پرده زدن یا رکورد زدن؛ مسئله این است

این داستان من و دوست‌دخترم مهشاده؛ داستانی که شاید نسل الان براش عجیب باشه؛ ولی بچه‌های نسل ما حتما موقع خوندنش می‌فهمن حال اون روزای ما رو. پیشاپیش بگم این یه داستان ساده‌س؛ نه خیانت‌های عجیب غریب داره، نه سکس با مادر و عمه؛ و نه فانتزی‌های شاخ‌دار…
من و مهشاد جفتمون دانشجو بودیم تو تهران. من تهرانی بودم و دانشجوی ارشد، مهشاد ولی شیرازی بود و دانشجوی لیسانس؛ من حل تمرین بودم و مهشاد دانشجویی در خطر افتادن و مشروطی و … 3 نمره‌ی کامل حل‌تمرین به اضافه‌ی کمک‌های جزیی (!) سر جلسه امتحان پایان‌ترم و نهایتا وساطت‌های من پیش استاد اصلی، نتیجه‌ش شد یه 17 خوشگل برای مهشاد، و یه دخترِ خوشگلِ مدیون برای من.
پا پیش گذاشتن و صحبت کردن با کسی که ازش خوشم میومد برام بی‌نهایت سخت بود، ولی خب دوست‌پسر بدی هم نبودم و 2 بار که به کمک دوستان دوره‌ی لیسانسم تو رشت با دختر دوست شده بودم، تجربه‌های خوبی برام شده بودن. تجربه‌هایی که البته باید تأکید کنم هیچ کدوم به سکس منتهی نشدن؛ اولی که فقط چند ماه بود در حد دست همدیگرو گرفتن و بغل‌های خیلی کوچولو (از اون عشق‌های خالص که حتی وقتی خودت تجربه‌ش کردی، میگی چطور ممکن بوده؟…) و دومی که یخورده بیشتر بود ولی بازم حتی نزدیک سکس هم نشد… بگذریم! مهشادو می‌گفتم؛ بالاخره از یه طرف از راهنمایی‌های دوستام و آمارهایی که گرفتن برام که مهشاد دوست‌پسر نداره و …، و از طرف دیگه از اون همه تشکر و روی خوش نشون دادن مهشاد استفاده کردم و خلاصه دوست شدیم.
رابطه‌مون به شکل عجیبی خوب پیش می‌رفت و هر یک هفته که می‌گذشت، انگار یه سال به عمر رابطه‌مون اضافه می‌شد. مهشاد فقط یه سال خوابگاه مونده بود و بعدش با یکی از دوستاش طرفای پونک خونه گرفته بودن، منم که کلا توی خونه‌مون مستعمره آزاد بودم و کسی کاری به کارم نداشت که کی میرم و کی میام. اینه که تقریباً هر روز همدیگه رو می‌دیدیم؛ حالا یا تو دانشگاه، یا فرحزاد و دربند، یا سینما و پارک… حدود 3 ماه از دوستی‌مون گذشته بود که یکی از دوستای مایه‌دارم به اسم احسان، من و مهشاد رو دعوت کرد که شام بریم خونه‌ش پیش خودش و دوست‌دخترش، نگار.
وقتی رسیدیم، احسان و نگار اومدن دم در استقبالمون. نگار با یه تیپ فوق‌العاده سکسی؛ یه دامن چرم مشکی خیلی تنگ و کوتاه (که همه تا آخر شب فهمیدن شورت قرمز گیپور پاشه) و یه بلیز مشکی آستین بلند با یقه‌ی خیلی باز که بندهای قرمز سوتینش رو خیلی راحت می‌شد دید. خلاصه سلام علیک و رفتیم داخل که دیدیم غیر احسان و نگار، یه پسر دیگه هم هست به اسم رضا که خیلی آروم یه گوشه نشسته و یه گیتار هم کنار دستشه. احسان از یه دوستی گاهی صحبت می‌کرد که خیلی خوش‌صداست و وقتی تو مهمونیا هست، همه خوشحالن، خلاصه فهمیدیم که اون یه نفر، همین رضاست. من کتم رو به احسان دادم، مهشاد هم رفت توی اتاق که لباس عوض کنه.
هنوز تو تعارف های اولیه بودیم که مهشاد اومد با یه تاپ مجلسی سورمه‌ای که روی تن سفیدش خیلی قشنگ شده بود، و همون شلوار کرم رنگی که از اول پاش بود. 15-20 دقیقه‌ای که گذشت، احسان و نگار رفتن آشپزخونه، اون موقع مهشاد بهم گفت: «چیکار می‌کنی میلاد؟ رضا همه‌ش حواسش به نگاره، بابا اصن من خودمم دارم نگارو دید می‌زنم که خیلی سکسی پوشیده، تو چرا یه لحظه چشم از من برنمی‌داری؟ می‌خوای بگی خیلی متعهدی؟» و شروع به خنده‌ی ریزی کرد. یه لحظه جا خوردم که الان این شوخی بود یا جدی، که خودش سریع دستمو گرفت: «قربون دوست‌پسر چشم‌پاک خودم برم.» منم تازه گرفتم قضیه چیه، شروع کردم به آروم خندیدن و گفتم: «ما جایی رو نگاه می‌کنیم که بهش امیدی باشه…» برای چند ثانیه خندیدم، بعد یهو از چهره‌ی متعجب مهشاد فهمیدم چه حرفی زدم! اومدم جمعش کنم، گفتم :«ببخشید منظوری نداشتم، یعنی داشتم ولی منظورم این بود که تو رو دوست دارم، یعنی…» مهشاد پرید تو حرفم و گفت: «حرف بدی نزدی که عشقم، حرف دلتو زدی …»
احسان همون لحظه‌ها برگشت و مکالمه‌مون دیگه تو اون لحظه ادامه پیدا نکرد. حدود یه ساعتی نشسته بودیم و گپ می‌زدیم تا اینکه احسان گفت که دیگه وقتشه. پا شد یه بطری ابسولوت (یا شایدم یه عرق سگی در بطری ابسولوت) آورد، نور سالن رو کم کرد و رفت دست رضا رو گرفت: «آقا رضا وقت سوییچ کردنه». من و مهشاد رو به هم شدیم با یه حالت تعجب که چی گفت، که نگار گفت: «اصطلاح احسانه؛ آخه رضا که همه‌ش آروم و خجالتیه، گیتارو که برمی‌داره انگاری یکی دیگه میشه؛ احسان میگه رضا خجالتی سوییچ میشه به رضا گیتاریست…»
گیتار زدن رضا عالی بود؛ با یه سری آهنگ های شاد و پرانرژی شروع کرد و مام چهارتایی مشغول رقص و بپر بالا. هر چند دقیقه هم یکی شات‌ها رو پر می‌کرد و یه چیزی می‌گفت و بقیه هم شنیده نشنیده، یه «سلامتی» بلند می‌گفتن و می‌رفتن بالا. رضا آروم‌آروم فازو عوض کرد به سمت آهنگ‌های عاشقانه و احسان هم دیگه عملا تاریکی مطلق درست کرد، و دیگه اون مستی و نور کم و گیتار و … کمک کرد تا من و مهشاد اولین لب گرفتنمون رو تجربه کنیم… تو حال خودمون بودیم که گیتار رضا قطع شد؛ احسان گفت: «نگران نباشید؛ قسمت آخر رضا همینه؛ مست میشه فاز خواب و تمام.» رضا جدی‌جدی خوابید، احسان یه پتو انداخت روش، بعدم نگار و بلند کرد که برن توی اتاق و تو تاریکی 1-2 بار هم به مبل و میز و … خورد. یکم دور شده بود که بلند گفت: «آخ یادم رفت؛ اون اتاقی که لباس عوض کردید برای شماس. تخت و همه چی هم هست راحت باشید. ما دیگه رفتیم تا صبح…»
صدای بسته شدن در اتاق که اومد، مهشاد با یه لبخند شیطون دستم رو گرفت و بدو بدو رفتیم توی اتاق. تا درو بستیم، دوباره لب گرفتن رو ادامه دادیم، این بار یکم وحشیانه‌تر و دیگه دستامون هم کار می‌کردن. لمس کردن کیرم از روی شلوار از طرف مهشاد کافی بود تا من خیالم راحت شه و تاپ و سوتین مهشاد رو یه جا در بیارم و شروع کنم به مالیدن سینه‌های کوچیک و قشنگش. یکم که گذشت، خود مهشاد سرم رو هدایت کرد به سمت سینه‌هاش. من اول آروم شروع کردم به زبون زدن به نوکشون، ولی دیگه عنان از کف دادم و یکم اغراق کنم، میشه بگم یکی رو کامل می‌کردم توی دهنم و بعد چند لحظه اون یکی. برای بار اول که به این مرحله رسیده بودیم، شاید یکم زیادی مست بودم و فقط داشتم تمرکز می‌کردم که گند نزنم، اما خود مهشاد خیلی راحت بود و بعد چند لحظه شروع کرد به درآوردن لباسای من و شلوار خودش؛ به خودم اومدم دیدم جفتی موندیم فقط با یه شورت پامون.
مهشاد دستش رو مدام روی کیرم می‌کشید و به بدنش حرکت می‌داد؛ من مشغول لب گرفتن و خوردن سینه‌هاش بودم، ولی جرئت نمی‌کردم برم سمت کصش. مغزم داشت می‌ترکید و دوست داشتم تا تهش برم، ولی نمی‌دونم چرا هر مرحله که می‌رفتیم، باز منتظر می‌موندم تا مهشاد حرکت بزنه. چند دقیقه‌ای اونطوری بودیم، تا اینکه کیرم رو کامل از روی شورت گرفت و خیره شد به من، من ناخودآگاه یه سر به نشانه‌ی تایید تکون دادم، و مهشادم با یه هل ریز منو خوابوند و شورتم رو درآورد و شروع کرد به ساک زدن. متاسفانه فشار و نسخی چند وقته حتی بر مستی هم غلبه کرد و همون موقع ساک زدن احساس کردم الانه که بپاشم، اینه که موهای مهشاد رو گرفتم و سرش رو کشیدم عقب، و دو ثانیه نگذشته بود که آبم با فشار پاشید روی شکم خودم. مهشاد خیلی آروم شروع کرد به بازی کردن با آبم روی شکمم و یه لبخندی از رضایت هم روی لباش بود، ولی من داشتم به خودم نفرین می‌فرستادم که پس چرا اینطوری شد.
یه مسیج به احسان دادم و همون وسط شب جمع کردیم و رفتیم. تو راه که داشتم مهشاد رو می‌رسوندم، خیلی صحبت نکردیم ولی تقریبا تمام راه دستمون توی دست هم بود. رابطه‌مون بعد از اون شب قشنگیه مرحله‌ی دیگه بهتر و صمیمی‌تر شد، و تا قبل از بار دوم که حدود 2-3 هفته بعد از خونه‌ی احسان بود، چند باری خیلی سربسته و غیر مستقیم راجبه سکس و … هم صحبت کردیم. یه روز طبق برنامه‌‌ی قبلی، بعد دانشگاه رفتیم یه رستوران درست حسابی، بعدم رفتیم خونه‌ی مهشاد؛ هم‌خونه‌ش – عاطفه – هم که دختر خیلی کول و پایه‌ای بود، مکان رو خالی کرده بود و گفته بود تا فردا ظهر خونه دربست برای من و مهشاده. وقتی رسیدیم من باز مثل اسکلا شدم و پیشنهاد فیلم دادم که مهشاد خوشبختانه عاقل‌تر از من بود و گفت: «فیلم باشه همون روی پرده‌ی سینما، امشب اینجا خودمون روی پرده‌ایم…» قطعا وقتی این حرف رو زد، هیچ منظوری از پرده نداشت، ولی این یکی از تاریخی‌ترین دیالوگ‌های رابطه‌ی ما شد و بعدها چقدر هی مرورش کردیم و بهش خندیدیم… بگذریم. مهشاد رفت توی اتاقش درو بست، منم تو اون فاصله یکم عطر به خودم زدم و منتظر شدم که خانوم بیاد. چند دقیقه‌ی بعد با موهای درست شده و صورت آرایش کرده و با یه تی‌شرت گشاد، یه شلوارک مشکی چسبون خیلی کوتاه و بدون سوتین اومد بیرون. همونجا روی مبل شروع کردیم به لب گرفتن، و بعد 1-2 دقیقه بلند شدیم و رفتیم توی اتاق، روی تخت یک نفره‌ی مهشاد.
مهشاد می‌دونست عاشق رون سفید پاهاشم و تا تونست با اون لباساش دلبری کرد برام. وقتی مطمئن شد کیرم حسابی شق شده، تی‌شرتش رو درآورد، منم سریع لباسای خودم غیر از شورتم رو درآوردم. مهشاد اول شورت من رو درآورد، بعد شلوارک خودش رو که دیدم شورتی هم زیرش نیست و خلاصه برای اولین بار هردومون کاملا لخت جلوی هم بودیم. با اشاره‌ی چشم بهم فهموند، منم خیلی آروم انگشتم رو بردم روی شیار کصش و شروع کردم به حرکت دادن؛ تجربه‌ش به حدی برام فوق‌العاده بود که مطمئنم کیرم در حالت سیخ، 3-4 سانت دیگه بلند شد! همینطور که آروم داشتم انگشتم رو حرکت می‌دادم، مهشاد کیرم رو گرفت و دوباره هلم داد تا طاق‌باز بخوابم و شروع کرد به ساک زدن. این دفعه داشتم تمام تلاشم رو می‌کردم که زود آبم نیاد، که مهشاد یهو بلند شد خودش طاق‌باز خوابید و گفت بیا بخواب روم. سریع بلند شدم روش خوابیدم، من لب می‌گرفتم و با سینه‌هاش بازی می‌کردم، مهشادم کیرم رو گرفته بود و خیلی با دقت سرش رو روی شیار کصش حرکت می‌داد و آه‌های ریزی هم می‌کشید.
چند لحظه که این کارو کرد، سرش رو آورد در گوشم:
-می‌خوام…
+مهشاد… نمیشه که…
-به خدا دارم دیوونه میشم، می‌خوام؛ یه ذره…
+آخه … پرده …
-خیلی خیلی کم و با احتیاط بکن که پرده‌م پاره نشه…
مهشاد رو خیلی خوب می‌شناختم و مطمئن بودم که تا حالا سکس نداشته؛ به اضافه آماری هم که بچه‌ها قبل دوستی برام گرفته بودن 100% تایید کرده بودن که دوست‌پسر جدی نداشته؛ ولی واقعا ذهنم رفت که نکنه مسخره‌بازی می‌خواد دربیاره و داستان شه و بگه حالا باید بیای منو بگیری و … خیلی زود این فکرا رو زدم کنار و به خودم گفتم الان به هیچ چیز بدی اصلا فکر نکن… بلند شدم با یه استرسی کیرم رو تنظیم کردم، خود مهشاد هم با دستش گرفته بود و حواسش بود که زیاد کیرم نره تو. 3-4 باری خیلی آروم یه کوچولو بردم داخل کصش و آوردم بیرون، که دیدم یکم آروم شد انگار؛ منم که دیگه در حال انفجار بودم، یهو برش گردوندم، کیرم رو گذاشتم لای پاش و چند تا تلمبه لاپایی زدم و آبم رو با فشار زیاد پاشیدم روی کون و کمر سفیدش. یکم عصبی شده بودم، ولی مهشاد با عشق زیاد بغلم کرد و شروع کرد قربون صدقه‌م رفتن، اینه که زود آروم شدم و همون جوری بغل هم خوابمون برد.
تا حدود دو هفته بعد از اون شب خونه‌ی مهشاد منتظر بودم یه واکنش عجیب غریبی ببینم مربوط به همون شب، ولی خوشبختانه همه چیز توی همون مسیر قبلی پیش رفت و اوضاع از قبل هم بهتر شده بود. یه روز توی بوستان دانشگاه نشسته بودیم که مهشاد گفت:
-من دیگه برم که عاطفه از فردا به مدت یک هفته نیست؛ امشب رو با هم باشیم… (و دوباره از اون خنده شیطونیا اومد روی لبش و یه چشمک زد.)
+ای بابا جاشون خالی نباشه، کی بیایم جای خالیشون رو پر کنیم؟
-شما از فردا شب به مدت یک هفته وقت داری که جای خالی خودت رو پر کنی آقا میلاد.
+بنده از فردا شب در خدمتم.
فرداش از عصر رفتم پیش مهشاد، نشستیم اول یکم تلویزیون دیدیم، بعد شام و یکم که شام رفت پایین، وقت عشق و حال رسید. رفتم دستشویی، وقتی اومدم بیرون همه‌ی چراغا رو خاموش کردم و با گوشیم نور انداختم به سمت اتاق: «مهشاد جان الان اینجا ناامنه، بریم توی اتاق روی تخت.» مهشادم پایه، سریع چسبید بهم از پشت، دستش رو برد زیر شلوار و شورتم و کیرم رو گرفت و گفت: «من خیلی می‌ترسم، شما جلو برید من پشتتون میام» رفتیم روی تخت و سریع کامل لخت شدیم. من بازم خوابیدم و مهشاد مشغول ساک زدن شد. وقتی مطمئن شد کیرم به سیخ‌ترین حالتش رسیده، پا شد و اومد نشست روی من، کیرم رو تنظیم کرد و باز مثل سری قبل یه کوچولوش رو فرستاد توی کصش. خیلی با احتیاط یکم بالا و پایین شد؛ از چشمای خمارش کامل می‌شد فهمید که حال خوبی داره. برای من استرس پرده زدن و اینکه آبم نیاد همون وسط، یکم آزاردهنده بود، و سعی می‌کردم با گرفتن و بازی کردن و گاهی زبون زدن به سینه‌هاش، خودمو آروم کنم. مهشادم البته متوجه بود، واسه همین دیگه قطعش کرد و بلندم کرد که برم کیرم رو بشورم. تا شستم و اومدم بیرون، همون جلوی در دستشویی زانو زد و به شکل محشری ساک زد تا آبم آماده‌ی پرش شد! سرش رو کشیدم عقب و آبم رو پاشیدم روی سینه‌هاش.
برگشتیم روی تخت دراز کشیدیم. همینطوری که مهشاد سرش روی سینه‌م بود و من با موهاش بازی می‌کردم، گفت: «مرسی میلاد جان که میذاری اونطوری کنم؛ می‌دونم راحت نیست برات، ولی خیلیییی حال میده بهم.» منم گفتم: «چی میگی بابا؛ منم حال می‌کنم. عالیه که جفتمون خوشمون میاد.» توی اون یک هفته‌ای که عاطفه نبود هر روز حداقل یک بار لخت می‌شدیم و برنامه به راه بود؛ و با اینکه کیرم دیگه سیخ سیخ نمی‌شد و آبم خیلی کم بود، ولی هم مهشاد راضی بود، هم خودم هم از اینکه دیرتر داره آبم میاد راضی بودم.
برای حدود 7-8 ماه برنامه‌مون همین بود؛ یا خونه‌ی مهشاد وقتی عاطفه نبود، یا خونه‌ی ما وقتی که خالی می‌شد، یا حتی 2-3 بار خونه‌ی احسان، یه بارم رفتیم شمال 2 روزه ویلا گرفتیم… به مرور خوب کیفیتش هم بهتر شده بود و آخر هر برنامه (حالا بگم سکس یا هر چی) جفتمون 100% راضی بودیم. تا اینکه یه روز برنامه یکم بد پیش رفت. خونه‌ی ما بودیم، یکم مست کرده بودیم و فکر می‌کردیم چند ساعتی وقت داریم که یهو با تلفن مامانم متوجه شدیم که باید زیر یک ساعت جمع کنیم و بریم. اول گفتیم ولش کنیم این بارو، بعد دلمون نیومد و گفتیم جنگی بریم تو کارش. مستی هنوز کامل نپریده بود و استرس هم داشتیم، این شد که موقعی که داشتیم تنظیم می‌کردیم تا مثل همیشه یه کوچولو سر کیرم وارد کس مهشاد بشه، یهو مهشاد با حالت شاکی داد زد که خیلی زیاد کردی این سری! منم قاطی کردم که بابا چی میگی … خلاصه به شکل بدی تمومش کردیم و پریدیم بیرون، من مهشاد رو رسوندم و برگشتم خونه.
فردا صبحش مهشاد پیام داد:
-ببخشید برای دیشب؛ استرسی شدم.
+نه عزیزم چیز مهمی نبود؛ پیش میاد دیگه. الان خوبی؟
-راستش نه! می‌ترسم زیاده‌روی کرده باشیم…
+قبلا هم گفتم؛ به خدا این مسائل اونقدرا هم چیز مهمی نیستن؛ انقدر درگیرش نباش. باز بگم دخترها در سراسر دنیا …
-گفتی؛ می‌دونم، نمی‌دونم اینجوریم دیگه… حالا می‌خوام برم دکتر زنان چک کنه؛ ضرر که نداره!
+باشه پس صبر کن میام دنبالت با هم بریم…
همینطوری شانسی چند تا دکتر زنان زنگ زدیم و اونی که وقت خالی داشت رو گرفتیم و رفتیم. خانوم دکتر خوش‌اخلاقی بود، یه معاینه کرد و سطل آب یخ رو خالی کرد رومون: «پرده‌ی بکارت که پاره شده؛ ولی این ربطی به دیروز نداره. به وضوح می‌بینم که بارها و بارها دخول انجام گرفته. خونریزی هم ندیدید احتمال زیاد اصلا نبوده به خاطر نوع پرده؛ یا اینکه خیلی کم بوده متوجه نشدید…» من در سکوت خودم غرق شده بودم. مهشاد با تته‌پته گفت: «نه به خدا حواسمون بود؛ یعنی اصلا … چطور بگم…». خانوم دکتر یه لبخندی زد و ادامه داد: «دخترم کار بدی نکردی که اینطوری دستپاچه شدی. 23 سالته دیگه؛ ببخشید اینطوری میگم، فاحشگی که نکردی. تجاوز هم که نبوده. چرا عذاب وجدان داری پس؟…» از مطب دکتر اومدیم بیرون. من یه کلمه فقط گفتم: «کافه؟» و مهشاد هم با سر تأیید کرد و رفتیم. توی تمام راه مطلقا هیچی نمی‌گفتیم. من ته دلم حس خوبی داشتم، ولی روم نمی‌شد چیزی بگم چون احساس می‌کردم مهشاد الان حالش بده. چایی کیکمون رو که خوردیم، مهشاد دستم رو محکم گرفت، و بالاخره سکوت رو شکست:
-اگه قرار بوده اتفاق بیفته؛ چه خوب که با تو اتفاق افتاده عزیز دلم. فکر بد نکنی راجع به ما، ولی اصن خوشحالم که اینطوری شد…
+آخ قربونت برم، به جان خودم منم از اول که خانوم دکتره اون طوری گفت حالم خوبه؛ به خاطر تو روم نمیشد به زبون بیارمش فقط…
همینطوری که دستمون تو دست هم بود، به هم خیره شدیم و لبخند زدیم. چند دقیقه‌ای همونطوری بودیم بدون اینکه حرفی بزنیم، تا اینکه یهو یه چیزی به ذهنم رسید:
+نظرت چیه یک بار بریم حالا با خیال راحت بدون استرسِ 2 سانت نشه 3 سانت … امتحان کنیم چطوریه؟
-نظرت چیه به صورت خاصی برگزارش کنیم؟ یه ایده‌ی خاص بده خوشم بیاد.
+خاص… بریم اون ویلائه که اون سری رفتیم با هم؟ ساحلی قشنگی بود؛ الان بریم می‌تونیم با منظره‌ی غروب دریا بریم تو کارش…
مهشاد اوکی داد؛ جنگی رفتیم خونه‌ی مهشاد 1-2 تا لباس برداشت، منم همون لباسایی که اونجا داشتم رو برداشتم، یه بسته کاندوم گرون (کاپوتی بود فکر کنم اسمش) خریدیم و زدیم به جاده به سمت بابلسر. زنگ زدم به صاحب ویلائه که گفت ویلا خالیه؛ چون تعطیلی هم نیست، نصف قیمت سری قبل برای شما. بدون اغراق همه‌ی راه یا دستمون تو شورت همدیگه بود، یا مشغول مالیدن همدیگه بودیم، یا یه فرصت گیر میاوردیم لب می‌گرفتیم. خلاصه به سکسی‌ترین حالت ممکن و با کمترین توقف رسیدیم بابلسر؛ رفتیم کلید رو گرفتیم و وارد ویلا شدیم. هوا هنوز روشن بود و یه نمه خنک؛ بخاری رو زیاد کردیم، یه کوچولو هم پرده رو زدیم کنار که دریا معلوم باشه. مهشاد رفت دستشویی، من 2-3 تا پتو انداختم جلوی بخاری؛ بعدم من رفتم دستشویی و تو اون فاصله، مهشاد کاندوم و دستمال کاغذی رو آورد. خلاصه تو کمترین زمان ممکن آماده‌ی اولین سکس بی‌دردسرمون شدیم؛ سریع لخت شدیم، مهشاد خوابید زیر، منم رفتم روش و شروع کردیم به لب گرفتن.
من که به شدت منتظر تا ته تو کردن بودم، به محض اینکه مطمئن شدم کیرم سیخ شده، کاندوم رو باز کردم و کشیدم سر کیرم. مهشاد هم همینطور که زل زده بود تو چشمام، داشت سعی می‌کرد کمکم کنه که زودتر کاندوم رو درست کنم. کیرم که رسید سر کص، دستای مهشاد رو گرفتم آوردم بالا کنار سرش، و آروم بهش گفتم: «دیگه لازم نیست به هیچی فکر کنی یا کاری بکنی، لذت ببر فقط». مهشاد چیزی نگفت و با یه لبخند و یه سر تکون دادن، نشون داد که آماده‌س. کیرم رو چند سانتی فرو کردم تا چهره‌ی مهشاد نشون داد که درد رو حس کرده؛ همونجا نگه داشتم، یکم کشیدم بیرون و دوباره خیلی آروم فرو کردم، این بار یکم بیشتر. 1-2 بار دیگه که این کارو کردم، مهشاد هر دو دستش رو برد روی کونم گذاشت و با تمام قدرت منو چسبوند به بدنش، منم برای خودم اینطور ترجمه کردم که دیگه وقتشه، پس با تمام قدرت کیرم رو فرستادم تو و مشغول تلمبه زدن شدم. داد اول مهشاد رو هیچ وقت یادم نمیره، یه داد ناگهانی بلند، چند ثانیه سکوت، و بعدش کم‌کم آه و ناله‌های سکسی…
چند تا تلمبه که زدم، یهو زد به سرم، کیرمو کشیدم بیرون و کاندوم رو درآوردم و پرت کردم یه طرفی؛ دوباره سریع کیرو فرستادم تو و ادامه دادم؛ کیرم قشنگ دیواره‌های کص مهشاد رو حس می‌کرد؛ تنگی و داغی عجیبی که کمتر دیگه اونطوری تجربه‌ش کردم (شایدم همون تجربه بوده ولی بار اول مزه‌ش بیشتر بوده). چند ثانیه بیشتر نشد که احساس کردم همه‌ی وجودم شده آب منی، سریع کشیدم بیرون و 2-3 ثانیه بعد چنان با فشار آبم پاشید که چشمامون گرد شد، و ناخودآگاه جفتی زدیم زیر خنده. من همونجا ولو شدم، و مهشاد هم با اینکه آب منی‌م از روی شکمش سرازیر شده بود روی پتو، بی‌توجه بهش فقط سفت منو گرفته بود و صورت و لبام رو می‌بوسید. یکم که گذشت، تازه فهمیدیم دور و برمون چه خبره:
-عه عه نگاه کن چه خبره؟ کل پتوی مردمو آبیاری کردی آقا میلاد.
+بابا پتوی ویلائه دیگه؛ معلوم نیست ما نفر چندمیم…
-اه اه مرده شورت رو ببرن میلاد؛ من دیگه نمی‌تونم این پتوها رو بندازم روی خودم کثافت…
+ملافه‌هاش تمیزن بابا، اونا رو میندازیم. میگم چقدر غروب نگاه کردیم (جفتی خندیدیم)… بیشتر اینطور بود که غروب آفتاب ما رو نگاه کرد…
-حالا چیزی که من می‌بینم تا غروب یکم زمان هست. محض اطلاع…
شده بود توی یه شب بیشتر از یه بار با هم ور بریم و آبم 2-3 بار بیاد، ولی اینقدر سریع دیگه نه! با این حال وقتی مهشاد گفت، انقدر حس خوبی داشتم از اون سکس راحتمون که گفتم آره حتما. رفتم دستشویی بند و بساط رو شستم و برگشتم و مستقیم رفتم سراغ سینه‌های مهشاد. همینطوری که زبونم رو دور نوک سینه‌ها می‌چرخوندم و هر از گاهی یه گاز ریز می‌گرفتم، دستم رو آروم بردم روی شیار کص مهشاد و برای اولین بار با خیال راحت انگشتم را تا ته بردم داخل. البته اعتراف می‌کنم بلد نبودم چطوری درست تحریک کنم، ولی به هر حال ادامه دادم و انقدر خوردم و مالیدم تا کیرم دوباره بیدار شد. مهشاد یه دست زد، و در حالی که گفت: «نع؛ هنوز نع» منو خوابوند و سرش رو برد نزدیک کیرم؛ اول زبونش رو درآورد و از پایین تخمام تا سر کیرم رو زبون زد، و بعد کیرمو گذاشت توی دهنش و حتی با وجود 1-2 بار عوق زدن، به ساک زدن با تمام وجود ادامه داد. باورکردنی نبود برام ولی کیرم دوباره کاملا سیخ شد، موهای مهشاد رو گرفتم و کشیدم عقب که یعنی دیگه بسه، خواستم بخوابونمش که گفت: «نه تو بخواب من میشینم روش»، یه کاندوم دیگه آورد و کشید سرش، بعدم تنظیم کرد و برای اولین بار خیلی راحت و بدون استرس نشست روش و شروع کرد بالا و پایین شدن. یکم که گذشت، نگاهم افتاد به بیرون؛ دیگه اوج غروب بود. گفتم مهشاد غروبو، مهشاد اول سرش رو چرخوند، بعد که دید سخته، بلند شد یه دور زد و دوباره نشست روی کیرم؛ حالا به جای صورتش، کونش روبه‌روم بود و دو تایی نگاهمون به بیرون بود.
برای دقیقه‌های زیاد مهشاد خیلی آروم روی کیرم بالا و پایین می‌شد درحالی که نگاهش به منظره‌ی غروب بود؛ منم گاهی محو کون سفیدش می‌شدم و گاهی هم به غروب نگاه می‌کردم. کمر خالی من و بودن کاندوم باعث شد که خیلی طولانی بشه دور دوم؛ مهشاد فکر کنم یکم اذیت شد، چون دیگه پا شدم اومد روم خوابید و سعی کرد با لب گرفتن و صداهای سکسی زودتر آبم رو بیاره، اومدم کاندوم رو دربیارم که بالاخره حس ارضا شدنم دوباره اومد؛ یه لرز کوچیک و آبم اومد که البته خیلی خیلی کم بود این دفعه…
رفتیم بیرون شام زدیم؛ من گفتم بریم قلیون بزنیم بعد شام که مهشاد گفت: «اصلا؛ آقا میلاد الان فقط یه چیز می‌خواد اونم شیر موز.» کلی گشتیم ولی شیرموز پیدا نکردیم اون موقع شب؛ بالاخره به شیر موز پاکتی راضی شدیم و برگشتیم ویلا. مهشاد همینطور که یه لیوان شیرموز داشت برام میاورد گفت:
-میگم هنوز کلی کاندوم داریم؛ همینطوری محض اطلاع…
+(من که سرتاپام شده بود حشر، رو هوا گرفتم) رو ایشونم حساب کن. قهرمان پرده‌زنی هستن …
-پرده رو که خوب زدی سوسکی … حالا آماده‌ای رکورد هم بزنی؟ تا این تنور من داغه هر چی زدنیه رو بیا بزن به نظرم …
+بله بله قطعا. اصن این مسئله‌ی بزرگ تاریخ بشریت بوده: پرده زدن یا رکورد زدن؛ مسئله این است …
-دیگه به نظرم پرده رو که زدی حالا هم رکورد بزن ؛ که مسئله‌ی زندگی همین است و بس…
یه دور دیگه سکس کردیم و خوابیدیم. صبح اول وقت تا بیدار شدیم باز سکس کردیم و تا نزدیکای غروب که راه بیفتیم سمت تهران، 2 بار دیگه هم سکس کردیم؛ یعنی مجموع 6 بار توی حدود 24 ساعت. نمی‌دونم رکورد شما چقدره؛ ولی اون روز شد رکورد من که تا الان هم همونه. توی راه برگشت به قدری آروم و خوشحال بودیم که اصن دوست نداشتیم برسیم. از حس خوبمون می‌گفتیم برای هم، و اینکه چقدر راحت شدیم و احساس خوب سکس رو بدون هیچ محدودیتی انگار تازه تجربه کردیم. با اینکه ترافیک نبود، شاید بالای 8-9 ساعت طول کشید برسیم خونه انقدر که آروم اومدیم و هی زدیم کنار وایسادیم. جفتمون انگار از زیر یه فشار غیر منصفانه خارج شده بودیم و تازه تونسته بودیم مثه یه دختر و پسر نرمال سکس کرده باشیم. اغراق نیست اگه بگم حتی تاثیرش توی زندگی‌مون هم مشهود بود و دو تایی انگار با گذشتن از یه سد پر استرس، به یه آرامش خوبی رسیده بودیم. ما موندیم با هم و نهایتا هم حدود 3 سال بعدش ازدواج کردیم. مهشاد 2-3 بار توی این سال‌ها گفته: «نمی‌دونم اگه با تو نمی‌موندم، این ماجرای پرده‌ی بکارت و … برام داستان میشد یا نه، ولی می‌دونم که حتی اگه میشد، و بهم می‌گفتن فرصت داری برگردی عقب توی زمان، برمی‌گشتم و این دفعه خیلی زودتر، بی‌خیال تابوی پرده و بکارت و … حس خوب سکس کامل رو به خودم هدیه می‌دادم.»

نوشته: هو لی هات وت

بازدید 5,716

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

3 پاسخ به “پرده زدن یا رکورد زدن؛ مسئله این است”

  1. نویسنده محترم هو لی هات وت !نام کاربری عجیب غریبیه برای یک نویسنده !نقاط قوت داستان شما :

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید