(خواهر زنهای من)
مینا ۴۰ ساله و سیما ۳۸ ساله و زنم شیما ۳۵ ساله ته تغاری
جفتشون طلاق گرفته و هرچی دارن از باباشون بهشون رسیده
همشون تو خونه ۵ طبقه حاج اکبر زندگی میکنن که سهم هر کدوم یک طبقه هست که
خوشبختانه هر واحد مستقل ساخته شده .
وقتی رفتم خواستگاری شیما ، همه به من میگفتن نرو ،دخترای حاج اکبر اهل زندگی نیستن ، بعد از چند وقت جدا میشن.
ولی انقدر حس شهوتم بالا بود که کور بودم
البته پول و ثروت حاج اکبر هم بی دلیل نبود
گوش شنوا نداشتم ،اصلا حرف هیچ کس و قبول نداشتم
زیبایی و خوشگلی شیما ،چشمامو کور کرده بود
مراسم خواستگاری انجام شد و چشم بهم زدم، تو خونه حاج اکبر شدم داماد سر خونه
حاج اکبر کاسب قدیمی بازار و منم چند سالی شاگردش بودم و چند وقتی میشد که برا خودم کاسبی راه انداخته بودم ،همیشه خودم و دامادش فرض میکردم ،انقدر بهش فکر کردم تا شدم داماد حاج اکبر ولی اون کجا و من کجا.
خیالم راحت بود از اینکه دخترش چشم و دل سیره و تو ناز و نعمت بزرگ شده دقیقا بر عکس من که تو سختی بزرگ شدم .
بالاخره به آرزوم رسیدم و رفتم تو دل شیر و
افتادم تو جام عسل.
خدارو شکر بهم سخت نگرفتن و مهریه سنگین و اینجور چیزا ،نخواستن ولی از اولش باهام طی کردن که حق طلاق و بدم بهشون
منم از خدا خواسته هر شرطی بود قبول کردم و قرار عقد و عروسی گذاشته شد.
مینا و سیما و شیما، خواهران غریب و منم شاهین که ۴۰ سالمه
تا قبل از اینکه ۴۰ سالم بشه، همیشه فکر میکردم ،وقت زیاده و خیلی آرزوها داشتم که باید بهش میرسیدم ،وقتی ۴۰ سالم شد انگار افتادم وسط معرکه ای که فکر و خیالات مختلف شروع شد، پس خیلی هول هولکی رفتم تو دل ماجرا
ماجراهای زندگی
کیرم حسابی راست میشه ،حشرم قدری بالاست ،که وقتی میخوام سکس کنم طرف و جر میدم ،
انقدر جنده و کُس کردم که دیگه تصمیم گرفتم برم سر خونه و زندگی خودم
انقدر کمرم توپه که نیم ساعت هم تلمبه بزنم کم نمیارم برا همین میترسیدم که شیما کم بیاره، یا اینکه از سکس بترسه. پس سعی کردم شب اول بهش سخت نگیرم و میخواستم یواش یواش برم جلو ،تا ببینم شیما از نظر سکس کجا قرار داره
از تالار برگشتیم خونه و خسته و کوفته بودیم
سنگینی لباس عروس ،شیما رو خسته کرده بود.
بیشترین کاری که در دوران خواستگاری تا عقد کامل ،که ۶ ماه طول کشید تونستم باهاش انجام بدم ،مالش دستاش تو سینما بود و نهایت یه بوس از گونه هاش تو ماشین موقع خداحافظی
ولی الان با یه لباس نیمه سکسیِ عروسی جلوم ایستاده و منتظره من برم کمکش، تا لباسشو در بیاره
شروع کردم دونه دونه دکمه های مخفی لباس و باز کردن
یذره خجالت میکشید ولی کیرم داشت منفجر میشد جوری که یه جا دستش اتفاقی خورد به کیرم که هنوز تو شلوار بود ،مثل برق دستش و کشید ،نمیدونم مور مورش شد یا خجالت کشید بهر حال دیگه زن من بود و منم، گشنه، حشری ،کُس لازم, نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
لباسشو در اوردم و هلش دادم رو تخت.
شیما دستاش و گذاشت رو ممه هاش و شورت توری سفیدش مانع میشد که کُس نازش و ببینم
انقدر تو ذهنم با خودم تمرین کرده بودم برای همین لحظه که کیرم داشت تو شلوارم منفجر میشد.
شاید اولین بارش بود که میخواست سکس و تجربه کنه ، ولی تو این دوره زمونه بعیده که تو این سن کیر ندیده باشه.
●شاهین تو خسته نیستی؟
چرا عزیزم منم مثل تو خسته ام
●میشه الان بخوابیم ،من خیلی خوابم میاد
شیما جان میخوای ماساژت بدم خستگیت کمتر بشه
●میشه بعدا؟
هر کاری کردم رضایت نداد ،کیرم بدجور راست شده بود ،دستامو رو پاهاش میکشیدم شاید خوشش بیاد ،ولی زود پاشد و لباس راحتی پوشید و رفت سرویس بهداشتی و اومد رو تخت گرفت خوابید.
کیرم و باید آروم میکردم ، یاد ممه هاش افتادم ،چقدر زیبا و سر بالا بود ،سفت سفت بود، ولی نشد یه حالی بکنم ،رفتم حموم دوش بگیرم ،کیرم نمی خوابید. یذره شامپو ریختم روش و شروع کردم به زدن ،هر چی آب کمرم بود و ریختم رو در و دیوار حموم و رفتم کنارش گرفتم خوابیدم.
صبح با صدای زنگ در از جا پریدم، هول هولکی لباس خوابم رو مرتب کردم و در و باز کردم
مینا ،خواهر بزرگه بود، با یه سینی پر از مخلفات صبحانه.
●وا ،هنوز خوابیدین ؟ ساعت ۱۰ ،نمیخواین بیدارشین؟
گفتم من بیدارم راستی سلام
جوری نگام میکرد با چشاش انگار میخواست منو بخوره
●به چی زُل زدی ؟وا ! نمیخوای اینو از دستم بگیری؟
سینی و ازش گرفتم و گذاشتم رو میز آشپزخونه
● دیشب خوش گذشت؟
خوب شیطونی کردین با هم؟
سرم و انداختم پایین ،روم نشد بگم نه خوش نگذشت ،خواهرتون بهم نداد
گفتم ای! خسته بودیم زود خوابیدیم
ول کن نبود دوباره پرسید:
●خسته بودین ؟ گفتی و من باور کردم
یعنی هیچ کاری هم نکردین مثل بچه مدرسه ایها مسواک زدین و رفتین تو رختخواب
این و گفت و دستش و آورد جلو و یه بشگون ریز از دستم گرفت و رفت سراغ شیما
با این کارش کیرم بلند شد ،کاری که مینا کرد تا اون موقع شیما باهام نکرده بود
یه حس خوبی بهش پیدا کردم ،شاید با این کارش میتونستم بیشتر بهش نزدیک بشم
رفتم آشپزخونه و چایی ساز و روشن کردم تا آبش جوش بباد رفتم دستشویی سر و صورتم و یه آب زدم و برگشتم دیدم سیما تو آشپزخونه هست،داشت چایی دم میکرد
خودش سر شوخی و باز کرده بود سرم و بردم پشت سرش صداش زدم چیکار میکنی
یه دفعه یه جیغ ریزی زد و گفت خیلی بیشعوری ،آب جوش داشت میریخت رو پاهام
خنده ام گرفت
● خنده داره؟ ترسوندن یه خانم خوشگل برات جذابه؟
یه پوزخند زدم و گفتم خانم خوشگل ؟ کیو میگی ؟شیما که تو رختخوابه
● عهه ،از نظر تو فقط شیما خوشگله ؟ببین دیشب چه بلایی آوردی سرش که نمیتونه از جاش بلند شه
گفتم ما دیشب کاری نکردیم ،بقول خودت مثل دوتا بچه مدرسه ای مسواک زدیم و رفتیم تو جا
دوباره یه نیشگون گرفت منتها این دفعه محکم تر و با حرص بیشتر
● آره جونِ عمت ،گفتی و منم باور کردم
تو هم بیخیالش شدی دست بهش نزدی؟
بخدا راست میگم انقدر خسته بود گفت بعدا.
خندیدم و رفتم در گوشش گفتم به این خواهرتون یذره یاد بدین ، انگار خیلی شیر پاک خورده س ،چیزی بلد نیست ،این و گفتم و برگشتم که برم سمت اتاق خواب دستشو دراز کرد و آورد سمتم و دستمو کشید سمت خودش گفت
● کجا کجا ؟ گفتی و من باور کردم
گفتم بخدا راست میگم حتی خواستم ببوسمش نذاشت،تو رو خدا شماها بهش بگین که رابطه زن و شوهر چجوریه.
●شاید بلد نیستی ؟
الله و اکبر ،لعنت بر شیطون ،ببین مینا خانم ،من کسی هستم که هیچکس نتونسته سالم از زیر دستم در بره ،دیشب اگه گذاشتم خواهرتون بخوابه، چون دوستش دارم ،تازه امشب هم شب خداس ،کاری میکنم بیاد براتون تعریف کنه
وقتی با مینا داشتم سر کردن یا نکردن خواهرش حرف میزدم ،کیرم راست راست بود ، جوری که وقتی مینا جلوم بود ،از روی نگاهش متوجه شدم چند بار داشت کیرم و نگاه میکرد ،شلوارم نازک بود و کیرم حسابی باد کرده بود.
●ببینیم و تعریف کنیم ،راستی آقا شاهین اگه امشب شیما باهات راه نیومد بیا فقط به خودم بگو
خنده ام گرفت
گفتم که چیکار کنی ؟ نکنه تو میخوای بجاش تلافی کنی
دوباره بشگونم گرفت و گفت خیلی بیشعوری
سر شوخی و خودش باز کرد منم ادامه دادم
هر جور بود روز و شب کردم و بعد از رفتن مهمونای پاتختی ،شیما اومد بالا با کلی کادو که برامون آورده بودن ،سیما و مینا هم کمکش میکردن
گاهی وقتا میخواستم صداشون کنم اسما رو قاطی میکردم، به مینا میگفتم سیما و به سیما میگفتم شیماّ خلاصه حول میشدم و یجوری درستش میکردم.
شیما خسته شدی میخوای برو رو تخت بیام ماساژت بدم
یه نگاه تعجب آوری کرد و گفت نه خسته نیستم
گفتم شیما میخوای کمکت کنم لباستو عوض کنی؟
گفت نه خودم میتونم عوض کنم
هر راهی میرفتم تا به کُسش برسم ، میخوردم به بنبست
شیما من کمرم درد میکنه میشه تو منو ماساژ بدی؟
● وا ! مگه من بلدم که ماساژت بدم
ای بابا بلدی نمیخواد که ،میشه بریم رو تخت؟
●نه الان خوابم نمیاد
دیگه ترمز بریدم ،رفتم سمتش ،داشت کادوهاش و جابجا میکرد، دست انداختم تو ممه هاش
رفت عقب ،دستمو و در آورد از تو لباسش
● شاهین چیکار میکنی ؟ مگه نمیبینی الان دستم بنده
خب ببخشید ، میشه بگی کی دستت آزاد میشه
●خب مگه چیکار میخوای بکنی ؟چیکار به من داری
در و دیوار داشت دور سرم میچرخید ،کیرم بلند شده بود و میخواستم جرش بدم ولی خودش و میزد به اون راه ،
گفتم شیما من و تو الان زن و شوهر هستیم
خندید
● وا ! مگه من گفتم خدایی نکرده نا محرمیم خب زن و شوهریم دیگه
چرا نمیگیری ؟
من الان احتیاج دارم
کیرم و از تو شورت و شلوارم کشیدم بیرون
ببین ،ببین برای تو چقدر سفت شده ،دیگه نمیتونم تحمل کنم ،تو رو خدا بیا بریم رو تخت،
انگار رنگش پرید و دستشو گرفت جلو چشماش،یعنی واقعا تا این لحظه کیر ندیده بود ،
برگشت و باز شروع کرد کار خودشو انجام دادن
لج کردم
شورت و شلوارم و کشیدم پایین بلوزم و هم درآوردم لخت لخت شدم
یه دفعه چشمش به من خورد و گفت
● یا خدا
این و گفت و دوباره دستاش و گذاشت رو چشماش و سرش و برد پایین
انگار آب یخ بود که ریختن روی من
نمیتونستم این وضع و تحمل کنم
منم دیگه حس و حالی نداشتم ،وقتی زنت بهت نگاه نمیکنه ،هیچ حسی بهت نداره ،خب کیر منم میخوابه دیگه ،لباسامو پوشیدم و
رفتم تو رختخواب خوابیدم.
صبح ،دوباره با صدای زنگ در بیدار شدم .میدونستم که امروز جمعه هست و روز تعطیله ،قرار بود از فردا برم بازار
حاج اکبر کلید حجره رو داده به من و دیگه خیالش از بابت مغازه راحت شده
در و باز کردم سیما و مینا با هم بودن،این دفعه خبری از سینی صبحونه نبود ،انگار همون روز اول بود که برامون صبحونه آوردن، بوی عطر خاصی و حس کردم ،احتمالا بوی عطر سیما خواهر وسطی بود.
● سلام آقا داماد ،چقدر میخوابید شماها
دیگه حسی نداشتم شوخی کنم باهاشون
سرشونو انداختن پایین و رفتن تو اتاق شیما
با اینکه میلی به خوردن صبحونه نداشتم با این حال رفتم چایی ساز و روشن کردم و خودم و سرگرم کردم ،داشتم چایی دم میکردم
احساس کردم یه نفر پشت سرمه
●چرا انقدر خواهرم و اذیت میکنی
مینا بود دوباره ،باز شوخیش گرفته بود ،گفتم حوصله شوخی ندارم ،من اذیت میکنم؟ یا خواهر شما ؟
●وا ! بلد نیستی باهاش نرم و لطیف برخورد کنی چرا میندازی گردن شیما؟
تو رو خدا ول کن حوصله ندارم ،مگه نگفتی بیا به خودم بگو ،بیا دیدی دیشب هم نتونستم کاری بکنم ،
مینا انگار حشری بود ،یه جوری میخواست به من بفهمونه که( اگه شیما بهت راه نمیده بیا خودم بهت راه میدم )،
فقط نمیدونست اینو چجوری به من بگه ولی من کاملا از رفتار و حرکتاش فهمیدم ،چشم از روی کیر من بر نمیداشت ،جوری آب دهنش و قورت میداد که اگه میکشیدم پایین همونجا شروع میکرد به خوردن ، ولی نه اون روش می شد نه من ،تازه من شیما رو میخواستم بُکنم ،کیرم برا شیما له له میزد ،انقدرکه بدن و ممه های شیما ناز بود من دلم میخواست با زنم حال کنم ولی مینا داشت از آب گل آلود ماهی میگرفت.
● حالا چرا انقدر بد اخلاق شدی؟
چطور ؟مگه چیزی دیدی از من که میگی بداخلاق شدم ؟
●خب نمیخوای بگی جریان چیه ؟
گفتم : برو از خواهرت بپرس
۲ شبه میخوام بهش دست بزنم خودش و میکشه عقب ،جوری رفتار میکنه انگار من غریبه هستم.
مینا سرش و آورد جلو و با اشاره بهم فهموند که یواش چه خبرته ،صداتو میشنوه ناراحت میشه
گفتم :انگار شما یه چیزی میخواهید به من بگین،
آماده هستم بفرمایید
باز دستش و به علامت هیس برد بالا و گفت:
● هیس، ای بابا،تازه عروسه ،تجربه هم نداره ،باید بهش مهلت بدی تا خودش و بتونه پیدا کنه
اینو گفت و رفت پایین
سیما هم از اتاق اومد بیرون و با یه نیش خند مسخره در و باز کرد و رفت پایین
فردای اون روز تو مغازه بودم ،حالم گرفته بود ،همسایه ها میومدن و بهم تبریک میگفتن ،ولی حال دلم خوب نبود ،کاملا داشتم فیلم بازی میکردم .
یاد حرفای بعضی ها میافتادم که میگفتن دخترای حاج اکبر اهل زندگی نیستن ،شاید همشون همین مشکل و دارن ،تو این فکرای جور واجور بودم که یه پیامک اومد برام
مینا بود متن پیام این بود
سلام تونستی امروز بعد مغازه ماشین و گذاشتی پارکینگ بیا طبقه سوم
پیام بعدی اومد
لطفا کسی متوجه نشه میخوام در مورد شیما حرف بزنم راستی رسیدی پیام بده
درب پارکینگ از کوچه پشتی باز میشه، جوری که ماشین و میبری تو پارکینگ با آسانسور میریم بالا
طبقه اول روی پارکینگ دست مستاجر بود و طبقه دوم حاج اکبر و خانومش و طبقه سوم مینا و طبقه چهارم سیما و در آخر من و شیما بودیم.
ساختمون تقریبا نوسازه و خود حاج اکبر سفارشی داده براش ساختن.
دل تو دلم نبود ،میخواستم زودتر مغازه رو ببندم برم ببینم مینا چه کاری داره ،تازه کسی هم نباید متوجه بشه.
بالاخره عصر در حُجره رو بستم و رفتم بسمت خونه
با ریموت در پارکینگ و باز کردم ،خوشبختانه فقط من و همسایه طبقه بالا از پارکینگ استفاده میکنم ،کسی متوجه اومدن من نشد،تو راه یه پیام دادم به مینا که تا ده دقیقه دیگه میرسم ،اونم با لایک جوابمو داد.
سوار آسانسور شدم و رفتم طبقه سوم
در باز بود
وارد شدم
مینا اومد جلو ،سلام کرد و یواش حرف میزد
گفت کسی متوجه نشد که اومدی اینجا ؟گفتم نه فکر نکنم
رفتم رو مبل نشستم ،از قبل همه چیز و آماده کرده بود ،برام با سینی چایی آورد
گفتم چی شده میشه بگی ؟
●چقدر عجله داری میگم بهت ،چایت و بخور
استکان چایی و برداشتم اونم شروع کرد به گفتن
●ببین آقا شاهین ،یه مطلبی و میخوام بهت بگم ،فقط قول بده بین خودمون باشه
گفتم چی شده بابا من که جون به لب شدم بگو دیگه
●راستش ، شیما وقتی سنش کم بود راننده سرویسش، کاری کرده ،شاید این باعث شده که الان زیاد میلی به نزدیکی نداره ،یا شایدم واقعا میترسه
میترسه؟ از من میترسه ؟
میشه واضح تر بگید جریان چیه؟
●شیما وقتی ۱۰ سالش بود تو راه برگشت از مدرسه، چون آخرین نفر بود که از سرویس پیاده میشد ،راننده سرویس کثافت، چیزش و تو ماشین در میاره و به شیما نشون میده
خب !
● البته کاش فقط نشون میداد چون شیما رو صندلی جلو بود ،دست شیما رو میگیره میزاره رو چیزش
دیگه متوجه شدم داستان چیه
در و دیوار دور سرم شروع کرد به چرخیدن
انقدر که من برا زندگیم نقشه داشتم و برنامه داشتم ،همش دود شد رفت هوا
●البته اون موقع مامان و بابام با کمک مربی آموزشی مدرسه ،شیما رو میبردن مشاوره که هر چی بود و از ذهنش پاک بشه.
انقدر عصبانی بودم که دیگه نمیخواستم چرندیات و ادامه بده ،گفتم چرا زودتر به من نگفتید؟
من نمیتونم این رفتار و تحمل کنم
صدام و یذره بردم بالا،مینا رنگش پرید،اومد نزدیکم ،دستش و گذاشت رو دهنم و التماسم میکرد و میخواست منو آروم کنه
نمیتونستم اعصابمو کنترل کنم
همش داشتم بد و بیراه میگفتم
یه دفعه صورتشو آورد جلو و لباش و گذاشت رو لبام
نفسم و قورت دادم و آروم شدم
چشم تو چشم و لب تو لب هم بودیم
من رو مبل نشسته و مینا جلوم ایستاده
خود بخود آروم شدم ، ولی دستام رفت رو سینه هاش
مزه دهنش انقدر خوب بود که دلم نمیخواست زبونش و از دهنم در بیاره
انقدر وارد بود تو این کار که آرزو میکردم کاش شیما بود
دستام و از زیر بردم توی لباسش
بند سوتینش سفت بود
همچنان لباش و میخوردم و کیرم داشت منفجر میشد
چشماشو بسته بود ،انگار تو فضا بودم ،خیلی حرفه ای بود،
از روی مبل بلند شدم و جلوش ایستادم
دستام و از پشت لباسش بردم سمت بند سوتینش
بازش کردم ،خودش بلوزشو در آورد
دو تا ممه هلو افتاد بیرون
نوک تیز و سر بالا
انگار هر سه تا خواهر تن و بدنشون مثل هم بود
سفید ،خوردنی ،تمیز ،و از همه مهم تر سفت
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم اونم دستش و انداخت روی کیرم که داشت شلوارمو جر میداد
دستم و گرفت و برد تو اتاق خواب
دونه دونه لباسامو در آوردم
لخت لخت
مینا شلوار استرج پاش بود و ممه هاش یکی قشنگ تر از اون یکی بود
هلش دادم انداختمش رو تخت
شلوار هنوز پاش بود و افتادم روش
باز لبام و شروع کرد به خوردن
با دست ،ممه هاش و گرفتم و حسابی فشار میدادم
صدای ناله هاش بلند شد
دست انداختم و شورت و شلوارش و کشیدم پایین
انگار خیلی وقت بود که سکس نداشت
سرم و بردم پایین
سفید مثل برف ، بی مو و لیزر شده ، تمیز و خوش فرم
لبه های کُسش گوشتی و آویزون بودن
زبونمو رسوندم توش
● آه آه آه چقدر خوبه آه آه
انقدر تمیز بود که با ولع مک میزدم
دستام روی ممه هاش بودن و نوک ممه ها رو سفت فشار میدادم
یه لرز خفیفی کرد و انگار ارضا شد
● کیر میخوام ،کیرت و بکن توش ،جرم بده
گفتم کاندوم ندارم
گفت توروخدا بکن توش کاندوم نمیخواد
کیرم و گذاشتم رو کُسش
تنگ بود ،همین جوری نمیرفت
یه تُف زدم رو کیرم و انداختم توش
شروع کردم به تلمبه زدن
وحشی شده بود
ناخن دستاش بلند بود
چنگ انداخت پشت کمرم و داد میزد چه کیری داری
ترسیدم صداش بره بیرون
گفتم خانم کُس یه ذره یواش ،صداتو بیار پایین
حشری حشری بود
انقدر تلمبه زدم که خودش گفت بریز توش
آبتو بیار ،بریز توش
نفسش تند و تند میزد
انگار تا اون موقع با این کیفیت سکسی نکرده بود
آبمو با فشار ریختم توش و کشیدم بیرون
افتادم روش
دوباره شروع کردم لباشو خوردن
دوتامون خسته شدیم و رو تختش لخت لخت همو بغل کردیم
آب دهنش و قورت داد و یه بوس از گونه هام کرد و بلند شد
●شاهین: تو رو خدا فعلا با شیما مدارا کن، بهش وقت بده ،قول میدم خودم درستش کنم
ازت خواهش میکنم
اشک تو چشماش جمع شده بود و التماس میکرد، تو رو خدا ،با گریه میگفت
●شیما درست میشه ،زندگیت و بهم نزن ،هزارتا آرزو داره
بلند شدم و سر و وضعم و درست کردم و لباسامو پوشیدم و رفتم بالا
نوشته: شاه غلام
17 پاسخ به “خواهران غریب (۱)”
افرین عالیه کاش منم از اینا داشتم معرفی کن تا منم بکنم
اونهمه کسشو خوردی و ارضا شد بعد وقتی میخاستی بکنی توش، خشک بود؟!!
دمت گرم عالی بود ایول داری
شاه غلام عالی نوشتیفقط کاش اسم شاه غلام عوض میکردیشاه غلام یعنی برده کونی شاه
Nice 👏
مگه چندتا زن داری که میگی خواهر زنای منمنظورت همون خواهرای زنم
منم دلم خواست اوووف
لطفا قسمت بعدی و زودتر منتشر کنید
چندسال شاگردی کردی و بعد برا خودت کاسبی راه انداختی اونوقت حاج اکبر اومد کلید حجره رو داد بهت تا بری مغازه رو باز کنی!!!واقعا خودت نفهمیدی تو همین دو سه جمله تناقض وجود داره!؟
اتفاقا اگه بازاری باشی میفهمی که تو بازار وقتی شاگرد هستی بعد از یه مدت سر پایی کار میکنی و مراودت داری پس تناقضی نیست که انقدر سخت میگیرید اومدین اینجا داستان سکسی بخونید تا جقتون بهتون حال بده و دست بندازید تو شورتتون یا غلط املایی و دنبال ایراد هستید واقعا حالم از آدمایی که اینوری فکر میکنن بهم میخوره همش دنبال ایراد گرفتن هستن اینا تو زندکی واقعی شون هم به هیچ جا نمیرسن و همیشه نشکل دارن من بعوان یه بی طرف نظرم و گفتم خود دانید
باز این عقده ای اومد این دفعه پدرزنش حاجی بازاری و پولدار شد همیشه هم میفته توظرف عسل خجالت بکش حاقل بنویس زاییده ذهن یه کوس ندیده گشاده
بازم آقای ولع پرتابیان هول زادهپیداش شدچجوری زنو پرت میکنی رو تخت ؟با ولع کونتو بدهواسه خودت کاسبی راه انداختی بعد میری در حژره حاجی رو باز میکنیکولر آبی حُژره تو کو…😂👉
اره منم قسم میدهم این سه تا رو زمین نزن مگه نشنیدی میگن اگه به جاه و مقامی رسیدی یک نون بخور دو تا نون خیرات کن . حالا تو هم اون دو تای دیگه رو خیرات کن تا برایت دعا کنیم خوشبخت بشی این وسط ماهم خوش تخت بشیم را نون خیرات، 🤣🤣😅😅🤣🤣
ولی من فاز اینو گرفتم شیما زنتو بکنم اکثر شیماها جنده هستند
رفتی اونجا عصبانی بودی بعد یهو لباشو گذاشت رو لبات؟یهو جهت داستانو عوض کردی با این کسشعرت.زودانزالی داری داستان ننویس داداش.
خداشانس بده
خدا شفات بده