اون شب با مایا حسابی حال کردم و بجای ۳۰ دلار بهش ۱۰۰ دلار دادم و مایا هم اون دیلدوی سیاه را بهم داد اما نمیدانستم اونو چجوری با خودم ببرم ایران چون میدونستم تو گمرک فرودگاه ازم میگیرنش ولی فعلاً این برام مهم نبود . معمولاً عصرها و وقتی از پیاده روی و خرید با خواهرم که برمیگشتم سریع توی وان میرفتم و دیلدو رو تو کصم میکردم
خیلی خوب بود تا اینکه یکی دو روز مونده بود به برگشتنمون یه مجتمع خرید هیستوریا رفتیم
هیستوریا یه مجتمع قشنگ و بزرگ بود آرش ( شوهرخواهرم ) مثل همه مردها از خرید خسته شد و رفت به کافی شاپ مجتمع و من با خواهر و خواهرزادم رفتیم برای خرید
وقتی برگشتیم دیدم آرش با یه جوان خوشتیپ و احتمالاِ ایرانی گرم گرفته ( آرش ترک نبود ولی به زبان ترکی مسلط بود )
وقتی نزدیک شدیم حدس درست بود آن جوان خوشتیپ ایرانی بود
همونجور که داشتیم حرف میزدیم
خواهرم متوجه شد که گوشیشو تو یکی از فروشگاه ها جا گذاشته و سورن ( همون جوان ایرانی ) گفت که آرش با خواهرم بره ، آرش هم با خواهرم و دخترش رفتن
با سورن مشغول حرف زدن شدم و از حرفاش فهمیدم نزدیک به ۱ ساله تو ترکیه زندگی میکنه و چون زندانی سیاسی بوده دیگه نمیخواست به ایران برگرده و…
یه تیشرت قرمز تنش بود و جالب تر از همه یه گردنبند طلایی شیر و خورشید به گردنش بود…
شمارشو بهم داد ، منم به خاطر این که خواهرم نبینه شمارشو گذاشتم تو کیف پولم
تشنم شده بود و سورن برام هات چاکلت گرفت و در همین اثنا خواهرم اینا هم اومدن و سورن هم به تناسب اونها براشون نوشیدنی گرفت
آرش گفت که بریم ولی من نمیدونم چرا ولی دوست داشتم با سورن بیشتر بودم آروم دم گوش خواهرم گفتم که من میخوام با این پسره باشم و کمی دیرتر میام
خواهرم رفت ولی چند لحظه بعد غُرغُرهاشو تو واتس آپ برام فرستاد
با سورن اومدیم بیرون ، سورن یه موتور داشت ولی قانون ترکیه میگفت که همه سرنشینان موتور باید کلاه کاسکت داشته باشند و مثل قانون ما هردم بیلی نیست
بو سورن هم فقط یه کاسکت داشت
موتورشو پارک کرد و با یه تاکسی رفتیم یه رستوران و سورن ازم خواست که من بیشتر در مورد خودم حرف بزنم…
بعد شام منو رسوند دم هتل به بالا که رسیدم و لباسهامو در آوردم متوجه شدم چقدر شورتمو خیس کردم و ازم ترشح اومده بود
دیلدو رو برداشتم و رفتم تو وان
دیلدو رو به یاد سورن تو کوصم کردم
حشریت و گرمای آب باعث شد که راحت بشم ولی توی وان خوابم برد
صبح از سرمای آب وان بیدار شدم
سردم شده بود با آب گرم دوش گرفتم
از حمام که بیرون اومدم دیم تقریباً ۵۰ تماس بی پاسخ از خواهرم داشتم و بعد مدتی خواهرم اومد و شروع کرد به غُرغُر…
به سورن زنگ زدم و قرار شد شب باهاش برم موتورسواری…
یکی دو روز آخر وقتمو با سورن میگذروندم
برای خودمم عجیب بود منی که سراغ هیچ مردی نمی رفتم حالا تو غربت عاشق یک مرد شده بودم
روز آخر به خواهرم گفتم که میخوام بیشتر بمونم ، اولش باهاش دعوا کردم ولی با وساطت آرش قرار شد بیشتر بمونم
خواهرم اینا که رفتند قرار شد برم پیش سورن ، سورن از حرفم استقبال کرد و گفت که میاد دنبالم تماس که قطع شد از حرفهای سورن فهمیدم حتماً باهاش سکس میکنیم و برای همین حسابی خودمو تمیز کردم
قبل از اینکه سورن بیاد مشخصات خودم و سورن رو به متصدی هتل دادم و گفتم اگر از من خبری نشد به پلیس و خواهرم اطلاع بدن
یه لباس مجلسی قرمز و سکسی که داشتم رو تنم کردم…
سورن اومد دنبالم از دیدن تیپم چشاش گرد شد و گفت نمیتونه منو ترک موتورش سوار کنه و قرار شد تاکسی هتل بگیرم
سورن برام از هتل یه تاکسی گرفت و خودش هم سوار تاکسی شد
آروم آروم خودشو بهم نزدیک کرد و دستشو گذاشت روی پام
با اینکه هنوز کاری نکرد اما تماس دستش روی پام باعث شد اون حس که به یه مرد داشتم دوباره توی تنم بیدار بشه حس میکردم کصم دریای آب شده
سورن آروم شروع کرد به مالیدن پام ، واقعاً قدرت مخالفت با اینکارشو نداشتم ،داشتم به لرزیدن می افتادم ، بزاق دهنم داشت خشک میشد ، تپش قلب گرفته بودم دست سورن داشت به کصم نزدیک میشد
دیگه وا داده بودم که سورن دستشو از روی پام برداشت
-حالت خوبه ؟
به سختی جواب دادم
-رسیدیم ، پیاده شو
از ماشین پیاده شدم ، منطقه قشنگ و سرسبزی بود ، سورن در یه خونه ای رو باز کرد و باهم وارد شدیم ، خونش واقعاً قشنگ و زیبا بود
وارد ساختمان شدیم ، تزیین خانه قشنگ بود ولی کمی ریخته و پاشیده بود
روی کاناپه نشستم و سورن رفت آشپزخونه:
-چی میخوری عزیزم ؟
دلم میخواست بگم کیر ولی :
-چی داری ؟
-چای ، قهوه ، نسکافه ، هات چاکلت
-قهوه اگر داری
بعد مدتی سورن با دوتا هات چاکلت اومد
-چقدر شبیه قهوه هست!
-قهوه مون تموم شده بود
و بعد مدتی مکث ادامه داد :
-ببخشید اینجا ریخته پاشیده هست این سینای حرومزاده عادت به ریخت و پاش داره
-سینا کیه ؟
-همخونمه ، اینجا هم که اجاره ایی هست ، چون اینجا اجاره ها بالاست اکثر مردم با یه همخونه خونه اجاره می کنند البته اینجا رو ما مفتی گیرمون اومده
سورن یه نگاهی بهم کرد :
-تو چرا اینجوری هستی ، لباساتو چرا در نمیاری ؟ معذب نیستی مگه ؟
-کجا لباسمو در بیارم ( خیلی دوست داشتم بگه همینجا توی بغلم )
سورن با دست یه اتاقی نشون داد
-اون اتاق منه ، خواستی اونجا عوض کن
بلند شدم ، کیفمو برداشتم و سمت اتاقش رفتم
اتاقش بد نبود و مرتب بود ، یه تخت دونفره چوبی و یه رگال کت و شلوار و حتی کراوات داشت
کنار اتاق یه میز توالت بود اومد بجای لوازم آرایش پر بود از کاغذ و یه لپ تاپ و یه پرینتر و اسکنر با خودکار و مداد بود
پالتومو در آوردم چاک پستونام رو تو لباسم درست کردم
چون کرست نبسته بودم پستانهام ول شده بودند
کارم که تموم شد که متوجه شدم یه کاندوم مصرف شده روی زمین افتاده
با یه تکه دستمال کاغذی برش داشتم آب کیر توش بود ولی اون سفیدی رو نداشت انداختمش روی زمین
واردسالن شدم سورن اتاق رو تمیز کرده بود ، تو سالن نبود اما صداش از آشپزخونه اومد :
-شامپاین میخوری ؟
-مگه داری ؟
چیزی نگفت ، پنج دقیقه بعد اومد، دوتا لیوان و یه بطری شامپاین تو دستش بود
-وااااااای چی شدی تو دختر
-مرسی
اومد و کنارم نشست در بطری رو باز کرد و مقداری برای من و خودش ریخت و لیوانها رو بهم زدیم کمی مزه کردم ، بد نبود ، یکی دو گیلاس باهم خوردیم ، سورن سرشو آورد جلو و لبهاشو گذاشت روی لبهام
و همزمان دستشو دوباره گذاشت روی پام
آخ که مقاومت در اون لحظه برام سخت بود
مانعش نشدم چون واقعاً به این سکس نیاز داشتم
دستمو گذاشتم روی کیرش ، از همونجا معلوم بود که چه کیر بزرگی داره
سورن همونجور که داشت لبامو میخورد دستش رو آورد بالا و گذاشت رو کصم ، پاهامو باز کردم که راحت تر باشه ، بعد چند دقیقه دستشو کرد توی شورتم و شروع کرد به مالوندن کصم ، اما خوب نمیتونست کصمو بماله
سورن شروع کرده بود به لیس زدن گردنم ، دهنشو آورد کنار گوشم و همونجور که داشت لیس میزد گفت بریم رو تخت ؟
آروم بلند شدیم و رفتیم توی اتاق
خیلی خوب بود تا اینکه یکی دو روز مونده بود به برگشتنمون یه مجتمع خرید هیستوریا رفتیم
هیستوریا یه مجتمع قشنگ و بزرگ بود آرش ( شوهرخواهرم ) مثل همه مردها از خرید خسته شد و رفت به کافی شاپ مجتمع و من با خواهر و خواهرزادم رفتیم برای خرید
وقتی برگشتیم دیدم آرش با یه جوان خوشتیپ و احتمالاِ ایرانی گرم گرفته ( آرش ترک نبود ولی به زبان ترکی مسلط بود )
وقتی نزدیک شدیم حدس درست بود آن جوان خوشتیپ ایرانی بود
همونجور که داشتیم حرف میزدیم
خواهرم متوجه شد که گوشیشو تو یکی از فروشگاه ها جا گذاشته و سورن ( همون جوان ایرانی ) گفت که آرش با خواهرم بره ، آرش هم با خواهرم و دخترش رفتن
با سورن مشغول حرف زدن شدم و از حرفاش فهمیدم نزدیک به ۱ ساله تو ترکیه زندگی میکنه و چون زندانی سیاسی بوده دیگه نمیخواست به ایران برگرده و…
یه تیشرت قرمز تنش بود و جالب تر از همه یه گردنبند طلایی شیر و خورشید به گردنش بود…
شمارشو بهم داد ، منم به خاطر این که خواهرم نبینه شمارشو گذاشتم تو کیف پولم
تشنم شده بود و سورن برام هات چاکلت گرفت و در همین اثنا خواهرم اینا هم اومدن و سورن هم به تناسب اونها براشون نوشیدنی گرفت
آرش گفت که بریم ولی من نمیدونم چرا ولی دوست داشتم با سورن بیشتر بودم آروم دم گوش خواهرم گفتم که من میخوام با این پسره باشم و کمی دیرتر میام
خواهرم رفت ولی چند لحظه بعد غُرغُرهاشو تو واتس آپ برام فرستاد
با سورن اومدیم بیرون ، سورن یه موتور داشت ولی قانون ترکیه میگفت که همه سرنشینان موتور باید کلاه کاسکت داشته باشند و مثل قانون ما هردم بیلی نیست
بو سورن هم فقط یه کاسکت داشت
موتورشو پارک کرد و با یه تاکسی رفتیم یه رستوران و سورن ازم خواست که من بیشتر در مورد خودم حرف بزنم…
بعد شام منو رسوند دم هتل به بالا که رسیدم و لباسهامو در آوردم متوجه شدم چقدر شورتمو خیس کردم و ازم ترشح اومده بود
دیلدو رو برداشتم و رفتم تو وان
دیلدو رو به یاد سورن تو کوصم کردم
حشریت و گرمای آب باعث شد که راحت بشم ولی توی وان خوابم برد
صبح از سرمای آب وان بیدار شدم
سردم شده بود با آب گرم دوش گرفتم
از حمام که بیرون اومدم دیم تقریباً ۵۰ تماس بی پاسخ از خواهرم داشتم و بعد مدتی خواهرم اومد و شروع کرد به غُرغُر…
به سورن زنگ زدم و قرار شد شب باهاش برم موتورسواری…
یکی دو روز آخر وقتمو با سورن میگذروندم
برای خودمم عجیب بود منی که سراغ هیچ مردی نمی رفتم حالا تو غربت عاشق یک مرد شده بودم
روز آخر به خواهرم گفتم که میخوام بیشتر بمونم ، اولش باهاش دعوا کردم ولی با وساطت آرش قرار شد بیشتر بمونم
خواهرم اینا که رفتند قرار شد برم پیش سورن ، سورن از حرفم استقبال کرد و گفت که میاد دنبالم تماس که قطع شد از حرفهای سورن فهمیدم حتماً باهاش سکس میکنیم و برای همین حسابی خودمو تمیز کردم
قبل از اینکه سورن بیاد مشخصات خودم و سورن رو به متصدی هتل دادم و گفتم اگر از من خبری نشد به پلیس و خواهرم اطلاع بدن
یه لباس مجلسی قرمز و سکسی که داشتم رو تنم کردم…
سورن اومد دنبالم از دیدن تیپم چشاش گرد شد و گفت نمیتونه منو ترک موتورش سوار کنه و قرار شد تاکسی هتل بگیرم
سورن برام از هتل یه تاکسی گرفت و خودش هم سوار تاکسی شد
آروم آروم خودشو بهم نزدیک کرد و دستشو گذاشت روی پام
با اینکه هنوز کاری نکرد اما تماس دستش روی پام باعث شد اون حس که به یه مرد داشتم دوباره توی تنم بیدار بشه حس میکردم کصم دریای آب شده
سورن آروم شروع کرد به مالیدن پام ، واقعاً قدرت مخالفت با اینکارشو نداشتم ،داشتم به لرزیدن می افتادم ، بزاق دهنم داشت خشک میشد ، تپش قلب گرفته بودم دست سورن داشت به کصم نزدیک میشد
دیگه وا داده بودم که سورن دستشو از روی پام برداشت
-حالت خوبه ؟
به سختی جواب دادم
-رسیدیم ، پیاده شو
از ماشین پیاده شدم ، منطقه قشنگ و سرسبزی بود ، سورن در یه خونه ای رو باز کرد و باهم وارد شدیم ، خونش واقعاً قشنگ و زیبا بود
وارد ساختمان شدیم ، تزیین خانه قشنگ بود ولی کمی ریخته و پاشیده بود
روی کاناپه نشستم و سورن رفت آشپزخونه:
-چی میخوری عزیزم ؟
دلم میخواست بگم کیر ولی :
-چی داری ؟
-چای ، قهوه ، نسکافه ، هات چاکلت
-قهوه اگر داری
بعد مدتی سورن با دوتا هات چاکلت اومد
-چقدر شبیه قهوه هست!
-قهوه مون تموم شده بود
و بعد مدتی مکث ادامه داد :
-ببخشید اینجا ریخته پاشیده هست این سینای حرومزاده عادت به ریخت و پاش داره
-سینا کیه ؟
-همخونمه ، اینجا هم که اجاره ایی هست ، چون اینجا اجاره ها بالاست اکثر مردم با یه همخونه خونه اجاره می کنند البته اینجا رو ما مفتی گیرمون اومده
سورن یه نگاهی بهم کرد :
-تو چرا اینجوری هستی ، لباساتو چرا در نمیاری ؟ معذب نیستی مگه ؟
-کجا لباسمو در بیارم ( خیلی دوست داشتم بگه همینجا توی بغلم )
سورن با دست یه اتاقی نشون داد
-اون اتاق منه ، خواستی اونجا عوض کن
بلند شدم ، کیفمو برداشتم و سمت اتاقش رفتم
اتاقش بد نبود و مرتب بود ، یه تخت دونفره چوبی و یه رگال کت و شلوار و حتی کراوات داشت
کنار اتاق یه میز توالت بود اومد بجای لوازم آرایش پر بود از کاغذ و یه لپ تاپ و یه پرینتر و اسکنر با خودکار و مداد بود
پالتومو در آوردم چاک پستونام رو تو لباسم درست کردم
چون کرست نبسته بودم پستانهام ول شده بودند
کارم که تموم شد که متوجه شدم یه کاندوم مصرف شده روی زمین افتاده
با یه تکه دستمال کاغذی برش داشتم آب کیر توش بود ولی اون سفیدی رو نداشت انداختمش روی زمین
واردسالن شدم سورن اتاق رو تمیز کرده بود ، تو سالن نبود اما صداش از آشپزخونه اومد :
-شامپاین میخوری ؟
-مگه داری ؟
چیزی نگفت ، پنج دقیقه بعد اومد، دوتا لیوان و یه بطری شامپاین تو دستش بود
-وااااااای چی شدی تو دختر
-مرسی
اومد و کنارم نشست در بطری رو باز کرد و مقداری برای من و خودش ریخت و لیوانها رو بهم زدیم کمی مزه کردم ، بد نبود ، یکی دو گیلاس باهم خوردیم ، سورن سرشو آورد جلو و لبهاشو گذاشت روی لبهام
و همزمان دستشو دوباره گذاشت روی پام
آخ که مقاومت در اون لحظه برام سخت بود
مانعش نشدم چون واقعاً به این سکس نیاز داشتم
دستمو گذاشتم روی کیرش ، از همونجا معلوم بود که چه کیر بزرگی داره
سورن همونجور که داشت لبامو میخورد دستش رو آورد بالا و گذاشت رو کصم ، پاهامو باز کردم که راحت تر باشه ، بعد چند دقیقه دستشو کرد توی شورتم و شروع کرد به مالوندن کصم ، اما خوب نمیتونست کصمو بماله
سورن شروع کرده بود به لیس زدن گردنم ، دهنشو آورد کنار گوشم و همونجور که داشت لیس میزد گفت بریم رو تخت ؟
آروم بلند شدیم و رفتیم توی اتاق
ادامه دارد…
نوشته: ناشناس