زن محجبه‌ی همسایه (۱)

سلام من فرید هستم ۲۸سالمه قد و وزنمم ۱۷۲ قد و ۶۹ وزن خواستم داستانم رو بنویسم اگه دوست داشتید دوباره مینویسم

تازه به محله جدید اسباب کشی کردیم خونه قدیمی چهل سال اونجا بودیم وقتی اومدیم محله جدید و خونه جدید ۲۵ سالم بود .اوایل با اهل محل آشنایی چندانی نداشتم چون صبح تا ظهر مغازه بودم ظهر میومدم خونه برای ناهار و عصر هم میرفتم مغازه با دوستم شریکی یه بوتیک زده بودیم کم کم در حد احوال پرسی و سلام علیک باهاشون در ارتباط بودم
۵ خونه پایین تر از ما یه خونه بود خانواده ۴ نفره بودن زن و شوهر و دو تا پسر .اتفاقی هفته دوبار یا سه بار خانمش رو شوهرش اسمش رضا به بالای ۵۰ میخورد.اتفاقی هفته دوبار یا سه بار خانمش رو میدیدم خیلی خوشگل بود اسمش زهرا بود سنش ۴۲ بیشتر به ۳۴ میخورد بچه هاش بزرگ بودن دلیلش این بود زود ازدواج کرده بود خیلی به خودش میرسید کفش پاشنه بلند آرایش غلیظ قدش در حدود ۱۶۵ وزنشم حدودا ۷۰ هیکلش هم زیبا بود کون گرد و قلمبه ای هم داشت اکثرا با شوهرش میدیدمش بعد از چن بار سلام و علیک با شوهرش دیگه به زنشم سلام میکردم اونم جواب میداد .چن مدت حسابی مشغول کار بودم.یه روز دیدم جلوی خونشون پلاکارد زدن نگو شوهرش رفته حج داره برمیگرده همونجور که پلاک کارد رو نگاه میکردم صدای سلام شنیدم برگشتم دیدم یه خانم محجبه یه روسری بلند سرش کرده بود عینکی دودی، ماسک زده بود یه گیر هم زیر گردنش منم یکم دورو برمو نگاه کردم کسی نبود فقط من بودم یهو عینکشو برداشت زهرا بود جا خوردم چرا اینجوری شده من یه لبخند زدم و جواب سلامشو دادم ولی دیگه چیزی نگفتم و رفتم سرکار.وقتی شوهرش از حج اومد دیگه چادر هم به پوشش اضافه کرد و کامل محجبه شد.منم پولامو جم کردم یه پژو پارس سفید خریدم البته شیشه هاش دودی بود ولی زیاد نه ۲۵ درصد.یه روز ظهر رفتم خونه دیدم بله زهرا اومده خونه ما تو این یه سال ندیده بودم بیاد خونه مون.با همون حجاب کامل ولی خیلی خوشگل بود رفتم لباسمو عوض کردم از حرفاشون متوجه شدم دارن در مورد جلسات مذهبی حرف میزنن.اومدم پایین بلند شد از جاش منو مادرم تعاریف زدیم بمونه برای ناهار گفت ممنون دیره باید برم ولی پاهاش تو جوراب رنگ پا خوشگل بود.
چن روز دیگه بعد از ظهر خواستم برم سرکار خوابم برده بود پاشدم دیدم دیره عجله عجله ماشینو روشن کردم از شانس من سر کوچه زهرا رو دیدم داشت پیاده میرفت شیشه پایین بود یهو برگشت سلام کردم از دهنم پرید کجا میری برسونمت گفت مزاحم نمیشم بفرماید من الکی چن تا تعارف کردم گفت باشه تا نزدیکای یه مسیر میام.اول به خودم لعنت فرستادم چرا مسیرمو دور کردم الکی.ولی وقتی سوار شد نظرم کلا عوض شد

در عقب باز کرد نشست عقب انتظار نداشتم تو محله بیاد جلو کنارم بشینه وقتی سوار شد یه بوی عطر خوبی اومد داشتم دیوونه میشدم تو آینه گهگاهی دزدکی نگاش میکردم چشم ابروی کشیده زیر اون چادر مشکی قسم میخورم مرده رو زنده میکرد. کیرمم بلند شده بود ولی همش نگاش به بیرون بود جلو رو نگاه نمیکرد بعد از چن خیابان گفت آقا فرید یه گوشه بی زحمت مرسی زهرا پیاده شد ولی بوی عطرش نمیدونم شاید بوی بدنش بود خوشبو کننده بدن زده بود تو ماشین دیوونم کرد.
جلسات زنانه دو بار افتاد خونه ما ولی من حق نداشتم اون موقع خونه باشم چون هم کار داشتم هم اینکه مادرم اجازه نمیداد خونه باشم.یه روز ساعت ۸ صبح بود از خواب بلند شدم یه شلوارک و پیراهن تنم بود چن لحظه بعد صدای آیفون اومد منم فکر کردم مادرمه چای هم آماده بود منم آیفوون رو زدم یه آبی به صورتم زدم در هال هم باز بود با انگشت چن تا به در زد یهو دیدم زهراس با همون حجاب کامل هیچ جاش بیرون نبود حتی یدونه مو ساق دست هاش از روی مچ دستاش معلوم بود اول تعجب کردم زود رفتم لباس عوض کردم و سلام کردم زهرا پرسید مادرت کجاست گفتم نمیدونم گفتم مادرمه رفته نون بخره حتما اونه برای همین ایفون رو برنداشتم و باز کردم گفت اشکال نداره یکم میشینم تا بیاد منم گفتم ببخشید لباسم مناسب نبود زهرا گفت نه عزیزم توام جای پسرمی این چه حرفیه راحت باش پاهاشو جمع کرده بود زیرش ولی بازم چشمام به جوراباش افتاد نمیدونم چه کرمی تو بدنم بود جوراب رنگ پا بیشتر چشمم به جوراباش بود شروع کرد پرسیدن در مورد کار و منم یه چیزای در مورد کارم گفتم اونم کلی تعریف کرد که تو پسر با عرضه ای هستی منم تشکر کردم واقعا تو مخم بود میخواستم همونجا بکنمش اما چه جوری.زهرا گفت بزار یه زنگ به مادرت بزنم ببینم کجاس اگه نمیاد زحمتو کم کنم زنگ زد مادرم جواب داد گفت تو راهم .زهرا گفت پسرم میشه لیوان آب بیاری منم گوشیم زنگ خورد گفت تو جواب تلفنت رو بده با گوشیم حرف میزدم ولی چشم به زهرا بود وای بلند شد اون هیکل رفت آشپزخونه آب خورد خواست برگرده سرجاش بشینه (حالا بعضی دوستان میگن دروغه) ولی به جون خودم نمیدونم عمدی بود یا نه یهو پاش پیچ خورد افتاد زمین منم زود گوشیو قط کردم دیدم کف پاشو گرفته چادرش افتاده بود ناله میکرد گفتم زهرا خانم چی شده گفت فرید چیزی نیست فقط درد داره بریم دکتر گفت نه نمیشه زشته داشت ناله میکرد گفتم بزار مادرم بیاد اون فقط ناله میکرد چادرش رو زمین پهن شده بود زهرا گفت فرید کمکم کن بلند شم دستمو بگیر برم گوشه اتاق خواست بلند شه دستمو گرفت ولی تا خواست بلند بشه دوباره ناله کرد هرکار کردم نتونست نمیدونستم چی بگم یهو گفتم پاتو اروم دراز کن گفت سعی میکنم پای راستش بود با یکم آه و ناله پاشو دراز کرد پای چپشم دراز کرد گفت فرید تو مثل پسرمی یکم پای راستمو ماساژ بده دردش کم شه.منم زود رفتم پای راستشو گرفتم تو دستام تا دستم به پاهاش خورد کیرم راست شد اروم کف و مچ پاهاشو مالیدم دوس داشتم کیرمو در بیارم با پاهاش جق بزنم آبم بیاد لعنتی عجب پاهای داشت منتظر اجازه نشدم اون یکی پاش رو هم مالیدم انگار چشماش بسته بود ناله هاش کم بود دوست داشتم کف پاش رو لیس بزنم با جوراب دیگه خیلی حشر بودم پاهای خودمو جم کردم دوتا پاشو گذاشتم رو رونام کیرمم داشت شلوارو پاره میکرد دیگه پاهاشو برای درد نمالیدم از رو شهوت ناز میکردم بی اختیار پای راستشو بلند کردم کف پاشو لیس زدم یهو چشماش باز شد هیچی نگفت دوباره لیس زدم مهم نبود برام زهرا گفت میبینم اون زیر داره خفه میشه درش بیار بی اختیار خودمو لخت کردم ازش خواستم زود لخت بشه کامل لخت مادر زاد رفتیم بغل هم لب خوردن سینه هاشو میخوردم اوف اوف میکرد ازش خواستم ساک بزنه کمتر از دو دقه ابم اومد ولی کوس میخواستم بدو بدو رفتم حموم کیرمو با اب سرد شستم گفت زهرا زود ساک بزن راست بشه چن بار تو دهنش تا ته کرد راست شد پاهاشو طاق باز کردم افتادم به جون کسش محکم زبون میکردم تو کوسش جیغ میزد گفتم اروم یهو منو کشید رو خودش یعنی بکن پاهاشو دادم بالا یکم مالیدم رو کوسش شروع کردم تلمبه زدن تو کوسش صدای رونامون بهم میخورد میومد کوس خیس و نرم واقعا معرکه بود کیرمو در آوردم خواستم به پهلو بکنمش گفتم شاید هنوز درد داره اومدم روم سینه هاش سمت من کیرمو گذاشتم تو کوسش خم شد روم گفتم بالا و پایین کن چن تا بالا و پایین کرد دیدم نمیشه کونشو گرفتم کون گرد و قلمبه روبالا پایین کردم یه انگشت همزمان تو کونش کردم هردومون عرق کرده بودیم حالت داگی کردم گفتم قنبل کن کونش قلمبه ش رو باز کردم یه سوراخ نسبتا سیاه گفتم زهرا کون دادی گفت قبلن اره اروم کیرمو کردم توش همش میگفت بسه آبت رو بیار واقعا کونش تنگ بود ولی حال میداد اروم کم کم همشو کردم تو کونش گفت تکون نخور دراز بکش روم آبم اومد تا قطره اخر تو کونش ریختم همینجوری روش خوابیده بودم بغلش کرده بودم کیرم از کونش در اومد رفتم دستمال اوردم کونشو تمیز کردم ازش تشکر کردم اونم خوشحال بود چن تا بوسش کردم گفت افتادن و پیچ خوردن پا همش نقشه بوده چون چشمم به پاهاش بوده خواسته از اونجا شروع کرد چن دقه بعد مادر اومد

ممنون که خوندید فرید

نوشته: فرید

نوشته: فرید

بازدید 18,381

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

26 پاسخ به “زن محجبه‌ی همسایه (۱)”

  1. مامانت نرفته بود نون بگیره اومده بود داشت رو‌کیر من سواری میکردعحب کس‌ کونی مامانت داره جاکش

  2. یعنی کیرم تو تحملت با این نوشتن یهو لیس زدی و اونم گفت بیا بکن توش اره؟؟؟؟؟

  3. اینکارا که میگی حداقل یکساعت زمان میبره بعد نادرت تو راه بود اخه دروغ مگه واجبه

  4. فرید کسخل معلومه فوت فتیش داری و فتیش محجبه.البته خودمم دوتاشو دارم.ولی هیچ زنی اینقدر تابلو توی محل نمیده.زنها حواسشون خیلی جمع هست که تابلو نشن.وقتی با جزئیات میگی برعکس انتظاری که داری و فکرمیکنی اگرجزییات بگی مابهتر باور میکنیم و اصرار به درستی داستان داری، بیشتر اثبات دروغ بودنشه.

  5. کسشعر به تمام معنا بود…از آرزوهات اینجا نوشتی …بوتیک داری …پژو داری که شیشه های هم دودی ۲۵ درصدیه اینا گفتی که ما باور کنیم …مجبورت کردن برای خودت فحش میخری …بنظرم نهایتش ۱۸ …۱۹…سال داری و داری تو هپروت سیر میکنی

  6. اصل داستان این بوده ، اون شوهر زهرا بود و خواست مامانتو بکنه باهاش رفتی تو خونه ، تا نگاهت به پای پیچ خورده اش خورد یه فیتیله پیچ ت کرد و خوابید روت و تا دسته کرد 😁

  7. کیرم من داستان توش نوشتنت با این زهرا کصخل به تو کس… خوبه؟ شماهایی که اینجوری داستان مینویسید خوبه که اینجوری مث خودتون کامنت بذاریم؟ بابا چرا مث رباط مینویسید؟ یا نکنه از خارج آمد شما فارسی بلد نبود؟

  8. کص خار مادر دروغگو. کثافت تو بعد تصادف موتور الان چند ساله روی ویلچری. زهرا خانم هم که بی نهایت مذهبیه. کدوم بوتیک راه دورت تا کنار درخت توت هستش. پژو پارس خریدی کونی. ویلچر نشین و پژو پارس. ضمنا مادرت که جلسات محلو ول کرد و الان توی کفش فروشی فروشندست

  9. کیرمو راس کردی البته نه برای داستان که نوشتی منو یاد یه خاطره انداختی چند سال پیش یه میلف گوشتی مخ زده بودم شوهر و پسرش یه جوری بود رفت و امدشون نه این میتونس بیاد بیرون نه من برم خونش تنها ساعتی که میتونس بیاد بهم بده صبح زود بود که به بهونه خرید نون یا خرید سبزی و فلان برا نهار درست کردن میومد پیشم کلا یک ساعت و نیم وقت داشتیم که نیم ساعت برا رفت و برگشت بود که من با ماشین می‌بردم و می‌آوردم چهل پنجاه دقیقه هم تو خونه سر صبح جرش میدادم یادش بخیر

  10. ببین مامانت تو هم رفته بود خونه همسایه کوچه پشتی و الا نرفته بود از یک شهر دیگه نون بگیره که تو فرصت داشته باشی دو دست زهرا جون بکنی و اون سر نرسه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید