خاطرات قبل از مرگ (۱)

خیلی وقته ک زمان کند میگذره!حتی روز هاشم تاریک!بهار هاش یخ زده و تابستون هاش سرده!
یعنی واقعا زندگی پایان خوشی نداره ؟
نمیدونم چرا الان یک دفعه شروع به نوشتن کردم و اینکه چرا میخوام توی این سایت ب اشتراک گذاشته بشه! اما این رو میدونم ک وقتی این داستان تموم بشه من هم وجود نخواهم داشت:)
نمیدونم فقط من بودم ک از خودم متنفر بودم یا اینکه افراد متعدد دیگری هم میتونه باشه تا از خودشون فرار کنن
از روزی ک متوجه شدم ک نگاه هام، رفتارم، تپش قلب در جاهای نادرست ، حتی طرز فکرم با بقیع فرق میکنه از خودم متنفر شدم و خودم رو توی تاریکی پنهان کردم.
دوست و هم صحبتی نداشتم و تمام زندگیم خودم بودم و خودم،یک آدم تنها ک تمام زندگیش توی اتاقش سپری شده بود.
زمان ک می‌گذشت هیکل و قیافه ام کم کم شروع ب تغییر می‌کردند ب قول معروف وارد دنیای نوجوانی و جوانی شده بودم ک از این اتفاق پشیمونم 🙂 دیپلمم رو گرفتم و به اصرار بابام توی ی دفتر مهندسی مشغول ب کار شدم، مهندس یکی از دوستای بابام بود
با این کارش می خواست کمی اجتماعی تر بشم غافل از اینکه من از اجتماع دور بودم و از شلوغی بیزار.
اوایل پاییز بود هوا کم کم رو ب سردی بود ، اولین روز کاریم توی دفتر آقای رادمهر روزی ک هیچ وقت فراموش نمیکنم،
صبح زود بیدار شده بودم تا به موقع برسم،مسیر رو با مترو طی کردم تا ب اونجایی ک میخواستم برسم،ی دفتر کوچیک توی حومه شهر،ب غیر از من ی نفر دیگه هم اونجا بود خانم میرداد ی زن ۲۷-۲۸ ساله ک بعدا فهمیدم متاهل و شوهرش کارمند بانک هستش ، کار خانم میراد کار های مربوط ب داخل دفتر بودش و کار من مربوط ب کار های بیرون دفتر ( مثل کار های بانکی و سر زدن ب ساختمان ها ) کارهایی که میتونستم انجام بدم.
روز اول با انجام دادن چند کار بانکی تموم شد ، خوشبختانه ساعت کاری دفتر تا ساعت ۶ بود و میتونستم از مترو استفاده کنم برای برگشت
هوا کم کم تاریک میشد،فاصله خونه تا دفتر زیاد بود با مترو نیم ساعتی معطل می شدم.
خانم میراد کلید ها رو بهم داد و خوش با یک خداحافظی رفت، داشتم در دفتر رو میبستم ک یک لحظه سایه سنگین کسی رو پشتم حس کردم برگشتم دیدم یک مردی با هیکل بزرگ توی تاریکی گم شده خواستم بی محلی کنم ک بهم نزدیک شد برای یک لحظه ترس برم داشت خواستم سریع در رو قفل کنم ک برم ک مرده خوش رو پرت کرد روم ترسیدم خواستم پسش بزنم اما وزن سنگینش رو نمیتونستم جابجا کنم صدام رو آزاد کردم گفتم چی کار میکنی آقا ک ی لحظه بهم خیره شد
برق سیاهی چشمش توی اون تاریکی برام عجیب بود بزور ب حرف اومد و گفت در و نبند
با حرف زدنش بودی الکل توی فضا پیچید متوجه شدم ک حال الانش بخاطر مصرف زیادی الکل و مشروب بوده
خواستم چیزی بگم ک خودش گفت تو پسر علی هستی ؟
با این حرفش ی لحظه بهش خیره شدم بعد با خودم گفتم امکان نداره این مهندس باشه
اصلا چرا باید باشه ؟ هیچ چیزش به مهندس ها شباهت نمیده!!!
دستش رو دراز کرد و دستگیره در رو فشار داد و در رو باز کرد و تلو تلو رفت داخل
دنبالش ک رفتم چراغ رو روشن کردم ک گفت نکن روشن فقط میخوام اینجا بخوابم
رفت و روی مبل دراز کشید و چشم هاش رو بست بالای سرش ایستاده بودم و نمیدونستم چیکار کنم
با خودم میگفتم اگه مهندس نباشه نمیتونم اینجا تنها ولش کنم ک ب ناچار تلفنم رو دراوردم و ب خونه زنگ زدم و گفتم کارم طول میکشه دیر میام
کنارش روی مبل تک نفره نشستم و بهش خیره شدم
ی مرد حدودا ۴۰ ساله بود با هیکل تو پر و ی شکم! برعکس رمان هایی بود ک خونده بودم معمولا این موقع ها ی پسر ورزشکار ک از همه لحاظ عالی هستش باید میومد ن این :/
خودم از فکر خودم خندم گرفته بودم تنها چیز مثبتش قیافه اش بود مخصوصا اون برق چشاش تو همین فکر ها بودم ک خودمم از خستگی امروز روی همون مبل خوابم برد :////
تو عالم خواب بودم ک گوشیم زنگ خورد با چشم های نیمه باز جواب دادم ک مامانم داد زد ک کدوم گوریم نگاهی ب ساعت گوشی انداختم ساعت از یازده گذشته بود مثل فنر از جام پریدم و داد زدم دارم میام ،گوشی رو قطع کردم خواستم برم ک دیدم اون آقاهه بیدار و روی مبل نشسته با دیدنم گفتش شب بخیر
گیج بودم و پرسیدم شما مهندس هستین ؟ ک با ی خمیازه جواب داد اره
و اینکه چرا اینجا خوابیدی ؟ جوابش رو ک دادم متوجه شد و گفت راست میگی نمیدونستی ک من کیم
الان هم مثل اینکه دیرت شده بزار برسونمت چاره دیگه ای ب غیر از قبول کردنش نداشتم برای همین باهاش برگشتم
وقتی ماشین شو دیدم پرام ریخت تیگو ۸ پرو داشت تو ماشینش خیلی قشنگ بود ( ندید بدید بازی در آوردم دیگه :/// )
ازش در مورد حالشو نپرسیدم چون برام مهم نبود مسیر هم توی سکوت سپری شد
وقتی رسیدم تشکری ازش کردم و خواستم پیاده بشم ک دستم رو گرفت و گفت در مورد امشب ب کسی چیزی نگی
دوباره ب چشم های سیاهش خیره شدم سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم
خونه رو با ی دروغ متقاعد کردم و یک راست به سمت اتاقم شیرجه زدم.
تا صبح ب ماجرای های سپری شده فکر میکردم با اینکه زندگیم بعد مدد ها هیجان داشت و برای لحظه ای هم ک شده زندگی جدیدی داشتم.
و از همه مهمتر اینکه از این تاریخ آقای رادمهر شروع کرد ب زندگی کردن داخل ذهن و قلبم .
پایان فصل اول.

نوشته: PAIN

ادامه…

بازدید 12,192

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “خاطرات قبل از مرگ (۱)”

  1. ادامه بده ، و زندگی کن ، این زندگی چه الان تموم بشه چه یه تایم تا معلوم دیگه به هر حال این فرصت رو داره هر آدمی ، ارزش نداره مفتی از دستش بده ، درسته این جمله معمولا توی ذهن همه افراد این حسو القا می‌کنه که آخرش مرگه پس الان تمومش کنم ، نه چرا نباید برعکس بشه!؟ آخرش مرگه ، پس هر چه بخوام چه نخوام مردنه هستش ، پس بهتره تو تمومش نکنی ، می‌دونی چرا ؟ به هزار و یک دلیل که میخوای الان تمومش کنی به همون مقدار میتونی تمومش نکنی ، به اندازه کافی تو این گوشه از دنیا چیزای مزخرف تجربه شده برامون ، این یه فرصت زندگی رو دریغ نکن از خودت ، خوب به اطرافت نگاه کنی میتونی از اون هزار و یک دلیل پیدا کنی ، فقط کافیه بخوای … موفق باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید