آلت گنده و کلفتش که راست راست ایستاده بود. یهو کُسم شروع کرد تپیدن. نگاه کردم به در… لعنتی تو مستی حتی در رو هم نبسته بودم! نشسته بودم رو صندلی، کامل لُخت، و داشتم به در زُل میزدم و شروع کردم کُسمو مالیدن… اگه یکی میاومد وایمیستادم، ولی فکر اینکه ممکنه یکی منو تو این حال ببینهه بیشتر حشریم کرد. دوباره عکس مارتین رو نگاه کردم و آرزو کردم همین الان بود و داشت میگائیدم… یه لحظه به ذهنم رسید جیسون رو صدا کنم بیاد همینجا بکندم… اون لحظه دیگه برام مهم نبود سم هم نگاه کنه. بعد یهو یادم اومد… اگه سم دوباره داره از پنجره نگاهم میکنه؟! قلبم پرید، ولی دستم وایستاد… درست نمیدیدم، ولی یه سرک کشیدم… آره بود! داشت نگاه میکرد که دارم کُسمو میمالم و خبر نداشتم! فقط بیشتر حشریم کرد… تا الان سینههامو دیده بود، حالا هم داشت یواشکی کُسمو نگاه میکرد که دارم باهاش بازی میکنم. دیدم عمداً پاهامو بیشتر باز کردم که بهتر ببینه، بعد یهو به خودم اومدم که دارم زیادی پیش میرم و اگه بفهمه میدونم تمومه! گوشیو گذاشتم کنار، آروم دست کشیدم و پاهامو باز نگه داشتم که یه کم دیگه کُسِ حشریمو سیر نگاه کنه، بعد پایین مایو رو کشیدم بالا… خواستم بلند شم، پرت شدم رو تخت، دوباره بلند شدم. حالم بد نبود، فقط دیگه درست راه نمیرفتم. آخرش تلو تلو خوردم رفتم تو حال، جیسون رو دیدم تقریباً رو کاناپه خوابش برده بود… وقتی منو دید بلند شد، بغلم کرد، آروم تو گوشش گفتم: «الان دارم از حشر میمیرم.» سم از بیرون اومد تو و گفت: «جکوزی آمادهست… کی شات دیگه میخواد قبل اینکه بریم بیرون؟» ادا درآورد که انگار نه انگار چند لحظۀ قبل داشت کُسمو که دارم باهاش بازی میکنم دید میزده… همین که فکر میکرد تونسته یواشکی ببینه بیشتر دیوونم کرد. جیسون سریع گفت: «من یه دونه!» و تلو تلو رفتیم آشپزخونه. میدونستم دیگه زیادی خوردیم، ولی وقتی مستی، یه شات دیگه همیشه ایده خوبی به نظر میرسه… منم زدم و بعد رفتیم بیرون سمت جکوزی. سم داشت ازم عکس میگرفت وقتی رفتم تو آب، پرسیدم: «شما هم میاین؟» جیسون گفت: «آره!» و شروع کرد لُخت شدن… سم هم دنبالش. نشستم تو آب و نگاهشون کردم که هر دو لُخت شدن، هر دو آلتشون راست راست بود وقتی اومدن تو… باید بگم خیلی داغ بود که دو تا کیر کلفت و سفت جلوم بود و سینههامم لُخت جلو چشمشون. سم روبهروم نشست، جیسون اومد کنارم و شروع کرد بوسیدنم… دستشو حس کردم داره دور کُسم میچرخه، بعد گفت: «هی، ما که هردومون لُختیم، تو هم بیا!» سم هم سریع گفت: «تو آبیم دیگه، خجالت نکش… یه کم زندگی کن!»
راستش دیگه لازم نبود متقاعدم کنن… فقط پایین مایو رو کشیدم پایین، کشیدم بیرون آب و نشونشون دادم که منم دیگه کامل لُختِ لُخت شدم.
مردا هورا کشیدن، جیسون دستشو برد لام، شروع کرد کُسمو مالیدن. یه نگاه به سم انداختم که عین گاو داشت زُل میزد بهم، بعد دستمو بردم سمت آلت جیسون و شروع کردم به مالیدنش. تازه رفته بودیم تو جکوزی و همهچیز یهو خیلی سریع رفت بالا… جیسون بلند شد و گفت: «چرا به سم نشون نمیدی چقدر خوب ساک میزنی؟» آلتش درست جلوی صورتم بود، دیدم سم داره پوزخند میزنه و منتظره ببینه چی کار میکنم. زیاد طول نکشید، آلت جیسون رو گرفتم و شروع کردم مکیدن… جیسون سرمو گرفت و آروم آروم کرد تو دهنم جلوی دوستش… میدونستم جیسون دلش میخواد با سم هم کاری بکنم، ولی من فقط جیسون رو میخواستم… ولی اینکه جلوی سم نمایش میدادم خیلی داغ بود.
بلند شدم و به جیسون گفتم:
+«تو به سم نشون بده چقدر محکم و قوی منو میکنی.»
جیسون چیزی نگفت، فقط چرخوندم که رو به سم باشم، خمم کرد… مجبور شدم دستامو بذارم رو شونههای سم، جیسونم از پشت کرد توم. کمرمو گرفت و شروع کرد تلمبه زدن، سم هم با دستاش دو طرف سینههامو گرفت که با هر تلمبه که میرفتم جلو نیفتم. تو اون همه مستی بدون اینکه اینا نگهم دارن اصلاً نمیتونستم تعادلمو حفظ کنم، دیگه حتی برام مهم نبود که سینههام دارن درست تو صورت سم تاب میخورن. جیسون داشت پُز کُسمو میداد که چقدر تنگ و گرمه، یهو دیدم سم با یه دستش داره نگهم داره و با دست دیگهش جلوی چشمام داره آلتشو میماله… چشمامو بستم و فقط به این فکر کردم که چقدر داغه که بعد از اینکه یواشکی منو دید که داشتم خودمو میمالیدم اینقدر حشریِ من شده. حس کردم یه دست داره چوچولهمو میماله، یهو ارگاسم شروع کرد تو بدنم پیچیدن… بعد فهمیدم دستِ سم بود که داشت کُسمو میمالید در حالی که جیسون داشت میکردم. خودمو زدم به اون راه که مثلا حواسم نیست و با صدای بلند ناله کردم تا ارگاسم کامل بریزه رو تنم. دیگه پرت شدم تو آب، نفسنفسزنان به لبه جکوزی آویزون شدم. دیگه داشتم از هوش میرفتم، فقط حس میکردم دستایی دارن سینههامو و کونمو میمالن… نمیدونستم مال کیه، اون لحظه هم برام مهم نبود. یهو به خودم اومدم دیدم جیسون با یه حوله منو بغل کرده میبره، گذاشتم رو تخت سم… بوسیدم و گفت:
-«یه کم بخواب، یه کم که هوشیار شدی اوبر میگیرم.» بعد در رو بست و رفت پیش سم.
چشمامو باز کردم، یکی داشت کُسمو میلیسید، ولی درست نمیدیدم… هنوز لُخت بودم، چراغا روشن بود و یه لحظه طول کشید یادم بیاد کجام. وقتی صدای سم رو شنیدم که گفت: «به نظر میرسه یه دختر خیلی بد بوده» دیگه بیشتر گیج شدم. سرمو پایین آوردم، دیدم داره پوزخند میزنه و گوشیمو گرفته دستش… با زبون الکن گفتم:
+«داری چیکار میکنی؟ بس کن!» سم فقط گفت:
«هِششش… نمیخوای جیسون بفهمه راز کوچولوتو، مگه نه؟»
قلبم ریخت، دیدم داره عکس آلت مارتین رو تو گوشیم نشونم میده! نمیدونستم چطور گوشیمو باز کرده، ولی ادامه داد:
«کنجکاو بودم ببینم چرا اونقدر حشری بودی… بعد عکساتو پیدا کردم که دارن میکننت، پیامایی که به این یارو گفتی دوباره میخوای بکندت ولی به جیسون نگه که قبلاً کردی… پس انگار یه دختر خیانتکار کوچولو بودی.»
شروع کردم توضیح بدم چرا به جیسون نگفتم، ولی وسط حرفم پرید:
«نگران نباش، رازت پیش خودم میمونه… ولی در عوضش میذاری جلوی جیسون بکنمت. اینجوری همه برنده میشیم… بذاریم تولدش، باشه؟»
با پوزخند سینههامو میمالید. یهو دیدم پیشنهادش واقعاً بهترین راهه: جیسون به آرزوش میرسه، رازم هم مخفی میمونه. خوشم نیومد، ولی راه دیگهای داشتم؟ با اکراه پرسیدم:
+«جیسون کجاست؟» سم اومد دراز کشید کنارم و گفت:
«رو کاناپه خوابش برده… حیفم میاد اعتمادش بهت خراب بشه وقتی بفهمه یواشکی گذاشتی این یارو بکندت.» با هزار اکراه گفتم:
+«باشه… یه چیزی برای تولدش جور میکنیم… ولی جیسون هیچوقت نباید بفهمه این حرفا رو، باشه؟ باید از اول بهش میگفتم.»
سم دستشو تا کُسم پایین کشید و گفت: «نگران نباش، من به چیزی که میخوام میرسم، رازت هم پیش خودم میمونه.»
بعد پرید روم و پاهامو بالا برد. یهو فهمیدم که قرار نیست تا جمعه صبر کنه… آلتشو حس کردم به کُسم فشار میده و بعد یهو میلغزه توم. نمیدونستم چی کار کنم… مگه چی کار میتونستم بکنم؟ شروع کرد تلمبه زدن و زیر گوشم میگفت:
«خیلی وقته دلم میخواد بگامت… وای کُست چه تنگه.»
هیچ جذابیتی برام نداشت… ازش متنفر بودم که داره این بلا رو سرم میاره… ولی چرا حشریم میکرد؟ چرا از اینکه داره با تهدید منو میکنه و داره ازم سوءاستفاده میکنه حال میکردم؟ سالهاست این منحرفِ حالبههمزن رو میشناسم و هیچوقت بهش فکرم نکرده بودم… حالا زانوهامو زده بود کنار شونههام و داشت محکم میکرد توم. صدای خیس بودن کُسم بلند بود، اونم فهمید که دارم حال میکنم
«وای، تو واقعاً یه دختر حشریِ کوچولویی، مگه نه؟ جیسون قراره دیوونه بشه وقتی ببینه کیر منو میخوری.»
حس کردم دوباره دارم ارضا میشم، اونم گفت حس میکنه کُسم داره دور کیرش میلرزه. دستمو بردم بین پاهام و شروع کردم چوچولهمو مالیدن، خودمم دیدم دارم به سمت تلمبههاش لَم میدم… واقعاً داشتم باهاش میکردم، کُسم داشت منفجر میشد. باورم نمیشد بهخاطر سکس با سم ارضا بشم! همون سمِ «عمو سم» که بچههام اینجوری صداش میکنن… وقتی ارگاسم تو بدنم ریشه زد شروع کرد بوسیدنم، بعد از اینکه ارضام کرد محکمتر و سریعتر کرد و ریخت توم. غلتید کنارم، نفسنفسزنان گفت: «واسه دوباره گائیدنت لحظهشماری میکنم!» و خندید.
نمیدونستم چه فکری کنم، چی بگم… سم فقط بلند شد، لباس پوشید، چراغ رو خاموش کرد و رفت بیرون. من لُخت همونجا دراز کشیده بودم، سعی میکردم با خودم کنار بیام و به خودم بگم همهچیز درست میشه… شاید هم خوب شد، چون حالا میتونستم برای تولد جیسون چیزی که میخواد رو بهش بدم. فقط از اینکه اینهمه راز دارم حالم بد بود و استرس داشتم! دوباره خوابم برد.
جیسون بیدارم کرد که بریم خونه. سریع لباس پوشیدم، از کنار سم که رو کاناپه غش کرده بود رد شدم. وقتی اوبر رسید جیسون بیدارش کرد که بگه داریم میریم و ازش برای «شب عالی» تشکر کرد. تو مسیر برگشت جیسون منو بغل کرد و گفت چقدر دوستم داره و چقدر ازم ممنونه که این کارا رو کردم… البته همهشو نمیدونست. همین که رسیدیم خونه رفتم دوش گرفتم. میدونستم جیسون الان میخواد منو بکنه و شب قبل رو مرور کنه… همونطور که آروم آروم میگائیدم بهم گفت که وقتی اون داشت توی جکوزی منو میکرد، سم کُسمو مالیده، و وقتی غش کرده بودم ازم لُختِ لُخت رو تخت عکس گرفته. تعجب کردم اجازه داده، ولی خب تو اون همه مستی فکر کرده من دیگه حالم خوبه… تازه قبلاً تو جکوزی سینههام درست تو صورت سم تاب میخورد! جیسون آروم آروم میکرد و پرسید: «اگه ازت میخواست براش ساک میزدی؟» فکر نکنم میزدم، ولی گفتم: «احتمالاً… خیلی حشری بودم.» یه کم مکث کرد و پرسید: «فکر میکنی بذاری بکندت؟» جوابشو میدونستم، چه بخوام چه نخوام… گفتم: «شاید برای تولدت بذارم بکنه، اگه واقعاً بخوای.» نفسش تندتر شد: «واقعاً میخوام… میخوام نگاه کنم و به نوبت بکنیمت.» گفتم: «باشه… میذارم.»
محکمتر تلمبه زد و آخرش کشید بیرون و ریخت روم. جیسون به سم خبر داد که بالاخره آمادهم. سم ادای آدم بیخبر رو درآورد و عکسایی که گرفته بود رو فرستاد… کیفیتشون افتضاح بود، فقط چند تا عکس معمولی از کُونِ مِستِ من که سعی میکرد سِکسی باشه… معلوم بود عکاس واقعی نیست و فقط بهونهست که عکس بگیره، که برام تعجب نداشت. بیشتر عکسا هم خوشگل نبودن، مخصوصاً اونایی که غش کرده بودم رو تخت… ولی دیگه مهم نبود. جیسون ذوقزده و خوشحال بود برای جمعه، و من کمکم داشتم میفهمیدم که خودم هم دارم بیصبر میشم برای اون روز…
پایان
منبع: https://www.sexstories.com/
نوشته: آق فریدون
6 پاسخ به “هدیۀ خاص برای تولد شوهرم! (۲ و پایانی)”
یه داستان ملایم و محرک ذره ذره و آروم آروم آدم رو هات میکنه.
یارو حالا خوبه نمیخواست بده ، به غیر شوهرش به سه نفر دیگه هم داد
از داستان های ترجمه خوشم نمی اومد، اما این یکی خیلی خوب بود مرسی
کاش زن من هم اینقدر من رو دوست داشت و خواسته هام براش مهم بود و از همه مهمتر اینکه سکسی و حشری میبودو اصلا به سکس علاقه ای میداشتمن با این حجم حشریت و فانتزی زنی نصیبم شذه که اصلا سکس نمیدونه چیهاصلا موندم ما دوتا چرا باهم ازدواج کردیم با این حجم اختلاف نظر
ترجمۀ هر داستان یا مصاحبه حدودا یکهفته با ادیتش طول میکشه. حمایت نمیکنید آدم انگیزه ای براش نمیمونه 😭
مثل همیشه ترجمه عالی بود 👌