سامی و من توی باغ

**پارسال پاییز بود، من و سامی، که از بچگی باهم بزرگ شدیم، تصمیم گرفتیم یه آخر هفته بریم خونه‌ی باغ عموم که نزدیک یه روستای خوشگل بود. فقط من و سامی بودیم، چون بقیه‌ی دوستامون کار داشتن و نتونستن بیان. وقتی رسیدیم، هوا خنک بود و حسابی حال و هوامون عوض شد. شب اول دور آتیش نشستیم، یه کم گپ زدیم. سامی یه جوری نگام می‌کرد که یه حس عجیبی بهم می‌داد، انگار یه چیزی تو چشماش بود که قبلاً ندیده بودم.

فردا صبح که بیدار شدیم، تصمیم گرفتیم بریم تو باغ قدم بزنیم. تو راه، سامی هی شوخی می‌کرد و بهم تنه می‌زد. یهو دستشو گرفتم و گفتم: «چته امروز؟ چرا این‌جوری‌ای؟» خندید و گفت: «خودت چرا این‌قدر خوشگلی ؟» قلبم تند زد. نمی‌دونستم جدی می‌گه یا شوخیه، ولی حسابی حشری شدم. یه کم دیگه که راه رفتیم، رسیدیم به یه گوشه‌ی خلوت تو باغ که پر از درختان بلند بود. ایستادیم و یه لحظه فقط به هم زل زدیم.

گفتم: «سامی، تو واقعاً منو این‌جوری می‌بینی؟» گفت: «آره، تو همیشه برام خاص بودی.» دیگه نمی‌دونم چی شد، یهو لباشو گذاشت رو لبام. وای، انگار برق منو گرفت! شروع کردیم به بوسیدن همدیگه، حسابی غرق هم شده بودیم. دستشو برد زیر تی‌شرتم و بدنمو لمس کرد. منم دستمو بردم سمت شلوارش، حس کردم داره سیخ می‌شه. گفت: «بریم تو خونه؟» با سر تأیید کردم.

رفتیم تو یه اتاق کوچیک تو خونه‌ی باغ. درو قفل کردیم، چون نمی‌خواستیم عموم یا یکی دیگه غافلگیرمون کنه. سامی منو آروم خوابوند رو تخت. گفت: «شرتمو در بیار؟» خندیدم و گفتم: «آره، منم در میارم.» دیگه لخت لخت شدیم. بدنش داغ بود و وقتی بهم چسبید، حس کردم قلبم داره از سینه‌م می‌زنه بیرون. دستشو گذاشت رو کیرم و آروم شروع کرد مالیدن. منم کیرشو گرفتم و حسابی باهاش ور رفتم. یهو منو برگردوند، از پشت بغلم کرد و کیرشو آروم کرد تو کونم. آه و نالم بلند شد، ولی انقدر لذتبخش بود که نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم. صدای نفسای تندش کل اتاقو پر کرده بود.

چند دقیقه بعد، هر دومون ارضا شدیم. افتادیم رو تخت و نفس‌نفس‌زنان به سقف زل زدیم. یه لحظه حس کردم یه کم عذاب وجدان دارم، چون سامی بهترین دوستم بود و نمی‌خواستم دوستی‌مون خراب شه. ولی وقتی نگام کرد و خندید، گفت: «، این بهترین لحظه‌ی عمرم بود.» خیالم راحت شد. انگار اونم مثل من غرق لذت بود.

بعدش دوش گرفتیم و برگشتیم پیش بقیه کارامون، انگار نه انگار چیزی شده. ولی هر وقت یاد اون روز می‌افتم، قلبم تند می‌زنه. هنوزم با سامی دوستیم، ولی دیگه هیچ‌وقت در مورد اون روز حرف نزدیم. فقط یه راز داغ بین خودمون موند.**

نوشته: Pink Femboy

بازدید 17,297

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “سامی و من توی باغ”

  1. اخه چه نوشتی اون وسط داستانت که یهو بدون مقدمه گذاشت تو کونت. خوب توضیح میدادی یعنی سوراخ کونت آماده بود و بدون انگشت کردن و تف یا کریم زدن فوری گذاشت تو کونت یعنی کیرش ساک نزدی داستانت خیلی سرد و آبکی هست آخرش هم نوشتی هنوز هم با سامی دوستی ولی راجع به اون سکس که شد راز صحبتی نمی‌کنید یعنی چه باهم رابطه سکس ندارید مگه میشه . تصورش سخته . البته کل داستانت خیلی آبکی و ساختگی هست

  2. بابا این چی بود اخه نوشتی ؟ مگه داستانم اینقدر گنگ و بی سر و ته میشهاصلا تو و سامی چند سالتونه ؟سامی یهد بی مقدمه کیرشو کرد توی کون تمیز نکرده ات و هر دوتون ارضا شدید !!! اونوقت سایز کیر سامی چقدر بودپیشنها میکنم اول جق تونو بزنید بعد شروع کنید به نوشتن

  3. بزرگوار داشت خوب می‌نوشت، بعد دید داره ارضا می‌شه، داستان رو از وسط تموم کرد.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید