خوش شانس افغانی (۱)

سلام بر همه من احمد هستم اهل افغانستان و شهر کابل. ۱۲ سال سن داشتم که به ایران آمدم با خانواده. با خانواده در این خانه و آن خانه مستخدمی میکردیم و زندگی میکردیم. تا بعد یک مدت در یکجا ماندگار شدیم. یک برجی به نام آفتاب در قم. یک مدت در
اینجا زندگی کردیم و ماندگار شدیم. کارهای ساختمان را انجام میداد پدرم و من هم گاهی اوقات کمک میکردم. در برج ما ۴۶ واحد زندگی میکردن از ۵۴ واحد. یعنی ۴۶ واحد پر بودن. ۱۶ سالم شده تازه. نزدیک به ۱ سالی میشه که با همسایه ها آشنا هستم. یک خانمی هستن که تنها زندگی میکنن در این ساختمان به اسم سولماز و پسرشون ارشیا. سولماز خانم ۳۳ سالشون هستش و طلاق گرفتن فکر کنم چون تنها زندگی میکنن با پسرشون و معمولا سر و صدایی ندارن.

استایل های خانم معمولا این شکلی هست. یک روز سولماز خانم منو دید که توی پارکینگ بودم گفت سولماز:سلام احمد خوبی؟ میتونی بیا بالا کمکم چند تا کار دارم. من:بله حتما چشم. رفتم یک سری وسایل برداشتم نیم ساعت بعد رفتم بالا. در زدم در را باز کردند. با یک صحنه خیلی خوب رو به رو شدم. سولماز خانم با لباس راحتی بودند. یک لباس بلند که دامن هم بود تا پایین بود تا دم ساق پاهاش به رنگ زرد جلو باز و عقبش هم باز. قشنگ خط سینش معلوم بود و کمرش هم از پشت معلوم بود. از این لباس ها که از بالا تا پایین هستن. سولماز:بیا تو عزیزم. رفتم تو وسایل هارو گذاشتم یه گوشه ، خیلی ضایع زل زدم به بدنش فهمید دید زدم. سولماز:میخوام گاز رو تکون بدم ، یخچال هم بیارم جلو تخت های تو اتاق هم بلند کنم خلاصه کلی کار داریم. یخچال رو براش تکون دادم داشتم دیدش میزدم یه لحظه رفت پشت یخچال خم شد که لباسش رفت لای باسن خوشگلش نگاه دقیقی کردم که یادم بمونه. بعدش رفتم تو اتاق که تخت رو تکون بدم خودش هم اومد لای شلوغی و بلند کردن تخت شورت و سوتین رو دیدم. خودش هم دید خجالت کشید. تخت رو بلند کردم لباس هاش رو برداشت گذاشت تو کمد. تمام کارهاش رو انجام دادم و آخر سر که تموم شد دم در اتاق بودن خواستم رد شم که ایشون وایساده بودن بارفیکس رو داشتن در میاوردن از وسط در. گفتم بهترین موقعیته کیرمم بدجور راست شده بود خانم واقعا سفید بودن و داشتن دیگه دیوونم میکردن رفتم رد بشم از پشتشون که به سمتش چرخیدم و یه کوچولو مالوندم پشتش رد شدم. یا نفهمید یا چیزی نگفت چون نگاه هم نکرد. رفتم دمه در که برم منتظر بودم یک پولی بده حساب کنه باهام دیدم انگار نه انگار. سولماز:دستت درد نکنه احمد ، داری میری؟ مرسی من:خواهش میکنم وظیفه بود، با اجازه. چون پول نداد حالم گرفته شد چند ساعت کار کردم براش. گذشت یک چند روز و بعد دوباره منو دید گفت برم بالا کمکش. رفتم بالا میدونستم پول نمیده ولی گفتم شاید بتونم یکبار دیگه بمالونمش یا بچسبم بهش تا حالا اولین باری بود که انقدر نزدیک یک زن میشدم. رفتم تو خونه با همون لباس بود. رفتم تو و شروع کردم به کار. کل خونه رو توی ۵ ساعت تمیز کردم. این دفعه هم فقط دید میزدم هر فرصتی میشد. داشت ظرف هارو می شست که از پشت نگاهش کردم دیدم چه زن خوبیه.

واقعا خوب بود بدنش. تو پر ولی تپب نبود. باسن ایستاده و معلوم بوده نرم. پاهای سفید و بدون مو و کشیده. سینه هاش هم حرف نداشت. راست کرده بودم بدجور کیرمو دادم بالایی و کارمو انجام دادم تا تموم شد. باز هم خبری از پول نبود. رفتم دمه در و فقط خداحافظی کرد با من و تشکر کرد. تا دم در هم‌ نیامد. دوباره با جیب خالی برگشتم. چند روز بعدش یه تخت ۲ طبقه سفارش داده بود آورده بودن دمه در راننده کارگر نداشت میگفت من نمیارم بالا به من ربطی نداره. منو صدا زد رفتم و براش بردم بالا دونه دونه تیکه های تخت رو. پسرش مدرسه بود گذاشتم تو اتاق پسرش ارشیا چون برای خریده بود. خواستم برم گفت وایسا سر همش کن اگه میتونی که دوباره وسایل های اتاق رو تکون دادم تخت رو درست کردم و نصب کردم گذاشتم یه گوشه. این دفعه رفتم دمه در اومد تشکر کرد کلی بازم میخواست پول نده. رفتم کنار وایسادم که اومد دید هنوز نرفتم. سولماز:چی شده ؟ من:سولماز خانم یه لحظه تشریف بیارید. سولماز:آها باشه. اومد سمتم -جانم؟.
من:میگم من این چند وقت کار کردم دستمزدی نگرفتم از شما اصلا ، چجوریه؟ سولماز:آها دستمزد ، راست میگی باید … -اومد مثلا جمعش کنه با یه پول کمی سریع گفتم : من چند روز کار کردم براتون ساعتاش رو جمع زدم میتونم براتون بفرستم با مال امروز رو. تو رودرواسی گیر کرد سولماز:آها باشه بفرست برام باشه. من:شمارتون رو بی زحمت پس بهم بدین. نوشت رو کاغذ داد بهم منم رفتم پایین خونه. یک حساب کتاب کردم شد ۱ میلیون ۵۰۰. همونو با ساعت هایی که کار کردم براش فرستادم. بهم گفت احمد اشتباه میکنی این زیاده چه خبره. که منم گفتم نرخ روزه کارگره خانم تازه کلی کم کردم ازش. گفت حالا حرف میزنیم. یه چند روز گذشت خبری نشد بهش پیام دادم گفت فعلا که نداره و فلان. یه چند روز دیگه هم صبر کردم پیام دادم جواب نداد. یه فکر خوب تو سرم داشتم میخواستم پیاده کنم. یه چند روز دیگه هم صبر کردم پیامم دادم جواب نداد. ظهر دیدم داره میره خونه رفتم بالا نیم ساعت بعد به شدت حشری بودم. رفتم در زدم در را باز کرد منو دید دست و پاش رو گم کرد. چه بدنی داشت واقعا پول نمیخواستم دنبال خودش بودم.

سولماز:سلام احمد چطوری خوبی من:سلام مرسی. یه خورده حرف زدیم گفتم چی شد این پول ما سولماز:احمد به خدا ندارم هیچی نمونده خرج دادم رفته. من:اینطوری نمیشه که سولماز خانم من مجبورم به بابام و مامانم بگم پس. سولماز:نه نه نگو بهت میدم. من:کی؟ سولماز:نمیدونم من:تا فردا پس صبر می‌کنم. سولماز:نه نمیشه تا فردا نمیرسه دستم من:فقط تا فردا سولماز خانم. دیگه خداحافظی کردم اومدم. فردا روز پیامام رو خوند بعد بهم پیام داد:احمد میشه یه چند روز دیگه صبر کنی؟ من:خیر سولماز خانم نمیتونم. سولماز:خب آخه جور نمیشه من:نمیتونم صبر کنم. سولماز:باشه. یه ذره صحبت کردیم توی پیاما تعریف کرد منم شروع کردم بعد حرفامون گفتم :چه عکس پروفایل قشنگی دارید سولماز خانم. توی عکس خودش بود فقط با یک لباس باز که پاهاش هم معلوم بود. سولماز:مرسی از لطفت من:بیشتر عکس نزارید سولماز:چرا؟ من:آخه شما خیلی خوبید میترسم چشم بزنن شما را. سولماز:🤣🤣 مرسی من:والا درسته. سولماز:پرو من:ولی درست میگم سولماز:باشه مرسی من برم فعلا. من:فعلا سولماز خانم. دوباره یه مدت فقط چت کردیم که من شروع کردم یه خورده تعریف کردن ازش و اینکه خوشگله و فلان. بعدش ظهر که داشت برمیگشت خونه پسرش بعد از ظهری هست میره مدرسه بعد از ظهر رفتم دمه در زنگ رو زدم اومد دمه در. درو باز کرد وای که چقدر خوشگل بود با او شلوار تنگ استرچ


دقیقا شلوارش همین شکلی بود تنگ تنگ با یک تاپ که به همین شکل بود ست ورزشی پوشیده بود. بدن فوق العاده سفید اون لحظه سخت شد نگاهم رو از بدنش بکشم سر همین یه بالا تا پایین نگاه کردم و بعد جواب سلام رو دادم. سولماز:خوبی؟ چه خبر؟ من:مرسی شما چطوری مزاحم نیستم سولماز خانم؟ سولماز: نه این چه حرفیه جانم؟ من:راستش برای حساب کتاب اومدم دریافتی رو بگیرم سولماز:آخه احمد من:نه سولماز خانم اخه نگین دیگه امروز میخوام سولماز:بیا تو یه لحظه دم در همسایه ها میشنون زشته. رفتم داخل در رو بست. سولماز:بیا تو یه چایی بخور بشین من:نه چایی نه لطفا حساب کتاب کنیم برم. سولماز:باشه بیا بشین. رفتم تو سالن وایسادم بعدش رفت یه دوری زد اومد. سولماز:ببین یه چی میگم تو رو خدا گوش کن ، به جان تک پسرم ندارم به جان خودم الان پول مدرسه رو دادم با اجاره خالیه خالیم. من:نمیشه خانم نگید لطفا سولماز:بخدا ۵۰۰ تومن ته حسابمه اونم خرج خورد خوراک خونس. من:لطفا نگین بهونس اینا سولماز:به جون جفتمون راست میگم ندارم من:من پس به بابام میگم بیاد بالا به خودش بگید. سولماز:نه نه احمد. شروع کردم برم دم در برم که اومد جلوی در وایساد جلوم. سولماز:نه وایسا احمد لطفا یه لحظه گوش کن. من:نه خانم نمیشه. دستگیر رو گرفتم که دستمو گرفت چسبید به دستم و آرنجم با کنار بدنش. وایساد قشنگ رو به روم. داشت حرف میزد که من روم اونور بود نگاه نمیکردم. یهو دیدم باسنش به دستم برخورد داشت. رو به روم وایساده بود و من دستم روی دستگیره بود اینم با باسنش هی میخورد به دستم و حرف میزد میگفت نه و فلان زشته آبروم میره ندارم فعلا بدم‌پول رو و از این حرفا. کم کم میان حرف زدنش دستم رو شل کردم که آزاد شد و همون لحظه یه عقب رفت دستم خورد به باسنش چسبید. منم ول نکردم همون دستم رو گذاشتم اون رو بمونه. کم کم اومد جلو ولی یه دستم روی باسنش بود شل بود سفت نگرفتم. خودش تعجب کرده بود ولی چیزی نمی گفت فقط در مورد پول حرف میزد. سولماز:باشه احمد؟ لطفا صبر کن یه چند روز. منم یکم کوتاه اومدم من:چند روز؟بازم میخواید جواب ندید پیام را و پولی ندین. سولماز:نه من کی جواب ندادم همیشه جواب دادم حتما سرم شلوغ بوده. من:چند روز؟ لطفا یک ماه من:یک ماااه؟ (آروم و ریلکس گفتم اینو جوری که یبار دیگه بگه قبول میکنم) سولماز:آره فقط یک ماه بعدش اوکیه.
به خودم یه کوچولو جرات دادم شروع کردم آروم سفت گرفتم لپ باسن با اون دستم که روش بود ، بعد شروع کردم شل سفت کردن وای که چه باسن نرمی داره. من:تا یک ماه پس ، فقط تا یک ماه سولماز:باشه پس به کسی نگو چیزی بشه. من:باشه. خیلی آروم اون دستم هم بردم پشت به

به این شکل گذاشتم روی جفت لپای باسن خانم. من:پس قرارمون یک ماه شد ، بعد یک ماه پرداخت میشه؟ سولماز:آره من:پس من به هیچکی چیزی نمیگم صبر هم میکنم. سولماز:مرسی من:قربان شما. آروم شل و سفت میکردم و می مالوندم باسن خانم رو. یک سکوتی بینمون شکل گرفت. قشنگ داشتم کون رو میمالوندم و اون هم سرش پایین بود چیزی نمیگفت. یه ذره که مالوندم به خودم جرات دادم رفتم توی صورتش. دیگه معلوم بود دارم چیکار میکنم. یه ذره صورتش و لپ و گردنش رو بوس کردم رفتم توی لباش. بلد نبودم بگیرم فقط توی فیلما دیده بودم ولی داشتم لباش رو آروم میخوروم. بعد مشغول لباش که شدم دیدم همکاری نمیکنه ولی چیزی هم‌نمیگه جلومم نمیگیره. آروم بغلش کردم با یک دست روی باسن و اون یکی روی کمر چسبیدم بهش ، یه ذره که لباش رو خوردم یک دستم رو آوردم جلو گذاشتم روی سینه هاش و گرفتمشون. دیگه عقل هم کار نمی کند زنی که از من ۱۵ سال بزرگتره رو داشتم می مالوندم و خجالت هم نداشتم. آروم که سینه هاش رو گرفتم و مالوندم و مشغول لباش بودم یک تکونی خورد رفت عقب تر که بچسبه به در ولی آروم کشیدمش تو بغلم‌ چسبوندم به خودم بدنش رو. قشنگ کیر سیخ من چسبید به کس و لای پاهاش. فشار میدادم و آروم بالا پایین میکردم‌ کیرم‌رو روی خط کس و شکم خوشگلش و سفیدش که تاپ‌تا نافش بود و شکم معلوم‌بود. شکم گنده نداشت ولی سفید بود. یه ذره که مالوندم به زبان آمد خودش آروم گفت سولماز:ارشیا… ارشیا ، ارشیا من:ظهره تازه خانم دیر میاد اومم اوم اومچچ اومچچ مووچ. سولماز:ارشیا ، ارشیا. من:نمیاد زوده. آروم یه لب گرفتم‌ ازش بعد جدا شدم ازش دستش رو گرفتم بردمش با خودم وسط سالن. سولماز:ارشیا ، ارشیا من:نمیاد اون الان خیلی زوده خیلی زوده. من نشستم روی مبل چند نفرش و دستش که توی دستم بود کشوندم سمت خودم آروم قدم به قدم آمد جلو. سلماز:احمد احمد نه احمد. من:بیا خانم بیا سولماز خانم بیا نترس پسرت الان نیست دیدم رفت مدرسه.
آروم‌ کشوندمش روی مبل کنارم نشست یه ذره لبشو گرفتم و خوردم بعد امدم‌روی یک زانو جلوش بودم از پایین به بالا نگاهم میکرد. صورتش رو بغل کردم لباش رو خوردم و آروم وزنم رو ول کردم‌ روش. با یک پاش منو نگه داشته بود با ساق و زانوش بود. زانوش رو گرفتم باز کردم‌ پاهاشو از هم خوابیدم روش. حالا کامل زیرم بود و پاهاش باز بود برای من. بهترین حس دنیا بود کیرم‌ خیلی سفت شده بود. دراز کشیدم روش دست کردم لای ممه هاش قشنگ گرفتمش توی مشتم سفت مالوندم ، آروم تاپش رو دادم بالا خواست نزاره که یکیش رو انداختم بیرون با دست گرفتم نتونست کاری کنه بقیش هم درآوردم. تاپش تنش بود فقط دادمش بالا ممه هاش در بیاد. جفت ممه هاش رو گرفتم دراز کشیدم روش. شروع کردم‌خوردنشون. با ولع زیاد میخوردم ممه هاش رو. کیرمم آروم فشار میدادم به کس خانم. قبل اینکه چیزی بگه یا بتونه کاری کنه آروم شلوارم رو دادم پایین و کیرم افتاد بیرون. یه ذره دادم‌پایین تر که صاف وایسه کیرم قشنگ. تا دید کیرم رو اومد حرفی بزنه افتادم روش جفت ممه ها تو دستم سفت گرفتم لباشو خوردم. سرش رو برگردوند حرف بزنه نذاشتم بغلش کردم محکم یه دستم رو از پشت سرش رد کردم مشغول لباش شدم. کیرم‌رو فشار میدادم به کس و بالای کسش ‌ه به شدت هم داغ بود کلا بدنش داغ کرده بود منم همینطور. یه چند دقیقه این وضعیت ادامه داشت تا اینکه تاپش رو دادم بالا کامل. میخواستم در بیارم یاری نمی کرد. تو بغلم آوردمش بالا تاپش رو دادم بالا روی گردنش دستاشو گرفتم دادم بالا تاپش رو خودم درآوردم حالا کامل بالا تنه زیرم لخت بود. به شدت حشری شده بودم نقطه ای از بدن ایرانی این زن نمیخواستم بدون مالوندن بمونه ، همش می‌مالوندم و با ولع میخوردم. این طوری بودیم‌اون لحظه کیرم رو از روی شلوار میمالوندم بهش و باقی بدنش هم در امان نبود لباش هم ول میکردم یک نفس تازه کنه بعضی اوقات سینه هاش که قرمز شده بود. خواستم دست کنم تو شلوارش که دیدم دستمو گرفت نمیذاشت کار کنم منم نزدیک بود آبم بیاد نمیخواستم وسط این داستان آبم الکی بیاد چون توش که زود بود نمیذاشت بزارم منم حال نداشتم به زور در بیارم پس یک تصمیم دیگه گرفتم. صورتش رو با جفت دستام گرفتم گفتم من:تکون نخور. یه لب گرفتم ، من:تکون نمیخوری عا. یه لب دیگه من:فقط بخواب. پاشدم از روش پاهام رو گذاشتم دو طرفش رفتم بالا سرش وایسادم پاهام دو طرفش بود به این شکل
روی دو زانو بودم و داشت نگاهم میکرد نفس نفس میزد. ممه هاش رو به جفت دستام گرفتم و کیرم رو گذاشتم بینشون. یه تعجب خاصی داشت و توی شوک بود از این کارم. با آب اولیه کیرم کیرم رو نرم کردم گذاشتم لای سینه هاش و شروع کردم عقب جلو کردن و گاییدن سینه هاش. خواست جلوی منو بگیره نتونست کاری از دستش بر نمیومد. همینطوری لای سینه هاش عقب جلو میکردم و سینه هاش هم ، هم زمان می مالوندم. یه ذره دیگه تلمبه زدم دیگه به ارضا نزدیک شدم. من:آههههه سولماز آههههه جووون آهههه خانمم آهههه خانم خودمی آههههه سولمازی جووون آهههه زن ایرانی من آههههه آههههه آههههه آهههه آههههه. سینه اش رو سفت تر مالوندم‌و به هم فشار دادم‌که قشنگ تنگ شه لای سینه هاش حال کنم.
من:آههههه سولماز جونممم آهههه آههههه آهههههههه آهههههههه سولماز آهههههههههههه. کیرمو کشیدم بیرون از لای سینه هاش به دست گرفتم همه جا رو خواستم آب بدم. یه تیکه پرتاب شد روی صورتش. ممه رو می مالوندم با یه دست با اون یکی جق میزدم که کامل بیاد. کلی آب قرار بود خارج بشه از من. اول پاشیدم روی صورتش بعد پاشیدم سمت گردنش بقیش ریخت روی سینه هاش و لای سینه هاش یه ذره تهش هم که اومد ریختم روی شکم خانم جووون.

کنار سینه ش رو که آبی نبود آروم میمالوندم فقط. یه نگاهش کردم خجالت کشیدم تو صورتش نگاه کنم بعد از این حرکت هام. واقعا خجالت کشیدم. از روش اومدم کنار بلند شد بدون اینکه نگاهم کنه رفت تو دستشویی منم فرصت رو غنیمت شمردم و رفتم خونه ولی قبلش یه عکس سلفی لخت توی خونش گرفتم یدونه هم با تاپش گرفتم.
رفتم خونه یه کوچولو ترس داشتم که چیزی بشه با استرس شب رو گذروندم چیزی نشد فهمیدم نمیگه به کسی بگه آبروی خودش میره.

نوشته: احمد

ادامه…

بازدید 17,573

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

21 پاسخ به “خوش شانس افغانی (۱)”

  1. خواهشا به اسم افغانی ننویسید اینو هر کسی بخونه تابلو که نویسنده اش ایرانی بوده

  2. اول داستان خوندم دیدم معلومه ته داستان چیه اومدم کامنتا رو بخونم دیدم حق داشتم 🤣🤣🤣

  3. لطفا ایرانی جان معلومه یه بچه کونی هستی الکی اسم افغانی و نیار داستان‌تم مث خودت ک.یریه واسه همین نخوندمدیس لایکسکس نیاز همه هست ولی افغانی نمیاد اینجا مث تو ک.س بگه بدع برع

  4. زن اگه جنده دو عالم هم باشه جلوی مرد افغانی خودش رو میپوشونه و خیلی محتاط هستبعد این باز و لختی میاد میگه کلی کار کنی براش

  5. بچه جون افغانی ها آنقدر بوی بد میدن که از نزدیک شون هم نمیشه رد شدشاید واقعا افغانی باشی ولی اینراهم بدونشما اگه حتی حرف هم نزنید از بوی بدنتون ماها می‌فهمیم که افغانی هستید و هیچوقت یه زن ایرانی نمیاد به یه بوگندو اینجوری راه بدهمگر اینکه از این فاحشه های پولی باشه که کنار خیابون وایمیسته.

  6. واما در مورد افغانیا، البته نه همه‌شوناین کسکشارو چون دارن از ایران بیرون میکنن از حرص و عقده‌شون میان چرت و پرت میگن، ولی خداوکیلی دخترا و زناشون کسای تنگی دارن کاربلدم هستن و جوری ارضات میکنن که تا دوساعت تکون نمیتونی بخوری، پسرای زیر ۱۶ یا ۱۷ سالشون هم کونای نرم و خوبی دارن، این بدبختو هم حتما شوهر زنه دیده داره چشم چرونی میکنه، گرفته یه سیخ محکم و کلفتی به رادیاتورش زده که وقتی دیپورتش کردن، تو افغانستان بتونه پول در بیاره…

  7. عالی بود احمد جان. چه حالی کردی باهاش. داستانت به نظرم واقعا خاطره ات بود. خیلی خانم ها دوست دارن حس کنن مجبورن. از یه پسر کوچیکتر دستور بگیرن. حتما بقیه اش رو هم بنویس.خوب حال کردی با خانم ایرانی ها! نوش جاااانت.

  8. چرندیات یه کونی کاری به گزینه افغانی بودنش ندارم ها این دیکته یا داستان یک افغانی نیست… افغانی حتی استاد دانشگاه هم بشه این کلمات استفاده نمیکنه پس یه خود تحقیر کونی بوده این داستان رو کپی کرده همینه

  9. اگر تا ۱۳ سالگی افغانستان کسی بوده و اونجا درس خونده نوشتنش کلا فرق داره هر چقدر هم سعی کنه به فارسی ایرانی بنویسه باز یکجا معلوم میشه ،این تراوشات مغز یک پسر بچه ایرانیست که در همسایه ای به این شکل دارد احتمالا وتصورات مغزش هست ،

  10. اگر تا ۱۳ سالگی افغانستان کسی بوده و اونجا درس خونده نوشتنش کلا فرق داره هر چقدر هم سعی کنه به فارسی ایرانی بنویسه باز یکجا معلوم میشه ،این تراوشات مغز یک پسر بچه ایرانیست که در همسایه ای به این شکل دارد احتمالا وتصورات مغزش هست ،و یک احتمال دیگر اینست که افغانی هست ولی زاده ایران اما داستان واقعی نیست

  11. ولی پسرای جوان افغان کون های خوبی هستن سفید وبی مو بیا یه کون به مابده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید