سلام به همه دوستان
اسم من سهیلا است این داستان که می خوام براتون بگم مربوط میشه به چند سال پیش الان که دارم این داستان را براتون تعریف می کنم یک زن ۶۰ ساله با قد متوسط ۱۷۰ سانتی متر و وزن ۵۸ کیلوگرم با سایز سینه ۸۵ با ظاهری معمولی هستم این خاطره توی یک مهمونی اتفاق افتاد من اون شب با ظاهری کاملا پوشیده شامل کت و دامن سرمه ای با یک بلوز سفید و یک کفش مجلسی سفید به همراه جوراب شلواری مشکی با آرایش بسیار کم در مجلس حاضر شدم اون شب شوهرم به دلیل شیفت کاری نتونست همراه من تو مهمونی حضور پیدا کنه و من به خاطر دعوت رسمی مجبور شدم خودم تنها در مهمانی شرکت کنم وقتی به منزل دوستم رسیدم تنها چند نفر از میهمانان نزدیک اینجا حضور داشتند وقتی که اونجا رسیدم با میزبانی دوستم و همسرش رو به رو شدم که به گرمی از من پذیرایی و مرا به دیگر میهمانان معرفی نمودند در بدو ورود نادر شوهر دوستم که مردی تقریباً جا افتاده با شخصیت به نظر میرسید مانتوی مرا از من گرفت و به اتاق برد من مشغول صحبت با میهمان ها بودم که کم کم دیگر مهمان ها هم رسیدند و مجلس گرم شد من بیشتر کمک دوستم پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم اما نگاه نادر بر روی من سنگینی میکرد همه میهمان ها به صورت دو نفره با موزیک مشغول رقص و شادی بودند من هم به خاطر سنم در کناری نشسته بودم گهگاهی دوستم به خاطر اینکه احساس غریبی و تنهایی نداشته باشم در کنار من می نشست و چند کلمه ای با هم حرف میزدیم تا اینکه از رستوران غذاهای را که برای مهمانها سفارش داده بودند رسید و دوستم جهت مدیریت چیدمان مجبور شد از کنار من جدا شود و به پرسنل رستوران ملحق گردد در این میان من که از صدای موزیک و شلوغی احساس خستگی میکردم از دوستم خواستم تا اجازه بده که در اتاقشان کمی استراحت کنم و او مرا به اتاق خواب راهنمایی کرد من که کمی در آیینه به خودم نگاه کردم و بر روی تخت نشسته بودم که ناگهان دستی را بر روی صورتم احساس کردم که مرا نوازش میکرد حس خوبی داشتم وقتی به بالای سرم نگاه کردن نادر را دیدم علامت سکوت دستش را بر روی لبانش گذاشته بود آرام از سر جای خود بلند شدم تا اتاق را ترک کنم اما تا به خودم آمدم خود را در آغوش نادر دیدم نادر به آرامی روسری من را از سرم پایین کشید و با دستانش موهایم را نوازش میکرد و آهسته زیر لب از من تعریف میکرد با اینکه تا این سن جز با شوهرم خودم را در آغوش کسی رها نکرده بودم اما حس خوبی درمیان دستان نادر و آغوشش حس میکردم سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شده بود فقط نادر تمام اندام من را با انگشتانش نوازش میکرد دیگر قدرت ایستادن بر روی پاهای خودم را نداشتم و با با یک هل از سمت نادر بر روی تخت افتادم این وضعیت برای نادر موقعیت فوق العاده حساب میآمد به حساب میآمد نادر در کنارم نشست و برای من گفت که از مدت ها پیش در به دست آوردن هم چنین موقعیتی بوده و امشب با حضورم آن هم به صورت تنها در مهمانی برای او شادی بسیاری به ارمغان آورده بود به آرامی لب هایش را بر روی لبانم گذاشت و آرام تمام بدنم را با دستانش نوازش میکرد من که از بعد از دوران یائسگی نزدیکی پرانرژی را تجربه نکرده بودند با نوازش دستان نادر داغی خوبی را در تمام بدنم احساس میکردم با شهوت بسیار بالایی تمام بدنم را لمس میکرد و به آرامی لباس مرا از تنم درآورد و من تنها با لباس زیر در جلوی او خوابیده بودند و خودم را کامل در اختیارش گذاشته بودم خیلی زود لباس های خودش را از تنش درآورد و فقط با یک شورت به پیش من دراز کشید او آرام دستم را گرفت و بر روی کیرش که از شدت شهوت کاملا بزرگ برجسته شده بود گذاشت و من با خجالت و کمرویی کمی با دستانم نوازشش کردم در همین حین او از من خواست تا شورتش را از پایش دراورم و من این کار رو براش کردم او اروم کیرشو به صورت و لبام میمالید و اروم اونو تو دهنم هدایت کرد،اولش از خوردنش اکراه داشتم ولی اون موهامو باز کرد و تو دستش حلقه کرد و سرمو روی کیرش بالا پایین میکرد و همین مجبورم میکرد که براش بخورم و دیگه طعمش برام عادی شده بود که یهو همه ابشو تو دهنم خالی کرد و منو بلند کرد و ازم عذرخواهی کرد که چون بینهایت بخاطر من احساسی شده بوده نتونسته جلو خودشو بگیره و منم همه ابشو رو زمین ریختم که دیدم منو بغل گرفت و از پشت بند سوتینمو باز کرد و سریع شورتمو دراورد و منو انداخت رو تخت و جلوی تخت زانو زد و محکم کسمو مکید،دیگه تو حال خودم نبودم و تو اسمونا سیر میکردم و ناله ام شروع شده بود و اونم از ناله های من دوباره راست کرده بود،که پاشد و پاهای منو روی شونه هاش انداخت و یهو با فشار همه کیرشو تو کسم جا زد که از درد یه جیغ زدم که سریع با دستاش دهنم و گرفت و تند تند تو کسم تلمبه میزد،ازم پرسید که ابمو کجا بریزم که بهش گفتم یائسه شدم و اونم با فشار تمام همه ابشو تو کسم خالی کرد،همه تنم داشت میسوخت…
چند دقیقه بیحال روی هم افتادیم و بعدش من خودمو تو مستر تمیز کردم و اون اول رفت بیرون و چند دقیقه بعدش منم رفتم که دیدم مراسم شام تموم شده و مهمونا دوباره مشغول رقصن.
که نادر برا من شام کشید و من اوردم تو اتاق خوردیم و دوباره رفتیم تو مهمونی…
اسم من سهیلا است این داستان که می خوام براتون بگم مربوط میشه به چند سال پیش الان که دارم این داستان را براتون تعریف می کنم یک زن ۶۰ ساله با قد متوسط ۱۷۰ سانتی متر و وزن ۵۸ کیلوگرم با سایز سینه ۸۵ با ظاهری معمولی هستم این خاطره توی یک مهمونی اتفاق افتاد من اون شب با ظاهری کاملا پوشیده شامل کت و دامن سرمه ای با یک بلوز سفید و یک کفش مجلسی سفید به همراه جوراب شلواری مشکی با آرایش بسیار کم در مجلس حاضر شدم اون شب شوهرم به دلیل شیفت کاری نتونست همراه من تو مهمونی حضور پیدا کنه و من به خاطر دعوت رسمی مجبور شدم خودم تنها در مهمانی شرکت کنم وقتی به منزل دوستم رسیدم تنها چند نفر از میهمانان نزدیک اینجا حضور داشتند وقتی که اونجا رسیدم با میزبانی دوستم و همسرش رو به رو شدم که به گرمی از من پذیرایی و مرا به دیگر میهمانان معرفی نمودند در بدو ورود نادر شوهر دوستم که مردی تقریباً جا افتاده با شخصیت به نظر میرسید مانتوی مرا از من گرفت و به اتاق برد من مشغول صحبت با میهمان ها بودم که کم کم دیگر مهمان ها هم رسیدند و مجلس گرم شد من بیشتر کمک دوستم پذیرایی از مهمان ها مشغول شدم اما نگاه نادر بر روی من سنگینی میکرد همه میهمان ها به صورت دو نفره با موزیک مشغول رقص و شادی بودند من هم به خاطر سنم در کناری نشسته بودم گهگاهی دوستم به خاطر اینکه احساس غریبی و تنهایی نداشته باشم در کنار من می نشست و چند کلمه ای با هم حرف میزدیم تا اینکه از رستوران غذاهای را که برای مهمانها سفارش داده بودند رسید و دوستم جهت مدیریت چیدمان مجبور شد از کنار من جدا شود و به پرسنل رستوران ملحق گردد در این میان من که از صدای موزیک و شلوغی احساس خستگی میکردم از دوستم خواستم تا اجازه بده که در اتاقشان کمی استراحت کنم و او مرا به اتاق خواب راهنمایی کرد من که کمی در آیینه به خودم نگاه کردم و بر روی تخت نشسته بودم که ناگهان دستی را بر روی صورتم احساس کردم که مرا نوازش میکرد حس خوبی داشتم وقتی به بالای سرم نگاه کردن نادر را دیدم علامت سکوت دستش را بر روی لبانش گذاشته بود آرام از سر جای خود بلند شدم تا اتاق را ترک کنم اما تا به خودم آمدم خود را در آغوش نادر دیدم نادر به آرامی روسری من را از سرم پایین کشید و با دستانش موهایم را نوازش میکرد و آهسته زیر لب از من تعریف میکرد با اینکه تا این سن جز با شوهرم خودم را در آغوش کسی رها نکرده بودم اما حس خوبی درمیان دستان نادر و آغوشش حس میکردم سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شده بود فقط نادر تمام اندام من را با انگشتانش نوازش میکرد دیگر قدرت ایستادن بر روی پاهای خودم را نداشتم و با با یک هل از سمت نادر بر روی تخت افتادم این وضعیت برای نادر موقعیت فوق العاده حساب میآمد به حساب میآمد نادر در کنارم نشست و برای من گفت که از مدت ها پیش در به دست آوردن هم چنین موقعیتی بوده و امشب با حضورم آن هم به صورت تنها در مهمانی برای او شادی بسیاری به ارمغان آورده بود به آرامی لب هایش را بر روی لبانم گذاشت و آرام تمام بدنم را با دستانش نوازش میکرد من که از بعد از دوران یائسگی نزدیکی پرانرژی را تجربه نکرده بودند با نوازش دستان نادر داغی خوبی را در تمام بدنم احساس میکردم با شهوت بسیار بالایی تمام بدنم را لمس میکرد و به آرامی لباس مرا از تنم درآورد و من تنها با لباس زیر در جلوی او خوابیده بودند و خودم را کامل در اختیارش گذاشته بودم خیلی زود لباس های خودش را از تنش درآورد و فقط با یک شورت به پیش من دراز کشید او آرام دستم را گرفت و بر روی کیرش که از شدت شهوت کاملا بزرگ برجسته شده بود گذاشت و من با خجالت و کمرویی کمی با دستانم نوازشش کردم در همین حین او از من خواست تا شورتش را از پایش دراورم و من این کار رو براش کردم او اروم کیرشو به صورت و لبام میمالید و اروم اونو تو دهنم هدایت کرد،اولش از خوردنش اکراه داشتم ولی اون موهامو باز کرد و تو دستش حلقه کرد و سرمو روی کیرش بالا پایین میکرد و همین مجبورم میکرد که براش بخورم و دیگه طعمش برام عادی شده بود که یهو همه ابشو تو دهنم خالی کرد و منو بلند کرد و ازم عذرخواهی کرد که چون بینهایت بخاطر من احساسی شده بوده نتونسته جلو خودشو بگیره و منم همه ابشو رو زمین ریختم که دیدم منو بغل گرفت و از پشت بند سوتینمو باز کرد و سریع شورتمو دراورد و منو انداخت رو تخت و جلوی تخت زانو زد و محکم کسمو مکید،دیگه تو حال خودم نبودم و تو اسمونا سیر میکردم و ناله ام شروع شده بود و اونم از ناله های من دوباره راست کرده بود،که پاشد و پاهای منو روی شونه هاش انداخت و یهو با فشار همه کیرشو تو کسم جا زد که از درد یه جیغ زدم که سریع با دستاش دهنم و گرفت و تند تند تو کسم تلمبه میزد،ازم پرسید که ابمو کجا بریزم که بهش گفتم یائسه شدم و اونم با فشار تمام همه ابشو تو کسم خالی کرد،همه تنم داشت میسوخت…
چند دقیقه بیحال روی هم افتادیم و بعدش من خودمو تو مستر تمیز کردم و اون اول رفت بیرون و چند دقیقه بعدش منم رفتم که دیدم مراسم شام تموم شده و مهمونا دوباره مشغول رقصن.
که نادر برا من شام کشید و من اوردم تو اتاق خوردیم و دوباره رفتیم تو مهمونی…
نوشته: زنی دل خسته
12 پاسخ به “سکس یهویی ولی دوست داشتنی”
60 سالته؟ صدای کلنگ گورت داره میرسه جاکش میای بکن تو؟؟
نجابت و خجالتی بودنت منو کشته! اگه پر رو بودی دیگه چکارایی میکردی.
اصلا همه چی رو راست گفتی فقط فکر کنم جنده بودی
تو این سایت خراب شده همه جور داستان سکسی هست یکی از یکی بدتر و مزخرفتر ولی این یکی زد رو دست همشون تا این لحظه فکر میکردم فسیل ها فقط تو موزه ها هستن نگو فسیل جماعت سکس هم میکنن
خب ! دوتا مورد رو باید عرض کنم :اول اینکه یا ادبی بنویس ، یا محاورهای.دوم ، مورد دوم رو مثل خودت مینویسم ، یعنی با ادبی شروع میکنم و میرسم به عامیانه :بنده !!! یک فروند سوال از حضور یائسه شدهتان دارم و آن اینه که : جون مادرت چی بهتون میدن که سعی میکنید از بچه تا زن به قول خودتون ۶۰ ساله رو تحت شستشوی مغزی یا تاثیر قرار بدین؟!!! خداوکیلی بیشرف تر از شما هیچ موجودی را نیافریده است خالق متعال خوک! که ولله خوک شرف داره به شما ، خوک حداقل برا خاطر خودش گه خودشو میخوره! اما شما مشخص نیست بخاطر چی گه کیو میخورید؟! فقط امیدوارم ته حلقتون گیر کنه
واقعا آدم بیشعور تو این سایت کم نیست… آخه داستان به این قشنگی چشه اینقدر اراجیف میبافین؟؟؟؟ حتمن باید کسشعر بارتون کنن خوشتون بیاد؟؟؟ این داستان تو اینده روز اخیر بهترین بود… ثانیا شصت سال زیاده؟؟؟ کیر تو پس کله همتون نه شما شعورشو دارین نه میفهمین شصت سال یعنی چی… اتفاقا سکس تو این سن و سال و حتی با آدمای تو این سن عشقه و شعور میخواد تا بفهمی یعنی چی که اونم شما ندارین… این کسخل این بالا هم که اومده تئوری توطئه رو مطرح کرده و گوه زیادی خورده و بیشتر ریده تا کامنت گذاشته… بهرحال من اولین لایک رو تو این دوهفته اخیر میدم به این داستان… عالی بود
خوب و شسته رفته بودلایک
یه بار شوهرت تنهات گذاشت ، رفتی دادی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ایقندر از کلمات رسمی استفاده کردید، که من اولش فکر کردم داری نامه رسمی برای اداره یا سازمانی تنظیم می کنی؟!!در مجلس حاضر
قبل اينكه داستان تو بخونم همين ابتدا سوال پيش اومد!!خانم شما كه الان ٦٠ سالته ٥٨ كيلويي تو ٢٠ سالگي چند كيلو بودي؟
خسته نباشیداستان قشنگی بودازاول مشخص بودکه کاربه سکس میکشه مهمانی مختلط اونم باموزیک ورقص همیشه شادباشی.روی حرف وصحبتم بااونهائیه که کامنت چرت وپرت گذاشتن مگه افرادمسن دل واحساس ندارن ؟مگه مرگ وکفن گوروقبرفقط برای افرادسالمنده؟شماجوانهاچراتوسایت بکن تو میائید؟شماکه راحت امکان ازدواج داریدچراوارداینسایت میشیدداستانمیخوانیدوداستان مینویسید؟.چه کسی تضمین کرده که جوان نمیمیره ؟چراشمادرفکرمردن وگوروکفن نیستید؟قدری منصف باشید .
زیادی رسمی بود، روانتر بنویس