شب سیاه

هتل «ایکس»، طبقهٔ ۲۸،. ساعت ۲۳:۴۷.

نورهای کم‌جان آباژورها روی دیوارهای مخملی می‌رقصیدند. پنجره‌های قدی،شهر را مثل یک فرش نورانی زیر پایشان پهن کرده بودند. تخت کینگ‌سایز با روتختی سفید ابریشمی وسط اتاق منتظر بود.دختر با لباس مهمان‌داری مشکی تنگ، پیش‌بند سفید ساتن و جوراب‌های توری تا بالای ران وارد شد. کلاه کوچک روی سرش، موهای بلوندش زیر آن پنهان. چشمان آبی دریایی اش برق می‌زدند.
روی سینی نقره‌ای، یک بطری شامپاین «دوم پریگنون» و دو لیوان کریستال…
درون بطری، دو قرص خواب‌آور قوی «زولپیدم» حل شده بود؛ بی‌رنگ، بی‌بو، بی‌مزه.
قربانی مردی خوش قیافه و ۳۵ ساله …
روی کاناپه نشسته بود، کت و شلوار خاکستری، کراوات شل.
«شامپاین سفارش دادید، آقا؟»
لبخند کجش را نشان داد. «چرا که نه.»دختر سینی را گذاشت، خم شد؛ دامن کوتاهش بالا رفت و خط رانش زیر جوراب توری نمایان شد. لیوان را پر کرد،
«اول یه جرعه برای شما.» نوشید، یک جرعه، دو جرعه. دختر لبخند زد، لیوان خودش را هم پر کرد، اما ننوشید.
«بیاید روی تخت راحت‌تر بشیم.»
خواست بلند شود، اما پاهایش سست شد؛ قرص‌ها کارشان را شروع کرده بودند. دختر دستش را گرفت، آرام اما قاطعانه به سمت تخت کشید.
«بیاید… دراز بکشید.» قربانی روی تخت افتاد، سرش گیج می‌رفت. دختر کلاه را برداشت، موهای بلوندش ریخت. روی تخت کنار او نشست، رانش را روی ران او گذاشت.
«احساس می‌کنی؟»
دستش را روی سینهٔ مرد گذاشت، آرام فشار داد. «قلب‌ت تند می‌زنه.»
مرد نفسش سنگین شد. «تو… کی هستی؟»
دختر لبخند زد، لبش را به گوش او نزدیک کرد: «قاتلت.»
قبل از اینکه بتواند حرکت کند، دختر با یک حرکت سریع روی سینه‌اش نشست،دو مشت محکم حواله ی صورتش کرد.
دست‌هایش را با زانوهایش قفل کرد. بعد آرام به سمت بالا رفت، دامنش را بالا زد، جوراب‌های توری‌اش روی پوست مرد کشیده شد.
«آروم باش… قرص‌ها دارن کار می‌کنن.»
مرد سعی کرد دستش را بالا ببرد، اما انگشتانش بی‌حس بودند. دختر روی صورتش نشست؛ ران‌های گرم و نرمش دور سر او پیچیدند. باسنش دقیقاً روی دهان و بینی‌اش قرار گرفت.
نفس‌های داغ مرد روی پوست داخلی ران دختر می‌خورد، مرطوب و ناامید.«می‌دونی چقدر طول می‌کشه؟» زمزمه کرد، صدایش نرم و اروتیک. «هفتاد ثانیه. من شمردم.»دختر کمی جابه‌جا شد، فشار را بیشتر کرد. باسنش روی صورت مرد چرخید؛ هر حرکت، یک موج لذت برای او… رقص باسن اش ادامه داشت و زیر لب می‌خندید…
«آه… چه حس خوبیه.»
مرد زیر باسن او تقلا می‌کرد، اما قرص‌ها بدنش را سست کرده بودند. پاهایش را به نشانه جان کندن روی تخت میکشید …دست‌هایش روی ران‌های دختر لغزیدند، بعد شل شدند…
دختر چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید. حس قدرت، حس تسلط، حس مرگ زیر بدنش.چند ثانیه بیشتر نشست، مطمئن شد. بعد آرام بلند شد، دامنش را صاف کرد. موهای بلوندش روی شانه ریخت. آینه چهره‌اش را نشان داد: گونه‌های سرخ، آه خفیفی از سر لذت کشید
.گوشی را درآورد، شماره گرفت.
«رئیس؟ ماموریت انجام شد. سوئیت ۲۸۰۱. جسد روی تخت، شامپاین نیمه‌خورده. بدون ردپا.»
صدای مردانه: «عالی. پول واریز شد. فردا شب، هدف بعدی…میدونستم از پسش بر میای…تو رقیب بزرگی رو حذف کردی.»
دختر گوشی را قطع کرد، لیوان شامپاین را برداشت، یک جرعه نوشید.
مزهٔ پیروزی بود، گرم و تلخ.در آسانسور، آینه دوباره نگاهش کرد…
لبخند زد.
ماموریت بعدی، فردا شب

نوشته: برده ی خدایان

بازدید 2,543

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “شب سیاه”

  1. این ژانر باید یکم تعلیقش بیشتر باشه تا مخاطب برای قسمت بعدی ترقیب بشه

  2. درود و سپاس از این داستان جنایی کوتاه، یک سوال…در ابتدای داستان گفته شد دو قرص خواب قوی در بطری شامپاین حل شده بود…که قاتل در هنگام قتل از گیلاسش ننوشید، اما چرا در انتهای داستان در زمان خروج از شامپاین جرعه ای نوشید؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید