خاطرات یک دختر یاغی (۲)

جفتمون باهم از دانشگاه تسویه گرفتیم ، بعد از تسویه دانشگاه آرش خونشو تحویل داد وسایلشو جمع کرد و رفت پیش خانوادش، گفت چند روز دیگه به مادرم میگم با مادرت تماس بگیره و قرار خواستگاری بزاره
از رفتن آرش خیلی ناراحت بودم ولی از طرفی هم خوشحالم بودم که به زودی عقد میکنیم و دیگه برای همیشه در کنار هم خواهیم بود
به مادرم گفتم مامان یه پسره هست تو دانشگاه ، کم و بیش میشناسمش پسر خوبیه به نظرم
باهم درسمون تموم شده، چند روز پیش ازم خواستگاری کرد و گفت اگه اجازه بدین چند روز دیگه مادرم با مادرتون تماس بگیره و قرار خواستگاری بزاره ، منم بهش گفتم باید با خانواده ام حرف بزنم بعدش اطلاع میدم بهتون
مادرم خیلی خوشحال شد، گفت چه عجب! بالاخره تو رضایت دادی یه نفر بیاد خواستگاریت
حالا کی هست این آقای خوشبخت؟؟
منم یکم از آرش و خانوادش و شرایط زندگیشون برای مادرم توضیح دادم، اونم بنده خدا از همه جا بی خبر اوکی داد و گفت باشه هر وقت اومدن قدمشون رو چشم
تا چند روز مدام با آرش در تماس بودم ، تا اینکه یه روز صبح پا شدم بهش پیام دادم ، دیدم پیامم ارسال نشد!!
زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود!!!
گفتم لابد جاییه گوشیش خاموش شده نتونسته بزنه به شارژ، بعد از چند ساعت دوباره زنگ زدم بازم خاموش بود!!!
کم کم دلشوره گرفتم، تا شب بالای صد بار شمارشو گرفتم ولی خاموش بود، تو اون چند سال سابقه نداشت یه روز از من بی خبر بوده باشه، اگر نمیتونست جواب بده یا دستش بند بود حتما بهم اطلاع میداد
نگران شدم ، گفتم نکنه اتفاقی براش افتاده
تا دو سه روز بالای هزاران بار شمارشو گرفتم ولی خاموش بود، از دلشوره و اضطراب داشتم میمردم
هزااار جور فکر و خیال کردم
شمارش خط ۹۱۲ تهران بود، روز پنجم ناامیدانه شمارشو گرفتم که دیدم بوق خورد و یکی جواب داد
+الو ؟ آرش؟؟؟ خودتی آرش؟
یه آقای میانسال جواب داد بله خانوم بفرمائید
+ببخشید با آقا آرش کار داشتم
-اشتباه گرفتین خانوم
+اقا تورو قرآن ، جون بچتون، خیلی مهمه اگه آرش پیش شماست گوشی رو بدین بهش
-خانوم چرا قسم میدی؟ من این خطو دو سه روز پیش خریداری کردم از صاحب قبلیش ، به نظرم از شهرستان اومده بود ،رفتیم باهم خطو به نامم زد پولشو گرفت و رفت، الانم هیچ اطلاعی ازش ندارم بخدا
+باشه ممنون ،خداحافظ
انگار دنیا آوار شد رو سرم، تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده!!!
آرش خطشو فروخته بود تا منو بپیچونه
،بعد از چهار سال رابطه ، بعد از اون همه بلایی که سرم آورده بود، بعد از اونهمه محبتی که من بهش کردم…
وااای خدای من…
اصلاً باورم نمیشد آرش همچین حیوون کثیفی باشه!!
داشتم میمردم از ناراحتی، حتی نمی تونستم گریه کنم
زنگ زدم به سارا ، فهمید دارم سکته میکنم بلافاصله خودشو رسوند و با ماشینش رفتیم بیرون
به پهنای صورت اشک میریختم، بغض اجازه نمیداد حرف بزنم
سارا مات و مبهوت نگام میکرد
میگفت مگه میشه یه آدم انقدر حرومزاده باشه؟؟؟؟
+چکار کنم سارا؟ چه خاکی به سرم بریزم؟ مادرم منتظره تماس مادرشه برای خواستگاری! کاشکی لااقل به مادرم چیزی نگفته بودم…
-آدرسی چیزی داری ازشون تو قزوین؟؟ شماره برادری خواهری؟ پدری ؟ مادری؟
+نه، منه خر هیچ اطلاعاتی ازش ندارم، خواهر که نداشت
فقط یه برادر بزرگتر از خودش داشت که میگفت ازدواج کرده
فقط شماره خودشو دارم، آخه هیچ وقت لزومی نمی دیدم بخوام شماره برادر یا مادر یا پدرشو ازش بگیرم، همیشه در دسترس بود…
-چقدر تو الاغی شیما…!!
راستی شماره پلاک ماشینشو یادته؟ از روی اون شاید بشه یه کاری کرد؟
+ماشین که به نام پدرش بود ، اونم که سه سال پیش میخواست مغازه بزنه فروخت، یادم نیست چه کوفتی بود پلاکش
سارا در حالیکه که از عصبانیت میزد رو فرمون ماشین زیر لب میگفت پیداش میکنیم، صبر کن هرجور شده پیداش میکنیم!
تا دو هفته زمین و زمانو بهم ریختیم، وحید دوست پسر سارا هم اومد به کمکمون ، تمام پسرای دانشگاه که آرش رو میشناختن پیدا کردیم و سعی کردیم یه نشونی ازش بگیریم، همه فقط همون یه شماره موبایل رو ازش داشتن و میدونستن که ساکن قزوینه، یعنی همون چیزایی که خودم میدونستم
به پیشنهاد وحید سه تایی یعنی منو سارا و وحید رفتیم قزوین ، یکی دوبار از دهنش شنیده بودم که مغازه ایی که با برادرش راه انداختن سمت خیابون بهشتی هستش و نزدیک خونشونه ، می‌گفت قطعات ماشین آلات راهسازی میفروشن.
تک تک مغازه های اونجارو از صبح تا شب دیدیم ولی هیچ خبری نبود ازش ، به خیلی از کاسب های اونجا نشونی دادیم که شاید بشناسنش ولی بی فایده بود، همشون میگفتن همچین شخصی رو نمیشناسن!!
برگشتیم تهران، نا امید و داغون و دلشکسته
از عالم و آدم بیزار بودم، حالم از هرچی مرد بود بهم میخورد
جلوی پدرو مادرم سعی میکردم عادی رفتار کنم و بیشتر تو اتاقم میموندم
مادرم بعد از چند روز پرسید راستی از اون بنده خدا خبری نشد؟ گفتم نه، راستش دیدم اصلاً به من نمیخوره پسره
بهش گفتم نیان
مادرم به نشونه تاسف سرشو تکون داد و چیزی نگفت
شیش ماه از این قضایا گذشت، با کلی تراپی و روان درمانی و مشاوره روحیم کمی بهتر شد ، مخصوصاً اینکه بعد از چند سال به توصیه مشاورم دوباره شروع کردم به باشگاه رفتن که خیلی کمکم کرد
این ماجرا بهم یاد داد که این دنیا عجب لجنزاریه و آدم ها میتونن چقدر پست و رذل باشن!!
به نوجوونی خودم فکر میکردم که چقدر شیطونی میکردم ولی من هیچوقت به هیچ کسی آسیب روحی نزده بودم، بر عکس با اون کارام زمینه رو برای صدمه به خودم فراهم کرده بودم
یه روز مشاورم بهم گفت شیما تو تازه ۲۵ سالته، تو اوج جوونی و زیباییت هستی، هیکلت اندامت قدو بالات به این خوبی، خیلیا در حسرت تو هستن عزیزم
دانشگاهتم که با نمرات خوب تموم کردی به سلامتی
میتونی به مقاطع بالاتر فکر کنی ،میتونی بری سرکار و…
برو بچسب به زندگیت و سعی کن از اتفاقات زندگی درس بگیری‌نه اینکه ماتم بگیری!
بالاخره تصمیم گرفتم دوباره رو پاهام بایستم و از خاکسترم دوباره جوونه بزنم
خیلی زود با معرفی عموم تو یه شرکت خوب مشغول به کار شدم و چسبیدم به کار ، دفتر شرکت سمت فرمانیه بود، وارد کننده تجهیزات کامپیوتری بودن ، ۲۰ تا کارمند بودیم ، ۱۲ تا خانم و ۸ نفر آقا ، همه خانومها لباس فرم میپوشیدیم، خیلی بهم میومد لباسش، مانتوهای سرمه ایی که تا حد ممکن تنگ و اندامی بود با یه مقنعه که دورش نوار صورتی کار شده بود
مدیر عاملش یه مرد جوون ۳۲ ساله بود به اسم مهندس کیوان رحمتی که ما جناب مهندس صداش میکردیم
قد بلند اندام متوسط و فوق العاده شیک پوش، از اون بچه پولدارها که به پشتوانه پدرش حسابی پیشرفت کرده بود تو کارش، انحصار واردات یه سری تجهیزات در اختیار این شرکت بود و پولشون از پارو بالا میرفت
از بچه های شرکت شنیده بودم تازه از همسرش جدا شده
روزای اول رفتارش با من عادی بود و همون‌جوری بود که با بقیه همکارای خانم رفتار میکرد ولی بعد از دو سه ماه متوجه شدم تو نخ منه، خیلی نگام میکرد و سرتاپامو برانداز میکرد
به بهونه های مختلف منو میکشوند دفترش و بحث های بی ربط راه مینداخت
مگه میشد از همچین مردی کسی خوشش نیاد؟ ولی آدم مار گزیده از ریسمون سیاه و سفیدم میترسه
یه روز ساعت ۵ عصر داشتم آماده میشدم که از شرکت بزنم بیرون ، زنگ زد به شماره داخلیم و گفت خانم صابری امروز اگه ممکنه تا ساعت ۶ بمونید یه کاری هست باید زحمتشو بکشین بعد تشریف ببرین، حدس زدم یه خبراییه ، گفتم باشه حتما
همکارام دونه دونه خداحافظی کردن و رفتن، فقط من موندم و آقای مهندس رحمتی و آبدارچی شرکت
ازم خواست برم دفترش، وارد شدم گفتم
+جانم جناب مهندس ، من در خدمتم، چکار باید بکنم؟
-بفرمایید بشینید لطفاً خانم صابری
نشستم رو مبل روبروی میزش, بعد از کمی مقدمه چینی گفت
-خانم مهندس چند روزه میخواستم در مورد موضوعی باهاتون حرف بزنم
صراحت کلام منو ببخشید ، آخه من عادت ندارم حرف و بپیچونم
راستش از روز اول که تشریف آوردین تو این شرکت نظر منو به خودتون جلب کردین، علاوه بر عملکرد کاری خوبی که داشتین تو این مدت رفتارتون هم خیلی خانوم و متین بوده
ضمن اینکه بی تعارف خانوم زیبا و جذابی هم هستین
عموی شما از دوستان خوب پدرم هستن ، انسان بسیار محترمیه، در مورد خانواده خودتون هم تحقیق کردم ، خانواده خوب و قابل احترامی دارین
این اولین باره که یکی از پرسنل شرکت خودم نظرمو اینجوری جلب کرده ، من بشدت مسائل شخصی و عاطفی رو از مسائل کاری جدا میکنم، ولی اینبار فرق میکنه
میخواستم بهتون پیشنهاد بدم اگر موافق باشین کمی بیشتر باهم آشنا بشیم، با هم بریم بیرون ، بیشتر حرف بزنیم
البته نیت من فقط و فقط ازدواج هستش، به هیچ عنوان دنبال دوستی نیستم مطمئن باشین ، ولی خب با تجربه تلخی که من داشتم این بار باید خیلی بیشتر دقت کنم تو انتخاب همسرم
باید قبل از هر اقدامی کاملا همو بشناسیم
صورتم سرخ شده بود ، نمیدونستم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت با کمی دستپاچگی گفتم
+راستش خیلی شوک شدم جناب مهندس ، واقعا نمیدونم چی باید بگم الان! شما…
حرفمو قطع کرد و گفت
-میدونم خیلی یهویی مطرح کردم، اصلا عجله نکنید ، یکی دو روز خوب فکراتونو بکنید بعد جواب بدین
اگر موافق بودین که چه عالی اگر هم به هر دلیلی مخالف بودین، هیچ اشکالی نداره، شما همچنان کارمند خوب و قابل احترام من خواهید بود و هیچ مشکلی تو کارتون پیش نمیاد مطمئن باشین
فقط تاکید میکنم این موضوع فقط بین خودمون بمونه، نظرتون چه مثبت بود چه منفی دوس ندارم احدی از پرسنل از این موضوع مطلع بشه
+باشه حتما ، خیالتون راحت باشه
خداحافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون، تا ایستگاه مترو پیاده رفتم، غرق افکارم بودم، نمیدونستم چکار باید بکنم
از طرفی کیوان از همه نظر کیس ایده‌آلی بود، پولدار ، خوش تیپ، تحصیل کرده جنتلمن با اصل و نسب از طرفی خانواده من از نظر مادی یه سطح کاملا معمولی بودن، بعدشم من دیگه دوشیزه نبودم و اینو چطوری میتونستم به کیوان بگم؟؟! ولی خب یه ازدواج خوب میتونست تمام گذشته منو بشوره ببره…
سارا یه بار بهم گفته بود که میتونم برم پردمو بدوزم و انگار نه انگار که بالای هزار بار کس دادم، هیچ مردی عمرا متوجه نمیشه
ولی راستش اصلاً از این کار خوشم نمیومد، به نظرم یه جور کثافت کاری بود، یه جوری کلاه برداری…
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم یه فرصت به جفتمون بدم، با خودم فکر کردم حقیقتو بهش میگم، فوقش اینه که پشیمون میشه دیگه
اولین بار باهم رفتیم یه رستوران لاکچری سمت اوین درکه، وقتی سوار بنز آخرین مدلش شدم با خودم گفتم آخه من کجا این آقا پسر خرمایه کجا! لابد اینم مثل اون آرش بی شرف میخواد با این حرفها یه مدت باهات عشق و حال کنه بعدم به یه بهونه ایی بپیچه
البته بدجور تو کف سکس بودم دلم واقعا یه مرد میخواست که لخت بلولم تو بغلش ولی دیگه نمیخواستم دوباره مورد سو استفاده قرار بگیرم
بر خلاف ظاهر خشک و رسمی که تو شرکت داشت پسر خون گرم و مهربونی بود، دو سه ماه باهم بیرون میرفتیم، هفته ای یکی دو‌ بار، خیلی شبها هم با هم چت میکردیم
هیچ نکته منفی تو رفتارش ندیدم، حتی کوچکترین لمس بی مورد ، فقط در حد دست دادن، مثل اینکه قصدش واقعا جدی بود برای ازدواج ، بعد از مدتها دوباره داشتم به یه مرد اعتماد میکردم
تو دلم قند آب میشد، ازدواج با کیوان زندگیمو تا ابد تغییر میداد، میتونستم طعم واقعی خوشبختی رو بچشم
یه شب باهم رفتیم بام تهران، دو تا چایی گرفتیم نشستیم رو یه نیمکت ، تهران زیر پامون بود، نسیم ملایمی هم می وزید
ازم پرسید خب شیما جان نظرت در مورد من چیه؟ دوست داری زنم بشی؟
گفتم ببین کیوان تو مرد ایده‌آلی هستی، هر دختری آرزوشه با یکی مثل تو ازدواج کنه منم از این قاعده مستثنی نیستم
ولی راستش یه موضوعی رو باید صادقانه بهت بگم، بعدش دیگه تصمیم با توئه
-جانم بگو راحت باش من سراپا گوشم
برام خیلی سخت بود گفتنش، یکم خودمو جمع و جور کردم و گفتم
+راستش من تو دوران دانشجویی با یه پسری در ارتباط بودم، به نظرم خیلی خوب و آقا میومد ، به من قول ازدواج داده بود، خیلی بهم محبت میکرد ولی بعد از فارق‌التحصیلی یهو گم و‌گور شد
-خب؟
+خب نداره دیگه کیوان، وقتی با کسی چند سال در ارتباط باشی چی میشه ؟
-چی میشه ؟
+ناخودآگاه کمی عصبانی شدم و گفتم ای بابا…! من دختر نیستم ، راحت شدی ؟؟ همینو میخواستی بشنوی؟؟
با خنده گفت حالا چرا ناراحت میشی خانم مهندس ؟ بنده مثلا رئیس شما هستما خانوم خانوما…!
+ببخشید ، دست خودم نبود ، هر وقت یاد اون مرتیکه میفتم اعصابم بهم میریزه
-طبیعیه ، ولی خواستم بگم که این موضوع برای من هیچ اهمیتی نداره و برای هر دختری ممکنه همچین مسائلی پیش بیاد
+یعنی تو اصلا ناراحت نشدی از اینکه من…
حرفمو قطع کرد و گفت نه اصلا ، ازت خواهش میکنم دیگه نه حرفشو بزن نه فکرشو بکن عزیزم
باورم نمیشد انگار داشتم خواب میدیدم، از ذوق میخواستم جیغ بکشم ، یکم به هم خیره شدیم و بعدش ناخودآگاه محکم همو بغل کردیم
بوی تنش دیوونم کرد، بعد از چندین ماه دوباره تو آغوش یه مرد بودم
+یه سوال بپرسم ازت کیوان؟
-بپرس
+چرا از همسرت جدا شدی؟ تو که مرد به این خوبی هستی، چرا باید یه زن از همچین مردی طلاق بگیره؟؟
کیوان کمی سکوت کرد و گفت من اونقدرا هم که فکر میکنی خوب نیستم شیما، قطعا یه ایراداتی هم دارم ، مثل تمام آدم‌های دیگه
لحنش یجوری بود، تو دلم خالی شد…
با احتیاط پرسیدم میشه بیشتر توضیح بدی؟؟ چه ایرادی مثلا؟؟
دوباره یه مکث طولانی کرد و گفت ببین شیما موضوعی هست که قبل از ازدواج تو باید حتما بدونی ، یه راز خیلی خیلی بزرگ
پرسیدم چه موضوعی ؟ چه رازی ؟
با لکنت و به سختی گفت راستش راستش من یه سری ، یه سری، یه سری تمایلات جنسی خاصی دارم، یعنی یه جور فانتزی ، چجوری بگم…؟؟؟
دلشوره گرفتم، فکر کردم گی هستش، با تعجب پرسیدم یعنی همجنس گرایی کیوان؟؟!!!
-نه نه، اصلاً ، راستش من کاکولدم , دلیل اصلی جدایی همسر قبلیم هم همین موضوع بود
با تعجب پرسیدم چی هستی؟!! کاکولد دیگه چیه؟؟؟
اصلاً این کلمه به گوشم نخورده بود تا اون شب
بعد برام توضیح داد که کاکولد یعنی بیغیرتی و اینکه دوست داره زنش جلوی خودش به یکی دیگه بده و…
میگفت رابطه معمولی با زنش براش خیلی جذابیت نداره و بیشتر دنبال هیجان تو سکسه…
دهنم از تعجب باز مونده بود، هاج و واج نگاهش میکردم
اصلاً نمیتونستم باور کنم چنین چیزی رو
آخه مگه میشه یه مرد بپذیره که زنش بخوابه زیر کیر یه مرد غریبه اونم در حضور خودش!!!
اصلاً نمیدونستم چی بگم فقط سکوت کرده بودم
کیوان گفت میدونم شوکه شدی شیما ولی باید بهت میگفتم اینو
-اگر میتونی با این فانتزی من کنار بیای میام خواستگاریت
و میریم سر زندگیمون ، بهت قول میدم تمام دنیا رو به پات بریزم ، بهترین جشن عروسی رو برات میگیرم ، سرتاپاتو جواهر میگیرم ، برات بهترین شوهر دنیا میشم، نمیزارم لحظه ای غم تو دلت بشینه
اگر هم نمیتونی به هیچ عنوان بپذیری که هیچ ، همینجا همه چی تموم میشه ، و از فردا میشیم دوتا همکار معمولی

ادامه دارد…

نوشته: شیما

بازدید 14,450

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

16 پاسخ به “خاطرات یک دختر یاغی (۲)”

  1. من هر دو قسمت رو همین امشب خوندم و بنظرم داستان قشنگ و روونی نوشته بودی ، بدون اشتباه و غلط املایی و اشتباهات نگارشیادامه بده و مشتاقانه منتظر قسمت بعدیش هستیمفقط یکم قسمت های سکسیش رو هیجان انگیز تر کن

  2. خوب حالت چی شد؟! باهاش اتحاد مزدوج خونی و شبا به یکی پیگه میدی و اونگاه میکنه؟, نفرسوم خواستی بگو بیاییم. 🤣🤣

  3. بفرما همینه وقتی نظرکرده باشی خدارسونده بهت هم نون هم نون دونی که میفرماید تامیتونی کوس بده وکم کاری نکن منظورازکم کاری هرکی هرجاخواست بده راضیش کن.فکرشوبکن طرف مهندس خرمایه دارمدیرعامل شرکت بعد فانتزی کاکولدی داشته باشه نورعلی نورزیرعلی نوربالاخره تمام نور

  4. نوشتن داستانت خوبه ولی نکته اصلی داستان اینه که ه زمانی کیر می‌زدی به پسرای مردم حالا یه پسرم اومد تلافی کرد و کیر زد بهت همیشه بدونید دست بالا دست زیاده تو زندگیتون هیچ وقت هیچکس کیر نزنین نسبت به دوست داشتن که پدید میارید احساس مسئولیت بکنید اصلاً مهم نیست آدم قصد ازدواج داشته باشه یا نه فقط مراقب باشید دل هیچکسوشکونید که دنیا در کمینه اینو من تا ۴۲ سال سن بهش رسیدم داستان قبلی خودت گفتی چند نفر دست خودکشی داشتن به خاطر اینکه تو رو دوست داشتن بعد اینجا میگه به کسی آسیب نزدی ولی اینجا نشون میده که دخترا کلاً دنبال پول هستند پول داشته باشی کچل باشی زشت باشی عنتو می‌خورن

  5. داستان زندگی این زن یه جورایی شبیه داستان زندگی من هستشبا این تفاوت که من با اوون دختر ازدواج کردم و سالهاست در کنار هم هستیم ولی هر دو شدیدا پشیمون از انتخابمونولی باز کنار هم هستیم بدون عشق بدون سکسولی فکر میکنم بهم عادت کردیم و کمی دوست داریم هم رو

  6. عرض ادب واحترام دارم بعنوان یک پسر شرم داشتم و از این همه حماقت و بی شرافتی شایسته دانستم که پیامی ندهم ولی ناگزیر شدم.ابتدا به جهت احترامی که برای خود تان و مخاطب قائل و فاقد غلط املایی بود سپاسگزارم.گویی شما الگوریتمی تدارک و در یک لوپ با برنامه visual basic منظم و با چینش هارمونیک پیاده سازی فرموده بودین.جنبه بصری شما یعنی تصویرسازی درحد صفر گویی شما هیچگاه در ذهن مبارک تخیلاتی نداشته و مانند نمایش نامه ویلیام شکسپیر رومئو و ژولیت فقط ساده وروان و جذب توده الویت بوده که امری سلیقه‌ا‌ی است.درمتن تکرار کلمات جنسی نه تنها جذابیت اضافه نمیکرد چندش برانگیز بود همواره در ذهن داشته باشید حتی پورن ورکرها هم بصورت کاملا عریان ظاهر نمیشوند زیرا به سرعت جذابیت و کنجگاوی در مورد قسمتهایی از اندام از بین میرود و عادی جلوه مینماید وشمای‌تحصیلکرده باید این کلمات را بصورت کلیدی ودر یک پاردایم انحصاری بکاربرده وبر جذابیت ان افزون میفرمودین . مطلب بعدی تا انجا که پیام های شخصی ام را مطالعه میکنم محیط وفضای غالب نوجوانان 13تا19 سال بوده و شما خود اغوایی را کم مانده بود که با رسم شکل بیان کنید که امری مذموم است . در پایان فرمودین که بدوزن و هدف نفهمیدن پارتنر است بنده شخصا فکر میکنم از پیشگامان این نهضت بودم و دلیلش هم برگرداندن به حالت کارخانه ای بود که مقرر بود این نمایش فکاهی را من مدیریت کنم وبا انکه 1384 و کمتر از 18 سال داشتم و تا انروز هیچ چیز از دوختن جز پردهای خانه نمیدانستم پاره گی تصنعی و پدیدار شدن نخ بروی عامل حمله مرا بفکر فرو بود که بسرعت خون و غیره که یک دهه شصتی که تجربه دخول کامل را داشت و پرده برداری را نداشت بسرعت همان حالتی که قابل توصیف نیست ولی اندام حلقوی نازک و پوستین مانند همراه با صدا قاعدتا نخواهد بود. صرفا این مطلب را عارض شدم که عزیزان نه به ان شیادان دکتر نما چنین هزینه گزافی را پرداخت نمایند و پرواضح که برای اخذ چنین مبلغی به خود بنده هم گفتند که هیچ کس نخواهد فهمید و حتی جانمایی درمحلی که شدت وقدرت نخ از دیواربا خون جدا خواهد شد ولی چنین سخنانی گزاف و تنها برای دریافت واخذمبلغ وعده سرخرمن خواهد دادکه با پیگیری بنده و اینکه در محل مطلب ابرویشان را نبرده و مشتریان رااگاه نسازیم توانستم برای فرد با کمی جلوهای ویژه وشیرین کاری مبلغ را بستانیم بعدها فهمیدم یک خیاط هم میتواند وبه مثابه یک بخیه میماند ،

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید