Your browser does not support the audio element.
بوسه بوسه لب از من٬نخ به نخ نگاه از تو
نیمههای شب از من٬دوتا قرص ماه ازتو
در میان اتاق میچرخید و میرقصید…چینهای دامن گلدارش در هوا چرخ میخورد و دلبری میکرد.نور مهتاب از پس پنجره پوست سیمینش را چو الماسی درخشنده میان خاموشی شب به تلألؤ وامیداشت و چشمان خمار از عطشم را برای لمس تن دلفریبش به بازیچه میگرفت٬من بیتابتر از همیشه از گوشه ی تاریک اتاق محو تماشای طرح سایه روشن های جان او بودم.بیقرار لمس دو قرص برجسته ی ماه در پس فواره های سرزده از جانش…
پوست زمهریر تو برف٬آب شد تو آغوشم
من لباسمو وقتی داغداغه میپوشم…
مستانه میخندید و میرقصید…دامن روی رانهای ترد وبراق و سفیدش کشیده میشد و در گرگ و میش فضای اتاق بیرحمانه غمزه را چاشنی اداهایش میکرد.آغوش من چو کوره و پوست سفید او چو برف!از تمنای وجودم قدم به سمتش برداشتم و برف تنش را به کوره تنم آب کردم؛لعبتک زیبا حالا میسوخت از التهاب درون و چون قطره آبی لغزان بر شیشه میرقصید میان دستان آتشینم!
وقت پوشیدنش بود…وقت پوشیدنم بود!
گونههای سرخابی٬رختخواب بیخوابی
پیچوتاب بیتابی٬باز بیحواسم کن…
میرقصید در آغوشم و بیتابانه پیچ میخورد؛حس لامسه تمام ادراکم شده بود و چشمانم بسته از این لذت…
بیرحمانه در وجودم رخنه میکرد دلبرک طناز سیمینساق…باید مهارش میکردم این زیبای سرکش را!دامن کوتاه حریر را با دستهایم از ران پاهایش به سمت بالا کشیدم و روی شکمش متوقف کردم؛مست و مدهوش از عطر پرتقال کالی که به مشام ریخت ٬بیخود شده از خودم که آنجا بود و نبود، دست لرزان کردم و سمت غنچه گلش رفتم.سرکشانهتر در آغوشم پیچ و تاب بیقراری میخورد؛مهارشدنی نبود این آهوی یاغی…
نالههای از سر شوقش و نفسهای ملتهبش به من اجازه ورود به آن باغ بهشتی که گویی دنیایی دیگر بود را میداد.
تمام آب و آتشی که برای این سیمرغ کوچک میزدم از میان موهایم قطره قطره باران میشد و فرو میریخت بر برکه ی زلال سیمایش و نفس های ملتهبم چون بادهای داغ کویری شنزار موهایش را مواج میکرد!سیهموی کوچک در آغوشم چو تک بیدی در صحرای نم زده میلرزید…
وقتی آتیشت خوابید٬دستامو که پوشیدی
تیلههای چشماتو٬دکمه لباسم کن…
حالا او بود که به سمتم آمده بود و با چشمهایی بیقرار از من طلب کامدل میکرد
موج تنش بر تنم و و ناله های کوبانش و زانو های تکیه گاه شده و دستان چفت شده اش در دستانم خبر از سرخوشی دخترک گاوچران میداد…
دست مرا تا مرز رهایی سخت فشرد و مرا از فرای مرزهای سبکبالی تاباند
چشای پریشونت٬با لبای خندونت
مثل برق دندونت٬عشق میکنن بامن
عشق میکنم باتو٬وقتی موج پاهاتو
غرق میکنی هرشب زیر توری دامن…
لب به لب نوش و تن به تن آتش…
نوشته: دختر نشسته در ماه و نیلا
18 پاسخ به “رقص سایه ها”
شعررررررر
خیلی قشنگ بودیه همکاری ناب و خاص…
نتونسم ارتباط برقرار کنم نیلا جان ولی بهرحال سپاس که معرفی کردی بخونم.واضحه تلاش کردید یه حس خوب مشترک رو به اشتراک بذارید، شاید مشکل از بیذوقی خودم هس که دریاف نمیکنمش. ?
خیلی آرایه داشت ، خیلی
درود بر هر دو عزیز نازنین.قلمتون مانا.زیبا بود اما کوتاه و کمی با عجله.اما سپاس از احساسات ناب و قشنگتون.
این کس شرا چیه جم کنین این مسخره بازیارو این خاله کسک بازیارو بکن تو رو گاییدین کون خوارها حمله کردن به کس لیسی و لاکیدنخاطرات و عبرات تقریر میکنین اینجا الان دیگه ؟آروم باشین و دستاتونو از تو کونای همدیگه دربیارین و یه نفسی بگیرین بعد دوباره …
نیلا جانم لایک کرده بودم. عزیز دلم سرعت نت پایین بوده لایک نشده گلمدوباره لایک کردم
نه واقعا !چی بود دقیقا؟:-/فقط استعاره بود و مجاز و ایهام و جز این هیچ !انقدر خسته کننده که فقط پاراگراف اول رو خوندم و تمام !داستان باید دلی باشه اینکه زور بزنی ارایه بچپونی توش میشه یه آش شله قلم کار شبیه این !ایدا داستاناش قشنگه خوندم اما این همکاری اصلا چیز جالبی از آب در نیومده بود :-)نه لایکنه دیس لایکباشد که ایدا جدا بنویسد .
چقدر سرکش و رها و سختسه بار خوندمموسیقی عالیممنون از هر دوی شما
خب نیلا و ایدای عزیز خسته نباشید هردو…لایک رو میدم اما راهنمایی میکنم برای بهبود …داستان به سادگی و بی تکلفی و همه فهم بودنش قشنگه…شما آثار نویسنده های خوب و بزرگ رو بخونید هیچ کدوم اینهمه ارایه ایهام و استعاره و کنایه نیاوردن توی داستاناشون…این دلیل عالی شدن داستان نخواهد شد … صادق چوبک …صادق هدایت…سیمین دانشور …رسول پرویزی …و هزاران نویسنده ریز و درشت رو میشه مثال زد که ساده و روون مینوشتن و مینویسن…عباس معروفی یا هوشنگ گلشیری که کمی فهمش مشکله برای بعضی خواننده ها نثر های پیچیده مینویسن و کمی سخت نه اینکه ارایه ادبی لا به لای هر کلمه ای بذارن…ساده نوشتن و مخاطب عام داشتن بسی مشکلتره تا این سبک نوشتاری …ایدا داستان های قبلش بی تکلف تر و ساده تر بود فک کنم سبک قبلشو دنبال کنه قطعا مخاطب راضی تر خواهد بود .موفق باشید هر دو 🙂
مرسی نیلا جان . وقتی نوشتی اروتیک خودمو آماده کرده بودم با صابون .اما عاطفی بود و با احساس .مرسی عزیز .
آشپز که دو تا شد … نه گاهی آش خوشمزه ترم میشهیه موزیک قشنگ ، با مینیمال های زنجیر شده تابلوهای قشنگی خلق کردمثل “وقت پوشیدنش بود …” یه جاهایی هم مغز من بوق میزدمثل ” آهوی یاغی “فقط شمایی که ذوق شعری دارید میتونستید ترکیب بندهای داستانو از خودتون بسرایید هر چند موسیقی و شعراش لابلای متن اتمسفر خوبی ایجاد کرده بود…،” چو مه در قاب شبنم ها ” …لایک
جالب بود. لایک 15 به شما.
یه نثر خاص و پراحساس و شلاقی! بدون اضافه گویی.لایک 20
تو تا کاری نکنی که ما وسط سکس فکر تشبیه و استعاره و درصد ادبیات کنکورمون بیفتیم ول نمیکنی نه؟! 😀
نیلای عزیزم…مشکل نبود برام فهم و خوندن نثرش… دوس داشتم اما تا خواست دستم بیاد نوع نثر، تموم شد 🙁
نقطه قوتش این بود که پر از حس بود که خود به خود آدمو درگیر میکرد. دوسش داشتم. این نوشته از نظر من یه ضعف کوچیکم داشت و اونم آرایه های بیش از حدی بود که استفاده کرده بودی مثل اینکه بخوای تو یه فضای کوچیک یه شی خیلی بزرگیو جا کنی
اهنگ از کیه؟