قسمت سوم
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
لیلا دست و پاهام رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت. مثل یه سربازی که جنگ بزرگی رو پیروز شده راه می رفت و من مثل یه سرباز شکست خورده و از پا افتاده که همه غرورش لگد مال شده بود تو خودم مچاله شده بودم. ثانیه ها مثل آدامس کش می اومدن انگار زمان هم بهم دهن کجی می کرد. نمی دونم چرا نمی تونستم از جام بلند شم و از اون جهنم بزنم بیرون. انگار یه حسی درونم بیدار شده بود که منتظر دستور بود، دیگه از خودم هیچ اختیاری نداشتم. منتظر بودم ببینم لیلا چه دستوری می ده. چیزی که خیلی بیشتر از اتفاقاتی که سرم اومده بود من رو عذاب می داد، این بود که آخرای گاییده شدنم تحریک شدم و کیرم شق شده بود. انگار واقعا داشتم لذت می بردم. بیشتر رو حسام تمرکز کردم. واقعا داشتم لذت می بردم. اوج لذتم وقتی بود که فشار و گرمای آب لیلا رو تو خودم حس کردم. نبض زدن های کیر لیلا برام لذت بخش ترین لحظات سکس بود، شاید اگه چند ثانیه بیشتر ادامه پیدا می کرد آب من هم میومد. ولی الان که همه چیز تموم شده حالم از خودم بهم می خورد. واقعا منزجر کننده بود، احمدی که هر زن و دختری که خواسته بود رو کرده بود الان مثل یه سرباز بی دفاع تو دست لیلا و هوسش اسیر شده بود. یادم اومد که چند بار بهم گفت که بی خیال من بشو وگرنه پشیمون می شی.
تو فکر و خیال بودم که لیلا با یه سینی اومد تو. کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و آرایشش رو تجدید کرده بود. کنارم نشست، یه شیشه ویسکی و دو تا لیوان تو سینی بود با یه ظرف یخ. با مهربونی دستی به سرم کشید و گفت: پاشو یه گلویی تر کن، کار داریم هنوز. مثل یه بچه حرف گوش کن پاشدم نشستم، کونم خیلی درد می کرد. از درد چهرم رو در هم کشیدم و آخی گفتم. لبخندی زد و گفت: احمد جان یکم مشروب بخوری همه چی یادت می ره. حتی دردت. من تا حالا کون ندادم و نمی دونم چه حسیه، ولی تا دلت بخواد کون کردم، ولی اعتراف می کنم تا حالا با هیچ کس به اندازه تو با مهربونی رفتار نکردم. می دونم دوستم داری، راستش رو بخوای منم دوستت دارم و به همین خاطر می گفتم من رو بی خیال شو. الان هم علاقم بهت بیشتر شده، نخواستم خیلی اذیت بشی. لیوان هامون رو تا نصفه مشروب ریخت و دو قالب کوچیک یخ هم تو هر لیوانی انداخت. صورتم رو بوسید و لیوان رو داد دستم، با لیوان خودش ضربه ای به لیوانم زد و گفت به سلامتی این لحظه و مشروبش رو آروم آروم خورد. طعم تلخ و شکلاتی ویسکی تا عمق وجودم رفت، انگار می خواست تلخی این خاطره رو از یادم ببره. لیوان دوم و سوم رو هم خوردیم. دو نخ از سیگارهاش رو درآورد و همزمان روشن کرد یکیش رو روی لب من گذاشت و شروع کرد به کشیدن. سرم حسابی سنگین شده بود، گرمای مطبوعی رو زیر پوستم حس می کردم که یواش یواش داشت تمام وجودم رو تسخیر می کرد. ذهنم آروم تر شده بود و داشتم با تلخ ترین واقعیت زندگیم کنار می اومدم. لیلا اومد کنارم نشست و دستش دور پهلوم انداخت و سرم رو روی سینش گذاشت و موهام رو بوسید. سیگارمون که تموم شد، دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد و بوسه ای به لبهام زد. زبونش رو خیلی آروم روی لبهام می کشید و بوسه های ریز به لبهام می زد. دستش رو آروم روی سینم کشید و آروم به سمت شکمم برد، حس خوبی داشتنم. شروع کردم ازش لب گرفتن، زبونش رو تو دهنم می چرخوند و نوازشم می کرد و با دست دیگش آروم سینه و شکمم رو نوازش می کردم. آروم لبهاش رو روی پوستم کشید و به سینم رسوند و شروع کرد نوک سینه هام رو مک زدن. خیلی آروم و هوس انگیز جلو می رفت. تو تحریک کردن استاد بود. همینطور که سینه هام رو می خورد دستش رو به کیرم رسوند و شروع کرد به مالیدنش. کیرم تو دستش داشت جون می گرفت و قد می کشید. گاهی هم تخمام رو می مالید. آروم من رو روی تخت خوابوند و روم دراز کشید. گفت: می خوام بهت ثابت کنم که دوستت دارم. نمی تونستم هیچی بگم فقط لبخندی بهش زدم.
کفش هاش رو از پاش در آورد و نشست رو شکمم، بعد خیمه زد روم و شروع کرد لبهام رو خوردن و آروم آروم پایین می رفت. دستش رو با آب دهانش خیس کرد و به کیرم رسوند و شروع کرد به مالیدنش و همزمان سینه هام رو می خورد. کمی خودش رو ازم جدا کرد و کیرم رو چسبوند به شکمم و نشست روش. کیرم از تخماش تا چاک کونش تماس داشت و لیلا هم خودش رو آروم رو کیرم تکون می داد. خودش رو از روم سُر داد و پایین تر رفت. آروم به کیرم بوسه ای زد و گفت: تا حالا برای هیچ مردی نخوردم و تو اولین کسی هستی که می خوام با تمام وجودم برات بخورم. سر کیرم رو تو دهن داغش گذاشت و شروع کرد به ساک زدن، همزمان تخمام رو هم می مالید، بعد شروع کرد به لیس زدن و خوردن تخمام، زبونش رو آروم روی تخمام کشید و رسوند به زیرش و تا سوراخ کونم رو تند تند زبون می زد و می مکید. دوباره زبونش رو سُر داد تا رسوند رو نوک کیرم. با زبونش سوراخ کیرم رو لمس می کرد و دوباره کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد با تمام قدرت ساک زدن. گاهی سر کیرم تا حلقش می رفت، یکم همونجا نگهش می داشت و چند بار عوق می زد و دوباره شروع می کرد به ساک زدن. از شدت لذت رو ابرا بودم، تاحالا هیچ دختری اینجوری برام نخورده بود. نزدیک اومدنم بود سرش رو با دستم نگه داشتم ولی اعتنایی نکرد و زد رو دستم و به خوردن ادامه داد. آبم پاچید تو دهنش، قیافش مشمئز شده بود ولی از دهنش در نیاورد و همچنان با زبونش زیر کلاهک کیرم رو قلقلک می داد. انگار جریان آبم خیال وایسادن نداشت و پشت سر هم آبم با نبض زدنای کیرم تو دهنش خالی می شد. کمی از آبم رو قورت داده بود، وقتی کیرم تو دهنش شل شد درش آورد و بقیه آبم رو ریخت رو کیرم. یکم تخمام رو مالید و لیس زد. خیلی بی حال شده بودم، انگار تمام انرژیم از کیرم خارج شده بود. پاشد رفت صورتش رو بشوره، من هم چشمام رو روی هم گذاشتم تا یکم آرامش بگیرم. نمی دونم چقدر طول کشید تا لیلا برگشت. یه دستمال از میز کنار تخت برداشت و من رو تمیز کرد و گفت: احمدم دیرت نشه. از پنجره نگاهی به بیرون کردم هوا کاملا تاریک شده بود. به سختی از جام بلند شدم، کمکم کرد تا خودم رو جمع و جور کنم و تا ماشین همراهم اومد و با بوسه ای از من خداحافظی کرد.
از چیزی که احمد برام تعریف کرده بود حسابی شوکه شده بودم، حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم. احمد گفت: نمی خوای چیزی بگی؟ گفتم: چی بگم، خود کرده را تدبیر نیست. چقدر من و مهلا بهت گفتیم بدرت نمی خوره؟ چقدر خود لیلا گفت: دنبالم نیا، الان چند ماهه خونه و زندگی و کار و بارت رو رها کردی چسبیدی به لیلا. آخرش این هَوَل بودنت کار دستت داد. الانم کاری از دستت بر نمی آد، با مست کردن و یه جا نشستن و غصه خوردن هیچی درست نمی شه، باید با خودت کنار بیای. گفت: اگه لیلا برای کسی تعریف کنه چی؟ آبروم می ره تو دانشگاه. گفتم: نگران نباش اگه می خواست آبروت رو ببره باهات اینقدر با محبت رفتار نمی کرد حداقل ارضات نمی کرد. الان پاشو یه دوش بگیر بیا باهم بریم یه دوری بزنیم حال و هوات عوض بشه. خیلی خواست من رو بپیچونه ولی دید حریفم نمی شه، حالا لیلا عاشق احمد شده و فکر می کنم این داستان ادامه دار باشه.
خیلی دوست داشتم ببینم عکس العمل لیلا بعد از این اتفاق چیه باید صبر می کردم. تو این فاصله ارتباطم رو با احمد بیشتر کرده بودم و رفتارهای احمد هم بهتر شده بود. یکی دو باری با مهلا رفتم بیرون، از احمد خیلی می پرسید و هر سری یه جوری از زیر بار سوالاش فرار می کردم. اولین روزی که بعد از قضیه احمد و لیلا رفتم دانشگاه دنبال لیلا گشتم، می خواستم واکنشش رو موقع دیدن احمد ببینم. مثل همیشه تنها نشسته بود، حتی وقتی احمد رو دید هیچ واکنشی نشون نداد مثل همیشه ساکت و بی روح، بر عکس اون، احمد خیلی استرس داشت ولی اتفاق خاصی نیفتاد. برای دیدن مهلا رفتم سمت کافه دانشگاه، چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم، میخکوب شده بودم. مهلا با سلمان داشتن می گفتن و می خندیدن. سلمان یه لاشی به تمام معنا بود، یه حرومزاده واقعی، احمد هر چی هَوَل و کس لیس بود این بشر صد برابر بدتر. حالم از دیدنش بهم می خورد. محال بود با دختری بگو و بخند راه بندازه و رابطشون به سکس ختم نشه، براش هیچی مهم نبود، هیچ خط قرمزی وجود نداشت، سوراخ داشته باشه هر چی که می خواد باشه. نمی دونم دخترا از چی این خوششون می اومد. غیر از قد بلند و موهای پرپشت خرمایی که تا رو شونش می ریخت و چشمای نافذ هیچی نداشت. با اون لهجه غلیظی که نمی دونم برای کدوم جهنم دره ای بود. دهنش که باز می شد دندونای نامرتب زنگ زدش حسابی تو ذوق می زد. مهلا خوب می دونست که من از این بشر متنفرم ولی ایستاده بود داشت هر و کر می کرد. یه لحظه خواستم با مشت محکم بکوبم تو صورت سلمان ولی جلوی خودم رو گرفتم. برگشتم و رفتم سمت دانشکده. تو یه لحظه انگار تمام عشق و علاقم به مهلا از بین رفته بود، حسابی از چشمم افتاد. رفتم تو کلاس و نشستم، ذهنم خیلی بهم ریخته بود، تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم کی کلاس تموم شد. احمد اومد کنارم و هر چی پرسید چم شده جوابی بهش ندادم. رفته بود پیش مهلا و از مهلا پرسیده بود. اون روز حتی جواب سلام مهلا رو هم ندادم، دیگه دلم نمی خواست ببینمش. خودمم می دونستم این رفتارم درست نیست و حداقل باید برای مهلا توضیح می دادم ولی بقدری از اون مردک متنفر بودم که منطقم رو از دست داده بودم. هر چی تلاش کرد که یه چیزی از من بشنوه نتونست. بعدا احمد برام تعریف کرد: کلی با مهلا سر اینکه چه اتفاقی افتاده که من اینقدر بهم ریختم صحبت کرده، تا اینکه مهلا یادش اومده که صبح با سلمان تو کافه صحبت می کردن و ممکنه من این رو دیده باشم. اونروز تا آخر شب کلا مهلا رو نادیده گرفتم. بعد از دانشگاه هم هر چی زنگ زد و پیغام داد جوابش رو ندادم. فقط آخر شب بهش پیام دادم امثال سلمان بدردت می خورن، فراموشم کن. بعد گوشیم رو سایلنت کردم و تا صبح سراغش نرفتم. تقریبا شب رو نخوابیدم و تمام فکر و ذکرم شده بود سلمان و اینکه چکارش کنم. حتی یه لحظه به کشتنش هم فکر کردم ولی هیچ جوره آروم نمی شدم. صبح اولین بار بود که دلم نمی خواست برم دانشگاه، حال اون اعدامی رو داشتم که می خوان ببرنش پای چوبه دار. به هر جون کندنی بود حاضر شدم و رفتم دانشگاه.
به دانشگاه که رسیدم مهلا دم در منتظرم بود. چشماش حسابی ورم کرده بود، معلوم بود کلی گریه کرده، بهش اعتنایی نکردم، نمی دونم چرا همش فکر می کردم مهلا رو از دست دادم و امروز فرداست که سلمان ترتیبش رو بده. شایدم اصلا رابطه داشتن با هم و می خبر نداشتم. مهلا آستین لباسم رو گرفت و در حالیکه داشت التماس میکرد گفت: سامان تو رو خدا وایسا، جون عزیزت صبر کن برات توضیح می دم، به جون مامانم اون طور که تو فکر می کنی نیست. با گوشه چشم نگاه عصبی بهش کردم و دستم رو محکم کشیدم و از دستش در آوردم و خیلی سریع رفتم تو دانشگاه. بدون اینکه به چیزی نگاه کنم مستقیم رفتم تو کلاس. چند دقیقه بعد احمد اومد کنارم نشست و ازم خواست یکم منطقی باشم. بهش گفتم: اصلا حوصله ندارم احمد سربسرم نذار. گفت: سامان! من تو رو اینجوری نشناخته بودم. یعنی اینقدر بی منطق؟ حداقل حرفاش رو گوش کن، طفلی از دیروز تا حالا صد بار مرده و زنده شده. گفتم: به جهنم. کسی که با سلمان هم صحبت می شه آخر و عاقبتش معلومه چیه. گفت: رفیق خودت می دونی، من هم کمتر از تو از سلمان متنفر نیستم، اصلا کدوم پسری تو دانشگاه ازش خوشش می آد، حداقل دلیل کار مهلا رو ازش بپرس. گفتم: حماقت مگه دلیل می خواد؟ مهلا می دونست من چقدر از این یارو بدم می آد، می دونست این از یه در دانشگاه بیاد تو من از در دیگه دانشگاه می رم بیرون بعد رفته باهاش هِرِه کِرِه راه انداخته که چی؟ بعدشم خودتم بهتر می دونی سلمان آدمیه که با هر دختری گرم بگیره یعنی میخواد بکنتش، تا هم بهش نرسه ول کن نیست و آبرو ریزی راه میندازه. احمد کمی سکوت کرد و گفت: عزیزم بالاخره این راهش نیست با مهلا صحبت کن، حتی اگه نمی خوای باهاش ادامه بدی به خودش بگو. گفتم: فعلا اینقدر حالم خرابه نمی خوام قیافش رو ببینم. گفت: پس حالت خوب بشه باهاش صحبت می کنی؟ گفتم: ببینم چی می شه. یه ایول گفت و از کلاس رفت بیرون. تا یکی دو روز بعد مهلا نزدیکم نشد ولی حواسم بهش بود دورادور تمام نگاهش به من بود. تو این مدت مهلا رو خیلی زیر نظر داشتم، می خواستم ببینم بازم با سلمان گرم می گیره یا نه. چند باری هم سلمان رفت طرف مهلا ولی هر بار با واکنش تند مهلا روبرو شد. تقریبا مطمئن شدم چیزی بینشون نیست. به احمد گفتم: بهش بگو بیاد آلاچیق ببینم حرف حسابش چیه. با خوشحالی رفت که مهلا رو پیدا کنه.
مهلا وقتی اومد حسابی اخمام رو کشیدم تو. جواب سلامش رو با سر دادم. دوباره شروع کرد به گریه کردن گفت: سامان جان بخدا غلط کردم، من هیچ منظوری نداشتم. گفتم: قبلا بهت نگفته بودم نبینم این پسره دور و برت پیداش بشه؟ نمی دونستی در حد مرگ ازش بدم می آد؟ چند بار بهت گفتم این لاشیه بی ناموسه طرف هر دختری می ره فقط نیتش کردنه، اگر هم پا نده حیثیت طرف رو می بره. چند بار بهت گفتم؟ گفت: به خدا هیچ قصدی نداشتم، یه چیزی گفت خندم گرفت اصلا گوه خوردم، یه بار دیگه اگه دیدی سلمان یا هر پسر دیگه ای اومد سمتم با من کات کن اصلا خودم می رم، تو رو خدا بی خیال شو سامان. بیشتر از اینکه دلم برای التماس های مهلا بسوزه بیشتر به فکر انتقام از سلمان بودم، باید یه جوری یه بلایی سرش می آوردم که حساب کار دستش بیاد. به مهلا گفتم: فعلا دور و برم آفتابی نشو ببینم چی می شه. یکم زمان بده. چشم آرومی گفت و رفت.
ترجیح می دادم با مهلا ادامه بدم تا اینکه بخوام دوست دختر جدید پیدا کنم البته اگه بند رو آب نداده باشه. به همین خاطر به احمد و دو تا دیگه از بچه های دانشگاه سپردم حواسشون بهش باشه اگه موردی ازش دیدن بهم خبر بدن. سلمان بد جور رو مخم بود باید یه جوری از شرش خلاص می شدم، می دونستم موی دماغ مهلا می شه، با احمد در موردش حرف زدم. احمد گفت: خودم که باهاش سلام و احوالپرسی ندارم، تقریبا هر کسی رو هم که می شناسم هم دل خوشی از سلمان ندارن و ازش بدشون می آد. هیچ فکری به ذهنمون نمی رسید با احمد رفتیم برای کلاس، مبحث امروز در مورد رمز ارزها بود چیزی که من واقعا عاشقش بودم ولی اون سلمان لعنتی نمی ذاشت ذهنم آزاد بشه و رو حرف های استاد تمرکز کنم، داشت در مورد فیبوناچی و اَبر کومو صحبت می کرد، می گفت وقتی نمودار زیر ابر کومو می ره بازار چه شرایطی داره و وضعیت خرید و فروش و نگهداری ارز به چه شکلی باید باشه. به وقتایی همه نشانه ها نشانه ورود و خریده ولی رَکَب می زنه. با گفتن این حرف استاد یه فکری تو ذهنم جرقه زد، رکب زدن کاریه که باید با سلمان کرد. می شد مهلا رو طعمه کرد و کشیدش یه جایی و ترتیبش رو داد. بعد از کلاس فکرم رو به احمد گفتم. گفت: احمقانه است. اولا سلمان خیلی زرنگ تر از این حرفاست دم به تله نمی ده. دوما اینقدر بی آبرو هست که براش مهم نباشه. پُر بیراه هم نمی گفت. احمد گفت: یه فکری دارم من ولی باید با یکی مشورت کنم. در حالیکه ازم دور می شد گفت: یه جوری حاضریم رو بزن. من می رم و بر می گردم.
احمد سر کلاس آخر رسید. لبخندی روی لباش بود. استاد بخاطر تاخیرش داشت غر می زد. احمد اومد کنارم و گفت: یکم شانس بیاریم حل می شه. دل تو دلم نبود که ببینم احمد چکار می خواد بکنه. کلاس که تموم شد بهش گفتم: احمد چکار می خوای بکنی؟ گفت: کلید مشکلت دست لیلاست. گفتم: یعنی چی؟ گفت: رفتم خونه لیلا و قضیه رو بهش گفتم. اول خیلی مخالفت کرد ولی راضیش کردم. پکی زدم زیر خنده، چهرش رو در هم کشید، معلوم بود خیلی ناراحت شده. بهش گفتم: منظوری نداشتم دادا. گفت: اون چیزی که تو ذهن مریضت می گذره نیست. باید مهلا رو هم تو این نقشه شریک کنی. مهلا نقش واسطه بین لیلا و سلمان رو بازی می کنه. باید به سلمان نزدیک بشه و ببره خونه لیلا. من و تو هم تو خونه لیلا قایم می شیم، وقتی اومد تو و خواست بهشون نزدیک بشه می ریزیم سرش و هر بلایی خواستی سرش بیار. فقط لیلا گفته کاری نکنیم بعدا براش شر بشه. نقشه بدی نبود فقط چند تا مشکل داشت که باید حلش می کردیم. به مهلا زنگ زدم و برای شام دعوتش کردم بیرون. تو پوست خودش نمی گنجید.
وقتی رسیدم دم رستوران مهلا منتظر ایستاده بود، من رو دید دوید تو بغلم و یکم گریه کرد، اشکاش رو پاک کردم و پیشانیش رو بوسیدم. فردا کلاس نداشتیم و مهلا ازم خواست برم دنبالش، گفت: یه سوپرایز ویژه دارم برات. ساعت ده صبح رفتم در خونشون، مهلا به خودش رسیده بود و قشنگ تر از همیشه شده بود. ازم خواست بریم به لوکیشنی که می گه. دم یه آپارتمان ایستادیم با تَگی که داشت درب رو باز کرد و با آسانسور رفتیم طبق سوم. نمی دونستم اینجا کجاست، هرچی هم ازش می پرسیدم می گفت حالا خودت می بینی. وارد خونه که شدیم، بزرگی و چیدمان خونه نشون می داد محل زندگی آدمیه که سرش به تنش می ارزه. گفتم: اینجا کجاست؟ گفت: خونه داداشمه چند روز رفتن ویلای پدر خانمش. بعد برگشت و لبهاش رو روی لبهام گذاشت، بعد دستم رو گرفت و به سمت اتاقی برد که وقتی واردش شدم دیدم اتاق خوابه، یه اتاق مستر بزرگ با یه تخت سلطنتی، شالش رو از سرش برداشت و مانتو و بُلوزش رو در آورد، بعدشم شلوارش رو، سوتین آبی اطلسی و فیشنت زیر لباساش تن کرده بود، شرتش ست سوتینش بود، یه شرت لامبادا که جلوش باریک بود و یکی از لبه های کسش کمی بیرون بود. در حالیکه سمت تخت می رفت من رو هم دنبال خودش کشوند و روی تخت خوابید، روش دراز کشیدم و شروع کردیم به لب گرفتن، خیلی زود نفس هاش تند شد و تبدیل شد به ناله هایی از روی شهوت. سوتینش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش، حسابی به بدنش کش و قوس می داد و کمرش رو از تخت بلند می کرد، آروم لبهام رو روی پوستش کشیدم و به کسش رسوندم، با اولین برخورد زبونم با چوچولش آه بلندی کشید. پاهاش رو تو سینش جمع کردم و شرتش رو از لای کونش بیرون کشیدم، کمی انگشتم رو خیس کردم و آروم وارد کونش کردم، اول خودش رو سفت کرد، نگه داشتم تا آروم بشه، دوباره شروع کردم به تکون دادن انگشتم و همزمان مکیدن چوچولش، صداهای شهوت انگیزش اتاق رو پر کرده بود، سوراخش جا باز کرده بود و مهلا کاملا شل و ریلکس خودش رو به دست من سپرده بود. زبونم رو داشتم به سوراخ کسش می مالیدم که سرم رو به کسش فشار داد تا زبونم بره تو، انگشت دومم رو خیس کردم و خیلی آروم کردم تو سوراخش، خیلی تنگ بود، مهلا هم خودش رو سفت می کرد، زمان زیادی برد تا جا باز کنه. مهلا برای بار دوم ارضا شد، بلندش کردم و با کمکش لباس هام رو در آوردم. نشست رو تخت و شروع کرد به ساک زدن حسابی کیرم رو خیس کرد و همزمان تخمام رو می مالید. از تخت اومد پایین و رفت وسط پاهام، از زیر تخمام رو لیس می زد، برای اینکه راحت باشه یه پام رو گذاشتم روی تخت، از زیر تخمام تا سوراخ کونم رو لیس می زد و می مکید. سرش رو کمی به عقب خم کردم و کیرم رو تا ته کردم دو دهنش، عضلات حلقش به سر کیرم فشار می آورد حسابی قرمز شده بود و عوق می زد، همه جای صورتش از اشک و آب دماغ و دهنش خیس شد و ریملش تو صورتش پخش شده بود. بلندش کردم و صورتش رو پاک کردم، خوابوندمش لبه تخت و پاهاش رو تو شکمش جمع کردم، خودم کنار تخت زانو زدم و ازش خواستم پاهاش رو تو شکمش جمع کنه و کونش رو باز کنه، چند باری کیرم رو لای کسش کشیدم و سرش رو گذاشتم دم سوراخ کونش و به آرومی فشار دادم. چند باری خودش رو سفت کرد تا بالاخره سر کیرم رفت تو، یکم نگه داشتم و بعد فشار دادم یکم دیگه رفت تو، درش آوردم و دوباره کیرم و سوراخش رو با آب دهنم خیس کردم و فشار دادم تو، چند باری این کار رو تکرار کردم تا کیرم تا نصفه رفت تو، صورتش از درد قرمز شده بود ولی تحمل می کرد و جز چند بار آخ آخ کردن چیزی نگفت. تو همون حالت دراز کشیدم روش و شروع کردم به لب گرفتن و خیلی آروم تو کونش تلمبه می زدم، دیگه حرکات کیرم تو کونش روون شده بود و درد مهلا هم کمتر. محکم بغلم کرد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن و ازم می خواست حرکاتم رو تندتر کنم، دیگه لذت دادن بیشتر از دردی بود که می کشید. صداش دیگه تبدیل شده بود به جیغ، ناخن هاش رو تو پشتم فرو کرد و سرش رو از روی تخت بلند کرد و شروع کرد با نفس هایی شبیه خرناس کشیدن به لرزیدن. چند ثانیه ای طول کشید تا آروم بشه. با چند تا ضربه زدن آبم اومد و خودم رو خالی کردم تو پشتش. لذت رو می شد تو چهرش دید. محکم بغلم کرده بود و لبهام رو می خورد. کیرم شل شد و از کونش در اومد، رفتم روی تخت و کشیدمش بالا و تو بغلش بی هوش شدم…
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
لیلا دست و پاهام رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت. مثل یه سربازی که جنگ بزرگی رو پیروز شده راه می رفت و من مثل یه سرباز شکست خورده و از پا افتاده که همه غرورش لگد مال شده بود تو خودم مچاله شده بودم. ثانیه ها مثل آدامس کش می اومدن انگار زمان هم بهم دهن کجی می کرد. نمی دونم چرا نمی تونستم از جام بلند شم و از اون جهنم بزنم بیرون. انگار یه حسی درونم بیدار شده بود که منتظر دستور بود، دیگه از خودم هیچ اختیاری نداشتم. منتظر بودم ببینم لیلا چه دستوری می ده. چیزی که خیلی بیشتر از اتفاقاتی که سرم اومده بود من رو عذاب می داد، این بود که آخرای گاییده شدنم تحریک شدم و کیرم شق شده بود. انگار واقعا داشتم لذت می بردم. بیشتر رو حسام تمرکز کردم. واقعا داشتم لذت می بردم. اوج لذتم وقتی بود که فشار و گرمای آب لیلا رو تو خودم حس کردم. نبض زدن های کیر لیلا برام لذت بخش ترین لحظات سکس بود، شاید اگه چند ثانیه بیشتر ادامه پیدا می کرد آب من هم میومد. ولی الان که همه چیز تموم شده حالم از خودم بهم می خورد. واقعا منزجر کننده بود، احمدی که هر زن و دختری که خواسته بود رو کرده بود الان مثل یه سرباز بی دفاع تو دست لیلا و هوسش اسیر شده بود. یادم اومد که چند بار بهم گفت که بی خیال من بشو وگرنه پشیمون می شی.
تو فکر و خیال بودم که لیلا با یه سینی اومد تو. کفش های پاشنه بلند پوشیده بود و آرایشش رو تجدید کرده بود. کنارم نشست، یه شیشه ویسکی و دو تا لیوان تو سینی بود با یه ظرف یخ. با مهربونی دستی به سرم کشید و گفت: پاشو یه گلویی تر کن، کار داریم هنوز. مثل یه بچه حرف گوش کن پاشدم نشستم، کونم خیلی درد می کرد. از درد چهرم رو در هم کشیدم و آخی گفتم. لبخندی زد و گفت: احمد جان یکم مشروب بخوری همه چی یادت می ره. حتی دردت. من تا حالا کون ندادم و نمی دونم چه حسیه، ولی تا دلت بخواد کون کردم، ولی اعتراف می کنم تا حالا با هیچ کس به اندازه تو با مهربونی رفتار نکردم. می دونم دوستم داری، راستش رو بخوای منم دوستت دارم و به همین خاطر می گفتم من رو بی خیال شو. الان هم علاقم بهت بیشتر شده، نخواستم خیلی اذیت بشی. لیوان هامون رو تا نصفه مشروب ریخت و دو قالب کوچیک یخ هم تو هر لیوانی انداخت. صورتم رو بوسید و لیوان رو داد دستم، با لیوان خودش ضربه ای به لیوانم زد و گفت به سلامتی این لحظه و مشروبش رو آروم آروم خورد. طعم تلخ و شکلاتی ویسکی تا عمق وجودم رفت، انگار می خواست تلخی این خاطره رو از یادم ببره. لیوان دوم و سوم رو هم خوردیم. دو نخ از سیگارهاش رو درآورد و همزمان روشن کرد یکیش رو روی لب من گذاشت و شروع کرد به کشیدن. سرم حسابی سنگین شده بود، گرمای مطبوعی رو زیر پوستم حس می کردم که یواش یواش داشت تمام وجودم رو تسخیر می کرد. ذهنم آروم تر شده بود و داشتم با تلخ ترین واقعیت زندگیم کنار می اومدم. لیلا اومد کنارم نشست و دستش دور پهلوم انداخت و سرم رو روی سینش گذاشت و موهام رو بوسید. سیگارمون که تموم شد، دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد و بوسه ای به لبهام زد. زبونش رو خیلی آروم روی لبهام می کشید و بوسه های ریز به لبهام می زد. دستش رو آروم روی سینم کشید و آروم به سمت شکمم برد، حس خوبی داشتنم. شروع کردم ازش لب گرفتن، زبونش رو تو دهنم می چرخوند و نوازشم می کرد و با دست دیگش آروم سینه و شکمم رو نوازش می کردم. آروم لبهاش رو روی پوستم کشید و به سینم رسوند و شروع کرد نوک سینه هام رو مک زدن. خیلی آروم و هوس انگیز جلو می رفت. تو تحریک کردن استاد بود. همینطور که سینه هام رو می خورد دستش رو به کیرم رسوند و شروع کرد به مالیدنش. کیرم تو دستش داشت جون می گرفت و قد می کشید. گاهی هم تخمام رو می مالید. آروم من رو روی تخت خوابوند و روم دراز کشید. گفت: می خوام بهت ثابت کنم که دوستت دارم. نمی تونستم هیچی بگم فقط لبخندی بهش زدم.
کفش هاش رو از پاش در آورد و نشست رو شکمم، بعد خیمه زد روم و شروع کرد لبهام رو خوردن و آروم آروم پایین می رفت. دستش رو با آب دهانش خیس کرد و به کیرم رسوند و شروع کرد به مالیدنش و همزمان سینه هام رو می خورد. کمی خودش رو ازم جدا کرد و کیرم رو چسبوند به شکمم و نشست روش. کیرم از تخماش تا چاک کونش تماس داشت و لیلا هم خودش رو آروم رو کیرم تکون می داد. خودش رو از روم سُر داد و پایین تر رفت. آروم به کیرم بوسه ای زد و گفت: تا حالا برای هیچ مردی نخوردم و تو اولین کسی هستی که می خوام با تمام وجودم برات بخورم. سر کیرم رو تو دهن داغش گذاشت و شروع کرد به ساک زدن، همزمان تخمام رو هم می مالید، بعد شروع کرد به لیس زدن و خوردن تخمام، زبونش رو آروم روی تخمام کشید و رسوند به زیرش و تا سوراخ کونم رو تند تند زبون می زد و می مکید. دوباره زبونش رو سُر داد تا رسوند رو نوک کیرم. با زبونش سوراخ کیرم رو لمس می کرد و دوباره کیرم رو کرد تو دهنش و شروع کرد با تمام قدرت ساک زدن. گاهی سر کیرم تا حلقش می رفت، یکم همونجا نگهش می داشت و چند بار عوق می زد و دوباره شروع می کرد به ساک زدن. از شدت لذت رو ابرا بودم، تاحالا هیچ دختری اینجوری برام نخورده بود. نزدیک اومدنم بود سرش رو با دستم نگه داشتم ولی اعتنایی نکرد و زد رو دستم و به خوردن ادامه داد. آبم پاچید تو دهنش، قیافش مشمئز شده بود ولی از دهنش در نیاورد و همچنان با زبونش زیر کلاهک کیرم رو قلقلک می داد. انگار جریان آبم خیال وایسادن نداشت و پشت سر هم آبم با نبض زدنای کیرم تو دهنش خالی می شد. کمی از آبم رو قورت داده بود، وقتی کیرم تو دهنش شل شد درش آورد و بقیه آبم رو ریخت رو کیرم. یکم تخمام رو مالید و لیس زد. خیلی بی حال شده بودم، انگار تمام انرژیم از کیرم خارج شده بود. پاشد رفت صورتش رو بشوره، من هم چشمام رو روی هم گذاشتم تا یکم آرامش بگیرم. نمی دونم چقدر طول کشید تا لیلا برگشت. یه دستمال از میز کنار تخت برداشت و من رو تمیز کرد و گفت: احمدم دیرت نشه. از پنجره نگاهی به بیرون کردم هوا کاملا تاریک شده بود. به سختی از جام بلند شدم، کمکم کرد تا خودم رو جمع و جور کنم و تا ماشین همراهم اومد و با بوسه ای از من خداحافظی کرد.
از چیزی که احمد برام تعریف کرده بود حسابی شوکه شده بودم، حرفی برای گفتن پیدا نمی کردم. احمد گفت: نمی خوای چیزی بگی؟ گفتم: چی بگم، خود کرده را تدبیر نیست. چقدر من و مهلا بهت گفتیم بدرت نمی خوره؟ چقدر خود لیلا گفت: دنبالم نیا، الان چند ماهه خونه و زندگی و کار و بارت رو رها کردی چسبیدی به لیلا. آخرش این هَوَل بودنت کار دستت داد. الانم کاری از دستت بر نمی آد، با مست کردن و یه جا نشستن و غصه خوردن هیچی درست نمی شه، باید با خودت کنار بیای. گفت: اگه لیلا برای کسی تعریف کنه چی؟ آبروم می ره تو دانشگاه. گفتم: نگران نباش اگه می خواست آبروت رو ببره باهات اینقدر با محبت رفتار نمی کرد حداقل ارضات نمی کرد. الان پاشو یه دوش بگیر بیا باهم بریم یه دوری بزنیم حال و هوات عوض بشه. خیلی خواست من رو بپیچونه ولی دید حریفم نمی شه، حالا لیلا عاشق احمد شده و فکر می کنم این داستان ادامه دار باشه.
خیلی دوست داشتم ببینم عکس العمل لیلا بعد از این اتفاق چیه باید صبر می کردم. تو این فاصله ارتباطم رو با احمد بیشتر کرده بودم و رفتارهای احمد هم بهتر شده بود. یکی دو باری با مهلا رفتم بیرون، از احمد خیلی می پرسید و هر سری یه جوری از زیر بار سوالاش فرار می کردم. اولین روزی که بعد از قضیه احمد و لیلا رفتم دانشگاه دنبال لیلا گشتم، می خواستم واکنشش رو موقع دیدن احمد ببینم. مثل همیشه تنها نشسته بود، حتی وقتی احمد رو دید هیچ واکنشی نشون نداد مثل همیشه ساکت و بی روح، بر عکس اون، احمد خیلی استرس داشت ولی اتفاق خاصی نیفتاد. برای دیدن مهلا رفتم سمت کافه دانشگاه، چیزی رو که می دیدم باور نمی کردم، میخکوب شده بودم. مهلا با سلمان داشتن می گفتن و می خندیدن. سلمان یه لاشی به تمام معنا بود، یه حرومزاده واقعی، احمد هر چی هَوَل و کس لیس بود این بشر صد برابر بدتر. حالم از دیدنش بهم می خورد. محال بود با دختری بگو و بخند راه بندازه و رابطشون به سکس ختم نشه، براش هیچی مهم نبود، هیچ خط قرمزی وجود نداشت، سوراخ داشته باشه هر چی که می خواد باشه. نمی دونم دخترا از چی این خوششون می اومد. غیر از قد بلند و موهای پرپشت خرمایی که تا رو شونش می ریخت و چشمای نافذ هیچی نداشت. با اون لهجه غلیظی که نمی دونم برای کدوم جهنم دره ای بود. دهنش که باز می شد دندونای نامرتب زنگ زدش حسابی تو ذوق می زد. مهلا خوب می دونست که من از این بشر متنفرم ولی ایستاده بود داشت هر و کر می کرد. یه لحظه خواستم با مشت محکم بکوبم تو صورت سلمان ولی جلوی خودم رو گرفتم. برگشتم و رفتم سمت دانشکده. تو یه لحظه انگار تمام عشق و علاقم به مهلا از بین رفته بود، حسابی از چشمم افتاد. رفتم تو کلاس و نشستم، ذهنم خیلی بهم ریخته بود، تا آخر کلاس هیچی نفهمیدم، اصلا متوجه نشدم کی کلاس تموم شد. احمد اومد کنارم و هر چی پرسید چم شده جوابی بهش ندادم. رفته بود پیش مهلا و از مهلا پرسیده بود. اون روز حتی جواب سلام مهلا رو هم ندادم، دیگه دلم نمی خواست ببینمش. خودمم می دونستم این رفتارم درست نیست و حداقل باید برای مهلا توضیح می دادم ولی بقدری از اون مردک متنفر بودم که منطقم رو از دست داده بودم. هر چی تلاش کرد که یه چیزی از من بشنوه نتونست. بعدا احمد برام تعریف کرد: کلی با مهلا سر اینکه چه اتفاقی افتاده که من اینقدر بهم ریختم صحبت کرده، تا اینکه مهلا یادش اومده که صبح با سلمان تو کافه صحبت می کردن و ممکنه من این رو دیده باشم. اونروز تا آخر شب کلا مهلا رو نادیده گرفتم. بعد از دانشگاه هم هر چی زنگ زد و پیغام داد جوابش رو ندادم. فقط آخر شب بهش پیام دادم امثال سلمان بدردت می خورن، فراموشم کن. بعد گوشیم رو سایلنت کردم و تا صبح سراغش نرفتم. تقریبا شب رو نخوابیدم و تمام فکر و ذکرم شده بود سلمان و اینکه چکارش کنم. حتی یه لحظه به کشتنش هم فکر کردم ولی هیچ جوره آروم نمی شدم. صبح اولین بار بود که دلم نمی خواست برم دانشگاه، حال اون اعدامی رو داشتم که می خوان ببرنش پای چوبه دار. به هر جون کندنی بود حاضر شدم و رفتم دانشگاه.
به دانشگاه که رسیدم مهلا دم در منتظرم بود. چشماش حسابی ورم کرده بود، معلوم بود کلی گریه کرده، بهش اعتنایی نکردم، نمی دونم چرا همش فکر می کردم مهلا رو از دست دادم و امروز فرداست که سلمان ترتیبش رو بده. شایدم اصلا رابطه داشتن با هم و می خبر نداشتم. مهلا آستین لباسم رو گرفت و در حالیکه داشت التماس میکرد گفت: سامان تو رو خدا وایسا، جون عزیزت صبر کن برات توضیح می دم، به جون مامانم اون طور که تو فکر می کنی نیست. با گوشه چشم نگاه عصبی بهش کردم و دستم رو محکم کشیدم و از دستش در آوردم و خیلی سریع رفتم تو دانشگاه. بدون اینکه به چیزی نگاه کنم مستقیم رفتم تو کلاس. چند دقیقه بعد احمد اومد کنارم نشست و ازم خواست یکم منطقی باشم. بهش گفتم: اصلا حوصله ندارم احمد سربسرم نذار. گفت: سامان! من تو رو اینجوری نشناخته بودم. یعنی اینقدر بی منطق؟ حداقل حرفاش رو گوش کن، طفلی از دیروز تا حالا صد بار مرده و زنده شده. گفتم: به جهنم. کسی که با سلمان هم صحبت می شه آخر و عاقبتش معلومه چیه. گفت: رفیق خودت می دونی، من هم کمتر از تو از سلمان متنفر نیستم، اصلا کدوم پسری تو دانشگاه ازش خوشش می آد، حداقل دلیل کار مهلا رو ازش بپرس. گفتم: حماقت مگه دلیل می خواد؟ مهلا می دونست من چقدر از این یارو بدم می آد، می دونست این از یه در دانشگاه بیاد تو من از در دیگه دانشگاه می رم بیرون بعد رفته باهاش هِرِه کِرِه راه انداخته که چی؟ بعدشم خودتم بهتر می دونی سلمان آدمیه که با هر دختری گرم بگیره یعنی میخواد بکنتش، تا هم بهش نرسه ول کن نیست و آبرو ریزی راه میندازه. احمد کمی سکوت کرد و گفت: عزیزم بالاخره این راهش نیست با مهلا صحبت کن، حتی اگه نمی خوای باهاش ادامه بدی به خودش بگو. گفتم: فعلا اینقدر حالم خرابه نمی خوام قیافش رو ببینم. گفت: پس حالت خوب بشه باهاش صحبت می کنی؟ گفتم: ببینم چی می شه. یه ایول گفت و از کلاس رفت بیرون. تا یکی دو روز بعد مهلا نزدیکم نشد ولی حواسم بهش بود دورادور تمام نگاهش به من بود. تو این مدت مهلا رو خیلی زیر نظر داشتم، می خواستم ببینم بازم با سلمان گرم می گیره یا نه. چند باری هم سلمان رفت طرف مهلا ولی هر بار با واکنش تند مهلا روبرو شد. تقریبا مطمئن شدم چیزی بینشون نیست. به احمد گفتم: بهش بگو بیاد آلاچیق ببینم حرف حسابش چیه. با خوشحالی رفت که مهلا رو پیدا کنه.
مهلا وقتی اومد حسابی اخمام رو کشیدم تو. جواب سلامش رو با سر دادم. دوباره شروع کرد به گریه کردن گفت: سامان جان بخدا غلط کردم، من هیچ منظوری نداشتم. گفتم: قبلا بهت نگفته بودم نبینم این پسره دور و برت پیداش بشه؟ نمی دونستی در حد مرگ ازش بدم می آد؟ چند بار بهت گفتم این لاشیه بی ناموسه طرف هر دختری می ره فقط نیتش کردنه، اگر هم پا نده حیثیت طرف رو می بره. چند بار بهت گفتم؟ گفت: به خدا هیچ قصدی نداشتم، یه چیزی گفت خندم گرفت اصلا گوه خوردم، یه بار دیگه اگه دیدی سلمان یا هر پسر دیگه ای اومد سمتم با من کات کن اصلا خودم می رم، تو رو خدا بی خیال شو سامان. بیشتر از اینکه دلم برای التماس های مهلا بسوزه بیشتر به فکر انتقام از سلمان بودم، باید یه جوری یه بلایی سرش می آوردم که حساب کار دستش بیاد. به مهلا گفتم: فعلا دور و برم آفتابی نشو ببینم چی می شه. یکم زمان بده. چشم آرومی گفت و رفت.
ترجیح می دادم با مهلا ادامه بدم تا اینکه بخوام دوست دختر جدید پیدا کنم البته اگه بند رو آب نداده باشه. به همین خاطر به احمد و دو تا دیگه از بچه های دانشگاه سپردم حواسشون بهش باشه اگه موردی ازش دیدن بهم خبر بدن. سلمان بد جور رو مخم بود باید یه جوری از شرش خلاص می شدم، می دونستم موی دماغ مهلا می شه، با احمد در موردش حرف زدم. احمد گفت: خودم که باهاش سلام و احوالپرسی ندارم، تقریبا هر کسی رو هم که می شناسم هم دل خوشی از سلمان ندارن و ازش بدشون می آد. هیچ فکری به ذهنمون نمی رسید با احمد رفتیم برای کلاس، مبحث امروز در مورد رمز ارزها بود چیزی که من واقعا عاشقش بودم ولی اون سلمان لعنتی نمی ذاشت ذهنم آزاد بشه و رو حرف های استاد تمرکز کنم، داشت در مورد فیبوناچی و اَبر کومو صحبت می کرد، می گفت وقتی نمودار زیر ابر کومو می ره بازار چه شرایطی داره و وضعیت خرید و فروش و نگهداری ارز به چه شکلی باید باشه. به وقتایی همه نشانه ها نشانه ورود و خریده ولی رَکَب می زنه. با گفتن این حرف استاد یه فکری تو ذهنم جرقه زد، رکب زدن کاریه که باید با سلمان کرد. می شد مهلا رو طعمه کرد و کشیدش یه جایی و ترتیبش رو داد. بعد از کلاس فکرم رو به احمد گفتم. گفت: احمقانه است. اولا سلمان خیلی زرنگ تر از این حرفاست دم به تله نمی ده. دوما اینقدر بی آبرو هست که براش مهم نباشه. پُر بیراه هم نمی گفت. احمد گفت: یه فکری دارم من ولی باید با یکی مشورت کنم. در حالیکه ازم دور می شد گفت: یه جوری حاضریم رو بزن. من می رم و بر می گردم.
احمد سر کلاس آخر رسید. لبخندی روی لباش بود. استاد بخاطر تاخیرش داشت غر می زد. احمد اومد کنارم و گفت: یکم شانس بیاریم حل می شه. دل تو دلم نبود که ببینم احمد چکار می خواد بکنه. کلاس که تموم شد بهش گفتم: احمد چکار می خوای بکنی؟ گفت: کلید مشکلت دست لیلاست. گفتم: یعنی چی؟ گفت: رفتم خونه لیلا و قضیه رو بهش گفتم. اول خیلی مخالفت کرد ولی راضیش کردم. پکی زدم زیر خنده، چهرش رو در هم کشید، معلوم بود خیلی ناراحت شده. بهش گفتم: منظوری نداشتم دادا. گفت: اون چیزی که تو ذهن مریضت می گذره نیست. باید مهلا رو هم تو این نقشه شریک کنی. مهلا نقش واسطه بین لیلا و سلمان رو بازی می کنه. باید به سلمان نزدیک بشه و ببره خونه لیلا. من و تو هم تو خونه لیلا قایم می شیم، وقتی اومد تو و خواست بهشون نزدیک بشه می ریزیم سرش و هر بلایی خواستی سرش بیار. فقط لیلا گفته کاری نکنیم بعدا براش شر بشه. نقشه بدی نبود فقط چند تا مشکل داشت که باید حلش می کردیم. به مهلا زنگ زدم و برای شام دعوتش کردم بیرون. تو پوست خودش نمی گنجید.
وقتی رسیدم دم رستوران مهلا منتظر ایستاده بود، من رو دید دوید تو بغلم و یکم گریه کرد، اشکاش رو پاک کردم و پیشانیش رو بوسیدم. فردا کلاس نداشتیم و مهلا ازم خواست برم دنبالش، گفت: یه سوپرایز ویژه دارم برات. ساعت ده صبح رفتم در خونشون، مهلا به خودش رسیده بود و قشنگ تر از همیشه شده بود. ازم خواست بریم به لوکیشنی که می گه. دم یه آپارتمان ایستادیم با تَگی که داشت درب رو باز کرد و با آسانسور رفتیم طبق سوم. نمی دونستم اینجا کجاست، هرچی هم ازش می پرسیدم می گفت حالا خودت می بینی. وارد خونه که شدیم، بزرگی و چیدمان خونه نشون می داد محل زندگی آدمیه که سرش به تنش می ارزه. گفتم: اینجا کجاست؟ گفت: خونه داداشمه چند روز رفتن ویلای پدر خانمش. بعد برگشت و لبهاش رو روی لبهام گذاشت، بعد دستم رو گرفت و به سمت اتاقی برد که وقتی واردش شدم دیدم اتاق خوابه، یه اتاق مستر بزرگ با یه تخت سلطنتی، شالش رو از سرش برداشت و مانتو و بُلوزش رو در آورد، بعدشم شلوارش رو، سوتین آبی اطلسی و فیشنت زیر لباساش تن کرده بود، شرتش ست سوتینش بود، یه شرت لامبادا که جلوش باریک بود و یکی از لبه های کسش کمی بیرون بود. در حالیکه سمت تخت می رفت من رو هم دنبال خودش کشوند و روی تخت خوابید، روش دراز کشیدم و شروع کردیم به لب گرفتن، خیلی زود نفس هاش تند شد و تبدیل شد به ناله هایی از روی شهوت. سوتینش رو در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش، حسابی به بدنش کش و قوس می داد و کمرش رو از تخت بلند می کرد، آروم لبهام رو روی پوستش کشیدم و به کسش رسوندم، با اولین برخورد زبونم با چوچولش آه بلندی کشید. پاهاش رو تو سینش جمع کردم و شرتش رو از لای کونش بیرون کشیدم، کمی انگشتم رو خیس کردم و آروم وارد کونش کردم، اول خودش رو سفت کرد، نگه داشتم تا آروم بشه، دوباره شروع کردم به تکون دادن انگشتم و همزمان مکیدن چوچولش، صداهای شهوت انگیزش اتاق رو پر کرده بود، سوراخش جا باز کرده بود و مهلا کاملا شل و ریلکس خودش رو به دست من سپرده بود. زبونم رو داشتم به سوراخ کسش می مالیدم که سرم رو به کسش فشار داد تا زبونم بره تو، انگشت دومم رو خیس کردم و خیلی آروم کردم تو سوراخش، خیلی تنگ بود، مهلا هم خودش رو سفت می کرد، زمان زیادی برد تا جا باز کنه. مهلا برای بار دوم ارضا شد، بلندش کردم و با کمکش لباس هام رو در آوردم. نشست رو تخت و شروع کرد به ساک زدن حسابی کیرم رو خیس کرد و همزمان تخمام رو می مالید. از تخت اومد پایین و رفت وسط پاهام، از زیر تخمام رو لیس می زد، برای اینکه راحت باشه یه پام رو گذاشتم روی تخت، از زیر تخمام تا سوراخ کونم رو لیس می زد و می مکید. سرش رو کمی به عقب خم کردم و کیرم رو تا ته کردم دو دهنش، عضلات حلقش به سر کیرم فشار می آورد حسابی قرمز شده بود و عوق می زد، همه جای صورتش از اشک و آب دماغ و دهنش خیس شد و ریملش تو صورتش پخش شده بود. بلندش کردم و صورتش رو پاک کردم، خوابوندمش لبه تخت و پاهاش رو تو شکمش جمع کردم، خودم کنار تخت زانو زدم و ازش خواستم پاهاش رو تو شکمش جمع کنه و کونش رو باز کنه، چند باری کیرم رو لای کسش کشیدم و سرش رو گذاشتم دم سوراخ کونش و به آرومی فشار دادم. چند باری خودش رو سفت کرد تا بالاخره سر کیرم رفت تو، یکم نگه داشتم و بعد فشار دادم یکم دیگه رفت تو، درش آوردم و دوباره کیرم و سوراخش رو با آب دهنم خیس کردم و فشار دادم تو، چند باری این کار رو تکرار کردم تا کیرم تا نصفه رفت تو، صورتش از درد قرمز شده بود ولی تحمل می کرد و جز چند بار آخ آخ کردن چیزی نگفت. تو همون حالت دراز کشیدم روش و شروع کردم به لب گرفتن و خیلی آروم تو کونش تلمبه می زدم، دیگه حرکات کیرم تو کونش روون شده بود و درد مهلا هم کمتر. محکم بغلم کرد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن و ازم می خواست حرکاتم رو تندتر کنم، دیگه لذت دادن بیشتر از دردی بود که می کشید. صداش دیگه تبدیل شده بود به جیغ، ناخن هاش رو تو پشتم فرو کرد و سرش رو از روی تخت بلند کرد و شروع کرد با نفس هایی شبیه خرناس کشیدن به لرزیدن. چند ثانیه ای طول کشید تا آروم بشه. با چند تا ضربه زدن آبم اومد و خودم رو خالی کردم تو پشتش. لذت رو می شد تو چهرش دید. محکم بغلم کرده بود و لبهام رو می خورد. کیرم شل شد و از کونش در اومد، رفتم روی تخت و کشیدمش بالا و تو بغلش بی هوش شدم…
نوشته: مبهم (DrAner)
7 پاسخ به “بالاتر از سیاهی (۳)”
داره قشنگ میشه
بهبه چه داستانی
عالی بود،،،سکسی و داغ و پر از حسادت پنهان،،،
ادامه بده
منتظر پارت ۴ 😍من میگم اگه لیلا با سلمان دوست بشه و بعدش لیلا کونش بذاره و بچه ها موقع کون دادن سلمان ببیننشخیلی جالب میشهک بعدا نتونه برای کسی گنده گوزی کنه
احسنت دکتر جان احسنت
این داستانو یه بچه کسخل ۱۸ ساله نوشته. نه تا حالا کس کرده، نه دانشگاه رفته.