ماجرای یک دختر و پسر نابینا در تهران
تهران بود، شهری که نگاهها را هم وزن میکرد و نفسهای عاشقانه را زیر ذرهبین میگذاشت. جایی که حتی بودن یک زن و مرد تنها در یک اتاق میتوانست زندگی را به آتش بکشد. مانا از کودکی در تاریکی زندگی میکرد و نابینای مادرزاد بود، اما این تاریکی برایش دریایی از حس بود؛ موجهایی از لمس، عطر، و صدای قلبهایی که تند میزدند. او مربی تانگو بود، رقصی که فقط در آپارتمانهای قفلشده و زیرزمینهای مخفی جان میگرفت. شاگردانش با ترس و لرز میآمدند، چون نزدیک شدن بدنها در این رقص، در جامعهای که حتی یک تماس اتفاقی میتوانست فاجعه بسازد، مثل قدم گذاشتن روی مین بود.
آریا را یک دوست مشترک آورد. مردی که تا چند ماه پیش آینده روشنی داشت؛ شغل، خانه، رویاهایی که حالا همه خاکستری شده بودند. یک لحظه در اتوبان، همه چیز را گرفت حتی چشمانش. حالا چشمهایش به دنیایی بسته بود که قبلاً میدید، و قلبش پر از خشم و غم. وقتی برای اولین بار وارد آپارتمان مانا شد، بوی عطر ملایم یاسش به مشام مانا رسید. مانا دستش را گرفت، انگشتانش را آرام در دستان خودش گذاشت.
«اینجا تاریکه، آریا. مثل دنیای من. اما من سالهاست که توش عاشقم.»
آریا چیزی نگفت. فقط دستش را فشرد، انگار میخواست مطمئن شود هنوز میتواند چیزی را نگه دارد.
جلسات ادامه پیدا کرد. هر بار در همان اتاق کوچک، چراغها خاموش، فقط صدای موسیقی تانگو و نفسهایشان. مانا دستش را روی سینه آریا میگذاشت تا ریتم قلبش را حس کند. آریا دستش را روی کمر مانا میگذاشت، نزدیکتر از هر چیزی که جامعه اجازه میداد. انگشتانش روی پارچه نازک لباس مانا میلغزید و گرمای بدنش را میدزدید. هر بار که بدنهایشان به هم میچسبید، چیزی در درونشان میشکست؛ ترس از دست دادن کنترل، ترس از آسیبپذیری، و در عین حال خواستنی که نمیشد انکارش کرد.
بیرون از این اتاق، هیچ چیز ممکن نبود. نه یک قدم کنار هم در خیابان، نه یک پیام ساده بدون ترس از دیده شدن. عشقشان در سایه و سکوت رشد میکرد، مثل گلی که در دل سنگ شکفته باشد.
یک شب باران شدید تهران همه چیز را شست. برق رفت، شهر غرق در تاریکی شد. آریا نمیتوانست برگردد. مانا در گوشش زمزمه کرد: «بمون. امشب این تاریکی فقط مال ماست.»
نشستند روی زمین، کنار هم. مانا دست آریا را گرفت و روی صورت خودش گذاشت. «ببین منو… با همه وجودت.»
انگشتان آریا روی گونههای مانا لرزید. روی خط لبهایش ماند، روی گردنش لغزید، پایینتر رفت. اشک از چشمهای بسته آریا ریخت، داغ روی دست مانا. «مانا… من مرده بودم. تو منو دوباره زنده کردی. نمیدونم چطور بدون تو نفس بکشم.»
مانا اشکهایش را با لبهایش پاک کرد. بوسهشان آرام شروع شد، مثل اولین قدم تانگو؛ لبها روی لبها، نفس در نفس. بعد عمیقتر شد، زبانها به هم رسیدند، طعم اشک و خواستن با هم مخلوط شد. مانا در گوشش نجوا کرد: «منم میترسم آریا… میترسم این عشق ما رو نابود کنه… اما بیشتر از اون میترسم که هیچ وقت حسش نکنم. تو تنها کسی هستی که منو واقعاً میبینه.»
دستهای آریا زیر لباس مانا رفت، پوست نرم شکمش را لمس کرد، بالا رفت، سینههایش را در دست گرفت. نوک سینههای مانا زیر انگشتانش سفت شد، مثل دو مروارید داغ. مانا آه کشید، بدنش به جلو خم شد. «لمس کن… بیشتر… من سالهاست کسی اینجوری منو نخواسته.»
آریا سینهاش را فشرد، نوکشان را با انگشتانش مالید، بعد خم شد و یکی را در دهان گرفت. زبانش دورش چرخید، مکید، دندانش را آرام فشار داد. مانا موهایش را گرفت، ناله کرد: «آه آریا… داره کصم خیس میشه… حس میکنم همه وجودم داره آب میشه…»
مانا دستش را پایین برد، زیپ شلوار آریا را باز کرد. کیرش سفت و داغ بود، نبض میزد در دستش. دستش دورش پیچید، پوست نرمش را بالا و پایین کرد. آب پیشکیر روی انگشتانش لغزید. «خدایا… این کیرت… چقدر بزرگ و سفته… برای من اینجوری شده؟ حس میکنم داره قلبم تو دستمه.»
آریا ناله کرد، سرش را عقب برد. مانا خم شد، بوی تند و مردانهاش را عمیق کشید، زبانش را روی سر کیرش کشید، طعم شور و شیرینش را چشید. بعد گرفتش در دهان، عمیق، تا گلویش. مکید، زبانش زیرش چرخید، دستش همزمان جق زد. آریا بدنش لرزید: «مانا… نمیتونم تحمل کنم… خیلی عمیقه… خیلی خوبه…»
مانا بلند شد، لباسهایش را درآورد. بدنش در تاریکی برهنه شد، فقط گرمای پوستش راهنما بود. آریا دستش را بین پاهای مانا برد، کسش خیس و داغ بود، لبهایش متورم، کلیتوریسش سفت و حساس. انگشتش را داخل کرد، بعد دوتا، بعد سه تا. مانا جیغ آهستهای کشید: «آه… عمیقتر آریا… کصم داره برای کیرت التماس میکنه… پرم کن…»
آریا او را روی زمین خواباند، بین پاهایش رفت. کیرش را روی کس خیس مانا مالید، لبهایش را باز کرد، آرام وارد شد. حس کرد چقدر تنگ است، چقدر داغ، دیوارهای کسش دور کیرش پیچید و مکید. «مانا… دوست دارم… تو همه دنیای منی… تو تنها نوری هستی که تو این تاریکی حس میکنم…»
حرکت شروع شد، اول آرام و عمیق، مثل تانگو، بعد تندتر، وحشیتر. مانا پاهایش را دور کمر آریا قفل کرد، کونش را بالا آورد تا کیرش تا آخر برود و به جاهای حساسش بخورد. «محکمتر آریا… بکن منو… ارضام کن… میخوام حس کنم کیرت تو کصم میزنه و منو پر میکنه…»
صدای بدنهایشان که به هم میخورد اتاق را پر کرد، صدای نالهها، صدای نفسهای بریده، صدای کس خیس مانا که دور کیر آریا میلغزید. عرقشان با هم مخلوط شد، بوی عشق و شهوت فضا را سنگین کرد. مانا اول ارضا شد؛ بدنش لرزید، کسش دور کیر آریا تنگ شد و نبض زد، آبش ریخت بیرون، جیغش پر از اشک و عشق بود: «آریا… اومدم… خدایا… دوست دارم… تو همه چیزمی…»
آریا هم دیگر نتوانست نگه دارد. کیرش در کس مانا نبض زد، آب کیرش داغ و غلیظ فواره زد داخلش، پرش کرد، تا آخرین قطره. افتاد روی مانا، گریه کرد، اشکهایش روی سینه مانا ریخت. «مانا… تو منو از مرگ نجات دادی. حتی اگه فردا همه چیز تموم بشه… این لحظه… این عشق… ابدیه.»
مانا او را محکم بغل کرد، انگار میخواست در وجودش فرو برود. «ما با هم یه دنیای جدید ساختیم، آریا. دنیایی که هیچکس نمیتونه ازمون بگیره. حتی اگه همیشه تو تاریکی باشه… تو نور منی.»
از آن شب به بعد، هر جلسهشان فقط رقص نبود. عشقی بود عمیق، بکن تو، پر از ترس و خواستنی که نمیشد خاموشش کرد. در شهری که عشق را زنجیر کرده بودند، آنها در آغوش هم آزادترین انسانهای زمین بودند.
نوشته: عمو
یک پاسخ به “رقص در تاریکی مطلق”
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست