ناستنکا

آریا هدفونش رو گوشش تنظیم کرد و توی لابی Valorant منتظر شروع مچ بود. ۱۹ سالش بود، تازه دانشجوی مهندسی کامپیوتر شده بود و شباش رو با گیم پر می‌کرد. نور آبی مانیتورش صورتش رو روشن کرده بود، سایه‌های عمیق زیر چشماش از خستگی چند شب نخوابیدن رو نشون می‌داد. انگشتاش با ریتم تند روی کیبورد می‌رقصید، ولی دستاش یه لرزش ریز داشت—شاید از کافئین زیاد، شاید از تنهایی. توی دیسکورد یه پیام پاپ‌آپ شد: “سلام، تو گیمری؟ منم گیمرم، بیا یه دست باهم بزنیم!” فرستنده “نازنین” بود، یه نفر که چند بار توی چتای سرور باهاش شوخی کرده بود. صداش توی چتای قبلی یه جور آرامش عجیب داشت، انگار می‌تونست آدمو بکشه تو خودش. آریا تایپ کرد: “آره، چرا که نه؟” چند دقیقه بعد، توی یه تیم رندوم باهم بازی کردن. نازنین خوب بود—حتی بهتر از خودش—و توی چت صوتی صداش گرم و خودمونی بود، ولی یه زیرلایه‌ی سرد توش قایم شده بود که آریا بهش دقت نکرد. “هدشات باحالی بود!” نازنین با خنده گفت، و آریا حس کرد یه جور اتصال گیمری باهاش داره، چیزی که مدت‌ها دنبالش بود. بعد از چند دست، نازنین گفت: “نزدیکتم، نیاورانم. بیا کیس جدیدمو نشونت بدم، آفلاین با هم گیم بزنیم.” آریا که از برد پشت هم ذوق کرده بود و تنهایی شبش رو پر کرده بود، فکر کرد فرصتیه برای یه دوست گیمر جدید. کوله‌پشتیش رو برداشت، کاپشنش رو پوشید و با تاکسی راه افتاد.

خونه ویلایی نازنین توی یه کوچه خلوت توی نیاوران بود—دو طبقه، با پنجره‌های بزرگ که پرده‌های سنگین و خاک‌گرفته‌شون نور مهتاب رو خفه کرده بودن. حیاطش پر از چمنای خشکیده و شاخه‌های شکسته بود، انگار سال‌ها کسی بهش نرسیده. در که باز شد، نازنین با یه تی‌شرت گیمری مشکی که لوگوی Razer روش کمرنگ شده بود و یه قهوه توی دستش ایستاده بود. موهاش آشفته بود، چند تار سفید بینشون برق می‌زد، و چشماش یه برق عجیب داشت—مثل یه شکارچی که طعمه‌ش رو می‌پاد. “بیا تو، ستاپم بالاست.” آریا بوی قهوه تلخ و یه بوی دیگه—شاید الکل یا یه ماده شیمیایی—رو حس کرد، ولی به نور RGB کیس گیمینگ توی اتاق که نگاه کرد، خیالش راحت شد. میز بزرگ گوشه اتاق پر از لیوانای خالی و کابل های درهم بود، کیبورد مکانیکی هنوز یه صدای کلیک‌کلاک ضعیف از آخرین استفاده‌ش می‌داد. چند قدم که برداشت، نازنین گفت: “یه لحظه صبر کن، یه چیز باحال نشونت بدم.” آریا برگشت که ببینه چی دستشه، ولی فقط یه سوزش تیز توی گردنش حس کرد—نازنین یه سرنگ کوچیک رو با یه حرکت سریع توی پوستش فرو کرده بود. مایع سرد و گزنده توی رگاش پخش شد، مثل یخ مایع که زیر پوستش می‌دوید. چشماش تار شد، پاهاش مثل ژله زیرش خالی شدن و یه تهوع عمیق توی گلوش پیچید. قبل از اینکه کامل بیهوش بشه، صدای نازنین رو شنید که زمزمه کرد: “آروم باش، گیمر کوچولو. تازه شروع کردیم.”

وقتی به هوش اومد، سرش سنگین بود، انگار یه کیسه شن روش گذاشته باشن. چشماش که به نور کم عادت کرد، فهمید توی یه جعبه چوبی تنگ گیر افتاده—دیواره‌های زبر و پوسیده‌ش پر از لکه‌های تیره بود، انگار خون یا مایع دیگه‌ای روش خشک شده. بوی چوب نم‌زده با یه بوی فلزی گندیده قاطی شده بود، طوری که هر نفسش رو تلخ و سنگین می‌کرد. جعبه مثل یه تابوت بود، فقط یه سوراخ مستطیلی جلوی صورتش داشت که دورش با چسب سیاه کهنه و کپک‌زده پوشیده شده بود. طناب های ضخیم و زبر دور مچ دست و پاهاش پیچیده شده بود، اون‌قدر سفت که پوستش رو خراش داده بود و خون خشک‌شده زیرشون یه لایه نازک قهوه‌ای ساخته بود. نفسش تند و بریده بود، ولی قبل از اینکه بتونه فریاد بزنه، نازنین—که حالا معلوم شد اسمش ناستنکاست—با یه ماسک پلاستیکی کهنه توی دستش بالای سرش پیداش شد. لبه‌های ماسک زرد و ترک‌خورده بود و بوی پلاستیک سوخته و مواد شیمیایی ازش می‌اومد. بدون حرف، ماسک رو روی صورتش فشار داد. لبه‌های سرد و چسبناکش به پوستش چسبید و هر نفس که می‌کشید، هوای گرم و مرطوب بازدمش دوباره توی ریه‌هاش می‌چرخید. قلبش تند می‌زد، انگار می‌خواست قفسه سینه‌ش رو بشکنه.

ناستنکا خم شد، موهای بلند و خیسش هنوز بوی شامپوی یاس می‌داد، ولی حالا با بوی تند عرق و یه چیز دیگه—شاید بنزین—قاطی شده بود. چند قطره آب از موهاش روی پیشونی آریا چکید و با عرق صورتش قاطی شد. با یه لبخند کج گفت: “نفساتو حبس نکن، آریا. اینجوری فقط بیشتر زجر می‌دی به خودت. من از اون صدای خفه‌ت توی گلوت دیوونه می‌شم.” صداش آروم بود، ولی یه جور لذت تاریک و بیمارگونه توش موج می‌زد. آریا تقلا کرد، سرش رو به چپ و راست تکون داد، ولی جعبه مثل یه گیره آهنی دور گردنش قفل شده بود. ناستنکا انگشتش رو روی لبه‌ی سوراخ جعبه کشید—ناخناش شکسته و زرد بود—و زمزمه کرد: “فکر می‌کنی اگه تقلا کنی، چیزی عوض می‌شه؟ نه، عزیزم. من عاشق اینم که ببینم چطور داری کم کم از بین می‌ری.” بعد یه دفعه بلند شد، انگار حوصله‌ش سر رفته باشه، و گفت: “الان برمی‌گردم. تو تمرین کن، باید بیشتر نفساتو نگه داری.” در اتاق رو با یه صدای تیز قفل کرد و رفت—صدای پاهاش روی زمین چوبی مثل صدای چکش توی سر آریا می‌کوبید.

وقتی برگشت، ماسک رو با یه حرکت سریع از صورت آریا کشید. نفسش هنوز تند بود، چشماش از ترس و خفگی قرمز شده بود و رگای پیشونیش مثل طناب های نازک زیر پوستش باد کرده بودن. یه لایه عرق و اشک صورتش رو پوشونده بود، طوری که نور کمرنگ لامپ سقفی رو منعکس می‌کرد. ناستنکا روی جعبه نشست—وزنش درست بالای سوراخ بود، طوری که بوی عطر تندش با بوی گندیده‌ی جعبه قاطی شد و یه ترکیب تهوع‌آور ساخت. با دو انگشت دماغش رو گرفت، ناخنای بلند و کثیفش توی پوستش فرو رفت و یه خط خون کوچیک ازش چکید. شروع کرد به شمردن: “سی… تو این لحظه فقط منو داری، می‌دونی؟” مکث کرد، انگشتاش رو محکم‌تر فشار داد و ادامه داد: “بیست و نه… هیچ‌کس نمی‌فهمه چقدر داری زجر می‌کشی، فقط منم که این رنگ مرده رو صورتت رو می‌بینم.” آریا سعی کرد سرش رو تکون بده، ولی جعبه راه نمی‌داد. “بیست و هشت… این عرق کثیف رو پیشونیت، این نفسای بریده‌ت—مثل یه عروسک شکسته‌ای که فقط برای من می‌رقصه.” شمارش که به صفر رسید، بلند شد، ولی قبل از رفتن خم شد و زمزمه کرد: “فکر فرار نکن، آریا. تو مال منی، حتی اگه خودت دیگه امیدی نداشته باشی.” یه تخته چوبی آورد—یه دشک نازک و پاره روش بود که بوی نم و کپک ازش بلند می‌شد—و جعبه رو زیرش گذاشت. حالا آریا توی تاریکی مطلق بود، فقط صدای نفسای خودش و بوی گندیده‌ی چوب و پارچه توی فضا می‌پیچید. ناستنکا در رو قفل کرد و رفت.

روز بعد:

صبح روز بعد، در با یه صدای لولای زنگ‌زده باز شد. ناستنکا با یه لباس آبی کوتاه که لکه‌های زرد روش داشت و یه شلوارک تنگ خاکستری که از زانو پاره بود وارد شد. موهاش خیس بود، چند قطره آب از نوکش روی زمین چوبی چکید و بوی شامپوی یاس با بوی تنش قاطی شد—یه بوی شیرین و فاسد. آریا رو از جعبه بیرون آورده بودن و حالا روی تخت بسته شده بود—طنابای زبر دور مچ دست و پاهاش به چهار گوشه تخت گره خورده بود، اون‌قدر سفت که پوستش زیرشون کبود و زخمی شده بود و خون خشک‌شده دورشون رو گرفته بود. دهنش با چسب نواری کهنه بسته شده بود، لبه‌های چسب به لپاش چسبیده بود و یه لایه پوسته خشک‌شده دور دهنش ساخته بود. ناستنکا بالای تخت رفت، سرپا ایستاد و بهش زل زد. آریا چشماش رو تنگ کرد، ولی نمی‌تونست تکون بخوره—چشماش پر از رگای قرمز بود و یه لایه اشک روشون رو خیس کرده بود. ناستنکا آروم شلوارکش رو درآورد—پوستش هنوز از حموم گرم بود، ولی پر از خراش های ریز و کبودی های قدیمی—و روی گلوی آریا نشست. وزنش درست روی نای‌ش فشار می‌آورد، طوری که هر نفسش با یه صدای خفه و دردناک بیرون می‌اومد. پاهاش از لبه تخت آویزون بود و آروم تکونشون می‌داد، انگار داره با یه ریتم شیطانی هماهنگ می‌شه.

تلویزیون رو روشن کرد—یه برنامه آشپزی بی‌صدا پخش می‌شد، ولی صفحه پر از خط و خش بود و صدا فقط یه همهمه‌ی گنگ داشت. ناستنکا با یه صدای نرم و زهرآگین گفت: “می‌دونی چقدر قشنگه وقتی نفس کشیدنت قطع می‌شه؟ انگار داری برای من ذره‌ذره می‌میری، ولی هنوز اینجایی که من ببینمت.” انگشتش رو روی پیشونی آریا کشید—پوستش از فشار بنفش شده بود، رگای زیرش مثل خطوط شکسته بیرون زده بودن و عرق و خون قاطی شده روش یه لایه چسبناک ساخته بود. خندید و گفت: “این رنگ بنفش کثیف… مثل یه لکه رو صورتته. داری کم کم فاسد می‌شی، ولی هنوز اون‌قدر زنده‌ای که من لذت ببرم.” یه لحظه بلند شد—فقط چند ثانیه—تا آریا نفس بکشه، ولی سریع دوباره نشست و ادامه داد: “نفسات که می‌ره، انگار دنیا فقط مال من می‌شه. فقط من می‌مونم و این صورت گندیده‌ت که داره رنگ عوض می‌کنه.”

گوشیش رو درآورد—صفحه‌ش ترک داشت و لکه‌های انگشت روش مونده بود—دوربین رو روشن کرد و گفت: “چشماتو باز نگه دار، آریا!” صداش مثل یه چاقو تیز بود، پر از تهدید و لذت تاریک. “اگه ببندیشون، دفعه بعد این نفسای کثافتت رو اون‌قدر می‌گیرم که دیگه یادت نیاد زنده بودن چه شکلیه.” فیلمبرداری شروع شد. فقط ران پاهاش توی کادر بود—پر از خطوط قرمز و کبودی—and صورت آریا که آروم آروم کبود می‌شد. زمزمه کرد: “ببین، اول دور چشمات قرمز می‌شه… مثل یه زخم تازه. بعد رگای پیشونیت باد می‌کنن، انگار می‌خوان بترکن و خونت رو پخش کنن. حالا رنگت داره بنفش می‌شه—یه بنفش گندیده و مرده. آه، اینجاشو نگاه کن، گوشه لبات داره آبی می‌شه، مثل جنازه‌ای که هنوز نفس می‌کشه.” خندید، یه خنده کوتاه و وحشی که توی اتاق پیچید. وقتی رنگ صورتش به یه بنفش تیره رسید—طوری که چشماش از فشار قرمز شده بودن و یه لایه خون زیر پلکاش جمع شده بود—فیلم رو قطع کرد.

بلند شد، ولی قبل از اینکه بره، دوباره نشست و گفت: “نه، بدون شمارش نمی‌شه.” از بیست شروع کرد: “بیست… این زجرت مال منه، می‌فهمی؟ چشماتو باز نگه دار!” انگشتش رو روی پیشونی کبودش کشید، عرق و خون رو صورتش رو با نوک ناخنش پخش کرد. “نوزده… داری کم کم گندیده می‌شی، ولی چشماتو باز نگه دار، آریا!” صداش بالا رفت، یه جور خشم و شوق سادیسمی توش موج می‌زد. “هجده… فکر می‌کنی اگه غش کنی تموم می‌شه؟ نه، من بیدارت می‌کنم و دوباره شروع می‌کنم. چشماتو باز نگه دار!” شمارش ادامه داد، آروم و با طمانینه، انگار داره از هر لحظه‌ش لذت می‌بره. “سه… نفس نکش، فقط به من نگاه کن. چشماتو باز نگه دار!” مکث کرد، انگشتش رو محکم‌تر روی گلوش فشار داد، طوری که یه خراش تازه باز کرد. “دو… وای، یادم رفت قبل دو چیه!” یه خنده بلند و تمسخرآمیز کرد، سرش رو عقب انداخت و موهاش روی صورتش ریخت، انگار یه دیوونه توی اوج لذتشه. “پس از بیست دوباره شروع می‌کنیم.”

دوباره از بیست شروع کرد: “بیست… این رنگ بنفشت داره تیره‌تر می‌شه، مثل یه جسد تازه. چشماتو باز نگه دار، آریا!” صداش حالا مثل یه فریاد آروم بود، پر از جدیت و تهدید. “نوزده… داری برای من یه تابلوی مرگ می‌کشی، ولی چشماتو باز نگه دار!” انگشتش رو روی رگ بادکرده‌ی گردنش فشار داد، طوری که یه خط خون زیر ناخنش جاری شد. “هجده… این نفسای آخرت چقدر کثیفه، ولی چشماتو باز نگه دار!” شمارش به “یک” که رسید، خم شد، صورتش رو نزدیک صورت آریا آورد و زمزمه کرد: “چشماتو باز نگه دار، اگه ببندی شون، قول می‌دم دفعه بعد این لحظه رو اون‌قدر کش بدم که آرزوی مردن کنی.” به صفر رسید، یه لحظه مکث کرد، به صورت کبود و خیس عرق و خونش نگاه کرد و خندید: “خوبه، داری یاد می‌گیری. حالا می‌تونی نفس بکشی… تا دفعه بعد.”

بلند شد، موهاش رو با یه حرکت آروم پشت گوشش انداخت و به سمت در رفت. تلویزیون رو خاموش کرد. صفحه سیاه شد و توی انعکاسش، صورت خودش رو دید—چشماش برق می‌زد، یه لبخند زهرآگین گوشه لبش نشسته بود، و یه سایه تاریک زیر چشماش عمق صورتش رو بیشتر کرده بود. یه لحظه ایستاد، انگار غرق یه فکر شده باشه.

فلش‌بک کودکی:

ذهنش پرت شد به یه خونه قدیمی با حیاط پر از گل‌های زرد و خشک‌شده. ناستنکا، یه دختر کوچیک با موهای بافته و یه لباس گل‌گلی که لکه‌های کهنه روش بود، توی حیاط می‌دوید. باد گرم تابستون موهاش رو تکون می‌داد و صدای خنده‌ش—یه خنده شکسته و عصبی—توی فضا می‌پیچید. یه دفعه پاش به یه سنگ گیر کرد و با صورت زمین خورد. زانوش خراش برداشت، شلوارش از زانو پاره شد—یه پارگی کوچیک که خاک و خون روش نشسته بود. بلند شد، به در خونه نگاه کرد و با یه بغض که بیشتر به خشم شبیه بود، دوید که بره داخل.

نوشته: مهم نیست

بازدید 5,717

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “ناستنکا”

  1. آه ناستنکا! گاهی دچار افکار مالیخولیایی می‌شوم و چنین حرف های غم انگیزی میزنم.وقتی این افکار به ذهنم هجوم می‌آورند احساس میکنم که دیگر از ادامه زندگی عاجزم و نمیتوانم یک زندگی واقعی داشته باشم.انگار به کلی در آن زمان تمرکزم از دست میرود؛چون روحم را باخته ام.«شب های روشن»داستايوفسكى

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید