رقص بر لبه‌ی تباهی!

این داستان یک پایان‌بندی بر دو مجموعه‌ی «میشه خاله صدات کنم؟» و «شیدای شهوت» می‌باشد!


دو روز بود که رضا دیگه اون رضای سابق نبود. می‌خواست نشون بده همه‌چیز عادیه، ولی هر دومون می‌دونستیم بعد از اون شب دیگه هیچی عادی نیست. جلوی سینک وایساده بود و داشت قوری رو می‌شست که چایی دم کنه. رفتم جلو و تو فاصله‌ی یک قدمی‌ش وایسادم. یه نیم‌نگاه بهم انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد. سکوت رو شکستم و گفتم: «چرا چشمات رو ازم می‌دزدی؟ اگه از چیزی ناراحتی بگو که در موردش حرف بزنیم.»
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: «نه! چیزی نیست.»
دستم رو دراز کردم و شیر آب رو بستم. با صدای بلند گفتم: «از این درون‌گرایی افراطی‌ت حالم بهم می‌خوره! باهام حرف بزن! خودت رو خالی کن!»
خیلی آروم برگشت سمتم، با چشم‌هایی که خالی از احساس بود، جواب داد: «می‌خوای در مورد چی حرف بزنم؟»
گفتم: «در مورد اون شب.»
یه نفس عمیق کشید و گفت: «چی دوست داری بهت بگم؟»
گفتم: «واقعیت رو! چیزی رو که تجربه کردی. حسی که داشتی…»
بعد با یکم مکث پرسیدم: «تو با دیدن سکس من و دوستت چه حسی داشتی؟ تحریک شدی؟»
با کلافگی گفت: «می‌خوای با این سوالا به چی برسی؟»
توی چهره‌ش می‌دیدم که نمی‌خواد در موردش حرف بزنه. می‌خواست طفره بره ولی باید مجبورش می‌کردم حرف‌هاش رو بگه و بغضش رو خالی کنه وگرنه شاید ادامه دادن زندگی‌مون بی‌معنی می‌شد. گفتم: «جواب من رو بده! از اینکه می‌دیدی محمد خصوصی‌ترین جاهای زنت رو می‌بینه و لمس می‌کنه و با ولع زبون می‌کشه، چه حسی داشتی؟ از اینکه بدون مراعات و بی‌اهمیت به تو، توی وجود زنت تلمبه می‌زد تحریک می‌شدی؟»
چشم‌های قرمزش نشون می‌داد چقدر عصبانیه ولی طبق معمول داشت خودداری می‌کرد و نمی‌خواست درونش رو بروز بده. با همون لحن آروم گفت: «مگه اتفاق اون شب به خواست و میل خودم بود که بخوام باهاش تحریک بشم؟ اونی که باید تحریک می‌شد و لذت می‌برد تو بودی! کارت رو کردی و لذتت هم بردی، الان دنبال دُمش می‌گردی؟»
بازوش رو گرفتم که مثلاً باهاش همدردی کنم. دستم رو پس زد و گفت: «مگه همین رو نمی‌خواستی؟ هیچ تلاشی نکن که بهم بگی پشیمونی، چون می‌دونم نیستی. اون شب تو چشمات دیدم که چقدر داری از عذاب دادنم لذت می‌بری.»
+من نمی‌خواستم عذابت بدم. می‌خواستم احساسم رو درک کنی. می‌خواستم بدونی دقیقاً وقتی شیدا رو جلوی چشمام می‌گاییدی و با لذت آه می‌کشیدی چه حالی داشتم. من نمی‌خواستم تو رو با کسی شریک بشم.
-پس چرا جلوم رو نگرفتی؟ اگه بهم می‌گفتی نمی‌خوای به رابطه‌مون با شیدا ادامه بدیم، من قبول می‌کردم.
عصبی شدم و گفتم: «داری شر و ور می‌گی. تو با خواهرم دست به یکی کردین و من رو بازی دادین. من رو بازی دادین که به فانتزی کثیف‌تون برسید و خیانت‌تون به من تو خفا بمونه… بعد اگه من می‌گفتم ادامه ندیم، تو قبول می‌کردی؟ داری چرت و پرت می‌گی رضا چرت و پرت…»
دوباره حرفم رو قطع کرد و با عصبانیت گفت: «تو هم به جای درست کردن اوضاع، با این انتقام گرفتن مسخره‌ت اوضاع رو از چیزی که بود خراب‌تر کردی. حالا دنبال چی می‌گردی؟ چرا فکر می‌کنی این زندگی قراره دوباره زندگی بشه؟ هنوز به اولین سالگرد ازدواج‌مون نرسیدیم و وضع‌مون اینه… در ادامه چه کثافتی بشه خدا می‌دونه…»
تو چشم‌هاش زل زدم و با بغض گفتم: «این‌طوری نگو رضا! همین الان می‌تونیم همه‌چی رو فراموش کنیم و عین آدم بشینیم زندگی‌مون رو بکنیم. تو این بازی رو شروع کردی و من تمومش کردم. الان دیگه یِر به یِر شدیم و بهتر می‌تونیم با هم کنار بیایم و درستش کنیم…»
پوزخند زد و گفت: «تو هیچی نمی‌دونی. یه جوری درونم پر از حقارت و پوچیه که از تک‌تک نفس‌هایی که می‌کشم حالم بهم می‌خوره. یه شبه غیرت و غرور و شرفم رو باختم. من سر چیزی که نباید قمار کردم و ته این قمار یا دادگاهه یا کفن… تو این تن دنبال رضایی که می‌شناختی نگرد. همون شب با شنیدن نفس‌های تو زیر یکی دیگه، نفس منم رفت…»
گفتم: «رضااا بس کن. از کاه کوه نساز. من همون کاری رو کردم که تو کردی. منم مثل تو…»
قوری رو محکم پرت کرد تو سینک ظرف‌شویی. از ترس حرفم تو دهنم خشک شد، یه قدم رفتم عقب و یه جیغ کوتاه کشیدم. همزمان داد زد: «رضا و زهرمار! بسه دیگه آیدا! نمی‌خوام در موردش حرف بزنم.»
قوری چینی ریزریز شد و یه تیکه ازش تو دستش فرو رفت. خون از کف دستش جاری شد. همین‌طوری دستش رو مشت کرده بود و هر چی بیشتر فشار می‌داد، اون تیکه بیشتر تو دستش فرو می‌رفت. حالا می‌فهمیدم روحش چقدر زخمیه. تا حالا انقدر عصبانی ندیده بودمش و از نگاهش می‌ترسیدم. یه لحظه ازش بدم اومد و تا مرز تنفر ازش پیش رفتم. ولی دقیقاً تو همون لحظه یاد حرف پدرم افتادم که همیشه می‌گفت: «هیچ‌کس به سلامت روان یه مرد اهمیتی نمی‌ده تا زمانی که تبدیل به خشم بشه! اون‌وقته که همه اون رو آدم بدی می‌دونن!»
چقدر این حرف برای رضا صدق می‌کرد. دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم: «بذار دستت رو ببینم.»
دوباره دستم رو پس زد و گفت: «نمی‌خواد!»

کف دستش رو زیر شیر آب گرفت و اون تیکه چینی رو از تو گوشتش بیرون کشید. دستاش می‌لرزید. شیر آب رو بست و همین‌طوری که دستش رو مشت کرده بود، رفت سمت در. پالتوش رو از کمد بالای جاکفشی برداشت. با نگرانی پرسیدم: «کجا می‌ری؟»
بدون اینکه جوابی بده از خونه زد بیرون. رد قرمز قطره‌های خون از روی سرامیک‌های سفید آشپزخونه تا در ورودی تو چشم می‌زد. روی زمین نشستم و همین‌طوری که با انگشتم قطره‌ی خون رو روی کف زمین پخش می‌کردم، شروع به گریه کردم. اشک‌هام می‌چکید روی خون پخش‌شده و هی رقیق‌ترش می‌کرد. با خودم گفتم: «چی شد که زندگی‌مون به اینجا رسید؟»
به لکه‌ها خیره شدم و دوباره گفتم: «من باید این لکه‌ها رو پاک کنم! باید پاک کنم تا دیر نشده…»


اولین باری که تو کتابخونه دیدمش داشت پایان‌نامه‌ی ارشدش رو می‌نوشت. چند ثانیه نگاه‌مون به هم گره خورد؛ بعد من از کنارش رد شدم و پشت میز روبه‌روش نشستم. نمی‌دونستم چرا قلبم تندتند می‌زنه. ناخودآگاه همه‌ش نگاهم می‌رفت سمتش و هر چند دقیقه یه بار یه نگاهی بهش می‌نداختم. به دست‌هاش نگاه کردم ببینم حلقه داره یا نه، به اینکه چه کفش‌هایی پوشیده و چه لباسی تنشه. به همه‌ی جزئیات توجه می‌کردم و اصلاً حواسم به کتابی که روی میز گذاشته بودم نبود. اون ولی به ظاهر سرش تو کار خودش بود. تو دلم گفتم: «همچین پسری قطعاً چندتا دوست‌دختر داره!» و با این فکر ازش بدم اومد و نگاهم رو ازش گرفتم.
روز بعد بازم رفتم کتابخونه. روز بعد و روز بعدش‌هم همین‌طور. هر روز که می‌رفتم قبل از من، پشت همون میز نشسته بود و سرگرم نوشتن بود. ماگ چاییش همیشه روی میز بود. موهاش لخت بود. ته‌ریش داشت. هیکلش قشنگ بود. چشماش… چشماش سگ که نه، گرگ داشت. خیلی وحشی و جذاب بود. هر روز بیشتر بهش دقت می‌کردم و یه چیز تازه تو وجودش کشف می‌کردم. هندزفری رو گذاشتم توی گوشم. همه‌ی آهنگ‌ها انگار از اون می‌گفتن:
…یاد یه شعر تازه می‌افتم
وقتی سرت توی کتاباته
موهای جاری روی پیشونیت
زیباترینِ اتفاقاته…

یه روز که وارد کتابخونه شدم، دیدم میزش خالیه. اون روز کتابخونه به طرز عجیبی خلوت بود. چند ثانیه به جای خالیش خیره شدم و بعد چشم‌هام رو چرخوندم شاید بتونم پیداش کنم.
-دنبال من می‌گردی؟
برگشتم و دیدم پشت سرم وایساده. هول شدم. با اخم گفتم: «ب… برای چی باید دنبال تو بگردم؟»
با لبخند گفت: «چون هر روز یه ساعت می‌شینی این روبه‌رو و خیلی نامحسوس به من نگاه می‌کنی! البته نه انقدر نامحسوس که من متوجهش نشم.»
یه خنده‌ی عصبی کردم و گفتم: «خیلی اعتمادبه‌نفس داری!»
به کتاب توی دستم اشاره کرد و گفت: «بادبادک‌باز! یه هفته‌ست از صفحه‌ی صد و بیست و هشت جلوتر نرفتی.
بعدش این‌جوریه که امیر از افغانستان مهاجرت می‌کنه و برادر ناتنی‌اش رو با سرنوشت تلخی که براش رقم خورده بود تنها می‌ذاره ولی بعد از چند سال یهو…»
حرفش رو قطع کردم و گفتم: «اسپویل نکن! می‌خوام بخونمش.»
-ولی خیالِ من نمی‌ذاره؟
با اخم گفتم: «خیلی بچه‌پررویی!»
با لبخند گفت: «اسمم رضاست و شما؟»
+آیدا…
-پس شاملو اون همه نامه‌ی عاشقانه و شعر قشنگ رو واسه تو نوشته؟
با خنده گفتم: «نه واسه آیدای خودش نوشته. من آیدای شاملو نیستم.»
پرسید: «پس آیدای کی هستی؟»
یه پوزخند زدم و گفتم: «بچه‌زرنگ! می‌خوای آمار بگیری ببینی مجردم یا نه؟»
خندید. تا حالا خنده‌ش رو ندیده بودم، ولی تو هر حالتی جذاب بود. رفتم سر جای همیشگی‌م نشستم. اصلاً بهش نگاه نکردم ولی دستام می‌لرزید و قلبم تندتند می‌زد. از سالن کتابخونه رفت بیرون. سرم توی کتاب بود که دو تا لیوان کاغذی چایی رو گذاشت رو میز و کنارم نشست. بی‌مقدمه گفت: «من به شخصه کل انرژی روزم رو از چایی می‌گیرم. تو رو نمی‌دونم.»
بعد از اون روز، دلخوشیِ زندگیم این بود که کنارش بشینم و با هم چایی بخوریم و از اتفاقات روز و کتاب‌هایی که خوندیم و فیلم‌هایی که دیدیم با هم حرف بزنیم.

یه شب داشتم باهاش تو تلگرام لاس می‌زدم که شیدا مچم رو گرفت. با دلخوری بهم گفت: «مگه بهت نگفته بودم حواست رو جمع کن که کسی نتونه مُخت رو بزنه؟»
با حالت انکار گفتم: «کسی مُخم رو نزده.»
به گوشی‌م اشاره کرد و گفت: «پس اینی که بچه‌خوشگل سیوش کردی کیه؟»
+فقط دوستیم! دوست معمولی.
یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم انداخت و گفت: «سلام هیچ گرگی بی‌طمع نیست. هیچ مردی همین‌طوری نمیاد باهات دوست معمولی بشه. مگر اینکه بعدش بخواد بیشتر رو مخت کار کنه و وی‌آی‌پی بشه. وی‌آی‌پی بشه که بکنتت! مگه صد دفعه بهت نگفتم مردا همه‌شون لاشی و کثیفن؟»
گوشی رو از دستم کشید. گفتم: «چیکار می‌کنی؟ پسش بده.»
-می‌دونی مردا دنبال چین؟
دستش رو گذاشت روی کُسم و گفت: «دنبال این خواهر ساده‌ی من.»
دستش رو پس زدم و گفتم: «بی‌خیال شیدا! گفتم که ما فقط دوست معمولی هستیم. بعدشم رضا اصلاً از این مردایی نیست که تو می‌گی. مدلش فرق داره و وایب خوبی ازش می‌گیرم. یه جورایی خیلی موجه و بچه‌مثبته و اصلاً تو این فازا نیست.»
پوزخند زد و گفت: «پس اسمش رضاست!»
با تأکید ادامه داد: «ساده نباش آیدا! اینا همه‌ش نقابه! چند وقت که بگذره روی واقعی‌اش رو نشونت می‌ده.»
گوشی رو پرت کرد رو تخت. می‌خواستم برش دارم که از پشت بغلم کرد و سینه‌هام رو گرفت تو مشتش. لب‌هاش رو چسبوند به گردنم و بوسش کرد. توی گوشم گفت: «توی مردا دنبال چه لذتی می‌گردی جنده‌کوچولو؟ اونا همه‌شون به فکر لذت بردن خودشونن. به تو فکر نمی‌کنن. هر لذت جسمی که بخوای تجربه کنی من بهت می‌دم. فقط نذار هیچ مردی وارد زندگیت بشه. حداقل الان که خام‌تری! به من نگاه کن! به خاطر خودت می‌گم.»
تو همون حالت که پشتم بود، هلم داد سمت تخت. به شکم روی تخت خوابیدم. در اتاق رو از تو قفل کرد و دوباره اومد سراغم. از بچگی روم تسلط داشت. منم عاشق این بودم که خودم رو بسپارم دستش. هرچند همیشه سعی می‌کرد افکار “ضدِ مرد” خودش رو به منم غالب کنه و منم در ظاهر مخالفتی باهاش نداشتم، ولی در اصل گرایشم به سمت مردا بود. شلوار و شورتم رو تا زانو پایین کشید. باسنم رو داد بالا که براش قمبل کنم.
سرش رو برد لای پاهام و شروع کرد به لیس زدن و خوردن کُسم از پشت. حسش نبود و اصلاً تو فازش نبودم. ولی ناخودآگاه چهره‌ی رضا برام یادآوری شد و ذهنم به جای شیدا، رضا رو تصور کرد! همین باعث شد یهو خیس بشم و تنم گُر بگیره. چشم‌هام رو بستم و تو تصورات ساختگی ذهنم غرق شدم.
شیدا انقدر استادانه می‌خورد که لذت کل وجودم رو گرفت. دستام رو بردم زیر سوتین و نوک سینه‌هام رو مالیدم. بدنم داغ و چشم‌هام خمار شده بود. چشم‌هام رو بستم و با صدایی که سعی می‌کردم تو گلوم خفه‌ش کنم، آه می‌کشیدم و ناله می‌کردم. صدای نوتیفیکیشن گوشی‌م باعث شد دستم رو از تو سوتینم بیرون بکشم و به سمتش دراز کنم. پیام از طرف رضا بود: «برات شاملو بشم، آیدام می‌شی؟»
دست چپم رو بردم پشت و سر شیدا رو روی کُسم فشار دادم. با صدایی که از شهوت می‌لرزید گفتم: «بخور شیدا! آااه… بخور دارم ارضا می‌شم.»
همزمان یه دستی با شستم تایپ کردم: «به شاملوها اعتماد ندارم، باید بیشتر فکر کنم…!»


بعد از کمی ناز بهش جواب مثبت دادم، بسم‌الله گفتیم و عشق آغاز شد. سه سال از آشنایی‌مون گذشت و رضا هنوز برای من مثل روز اول بود. بدون اینکه کوچیک‌ترین لاشی‌گری ازش ببینم. مهربون و رمانتیک بود و حالا بعد از این مدت می‌دونستم عاشقمه. پسر سخت‌کوشی بود. بعد از گرفتن مدرک ارشد، توی یه شرکت معتبر کار پیدا کرد و وضعش روز به روز بهتر شد. تو این مدت بیشتر خودش و خانواده‌اش رو شناختم. همینا کافی بود که به خواستگاری‌اش جواب مثبت بدم. از همون روز به بعد با شیدا قول و قرار گذاشتیم که دیگه همجنس‌بازی رو کنار بذاریم تا روی رابطه‌ام با رضا اثر منفی نذاره. اونم قبول کرد. یعنی چاره‌ی دیگه‌ای نداشت. هشت ماه نامزد موندیم و بعد یه عروسی مجلل گرفتیم. ماه عسل رفتیم آنتالیا و تا یکی دو ماه بعد از ازدواج‌مون همه‌چی عالی بود. احساس می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر دنیام تا اینکه دیگه نتونستم در برابر وسوسه‌های شیدا مقاومت کنم و دوباره رابطه‌ی جنسیم رو باهاش ادامه دادم. تا جایی که بالاخره رضا از این قضیه خبردار شد. بعدها فهمیدم اینا همه‌ش نقشه‌ی شیدا بوده. اون بود که بین من و رضا نفوذ کرد و مخ هر دومون رو زد که وارد یه بازی کثیف و خطرناک بشیم.

بعد از اولین شبی که شیدا خونه‌مون موند و با هم تریسام زدیم، از اینکه رضا جلوی من با زنی غیر از من سکس کرد، یه حس مزخرف و بلاتکلیف گرفتم. اما با فکر اینکه فقط همین یه باره، سعی کردم خودم و احساساتم رو گول بزنم و لذت ببرم. تا حدی تونستم موفق باشم. اما بعد از رابطه، تا خود صبح، خواب به چشم‌هام نیومد و مدام با خودم کلنجار می‌رفتم که چرا راضی به همچین خریتی شدم؟ با دست‌های خودم شوهرم رو به خواهرم و خواهرم رو به شوهرم تقدیم کردم. ولی بعد از هربار سرزنش و پشیمونی، دوباره با فکر اینکه فقط همین یه بار بود، سر خودم رو شیره می‌مالیدم. ولی زهی خیال باطل؛ قبح که ریخت، ترمز هم می‌ریزه. چند روز بعدش دوباره اتفاق افتاد. چند روز بعدترش هم بار بعدی. روزها می‌گذشت و دوباره و دوباره تکرار می‌شد. بار اول اشتباه بود و بارهای بعدی عادت! دیگه خودم هم از اون رابطه‌ی تابو که دیگه برای ما عادی شده بود لذت می‌بردم. ولی نه یه لذت واقعی؛ یه لذت بیمارگونه و غیرطبیعی. من از خودِ رابطه لذت نمی‌بردم، از حقارتم تو اون رابطه لذت می‌بردم! اون بُعد مازوخیسم‌ام ارضا می‌شد و یه جور اعتیاد شده بود برام. مثل یه معتاد، هربار می‌گفتم این دیگه بار آخره، ولی هر بار بیشتر از قبل توش فرو می‌رفتم.
هرچی می‌گذشت اون حس گناه و عذاب‌وجدان کمتر و لذت سکس سه‌نفره بیشتر و عشق بین من و رضا کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شد. دیگه خبری از خلوت‌های دونفره و دل دادن و قلوه گرفتن نبود. خبری از شاخه‌گل و شکلات و پاستیل و دعواهای عاشقانه نبود.
خبری از سکس‌های رمانتیک دونفره و پیش‌نوازی و پس‌نوازی نبود. رضا دیگه نه لوسم می‌کرد و نه نازم رو می‌کشید؛ انگار اون حوصله‌ی شیرینِ دلبری‌های عاشقانه تو وجودش خشکیده بود. حسادت‌های بچگونه‌اش که قبلاً برام نشونه‌ی عشق بودن، جاشون رو به یه سکوت سرد و بی‌اعتنا داده بودن. دیگه از اون عشقِ آتشینی که بین‌مون شعله می‌کشید خبری نبود؛ عشقی که زیر ضربه‌های پی‌درپی هوس، آروم‌آروم خاموش شد، اونقدر بی‌رحمانه که حتی خاکستری هم ازش باقی نمونده بود. فقط یه خلأ مونده بود! خلأیی که جای عشق رو با درد پُر می‌کرد…

سه ماه از اون شب گذشت و همچنان رابطه‌ی سه‌نفره‌ی ما ادامه داشت.
پنجشنبه‌شب و ساعت ۲ نصف شب بود. شیدا طبق معمول بعد از سکس، روی تخت دونفره کنار من و رضا، لخت مادرزاد خوابش برده بود؛ جا تنگ بود و سه‌نفره نمی‌شد خوابید. رضا یه پتو برداشت و گفت: «من تو هال می‌خوابم که شما راحت باشین.»
به کون لخت شیدا اشاره کردم و گفتم: «ما راحتیم!»
با خنده گفت: «عیبی نداره، خسته‌ست بچه‌. امشب خیلی کیرسواری کرده!»
یه لبخند تلخ نشست روی لبم. روی شیدا پتو کشید و اومد بالا سر من. چونه‌م رو بالا گرفت، لب‌هام رو بوسید و گفت: «البته خودتم امشب فوق‌العاده بودی عزیزم.»
بعد از خارج شدن رضا از اتاق، بالشتم رو بغل کردم و مچاله شدم. سعی می‌کردم بخوابم، ولی هرچی بیشتر چشم‌هام رو روی هم فشار می‌داد، فکر و خیال‌های ذهنم بیشتر می‌شد. از شرایط راضی نبودم و قطعاً این اون چیزی نبود که من از زندگی متاهلی می‌خواستم. اگه قرار بود شوهرم بجز من، مال بقیه هم باشه، اصلاً چرا ازدواج کردم؟ می‌تونستم مجردی عشق و حال کنم. هر شب با یکی. بدون تعهد و دردسر و آقابالاسر. من ازدواج کردم که مثل آدم زندگی کنم، نه اینکه هر هفته پنجشنبه‌شب، شوهرم جلو چشم خودم خواهرم رو بگاد و به‌به و چه‌چه کنه.
تو همین خیالات بودم، که با صدای نوتیف گوشی‌ام به خودم اومدم. یه پیام از یه شماره ناشناس ساعت ۲ نصف شب!
«تلگرامت رو چک کن!»
بلافاصله تلگرام رو باز کردم. یه اکانت ناشناس بهم پیام داده بود: «تو فقط ظاهر ماجرا رو می‌بینی. حقایق همیشه پشت پرده‌ست! پرده‌ها هم فقط زمانی کنار می‌رن که شک کنی! شک به همه‌چی و همه‌کس…»
اولش حس کردم یکیه که می‌خواد با نقل‌قول از بزرگان و شعر گفتن مخم رو بزنه و انتظار داشتم آخر جمله‌ش بنویسه نیچه یا داستایفسکی، یا مثلاً فوروارد از یه کانال تلگرامی باشه. اما بیشتر که فکر کردم و جمله رو دوباره خوندم، با خودم گفتم: «مخ زنی اونم این وقت شب؟ اونم با همچین جمله‌ای؟»
جواب دادم: «شما؟»
نوشت: «همونی که پشت پرده‌ست و می‌تونه توی کنار زدن این پرده کمکت کنه!»
نوشتم: «واقعاً متوجه عرایض‌تون نمی‌شم.»
جواب داد: «شاید هم خودت نمی‌خوای متوجه بشی!»
بعد بلافاصله نوشت: «یه نشونه بهت می‌دم… به جای شوهرت، خواهرت کنارت خوابیده و شوهرت روی کاناپه خوابه! همون کاناپه‌ای که…»
بلافاصله با ترس، نگاهم رفت سمت پنجره‌ی سراسری اتاق که بیخ تا بیخ با پرده پوشیده شده بود. جلوش تراس بود و ساختمونی نبود که به اونجا دید داشته باشه.
کی بجز من و شیدا و رضا از این قضیه خبر داشت؟ مطمئناً خانواده‌هامون چیزی نمی‌دونستن. با ترس و لرز تایپ کردم: «چرا داری دری‌وری می‌گی؟ نگی کی هستی بلاک می‌کنم!»
جواب داد: «هرکی! بلاک کن! با بلاک کردن فقط فرصت فهمیدن حقایق رو از دست می‌دی!»
مغزم هنگ کرده بود. می‌خواستم برم رضا رو بیدار کنم؛ پیام رو نشونش بدم و این قضیه رو باهاش درمیون بذارم؛ ولی بازم پشیمون شدم. فکر کردم اینی که بهم پیام داده حتماً رضا رو هم می‌شناسه و حتماً دلیلی داره که به رضا پیام نداده و به من داده!
پرسیدم: «در مورد چه حقایقی حرف می‌زنی؟»
جواب داد: «حقایقی در مورد یه رابطه‌ی سه‌نفره! حقایقی که روحتم ازش خبر نداره! فکر کنم برای امشب کافی باشه. اگه می‌خوای از پشت پرده باخبر بشی، کافیه چیزی به شوهرت نگی و فرداشب بهم پی‌ام بدی! شبت بخیر عروسک خیمه‌شب‌بازی…»
بعد از این پیام، هرچی بهش پیام دادم دیگه جوابم رو نداد. دلم آشوب و ذهنم آشفته‌تر از قبل شده بود و تا خود صبح خواب به چشم‌هام نیومد. کل فامیل و آشنا و دوست و در و همسایه رو تو ذهنم شخم زدم، ولی شکم به کسی نرفت. هیچ ایده‌ای نداشتم که این کیه و چه‌ جوری این چیزها رو می‌دونه و از من چی می‌خواد.
تا شب بعد، ذهنم مثل رادیوی خراب، پر از خش‌خش و صداهای ناواضح و افکارم مثل نخ کاموا قاطی شده بود. انگار تو سرم شلوغ‌بازار بود و فکرهای عجیب و غریب، بی‌ثمر می‌اومدن و می‌رفتن. هیچ درکی از حرف‌های اون شخص نداشتم و دلهره‌ی عجیبی وجود رو گرفته بود.

شب بعد، بعد از اینکه مطمئن شدم رضا خوابش برده، گوشی‌ام رو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. روی کاناپه نشستم و به همون اکانت مرموز پیام دادم. چند دقیقه بعد جواب داد: «می‌دونستم دختر عاقلی هستی!»
جواب دادم: «بگو کی هستی؟»
نوشت: «دنبال این نباش که من کی هستم. فهمیدن هویت من هیچ کمکی بهت نمی‌کنه، ولی فهمیدن حقایق پشت پرده چرا! اصلاً فکر کن من خدام! از همه‌چیز خبر دارم و می‌خوام کمکت کنم!»
جواب دادم: «من بازی کردن رو دوست ندارم و آدم صبوری هم نیستم. اگه چیزی می‌دونی همین امشب بهم بگو. وگرنه بی‌خیال می‌شم، بلاکت می‌کنم و از این بازی مسخره‌ات که از دیشب روانم رو آشفته کرده لِفت می‌دم.»
یهو یه لینک فرستاد! لینک رو زدم و لینک روی یه سایت به اسم بکن تو باز شد. اون لینک، یه مجموعه داستان اروتیک بود که همه متعلق به یه نویسنده بودن.
از سایت خارج شدم و نوشتم: «خب؟»
جواب داد: «نویسنده‌ی تموم این داستانا شوهرته! بعضی از داستانا هم برگرفته از زندگی واقعی خودشه! حالا کدوم داستانا واقعیه، تشخیصش با خودت!»
جواب دادم: «گیریم که واقعاً نویسنده‌ی این داستانا رضا باشه. چند تا داستان تخیلیِ سکسی قراره چه کمکی به من بکنه؟»
جواب داد: «وقتی تموم داستانا رو بخونی، به چیزهای جالبی می‌رسی! هر روز یه راز کوچولو بهت می‌گم. برای امشب کافیه!»
هر چی پیام دادم دیگه جواب نداد. سه چهار روز کامل مشغول خوندن اون داستانا شدم و از اینکه اون داستانا رو رضا نوشته مطمئن شدم. از تم و روند داستانا می‌شد فهمید که همه‌شون تخیلی هستن، بجز چند مورد! اونایی که در مورد سکس با خاله بودن! چون شخصیت مرد داستان کاملاً برگرفته از رضا بود و شخصیت خاله هم عیناً خود خاله‌ی رضا…
دیگه عقلم یاری نمی‌کرد. سریع برای اون اکانت ناشناس نوشتم: «داستان‌ها رو خوندم.»
نوشت: «خب؟!»
جواب دادم: «داستان‌های خاله! درسته؟»
نوشت: «از همچین دختر باهوشی انتظار نداشتم اینقدر راحت رکب بخوره و بازی‌ش بدن!»
+این یعنی رضا با خاله‌ش رابطه داشته؟ باورم نمی‌شه…
-بهت حق می‌دم باورت نشه. ولی این رضا همون رضاییه که با خواهرت وارد رابطه شد و به تو خیانت کرد. بعد برای اینکه این رابطه لو نره و رسوا نشن، یه نقشه چیدن که بتونن با کمترین ریسک رابطه‌شون رو ادامه بدن. و چه نقشه‌ای بهتر از اینکه تو رو وارد بازی کنن و در حضور خودت رابطه داشته باشن!
چند تا ایموجی خنده فرستادم و نوشتم: «فک کنم داستان‌های رضا زیادی روت تاثیر گذاشته! کاش می‌دونستم هدفت از گفتن این اراجیف چیه و با خراب کردن رابطه‌ی من و رضا، چی به تو می‌رسه! کاش می‌دونستم اصلاً کی هستی و فازت چیه؟»
ایموجی خنده فرستاد و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد چند تا اسکرین‌شات فرستاد. اسکرین‌شات‌ها از چت خودش با رضا بود. منتها تو همون سایت بکن تو. نشستم و تموم اسکرین‌شات‌ها رو خوندم. تو اون اسکرین‌شات‌ها رضا از نقشه‌ی خودش و شیدا به این شخص گفته بود و تریسام اول‌مون رو با جزئیات براش تعریف کرده بود. ظاهراً این شخص یه دوست مجازی بود که رضا به شدت بهش اعتماد داشت و ریز و درشت زندگی‌مون رو براش بازگو می‌کرد.

بعد از دیدن اسکرین‌ها، مطمئن شدم خود رضا این پیام‌ها رو نوشته. انگار ماسه‌ی داغ روی سرم ریخته بودن، مغزم داشت آتیش می‌گرفت و چشم‌هام سیاهی رفت. سریع براش نوشتم: «تو واقعاً کی هستی؟ چرا رضا اینا رو به تو گفته؟ اصلاً چرا اینا رو به من می‌گی؟»
جواب داد: «بهت که گفتم، دنبال هویت من نباش. چیزهایی رو که بهت گفتم دریاب و به فکر زندگی‌ات باش. همچین زندگی‌ای حق تو نیست!»
جواب دادم: «تو یه دیوونه‌ی روانی هستی! چی از جون من و رضا می‌خوای؟ برای چی چند روزه من رو درگیر چرندیاتت کردی؟»
گفت: «من فقط فکر کردم که تو حق داری از گذشته و کارای الان شوهرت خبر داشته باشی. اگه دوست نداری بدونی من دیگه مزاحمت نمی‌شم. کسی که خودش رو به خواب زده رو نمی‌شه بیدار کرد. این اکانت هم تا چند دقیقه‌ی دیگه پاک می‌شه.»
فوراً پیام دادم: «صبر کن! چی صدات کنم ناشناس؟ مردی یا زن؟»
نوشت: «برای تو چه فرقی می‌کنه؟»
نوشتم: «باید بدونم، فرق می‌کنه. تو تنها کسی هستی که حتی بیشتر از من، رضا رو می‌شناسی. برام مهمه که بفهمم همچین کسی، زنه یا مرد!»
-دلت می‌خواد مرد باشم یا زن؟
+ترجیح می‌دم حداقل مرد باشی! نمی‌تونم تصور کنم رضا همه‌ی اینا رو به یه زن گفته باشه.
نوشت: «تو که انقدر نسبت به رضا غیرت داری، چطوری اجازه دادی با خواهرت سکس کنه؟»
نوشتم: «چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم. تهدیدم کرد که به خانواده‌م می‌گه و طلاقم می‌ده.»
-می‌دونی که هیچ‌وقت این کار رو نمی‌کرد. فقط می‌خواست خودت راضی بشی که راحت‌تر به شیدا دسترسی داشته باشه. الانم مطمئناً این ماجرا به این زودی‌ها تموم نمی‌شه و قراره حالا حالاها ادامه‌دار باشه. تو مشکلی با این قضیه نداری؟
+فعلاً ترجیح می‌دم زیر نظر خودم با هم رابطه داشته باشن تا مخفیانه. ولی دلم می‌خواد یه جایی این ماجرا تموم بشه. دنبال یه راه‌حل خوب و بدون برگشت می‌گردم. جوری که نه رضا رو از دست بدم و نه خواهرم. جوری که زندگی و رابطه‌ام با رضا به روال معمول قبل برگرده.
-با کاری که اون دوتا کردن، برگردوندن شرایط به حالت قبل کار راحتی نیست. ممکنه رابطه‌ات با خواهرت شکرآب بشه و رابطه‌ات با رضا هم هرگز مثل قبل نشه. ولی اگه بخوای من یه راه‌حل دارم و می‌تونم کمکت کنم!
+چه راه‌حلی؟
-برای گفتنش شرط دارم!
+چه شرطی؟
-باید حضوری همدیگه رو ببینیم! ولی قبلش باید قول بدی بعد از دیدنم شوکه و احساسی نشی و منطقی برخورد کنی.
با دست‌هایی که از استرس می‌لرزید تایپ کردم: «قول می‌دم!»

برای چند روز بعد قرار گذاشتیم. وقتی سر قرار، چشمم به محمد افتاد یه لحظه جا خوردم. اون بهترین و قابل‌اعتمادترین دوست رضا بود. یه جوری نسبت بهش حس بد گرفتم که دوست داشتم تو صورتش تف کنم. ولی از اونجایی که قول داده بودم منطقی برخورد کنم و عصبانی نشم، اجازه دادم حرف بزنه.
یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش، آخرین بار هم روز عروسی‌مون بود که ساقدوش رضا بود. از رضا قدبلندتر و لاغرتر بود. یه قیافه‌ی معمولی داشت. ظاهرش اصلاً به جذابیت رضا نبود ولی رفتاراش خیلی مؤدبانه و منطقی بود. گفت: «انتظار دیدن من رو نداشتی نه؟»
گفتم: «رضا همیشه سر تو قسم می‌خوره! چرا این کارو می‌کنی؟ قراره تهش به چی برسی؟»
با یه لحن آمیخته به بی‌اعتنایی گفت: «من دنبال منفعت شخصی نیستم؛ ولی نمی‌تونستم چشم‌هام رو روی همه‌چیز ببندم و وانمود کنم اتفاقی نیفتاده. من این‌جوری تربیت و بزرگ نشدم. سکوت کردن تو همچین شرایطی کار من نیست. دوست ندارم تو مثل یه بره وسط دو تا گرگ باشی. می‌خوام کمکت کنم.»
بغضم رو قورت دادم و گفتم: «این‌طوری می‌خوای کمک کنی؟ تو این مدت که این چیزها رو بهم گفتی حالم از رضا و شیدا و کل زندگی‌ام بهم می‌خوره.»
خیلی جدی گفت: «دوست داشتی همون‌جوری مثل کبک سرت رو بکنی زیر برف و ادامه بدی؟ تا کی؟»
با کلافگی گفتم: «نمی‌دونم! فقط می‌دونم نمی‌خوام حالی که الان دارم ادامه داشته باشه.»
گفت: «کمکت می‌کنم از این حال بد عبور کنی و به آرامش برسی. بهم اعتماد کن!»
یه پوزخند زدم و گفتم: «همون‌جوری که رضا بهت اعتماد کرد؟»
با اطمینان گفت: «مجبور نیستی. به هر حال هر وقت اراده کنی من در خدمتم.»
بدون اینکه چیزی بگم، اونجا رو ترک کردم و برگشتم خونه.
چند روز گذشت و دیگه پیامی بهم نداد. منم سراغش رو نگرفتم. ولی زندگی‌ام جهنم شده بود. از رضا بدم می‌اومد. از شیدا متنفر بودم. نمی‌تونستم هیچ‌کدوم‌شون رو تحمل کنم و نمی‌تونستم حرف‌هام رو به زبون بیارم. افسرده و گوشه‌گیر شده بودم. تا اینکه دیدم دیگه نمی‌تونم با این وضع به زندگی ادامه بدم. باید یه کاری می‌کردم. تصمیمم رو گرفته بودم. گوشی‌ام رو برداشتم و به محمد پیام دادم: «هنوزم سر حرفت هستی؟»
جواب داد: «کدوم حرفم؟»
نوشتم: «اینکه می‌خوای توی درست کردن شرایط بهم راه‌حل بدی و کمکم کنی…»
جواب داد: «هستم! مغازه‌ی من رو که بلدی؟ فردا ساعت ده اونجا باش.»

اواخر پاییز بود. ساعت دهِ صبح بود و پاساژ هنوز اون‌قدر شلوغ نشده بود که آدم گم بشه توی صداها. مغازه‌ی خیاطی کوچیکش توی راهرو کناری بود؛ یه دهنه‌ی باریک که پرده‌ی چهارخونه‌ی رنگ‌ورو‌رفته نصف در رو پوشونده بود. وقتی پرده رو کنار زدم، بوی پارچه‌ی اتوکشیده و یه کم روغن چرخ خورد توی صورتم.
داخلش خیلی بزرگ نبود؛ دو قدم که می‌رفتی جلو، می‌رسیدی به میزی که چرخ خیاطی روش بود. نخ‌های رنگی روی قفسه‌ی سمت راست ردیف شده بودن، از سفید و کرم تا فسفری و آبی نفتی. نور لامپ مهتابی بالای سرش، مستقیم روی دست‌هاش می‌افتاد و صدای تق‌تقِ منظم چرخ، فضای آروم مغازه رو پر کرده بود.
محمد سرش توی کار بود. وقتی رفتم تو، فقط برای یه لحظه پاش رو از پدال برداشت و نگاهم کرد. به نشونه‌ی احترام حالت نیم‌خیز شد و با یه لحن آروم گفت:
«سلام… خوش اومدین.»
چندتا لباس نیمه‌کاره از رگال آویزون بود؛ کنار هرکدوم یه تیکه کاغذ با خط شلخته چسبیده بود: «تنگ بشه»، «یک سانت کوتاه»، «تحویل پنج‌شنبه» و… یه اتوی قدیمی گوشه‌ی میز منتظر بود و بخار کم‌جونش گاهی صدای «چِس» می‌داد.
همه‌چی ساده بود و جمع‌وجور، اما یه جور صمیمیت خاص داشت؛ اون‌قدر خاص که آدم یادش می‌رفت برای چی اومده. نگاهم رو از اتو گرفتم، به محمد نگاه کردم و گفتم: «سلام. مرسی.»
بعد روی صندلی کنار میز نشستم. محمد از فلاسکش برام چای ریخت و گفت: «بخور گرم شی! اوضاع خوبه؟»
پارچه‌ها رو از روی میز کنار زد و دست‌هاش رو روی میز به هم قلاب کرد. سرم رو تکون دادم و گفتم: «می‌گذره دیگه!»
گفت: «خب، دیروز هم بهت گفتم، ممکنه تو این راه‌حل رضا آسیب ببینه! مشکلی نداری؟ تصمیمت قطعیه؟»
با اطمینان گفتم: «آره… من آسیب دیدم، اونم ببینه! به جایی برنمی‌خوره. اگه قراره این‌جوری رابطه‌مون درست بشه مشکلی ندارم. فقط بهم بگو چه‌جوری؟»
گفت: «ساده‌ست! از طریق نقطه‌ضعف‌هاش! نقطه‌ضعف رضا چیه؟»
گفتم: «اینکه من به رازهاش پی ببرم!»
+آفرین! حالا وقتشه که تو به رازاهش پی ببری. خیلی اتفاقی! گوشی‌اش رو چک می‌کنی. می‌ری تو سایت و پیامایی رو که واسه من فرستاده رو می‌خونی. مثل خودش تهدیدش کن که ازش جدا می‌شی. حتی واسه محکم‌کاری، قبل از شروع این ماجرا، گوشی رو تو اتاق جاساز کن و از سکسش با شیدا فیلم بگیر! هر چی اسناد دستت سنگین‌تر باشه، دستِ بالاتری داری. مفهومه؟
گفتم: «مفهومه! ولی بعدش چی؟»
گفت: «چی بعدش چی؟»
گفتم: «بعد از اینکه بهش گفتم همه‌چیز رو می‌دونم. باید ازش چی بخوام؟»
کاملاً به جلو لنگر انداخت و وزنش رو انداخت روی دست‌هاش و گفت: «اینجا دقیقاً همون جاییه که رضا ممکنه آسیب ببینه! باید همون چیزی رو ازش بخوای که اون از تو خواست!»
یکم فکر کردم و گفتم: «متوجه منظورت نشدم! یعنی سکس با یه مرد دیگه؟»
یه بشکن زد و گفت: «آفرین! دقیقاً! حتی یه تریسام MFM. که خودشم باشه و ببینه. ببینه و بفهمه و درک کنه که تو چی می‌کشی و چه بلایی سرت آورده! وقتی تو همچین شرایطی قرار بگیره، قطعاً بی‌خیال رابطه با شیدا می‌شه که تو هم بی‌خیال همچین رابطه‌ای بشی! یِر به یِر…»
یکم مکث کردم و گفتم: «نشدنیه! نشدنیه چون نه من می‌تونم این کار رو بکنم و نه رضا راضی به همچین چیزی می‌شه!»
گفت: «ولی رضا تونست با یکی دیگه بخوابه و تو هم راضی شدی که رضا با یکی دیگه بخوابه!»
گفتم: «نمی‌شه. این‌جوری همه‌چیز بدتر می‌شه و چیزی درست نمی‌شه.»
سرش رو به نشونه‌ی تأسف تکون داد و گفت: «تا وقتی که اینقدر ترسو باشی هیچی درست نمی‌شه. تو باید یکم جسورتر باشی آیدا. رضا به تو خیانت کرده و بازی‌ات داده، اینو بفهم. تو با این‌کار هم می‌تونی تلافی کنی و هم کاری کنی که رضا بازی‌اش رو تموم کنه و به زندگی عادی برگردید! این تنها راهه…»
دوباره تو فکر فرو رفتم. مغزم میدون جنگ شده بود و فکرم آش و لاش. دیگه نمی‌دونستم چی درسته و چی غلط. دوباره نگاهم سمت محمد چرخید و گفتم: «گیریم که قبول کردم این کار رو انجام بدم. ولی با کی؟»
شونه بالا انداخت و گفت: «هر کی که دوست داری. دوست، آشنا، غریبه!»
سرم رو به نشونه‌ی منفی تکون دادم و گفتم: «نمی‌تونم! نمی‌تونم بجز رضا اصلاً به مرد دیگه‌ای حتی فکر کنم.»
گفت: «پس ولش کن… مجبور نیستی. قرار نیست که خودت رو مجازات کنی. اگه می‌بینی اذیت می‌شی، کلاً بیخیالش شو.»
چای رو گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم. گفتم: «باید برم و در موردش فکر کنم.»
با خونسردی گفت: «خوب بهش فکر کن و یه تصمیم درست و حسابی بگیر! عجله‌ هم نکن!»
از مغازه بیرون اومدم. سرم سنگین و داغ بود. مثل این بود که چندتا قرص مسکن رو با هم خورده باشم. انگار فکرهایی که تو سرم بود داشتن اون تو سنگینی می‌کردن. چرا رضا تونست انجامش بده ولی من نتونم؟ یکم اون اطراف چرخ زدم و دوباره برگشتم تو مغازه.
مترش رو دور گردنش انداخته بود و داشت با دقت یه پارچه رو اندازه می‌زد. یه نیم‌نگاه بهم انداخت و بدون اینکه به کارش وقفه بده گفت: «چیزی جا گذاشتی؟»
گفتم: «خودت!»
با تعجب گفت: «چی؟»
گفتم: «تو می‌خوای اون یه نفر خودت باشی! حالا فهمیدم تو این بازی دنبال چی هستی! گفتی یه سفره‌ای پهنه منم یه ناخنکی بزنم. یا شاید هم اون رفیقی که رضا فکر می‌کنه نیستی و می‌خوای اینجوری بهش صدمه بزنی!»
سعی کرد به کارش ادامه‌ بده و به روی خودش نیاره. گفت: «چون عزیزترین افراد زندگیت بهت صدمه زدن، به همه بدبین شدی! من دنبال هیچی نیستم. نه ناخنک زدن به تو و نه صدمه زدن به رضا.»
کلافه گفتم: «پس دنبال چی هستی؟»
گفت: «هیچی! کمک کردن به تو.»
خندیدم و گفتم: «چشم‌هات داره دروغ می‌گه! کمک کردن به من به قیمت صدمه زدن به بهترین دوستت؟»
حالت چهره‌اش شبیه کسی شد که دستش رو شده. حفظ ظاهر کرد، لبخند زد و گفت: «اصلاً گیریم که تو درست می‌گی و من دنبال منافع خودمم. ولی منفعت من آسیب زدن به رضا نیست، منفعت من تویی!»
از اینکه اینقدر وقیح و بی‌پرده همچین چیزی گفت، خجالت کشیدم و نگاهم رو ازش دزدیدم. دوباره گفت: «ببخشید که اینقدر رک حرف زدم. ولی چه بخوای چه نخوای، تنها کسی که شاید رضا راضی بشه با زنش بخوابه، منم! کافیه تو راهی که من گفتم رو بری و به رضا بگی خودش نفر سوم‌ رو انتخاب کنه! رضا هم جز من به هیچکس اعتماد نداره. پس بهترین گزینه خودِ منم!»
گفتم: «از کجا انقدر مطمئنی که رضا راضی می‌شه و راضی هم بشه تو رو انتخاب می‌کنه؟»
پوزخند زد و گفت: «از اونجایی که جزئیات تموم روابطش رو به من گفته. حتی جزییات رابطه با تو رو! اونقدر دقیق تعریف کرده که من می‌دونم…»
گفتم: «کافیه… ادامه نده.»
به سمت صندلی رفتم و دوباره نشستم. بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: «اگه من این بازی رو شروع کنم و پیش‌بینی تو غلط در بیاد چی؟ اگه کلاً بازی به یه سمت و سوی دیگه بره چی؟ اگه اصلاً رضا قبول نکنه یا تورو انتخاب نکنه چی؟»
گفت: «وقتی همه‌چی رو بشه، دست رضا میاد زیر ساطور تو! پس قطعاً راهی جز قبول کردن نداره، این از این. بعدشم به نظر خودت، رضا بین یه غریبه و یکی که مثل داداشش بهش اعتماد داره و دوسش داره، کدوم رو برای یه همخوابی یک شبه با زنش انتخاب می‌کنه؟!»
دوباره تو فکر رفتم. این‌بار بهش نگاه کردم و گفتم: «اگه بعدش از خودم متنفر بشم چی؟»
لبخند زد و گفت: «نمی‌شی! همون‌جوری که رضا و شیدا از خودشون متنفر نشدن…»
چند لحظه قفل چشم‌هاش شدم و گفتم: «زمان می‌خوام. زمان می‌خوام که بیشتر فکر کنم و بیشتر باهات اُخت بگیرم. برای اتفاقی که قراره تو اتاق خواب بیفته، آماده نیستم. باید بیشتر بشناسمت و بتونم باهات ارتباط بگیرم…»
سریع گفت: «درک می‌کنم و می‌فهممت. من عجله‌ای ندارم…»


بعد از اون روز، رابطه‌ام با محمد شکل دیگه‌ای گرفت. بیشتر حرف می‌زدیم و بیشتر می‌دیدمش. اوایل فقط در مورد رضا و شیدا حرف می‌زدیم. اون چیزایی که رضا براش تعریف کرده بود رو می‌گفت و من اتفاقات رو براش توضیح می‌دادم. همه‌چیز رو تجزیه و تحلیل می‌کردیم و اون بود که بهم خط می‌داد که چطوری رفتار کنم و چیکار کنم که همه‌چی عادی به نظر برسه.
بعد از چند هفته، کم‌کم صمیمی‌تر شدیم. جوری که جزئیات سکس‌های سه‌نفره‌مون رو براش توضیح می‌دادم. حس اینکه با بهترین دوست شوهرم صمیمی شدم گاهی باعث عذاب‌وجدانم می‌شد؛ ولی حس تلافی کردن و برگردوندن شرایط به حالت عادی‌ش انقدر تو وجودم قوی بود که عذاب‌وجدانم اصلاً به چشم نمی‌اومد. محمد هم به ظاهر آدم قابل اعتمادی بود. حداقل تو اون چند هفته‌ای که با هم حرف می‌زدیم سنگ‌صبورم شده بود و تنها مُسکنی بود که آرومم می‌کرد و بهم انگیزه می‌داد که این وضع رو تحمل کنم. رفتارهاش هم زننده نبود. هیچ‌وقت تو قرار ملاقات‌هامون لمسم نمی‌کرد و حتی وقت‌هایی که درمورد جزئیات سکس‌هامون باهاش حرف می‌زدم، با اینکه خودم خیس می‌شدم و حس می‌کردم لُپ‌هام گل انداخته، خیلی طبیعی رفتار می‌کرد. حس بدی بهش نداشتم و کاملاً بهش اعتماد کرده بودم تا اینکه دو ماه گذشت…

اول صبح بود و مغازه‌های پاساژ هنوز باز نشده بودن؛ فقط یه نگهبان پایین ساختمون بود و کرکره نیمه‌باز بود. همه‌چی آروم بود. فقط اون روز، انگار هوا توی راهرو پاساژ یه کم گرم‌تر از همیشه بود، یا شاید هم فقط من این‌طور حس می‌کردم! محمد داخل مغازه و کرکره نیمه‌باز بود. خم شدم و از زیر کرکره‌ی نیمه‌باز، پرده‌ی چهارخونه رو کنار زدم و رفتم داخل مغازه. مثل همیشه کلی تحویلم گرفت و برام صندلی گذاشت که بشینم. خودش هم برگشت و پشت میز کارش نشست. چرخ رو خاموش کرد و کمی صندلی‌ش رو عقب داد. لبخندش از اون لبخندها بود که بی‌دلیل دل آدم رو می‌لرزوند. گفت: «فکر نمی‌کردم به حرفم گوش بدی و اینقدر زود بیای.»
حس کردم صورتم داغ شد. گفتم: «حس کردم دیگه وقتشه…»
لبخند زد و گفت: «وقت چی؟»
گفتم: «وقت تموم کردن این بازی! چقدر تا اومدن بقیه‌ی مغازه‌دارها وقت داریم؟»
به ساعت دیواری مغازه نگاه کرد و گفت: «تقریباً نیم ساعت!»
روسری‌ام رو از سرم درآوردم و به کرکره‌ی نیمه‌باز مغازه خیره شدم. یه لحظه همه‌چی ساکت شد؛ حتی بخار اتوی کنار دیوار هم انگار از حرکت ایستاد. محمد اون‌قدر آهسته قدم برداشت و به سمت در رفت که حتی صدای کفش‌هاش هم بلند نشد. کرکره رو کامل پایین داد و اومد نزدیکم؛ اون‌قدر نزدیک که تونستم بوی پارچه‌ی تازه‌اتوخورده روی لباسش رو حس کنم. از روی صندلی بلند شدم و مقابلش ایستادم. حالا صورتم تو نیم‌وجبی صورتش بود و فاصله‌ی لب‌هام تا لب‌هاش کمتر از نیم‌وجب. صورتش رو نزدیک‌تر کرد. اون‌قدر نزدیک که گرمای نفس‌هاش رو روی صورتم حس کردم. چشم‌هام رو بستم و خودم رو به دستش سپردم. با دست‌هاش دو طرف صورتم رو گرفت و لب‌هام رو بوسید. یکی، دو تا، سه تا… بوسه‌هاش بی‌وقفه روی لب‌هام می‌نشست و لب‌های من همچنان قفل بود. انگار دوست نداشتن باز بشن و بجز لب‌های رضا، خیسی و طعم لب‌های دیگه‌ای رو حس کنن…
سرم رو عقب کشیدم و چشم‌هام رو باز کردم. با یه حالت مضطرب گفتم: «وقت زیادی نداریم!»
دکمه‌های مانتوم رو باز کردم و درش آوردم. چرخیدم و دست‌هام رو به میز تکیه دادم. کمی خودم رو به جلو خم کردم و چشم‌هام رو بستم. با شنیدن صدای سگک کمربند، چشم‌هام رو محکم‌تر از قبل روی هم فشار دادم. محمد بهم نزدیک‌تر شد و دست‌هاش رو روی پهلوم گذاشت. از دو طرف، شلوارم رو گرفت و شورت و شلوارم رو همزمان تا پشت زانوم پایین کشید. دستش رو با آب دهنش خیس کرد و لای پاهام کشید. همین حرکت رو با کیرش هم انجام داد و سر کیرش رو دقیقاً روی ورودی کُسم تنظیم کرد. با فشار دستش روی کمرم کاری کرد که بیشتر از قبل به جلو خم بشم. تو یه حرکت کیرش رو تا ته تو کُسم فرو کرد و کامل بهم چسبید. کُسم به اندازه‌ی کافی مرطوب نشده بود و درد عجیبی تو وجودم پیچید. ولی درد اصلی از قبل توی قلب و روحم پیچیده بود! دردی که با هیچ درد جسمی‌ای قابل مقایسه نبود…

محمد دستش رو روی دهنم گذاشت و شروع کرد به تلمبه زدن. با هر تلمبه صدای خُرخُر و نفس‌های از سر لذتش بیشتر و بیشتر می‌شد. دوست داشتم هرچی سریع‌تر تموم بشه و همین هم شد. خیلی سریع‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم ارضا شد. حالا یا زودانزال بود، یا من خیلی سکسی بودم و یا شاید هم لذت روانی گاییدن زنِ بهترین دوستش باعث لذت بیشتر و تسریع انزالش شد…


بطریِ عرقِ سیب که شیدا سفارشی از علی برام گرفته بود رو گذاشتم روی میز. برای شام چند جور فینگرفودِ سبک درست کرده بودم و سینی مزه که با عرق بخوریم. رضا با تعجب به بطری نگاه کرد و بعد بدون اینکه چیزی بگه زل زد به صورتم. منتظر بود خودم براش توضیح بدم. با لبخند گفتم: «امشب قراره سه تا بچه‌مثبت، ناپرهیزی کنن و عرقِ سیب بخورن.»
محمد صداش رو صاف کرد و گفت: «می‌شه انصراف داد یا اجباریه؟»
گفتم: «از اونجایی که من امشب رئیسم، باید بگم خیر نمی‌شه انصراف داد و بله اجباریه!»
سه تا استکان رو به یه اندازه پر کردم. استکان خودم رو برداشتم و گفتم: «به سلامتی رفاقت چند ساله‌ی شما دو تا!»
بعد ته استکانم رو یواش زدم به دوتا استکانی که روی میز بود و همه رو یه نفس سر کشیدم. فکر می‌کردم فقط خودم می‌دونم اون جمله‌م چقدر کنایه‌آمیز بوده. چقدر داشتم کم‌کم شبیه شیدا می‌شدم!
رضا و محمد هنوز ساکت نشسته بودن و گاهی یه نیم‌نگاه بین‌شون رد و بدل می‌شد. به هر دوشون اشاره کردم استکان رو بردارن و وقتی استکانا خالی شد، بلافاصله دوباره پرشون کردم و این کار چند بار تکرار شد. اون دوتا هم انگار کاملاً تسلیم من شده بودن و ازم تبعیت می‌کردن.
از سکوت‌شون دل خوشی نداشتم بنابراین سکوت رو شکستم و گفتم: «شما دوتا همیشه وقتی کنار هم هستین انقدر ساکتین؟»
رضا که سعی داشت وانمود کنه همه‌چیز عادیه، گفت: «نه! ما به درجه‌ای از عرفان رسیدیم که بدون کلام با هم حرف می‌زنیم.»
محمد پقی کرد و خندید. گفتم: «ولی حتی به هم نگاه هم نمی‌کنین.»
این‌بار محمد جواب داد: «متوجه نشدی رضا چی‌گفت. بدون کلام، بدون نگاه! با امواج! مثل وای‌فای!»
ابروهام رو دادم بالا و گفتم: «عجب! چطوری می‌شه به این درجه از عرفان رسید؟»
محمد گفت: «با آگاهی از همه‌ی جنبه‌های فردیِ زندگی یه نفر، بعلاوه‌ی احساساتش و حتی پیش‌بینیِ واکنش‌هاش!»
رضا یه لبخند تلخ زد. مثل اینکه الکل داشت کار خودش رو می‌کرد و جو رو یکم صمیمی‌تر می‌کرد. دوباره پیکم رو سرکشیدم و یه دونه زیتون انداختم تو دهنم که مزه‌ی تلخش رو کمتر کنه. در حالیکه هسته‌ی زیتون رو تو دهنم می‌چرخوندم، دستم رو گذاشتم روی دست رضا و گفتم: «امیدوارم یه روز با من هم به این درجه از عرفان برسی عزیزم.»
یه پوزخند زد و اونم پیک مشروبش رو سر کشید.
کم‌کم داشتم آثار الکل رو توی مغزم حس می‌کردم. صداها توی سرم می‌پیچید و سقف بالای سرم می‌چرخید. دستم رو بردم سمت بطری که دست رضا زودتر از من اون رو از روی میز قاپید و گفت:« فکر کنم دیگه کافی باشه عزیزم.»
بطری و استکان‌ها رو برداشت و رفت سمت آشپزخونه. منم ازجام بلند شدم. یکم تلوتلو خوردم و به زور خودم رو سرپا نگه داشتم. رفتم دنبالش. بهش نگاه کردم و آروم گفتم: «اگه ناراحتی بهم بگو! هنوز اتفاقی نیفتاده.»
سرش رو به نشونه‌ی منفی تکون داد و گفت: «نه! من خوبم.»
گفتم: «دوست داری امشب چجوری باشه؟»
گفت: «دوس دارم فقط تموم بشه! هرچی زودتر این بازی مسخره رو تموم کن.»
حتی تصور اینکه رضا یه روزی جلوم اینقدر ضعیف و شکننده باشه برام سخت و عجیب بود. همیشه اون بود که با قدرتش من رو بازی می‌داد و منم همیشه از کاراش لذت می‌بردم. ولی اون‌شب دلم می‌خواست‌ یه حس متفاوت رو تجربه کنم. دوست داشتم قدرت دست خودم باشه. دوست داشتم داغِ دل پر از دردم رو با درد رسوندن به باعث و بانی دردم خالی کنم. گفتم: «ناراحت نمی‌شی امشب من ارباب باشم؟»
گفت: «نه! امشب ریش و قیچی دست توئه…»
هم هیجان داشتم هم تردید، ولی الکل باعث شده بود یکم ریلکس کنم. از یه ساعت قبل، بات پلاگی که رضا قبلاً برام گرفته بود رو گذاشته بودم تو کونم و خودم رو همه‌جوره برای یه ضیافت سه نفره آماده کرده بودم. ضیافتی که هفته‌ها با محمد داشتیم نقشه‌ش رو می‌کشیدیم. بعد از اینکه با کمک هم میز رو جمع کردیم، رضا و محمد رو کاناپه‌ وسط پذیرایی نشستن. به ظاهر به اخبار تلویزیون چشم دوخته بودن ولی من می‌دونستم تو مغزشون چی‌ می‌گذره. فهمیدم خودم باید شروع کنم و آبی از اینا گرم نمیشه.
رفتم جلو و با تحکم گفتم: «من دارم می‌رم تو اتاق آماده شم. هر وقت صداتون کردم بیاین.»
رفتم سمت اتاق خواب. با ناز راه می‌رفتم و به کمرم پیچ و تاب می‌دادم. در رو بستم و لباسام رو عوض کردم یه بادی توری قرمز تنم کردم که سفیدی پوستم بیشتر به چشم بزنه. کفشای استلتوی مشکی پام کردم و رُژ لبم رو پر رنگ کردم. صورتم سرخ شده بود. صدا زدم: «رضا! عزیزم!»
در اتاق رو بازکرد و تا چشمش به من افتاد، سرجاش میخکوب شد. یه چرخ زدم و گفتم: «چطوره؟»
آب دهنش رو به زور قورت داد، سریع حفظ ظاهر کرد و با اخم کرد گفت: «خوبه!»
گفتم: «پس دوستت رو صدا بزن بیاد تو.»
یکم مکث کرد و بعد با صدای بلند گفت: «محمد! بیا تو اتاق.»
محمد در زد و اومد تو اتاق و اونم مثل رضا شوکه شد.
به رضا اشاره کردم و گفتم: «اول تو لخت شو که دوستت معذب نباشه.»
رضا با بی شوقی لباس‌هاش رو درآورد و کاملاً لخت شد. بهش اشاره کردم و گفتم: «برو رو صندلی بشین.»
بدون هیچ مقاومتی رفت و روی صندلی نشست. یه دستبند دادم دست محمد و گفتم:« دستاش رو از پشت ببند.»
محمد با تعجب به رضا نگاه کرد. رضا گفت: «اشکالی نداره. هر کاری که می‌گه رو انجام بده.»
محمد دست‌های رضا رو بست و برگشت روبه‌روی من. گفتم: «حالا لباسات رو در بیار.»
لباس‌هاش رو دونه دونه از تنش درآورد. فقط یه شورت پاش بود. به شورتش اشاره کردم و گفتم: «همه‌اش رو در بیار!»
شورتشم درآورد و لخت با یه کیر نیمه شق رو به روم ایستاد. انگار از رضا خجالت می‌کشید. روی تخت دراز کشیدم. دکمه‌ی بادی‌ام رو از پایین باز کردم و دست کشیدم روی کُسم. چشم هر دو تاشون به من بود که به محمد گفتم: «دوست داری ببینی چه مزه‌ای‌ می‌ده؟»
بدون اینکه حرفی بزنه اومد رو تخت و خودش رو لای پام جا داد. گفتم: «تو یه زاویه‌ای بخور که دوستت هم بتونه ببینه.»
دقیقاً رو به روی رضا پاهام رو داد بالا و سرش رو برد لای پاهام. یه جوری با ولع کُسم رو لیس می‌زد و می‌خورد که صدای آه و ناله‌م بلند شد. بات پاگ رو از توی کونم درآورد و همزمان که کُسم رو می‌خورد، کونم رو انگشت می‌کرد. به بدنم پیچ و تاب می‌دادم و رو تختی رو چنگ می‌زدم. می‌دونستم رضا چه حالی داره. چون خودم هم تجربه‌اش کرده بودم. هر چی که بود، حس جالبی نبود. می‌دونستم از اون مردهایی نیست که از کُس دادنِ زنش به یه مرد دیگه لذت ببره ولی همچنان سعی می‌کرد خونسردی‌اش رو حفظ کنه.
دعا می‌کردم الکل تو سر اونم اثرش رو گذاشته باشه و سرش رو داغ کرده باشه، چون می‌خواستم اون شب تا حد ممکن اذیتش کنم. سر محمد رو گرفتم و گفتم:«اوووف… خیلی خوب می‌خوری…حتی دوستت هم نمی‌تونه مثل تو برام بخوره و انگشتم کنه…»
با حرف‌هام باعث می‌شدم محمد حشری‌تر بشه و زبونش رو تندتر روی چوچوله‌ام بکشه. چند دقیقه بعد صدای جیغ‌هام بلندتر شد؛ سر محمد رو بیشتر روی کُسم فشار دادم تا حس لذت بخش ارضا شدن کل وجودم رو پُر کنه. نبض کُسم رو تو کل بدنم حس می‌کردم. بی‌حال روی تخت افتاده بودم. محمد پایین لباسم رو گرفت و پایین کشید. با این کارش سینه‌هام از بالای لباس بیرون زد. دست‌هاش رو دو طرفم ستون کرد و شروع کرد به خوردن گردن و سینه‌هام. هنوز داغ بودم و خیسی کُسم به رو تختی‌ رسیده بود. مک زدن نوک سینه‌هام داشت بدتر حشری‌ام می‌کرد. بدون اینکه به رضا نگاه کنم گفتم: «رضا دلش نمیاد گردنم رو محکم مک بزنه. می‌ترسه کبود بشه. امشب تو کبودم کن!»
با دستم کیرش رو مالیدم. سفتِ‌سفت شده بود. بسته‌ی کاندوم رو از قبل روی میز گذاشته بودم. یکیش رو برداشتم و با دندون بازش کردم. خودم آروم‌آروم روی کیرش کاندوم کشیدم و هدایتش کردم سمت کُسم. بهش گفتم: «دیگه طاقت ندارم. زود باش بُکن. جلو چشم دوستت کُس زنش رو جر بده!»
بی‌ملاحظه این حرف‌ها رو می‌زدم و سعی می‌کردم تموم حرف‌هایی که توی اون چند ماه رو دلم مونده بود رو تلافی کنم. با این حال، هنوز جرأت نداشتم به رضا نگاه کنم و ببینم چه واکنشی نشون می‌ده. تو همون حالت هم ازش می‌ترسیدم؛ با اینکه می‌دونستم خودش به این کار رضایت داده. البته که چاره‌ی دیگه‌ای هم براش نذاشته بودم!
محمد هم مثل رضا ساکت بود. انقدر رضا رو می‌شناخت که بدونه نباید از حدش خارج بشه.
سر و صورتش عرق کرده بود و حسابی غرق لذتِ گاییدن کُسم شده بود. حرف‌هایی که می‌زدم، آتیشش رو تندتر می‌کرد. گفتم: «خیلی تنگه نه؟ یالا از کُسم تعریف کن که رضا بفهمه چقدر داری با زنش حال می‌کنی.»
آروم تو گوشم زمزمه کرد: «بسه دیگه آیدا! داری زیاده روی می‌کنی.»
می‌دونستم دارم زیاده‌روی می‌کنم ولی زده بودم به سیم آخر! منم مثل رضا صفر و صدی بودم. یا کاری رو انجام نمی‌دادم یا تا تهش می‌رفتم. چشم‌هام رو باز کردم و به رضا نگاه کردم. چشم‌هاش قرمز شده بود. نمی‌دونم اثر الکل بود یا عصبانیت یا شاید هم هر دو. وقتی نگاهم به کیرش افتاد، دیدم که هنوز تو حالت عادیه و تغییری نکرده! این نشون می‌داد که توی قلب و روحش آشوبه و از صحنه‌ی رو‌ به روش هیچ لذتی نمی‌بره. ولی اصلاً برام مهم نبود! چون منم این حس رو تجربه کرده بودم و حس و حالم برای رضا پشیزی ارزش نداشت…
با هر دو تا دستم کمر محمد رو گرفتم و ناخن‌هام رو توش فرو کردم. لبم رو گاز گرفتم و با صدای بلندتر گفتم: «آااه…بکن…تندتر…جلو چشم رضا کُسمو جر بده…»
پیشونیش رو چسبوند به سرم و آروم تو گوشم گفت: «آخ! لعنت بهت آیدا!»
صدای آه و ناله‌ش بلندتر شد و قبل از اینکه من برای بار دوم ارضا بشم، آبش اومد. قصد داشتم یکم دیگه رضا رو اذیت کنم. نمی‌خواستم الان برم سراغش ولی زود ارضا شدن محمد کار رو خراب کرد. دیگه نتونستم طاقت بیارم، بلند شدم و رفتم سمت رضا. سرش رو بین دست‌هام گرفتم و لباش رو کردم تو دهنم. یه جوری لب‌هاش رو می‌خوردم و با دندونام می‌کشیدم که انگار می‌خواستم از جا بکَنمشون. کیرش رو یکم با دستم مالیدم و سعی کردم تحریکش کنم. کار سختی داشتم. بعد از یکی-دو دقیقه مالیدن کمی نیم‌خیز شد، اما هنوز به نعوظ کامل نرسیده بود. تو دستم‌هام گرفتمش و ثابت نگهش داشتم. با کُسی که از خیسی، دریاچه شده بود سعی کردم روی کیرش بشینم. هنوز دست‌هاش بسته بود. از دو طرف، دسته‌ی صندلی رو گرفته بودم و تند تند خودم رو روی کیرش تکون می‌دادم. انگار دیگه کنترل کیرش دست خودش نبود و کیرش کاملاً شق شده بود. به دقیقه نکشید که ارضا شدم و سرم رو توی گردنش فرو بردم. وقتی یکم حالم جا اومد، آروم از روش بلند شدم و با ترس و لرز دست‌هاش رو باز کردم. به نظر نمی‌رسید عصبانی باشه. حداقل نه اون لحظه‌ای که انقدر حشری بود. کمرم رو با یه دست گرفت و من رو چسبوند به خودش. همینطور که محکم نگه‌ام داشته بود که ازش جدا نشم، روی تخت دراز کشید. داشت سینه‌هام رو با ولع لیس می‌زد و می‌خورد. محمد هم روی تخت دراز کشیده بود و نگاهش به ما بود. دوباره خودم رو روی رضا تنظیم کردم و روی کیرش نشستم. جفت‌مون هم زمان آه کشیدیم. با هر دو تا دستش کمرم رو گرفته بود و روی کیرش فشار می‌داد. محمد روی تخت نشست. بهش اشاره کردم بیاد جلو. پاهاش دو طرفِ سر رضا بود. منم سرم رو بردم نزدیکتر و شروع کردم به ساک زدن کیرش. حس عجیبی بود که درست جلوی چشم رضا داشتم کیر یه مرد دیگه رو ساک می‌زدم. داشتم استرس و شهوت رو با هم تجربه می‌کردم. صدای ناله‌های جفت‌شون دراومده بود و رضا هم از اون حالت خشک و سفتش کمی رها شده بود و این بیشتر حشری‌م می‌کرد. چند دقیقه بعد محمد خودش رو عقب کشید و یه کاندوم دیگه برداشت. اومد پشتم و یکم ژل روان کننده ریخت روی سوراخ کونم. کیرش رو آروم آروم داد تو.
نفسم بند اومده بود. باورم نمی‌شد دو تا کیرِ کلفت همزمان تو کُس و کونم حرکت کنن. خمار از مستی و لذتِ این سکس سه نفره، چشم‌هام رو بستم و یه آه غلیظ پیچید توی گلوم. محمد حالا دیگه بی‌پرواتر شده بود. سینه‌هام رو توی مشتش گرفت و لاله‌ی گوشم رو آروم گاز گرفت. هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم. رضا هم چشم‌هاش رو بسته بود. شاید دوست نداشت ببینه چقدر دارم از گاییده شدن با دو تا کیر لذت می‌برم.
دلم می‌خواست بازم تحریکش کنم. خم شدم روش و آروم دم گوشش گفتم: «کیر دوستت هم چیزی از مال تو کم نداره… آاخ… کونم داره جر می‌خوره.»
بدون اینکه چشماش رو باز کنه، آروم گفت: «خوشت اومده؟»
لب‌هام رو گزیدم و گفتم: «اوووممم خییلییی… آااه… دارم ارضا می‌شم.»
وقتی چشم‌هاش رو باز کرد، از چشم‌هاش ترسیدم. دستش رو برد سمت کُسم و همینطور که با دستش چوچوله‌ام رو می‌مالید، یهو چوچوله‌ام رو بین انگشت‌هاش فشار داد و با حرص کنار گوشم گفت: «بهتره که سریع‌تر ارضا بشی!»

از شدت دردی که تو تنم پیچید جیغ کشیدم. با همون حرکت و جمله‌ی کوتاهش انقدر تحریک شدم که تو یه لحظه بدنم داغ شد و یه جور عمیقی ارضا شدم که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم. روی سینه‌ی رضا ولو شدم. محمد بازوهام رو از پشت گرفت و بلندم کرد. من رو چرخوند سمت خودش. کاندوم رو در آورد و کیرش رو گرفت جلوی دهنم. دوباره مشغول ساک زدن کیرش شدم. رضا هم از جاش بلند شد. با دست کمرم رو به پایین فشار داد که براش قمبل کنم. بعد دوباره از پشت کیرش رو توی کُسم فرو کرد. یه آه خفه از ته گلوم کشیدم و با شدت بیشتری کیر محمد رو ساک زدم. با یه دست تخم‌هاش رو می‌مالیدم و همزمان براش می‌خوردم. لبش رو گاز گرفت و گفت:«آاه… آبم داره میاد!»
بدون توجه به حرفش به ساک زدن ادامه دادم. می‌خواست کیرش رو از دهنم دربیاره که با دستم تخماش رو گرفتم و مانعش شدم. صدای ناله‌هاش دوباره بلند شد و تمام آبش رو ته حلقم خالی کرد. منم بدون اینکه متوقف بشم تا قطره‌ی آخر آبش رو مکیدم.
محمد یکم خودش رو عقب کشید و با بی‌حالی همونجا روی تخت پهن شد. رضا وقتی متوجه ارضا شدن دوباره‌ی محمد شد، با اینکه خودش هنوز ارضا نشده بود، تلمبه زدن رو متوقف کرد، خودش رو عقب کشید و رهام کرد‌. انگار می‌دونست که تا خود صبح هم تلمبه بزنه ارضا نمی‌شه! چون تمرکز نداشت و حال داغونش رو می‌شد از چشم‌هاش فهمید. بلند شد و بدون اینکه چیزی بگه به سمت حموم رفت.
جفت‌مون متوجه حال بدش شدیم و محمد قبل از اینکه رضا بیرون بیاد، لباس‌هاش رو پوشید و رفت.
رضا بعد از یک ساعت از حموم بیرون اومد و بدون اینکه حتی یه کلمه باهام حرف بزنه، روی کاناپه‌ی وسط پذیرایی خوابید. مطمئن بودم که تو حموم گریه کرده. چون خودش همیشه می‌گفت مرد‌ها تنها زیر دوش و زیر بارون گریه می‌کنن، چون تنها تو اون شرایطه که کسی نمی‌تونه گریه‌شون رو ببینه و راحت‌ می‌تونن اشک بریزن! می‌دونستم نباید به پر و پاش بپیچم؛ بنابراین چیزی نگفتم و گذاشتم بره تو لاک خودش…


نزدیک‌های غروب بود. سه روزی می‌شد که خونه مثل یه خوابگاه متروکه افتاده بود روی دستم. چراغ هال روشن بود اما نورش از بس ضعیف بود که انگار فقط داشت تاریکی رو برجسته‌تر می‌کرد. روی مبل نشسته و به درِ بسته خیره شده بودم؛ یه لیوان چای سرد شده هم کنار دستم… دقیقاً همون‌جوری که سه ساعت قبل گذاشته بودم.
آخرین بار موقع دعوا، وقتی رضا با دست خونی در رو محکم بست و رفت، پیرهن خونی‌اش هنوز روی مبل افتاده و همون‌جا مونده بود. نه جرأت جمع کردنش رو داشتم، نه توان نگاه کردنش رو.
یهو با صدای چرخیدن کلید تو قفل، قلبم چسبید به سقف و دستام یخ زد. تو همون چند ثانیه قبل از اینکه در باز شه، هزار تا فکر همدیگه رو له کردن:
«نکنه برگشته که وسایلاش رو برداره؟ نکنه دیگه نمی‌خواد بمونه؟ نکنه همه‌چی تموم شده؟»
همچنان روی کاناپه دراز کشیده بودم و سعی کردم خودم رو ریلکس نشون بدم. در باز و رضا وارد شد. همون لحظه بوی هوای سرد بیرون و بوی تنهایی سه روزه‌ی خونه قاطی شد. پالتوش رو درآورد و تو کمد آویزون کرد. کف دستش بانداژ داشت. بدون اینکه تغییر حالت بدم گفتم: «بالاخره یادت افتاد یه خونه‌ای هم هست؟ یه آدمی هم هست که سه روزه چشم‌ به‌ راهته؟»
صدام می‌لرزید اما خودم رو نگه داشتم.
اون حتی نگاه هم نکرد. فقط رفت سمت آشپزخونه و یه لیوان آب پر کرد. این بی‌تفاوتی بیشتر از داد زدنش بهم فشار می‌آورد. دوباره گفتم: «واقعاً سه روز رضا؟ سه روز، نه خبری، نه پیامی… حتی یه “زنده‌ای؟” هم نپرسیدی!»

بالاخره نگاهم کرد. نگاهش خسته بود، ولی پر از خشمی که معلوم نبود از من بود یا از خودش. گفت: «فکر کنم هنوز نفهمیدی تو چه منجلابی فرو رفتیم و چه گندی به زندگی‌مون زدیم!»
گفتم: «خودت داری می‌گی زدیم! این یعنی هر دو اشتباه کردیم و گند زدیم. پس دو نفری هم می‌تونیم درستش کنیم!»
به اُپن تکیه داد، یه لبخند تلخ زد و گفت: «می‌شه بگی دقیقا چی رو می‌شه درست کرد؟ ما تموم پل‌های پشت سرمون رو خراب کردیم آیدا. کاش حداقل اون ضربه‌ی آخر رو بهم نمی‌زدی. یادآوری اون شب و اتفاقاتش بهم حس حقارت می‌ده. یادآوریش خواب و خوراک و زندگی رو ازم گرفته. همه‌چی برام بی معنی شده. اون شب تا ابد مثل یه لکه‌ی ننگ رو قلب و روح و روانم می‌مونه و زندگی رو برام زهر مار می‌کنه…»

خنده‌ام گرفت… از اون خنده‌های تلخ که از ته وجود آدم کنده می‌شه. گفتم: «تو فقط داری خودتو می‌بینی. این حسی که تو چند روزه داریش و ازش مینالی، من چند ماهه دارم به دوش می‌کشمش! من فقط اون بلایی رو سرت آوردم که خودت ماه‌ها سر من آوردی و من دم نزدم. سرت آوردمش که بفهمی و به خودت بیای‌. ببینی داری چه بلایی سر دختری میاری که ادعا می‌کنی عاشقشی. ولی انگار نه تنها نفهمیدی بلکه همه‌چی بدتر شد…»
اخماش بیشتر رفت تو هم و گفت: «تو هم که همیشه قربانی‌ای! همیشه من مقصرم و آدم بده منم! بیخیال… شاید واقعاً دیگه این زندگی جواب نمی‌ده. شاید بهتره تمومش کنیم آیدا.»
این‌جا بود که حس کردم زمین زیر پام خالی شد. اما عقب نکشیدم. بلند شدم و جلو رفتم. نور زردِ کم‌جونِ هال افتاده بود روی صورتم، روی اشک‌های حلقه شده تو چشم‌هام که سعی می‌کردم نگه‌شون دارم. گفتم: «باشه. تو طلاق می‌خوای؟ اوکی. ولی من می‌خوام درستش کنم. چون من هنوز… هنوز دوستت دارم رضا. دوستت دارم که وقتی کلیدو می‌چرخونی تو قفل، دلم می‌لرزه. هنوزم می‌لرزه مثل همون روز اولی که تو کتابخونه دیدمت. دلم می‌لرزه، حتی بعد از این سه روز جهنمی.»
چیزی نگفت. دستشو گذاشت پشت گردنش؛ همون حرکت همیشگی که وقت‌هایی که تردید داشت انجامش می‌داد. تردید بین‌ موندن و رفتن…
نفس گرفتم، رفتم سمت پنجره. پرده‌ها نیمه‌کشیده و خیابون تاریک بود، صدای بوق ماشین‌ها می‌اومد و انگار همه‌چی عادی بود، جز زندگی ما. به بیرون خیره شدم و دوباره گفتم: «رضا… بیا حداقل قبل اینکه همه‌چی رو آتیش بزنیم، یه کاری بکنیم. یه جلسه تراپی. فقط یه جلسه. نه برای من، نه برای تو… برای ما! برای چیزی که یه روز برامون مهم بود.»
لبش رو گاز گرفت. نگاهش افتاد روی پیرهنی که هنوز روی مبل بود. چند لحظه زُل زد بهش، انگار داشت سه روز گذشته رو تو ذهنش ورق می‌زد. گفت: «نمی‌دونم آیدا… حس می‌کنم همه‌چی از دست‌مون رفته و دیگه هیچی درست نمی‌شه…»
رفتم نزدیکش. اون‌قدر که صدای نفس‌هام به گوشش می‌رسید. گفتم: «اگه رفته بود… من الان این‌جا این‌جوری نمی‌لرزیدم. تو هم این‌جوری نگاهم نمی‌کردی. رضا ما هنوز تموم نشدیم. فقط گُم شدیم.»
برای چند ثانیه هیچ‌چیزی نبود… جز سکوت. سکوتی که حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم نمی‌تونست پُرش کنه.
انگار نرم شده بود. خیلی آروم گفت:
«باشه… یک جلسه. فقط یک جلسه می‌ریم. ببینیم چی میشه.»
نفس عمیقی کشیدم. برای اولین بار تو این سه روز، هوا به ریه‌هام رسید. گفتم: «همین‌ رو می‌خواستم. از همین‌جا شروع می‌کنیم. ولی قبل از رفتن پیش تراپیست باید حرف بزنیم و یه چیزهایی رو بهت بگم و یه چیزایی رو ازت بشنوم.»
به چای سرد شده اشاره کرد و گفت: «حرف زدن بدون چای؟»
بعد از این جمله، انگار خونه برای اولین بار بعد از سه روز، دوباره نفس کشید. لا به لای بغض و اشک، لبخند زدم و گفتم: «نه. بدون چای نه…»

به چشم‌هاش زل زدم و گفتم: «امروز رفتم بیمارستان و با علی حرف زدم! خواستگار شیدا‌.»
با تعجب گفت: «خب؟»
گفتم: «شیدا خواهرمه و هرچی هم که بشه من همچنان دوسش دارم. ولی باید یه جوری پاش رو از زندگی‌مون کوتاه می‌کردم. حداقل موقتاً! از طرفی هم علی گزینه‌ی مناسبی برای شیدا نیست و مطمئنم اگه ازدواج می‌کردن به جایی نمی‌رسیدن!»
تعجبش بیشتر شد و گفت: «خب؟»
گفتم: «زیر آب شیدا رو پیش علی زدم و گفتم بجز اون با یه نفر دیگه هم تو رابطه‌ست. بهش گفتم که وقت‌هایی که من و رضا خونه نیستیم، شیدا کلید خونه رو از من می‌گیره و با پارتنرش میان اینجا…»
هاج و واج موند و گفت: «چرا همچین کاری کردی؟»
گفتم: «این کار رو کردم که با شیدا دعوام بشه و موقتاً ارتباط‌مون قطع بشه.»
گفت: «گفتم چرا از ظهر شیدا مدام زنگ می‌زنه.»
با تعجب گفتم: «چی گفتی بهش؟»
با بی‌تفاوتی گفت: «جوابش رو ندادم. حالا نتیجه چی شد؟ دعواتون شد؟»
گفتم: «آره شدیدا! کلی درشت بار هم کردیم. خدا رو شکر حالا حالا هم آشتی نمی‌شیم. بهترین فرصته که پاش رو از زندگی‌مون کوتاه کنیم! البته اگه تو…»
حرفم رو قطع کرد و گفت: «برای من همه چی تموم شده‌ست. هم ماجرای شیدا و هم…»
این بار من حرفش رو قطع کردم و گفتم: «هم خاله‌ات؟»
نگاهش رو ازم دزدید و گفت: «آره. دیگه قرار نیست افسار زندگی‌م دست گذشته‌‌ام و هوسم باشه!»
چند لحظه سکوت بین‌مون حکم فرما شد که سکوت رو‌ شکستم و گفتم: «یه چیز دیگه هم هست که باید بهت بگم!»
گفت: «بگو راحت باش.»
با تردید گفتم: «من اتفاقی از ماجرای تو و شیدا با خبر نشدم! محمد همه چیز رو بهم گفت و مشوق من برای تلافی کردن محمد بود! من می‌دونستم ما رو لبه‌ی تباهی هستیم و این‌کار رقصیدن با چشم بسته رو لبه‌ی تباهیه، ولی مجبور بودم! مجبور بودم که ریسک کنم و انجامش بدم…»
برخلاف انتظارم که فکر می‌کردم ممکنه عصبانی بشه و دوباره برگردیم نقط سر خط و دعوا شروع بشه، فقط سکوت کرد. یه سکوت تلخ که خبر از شکستن یه چیزهایی توی درونش می‌داد. توی نگاهش یه چیزی فراتر از خشم و غم دیده می‌شد. سفیدی چشم‌هاش از فشاری که از درونش بالا می‌زد و راه خروجی پیدا نمی‌کرد، قرمز شده بود. توی نگاهش، یه مکث طولانی بود. انگار هزار تا جمله توی ذهنش صف کشیده‌ بودن، اما هیچ‌کدوم از گلوش رد نمی‌شدن. سکوتش تلخ بود، اما چشم‌هاش حرف می‌زدن، از بی‌اعتمادی، از زخمی که نفسش رو بریده و از دوستی‌ای که زیر پاش رو خالی کرده بود…
در ادامه‌ی همون سکوت تلخ، یه لبخند تلخ‌تر زد گفت: «مهم نیست… کاریه که شده…»
گفتم: «دیروز هم پیش محمد بودم! رفتم و باهاش اتمام حجت کردم. گفتم که دیگه حق نداره سمت ما بیاد و رفاقتش با تو تموم شده‌ست. این کار رو کردم که تو بعد از فهمیدن حقیقت نری پیشش و دعواتون بشه. محمد دیگه کاری به کارت نداره و تو هم کاری به کارش نداشته باش… لطفاً!»
گفت: «نترس، کاری به کارش ندارم.»
گفتم: «مشکلی داشتید با هم؟ کار بدی در حقش کرده بودی؟ هنوزم برام سواله که محمد چطور راضی شد این کار رو باهات بکنه…»
خواست یه چیزی بگه، ولی حرفش رو خورد. دوباره لبخند زد و گفت: «نمی‌دونم… مهم نیست.»
گفتم: «می‌تونم یه سوال دیگه بپرسم؟»
گفت: «آره چرا که نه. راحت باش.»
+«چیز دیگه‌ای توی گذشته‌ات وجود داره، که من ازش بی خبر باشم؟»
-«آره!»
+«چی؟»
-«ملیکا! دختر خاله‌ام… یه نیمچه سکس یه شبه… که دوست ندارم در مورد جزئیاتش حرف بزنم…»
ملیکا دختر خاله‌اش بود و من تا حالا ندیده بودمش. حرف و حدیث‌های زیادی در موردش وجود داشت که من تا حالا در موردش مستقیم از رضا سوالی نکرده بودم. چون مهم نبود برام. ولی الان دیگه مهم بود. با تردید پرسیدم: «چیز خاصی بین‌تون بود؟ چرا گم و گور شده و کسی ازش خبر نداره؟»
گفت: «نه هیچ چیز خاصی بین‌مون نبود. یه شب تا صبح تو اتاق بالا شیروانی خونه‌ی آقا بزرگ کنار هم تنها بودیم و اتفاقی افتاد که نباید میفتاد.»
ادامه داد: «یه دختر شکننده و حساس بود که از پدر و مادر و اطرافیانش کلی آسیب دیده بود. یه روز هم بی‌خبر گم و گور شد. می‌گفتن از مرز رد شده و رفته تو حزب کومله و از این داستانا. بعضیا هم می‌گفتن خودکشی کرده و بعضی‌ها هم می‌گن قاچاقی رفته دبی… ولی تا حالا هیچ خبر قطعی به دست خانواده‌ش نرسیده… دیگه واقعاً نمی‌دونم چه بلایی سرش اومده….»
بهش نزدیک‌تر شدم، دستش رو بین دست‌هام گرفتم و گفتم: «متاسفم واقعاً… مرسی که گفتی…»
دستم رو فشار داد و گفت: «مرسی که سعی می‌کنی اوضاع رو بهتر کنی…»


به برگه‌ی سفیدی که روی میز جلوی دستم بود و روی نوشته‌‌اش رو با دستم پوشونده بودم، نگاه کردم. مشاور گفت: «حالا به این فکر کنین که چطور می‌تونین اون شخص رو توی زندگی‌تون کمرنگ‌ و کمرنگ‌تر کنین.»
به رضا و برگه‌ی روبه‌روش نگاه کردم. روی برگه‌اش نوشته بود: «خاله مژده!»
دوباره به چشم‌های مشاور زل زدم و گفتم: «آدم‌های هم خونی که جزوی از زندگی‌مون هستن. دوست‌شون داریم، باهاشون بزرگ شدیم و زندگی کردیم. اون همه خاطره، روزهای خوب و بد، اون همه احساس، اون همه عادتی که ترک کردن‌شون غیرممکن به نظر می‌رسه، چطوری می‌شه یه شبه همه‌ش رو کنار گذاشت؟»
گفت: «مطمئناً نمی‌شه یه شبه همه رو کنار گذاشت. ولی باید بپذیرین که دیگه تحت سلطه‌ی کسی نیستین. انسان‌های بالغ و مستقل و آگاهی هستین. دیگه کسی نمی‌تونه به زور بهتون مسلط بشه و مجبورتون کنه کاری رو انجام بدین که نمی‌خواین. با تمرین ” نه” گفتن به هر چیز و هر کسی که باعث آزارتون میشه، می‌تونین از این مرحله عبور کنین. حالا پشت همون برگه بنویسین که اگه اون شخص دوباره خواسته‌ی نامربوطی داشت و بازم خواست ازتون سوءاستفاده کنه، چی بهش می‌گین؟ هر چیزی که به نظرتون می‌رسه رو یادداشت کنین.»
برگه رو چرخوندم و تندتند نوک خودکار رو روش حرکت دادم: «بهش می‌گم تو حق نداری بدن من رو لمس کنی. تو هیچ وقت اجازه نداشتی به بدن من دست بزنی؛ ولی وقتی یه بچه‌ی معصوم بودم به خودت جرأت دادی که بهم تعرض کنی. حالا دیگه من اون بچه‌ای که مثل عروسک توی دستات بود، نیستم. من نمی‌خوام دیگه بازیچه‌ی هوسبازی تو بشم. می‌خوام که این رابطه همینجا برای همیشه تموم بشه…»
هیجان زده بودم و داشتم تندتند هر چیزی که به ذهنم می‌رسید رو می‌نوشتم. یه لحظه به رضا و برگه‌اش نگاه کردم. انگار سر جلسه‌ی امتحان بودیم و می‌خواستم از رو دستش تقلب کنم. دیدم پشت برگه‌اش فقط یه جمله نوشته: «همینایی که آیدا نوشته.» و داره کنارش رو الکی خط‌خطی می‌کنه. خنده‌م گرفت. زیر لب جوری که فقط خودش بشنوه گفتم: «گشـــــــاد!»
بهم نگاه کرد و با لبخند معنی‌داری گفت: «حواست به برگه‌ی خودت باشه!»

از اتاق که بیرون اومدیم و برگه‌ای رو که یک طرفش، طومار نوشته بودم و پشتش فقط کلمه‌ی “شیدا ” حک شده بود رو توی دستم مچاله کردم و انداختم توی سطلِ آشغال.
برای جلسه‌ی بعدی با منشی هماهنگ کردیم و از مرکز مشاوره بیرون اومدیم. رضا پیشنهاد داد یکم قدم بزنیم. اواسط اسفندماه بود و شهر داشت کم‌کم حال و هوای عید به خودش می‌گرفت. دو طرف خیابون پر بود از دست‌فروش‌ها و جمعیتی که توی هم موج می‌خوردن. منم عاشق این شلوغی دم عید بودم. بهم حس زنده بودن می‌داد. رضا دستم رو گرفته بود که تو شلوغی گمم نکنه. چشم‌هام همه‌اش این‌طرف و اون‌طرف می‌چرخید و دنبال چیزای جالب می‌گشت که دستم رو کشید و گفت: «بیا این رو ببین!»
نگاه کردم و دیدم دوتا عروسکِ پیرمرد و پیرزنِ کوچولوی بافتنی توی دستشه. با لبخند گفت: «این قراره من و تو باشیم که با هم پیر می‌شیم.»
خندیدم و با ذوق عروسک‌ها رو از دستش گرفتم. پولش رو حساب کرد و دوباره پیاده راه افتادیم. به یاد قدیما یکم تو خیابون کتاب‌فروش‌ها دور دور کردیم و چندتا کتاب خریدیم. کتاب پرواز گرگ‌ها رو که رضا برام خریده بود، توی دستم گرفتم و صفحه‌ی اولش رو باز کردم. یه خودکار از تو کیفم بیرون آوردم و همونجا توی کتابفروشی دادم دستش. گفتم: «بیا یه یادگاری برام بنویس و امضاء بزن.»
گفت:«من؟ من که نویسنده‌ی این داستان نیستم.»
گفتم:«آره! ولی توام بالأخره نویسنده‌ای! یه چیزی برای آیدای خودت بنویس. از جنس همون جمله‌هایی که شاملو برای آیدای خودش می‌نوشت.»
یکم فکر کرد بعد شروع کرد به نوشتن. وقتی کارش تموم شد، کتاب رو بست و گفت: «بعداً بخونش.»
با هم از کتابفروشی بیرون اومدیم. گفتم: «می‌شه منم تو بکن تو یه اکانت داشته باشم و داستانات رو دنبال کنم؟»
خیلی جدی گفت: «بدون اکانتم می‌تونی داستانام رو دنبال کنی.»
چسبیدم به بازوش. خودم رو لوس کردم و گفتم: «رضاااا! مگه چی میشه؟»
با یکم تأخیر گفت: «باشه! ولی به شرطی که پیام خصوصیت بسته باشه، فقط خودم رو فالو کنی و واسه نویسنده‌های دیگه‌ هم کامنت نذاری! فقط سفید دندون!»
چشم‌هام رو گرد کردم و گفتم: «اووو چه غیرتی!» 
گفت: «همینه که هست.»
سرم رو چسبوندم به بازوش و گفتم: «قبوله.»
گفت: «حالا قراره اسم اکانتت رو چی بذاری؟»
شونه بالا انداختم و گفتم: «نمی‌دونم! تو  رمان جک لندن، اسم اون ماده گرگ اسکات که با سپید دندان جفت شد چی بود؟»
رضا گفت: «کالِی.»
یکم مکث کردم و گفتم: «نه! کالِی دوست ندارم. جودی هاپس رو بیشتر می‌پسندم!»

بعد از کتاب خریدن، مستقیم رفتیم کافه‌ی “آق جلال” که دقیقاً کنار ساندویچی‌ش یه کافه زده و حسابی رونق گرفته بود. دو فنجون قهوه‌ی داغ سفارش دادیم که تو سرمای اسفند حسابی می‌چسبید.
یکی از قهوه‌ها رو برداشتم و گفتم: «بخور که می‌خوام برات فال بگیرم. اول نیت کن.»
با تعجب گفت: «مگه بلدی؟»
با اعتماد به نفس گفتم: «معلومه که بلدم.»
قهوه‌اش رو خورد و فنجونش رو داد بهم. خیلی حرفه‌ای برعکسش کردم روی بشقاب و بعد دوباره چرخوندمش. به ته فنجون نگاه کردم و گفتم: «یه دختر موفرفری تو فنجونته!»
ابروهاش رو بالا داد و گفت: «اون دختر موفرفری فقط تو فنجونم نیست. اون توی تمومِ زندگیمه. خب ادامه.»
گفتم: «قرار نیست تحت هیچ شرایطی از زندگیت بره بیرون. قراره برات بچه به دنیا بیاره.»
-اووو واقعاً؟!
+بله!
فنجون رو گرفتم سمتش و گفتم: «حالا یه انگشت بزن ته فنجون.»
کاری که گفتم رو انجام داد. دوباره به ته فنجون نگاه کردم و گفتم: «اینجا رو ببین! کلی آدم وجود دارن که به تو و اون دختر موفرفری حسودی می‌کنن.»
سرش رو به نشونه‌ی مثبت تکون داد و گفت: «طبیعیه!»
گفتم: «سرنوشت هر دوتاتون شبیه همدیگه‌ست. هر دوتاتون تو بچگی آزار دیدین و آثارش هنوز هم توی زندگی‌تون وجود داره؛ ولی این نباید تا ابد ادامه داشته باشه. زخم‌ها باید درمان و فراموش بشن…»
نگاهم رو از فنجون قهوه برداشتم و به چشم‌هاش نگاه کردم. ادامه دادم: «بنابراین یه بچه‌ی مو فرفری شیطون می‌تونه به زندگی‌تون رنگ ببخشه و پیوندتون رو قوی‌تر کنه.»
به فنجونم اشاره کرد و گفت: «همه‌ی اینا رو تو اون فنجونِ کوچولو نوشته بود؟»
گفتم: «نه. فنجون به نمایندگی از قلب من حرف زد و درخواست‌های من رو خدمت شما عرض کرد.»
خندید و گفت: «دوست داری دختر باشه یا پسر؟»
گفتم: «فرقی نداره، همین که چشم‌هاش به باباش بره، برای من کافیه…»


۱۵ سال بعد…

رضا ماشین رو بیرون مدرسه پارک کرد و دوتایی رفتیم داخل. مدیر که ما رو دید با احترام ما رو به اتاقی که معلم آریا اونجا بود دعوت کرد و خودش از اتاق بیرون رفت. معلم  تعارف کرد که روی صندلی بشینیم. من و رضا هر دومون رو به‌روش نشستیم. یکم مکث کرد و گفت: «ممنونم که تشریف آوردین. این موضوع مهمی بود و باید حضوری باهاتون در میون می‌ذاشتم. به خاطر همین خواستم که هر دوتون حضور داشته باشین. راستش آریا جدیداً توی درس‌هاش خیلی افت داشته و تمرکز کافی رو تو کلاس نداره. از اونجایی که تو سن حساسیه باید بیشتر حواس‌تون بهش جمع باشه. بخصوص اینکه…»
وقتی مکث کرد دلم هوری ریخت. حرفی بین من و رضا رد و بدل نمی‌شد. حتی به هم نگاه هم نمی‌کردیم. مثل دو تا مجسمه به لب‌های معلم زل زده بودیم ولی ذهن همدیگه می‌خوندیم. ذهن هر دوتامون آشفته و متشنج بود. ادامه داد: «چند روز پیش داشتیم در مورد مسائل جنسی تو کلاس بحث می‌کردیم و می‌خواستم تا جای ممکن به سوالات بچه‌ها در حد رده‌ی سنی‌شون جواب بدم که آگاه بشن. برای اینکه خجالت نکشن و راحت سوال‌هاشون رو بیان کنن، بهشون گفتم هر کدوم روی یه تیکه کاغذ سوال‌هاشون رو بنویسن، بدون اینکه اسمی از خودشون ببرن. و منم یکی‌یکی سوال‌ها رو بخونم و جواب بدم. تموم سوالا معمول و قابل پیش‌بینی بود، بجز یه سوال!»
بعد یه برگه از روی میز برداشت و به من داد. دوباره ادامه داد: «فکر می‌کنم دست‌خط آریا باشه درسته؟»
در حالی که تو شوک بودم، با تکون دادن سرم تایید کردم. معلم گفت: «من باید رازدار شاگردهام باشن و احتمالاً این کارم زیاد کار درستی نباشه. ولی دلیل دارم برای کارم. پدر من بازنشسته‌ی آموزش و پرورشه و یه معلم بوده. تو دوران خدمتش دقیقا مشابه این جریان براش پیش اومده بود. با اینکه تموم سعی‌اش رو کرده بود که به اون دانش‌آموز کمک کنه، اما بعد ها عذاب وجدان یه لحظه آرومش نمی‌ذاشت و مدام می‌گفت که من باید همچین موضوع مهمی رو به خانواده‌ی اون بچه گزارش می‌دادم. اون بچه تو سنی نبود که خودش بتونه از اون منجلاب و آزار جنسی به راحتی بیرون بیاد.
حس می‌کنم ماجرای پدرم و اون دانش‌آموز یه نشونه‌ بود برای من که تردید نکنم و این موضوع مهم رو به شما بگم. به نظر من سکوت کردن تو همچین شرایطی هیچ فرقی با تعرض نداره! بهتون گفتم که تا دیر نشده بتونید اوضاع رو کنترل و مدیریت کنید…»
با تکون دادن سرم حرف‌های معلم رو تایید کردم و گفتم: «مرسی واقعاً… شما کار خوبی کردید.»
بعد دوباره به برگه نگاه کردم و متنش رو زیر لب خوندم: «حس جنسی داشتن به خاله انحراف جنسی محسوب می‌شه؟!»

پایان



نوشته: سفید دندون و freya

بازدید 14,961

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

50 پاسخ به “رقص بر لبه‌ی تباهی!”

  1. ممنون که وقت گذاشتین و این داستان طولانی رو از ابتدا خوندین و با ما همراهی کردین. امیدوارم در مجموع کار قابل قبولی از آب‌ دراومده باشه.

  2. خسته نباشی رضا، مثل همیشه عالی بودی❤️از کامنت من جهت نشان دادن اشتیاق برای خوندن فصل دوم داستان «رقص‌ گرگ‌ها» میتونید استفاده کنید. 🙂‍↔️

  3. رضای عزیزم ، فریال عزیزم و با اجازه گرگ آلفای گروه جودی هابس که الان باهاش آشنا شدمدست مریزاداینکه آق جلال ساندویچی و کرده کافه خبر خوبیهبازارش باشهچقدر خوبه که پسرا راه درست پدر را برن و نسل ها از اشتباهات هم درس بگیرنچقدر خوب میشد یاد بگیریم اعتماد شیشه عمر مونه دست هر کسی نسپاریمشچقدر خوب میشه بفهمیم حتی خاله ها هم ممکنه انحراف جنسی محسوب میشنچقدر خوب میشد رضا خورده حساب محمد با خودش را می‌گفتچقدر خوب میشد شما سه تا عزیز تند تند داستان بنویسین

  4. دهنت سرویسداستانای قبلیتو کامل خوندم ، اینو نیاز نبود کامل بخونمبازم میگم دهنت سرویسوقتی گفتی از مدرسه ما رو خواستن ، درجا فکرم به شیدا رسیدکامل نخوندم چون عجله داشتم واسه پایان قشنگشعالی بود

  5. مهمترین خصلتی که یه نویسنده باید داشته باشه فضاسازی و انتقال حس کارکترهای داستان به خوانندسکه فوق‌العاده عالی انجام شده بود👏🏻

  6. من این مجموعه‌ ی داستانی رو از ابتدا دنبال کردم و خوشحالم که خوندمش. بسیار کار ارزنده ای انجام دادید. پوستر بسیار زیبایی طراحی کردید. کتاب پرواز گرگ ها منتظرش هستمموزیک بیکلام هم حرف نداشت خط و امضای سفید دندان هم که دیگه گویاستاز هر دو نویسنده ی فرهیخته freya و سفید دندان عزیز تشکر میکنم 👏

  7. من خیلی منتظر این قسمت بودم و باید بگم واقعا ارزشش رو داشت که براش صبر کنم. دو تا نویسنده با سبک های متفاوت ولی یه داستان منسجم و فوق العاده!اون قسمت پایانی به یاد موندنی داستان هم که دیگه شوک آخر و امضای همیشگی سفید دندونهگفتم امضا اینم بگم که خط و امضای خیلی قشنگی دارید 🌹

  8. خیلی خیلی عالی نوشتید. همینفدر که اثری از شروور تو این چند قسمت نبود خیلی خوب بود. ترکیب، ترتیب ، شروع و پایان داستان متناسب بود بدون اضافه گویی و یاوه سرایی.در مجموع خیلی خوب بود. امیدوارم که بقیه نویسنده ها هم به این بلوغ برسن و به گزافه گویی و خالی بندی ها و رویابافی هایه تخیلی رو نیارن.

  9. واقعا شاهکار بود.واقعاً ممنونم ازتون. داستانتون دقیقاً همون چیزی بود که بخش داستان های بکن تو لازم داشتم، همقشنگبود هم قابللمس.امیدوارم روزی رضا، جای جی کی رولینگ رو بگیره 😁 راحت توانایش رو داره

  10. من زیاد فعال نیستم تو سایت، گه گداری میانو ی جیزایی میخونم میرم،بی تعارف میگم ب نظر من بهترین داستان سایت بود، و این شد دومین داستانی ک دوسدارم بعدا بازم بیام بخونمشدمت گرم و خسته نباشی🌹

  11. کاش کلمه ای بود ک. میتونستم بهتر حسم نسبت ب داستان بیان کنم، واقعا فرای فوق العاده بودمن معمولا کم. میام سایت و گه گذاریم ک میام یکی دوتا داستان میخونم میرمبی تعارف بهترین داستانی بود ک خوندم،و این شد دومین داستانی ک بعدا حتما بازم میانو میخونمشدمتون گرم واقعا،موفق باشین🌹🌹

  12. واقعا کالکشن فوق‌العاده‌ای بودتو این ۱۳ ۱۴ سال اولین داستانی بود ک واقعا مجذوب شدم و همه جوره حال کردم باهاشدمت ن گرمب امید کالکشن های تازه

  13. ای جانبخدا الان نمیتونم بخونم. زمان و مکان مناسب در اختیار نیست. البته بیشتر زمانبی صبرم برای خواندنممنونم

  14. دوباره همون نظر قبلی بعد شیوا داستان شما بهترین داستانی بود ک خوندم عالیه مثل چند قسمت قبل

  15. چه سعادتی از اینکه نوشته‌ی مشترک از دوتا از نویسنده‌های ثابت شده‌ی سایت رو خوند.

  16. یه شاهکار دیگه… 👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏👏

  17. راستش گاهی حسودیم میشه به افرادی که اینقدر خوب بلدن بنویسن و تبدیل گفتار و تفکرات به کلمات براشون راحت تر از منیه که همیشه نوشته هام 1 درصد از فکرها و گفته هامهقلمت خیلی عالیه … دمت گرم

  18. عالی بود نویسندگان عزیز،جزو معدود داستان هایی بود که این اواخر خوندم و از خوندنش اذیت نشدم،نتیجه گیری و پایان داستان خیلی عالی بود و میشه می‌گفت بین این همه داستان کاکولدی و خیانت و بیغیرتی که جدیدا تو سایت و جاهای دیگه خیلی مد شده کار قشنگی بود

  19. رضا و فریای عزیز،،،عالیفوق العادهو آموزندهممنون که وقت گذاشتید و نوشتید👏👏👏👏👏🙏🙏🙏🙏🙏🙏

  20. درود آقا رضا . عالی بود طبق معمول . قَلمِت مانا . بازم بنویس برامون . دوستان و سروران ادیب بکن تو گفتنی هارو گفتند و حرفی نمونده . دَمِت جیز .

  21. تو خش خش برگای پاییزیراه رفتنت شبیه آوازهترانه مو دست تو مینویسهآهنگ مو رقص تو میسازه 😅

  22. خسته نباشید به نویسندگان عزیز؛ این سه مجموعه می‌تونه از بهترین اروتیک‌‌های فارسی‌ باشه! نوشتن از تابو خود تابو نیست! همین‌طور که داستایوفسکی جنایت و مکافات رو می‌نویسه و قاتل نیست!در کل به نظر من چه تابو چه قتل از نظر من اگر درست نیستند وقتی به عنوان یه اثر هنری بهش نگاه می‌کنم باید ببینم در چه فرمی قرار گرفته و نویسنده چه طور از پسش بر اومده که شما از پسش به خوبی بر اومدید!اما قسمت آخر! شاید کمی این مقایسه اغراق آمیز باشه ولی یاد قسمت آخر بازی تاج و تخت افتادم که کلی مخاطب‌ها هم بهش انتقاد کردن اما به نظرم همه چی طبیعی بود!اینجا هم همه چی طبیعی بود و ما تمام افت و خیز‌ها رو در مسیر داستان و روایت داشتیم و می‌رسیم نقطه‌ی پایان.شخصیت رضا و آیدا به خوبی معکوس شدن در روایت نه در اروتیک!آیدای بازیچه میشه بازی گردان و رضای بازی گردان بازیچه!اما به نظرم با تمام این نقاط قوت چند انتقاد میشه داشت:اولیش این قسمت می‌تونه پایانی بر همین مجموعه باشه نه داستان خاله! حقیقتا در مسیر این داستان ما فقط یک سایه و نقش شماتیک از خاله داریم که تاثیر زیادی روی رضا داشته و فقط اول همین داستان اون رو داریم و هر چی می‌گذره از تاثیر گذاری خاله کم میشه تا به تشبیه‌سازی خاله داستان در پایان بندی می‌رسیم…شخصا دوست داشتم یه برون ریزی از سمت رضا جلوی آیدا بخونم وقتی آیدا از گذشته‌ی رضا با خبر میشه در مورد این خاله که می‌تونست یک سری دیالوگ بنیان‌کن و احساسی هم داشته باشه…نقد دومم به فضا سازی اروتیک تریسام این داستان برای آیدا است…با شخصیت‌پردازی ها متناسب نبود…ما تا شروع اروتیک آماده میشیم یک آیدا و محمد غالب داشته باشیم و رضای مغلوب در صورتی که در تریسام کاملا انرژی یکسانی از هر سه نفر به مخاطب القا میشه با یک تریسام نرمال… و فقط یک سری حرکات نمادین داریم مثل بستن دست و دیالوگ آیدا که میگه امشب می‌خوام بازی دست من باشه، شاید هم تعمدی بوده باشه به خاطر جنبه‌ی مازوخیسم نهادینه آیدا ولی در این قسمت فضا‌سازی و شخصیت پردازی به نظرم کمی با هم هماهنگ نبودن…در کل باز هم خیلی خسته نباشید بهتون می‌گم و واقعا مجموعه‌ی ماندگاری ثبت کردین که زحمت زیادی داشته…‌و خیلی این کار‌ها سخته…امیدواریم بیشتر باز از شما عزیزان بخونیم…

  23. یادم رفت بگم عذر‌خواهی بابت تاخیر کامنت الان فرصت کردم بخونم…🙏😁❤🌺

  24. نویسنده بی تردید چیره هست،اما مضمون چیزی که نوشته مذمومه،چون زیبایی سکس به کیفیت وخصوصی بودنشه.

  25. ما و از جمله خودم از فانتزی های جنسی برای حل مشکلات روحی و روانی خودمون استفاده میکنیم چه آگاهانه یا ناآگاهانه و داستان به خوبی این مشکلات رو نشون میدهحالا بعضی افراد دوست دارند این فانتزی ها رو عملی کنند و بخشی از این ها توانایی ش رو هم دارند که میشه این داستان و عده ای فقط برایشان در حد فانتزی جالبه (که دلیلش هم زیاد معلوم نیست تا جایی که من میدونم)رد این مشکلات روانی رو واضحا در رضا و شیدا میشه دید و به صورت مخفیانه تر در آیدا که البته در صحنه سکسش با محمد جلو رضا و ارضا با درد به چشم میادبرای همین چیزی که من از این داستان میفهمم مذمت کاکلودی یا نشکستن تابوها نیست بلکه نشون دهنده استفاده از سکس برای حل یک سری از مشکلاتهپس اگر چه داستانه ولی به نظر من غیرواقعی ترین قسمتش سطح فهم و درک بالای افراد تو داستان است اگر چه خیلی دیر سعی به حل ریشه مشکلات میکنند و نیاز به کمک از تراپیست می بینن که البته اون هم سطحیه.اتفاق آخر در مدرسه کاملا به نظرم غیرواقعیه. آرزوی من تو ایران اینه که تو مدرسه در مورد مسائل جنسی آموزش بدن و از بچه ها سئوال بپرسن و معلم این قدر فهمیده ای وجود داشته باشه که بخواد با پدر و مادر صحبت بکنهعکسی که برای داستان انتخاب کردید عالی بود.

  26. خیلی خیلی عالی بود جز اون داستان هایی بود اصلادلت نمیخواد تموم بشه مثل فیلم هایی که بعد از پایان فیلم چند روز فکرت و ذهنت درگیرش هست ولی کاش این جور نوشته ها رو همه می‌توانستند بخونند نه فقط کسایی که تو سایت بکن تو هستن. دمتون گرم زندگیتون پابرجا🥰🥰

  27. واااااو، چقدر آخ ههمه چی عالی! چقدر همه چی پر از تحلیل بود ، مکالمات،حس ها،شخصیت ها

  28. زحمت هردوتون قابل تقدیر و تحسینه💞🌷خسته نباشید عزیزان🥰به عنوان یه مخاطب ساده واقعا از داستانتون لذت بردم. البته که وقتی از سفید دندون می‌خونم می‌دونم که قراره یه وقتایی اذیت بشم! ولی خب با این حال خوندنی و جذاب بود.

  29. بابا دمتگرم مشتی فوق‌العاده بودددددد اصلا مغزم وا شد با این داستان و آهنگ همیشه موفق باشی رفیق🤍

  30. یه سوال داشتم اسپین آف اول اسمش چیه؟بعد اینکه واقعا واقعا واقعا این داستان قشنگ بوده ولی تهش باز موند برای همین فکر آدمو درگیر میکنه ایکاش تهش رو می‌بستین یا یه قسمت دیگه هم اضافه میکردین

  31. شرمنده ولی یه سری سوالا مونده برام بی جواب.یکیش اینکه آیا شیدا راجب رابطه ی بیت فرید و آیدا دروغ گفته بود؟و اینکه چرا بین قسمت آخر شیدای شهوت و رقص بر لبه‌ی تباهی اینقدر احساسات آیدا فرق داشت. مثلا تو شیدای شهوت خودش یه جاهایی به این رابطه سه نفره علاقه داشت ولی توی لبه‌ی تباهی همه‌چیش با اکراه بود.یا مثلا تو شیدای شهوت محمد تو اتاقش و پشت مامیتوره و آیدا براش راحت ساک میزنه ولی توی لبه‌ی تباهی به اکراه باهاش رابطه‌ی جنسی برقرار میکنهو اینکه همون محمد هم توی این دو قسمت شغلش عوض میشه (تو اولی پشت مانیتور و تو دومی پشت چرخ خیاطی بود)البته با وجود اینا از شاهکار بودن اثر کم نمیشه ولی اگه یه جوابی بهم بدین ازتون ممنون میشم

  32. رضا و فریاعزیزان عزیز دلبعد از یک ماه که امکان خواندن داستان رو نداشتم موفق شدم که اینکار رو به انجام برسونم. عکس و موسیقی انتهای کار بسیار دوست داشتنی است. نگارش در خور ستایش و گرامی است. ممنونم از شما. اشاره به داستانهای قبلی هم ارزشمند بود. پایان داستان با یک سوال بسیار پیچیده جمع بندی شده که هر کس ظن خود را خواهد داشت و هیچ اثباتی بر برتری یا ضعف هر نوع پاسخ وجود ندارد. آنچه مضموم است سو استفاده در هر جایگاهی است.خیلی مخلصیم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید