جعبه چوبی

روزِ ۲۳ ام
امروز دکتر بهم اجازه داده از جعبه بیام بیرون
اون هیچ وقت اسمشو بهم نمیگه ، اینک همیشه مجبورم دکتر صداش کنم آزارم میده
اما به طور کلی من نمیتونم صداش کنم
آخرین باری که به جای پارس کردن صحبت کردم ۳ روز داخل جعبه بودم
اون بهم یاد داده دو بار واق زدن نشونه “بله” و یه بار نشونه “نه” هست.
وقتایی که از جعبه بیرونم چشمام بستس
دیزی!
دکتر منو به اسم دیزی صدا میکنه
وقتی رفتم پیشش بهم یه هویت جدید داد
ولی حتی اگه صدامم نکنه از بوی عطر تلخش میتونم پیداش کنم
+دیزی ؟
-هاپ هاپ هاپ
+امروز میخوام بهت بازی با توپو یاد بدم!‌
از شنیدن کلمه بازی به وجد اومدم و شروع کردم به له له زدن
که یهو صدای برخورد توپ به زمین رو چند متر اون طرف تر شنیدم.
سریع به دنبال توپ رفتم ، ولی یه دست سرد محکم مچ پامو گرفت.
+دیزی ، من بهت گفتم که توپ رو بیاری؟
-هاپ
+پس چرا رفتی دنبال توپ؟
رو سرم فشار کفشاشو حس کردم
سرمو محکم به زمین فشار میداد
+تو هنوز یاد نگرفتی باید منتظر حرف من بمونی تا تکون بخوری
باز باید ببرمت تو جعبه حیوون
-اسم جعبه رو که شنیدم اشک تو چشمام جمع شد
رو زمین داشتم زوزه میکشیدم که فشار پاشو از رو سرم برداشت
+حیوون ، اون توپو از رو زمین بردار
سرمو رو زمین تکون میدادم تا نوک بینیم به توپ برخورد کرد
اومدم توپ رو به دهنم بگیرم که زبونم آتیش گرفت.
توپ از دهنم افتاد
زبونم میسوخت ولی دکتر بهم گفته بود نمیتونم از دستام استفاده کنم
زبونمو تند تند رو سرامیک کشیدم تا سوزشش بیفته که دوباره پاشو گذاشت رو سرم
+میخوام اون توپو تو دهنت واسم نگه داری!
اب دهنمو قورت دادمو توپو به دهنم گرفتم
از نوک زبونم تا حلقم داشت اتیش میگرفت
احتمالا این توپ رو حسابی تو ظرف فلفل غلتونده.
منتظر بودم تا دکتر بهم بگه چیکار کنم
ولی هیچی نمی شنیدم
تا اینک یهو یه سیلی محکم خورد تو صورتم
توپ از دهنم افتاد بیرون
نمیتونستم از رو زمین پیداش کنم
اینکه اون همیشه چشمامو میبنده واسم آزار دهنده ترش میکنه
سرمو مدام رو زمین میکشیدم
فکر کنم توپو پیدا کردم
اما انگار یه چیزی روی توپ بود
دکتر توپو با کفشش رو زمین نگه داشته بود
توپو به دندونم گرفتم که از زیر کفشش در بیارم که دوباره خوابوند تو گوشم
+بهت نگفتم اون توپ رو تو دهنت نگه داری؟
از موهام گرفت و منو رو زمین میکشید
سرمای سرامیکو موقع کشیده شدن رو زمین حس میکردم
این مسیر واسم زیادی آشنا بود
صدای باز شدن جعبه رو شنیدم
دیگه نمیتونم اون جعبه تاریک و تحمل کنم
سرمو عقب کشیدم و داد زدم
ببخشید ، دیگه توپو از دهنم در نمیارم
فقط منو تو جعبه ننداز که یهو دکتر گفت:
+تو حرف زدی؟
+دیزی تو حرف زدی؟
تو صداش عصبانیتو می شنیدم
اما بعد اون منو انداخت تو جعبه و دیگه حرفی نزد…
روزِ ۲۵ ام
الان ۲ روزه که تو جعبه ام
اینجا هیچی نیست
جز یه ساعت که به دیوار جعبه میخ شده و یه لامپ زرد کوچیک داخلشه
معمولا هر ۸ ساعت اون پنجره کوچیکو باز میکنه و ظرف آب و غذام رو پر میکنه
اما این دفعه فقط هر ۱۲ ساعت بهم آب داده
خبری از غذا نبود
الان ۴۸ ساعته که دستشویی نرفتم و این داره واسم سخت ترش میکنه
دیگه نمیتونم خودمو نگه دارم
باید یه جوری خودمو خالی کنم
اما دکتر بهم گفته بود حق ندارم حرف بزنم
چطور باید بهش میفهموندم که دستشویی دارم
آخرین باری که رو کف جعبه جیش کردم مجبورم کرد همشو با زبونم از اونجا تمیز کنم
نمیخوام این اتفاق دوباره بیفته
ساعت رو نگاه کردم
۶ غروب بود
شروع کردم به پارس کردن
اما اتفاقی نیفتاد
۵ دقیقه بعد دوباره پارس کردم
اما باز چیزی نشنیدم
حدودا هر ۵ دقیقه این کارو تکرار میکردم که حوالی ساعت ۷ در جعبه باز شد
جرات نداشتم بالا رو نگاه کنم
دکتر اروم چونمو گرفت و سرمو اورد بالا
این بار بهم چشم بند نزده بود
+چیزی میخواستی؟
نمیدونستم چی باید بگم
نگاهمو به زمین دوختم و پارس کردم
+چیزی نیست دیزی ، میتونی صحبت کنی ، بابتش تنبیهت نمیکنم
-دکتر ، میتونم برم دستشویی؟
دکتر لبخندی زد و دستی رو موهام کشید
+معلومه که میتونی بری
این حجم از مهربونی هم خوشحالم میکرد هم منو میترسوند
قلادمو به گردنم آویزون کرد
خبری از چشم بند نبود
از قلادم گرفت و شروع کرد به راه رفتن
چهار دست و پا پشتش میرفتم
عمارت دکتر خیلی بزرگ بود
چند متری رفتیم و به یه در رسیدیم
قلادمو ول کرد و گفت
+میتونی بری داخل
میدونستم نباید از دستام استفاده کنم
سرمو به در مالیدم و بالا رو نگاه کردم
-هاپ هاپ
+میخوای درو برات باز کنم؟
-هاپ هاپ
+باشه بازش میکنم
درو برام باز کرد
چهار دستو پا رفتم داخل دستشویی و درو پشتم بست
نمیدونستم الان میتونم رو پاهام وایسم یا نه
دکتر درو بسته بود و منو نمیدید
اما اگه یهو درو باز میکرد و میدید وایسادم چی
اما به نظر نمیاد این کارو بکنه ، اون رو احترام و شخصیت خیلی حساسه ، بعیده اگه من تو دستشویی باشم و درو باز کنه
پس خیلی آروم رو پاهام ایستادم کارمو انجام دادم و دستامو شستم
ابی به صورتم زدم و خودمو خشک کردم
چهار دستو پا شدم و پارس کردم
اما در باز نشد
دوباره پارس کردم
-هاپ هاپ هاپ هاپ
+اگه اونقدری قدت بلنده که دستت به شیر آب روشویی میرسه پس میتونی دستگیره رو هم باز کنی
بدنم یخ کرد ، اون چطور تشخیص میده کدوم شیرو باز کردم
دیگه نمیدونم باید چیکار کنم
از مجازات شدن و اون جعبه متنفرم
این بار سرمو بردم بین پاهام و فقط بلند بلند گریه کردم که یهو در دستشویی باز شد
دکتر اروم اومد سمتم و من فقط گریه میکردم
یهو از زیر بغلام گرفت و بلندم کرد
با چشمای اشکی به صورتش نگاه کردم
منو تو بغلش گرفت و برد تو پذیرایی
خودش نشست رو مبل و منو به شکم خوابوند رو پاهاش
شروع کرد پشتمو نوازش کردن
+هیششش ، گریه نکن
اشکام بند نمیومد
موهامو نوازش کرد و با انگشتاش اشکامو از رو چشمام پاک میکرد
که یهو سرمای دستشو زیر دامنم حس کردم…
دستای سردش درست همون چیزی بود که منو می ترسونه
باید حدس میزدم این حجم از مهربونی تهش به تنبیه خطم میشه ، اما نمیدونستم میخواد چجوری تنبیهم کنه.
دامنمو زد بالا و باسنمو ریز فشار داد
ناله ریزی کردم.
+دیزی …
-هاپ هاپ
+میخوام با زبون ادمیزادیت حرف بزنی
-چشم آقا
+چرا تو دستشویی رو دو تا پات وایسادی و ازم اجازه نگرفتی؟
-چون شما گفته بودین این کارو نکنم
+و تو تصمیم گرفتی یواشکی انجامش بدی درسته؟
-هاپ هاپ
اسپنک محکمی به باسنم زد
+مگه نگفتم آدمیزادی حرف بزن؟
-ببخشید آقا قاطی کردم
از جاش بلند شد و منو تو بغلش گرفت و شروع کرد به راه رفتن
نمیدونستم منو داره کجا میبره ولی قطعا نمیخواست بندازتم تو جعبه چون مسیر جعبه یه سمت دیگه بود
به یه در رسیدیم
درو باز کرد
یه حموم بزرگ و لوکس با تم سفید
یهو پرتم کرد رو کف حموم
پهلوم حسابی درد گرفت
+خب ، چند روزی تو اون جعبه بودی و حسابی کثیف شدی
بهتره تمیزت کنم ولی تا وقتی کارم تموم نشده نباید رو پاهات وایسی
-چشم آقا
دکتر خیلی سریع تیشرت و دامن مو دراورد
اولین بار بود که در این حد جلوش برهنه بودم
آب سرد باز کرد ، منتظر بودم تا منو بزاره تو وان که یهو پاشو گذاشت رو سرم و فشار داد
+بخواب کف حموم حیوون
سرمو به سرامیک فشار داد و دوش ابو گرفت روم
از سرمای زیاده اب داشتم یخ میزدم
-اقا لطفا ، اب خیلی سرده
+میخوای واست گرمش کنم؟
یهو آب داغو تا ته باز کرد
-نه آقا غلط کردم همون سرد بهتره…
+مگه من مسخره توام حیوون کثیف؟
لیفو برداشت و روش صابون ریخت و کشید به تنم
هر بار که لیفو به پوستم می کشید حس میکردم پوستم داره کنده میشه
-آقا لطفا آروم تر
+خفه خون بگیر ، باید نجاست بدنتو پاک کنم هر چند ذات نجست هیچ وقت تمیز نمیشه حیوون
دقیقا مثل یه سگ منو خوابونده بود کف حموم و مدام بهم لیف میزد
که یهو شامپو رو موهام خالی کرد
با پاهاش شامپو رو روی سرم پخش میکرد و فشار میداد
-آقا ، دارم زیر پاتون له میشم…
+نکنه انتظار داری حیوونمو تو وان بشورم؟
خداتو شکر کن که تو باغچه نشستمت
-آقا شامپو تو چشمم میره ، میسوزه
یهو دوش آب سرد و دوباره گرفت روم و مدام از موهام میکشید و چنگ میزد
دستشو کشید به لباس زیرم که دستمو گذاشتم رو دستش
+حیوون دستتو بردار باید همه جاتو تمیز کنم
داشتم از خجالت میمردم
عملا لخته لخت زیر پاهاش بودم و مدام همه جامو دست میکشید
+خب ، تقریبا تمیز شدی
-مرسی اقا ، میشه حوله بهم بدین؟
این حرفم دکترو عصبانی کرد
از موهام گرفت و پرتم کرد بیرون حموم
به خاطره خیس بودن کف پام رو سرامیک سر خوردم
-آقا ولی صاحبا واسه سگاشون حوله میخرن
+میخرن ولی نه برای سگای ولگرد!
نکنه یادت رفته از خیابون پیدات کردم؟
داشت باهام حرف میزد که یهو گوشیش زنگ خورد
+الو … باشه عزیزم … یک ساعت دیگه میرسم پیشت
من میرم بیرون و آخر وقت برمیگردم
تا وقتی برنگشتم همینجا میشینی تا خشک شی
با کسیم حرف نمیزنی ، فهمیدی؟
-هاپ هاپ
و بعد سرشو اروم تکون داد و گذاشت رفت

نوشته: Derfol

بازدید 10,126

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید