سایه ای در آینه

دوستان عزیز این یک داستان معمولی نیست و یه سرگذشت خیالیه و حاصل تراوشات یه ذهن پریشانه ، فاقد هرگونه متن سکسی و تحریک آمیزه، امیدوارم خوشتون بیاد.

بخش اول: آغازِ مسیر

اسم من میلاده. سال‌ها بود که خودم را گم کرده بودم، انگار که در جاده‌ای بی‌انتها و پرپیچ‌وخم سرگردان بودم. هر روز با نقابی به دنیا نگاه می‌کردم، نقابی که خودم انتخاب نکرده بودم اما مجبور بودم بپوشم.

خانواده‌ام همیشه انتظار داشتند مردی معمولی باشم؛ کسی که سرکار برود، ازدواج کند، زندگی کند مثل همه. اما درونم چیز دیگری می‌خواست. چیزی که نمی‌توانستم به زبان بیاورم، چیزی که هرگز به کسی نگفتم.

در خلوت ذهنم، بارها و بارها تصویر خودم را دیدم که نقشِ دیگری بازی می‌کنم؛ نقشِ کسی که خودم نیستم. در دل تاریکی، جایی که هیچ‌کس نمی‌بیند، میلاد دیگری زندگی می‌کرد؛ کسی با قلبی حساس و روحی شکننده که فقط می‌خواست دیده شود.

سال‌ها گذشت، و من هر روز بیشتر از دیروز در زندان این نقش گرفتار شدم. نقشِ یک مردی که نمی‌دانست چگونه باشد.

اما زندگی هیچ‌وقت به من اجازه نداد تسلیم شوم. هر بار که فکر می‌کردم به پایان راه رسیده‌ام، نیرویی درونم بیدار می‌شد که می‌گفت: «راه ادامه دارد.»

تا اینکه روزی، در نقطه‌ای تاریک، جایی که دیگر نمی‌توانستم ادامه بدهم، همه چیز تغییر کرد.

پایان بخش اول


بخش دوم: جزیره‌ای میان من و خودم

باد ملایمی می‌وزید. بوی شور دریا با عطر مرطوب خاک تازه مخلوط شده بود و از لای برگ‌های نخل به صورتم می‌خورد. چشمانم را باز کردم؛ نه از روی ترس، بلکه از روی حیرت. آسمانی آبی، گسترده و بی‌انتها، بالای سرم کشیده شده بود؛ و من، بر بستر شن‌های نرم، در میان جهانی ناشناخته، چشم باز کرده بودم.

اولش فکر کردم خواب می‌بینم. چون واقعاً تا پیش از آن، آخرین تصویری که یادم بود، اتاقم بود… و آینه‌ای که در آن به چشم‌های خودم نگاه می‌کردم؛ چشم‌هایی که سال‌ها بود نمی‌شناختمشان.

اما اینجا؟ چیزی فرق داشت. نه فقط محیط، نه فقط آن سکوت وهم‌آلود جزیره، بلکه خودم.

دستم را بالا آوردم. پوستش نرم‌تر، لطیف‌تر… انگشتانم کشیده‌تر. حس عجیبی زیر پوستم جریان داشت. مثل کسی که بعد از سال‌ها لباس تنگ و ناراحتش را بیرون انداخته و حالا دارد هوای تازه را روی تن برهنه‌اش حس می‌کند.
ترس؟ نه. عجیب است، اما اصلاً نترسیده بودم. برعکس، حس می‌کردم سبک شده‌ام. گویی بار بزرگی از روی شانه‌هایم برداشته شده. خودم را در آینه‌ای نمی‌دیدم، اما خودم را حس می‌کردم. برای اولین بار در تمام سال‌هایی که زیسته بودم، یک لحظه‌ی ناب آرامش نصیبم شده بود. نه به خاطر محیط، بلکه به خاطر چیزی که درونم تغییر کرده بود.


ساعاتی طول کشید تا توانستم از جا بلند شوم. جزیره ساکت بود، اما نه بی‌جان. صداهایی در دوردست می‌پیچیدند؛ شاید پرنده‌ها، شاید باد، شاید… کسی دیگر؟

پاهام به‌ سختی حرکت می‌کردن، انگار هنوز به این بدن جدید عادت نداشتم. لباس‌هایی عجیب به تنم بود؛ شبیه لباس خواب، اما بلند و لطیف. همه چیز حس رویا داشت.

راه افتادم. شن‌ها زیر پاهام فرو می‌رفت. آفتاب گرم بود، اما نسیم دریایی نمی‌گذاشت اذیتم کند. به درون جنگل رفتم. صدای خش‌خش برگ‌ها، جیک‌جیک پرنده‌ها، صدای قطره‌های آبی که از شاخه‌ای می‌چکیدند… همه‌چیز زنده بود، اما آرام.

در دل جنگل، صدای نرمی شنیدم. صدایی زنانه. با لهجه‌ای غریب اما آشنا. نفس در سینه‌ام حبس شد.

برگشتم… و او را دیدم.


دختری ایستاده بود، با موهایی موج‌دار و چشمانی تیره، که در عین صلابت، غم عمیقی درونش نهفته بود. لباسش هم مثل من بود، اما قدری ساده‌تر. چند لحظه فقط همدیگر را نگاه کردیم. انگار هر دو دنبال حرفی می‌گشتیم، اما زبانمان گیر کرده بود.

او بود که اول لب گشود:
ـ تو هم اینجایی؟ تازه رسیدی؟

سرم را به سختی تکان دادم.
ـ آره… نمی‌دونم چطور، ولی یهویی… اینجا بودم.

لبخند تلخی زد و گفت:
ـ همه‌مون همین‌طور میایم. جزیره خودش انتخاب می‌کنه… فقط اونایی که گمشده‌ان رو صدا می‌زنه.

نگاهش خیره به من شد:
ـ اسمت چیه؟

مکث کردم. اولین بار بود که صدایم را با این بدن می‌شنیدم.
ـ …میلاد. ولی نمی‌دونم. حس می‌کنم این دیگه اسمم نیست.

لبخندش گرم‌تر شد.
ـ من هانا هستم. ولی قبل‌ترها… کسی دیگه بودم. مهم نیست. اینجا کسی قضاوتت نمی‌کنه.


ساعت‌ها با هانا حرف زدیم. از زندگی قبلی‌اش گفت، از توقعات خانواده، از تنهایی، از درد، از جنگیدن برای دیده شدن. انگار هر جمله‌اش، بازتابی از دل من بود.

در اون جزیره، هیچ آیینه‌ای نبود، اما توی چشمای هانا، خودمو دیدم.

همون شب، کنار آتیش کوچکی که روشن کرده بود، نشستیم. شعله‌ها، مثل رازهایی در تاریکی، بالا می‌رقصیدن. و من گفتم:

ـ من همیشه حس می‌کردم تو یه بدن اشتباهی گیر افتادم. نه برای اینکه صرفاً بخوام شبیه زن‌ها باشم… برای اینکه حس می‌کردم «منِ واقعی»، جایی اون زیرها، دفن شده. سال‌ها باهاش جنگیدم. تو آینه به خودم نگاه کردم و از خودم بدم اومد. لبخند زدم، اما درونم می‌سوخت.

هانا گوش می‌داد. نه قضاوت می‌کرد، نه سؤال اضافه می‌پرسید. فقط می‌شنید.

ـ حالا… شاید اولین باره دارم نفس می‌کشم. شاید اینجا… یه فرصت دوباره‌ست. واسه اینکه خودم رو از نو پیدا کنم.

او سری تکان داد، و گفت:
ـ این جزیره شفا می‌ده. ولی قبلش، زخم تو باز می‌کنه. دردش رو نشونت می‌ده. فقط اگه تحمل کنی… اگه واقعاً بخوای خودتو بشناسی، آخرش یه چیزی پیدا می‌کنی که بهش می‌گن: «آشتی با خودت».


آن شب، وقتی دراز کشیده بودم و به صدای آرام دریا گوش می‌دادم، برای اولین بار بدون بغض، بی‌هیچ نقابی، چشم‌هایم خیس شد.

اما این فقط شروع بود…
جزیره قرار بود منو تغییر بده — اما نه فقط به خواست من، بلکه با آزمون‌هایی که هر روز در پیش بودن…


پایان بخش دوم

ادامه دارد…

نوشته: میلاد

بازدید 7,818

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “سایه ای در آینه”

  1. فاقد هرگونه متن سکسی و تحریک آمیزه‌.تا همینجا خوندم… اینجا جای نوشتن داستان سکسیه… مجله هفتگی که نیست

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید