خاطره از دختر رئیس شرکت

سلام ببیند این داستان واقعه نه خوده حقیقت که اتفاق افتاده تا سوم ابتدایی خوندم حواستون باشه انتظار نداشته یک فیلم عاشقانه مثه فیلم داکوتا جانسون پنجاه طیف اول قشنگ باشه ببیند من یک زن داشتم تویه شرکت خرمالی میکردم که ریسه شرکتمون از سر تنبیه دخترشو به ادمه بدبختی مثه من داده بود انگار دخترش ابروشو برده بود منم برام سوال شده بود میگفتم مادر وجودی از وجود فرزنده این چه کار ظالمانه ای بود که با بچش کرد مشغول خرمالی بودم که یهو ریس یا همون مادرزنه ایندم با عصبانیت گفت هووویی بیااا تو دفتر با لحنه از صدتا فحش بدتر اینو بهم گفت داشتم سمته دفتر میرفتم جیغو التماس های دخترش به گوشم میرسید گفت مامان مامان تروخدا منو به ادمه بدبخت بی نوا نده من دخترتم از خونتم چرا این کارو میکنی گفت خفه شو تو با این کارت ابروم تو خطر انداختی من تحمل حرف مردمو ندارم اومدم داخل تا چشمه دخترش به من افتاد جیغ بلندی سر داد خانم مهندس با خشم گفت خفه شو دختریی هرجایی باورم نمیشد این زن دخترشو مثه فرشته ها دوست داشت چرا اینطوری درحال عذاب دادنش بود خانمه مهندس ونه گذاشت نه برداشت گفت اماده شو میخوام ببرت مهظر عقده دخترم شی چشمام چهارتا شد گفتم خانم من تا سوم خوندم من اوار خیابونا بودم چرا دخترتونو میخواین به من بدبخت بدین گفت اتفاقا چون بی کسو کاری میخوام دخترمو بهت بدم گفتم دخترتون راضی نیست خدارو خوش نمیات اینکاررو میکنید یک نفسه عمیقی سر دادنشست روی صندلی محکم تیکه داد بقدری که تیکه گاهش رفت عقب سینه های بزرگش تابلو شد منم سرمو انداختم پایین گفتم خانم حواستون نیست همون طور که سرم پایین بود گفت ببین اینجا دفترمه هر طور بخوام ژست میگیرم بعد دخترش که داشت هق هق گریه میکرد گفت مامان این پسره امله تروخدا منو نده بهش منم از خجالت سرم پایین بود مادره گفت با اینکه یک امله به تمام معنایی ولی خوش اومد چشمات پاکه گفتم خانم من پدر ومادر ندارم خانواده پدری ومادریم منو طرد کردن بابام سر نشعگیش مامانمو کشت بابام رفت بالایی چوبدار کسی برام پدری نکرد کسی برام مادری نکرد من محبتی تو زندگیم ندیدم من دارم اینارو بهتون میگم که بدونید زنی که راضی نیست شکنجه گر شوهرش میشه تروخدا با من اینکاررو نکنید دخترتون تو نازو نعمت بزرگ شده کلی دوسته هم سطحه خودش دار مسبب همه ی بدبختاشو من میدونه بذارید با یکی هم سطحه خودتون ازدواج کنه منکه سوادی ندارم لطفا وخواهشا اینکار نکنید خانمه ریس یه هههییی داد گفتتو تصمیم گیرنده نیستی گفت تو فکر کردی من خوشم میات تک دخترمو به الاغی مثه تو بدم تو یه هیچی نداره بدبخت احمق که از کنار خیابون جمعت کردیم تو دلم گفتم خدایا هیچ بنده ای محتاجه بنده دیگت نکن که جزع ذهر نیش دار منت برات چیزی نمیزارن تو دلم گفتم حالا یطوری منت میزار که هتل پنج ستار بناممم کرده منو دخترشو بعد اتمام کار برد سمته مهظر زوری زور منو دخترشو به عقد هم در اورد اون روزو یادم نمیره ناتاشا اسمه زنم انگار پایه چوبه اعدام بود که حالش اینقدر افتضاح بود یک خونه نزدیکهایی شرکت برامون خرید منو ناتاشا زندگیمون شروع شد من پسر ارومی بودم ناتاشا هی سر ناسازگاری پیش میاورد ولی همه کسه من تو این دنیا ناتاشا بود خیلی سر ناسازگاری میگرفت مخصوصا از عمد منو ساعت ۵ صبح بیدار میکرد میگفت موش موش میرفتم میددم هیچ اثری نبود بعد میگفت شوخی کردم یا غذا درست نمی کرد یا مخصوصا موقعه سر کار رفتن تو کفشم مدفوع میزاشت منم حقو بهش میدادم ناتاشارو مقصر نمی دونستم بیشتر از اینکه از دستش عصبانی بشم بیشتر دلم بحالش میسوخت میرفتم شرکت کار ولی جوابی که برام بی جواب بود چرا مادرش این کارو در حقش کرد ناتاشا غذا درست نمی کرد دست به سیاهو سفید نمی زد منم با اعماق وجودم درکش میکردم خانوادام دقیقا همین بلارو سرم اوردن ناتاشا مخصوصا از عمد یه روز که از سر کار می اودم خونه دیدم ناتاشا کار عجیبی کرد اومده در خونه رو باز کردم دیدم ناتاشا با لبخند کنایه امیزش داره به من نگاه میکنه خوب که دقت کردم دیدم بببلللللههه خانم خانموهاا خونه رو به کثافت کشیده کلی خاک وسیمان ریخته بود روی فرشها و ناتاشایی که دست به سینه با با نگاه مسخرش داشت منو نگاه میکرد ولی بازم دلم بحالش سوخت تو دلم گفتم این دختر از عزیزترین کسش ضربه خورده تو نباید نمک پاشش باشی با خونسردی اومدم داخل رفتم سمتش گفت میخوایی چیکار کنی حمال بدبخت فقط نگاهش کردم ادامه داد میخوایی منو بزنی رفتم سمتش دستشو گرفتمو بوسیدم گفتم هیچ مرده باغیرتی رو ناموسش دست بلند نمی کنه گفتم حتما خسته شدی اینجا این ریختی کردی بلندش کردم ناتاشا با دهنه باز از تعجب نگام میکرد بردمش سمته اتاقه خواب خوابوندمش گفتم استراحت کن براش غذایی که دوست داشت سفارش دادم گذاشتم دمه دستش پاهاشو ماساژ دادم گفتم استراحت کن خانمم ناتاشا با تعجب به من نگاه میکرد وقتی داشتم میرفتم دسته گلشو جمع کنم ناتاشا گفت من ازت بیزارم بدبخت بی همه چیز برگشتمو نگاهش کردم با لبخند گفتم من سنگه صبورتم عزیزم رفتم با هزار بدبختی قالی ها وفرشهارو تمیز کردم بردم تو حیاط همه رو شستم اویزون کردم یک تنه تمام کارو کردم از تو انباری از شانسه خوبم چند موکت هم انداز متراش اتاق بود پهن کردم خسته روی مبل نشستم تلویزیونو روشن کردم که ناتاشا با خشم در باز کردو گفت بچه یتیم بدبخت من تونازو نعمت بزرگ شدم من خواستگارهایی داشتم که اگه بهت بگم سرت سوت میکشه من حتی یک رابطه ای جنسی باهات ندارم من همیشه مقابلت پوشیده لباس پوشیدم تو حتی اندامه منو ندیدی بی نوا فکر کردی با این کارت من عاشقت میشم هاا من خیره نگاهش میکردمو میگفتم حق داری خودتو خالی کن نذار حرفی به دلت بمونه چندین فحش به مادره تو قبر خوابیدم فحش داده مادرمنو با الفاظ رکیک خطاب میکرد به پدر بدبخت تر از منم غحش میدا د تنها کاری که کردم بلندشدم رفتم از اشپز خونه براش اب اوردم گفتم بخور زیادی بخودت فشار اوردی لیوانو گرفت کوبوند تو سرم خونه از بیرون بقدری که رفت توی چشمم فریاد دادم با دو رفتم با اب شیرین چشمامو شستم باز هیچی بهش نگفتم اومدم از اشپز خونه بیرون گفتم ناتاشا جان من میرمدر مانگاه ببین ناتاشا اینجا خونه تو مادرت این خونه رو به اسمه تو کرده به خونه خودت ضرر نزن حتی اسباب وسایل با پول مادرت عزیزم من میرم در مانگاه دیگه کلافه شده بودم ناتاشا منو دوست نداشت بهش حق میدم من چیزی برای به خودم بالیدن نداشتم رفتم درمانگاه بخیه اینا بعد بر گشتم خونه این دفعه اشپز خونه رو به هم ریخته بود با حوصله رفتم سر اشپز خونه اونجارو تمیز کردم به ناتاشا گفتم من تورو مجبور به هیچکاری نکردم دنمی کنم توزنمی ولی زنیت با من نداری من یک رابطه جنسی باتو نداشتم ولی چرا داری اینکارو با خودت میکنی جزع عذاب دادنه خودت ناتاشا با خشم گفت تو خوده مشکله منی تو باعث نرسیدنه منو اشکانی تا اینو گفت لبشو گاز گرفت انگار پشیمون شده منم خودمو به کوچه علی چپ زدم گفتم کی گفت هیچی مثلا نشنیدم رفتم اتاق خودم ناتاشا فریاد زد ازتت متنفرم گدا گشنه با لحنه اروم گفتم منکه متنفر نیستم ناتاشا رفتم شرکت تو اتاق مادرزنم رفتم خیلی گرم باهام حرف زدخوش اومدی قرانه جیبیمو از جیب در اوردمو گفتم خانم تورو به همین قران بگید داستانه ناتاشا چی منو پیچوند و گفت سر کارهایی رسیدگیش به شرکت دیگه حوصله نداشتم رفتم پرس و جو ببینم داستان چیه که این اتفاق افتاده رفتم تو محله بالا شهر برای پرس و جو ببینم داستان چی تا رسیدم دمه خونه مادر زنم از درو همسایه پرس و جو کردم که موضوع چی اینا البته با سیاست کاردانی اینا فهمیدم ناتاشا عاشق یک پسری به اسمه اشکان شده اشکان پسر جاریه مادرزنم میشد مادرزنم یا همون خانومه رئیس نمیخواست سر به تنه اش باشه نذاشت با پسر جاریش ازدواج کنه البته اطلاعاتی که گرفتم خیلی کم بود رفتم سروقت پیرزنها فضول محله بالاشهر مخصوصا دیدم یک زنه مایه دار پولدار ولی به نسبت پیر در حال رفتن به خونه با کلاس بشه انگار مواد خوراکی دستش بود اینا واسش سنگین بود رفتم پیششو کمکش کردمو اینا واسش کلی زبون ریختم مادر جان تا رسیدم دمه خونش گفتم مادر جان بیا برات ببرم بعد کلی مقدمه و گفتن بحثو به ناتاشا و مادرش رسوندمو گفتم داستانه اینا چی پیرزنه اهی کشید و گفت اشکانو ناتاشا قرار بود باهم فرا. کنن که لبه مرز میگیرنشون از قضا ناتاشا ۲ماه از اشکان حامله بود ولی مامانه اشکان با مشته محکم کاری میکنه بچه بیفته زن. ادامه دادو گفت مادر جان اشکانم کتک های مفصلی از مادرش خورد به حدی که ۴ ماه تو بیمارستان بستری بود اینا گفتم مادر جان داستان چی اصن پیرزن گفت خوب داستان اینکه این دوتازن سر دعوایی دوتا جاری این اتفاق واسه بچه هاشون افتاده دیگه ماجرا بد طور داشت بیخ پیدا میکرد رفتم سر وقت خونه اشکان اینا با پرسو جوهایی زیاد یک پسری دیدم درحال کشیدنه سیگارش بود اروم رفتم پیشش دستمو گذاشتم رو شونش یک ان نگاهی بهم انداخت چشماش پراز غم ناراحتی بود گفتم من اینجا غریبم اومدم برای پرسو جو برای خواستگاری اینا الکی مشخصات یک دختر دیگرو دادم تا فرضو خلاف بگیره گفتم اینا فلان بیسان بهرام حواسم بود سوتی ندمو ادامه دادم ببین من کار تو دسته خیره میخوای براتو زن بگیرم زد زیر گریه گفت مادرم وزن عمووم نذاشتن منو عشقم بهم برسیم گفتم ماجرا چی ماجرا مو به مو با گفته های اون پیرزنه یکسان بود فقط نگاهش کردم گفتم اخر عاقبته عشقش چی شد بهم گفت دادنش به الاغ حمال تو دلم گفتم بدبختی مارو ببین یارو عرضه نداشت عشقشو نگه دار بعد اومده به ما فحش میده مطمن شدم که اشکانه اینا خلاصه کلی درباره این مساعل باهم حرف زدیم گفت از بچگی بهش علاقه داشت اینا دلم بحال اشکان خیلی خیلی سوخت وضعیتش طوری نبود که توصیف کنم تا در باز شد ماور اشکان با خشم گفت بلندشو ناتاشا با کسی لیافت خودش ازدواج کرده تو دلم گفتم لعنت به شما که این کارربا دوتا جوون عاشق میکنید بعد میگن چرا دخترها فرار میکنن رفتم یکسرات سر خاک مادرم گفتم گل رزه قرمز با اب معدنی گرفتم چهار زانو نشستم کنار سنگ قبر مادرم باهاش دردل کردمو گفتم چیکار کنم مامان گلهایی رزه و دونه به دونه پرپر کردم روی سنگ قبر مادرم گفتم مامان جات خیلی خالی سرمو روی قبره مادرم گذاشتم خوابم برد حس تکون دادنه روی شونم حس کردمو بلند شدمو دیدم بچه کار که ازم پول میخوات بهش پول دادم بلندشدم رفتم خونه دیدم ناتاشا داره تلفنی با دوستش حرف میزنه میگه هر کاری بگی کردم که منو بزنه نمی زنه که بتونم ازش شکایت کنم در زدم سر صدا کردم تا ناتاشا متوجه حضورم شد بالاخر ساکت شد با اخم گفت خبر مرگت نمردی حسابی نقشه کشیدم رفتم به یه فکر نقشه عجیبی تو ذهنم درست کردم تا بتونم این دوتارو بهم برسونم یک نقشه کشیدم یک نامه برای اشکان ویکی برای ناتاشا فرستادم برای یک مکان خیلی خیلی خاص نامه ها بدست جفتشون رسید خودمو زده بودم بخواب که ناتاشا میگفت به دوستش اره عشقم برام نامه نوشته از دست این بدبخت بدرد نخور خلاص میشم تا وقتی مطمعن شدن ناتاشا رفته سریع بلندشدمو رفتم لباسو اینا پوشیدمو تعقیب ناتاشا رفتم تو یه جایی خلوت تویه پارک من پشته درختا قایم شده بودم دیدم ناتاشا واشکان از خوشحالی ولبخند دارن بهم نگاه میکنن پریدن تو بغل هم لبایی همدیگرو خوردن تو وضعیت ناتاشا هرچی فحش داشت به من میداد تو دلم گفتم اییی خدا ببین این حاله خوبه بد فزقی بحالش نداره فحشش باید بهم بده از روزهایی سختش گفت اشکانم کلی در بری به مادراشون بهم میدادن ولی وقتی به اونجا که ناتاشا به من اشاره میکرد میرسید اشکان انگار داره با قاتل مادرش یاد اوری میکنه هیچی نگفتمو فقط ناظر بر حالشون بودم لبخندی که روی لبام بود حرفهایی عاشقانه که بهم میزدن منم اونارو تنها گذاشتم تا بحال عشقشون بسوزن زمان گذشت منو به طریقهایی مختلفی اونارو بهم رسوندم دیگه گفتم باید به مرحله اساسی برسم رفتم با ریس شرکت همه ماجرارو گفتم اونم با حالت دلسوزی بهم نگاه میکردهیچی نمی گفت حتی قبلش موضوعو با مادر اشکان در میون گذاشتم با هزار بدبختی جلسه اشتی بینشون گذاشتم کلی با هزار بدبختی موضوعو در میون گذاشتم براشون کلی مشاور اینا تا خلاصه از عمد براشون سفر های توریستی میفرستادمشون تا بیشتر صمیمی بشن بعد این مراحل رفتم درخواسته طلاق دادمو ناتاشا خیلی خوشحال شده بود میگفت از دسته این موجود پست رزل راحت شدم منم فقط نگاش میکردم مادر ناتاشا ومادر اشکان با ناراحتی به حرفهایی ناتاشا گوش میدادن مادراشکان ومادر ناتاشا گفتن تو پسر خیلی خیلی خوبی بودی ناتاشا دختر بدشانسی بود قدر تورو ندونست خلاصه گذشت ناتاشا با اشکان قرار ازدواج گذاشتن حتی قرار بود منو تو عروسیشون دعوت کنن که ناتاشا تو دفتر مادرش داد میزد اینکه منو به عقده یک حمال در اوردی بس نبودی حالا اون حمالو میخوایی به عروسی منو عشقم دعوت کنی من هیچی نمی گفتم فقط میگفتم الهی شکر از اون قصه اشکان به مادرزنه سابقم فشار اورد که منو از شرکت بیرون کنن که خوشبختانه یا متاسفانه موفق بودش وقتی داشتم اخراج میشدم برگه خداحافظی بهم میدادن اشکو تو چشمهایی مادرناتاشا دیدم که گفت منو ببخش پسرجون تو بی کس کار نیستی تو بدرد نخور نیستی تو منو سر عقل اوردی تو کاری کردی که اشکانو ناتاشا بهم برسن تو منو با جاریم اشتی دادی الان اون بهترین دوستمه منو ببخش عزیزم لبخندی زدمو گفتم شما حرفات راراست بود و رفتم از شرکت بیرون به همون روزهایی اول برگشتم رفتم تو هتل ها بخش نظافتو اینا یک مدت کار کردم تا اتفاقی ناتاشارو دیدم کینه اش از من تمومی نداشت حتی با اشکانم بود چپ و چپ نگام میکردو با دوسته اونا اونجا اشنا بود اونم از سر رفاقت منو انداخت بیرون ولی تونستم جا کار پیدا کنم و خداروشکر وضعم خوب شد تونستم ابمیوه فروشی را بندازم که مشغول کار بودم تا دیدم صدای اشنا شنیدم که گفت چطوری داماد سابق برگشتمو نگاش کردم مادر ناتاشا بود گفتم شما بالاشهر این پایین شهر چیکار میکنی گفت اتفاقی دیدمت عزیزم گفتم ناتاشا چی گفت با اشکان مهاجرت کرده رفته لندن اینا منم خوشحال شدم اینا گفت ببین من همیشه از بالا به پایین بهت نگاه میکردم ولی تو با یک اندازه بهم نگاه میکردی دخترم حتی بعد جدایی ازتو کینه اش نسبت بتو ترمیم نشد حتی دورادور بصورت غیر مستقیم بتو بد میکرد اون حتی نمی دونه تو مسبب خوشبختی اش هستی اینو گفت رفت سوار ماشین شد منم به لیموزینی که سوار شدو رفت نگاه میکردم از اون قضیه دوهفته گذشت تا اینکه یک وقت از سر کار به خونه بر میگشتم دیدم همون لیموزین خانم ریس تو دمه خونه من تا موتورم رسید پیاده شدم اومدم پایین در لیموزین بازشد خانم ریس همون مادرزنه سابقم بود با لبخند گفت مهمون نمیخوایی گفتم اهه بفرمایید رفتیم داخل براش بهترین اب هویجو اینا گذاشتم از شرایط زندگی حرف زدمو اینا ویک جا تو حرفاش گفتمادر اشکان ازت خجالت میکشه گفتم چرا چون هنوزم که هنوزه داره پشت سرت بد میگن ببین عزیزم منو ببخش باهات تعارف ندارم من خجالت میکشم بگم پسری که تاسوم ابتدایی خونده مسبب خوشبختی دختر منه پسری که خوشبختی زندگی منه که با حمالی به جایی رسیده مادراشکان تو نماز توسجود تورو همیشه دعامیکنه کاری کردی که جاریم مثه خواهر بشه تو کاری کردی که شوهرایی مرحوممون از پس بر نمی اومدن دیگه داشت میرفت که یک ان لیوان ابمیوه. از دستش سر خورد و افتاد روی پیراهن سریع رفت سمته دستشویی تا خودشو بشور که خواستم حوله بهش بدم که دیدم مانتو تنش نیست سری دستمو گذاشتم روی چشمم گفتم ببخشید خانوم مهندس دستمو دراز کردم تا حوله رو بگیر منو کشوند تو حمومبا لبایی داغش منو بوسید گفتم خانم ریس چیکار میکنید من با دختر شما ازدواج کردم و طلاقش دادم مادر زن مادر زن از لحاظ دینی فکر کنم مشکل داشته باش همانطور که چشمام بسته بودم گفت خفه شو بابا همون طوری لبامو میخورد التماس میکردم میگفتم تورو خدا خانم من بچه پایین شما بچه بالا نکنید توروخدا دیدم شلوارمو در اورد شروع بببب. دیگه خودتون حدس بزنید درحال شروع اون کار بود که عنان از دست دادم شمار نفسم بالا رفته بود ولی دستمو از چشمام برنداشتم منو از حموم برد بیرون سمته اتاق متکارو انداخت منو خوابوند ولی هنوزم دستم رو چشمم بود التماسش میکردم ولی اون کار خودشو میکرد حس حرارت بدنه داغ روی پوسته بدنم حس میکردم که یک ان حس کردم به اوج رسید دمه گوشم گفت دخترم واقعا لیاقت تورو نداشت یک بوس ابدار از لبام گرفت منم از حجالت اب شده بودم ولی این تمام ماجرا نبود هر موقعه که مغاز ابمیوه فروشی رو میبستم میددم اومده دمه خونم زوری باهام رابطه میگرفت خیلی خیلی جلویی خودمو میگرفتم که توبغلش ارضا نشم بیار حتی افتادم به دستو پاش که ولم کنه ولی گوشش بدهکار نبود که نبود دیگه میخوام از دستش راحت شمو مخصوصا دنبال زن گرفتن بودم تا این خبر به گوشش رسیدو تهدیدم کردوگفت تو پیری هستی که زنا تورو سوار اسب سفید میبنند تو رو نمیخوام ارزون از دستت بدم حتی یواشکی از دیوار خونه همسایه میرفتم خونم اینا هی با خودم میگم منکه یه مغاز کوچک دارم این چرا باید سمته من بیات از دسته این خانواده ولی خوب با خبر نوه دار شدنش و اومدن ناتاشا واشکان حواسش ازم پرت شد بهم پیام دادو گفت تو پسرخیلی خوبی هستی ولی بدرده هم نمی خوریم خوشحال شدم رفتم مغاز وخونمو عوض کردم حتی ناتاشا داستانه اصلی شنید که من مسبب رسیدنش به عشقش هستمو کلی ناراحتو اینا شد خودشو اشکان در به در دنبال میگشتن تا ازم حلالیت بطلن ولی من خودمو نشون ندادم من با چهره ای ماسک داررو پوشید بدنبال خونه اشکانو پرسو جو از اینو اون رفتم همه منو به چشم بدبخت میدیدن من اگه میخواستم میتونستم کاری کنم که ناتاشا از زندگی سیر بشه ولی چون تو شرایطی مثه من بود اینکاررو نکردم یک بار رفتم سمته قبرستون درحال خوندن یاسین بودم با مادرم حرف میزدم از سر گذشت ناتاشاو اشکان. بهش میگفتم گفتم مامان روزگاریست عجیب از محله ما هرروز به قبر مادرم میرم و باهش حرف میزنم دردل میکنم تا از این دل یک حس ۶ یک ندایی داره بهم میگه که دعایی خیر مادرم پشتمه ناتاشا ۳ تا بچه اورده ومادرناتاشا حواسش گرمه نوه هاش مادر اشکانمشنیدم برای خوشبختی من نذرهای زیادی داده همه اینارو دورادور میشنوم

نوشته: پیش قدم

بازدید 15,844

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “خاطره از دختر رئیس شرکت”

  1. نویسنده ی گرامی من نه فحش میخام بدم و نه توهین . فقط چند تا نکته هست جهت بهتر شدن تقریرتون عنوان میکنم و امیدوارم راهنما باشه برای داستانهای بعدتون. واقعیتش من نتونستم بیش از چند خط رو بخونم چون احساس کردم داری زیاده از حد توضیح میدی اومدم دنبال پایان داستان بگردم دیدم واااای خیلی طولانیه ‌.ای کاش این داستان رو حداقل به دو قسمت تقسیم میکردی که حوصله ی خواننده سر نره که بیخیال داستان بشه کلا . نکته ی بعد شما زحمت کشیدی نوشتی این داستان رو ولی یه مقداری بهش اب و تاب میدادی که خواننده خودش رو بهتر جای نویسنده تصور میکرد. از متن و محتوای داستان چون نتونستم بخونم نمیتونم قضاوت کنم .

  2. اگه اینجور که تمرکز برا این داستان گذاشتم رو تحصیلات تمرکز گذاشته بودم الان هاروارد تدریس میکردم

  3. چقد زر زدی همشم مفتد آخه مشتی یچی بگو بگنجه منه کصخلو که نشستم تا تهش خوندماین حجم از کسشر و فردین بازی واسه ارث خورم قفله!

  4. نمیخواهم ردت کنم. ولی بیشتر بدرد فیلمنامه برای فیلم هندی ها میخوره،،فقط سعی کن مطلب بعیدت فقط در باره رابطه آت با مادر ناتاشا وقتی که…باشه، یادت نره اینجا بکن توه

  5. دستگاه آب هویج گیری ی گوشتکوب مانند داره ،اون توی کونت با این داستانت

  6. بهت‌فحش نمیدم که کونت بسوزهبرو عامو خر خودتیاینجوری جفنگ نوشتی پر از غلط و غلوط که فحش بدیمحال کنی؟کون گشاد اقلا کیهان بچه ها بخون سوادت بیشتر بشه

  7. آخه کونیتو که موقع سکس روت نمیشه تو روی زن نامه کنیمیایی تو بکن تو داستان سرایی میکنیپیامبر هم این قدر صبر و حوصله نداشته که تو داشتی

  8. شما برنده پهن طلایی شدید ، داستان فردین طوری با طعم بهروز وثوق و مقداری پورنوقتی کم سوادی ننویس ريال مجبورت که نکردن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید