با درود فراوان خدمت شما دوستان عزیز و با تشکر از حمایت اون عزیزانی که با لایکها و کامنت هاشون منو شرمنده کردن. بریم سراغ ادامه ی ماجرا:
حدودا سه ماه و خورده ای از اولین سکس من و خواهرم ملیکا گذشته بود و علاوه بر اینکه هر هفته پنج شنبه ها میرفتم سراغش و کُس ناز و خوشگلش رو میگاییدم، سه چهار بارم شد که وسط هفته هوسش رو کردم و مرخصی گرفتم رفتم خونه شون. چهار بارم آوردمش خونه ی خودمون و هر بار دو سه شب میموند و شبها تا صبح مال خودم بود و روزها ظهر تا عصر مال بابابزرگم.😅
دیگه انگار زن خودم بود و هر وقت هوس کُس میکردم راحت میرفتم سراغش. تنها سختیش یه ساعت رانندگی بود و بس، که اصلا چیزی نبود و ارزشش رو داشت.
اما با وجود اینکه هیچ کمبود سکسی نداشتم و کُس و کون خواهرم و کون دختر خالم میترا رو داشتم، هرچی میگذشت، حسم و شهوتم نسبت به مامانم بیشتر میشد و با دیدنش بیشتر حشری میشدم. توی اون لباسهای باز و راحت خونگی، لخت تصورش میکردم. مخصوصا اینکه چون هیکلش شبیه خواهرم بود راحتتر تصورش میکردم. فقط کمی شکم و پهلو داره. به جاش کونش گنده تر از کون خواهرمه و روان هاشم پرتره. همین آخرین شبی که خواهرم پیشم بود، صبح خودمو زدم به خواب تا مامانم فکر کنه خواب موندم و بیاد بیدارم کنه. چون هر روز صبح بیدار میشه صبحونه ی بابام رو حاضر میکنه و بعد از رفتنش میره میخوابه. من از قصد پتو رو زده بودم کنار تا وقتی اومد بفهمه ما لختیم. میخواستم کیرمم ببینه. میدونستم داد و بیداد نمیکنه ولی مطمئنا تعجب میکرد و بعدا دعوام میکرد یا ازم توضیح میخواست. چون قبلا زیاد پیش میومد که دختر خالم شب تنها می موند خونه ی ما و منم می بردمش اتاق خودم میخوابید. مامانمم دیده بود مثل خواهرم توی بغل خودم میخوابه و کاری نداشت. مثلا چند بارش رو بگم شب قبل از خواب اومد اتاقم و لپ دختر خالم که با من زیر پتو بود و بغلش کرده بودم رو میکشید و به من چشمک میزد و شب بخیر میگفت میرفت. میدونست این مثل خواهرم نیست و مطمئنا شب میکنمش. حتی یه بارم بعد از ظهر که خونهمون تنها بودیم، مامان زودتر از خونه ی بابابزرگ برگشت و منو در حالی که روی میترا خوابیده بودم و روی کونش کمر میزدم دید. ولی زود رفت و چیزی نگفت. منم تکون نخوردم و بلند نشدم و کیرمو ندید. البته بعدش ازش معذرت خواهی کرم و اونم گفت فقط مواظب باش کار دستش ندی. اگه نمیخوای بگیریش آبروی اون و خودمون رو توی فامیل نبری. منم گفتم دوسش دارم و احتمالا باهاش ازدواج کنم. مامانم خوشحال شد و دیگه هیچ وقت کاری بهمون نداره. حتی گاهی خودش به خاطر من میترا رو دعوت میکنه شب بیاد خونمون. به خالمم میگه شب نگهش میدارم همینجا و نمیذارم دیر وقت بیاد خونه.
اینا رو گفتم که بدونید میونهی من و مامانم همیشه خوب بوده و هوامو داره. اما توی این مورد به خصوص دقیق مطمئن نبودم چه واکنشی نشون بده ولی احتمال داد و بیداد کردنش کم بود.
خلاصه مامانم بعد از رفتن بابام، اومد و دید من هنوز خوابم، منم چشمامو بستم و خودمو زدن به خواب. دقیقا مثل اون روزی که خواهرم و بابا بزرگم رو لخت دیدم حالت گرفته بودم. یعنی من به پشت خوابیده بودم و خواهرم منو بغل کرده بود. پتو هم فقط روی پاهامون بود و از وسط رونم به بالا بیرون از پتو بود.
باز شدن در اتاق و ورود مامانم رو فهمیدم ولی هیچ صدایی ازش بلند نشد. فکر کنم مثل اون روزِ من، اونم تعجب کرده بود و خشکش زده بود. کیرمو کجکی انداخته بودم سمت رونم و پای ملیکا هم پایینترش روی پام بود. فکر کنم راحت یک دقیقه همینجوری ساکت بالای سر ما بود تا اینکه دستشو گذاشت روی سینه ی منو بدون حرفی تکونم داد و بیدارم کرد. آروم چشمامو باز کردم و با لبهاش آروم گفت خواب موندی، بیا بیرون کارت دارم. بدون اینکه خواهرمو بیدار کنم، آروم بلند شدم و پتو کشیدم روش. شورت پوشیدم و همونجوری رفتم دستشویی و بعدش رفتم پیش مامانم که توی آشپزخونه نشسته بود روی صندلی و با اخم خیره شده بود به من. سلام کردم و گفت زهر مار و سلام. توله سگ با خواهرت؟ خجالت نمیکشی؟
-چی شده مگه؟
-خفه شو، لخت خوابیدین کنار هم میگی چی شده؟
-آها، گرممون بود.
-گرمتون بود باید اینجوری لخت بشید؟ حداقل شورت که باید پاتون باشه. یا نکنه فکر کردی من خرم؟
-دور از جونت مامان خوشگلم. حالا که طوری نشده. اون مشکل نداره لخت بشه، منم همینطور، تو چرا ناراحتی؟
-یعنی میخوای بگی کاری نکردید؟
-ماماااااان، حرفشم زشته، حتی فکرشم زشته. من که میترا رو دارم، ملیکا هم شوهرشو. چرا باید با هم… استغفرالله.
-بگو جون من.
-ای بابا، سر صبحی گیر دادی ها. به اندازه کافی دیرم شده. نکنه فکر کردی منم از بابا حمید ارث بردم و ناموس خودمو آره؟
یه دفعه مامانم جا خورد و دیگه هیچی نگفت، برگشتم برم اتاقم که گفت منظورت چی بود؟
-از خودت بپرس.
رفتم لباس پوشیدم و برگشتم دیدم هنوز روی صندلی نشسته و توی فکره. به من نگاه کرد و هنوز اخم توی چهره ش بود ولی همراهش تعجبم بود. خدافظی کردم و رفتم سرکار. عصر دامادمون اومد و بعد از شام خواهرمو برد. مامانم آخر شب که بابام خوابید، اومد اتاقم و نشست لب تختم گفت میلاد قبول کن زشته با خواهرت اونجوری لخت مادرزاد کنار هم خوابیده بودید. هر کی دیگه هم جای من بود فکر بد میکرد.
-حق داری مامان، من ازت معذرت میخوام. ایشالله دیگه تکرار نمیشه.
-یعنی بذارم بازم پیشت بخوابه؟
دستشو گرفتم و گفتم خیالت راحت، میدونی مامان، من اصلا حسی به ملیکا ندارم، نه فقط واسه اینکه خواهرمه، چون فقط یه زن توی زندگیم هست که منو دیوونه ی خودش کرده و حسرت داشتنش و باهاش خوابیدن داره منو میکشه. همهی فکر و حس من پیش اونه.
-یه زن؟ یعنی یکی غیر از میترا؟
-میترا که دختره. حسرتشم ندارم.
-پس کیه؟
-خودت نمیدونی؟
-امروز دومین باره داری با رمز و کنایه با من حرف میزنی ها. منظورت از اون حرفی که صبح زدی چی بود؟
-عشقمو گفتم که با بابا حمید میخوابه. با بابابزرگم. همونی که حسرت داشتنش رو دارم. همون که سوتینش زیر متکای بابا بزرگ بود.
دست مامانم توی دستم یخ کرد. ادامه دادم و گفتم من عاشقشم و حسرتش رو میکشم، میره با یه پیرمرد میخوابه. مگه من کمتر از اونم.
خواست بلند بشه که دستشو محکم گرفتم و نذاشتم، گفتم به خدا خیلی وقته دیوونم کردی. فقط یه بار، فقط یه بار با من باش.
-خجالت بکش. دستمو ول کن.
-مامان به جون خودت دارم از عشق و حسرتت میسوزم. اونوقت تو میری با یه پیرمرد؟
دستشو از دستم کشید و بدون حرف بلند شد داشت میرفت که گفتم بهش نگو من فهمیدم، میدونم از سر دلسوزی بهش میدی. هیچی نگو، منم به کسی نمیگم. خوش باشید.
برگشت سمتم و با مِن و ن کردن و این پا اون پا کردن و فشار دادن دستاش توی هم گفت باور کن همینطوریه که گفتی. دلم می سوخت براش. الانم دیگه موندم توش.
گفتم ولی بهش عادتم کردی و بهت لذت میده.
نشست روی تختم و گفت میلاااااد، اینجوری نگو پسرم.
-باشه دیگه نمیگم ولی خودتم میدونی دروغ نیست. دستشو گرفتم و گفتم قربونت برم، فدات بشم مامان خوشکلم، عشقم، نفسم، همه کس و کارم. تو که دلت واسه اون میسوزه، دلت واسه من نمیسوزه؟
-ولم کن، تو روت میشه این حرفو به من بزنی؟ میخوای اخاذی کنی؟
-من غلط کنم با هفت جد و آبادم. مجبور نیستی و منم به هیچ کسی نمیگم. گفتم که به خودشم نگو و بازم خوش باشید. ولی به منم فکر کن.
-تو پسرمی، از وجود منی.
-اونم پدر شوهرته و مثل من ممنوعه ست.
-اون کسی رو نداره، تو میترا رو داری.
-میتونستی به جای خودت واسش یه زن پیدا کنی و دوباره ازدواج کنه.
سرشو انداخت پایین و گفتم برو بخواب قربونت برم، فردا میام بابا نیست باهم حرف میزنیم. شب بخیر.
اونم شب بخیر گفت و بوسم کرد بلند شد. داشت میرفت بازم بهش گفتم یادت نره مامان، لطفا هیچی بهش نگو. نگران هیچی هم نباش. گفت باشه و رفت.
فرداش که از سرکار برگشتم دیدم برخلاف هر روز مامان خونه ست. گفتم عه، نرفتی پیشش؟ گفتم که مثل قبل برو و نگران نباش.
-رفتم ناهارشو دادم و زود اومدم که تا بابات نیومده باهم حرف بزنیم.
-آها، خوب کاری کردی. نشستم کنارش و دست انداختم گردنش. مثل همیشه تاپ و شلوارک پنبه ای تنگ پوشیده بود. اون یکی دستمو گذاشتم روی رونش و صورتش رو بوسیدم گفتم خب عشقم، سراپا گوشم.
ساکت بود و حرفی نمیزد. گفتم مگه نمیخواستی حرف بزنیم؟ بگو دیگه.
-نمیدونم چی بگم.
-از اولش بگو، چطوری شروع شد. بعد میرسیم به خودمون و من میگم.
داشت با انگشتهاش بازی میکرد و گفت وقتی من و بابات ازدواج کردیم، عمو و عمه ت ازدواج کرده بودن و رفته بودن سر خونه زندگی خودشون. ما هم چون بابات بچه ی آخر بود، رفتیم خونه ی باباش و چند سالی با اونا زندگی کردیم تا اینکه بعد از تولد ملیکا وقتی پنج شیش ماهش بود ازشون جدا شدیم و ما هم مستقل شدیم. چون عمهت شهرستان بود و دیر به دیر میومد، من واسه بابا حمید شده بودم مثل دخترش و جای عمعت رو واسش پر کرده بودم. خیلی منو دوست داشت و همیشه وقتی میومد خونه واسم خوراکی میاورد. بغلم میکرد و بوسم میکرد. گاهی منو با خودش میبرد بیرون و میچرخوند. بابات اون موقع ها خیلی دیرتر از الان از سرکار میومد و می خواست پول جمع کنه زودتر خونه بگیره بریم ما هم مستقل بشیم. واسه همین باباحمید منو میبرد بیرون. با هم میرفتیم خرید. مامان بزرگتم خدا بیامرز از همون موقع ها مریضیش شروع شده بود و درگیر دیالیز بود. بعضی وقتها خیلی مریض احوال بود و بیشتر توی رختخواب بود. گاهی بابا حمید میومد اتاق ما و منو میشوند بغلش و باهام حرف میزد و منم واسه اون حرف میزدم. باهام بازی میکرد و عین بچه ها منو میشوند روی پاش و ناز و نوازشم میکرد. دیگه انقدر باهم خوب شده بودیم که واسم فراتر از پدر شوهر بود، انگار هم پدرم بود هم شوهرم. تنها فرقش با یه شوهر این بود که شبا فقط بابات بود که با من میخوابید. روز به روز گذشت و صمیمیت ما اونقدر شده بود که با هم سینما میرفتیم، فیلم میاورد اتاقمون باهم فیلم میدیدیم و کل مدت منو روی پاش میشوند و بغلم میکرد. یا دراز می کشیدیم و از پشت بغلم میکرد باهم فیلم میدیدیم. شو و آهنگ نگاه میکردیم و براش میرقصیدم. بارها غیر از صورتم لبهامو هم میبوسیدم و منو توی بغلش فشار میداد. وقتی تو رو حامله شدم ۱۵ سالم بود. مثل پروانه دورم میگشت و خودش منو میبرد دکتر واسه معاینه. دست و پاهامو ماساژ میداد که ورم نکنه. میگفت دامن بپوشم که راحت باشیم. بعد دستاشو میکرد زیر دامنم و تا بالای رونم رو ماساژ میداد. کمرم و دستامو ماساژ میداد و بعد از مدتی دیگه یواش یواش دامنم رو میزد بالا و پاهای لخت و تپلم جلوی چشماش بود و تا ته رونمو ماساژ میداد. منو میشوند روی پاهاشو می گفت تکیه بده به من با شکمم بازی میکرد و نازش میکرد و مثلا با تو که توی شکمم بودی حرف میزد. دیگه اونقدر پاهای لخت منو ماساژ داده بود و شورتمو دیده بود که اصلا خجالت نمیکشیدم جلوش با شورت باشم. مثل بابات حکم شوهرمو پیدا کرده بود و دیگه به چشم پدر شوهری و پدری نگاهش نمیکردم. حتی وقتی ازشون جدا شدیم و رفتیم توی خونه ی خودمون، بازم رابطه مون با هم خیلی خوب بود و زیاد میومد پیش من. واسه من و شماها خوراکی میاورد. میبردمون پارک و تو بازی میکردی و ما با هم حرف میزدیم. تا اینکه بزرگ شدید و دیگه کمتر میومد. مامان بزرگتم حالش خیلی بد شده بود و درگیر اون و دوا دکترش بود. بعد از فوتش، خیلی تنها شد و یه مدت گفتیم اومد خونه ی ما ولی نموند و گفت خونه ی خودم راحت ترم. منم مثل الان هر روز واسش غذا می بردم تا اینکه یه روز رفتم و دیدم روی تختش داره خود ارضایی میکنه. انگار نفهمیده بود من اومدم داخل. خجالت کشیدم و اومدم عقب بلند سلام کردم و گفتم کجایی بابا؟
صدام کرد و گفت اینجام. رفتم اتاقش و دیدم پتو کشیده روی خودش. گفت یه کم حالم خوش نیست. نشستم کنارش روی تخت گفتم چی شده؟ بریم دکتر؟
-نه، همش از درد تنهاییه. دلم یه همدم میخواد.
-مگه من مردم؟ خودم که هر روز میام پیشت.
-تو که عشقمی. بیا بغلم.
رفتم زیر پتوش و بغلم کرد. گفتم ناهارت سرد میشه ها.
-عیب نداره، دوباره گرمش میکنی.
بغلم کرده بود و چند تا بوسم کرد گفت یه خورده بخواب پیشم.
-چشم بابا، اگه خوابت میاد راحت بخواب.
-نه، تورو میخوام فقط، میخوام عشقم بغلم باشه.
-پس بریم اول ناهارت رو بخور، بعد بیایم باهم بخوابیم و حرف بزنیم.
-باشه برو حاضرش کن بیام. این لباساتم در بیار دلم گرفت. خودش برام تاپ و شلوارک خریده بود و آورد گفت اینو بپوش. خودم برات خریدم.
گفتم دستت درد نکنه و رفتم توی اتاق بپوشمش که دیدم اومده داره نگام میکنه. منم توجه نکردم و لخت شدم و اونا رو پوشیدم. گفت ماشالله روز به روز خوشکلتر و خوش هیکل تر میشی ها. خوش به حال پسرم.😄
منم خندیدم و اومد بغلم کرد و بوسم کرد. بعد زد پشت کونم و گفت بریم ناهار بخوریم. گفتم فقط اندازه شما آوردم، من خوردم.
-از این به بعد ناهار خودتم بیار باهم بخوریم. تنهایی اصلا نمیچسبه.
-چشم بابا.
منو برد نشوند روی پاش و یه دستش پشت کمر من بود و بغلم کرده بود، با اون دستشم غذا میخورد و منو وسطش بوس میکرد. یه قاشق از غذاش گذاشت دهن منو و بعدش لبمو بوسید. بعد از اینکه ناهارشو خورد. منو برد توی اتاقش و گفت حالا بیا بخوابیم. بغلم کرد و باهم حرف میزدیم و دست میکشید لای موهام و به صورتم. گردن و شونه ها و کمرم رو نوازش میکرد و منو میبوسید. چند بار لبمو بوسید و اینبار دیگه ول نکرد و شروع کرد به خوردن لبهام. یواش یواش محکم بغلم کرد و فهمیدم تنهایی بهش فشار آورده و حالش خرابه، واسه همین خودارضایی میکرده. منم هیچی نگفتم و اونم حسابی خودشو چسبونده بود به من و لبامو میخورد. دستش روی کونم بود و میمالیدش و رفت سراغ گردنم. اونجا رو هم حسابی خورد و گفت برگرد از پشت بغلت کنم. منم چرخیدم و پشتمو کردم بهش. چسبید به من و سینهمو گرفت. یواش یواش دستشو کرد زیر تاپم و سوتینمو داد بالا. خودشو از پشت فشار میداد و میمالید پشتم. وقتی دستشو کرد توی شلوارم پاهامو سفت کردم و در گوشم گفت عشقم، یه کم فقط، خیلی بهش احتیاج دارم و حالم بده. دلم نشد مخالفت کنم و شروع کرد به مالیدن و منم حالم خراب شد. وقتی به خودم اومدم دیدم داره کارشو میکنه و کار از کار گذشته.
من: یعنی کرد توش؟
سرشو انداخت پایین و با سر حرفمو تایید کرد.
-پس اینجوری شروع شد؟
-اوهوم… حالا تو چرا گیر دادی به من. میترا به اون خوشگلی، خوش هیکلی، جوان و شاداب. چرا با مامانت؟
-چون تو عشقمی.
-این هوسه، عشق مادر و فرزندی اینجوری نیست.
-شاید یه بار انجامش بدم از بین بره و معلوم میشه هوس بوده.
-اگه دوباره خواستی چی؟ میخوای بگی عشقه؟
-نمیدونم، شایدم خودت خوشت اومد و بازم خواستی.
-خیلی پررویی، خجالت و حیا و هیچی سرت نمیشه. تقصیر منه که بهت رو دادم و گذاشتم هر کار دلت میخواد بکنی که حالا گیر دادی منم ب…
-آره، میخوام بکنمت. خیلی پست تر از اون پیرمردم؟
-داری باج میگیری؟
-نه به جون مامان، خیلی وقته میخوامت. خودت نفهمیدی؟
-یه وقتایی میای از پشت بغلم میکنی واسه همینه؟
-نه فقط واسه سکس نیست، از عشقم هست.
-خیلی پررویی. خیییییلی.
-حتما به بابا حمید رفتم.
-آره دقیقا، لنگه ی خودکشی.
-پس بله رو بده بریم تو کارش.
خندید و گفت گمشو برو توی اتاقت، الان زنگ میزنم میترا بیاد.
-نخیر، میرم خودت بیا. اصلا بیا فقط پیشم بخواب و بغلت کنم.
-که همون کلک بابا بزرگتو بزنی؟
-حالا تو بیا، شاید واقعا خجالت کشیدم و کاری نکردم. یه امتحان دیگه.
بوسش کردم و دستشو گرفتم بردم توی اتاقم. خوابیدیم روی تختم و بغلش کردم. بوسه به صورتش میزدم و رفتم سراغ لبش. بعد از چند تا بوسه از لبش، شروع کردم به خوردنش. خودشو شل گرفته بود و کاری نمیکرد. فقط داشت منو نگاه میکرد و انگار هیچ حسی نداشت. نه ناراحتی، نه لذت، هیچی تو نگاهش مشخص نبود و انگار فکرش جای دیگه بود یا شایدم داشت به کارای من نگاه میکرد و میخواست ببینه من چه حسی دارم و چکار میخوام بکنم.
لبهاشو شل گرفته بود و من داشتم می بوسیدم و میخوردم. با اینکه اون کاری نمی کرد ولی بازم برام تحریک کننده بود. لبهاش نرم و گرم بود، مثل لبهای خواهرم. منم با لذت داشتم میخوردم. رفتم سراغ گردنش و با بوسه و لیس زدن به کارم ادامه دادم. دستم رفت روی سینهش و آروم میمالیدم و فشار میدادم. فکر نکنید شل و آویزونه، اصلا. اتفاقا سفت و خوش فرمه. یعنی به اندازه ست، هم سفت و هم نرمه. واقعا عالی بود و از مالیدنش خوشم میومد. دستمو کردم زیر تاپش و سوتین پارچه ایش رو دادم بالا و مشغول مالیدن شدم. نوکش بزرگ نیست و به اندازه ایه که دوست دارم. راحت با دوتا انگشت میمالیدمش و توی چشماش نگاه میکردم. دوباره رفتم سراغ لبش و بعد چند تا بوسه به چشمهاش زدم که باعث شد چشمهاشو ببنده. رفتم پایینتر و شروع کردم به مکیدن نوک ممه های خوشگلش. لیس میزدم و میمکیدم. بعدش سعی کردم هر چقدرشو میتونم بکنم توی دهنم و دو دستی فشارشون میدادم. شاید پنج شیش دقیقه فقط داشتم سینه هاش رو میخوردم و میمالیدم. دوباره برگشتم سراغ گردنش و بعد رفتم روی لبش. داشتم میخوردم که دیدم خودشم آروم آروم لبهاشو تکون میده و زبونش رو میزنه به زبون من که میکشیدم لای لبهاش. گفتم مامان تو هم بخور دیگه. یه دفعه کیرمو گرفت و گفت توله سگ واسه مامانت شق کردی؟
-واسه مامانم میمیرم، شق کردن که چیزی نیست. حاضرم دوباره کوچولو بشم و برگردم برم داخلت. همون تو بمونم.
از حرفم خندش گرفت و گفتم ولی دیگه بابا و بابابزرگ نباید بکننت. کیرشون میخوره به من بدم میاد. یه اخم کرد ولی دوباره خندید. کیرم هنوز توی دستش بود و منم سینهش تو دستم بود. دوباره لب گذاشتم روی لبش و مشغول خوردن شدم که این بار اونم شروع کرد به بوسیدن و همراهیم کرد. کیرمو میمالید و فشار میداد. شلوارمو کشیدم پایین و گفتم حالا بمالش. یه نگاه کرد و گفت خیلی پررو و بی حیا شدی. ولی بازم خودش گرفتش و گفت باز خوبه این به بابات اینا رفته. خوش به حال میترا.
لبخند زدم و دوباره لب گذاشتم روی لبش. میخوردم و اونم جواب میداد. زبونمو کردم توی دهنش شروع کرد به مکیدن و بعدش زبونش رو میچرخوند دورش. کیرمو میمالید و لب میگرفتیم، منم که تا اون لحظه داشتم سینهش رو میمالیدم، دستمو بردم پایین و مستقیم کردم توی شلوارکش. واسه اولین بار دستم خورد به کُس مامانم، یه کُس تپل و نرم که وسطش نمدار و خیس بود. انگشتامو میکشیدم وسطش و چوچولش رو نوازش میکردم. مامانم لبهاشو به لبهام فشار میداد و انگار میخواست هر دو لبش رو با هم بمکم. منم همین کارو کردم و در حین خوردن و مکیدن لبهاش، زبونمم میکشیدم روشون. بعد خودش لبهاشو میمالید روی لبهام. فهمیدم چی میخواد منم لبهامو شل گرفتم و میمالیدیم به هم. چوچولش رو تندتر مالیدم که یه آه کشید و کیرمو فشار داد. رفتم سراغ گردنش، خوردم و لیس زدم رفتم پایین یه کمی هم سینه هاش رو خوردم و رفتم روی شکمش. نرم و گاز گرفتنی بود. آروم میمکیدم و لیس میزدم. دستم هنوز توی شلوارش بود و داشتم کُسش رو که الان دیگه خیس و آبدار شده بود، میمالیدم. بلند شدم و کیرم از دستش دراوردم و دو طرف شلوارک و شورتش رو باهم گرفتم و کشیدم پایین. صورتش رو چرخوند اونطرف و نگام نمیکرد ولی مخالفتی هم نکرد. تو دلم گفتم زنی که دوتا شوهر داره، دیگه براش فرقی نمیکنه بشه سه تا. اونم مامان حشری من که چند روز ب بود. امروزم که انگار هم بابابزرگم سیر بوده هم خودش زود اومده لود و نمونده بوده واسه سکس. پس الان داغ بود. چند ساله که عادت کرده بود به دو تا کیر و حتما دیگه کیر بابام به تنهایی سیرش نمیکرده.
شلوارش رو که کشیدم پایین و کُسش رو دیدم یاد کُس خواهرم و دختر خالم افتادم. فقط درشت تر و تپل تر بود. پاهاشو گرفتم بالا و چند تا بوسه به اون رونهای سفید و تپلش کردم و رفتم سمت کُسش. کشاله رونش رو مکیدم و لیس زدم و لب گذاشتم روی کُسش و چند تا بوسه به کُسش زدم و زبون کشیدم لاش. آه کشید و ادامه دادم که اوف اوفش بلند شد. سرمو بلند کردم و دیدم لبش رو گاز گرفته. دوباره صورتش رو چرخوند اونطرف. افتادم به جون کُسش و دیگه توقف نکردم. کُسشو میخوردم و لیس میزدم و اونم آه و ناله میکرد. دیگه قشنگ داشت کُسش رو بالا پایین میکرد و دستش رو گذاشتم روی سرم. دو انگشتی کردم توی کُسش و شروع کردم به تلمبه زدن. همزمان چوچولش رو تند تند لیس میزدم و مامانم دیگه ناله ش بلند شده بود و بدون خجالت و کنترل داشت شهوتش رو نشون میداد. کُسشو بالا پایین میکرد و دستاشو کرده بود لای موهام و جنگ میزد. اونقدر خوردم و لیس زدم و انگشتش کردم تا با صدای بلند ارضا شد و بعد از موج خوردن بدنش و تیک زدن عضلات شکمش آروم گرفت. انگاشتامو کشیدم بیرون و رفتم روش. هنوز شلوار پام بود ولی تا وسط رونم پایین بود. لبهاشو بوسیدم و بغلم کرد. گفتم خوب بود؟ لبخند زد و گفت هیچ وقت فکرشم نمیکردم با تو ارضا بشم، خیلی بیشعوری. با لبخند بلند شدم و شلوارم رو کلا از پام درآوردم و گفتم میخوام بگم بیا ساک بزن ولی روم نمیشه.
-مشخصه.
رفتم روش و کیرمو گذاشتم روی کُسش. زول زده بودم توی چشماشو اونم همینطور. کیرمو فرو کردم و لیز خورد رفت توش. به تنگیه کُس خواهرم نبود ولی گشادم نبود. نرم بود و داغ و لیز. شروع کردم تلمبه زدن که دوباره آه کشیدنش شروع شد. گفتم کیر من بهتره یا باباحمید؟
هیچی نگفتم و بغلم کرد. سرمو کردم توی گردنش و شروع کردم به خوردن و همزمان توی کُسش تلمبه میزدم. منو به خودش فشار میداد و آه و ناله میکرد. پاهاشو انداخت پشت کمرم و با پاشنه ی پا به من فهموند که تندتر بزنم. منم سرعت دادم و محکم میکوبیدم به کُسش. لب گذاشتم روی لبش که خودش دو طرف صورتمو گرفت و با ولع داشت لبامو میخورد. یکی دو دقیقه که اینجوری گذشت بلند شدم روی دستهام و شلاقی و محکم توی کُسش تلمبه میزدم. دیگه توی این مدت انقدر کُس خواهرمو گاییده بودم که اوستا شده بودم و خوب بلد بودم چطوری کُس بکنم و به یه زن حال بدم. مامان بازوهام رو گرفته بود و فقط اه و ناله میکرد. چشماش مست شهوت بود و معلوم بود خیلی داره حال میکنه. لبهاش قرمز شده بود و صورتش گل انداخته بود. عرق ریختن من شروع شد و داشت چک چک می ریخت روی سینه ی مامانم. شل کردم و مامان پیشونیم رو پاک کرد و لبش رو گاز میگرفت و ناله میکرد. دوباره شروع کردم و چنان تلمبه میزدم که سینه هاش بالا پایین میشد و صدای شالاپ شالاپ توی اتاق پیچیده بود. این چند ماهه اونقدر سکس داشتم که دیگه شده بودم مثل مردهای متاهل و دیگه زود آبم نمیومد. با خیال راحت داشتم کُس نرم و گرم مامانم رو میگاییدم و لذتش رو میبردم. اونم که با ناله های شهوتناک و چهره و چشمهای مست شهوتش در حال لذت بردن و حال کردن بود. خیلی دیرتر از خواهرم ارضا شد و منو کشید روی خودش و محکم بغلم کرد. بدنش زیرم موج میخورد و راحت میشد فهمید ارضا شده. گفتم مامان میتونم بریزم توش؟
میدونستم لوله هاشو بسته ولی بازم پرسیدم. گفت بریز عزیزم، هر جا دوست داری خالی کن.
-دوست دارم بریزم توی کُست، دفعه ی بعد میریزم توی کونت. نوبتی.
-ای عوضی مگه نگفتی فقط یه بار.
-به جون مامان دیگه نمیتونم ازت بگذرم، به صد تا مثل میترا می ارزی. مال منم باش. بذار حداقل تا قبل از ازدواج باهم باشیم.
دستشو کشید بای موهام و گفت آخه زشته، تو پسرمی، اینم چون گفتی فقط یه بار باهام باش تا حسرت به دل نمونم قبول کردم.
-یعنی میخوای بگی مثل اون پیرمرد نبودم و نتونستم مثل اون بهت حال بدم؟
صورتمو چسبوند کنار صورتش و بغلم کرد گفت خیلی بهتر بودی، خیلی.
-پس بله رو بده.
-حالا اگه پسر خوبی باشی یه فکری برات میکنم. بوسش کردم و گفتم قربونت برم. عشق منی، مامان حشری خودمی، فدات بشم عزیزم.
بوسم کرد و گفت خدا نکنه، بلند شو تمومش کن بریم دوش بگیریم تا بابات نیومده. بلند شدم و گفتم حالت داگی بگیر. دوست دارم کون خوشگل و گنده ت رو موقع کردن ببینم.
-میخوای از عقب بکنی؟
-نه، اون واسه یه وقت دیگه.
حالت داگی گرفت و از پشت کردم توی کُسش. کون مثل یه کشتی جلوم پهن شده بود و لپهای گنده و گوشتی سفیدش با ضربه هام موج میخورد و میلرزید. سوراخ کونش گشاد بود ولی خوشرنگ و بوس کردنی بود. با ضربه ها و تلمبه هام، سوراخ کونش باز و بسته میشد. زیاد طول نکشید و با یکی دو دقیقه تلمبه زدن و دیدن و مالیدن و چنگ زدن اون کون گنده و خوشگلش به حد انفجار رسیدم و تمام شهوتمو توی کُسش خالی کردم. واسه اولین بار آبمو توی کُس ریختم و خیلی برام لذت بخش بود. وقتی آبم اومد چند تا تلمبهی آروم توی کُسش زدم و کامل خودمو خالی و سبک کردم. بهش گفتم دمر بخواب. منم باهاش خوابیدم و از اینکه روی بدن لخت مامانم و روی اون کون نرم و قلمبه ش خوابیده بودم کیف میکردم و انگار روی ابرها بود. کیرم یواش یواش خوابید و افتاد لای پاش کونشو باز کردم و کیر خوابیدم رو گذاشتم لای کونش و دوباره خوابیدم روش. گفت چیه بازم میخوای؟
نه، باشه واسه یه وقت مناسب که مثل امروز داغ و حشری باشی.
-پس بلند شو برم دوش بگیرم تا نریخته روی تختت. بلند شدم چند تا دستمال کاغذی برداشتم و گذاشتم لای کُسش و دوباره خوابیدم روش. گفتم بذار به کم بخوابم روت. خیلی نرم و گرمی.
-خندید و گفت شما مردها همتون مثل همدیگه اید، انگار ما زنها تشکتونیم.
بوسش کردم و گفتم تشک پیش تو مثل موکته. تو خیلی نازی.
-زبون بازیتم لنگهی خودشه. چه گیری افتادم از دست شما.
-اشکال نداره، به جاش خوب بهت حال میدیم و سیرت میکنیم حشری خانم. دیگه سه تا شوهر داری.
-خیلی بیشعوری، تو پسرمی.
-آره ولی میخوام شوهرتم باشم. مثل بابابزرگ. تازه من همیشه دم دستتم. کافیه یه اشاره کنی.
-بسه دیگه، بلند شو برم کلی کار دارم.
بوسش کردم و بلند شدم یه سیلی زدم روی کونش که لرزید و گفتم برو عشقم. برو منم میام با هم دوش بگیریم.
بلند شد و به نگاه به من و کیرم کرد گفت آخر کار خودتو کردی، خیالت راحت شد. حالا روت میشه توی صورت بابات نگاه کنی؟
-همونجوری که باباش نگاه میکنه، منم نگاه میکنم.
-هووفففففف، تختت رو مرتب کن بعد بیا. ببین چیزی نریخته باشه روش.
داشت میرفت و منم به کون لُختش که با اون حجم میلرزید و بالا پایین میشد نگاه میکردم. جای دستمم روی کونش مونده بود و قرمز شده بود.
رفتم داخل حموم زیر دوش بغلش کردم و گفتم مامان ممنون، بهترین روز زندگیم رو ساختی. خیلی حال کردم.
-باشه خودتو لوس نکن.
-نه جون جفتمون جدی میگم.
-ممنون، به منم خوش گذشت ولی هنوزم باورم نمیشه با تو اینکارو کردم.
-با اون کردی باورت شد؟
-اون چند سال بود روی من کار میکرد و من باهاش خیلی راحت شده بودم. طوری بود که توی ذهنم واسم مثل شوهرم بود و دوسش داشتم. تو یه دفعه و بدون مقدمه گفتی و امروزم منو گذاشتی توی آمپاس. اصلا نفهمیدم چرا نتونستم جلوت رو بگیرم.
-چون خیلی مهربونی، چون منم خیلی دوست داری. اینم میدونی که منم خیلی دوستت دارم.
-آره، تو هم مثل اون از مهربونیم سواستفاده کردی.
-نه قربونت برم، من فقط میخوام مال منم باشی. چون خیلی عاشقتم.
-باشه، بذار خودمو بشورم برم سراغ کارام.
-مامان بازم میتونیم دیگه؟
-اگه پسر خوبی باشی. ولی روز قبلش باید خبر بدی. یه دفعه بیای سراغم شاید قبول نکنم.
-چرا؟
-خب دیگه. شرط من اینه.
-قبول ولی چرا؟
-چون باید بدونم که اون روز دیگه با اون نباشم. فقط با تو باشم.
-هر دفعه با همدیگه اید، چند بار میکنه؟
-قبلا ها دو بار بود ولی دیگه توی این دو سه سال اخیر فقط یه بار.
-هفته ای چندبار؟
-دو سه بار. حالا دیگه بیشتر از این فضولی نکن. برو کنار بذار خودمو بشورم.
ولش کردم و دستامو صابونی کردم و بردم لای پاش و کونش. کُس و لای کونش رو میشستم و توی دستم لیز میخوردن و حال میکردم. خودشم شامپو ریخت روی دستش و داشت سینه هاش رو می شست و با لبخند به همدیگه نگاه میکردیم. رفتم پشتش و شامپو ریختم و شروع کردم از شونه ها و کمر تا کونش رو مالیدم. اون کون گنده و قلمبه ش رو میمالیدم و لیز میخورد. بالا پایینش میکردم و تکونش میداد و دستمو میکشیدم لاش. کیر دواره شروع کرد به شق شدن و از پشت بغلش کردم و کیرمو میمالیدم لای کوش. چپ و راست میکردم و میمالیدم به لپهای نرم و لیز کونش. گفت خبری نیستا، الکی نمالش به من.
-ماماااان، دلم کونتو میخواد.
-اونجا گفتم میخوای گفتی نه. همونجا باید هر چی میخواستی میکردی.
-فقط یه کم، نمیخوام آبمو بیاری. در حد تست.
دستشو آورد عقب کیرمو گرفت و در حالی که می خندید گفت آخه شما مردا وقتی بکنید توش دیگه باید تا تهش بری، مگه میشه جلوتونو گرفت.
-متاسفانه داشتن مامان با تجربه غیر از خوبی هاش، این بدیها رو هم داره. خندید و گفت خیلی پرروی. بعد کیرمو ول کرد و دستاشو گذاشت روی دیوار گفت پس زود باش، ببینم میتونی روی حرفت بمونی یا نه.
-دمت گرم، کونتو بده عقب تر.
کیرمو با همون لیزیه شامپو فرو کردم لای کونش و رفت توی سوراخش. بعد دو تا لپ کونشو گرفتم و از هم باز میکردم و تلمبه میزدم. کونش توی دستام لیز میخورد و دوباره بازش میکردم. دیگه ولش کردم و دستامو گذاشتم روی شونه هاش و شالاپ شالاپ می کوبید توی کونش. هر چند با وجود کون به اون قلمبگی، نصف کیرم بیشتر نمی رفت تو سوراخش ولی همینم خیلی حال میداد و برخوردم به اون کون رویایی و صدای ضربه هام به کونش و اون لرزشش منو دیوونه میکرد. این کارو با خواهرمم کرده بودم و همین قدر برام لذت بخش بود. همینطور که توی کونش تلمبه میزدم گفتم با بابا حمید توی حموم سکس کردین؟
-به تو چه، چقدر فضولی میکنی.
-مامااااان، لطفا…
-آره خیلی.
-خوش به حالش، از ۱۴ سالگیت داره با تو حال میکنه. کاش من جاش بودم.
-اونوقتا باهام بازی میکرد، کاریم نداشت که.
-در هر صورت توی بغلش بودی و تو رو میمالیده و حال میکرده.
-تو هم که از بچگی خواهرت توی بغلت بوده و باهاش بازی میکردی. میترا هم همینطور. منم مثل همینا و هم هیکل همینا بودم دیگه. چه فرقی برات میکرد؟
-فرقش اینه تو مامانمی.
زد زیر خنده و برگشت کیرم از کونش در اومد. گفت اونوقت اگه جای اون بودی که دیگه مامانت نبودم.
بعد کیرمو گرفت و دوش رو گرفت روش. بعد خودش با صابون شستشو دوباره آب کشید. نشست جلوی پام و شروع کرد ساک زدن. به چشمام نگاه میکرد و تخمام رو میمالید و برام جلق میزد و دوباره ساک میزد. شاید دو دقیقه ساک زد و بلند شد گفت اینم واسه امروزت. دیگه ولم کن خودمو بشورم برم. الان بابات میاد.
یه چی از توی رختکن آورد و پشت سر دوش کرد توی کُسش. گفتم این چیه دیگه؟
-دوش واژینال. واسه شستن و خالی کردن آب جنابعالی.
بعد بازش کرد و دوباره دوش رو بست سرجاش و کُس و کونش رو یه بار دیگه با صابون شست و آب کشید رفت. منم زود خودمو شستم و رفتم.
او روز از خوشحالی این که بالاخره به خواستم رسیدم و مامانمو کردم، تا شب شنگول بودم و مثل بچه ها ذوق زده و خوشحال بودم. توی هر فرصتی که بابام نمیدید دستی به کون مامانم میکشیدم و بغل و بوسش میکردم. شب قبل از خواب اومد اتاقم و نشست روی تختم گفت وقتی بابات خونه ست رعایت کن. وگرنه باهات قهر میکنم.
-آخه حال میده یواشکی باهات وَر برم.
-خیلی پررویی. واقعا که…
-باشه اگه دوست نداری دیگه نمیکنم.
-بوسم کرد و گفت عیب نداره، ولی مواظب باش. بابات ببینه دستت تا مچ لای کون منه چی میگه؟
-چشم، هر چی تو بگی عشقم.
لبخند زد و خم شد لبمو بوسید که پشت سرشو گرفتم یکی دو دقیقه لب گرفتیم و بلند شد. کیرمو گرفت و گفت مواظبش باش. این دیگه مال منه ها.
-پس میترا چی؟
-اون که قراره خانمت بشه و حقشه.
-مامان تو دوست داری بگیرمش؟
-آره، دختر خوبیه، خیلی عاشقته، خییییلی. قدرشو بدون. زن اگه عاشق شوهرش باشه هیچ وقت بهش خیانت نمیکنه و جونشم واسش میده. به شرطی که بتونی حفظش کنی و عشقش رو خراب نکنی.
-تو عاشق بابا نبودی؟
-من بچه بودم و سنتی ازدواج کردیم. دوسش داشتم ولی هیچ وقت بابا بزرگت نذاشت عاشقش بشم. با محبتهاش خودش جای اونو توی دلم گرفت و عاشق اون شدم. ولی همینجور که خودت میدونی همیشه باباتو دوسش داشتم و بهش احترام گذاشتم.
-عاشق منم هستی؟
-خیلی دیوونه ای، این پرسیدن داره؟
-حالا بگو دیگه.
-آره قربونت برم. بیشتر از هرکس دیگه ای. تو حاصل عشقی. تو شروع زندگیمی.
-یعنی چی؟
-تو که میگی عاشق بابا نبودی.
-حالا یه روز بهت میگم. البته اگه ببینم بچه ی خوب و رازداری هستی.
-هنوز بهت ثابت نشده؟
لبخند زد و گفت شده. فقط صبر کن به وقتش. باشه عشقم؟
-چشم، امر امر مامان خوشگلمه.
دوباره خم شد لب گرفتیم و لپمو کشید و گفت شب بخیر گل پسرم، عشقم.
شب تو هم بخیر همه ی زندگیم.
با کف دستش کیرم و مالش داد و بلند شد رفت.
ادامه دارد…
حدودا سه ماه و خورده ای از اولین سکس من و خواهرم ملیکا گذشته بود و علاوه بر اینکه هر هفته پنج شنبه ها میرفتم سراغش و کُس ناز و خوشگلش رو میگاییدم، سه چهار بارم شد که وسط هفته هوسش رو کردم و مرخصی گرفتم رفتم خونه شون. چهار بارم آوردمش خونه ی خودمون و هر بار دو سه شب میموند و شبها تا صبح مال خودم بود و روزها ظهر تا عصر مال بابابزرگم.😅
دیگه انگار زن خودم بود و هر وقت هوس کُس میکردم راحت میرفتم سراغش. تنها سختیش یه ساعت رانندگی بود و بس، که اصلا چیزی نبود و ارزشش رو داشت.
اما با وجود اینکه هیچ کمبود سکسی نداشتم و کُس و کون خواهرم و کون دختر خالم میترا رو داشتم، هرچی میگذشت، حسم و شهوتم نسبت به مامانم بیشتر میشد و با دیدنش بیشتر حشری میشدم. توی اون لباسهای باز و راحت خونگی، لخت تصورش میکردم. مخصوصا اینکه چون هیکلش شبیه خواهرم بود راحتتر تصورش میکردم. فقط کمی شکم و پهلو داره. به جاش کونش گنده تر از کون خواهرمه و روان هاشم پرتره. همین آخرین شبی که خواهرم پیشم بود، صبح خودمو زدم به خواب تا مامانم فکر کنه خواب موندم و بیاد بیدارم کنه. چون هر روز صبح بیدار میشه صبحونه ی بابام رو حاضر میکنه و بعد از رفتنش میره میخوابه. من از قصد پتو رو زده بودم کنار تا وقتی اومد بفهمه ما لختیم. میخواستم کیرمم ببینه. میدونستم داد و بیداد نمیکنه ولی مطمئنا تعجب میکرد و بعدا دعوام میکرد یا ازم توضیح میخواست. چون قبلا زیاد پیش میومد که دختر خالم شب تنها می موند خونه ی ما و منم می بردمش اتاق خودم میخوابید. مامانمم دیده بود مثل خواهرم توی بغل خودم میخوابه و کاری نداشت. مثلا چند بارش رو بگم شب قبل از خواب اومد اتاقم و لپ دختر خالم که با من زیر پتو بود و بغلش کرده بودم رو میکشید و به من چشمک میزد و شب بخیر میگفت میرفت. میدونست این مثل خواهرم نیست و مطمئنا شب میکنمش. حتی یه بارم بعد از ظهر که خونهمون تنها بودیم، مامان زودتر از خونه ی بابابزرگ برگشت و منو در حالی که روی میترا خوابیده بودم و روی کونش کمر میزدم دید. ولی زود رفت و چیزی نگفت. منم تکون نخوردم و بلند نشدم و کیرمو ندید. البته بعدش ازش معذرت خواهی کرم و اونم گفت فقط مواظب باش کار دستش ندی. اگه نمیخوای بگیریش آبروی اون و خودمون رو توی فامیل نبری. منم گفتم دوسش دارم و احتمالا باهاش ازدواج کنم. مامانم خوشحال شد و دیگه هیچ وقت کاری بهمون نداره. حتی گاهی خودش به خاطر من میترا رو دعوت میکنه شب بیاد خونمون. به خالمم میگه شب نگهش میدارم همینجا و نمیذارم دیر وقت بیاد خونه.
اینا رو گفتم که بدونید میونهی من و مامانم همیشه خوب بوده و هوامو داره. اما توی این مورد به خصوص دقیق مطمئن نبودم چه واکنشی نشون بده ولی احتمال داد و بیداد کردنش کم بود.
خلاصه مامانم بعد از رفتن بابام، اومد و دید من هنوز خوابم، منم چشمامو بستم و خودمو زدن به خواب. دقیقا مثل اون روزی که خواهرم و بابا بزرگم رو لخت دیدم حالت گرفته بودم. یعنی من به پشت خوابیده بودم و خواهرم منو بغل کرده بود. پتو هم فقط روی پاهامون بود و از وسط رونم به بالا بیرون از پتو بود.
باز شدن در اتاق و ورود مامانم رو فهمیدم ولی هیچ صدایی ازش بلند نشد. فکر کنم مثل اون روزِ من، اونم تعجب کرده بود و خشکش زده بود. کیرمو کجکی انداخته بودم سمت رونم و پای ملیکا هم پایینترش روی پام بود. فکر کنم راحت یک دقیقه همینجوری ساکت بالای سر ما بود تا اینکه دستشو گذاشت روی سینه ی منو بدون حرفی تکونم داد و بیدارم کرد. آروم چشمامو باز کردم و با لبهاش آروم گفت خواب موندی، بیا بیرون کارت دارم. بدون اینکه خواهرمو بیدار کنم، آروم بلند شدم و پتو کشیدم روش. شورت پوشیدم و همونجوری رفتم دستشویی و بعدش رفتم پیش مامانم که توی آشپزخونه نشسته بود روی صندلی و با اخم خیره شده بود به من. سلام کردم و گفت زهر مار و سلام. توله سگ با خواهرت؟ خجالت نمیکشی؟
-چی شده مگه؟
-خفه شو، لخت خوابیدین کنار هم میگی چی شده؟
-آها، گرممون بود.
-گرمتون بود باید اینجوری لخت بشید؟ حداقل شورت که باید پاتون باشه. یا نکنه فکر کردی من خرم؟
-دور از جونت مامان خوشگلم. حالا که طوری نشده. اون مشکل نداره لخت بشه، منم همینطور، تو چرا ناراحتی؟
-یعنی میخوای بگی کاری نکردید؟
-ماماااااان، حرفشم زشته، حتی فکرشم زشته. من که میترا رو دارم، ملیکا هم شوهرشو. چرا باید با هم… استغفرالله.
-بگو جون من.
-ای بابا، سر صبحی گیر دادی ها. به اندازه کافی دیرم شده. نکنه فکر کردی منم از بابا حمید ارث بردم و ناموس خودمو آره؟
یه دفعه مامانم جا خورد و دیگه هیچی نگفت، برگشتم برم اتاقم که گفت منظورت چی بود؟
-از خودت بپرس.
رفتم لباس پوشیدم و برگشتم دیدم هنوز روی صندلی نشسته و توی فکره. به من نگاه کرد و هنوز اخم توی چهره ش بود ولی همراهش تعجبم بود. خدافظی کردم و رفتم سرکار. عصر دامادمون اومد و بعد از شام خواهرمو برد. مامانم آخر شب که بابام خوابید، اومد اتاقم و نشست لب تختم گفت میلاد قبول کن زشته با خواهرت اونجوری لخت مادرزاد کنار هم خوابیده بودید. هر کی دیگه هم جای من بود فکر بد میکرد.
-حق داری مامان، من ازت معذرت میخوام. ایشالله دیگه تکرار نمیشه.
-یعنی بذارم بازم پیشت بخوابه؟
دستشو گرفتم و گفتم خیالت راحت، میدونی مامان، من اصلا حسی به ملیکا ندارم، نه فقط واسه اینکه خواهرمه، چون فقط یه زن توی زندگیم هست که منو دیوونه ی خودش کرده و حسرت داشتنش و باهاش خوابیدن داره منو میکشه. همهی فکر و حس من پیش اونه.
-یه زن؟ یعنی یکی غیر از میترا؟
-میترا که دختره. حسرتشم ندارم.
-پس کیه؟
-خودت نمیدونی؟
-امروز دومین باره داری با رمز و کنایه با من حرف میزنی ها. منظورت از اون حرفی که صبح زدی چی بود؟
-عشقمو گفتم که با بابا حمید میخوابه. با بابابزرگم. همونی که حسرت داشتنش رو دارم. همون که سوتینش زیر متکای بابا بزرگ بود.
دست مامانم توی دستم یخ کرد. ادامه دادم و گفتم من عاشقشم و حسرتش رو میکشم، میره با یه پیرمرد میخوابه. مگه من کمتر از اونم.
خواست بلند بشه که دستشو محکم گرفتم و نذاشتم، گفتم به خدا خیلی وقته دیوونم کردی. فقط یه بار، فقط یه بار با من باش.
-خجالت بکش. دستمو ول کن.
-مامان به جون خودت دارم از عشق و حسرتت میسوزم. اونوقت تو میری با یه پیرمرد؟
دستشو از دستم کشید و بدون حرف بلند شد داشت میرفت که گفتم بهش نگو من فهمیدم، میدونم از سر دلسوزی بهش میدی. هیچی نگو، منم به کسی نمیگم. خوش باشید.
برگشت سمتم و با مِن و ن کردن و این پا اون پا کردن و فشار دادن دستاش توی هم گفت باور کن همینطوریه که گفتی. دلم می سوخت براش. الانم دیگه موندم توش.
گفتم ولی بهش عادتم کردی و بهت لذت میده.
نشست روی تختم و گفت میلاااااد، اینجوری نگو پسرم.
-باشه دیگه نمیگم ولی خودتم میدونی دروغ نیست. دستشو گرفتم و گفتم قربونت برم، فدات بشم مامان خوشکلم، عشقم، نفسم، همه کس و کارم. تو که دلت واسه اون میسوزه، دلت واسه من نمیسوزه؟
-ولم کن، تو روت میشه این حرفو به من بزنی؟ میخوای اخاذی کنی؟
-من غلط کنم با هفت جد و آبادم. مجبور نیستی و منم به هیچ کسی نمیگم. گفتم که به خودشم نگو و بازم خوش باشید. ولی به منم فکر کن.
-تو پسرمی، از وجود منی.
-اونم پدر شوهرته و مثل من ممنوعه ست.
-اون کسی رو نداره، تو میترا رو داری.
-میتونستی به جای خودت واسش یه زن پیدا کنی و دوباره ازدواج کنه.
سرشو انداخت پایین و گفتم برو بخواب قربونت برم، فردا میام بابا نیست باهم حرف میزنیم. شب بخیر.
اونم شب بخیر گفت و بوسم کرد بلند شد. داشت میرفت بازم بهش گفتم یادت نره مامان، لطفا هیچی بهش نگو. نگران هیچی هم نباش. گفت باشه و رفت.
فرداش که از سرکار برگشتم دیدم برخلاف هر روز مامان خونه ست. گفتم عه، نرفتی پیشش؟ گفتم که مثل قبل برو و نگران نباش.
-رفتم ناهارشو دادم و زود اومدم که تا بابات نیومده باهم حرف بزنیم.
-آها، خوب کاری کردی. نشستم کنارش و دست انداختم گردنش. مثل همیشه تاپ و شلوارک پنبه ای تنگ پوشیده بود. اون یکی دستمو گذاشتم روی رونش و صورتش رو بوسیدم گفتم خب عشقم، سراپا گوشم.
ساکت بود و حرفی نمیزد. گفتم مگه نمیخواستی حرف بزنیم؟ بگو دیگه.
-نمیدونم چی بگم.
-از اولش بگو، چطوری شروع شد. بعد میرسیم به خودمون و من میگم.
داشت با انگشتهاش بازی میکرد و گفت وقتی من و بابات ازدواج کردیم، عمو و عمه ت ازدواج کرده بودن و رفته بودن سر خونه زندگی خودشون. ما هم چون بابات بچه ی آخر بود، رفتیم خونه ی باباش و چند سالی با اونا زندگی کردیم تا اینکه بعد از تولد ملیکا وقتی پنج شیش ماهش بود ازشون جدا شدیم و ما هم مستقل شدیم. چون عمهت شهرستان بود و دیر به دیر میومد، من واسه بابا حمید شده بودم مثل دخترش و جای عمعت رو واسش پر کرده بودم. خیلی منو دوست داشت و همیشه وقتی میومد خونه واسم خوراکی میاورد. بغلم میکرد و بوسم میکرد. گاهی منو با خودش میبرد بیرون و میچرخوند. بابات اون موقع ها خیلی دیرتر از الان از سرکار میومد و می خواست پول جمع کنه زودتر خونه بگیره بریم ما هم مستقل بشیم. واسه همین باباحمید منو میبرد بیرون. با هم میرفتیم خرید. مامان بزرگتم خدا بیامرز از همون موقع ها مریضیش شروع شده بود و درگیر دیالیز بود. بعضی وقتها خیلی مریض احوال بود و بیشتر توی رختخواب بود. گاهی بابا حمید میومد اتاق ما و منو میشوند بغلش و باهام حرف میزد و منم واسه اون حرف میزدم. باهام بازی میکرد و عین بچه ها منو میشوند روی پاش و ناز و نوازشم میکرد. دیگه انقدر باهم خوب شده بودیم که واسم فراتر از پدر شوهر بود، انگار هم پدرم بود هم شوهرم. تنها فرقش با یه شوهر این بود که شبا فقط بابات بود که با من میخوابید. روز به روز گذشت و صمیمیت ما اونقدر شده بود که با هم سینما میرفتیم، فیلم میاورد اتاقمون باهم فیلم میدیدیم و کل مدت منو روی پاش میشوند و بغلم میکرد. یا دراز می کشیدیم و از پشت بغلم میکرد باهم فیلم میدیدیم. شو و آهنگ نگاه میکردیم و براش میرقصیدم. بارها غیر از صورتم لبهامو هم میبوسیدم و منو توی بغلش فشار میداد. وقتی تو رو حامله شدم ۱۵ سالم بود. مثل پروانه دورم میگشت و خودش منو میبرد دکتر واسه معاینه. دست و پاهامو ماساژ میداد که ورم نکنه. میگفت دامن بپوشم که راحت باشیم. بعد دستاشو میکرد زیر دامنم و تا بالای رونم رو ماساژ میداد. کمرم و دستامو ماساژ میداد و بعد از مدتی دیگه یواش یواش دامنم رو میزد بالا و پاهای لخت و تپلم جلوی چشماش بود و تا ته رونمو ماساژ میداد. منو میشوند روی پاهاشو می گفت تکیه بده به من با شکمم بازی میکرد و نازش میکرد و مثلا با تو که توی شکمم بودی حرف میزد. دیگه اونقدر پاهای لخت منو ماساژ داده بود و شورتمو دیده بود که اصلا خجالت نمیکشیدم جلوش با شورت باشم. مثل بابات حکم شوهرمو پیدا کرده بود و دیگه به چشم پدر شوهری و پدری نگاهش نمیکردم. حتی وقتی ازشون جدا شدیم و رفتیم توی خونه ی خودمون، بازم رابطه مون با هم خیلی خوب بود و زیاد میومد پیش من. واسه من و شماها خوراکی میاورد. میبردمون پارک و تو بازی میکردی و ما با هم حرف میزدیم. تا اینکه بزرگ شدید و دیگه کمتر میومد. مامان بزرگتم حالش خیلی بد شده بود و درگیر اون و دوا دکترش بود. بعد از فوتش، خیلی تنها شد و یه مدت گفتیم اومد خونه ی ما ولی نموند و گفت خونه ی خودم راحت ترم. منم مثل الان هر روز واسش غذا می بردم تا اینکه یه روز رفتم و دیدم روی تختش داره خود ارضایی میکنه. انگار نفهمیده بود من اومدم داخل. خجالت کشیدم و اومدم عقب بلند سلام کردم و گفتم کجایی بابا؟
صدام کرد و گفت اینجام. رفتم اتاقش و دیدم پتو کشیده روی خودش. گفت یه کم حالم خوش نیست. نشستم کنارش روی تخت گفتم چی شده؟ بریم دکتر؟
-نه، همش از درد تنهاییه. دلم یه همدم میخواد.
-مگه من مردم؟ خودم که هر روز میام پیشت.
-تو که عشقمی. بیا بغلم.
رفتم زیر پتوش و بغلم کرد. گفتم ناهارت سرد میشه ها.
-عیب نداره، دوباره گرمش میکنی.
بغلم کرده بود و چند تا بوسم کرد گفت یه خورده بخواب پیشم.
-چشم بابا، اگه خوابت میاد راحت بخواب.
-نه، تورو میخوام فقط، میخوام عشقم بغلم باشه.
-پس بریم اول ناهارت رو بخور، بعد بیایم باهم بخوابیم و حرف بزنیم.
-باشه برو حاضرش کن بیام. این لباساتم در بیار دلم گرفت. خودش برام تاپ و شلوارک خریده بود و آورد گفت اینو بپوش. خودم برات خریدم.
گفتم دستت درد نکنه و رفتم توی اتاق بپوشمش که دیدم اومده داره نگام میکنه. منم توجه نکردم و لخت شدم و اونا رو پوشیدم. گفت ماشالله روز به روز خوشکلتر و خوش هیکل تر میشی ها. خوش به حال پسرم.😄
منم خندیدم و اومد بغلم کرد و بوسم کرد. بعد زد پشت کونم و گفت بریم ناهار بخوریم. گفتم فقط اندازه شما آوردم، من خوردم.
-از این به بعد ناهار خودتم بیار باهم بخوریم. تنهایی اصلا نمیچسبه.
-چشم بابا.
منو برد نشوند روی پاش و یه دستش پشت کمر من بود و بغلم کرده بود، با اون دستشم غذا میخورد و منو وسطش بوس میکرد. یه قاشق از غذاش گذاشت دهن منو و بعدش لبمو بوسید. بعد از اینکه ناهارشو خورد. منو برد توی اتاقش و گفت حالا بیا بخوابیم. بغلم کرد و باهم حرف میزدیم و دست میکشید لای موهام و به صورتم. گردن و شونه ها و کمرم رو نوازش میکرد و منو میبوسید. چند بار لبمو بوسید و اینبار دیگه ول نکرد و شروع کرد به خوردن لبهام. یواش یواش محکم بغلم کرد و فهمیدم تنهایی بهش فشار آورده و حالش خرابه، واسه همین خودارضایی میکرده. منم هیچی نگفتم و اونم حسابی خودشو چسبونده بود به من و لبامو میخورد. دستش روی کونم بود و میمالیدش و رفت سراغ گردنم. اونجا رو هم حسابی خورد و گفت برگرد از پشت بغلت کنم. منم چرخیدم و پشتمو کردم بهش. چسبید به من و سینهمو گرفت. یواش یواش دستشو کرد زیر تاپم و سوتینمو داد بالا. خودشو از پشت فشار میداد و میمالید پشتم. وقتی دستشو کرد توی شلوارم پاهامو سفت کردم و در گوشم گفت عشقم، یه کم فقط، خیلی بهش احتیاج دارم و حالم بده. دلم نشد مخالفت کنم و شروع کرد به مالیدن و منم حالم خراب شد. وقتی به خودم اومدم دیدم داره کارشو میکنه و کار از کار گذشته.
من: یعنی کرد توش؟
سرشو انداخت پایین و با سر حرفمو تایید کرد.
-پس اینجوری شروع شد؟
-اوهوم… حالا تو چرا گیر دادی به من. میترا به اون خوشگلی، خوش هیکلی، جوان و شاداب. چرا با مامانت؟
-چون تو عشقمی.
-این هوسه، عشق مادر و فرزندی اینجوری نیست.
-شاید یه بار انجامش بدم از بین بره و معلوم میشه هوس بوده.
-اگه دوباره خواستی چی؟ میخوای بگی عشقه؟
-نمیدونم، شایدم خودت خوشت اومد و بازم خواستی.
-خیلی پررویی، خجالت و حیا و هیچی سرت نمیشه. تقصیر منه که بهت رو دادم و گذاشتم هر کار دلت میخواد بکنی که حالا گیر دادی منم ب…
-آره، میخوام بکنمت. خیلی پست تر از اون پیرمردم؟
-داری باج میگیری؟
-نه به جون مامان، خیلی وقته میخوامت. خودت نفهمیدی؟
-یه وقتایی میای از پشت بغلم میکنی واسه همینه؟
-نه فقط واسه سکس نیست، از عشقم هست.
-خیلی پررویی. خیییییلی.
-حتما به بابا حمید رفتم.
-آره دقیقا، لنگه ی خودکشی.
-پس بله رو بده بریم تو کارش.
خندید و گفت گمشو برو توی اتاقت، الان زنگ میزنم میترا بیاد.
-نخیر، میرم خودت بیا. اصلا بیا فقط پیشم بخواب و بغلت کنم.
-که همون کلک بابا بزرگتو بزنی؟
-حالا تو بیا، شاید واقعا خجالت کشیدم و کاری نکردم. یه امتحان دیگه.
بوسش کردم و دستشو گرفتم بردم توی اتاقم. خوابیدیم روی تختم و بغلش کردم. بوسه به صورتش میزدم و رفتم سراغ لبش. بعد از چند تا بوسه از لبش، شروع کردم به خوردنش. خودشو شل گرفته بود و کاری نمیکرد. فقط داشت منو نگاه میکرد و انگار هیچ حسی نداشت. نه ناراحتی، نه لذت، هیچی تو نگاهش مشخص نبود و انگار فکرش جای دیگه بود یا شایدم داشت به کارای من نگاه میکرد و میخواست ببینه من چه حسی دارم و چکار میخوام بکنم.
لبهاشو شل گرفته بود و من داشتم می بوسیدم و میخوردم. با اینکه اون کاری نمی کرد ولی بازم برام تحریک کننده بود. لبهاش نرم و گرم بود، مثل لبهای خواهرم. منم با لذت داشتم میخوردم. رفتم سراغ گردنش و با بوسه و لیس زدن به کارم ادامه دادم. دستم رفت روی سینهش و آروم میمالیدم و فشار میدادم. فکر نکنید شل و آویزونه، اصلا. اتفاقا سفت و خوش فرمه. یعنی به اندازه ست، هم سفت و هم نرمه. واقعا عالی بود و از مالیدنش خوشم میومد. دستمو کردم زیر تاپش و سوتین پارچه ایش رو دادم بالا و مشغول مالیدن شدم. نوکش بزرگ نیست و به اندازه ایه که دوست دارم. راحت با دوتا انگشت میمالیدمش و توی چشماش نگاه میکردم. دوباره رفتم سراغ لبش و بعد چند تا بوسه به چشمهاش زدم که باعث شد چشمهاشو ببنده. رفتم پایینتر و شروع کردم به مکیدن نوک ممه های خوشگلش. لیس میزدم و میمکیدم. بعدش سعی کردم هر چقدرشو میتونم بکنم توی دهنم و دو دستی فشارشون میدادم. شاید پنج شیش دقیقه فقط داشتم سینه هاش رو میخوردم و میمالیدم. دوباره برگشتم سراغ گردنش و بعد رفتم روی لبش. داشتم میخوردم که دیدم خودشم آروم آروم لبهاشو تکون میده و زبونش رو میزنه به زبون من که میکشیدم لای لبهاش. گفتم مامان تو هم بخور دیگه. یه دفعه کیرمو گرفت و گفت توله سگ واسه مامانت شق کردی؟
-واسه مامانم میمیرم، شق کردن که چیزی نیست. حاضرم دوباره کوچولو بشم و برگردم برم داخلت. همون تو بمونم.
از حرفم خندش گرفت و گفتم ولی دیگه بابا و بابابزرگ نباید بکننت. کیرشون میخوره به من بدم میاد. یه اخم کرد ولی دوباره خندید. کیرم هنوز توی دستش بود و منم سینهش تو دستم بود. دوباره لب گذاشتم روی لبش و مشغول خوردن شدم که این بار اونم شروع کرد به بوسیدن و همراهیم کرد. کیرمو میمالید و فشار میداد. شلوارمو کشیدم پایین و گفتم حالا بمالش. یه نگاه کرد و گفت خیلی پررو و بی حیا شدی. ولی بازم خودش گرفتش و گفت باز خوبه این به بابات اینا رفته. خوش به حال میترا.
لبخند زدم و دوباره لب گذاشتم روی لبش. میخوردم و اونم جواب میداد. زبونمو کردم توی دهنش شروع کرد به مکیدن و بعدش زبونش رو میچرخوند دورش. کیرمو میمالید و لب میگرفتیم، منم که تا اون لحظه داشتم سینهش رو میمالیدم، دستمو بردم پایین و مستقیم کردم توی شلوارکش. واسه اولین بار دستم خورد به کُس مامانم، یه کُس تپل و نرم که وسطش نمدار و خیس بود. انگشتامو میکشیدم وسطش و چوچولش رو نوازش میکردم. مامانم لبهاشو به لبهام فشار میداد و انگار میخواست هر دو لبش رو با هم بمکم. منم همین کارو کردم و در حین خوردن و مکیدن لبهاش، زبونمم میکشیدم روشون. بعد خودش لبهاشو میمالید روی لبهام. فهمیدم چی میخواد منم لبهامو شل گرفتم و میمالیدیم به هم. چوچولش رو تندتر مالیدم که یه آه کشید و کیرمو فشار داد. رفتم سراغ گردنش، خوردم و لیس زدم رفتم پایین یه کمی هم سینه هاش رو خوردم و رفتم روی شکمش. نرم و گاز گرفتنی بود. آروم میمکیدم و لیس میزدم. دستم هنوز توی شلوارش بود و داشتم کُسش رو که الان دیگه خیس و آبدار شده بود، میمالیدم. بلند شدم و کیرم از دستش دراوردم و دو طرف شلوارک و شورتش رو باهم گرفتم و کشیدم پایین. صورتش رو چرخوند اونطرف و نگام نمیکرد ولی مخالفتی هم نکرد. تو دلم گفتم زنی که دوتا شوهر داره، دیگه براش فرقی نمیکنه بشه سه تا. اونم مامان حشری من که چند روز ب بود. امروزم که انگار هم بابابزرگم سیر بوده هم خودش زود اومده لود و نمونده بوده واسه سکس. پس الان داغ بود. چند ساله که عادت کرده بود به دو تا کیر و حتما دیگه کیر بابام به تنهایی سیرش نمیکرده.
شلوارش رو که کشیدم پایین و کُسش رو دیدم یاد کُس خواهرم و دختر خالم افتادم. فقط درشت تر و تپل تر بود. پاهاشو گرفتم بالا و چند تا بوسه به اون رونهای سفید و تپلش کردم و رفتم سمت کُسش. کشاله رونش رو مکیدم و لیس زدم و لب گذاشتم روی کُسش و چند تا بوسه به کُسش زدم و زبون کشیدم لاش. آه کشید و ادامه دادم که اوف اوفش بلند شد. سرمو بلند کردم و دیدم لبش رو گاز گرفته. دوباره صورتش رو چرخوند اونطرف. افتادم به جون کُسش و دیگه توقف نکردم. کُسشو میخوردم و لیس میزدم و اونم آه و ناله میکرد. دیگه قشنگ داشت کُسش رو بالا پایین میکرد و دستش رو گذاشتم روی سرم. دو انگشتی کردم توی کُسش و شروع کردم به تلمبه زدن. همزمان چوچولش رو تند تند لیس میزدم و مامانم دیگه ناله ش بلند شده بود و بدون خجالت و کنترل داشت شهوتش رو نشون میداد. کُسشو بالا پایین میکرد و دستاشو کرده بود لای موهام و جنگ میزد. اونقدر خوردم و لیس زدم و انگشتش کردم تا با صدای بلند ارضا شد و بعد از موج خوردن بدنش و تیک زدن عضلات شکمش آروم گرفت. انگاشتامو کشیدم بیرون و رفتم روش. هنوز شلوار پام بود ولی تا وسط رونم پایین بود. لبهاشو بوسیدم و بغلم کرد. گفتم خوب بود؟ لبخند زد و گفت هیچ وقت فکرشم نمیکردم با تو ارضا بشم، خیلی بیشعوری. با لبخند بلند شدم و شلوارم رو کلا از پام درآوردم و گفتم میخوام بگم بیا ساک بزن ولی روم نمیشه.
-مشخصه.
رفتم روش و کیرمو گذاشتم روی کُسش. زول زده بودم توی چشماشو اونم همینطور. کیرمو فرو کردم و لیز خورد رفت توش. به تنگیه کُس خواهرم نبود ولی گشادم نبود. نرم بود و داغ و لیز. شروع کردم تلمبه زدن که دوباره آه کشیدنش شروع شد. گفتم کیر من بهتره یا باباحمید؟
هیچی نگفتم و بغلم کرد. سرمو کردم توی گردنش و شروع کردم به خوردن و همزمان توی کُسش تلمبه میزدم. منو به خودش فشار میداد و آه و ناله میکرد. پاهاشو انداخت پشت کمرم و با پاشنه ی پا به من فهموند که تندتر بزنم. منم سرعت دادم و محکم میکوبیدم به کُسش. لب گذاشتم روی لبش که خودش دو طرف صورتمو گرفت و با ولع داشت لبامو میخورد. یکی دو دقیقه که اینجوری گذشت بلند شدم روی دستهام و شلاقی و محکم توی کُسش تلمبه میزدم. دیگه توی این مدت انقدر کُس خواهرمو گاییده بودم که اوستا شده بودم و خوب بلد بودم چطوری کُس بکنم و به یه زن حال بدم. مامان بازوهام رو گرفته بود و فقط اه و ناله میکرد. چشماش مست شهوت بود و معلوم بود خیلی داره حال میکنه. لبهاش قرمز شده بود و صورتش گل انداخته بود. عرق ریختن من شروع شد و داشت چک چک می ریخت روی سینه ی مامانم. شل کردم و مامان پیشونیم رو پاک کرد و لبش رو گاز میگرفت و ناله میکرد. دوباره شروع کردم و چنان تلمبه میزدم که سینه هاش بالا پایین میشد و صدای شالاپ شالاپ توی اتاق پیچیده بود. این چند ماهه اونقدر سکس داشتم که دیگه شده بودم مثل مردهای متاهل و دیگه زود آبم نمیومد. با خیال راحت داشتم کُس نرم و گرم مامانم رو میگاییدم و لذتش رو میبردم. اونم که با ناله های شهوتناک و چهره و چشمهای مست شهوتش در حال لذت بردن و حال کردن بود. خیلی دیرتر از خواهرم ارضا شد و منو کشید روی خودش و محکم بغلم کرد. بدنش زیرم موج میخورد و راحت میشد فهمید ارضا شده. گفتم مامان میتونم بریزم توش؟
میدونستم لوله هاشو بسته ولی بازم پرسیدم. گفت بریز عزیزم، هر جا دوست داری خالی کن.
-دوست دارم بریزم توی کُست، دفعه ی بعد میریزم توی کونت. نوبتی.
-ای عوضی مگه نگفتی فقط یه بار.
-به جون مامان دیگه نمیتونم ازت بگذرم، به صد تا مثل میترا می ارزی. مال منم باش. بذار حداقل تا قبل از ازدواج باهم باشیم.
دستشو کشید بای موهام و گفت آخه زشته، تو پسرمی، اینم چون گفتی فقط یه بار باهام باش تا حسرت به دل نمونم قبول کردم.
-یعنی میخوای بگی مثل اون پیرمرد نبودم و نتونستم مثل اون بهت حال بدم؟
صورتمو چسبوند کنار صورتش و بغلم کرد گفت خیلی بهتر بودی، خیلی.
-پس بله رو بده.
-حالا اگه پسر خوبی باشی یه فکری برات میکنم. بوسش کردم و گفتم قربونت برم. عشق منی، مامان حشری خودمی، فدات بشم عزیزم.
بوسم کرد و گفت خدا نکنه، بلند شو تمومش کن بریم دوش بگیریم تا بابات نیومده. بلند شدم و گفتم حالت داگی بگیر. دوست دارم کون خوشگل و گنده ت رو موقع کردن ببینم.
-میخوای از عقب بکنی؟
-نه، اون واسه یه وقت دیگه.
حالت داگی گرفت و از پشت کردم توی کُسش. کون مثل یه کشتی جلوم پهن شده بود و لپهای گنده و گوشتی سفیدش با ضربه هام موج میخورد و میلرزید. سوراخ کونش گشاد بود ولی خوشرنگ و بوس کردنی بود. با ضربه ها و تلمبه هام، سوراخ کونش باز و بسته میشد. زیاد طول نکشید و با یکی دو دقیقه تلمبه زدن و دیدن و مالیدن و چنگ زدن اون کون گنده و خوشگلش به حد انفجار رسیدم و تمام شهوتمو توی کُسش خالی کردم. واسه اولین بار آبمو توی کُس ریختم و خیلی برام لذت بخش بود. وقتی آبم اومد چند تا تلمبهی آروم توی کُسش زدم و کامل خودمو خالی و سبک کردم. بهش گفتم دمر بخواب. منم باهاش خوابیدم و از اینکه روی بدن لخت مامانم و روی اون کون نرم و قلمبه ش خوابیده بودم کیف میکردم و انگار روی ابرها بود. کیرم یواش یواش خوابید و افتاد لای پاش کونشو باز کردم و کیر خوابیدم رو گذاشتم لای کونش و دوباره خوابیدم روش. گفت چیه بازم میخوای؟
نه، باشه واسه یه وقت مناسب که مثل امروز داغ و حشری باشی.
-پس بلند شو برم دوش بگیرم تا نریخته روی تختت. بلند شدم چند تا دستمال کاغذی برداشتم و گذاشتم لای کُسش و دوباره خوابیدم روش. گفتم بذار به کم بخوابم روت. خیلی نرم و گرمی.
-خندید و گفت شما مردها همتون مثل همدیگه اید، انگار ما زنها تشکتونیم.
بوسش کردم و گفتم تشک پیش تو مثل موکته. تو خیلی نازی.
-زبون بازیتم لنگهی خودشه. چه گیری افتادم از دست شما.
-اشکال نداره، به جاش خوب بهت حال میدیم و سیرت میکنیم حشری خانم. دیگه سه تا شوهر داری.
-خیلی بیشعوری، تو پسرمی.
-آره ولی میخوام شوهرتم باشم. مثل بابابزرگ. تازه من همیشه دم دستتم. کافیه یه اشاره کنی.
-بسه دیگه، بلند شو برم کلی کار دارم.
بوسش کردم و بلند شدم یه سیلی زدم روی کونش که لرزید و گفتم برو عشقم. برو منم میام با هم دوش بگیریم.
بلند شد و به نگاه به من و کیرم کرد گفت آخر کار خودتو کردی، خیالت راحت شد. حالا روت میشه توی صورت بابات نگاه کنی؟
-همونجوری که باباش نگاه میکنه، منم نگاه میکنم.
-هووفففففف، تختت رو مرتب کن بعد بیا. ببین چیزی نریخته باشه روش.
داشت میرفت و منم به کون لُختش که با اون حجم میلرزید و بالا پایین میشد نگاه میکردم. جای دستمم روی کونش مونده بود و قرمز شده بود.
رفتم داخل حموم زیر دوش بغلش کردم و گفتم مامان ممنون، بهترین روز زندگیم رو ساختی. خیلی حال کردم.
-باشه خودتو لوس نکن.
-نه جون جفتمون جدی میگم.
-ممنون، به منم خوش گذشت ولی هنوزم باورم نمیشه با تو اینکارو کردم.
-با اون کردی باورت شد؟
-اون چند سال بود روی من کار میکرد و من باهاش خیلی راحت شده بودم. طوری بود که توی ذهنم واسم مثل شوهرم بود و دوسش داشتم. تو یه دفعه و بدون مقدمه گفتی و امروزم منو گذاشتی توی آمپاس. اصلا نفهمیدم چرا نتونستم جلوت رو بگیرم.
-چون خیلی مهربونی، چون منم خیلی دوست داری. اینم میدونی که منم خیلی دوستت دارم.
-آره، تو هم مثل اون از مهربونیم سواستفاده کردی.
-نه قربونت برم، من فقط میخوام مال منم باشی. چون خیلی عاشقتم.
-باشه، بذار خودمو بشورم برم سراغ کارام.
-مامان بازم میتونیم دیگه؟
-اگه پسر خوبی باشی. ولی روز قبلش باید خبر بدی. یه دفعه بیای سراغم شاید قبول نکنم.
-چرا؟
-خب دیگه. شرط من اینه.
-قبول ولی چرا؟
-چون باید بدونم که اون روز دیگه با اون نباشم. فقط با تو باشم.
-هر دفعه با همدیگه اید، چند بار میکنه؟
-قبلا ها دو بار بود ولی دیگه توی این دو سه سال اخیر فقط یه بار.
-هفته ای چندبار؟
-دو سه بار. حالا دیگه بیشتر از این فضولی نکن. برو کنار بذار خودمو بشورم.
ولش کردم و دستامو صابونی کردم و بردم لای پاش و کونش. کُس و لای کونش رو میشستم و توی دستم لیز میخوردن و حال میکردم. خودشم شامپو ریخت روی دستش و داشت سینه هاش رو می شست و با لبخند به همدیگه نگاه میکردیم. رفتم پشتش و شامپو ریختم و شروع کردم از شونه ها و کمر تا کونش رو مالیدم. اون کون گنده و قلمبه ش رو میمالیدم و لیز میخورد. بالا پایینش میکردم و تکونش میداد و دستمو میکشیدم لاش. کیر دواره شروع کرد به شق شدن و از پشت بغلش کردم و کیرمو میمالیدم لای کوش. چپ و راست میکردم و میمالیدم به لپهای نرم و لیز کونش. گفت خبری نیستا، الکی نمالش به من.
-ماماااان، دلم کونتو میخواد.
-اونجا گفتم میخوای گفتی نه. همونجا باید هر چی میخواستی میکردی.
-فقط یه کم، نمیخوام آبمو بیاری. در حد تست.
دستشو آورد عقب کیرمو گرفت و در حالی که می خندید گفت آخه شما مردا وقتی بکنید توش دیگه باید تا تهش بری، مگه میشه جلوتونو گرفت.
-متاسفانه داشتن مامان با تجربه غیر از خوبی هاش، این بدیها رو هم داره. خندید و گفت خیلی پرروی. بعد کیرمو ول کرد و دستاشو گذاشت روی دیوار گفت پس زود باش، ببینم میتونی روی حرفت بمونی یا نه.
-دمت گرم، کونتو بده عقب تر.
کیرمو با همون لیزیه شامپو فرو کردم لای کونش و رفت توی سوراخش. بعد دو تا لپ کونشو گرفتم و از هم باز میکردم و تلمبه میزدم. کونش توی دستام لیز میخورد و دوباره بازش میکردم. دیگه ولش کردم و دستامو گذاشتم روی شونه هاش و شالاپ شالاپ می کوبید توی کونش. هر چند با وجود کون به اون قلمبگی، نصف کیرم بیشتر نمی رفت تو سوراخش ولی همینم خیلی حال میداد و برخوردم به اون کون رویایی و صدای ضربه هام به کونش و اون لرزشش منو دیوونه میکرد. این کارو با خواهرمم کرده بودم و همین قدر برام لذت بخش بود. همینطور که توی کونش تلمبه میزدم گفتم با بابا حمید توی حموم سکس کردین؟
-به تو چه، چقدر فضولی میکنی.
-مامااااان، لطفا…
-آره خیلی.
-خوش به حالش، از ۱۴ سالگیت داره با تو حال میکنه. کاش من جاش بودم.
-اونوقتا باهام بازی میکرد، کاریم نداشت که.
-در هر صورت توی بغلش بودی و تو رو میمالیده و حال میکرده.
-تو هم که از بچگی خواهرت توی بغلت بوده و باهاش بازی میکردی. میترا هم همینطور. منم مثل همینا و هم هیکل همینا بودم دیگه. چه فرقی برات میکرد؟
-فرقش اینه تو مامانمی.
زد زیر خنده و برگشت کیرم از کونش در اومد. گفت اونوقت اگه جای اون بودی که دیگه مامانت نبودم.
بعد کیرمو گرفت و دوش رو گرفت روش. بعد خودش با صابون شستشو دوباره آب کشید. نشست جلوی پام و شروع کرد ساک زدن. به چشمام نگاه میکرد و تخمام رو میمالید و برام جلق میزد و دوباره ساک میزد. شاید دو دقیقه ساک زد و بلند شد گفت اینم واسه امروزت. دیگه ولم کن خودمو بشورم برم. الان بابات میاد.
یه چی از توی رختکن آورد و پشت سر دوش کرد توی کُسش. گفتم این چیه دیگه؟
-دوش واژینال. واسه شستن و خالی کردن آب جنابعالی.
بعد بازش کرد و دوباره دوش رو بست سرجاش و کُس و کونش رو یه بار دیگه با صابون شست و آب کشید رفت. منم زود خودمو شستم و رفتم.
او روز از خوشحالی این که بالاخره به خواستم رسیدم و مامانمو کردم، تا شب شنگول بودم و مثل بچه ها ذوق زده و خوشحال بودم. توی هر فرصتی که بابام نمیدید دستی به کون مامانم میکشیدم و بغل و بوسش میکردم. شب قبل از خواب اومد اتاقم و نشست روی تختم گفت وقتی بابات خونه ست رعایت کن. وگرنه باهات قهر میکنم.
-آخه حال میده یواشکی باهات وَر برم.
-خیلی پررویی. واقعا که…
-باشه اگه دوست نداری دیگه نمیکنم.
-بوسم کرد و گفت عیب نداره، ولی مواظب باش. بابات ببینه دستت تا مچ لای کون منه چی میگه؟
-چشم، هر چی تو بگی عشقم.
لبخند زد و خم شد لبمو بوسید که پشت سرشو گرفتم یکی دو دقیقه لب گرفتیم و بلند شد. کیرمو گرفت و گفت مواظبش باش. این دیگه مال منه ها.
-پس میترا چی؟
-اون که قراره خانمت بشه و حقشه.
-مامان تو دوست داری بگیرمش؟
-آره، دختر خوبیه، خیلی عاشقته، خییییلی. قدرشو بدون. زن اگه عاشق شوهرش باشه هیچ وقت بهش خیانت نمیکنه و جونشم واسش میده. به شرطی که بتونی حفظش کنی و عشقش رو خراب نکنی.
-تو عاشق بابا نبودی؟
-من بچه بودم و سنتی ازدواج کردیم. دوسش داشتم ولی هیچ وقت بابا بزرگت نذاشت عاشقش بشم. با محبتهاش خودش جای اونو توی دلم گرفت و عاشق اون شدم. ولی همینجور که خودت میدونی همیشه باباتو دوسش داشتم و بهش احترام گذاشتم.
-عاشق منم هستی؟
-خیلی دیوونه ای، این پرسیدن داره؟
-حالا بگو دیگه.
-آره قربونت برم. بیشتر از هرکس دیگه ای. تو حاصل عشقی. تو شروع زندگیمی.
-یعنی چی؟
-تو که میگی عاشق بابا نبودی.
-حالا یه روز بهت میگم. البته اگه ببینم بچه ی خوب و رازداری هستی.
-هنوز بهت ثابت نشده؟
لبخند زد و گفت شده. فقط صبر کن به وقتش. باشه عشقم؟
-چشم، امر امر مامان خوشگلمه.
دوباره خم شد لب گرفتیم و لپمو کشید و گفت شب بخیر گل پسرم، عشقم.
شب تو هم بخیر همه ی زندگیم.
با کف دستش کیرم و مالش داد و بلند شد رفت.
ادامه دارد…

نوشته: میلاد
24 پاسخ به “برادر عاشق و خواهر حشری (۳)”
میلاد دمت گرم، واقعا خیلی قشنگ نوشتی. خیلی سکسی و حشری کننده ست. آدم حس میکنه داره به چشم تمام صحنه ها رو میبینه. راحت میشه تصویر سازیش کرد. بازم خیلی حال کردم با داستانت. صد هزارتا لایک داری.👌👍
خیلی خوب نوشتی چندتا غلط املایی هم داشت حسشم خوب بود ولی دیگه تخیلی شد ولی درکل خوب بود
این داستان باید ی تاپیک توی سایت لوتی بشه ک ۱۰/۲۰/۳۰ قسمت داشته باشه با شیطنت و حشری بودن و سکس یواشکی و تری سام و لزو … خیلی عالی میشه مامانه عالی بود ورودش 👍🏻ای کاش مینوشتی مامان تو تاپیکا بازم عالیه مرسی بیشتر ادامه دار باشه…
خیلی خوب بود ولی تو حاصل عشق بابابزرگ و مامانتی
لابد فکرنمیکردی پدرت درواقع برادرت باشه.وبابا بزرگت درواقع پدرت.ازنگاه داستان بخوایم نگاه کنیم تحریک امیزه،اما بخوایم درعالم واقعیت تصورکنیم یکم اقراق امیز وبدون مرز وخیلی ازاده.شاید بیشترازاین ادامه پیداکنه اون زیبایی یکی دوقسمت اول رونداشته باشه.
بسیار عالی بود و مخاطب رو خوب جذب داستانت کردی امیدوارم داستانهای دیگه ای که نوشتی و مینویسی همینجور عالی باشه دست مریزاد
راضی نبودیم بخاطر جق ما، خودتو حرومزاده و خار مادرتو جنده کنی…😬
من حسوديم به اون پيرمرد مياد كه تو اين سن چه كوس و كونهايي رو ميكنه
واقعا عالیداشتن همچین مادر و خواهری بی نظیره 😘👏
زیبا بود
عالی تا حالا هیچ داستانی آنقدر آبمو نیاورده بود
میلاد خیلی عالی بود همین جوری ادامه بده فقط یه خواهش دارم ازت به تریسام اینا نکشون خیلی بد میشه الان خیلی خوبه اب ادم میاد خواهش میکنم ازت التماس میکنم الان ادم میخونه خیلی حشری میشه همین جوری ادامه بده خیلی داستان خوبه ادامه بده
میلاد جون دمت گرم واقعا خیلی قشنگ نوشتی ادامه بده ما دنبالت میکنم
دمت گرممم عالی بودخیلی منتظر قسمت جدید بودمقسمت بعدی رو زودتر بنویس
خوب بود ادامه بده
بازم کس دیگه ای هم بکنی 🤣🤣🤣
به نظرم تو نوه وحید نیستی تو پسرشی
منظورش این هست که پسرش از ارتباط با پدر شوهرش بوجود آمده یعنی میشه برادر پدر ظاهری و قانونی خودش. اما واقعا چه جور زندگی نکبتی هست این که همه چیز سکس نیست انسانیت وقتی با چنین چیزی مخلوط میشه ازش یک منجلاب متعفن و کثیفی بوجود میاد . این درست مانند این هست که یک زن وقتی به همسرش خیانت میکنه شاید کسی که میکنه اونو بهش نگه اما در نگاه اون مرد فاسق هم این زن کثیف هست و بی ارزش هست . و مردی هم که به همسرش خیانت میکنه از نگاه دیگران که سلامت روح و روان دارند چنین مردی حال بهم زن و کثیف هست ، واقعا چیری بقدر خیانت یک مرد یا یک زن به همسرش کثیف تر وجود نداره . کاش بفهمیم که جای خیانت کردن بهتره یا اردواج نکنیم یا ابتدا جدا شویم
سریال های ترکیه رو مسخره میکردیم رو دستسش تو کشور خودمون پیدا شد . این داستان ها صرفا جنبه لذت و خودارضایی دیگه نداره . کامل داره میزنه تو ریشه خانواده . واقعا کسی کنار خواهرش آلتش رو بندازه بیرون و مادرش ببینه لایک داره . ماها هیچ کدوم بچه پیغمبر نیستیم ولی دیگه تا این حد نفوذ نیستش، تا دسته دارن بی غیرتی و بی حیایی رو تو ماتحت بعضی هامون میکنن
قلمت خیلی خوبه منتظر ادامشم
دمت گرم منتظر ادامه داستان هستیم
من فقط منتظرم کی بابا بزرگ تو میاری تو داستان مکنیشفکر کنم دیگه ایندفعه دامادمون میاری خواهر داماد مکنی مادر داماد خاندان تو باید بکنی بد بنوسید پایان
با شامپو کردی تو کونش؟ عجب
افرین …کوس وکیر براهمن…خواهرو مادر وپسر نداره…دادنی باید داد کردنی و باید کرد .چون تجربه به داداشم دارم میگم