نصف شب بود و خیابونها خلوتتر از هر وقت دیگهای. با سرعت میروندم که باعث میشد باد محکم بهم برخورد کنه و یخ بزنم. اما تا وقتی دستای اون دور کمرم بود از همیشه گرمتر بودم.
میون خستگی زندگی و کلافگی روزهام، اون شده بود دلیلی که تا شب دووم میآوردم. من… عاشق یه پسر شده بودم. پسری که بهش قول داده بودم بهش دل نبندم و فقط “برای تجربه” کنار هم باشیم و حتی برای این هم آروم پیش بریم. اما مگه دل حالیش میشه؟ همون لحظهای که لبخندشو دیدم دیگه آدم قبلی نبودم.
صدای فریادی که توی اون سرعت به سختی شنیده میشد حواسم رو به خودم آورد.
_امشب یه جا مسابقهس. میشه بریم؟
داد زدم: نه نمیشه.
محکمتر بغلم کرد و بیشتر التماس کرد.
_تو رو خدا بریم دیگه. دلم واسه چیزای هیجانی تنگ شده.
سرعت موتور رو پایین آوردم و بعد آروم گوشهی خیابون وایسادم. نمیشد قبول کنم. خطرناک بود.
از موتور پایین اومدم و بهش تکیه زدم. سرم رو چرخوندم سمت خورشیدم.
آروم گفتم: اگه اتفاقی بیفته چی؟
_قبلاً که مهم نبود. چطور الان مهم شده؟
_بیا بگیم من ترسو شدم.
خندهی مسخرهای کرد: تو؟ ترس؟ بس کن دیگه. یا یه دلیل درست بگو یا…
حرفش رو قطع کردم: دلیلم تویی. خوبت شد؟ حالا اگه میزون بودم شاید، ولی سرمم درد میکنه. به این خودم اعتماد ندارم.
یه کم ساکت موند. نمیدونم اون خجالت لحظهای صورتش رو درست دیدم یا نه.
_با-باشه. خب پس یه کاری کنیم دیگه. حوصلهم سر رفته.
از دست بچهبازیاش تکخندهای کردم. دستم رو از زیر کاسکت به گونهش رسوندم. میخواستم لپشو بکشم ولی نشد. پس به بهونهی این نشدنه، نوازشش کردم.
_گفتی آروم پیش بریم و منم موافقت کردم پس فکر نکن از سوالم قصدی دارم. فقط… بریم خونهم؟ میتونیم فیلم ببینیم یا از این چیزایی که تو دوست داری و من سر در نمیآرم.
اول دودل بود ولی بعد آروم زیر لب باشهای زمزمه کرد.
سوار موتورم شدم و سمت خونه روندم. دوباره سردی باد…
وقتی رسیدیم بدون هیچ حرفی فقط رفتیم توی خونه. بهش نشون دادم کجا میتونه بشینه و خودم رفتم لباسهام رو عوض کردم.
_اگه میخوای میتونی بری لباس راحتی های منو بپوشی.
_عام… باشه.
اون رفت تو اتاقم که بهش نشون دادم کجاست و منم تو آشپزخونه رفتم تا یه املت بپزم تا گرسنگیمون رفع بشه. داشتم گوجههارو ریز میکردم که دستای ظریفش دورم پیچیده شد. خندید و گفت: ببین انقدر گندهای که دستام به زور به هم میرسه.
لبخندی زدم و هیچی نگفتم. آرامش تنها چیزی بود که میتونستم حس کنم.
_می-میشه اتاقتو بهم نشون بدی؟ اونی که لباسامو توش عوض کردم نه. اونی که گفتی وقتی بچه بودی مال تو بود.
مکث کردم. باید این کارو انجام میدادم؟
_باشه.
با هم به سمت اتاق رفتیم.
_این اتاقمه.
یه اتاق آبیرنگ و خاکگرفته. یه تخت سفید گوشهی دیوار بود و یه کمد هم رو به روش. جز این دو فقط یه فرش بود و چند تا اسباببازی.
از من جلوتر وارد اتاق شد و چرخی زد. تازه لباسهاش رو دیدم. گشادترین تیشرتی که برای خودمم بزرگ بود رو پوشیده بود جوری که تا زانوهاش پوشیده شده بود.
_لباسم بهت میآد.
سرش رو به شونهش نزدیک کرد، لبخند شیرینی زد و تشکر کرد.
بهش نزدیک شدم و دستام رو دو طرف صورتش شدم.
_لعنت. بهم میگی سریع پیش نرم اونم وقتی انقدر شیرینی؟ چطوری لبهات رو نادیده بگیرم؟
دوباره خندید. خنگ من، احمق من، عزیز من، شیرین من، دوباره خندید.
_نگیر. دروغ نیست اگه بگم از اون حرفم پشیمونم. تو خیلی خودداری. فکرشو نمیکردم.
قلبم یه ضربان جا انداخت. اونم میخواست؟
بدون معطلی لبهام رو روی لبهاش گذاشتم. گذاشتن دستهاش روی سینههام رو حس کردم. دستهای کوچکش…
یه دستم رو دور کمرش و یه دستم رو پشت گردنش گذاشتم و بوسیدمش. جوری بوسیدمش انگار آخرین لحظهی زندگیمه و اگه از دستش بدم، باختم. لبهاش طعمی نداشت ولی برای بهترین مزهای بود که میتونستم بچشم.
با حس دستهاش که زیر لباسم خزید، دیوونه شدم. میتونستم جلوی خودم رو بگیرم؟ اگه ادامه میداد، نه.
یهویی عقب کشیدم.
در حالی که نفس نفس میزدم گفتم: بسه. اگه بیشتر ببوسمت دیگه فقط بوسیدن نیست.
با لپهای گلانداخته و چشمهای خمارش نگاهم کرد.
_مگه من خواستم بس کنی؟
لعنت به این پسر. لعنت به کاری که باهام میکرد. منی که فقط سکس برام مهم بود با بوسیدن به این روز میافتادم! لعنت به این پسر. لعنت به این عشق. عشق؟
بیشتر توی آغوشم خزید. کار درست چی بود؟
با خودم از اتاق بیرونش آوردم و به سمت اتاق الانم رفتیم. سردرگم روی تخت نشستم و حتی نگاه نکردم که اونم وارد شد یا نه.
صدای آرومی گفت: هی… فقط کاری که دلت میگه رو بکن.
_تو چی میخوای؟
آروم سمتم اومد. روی پاهام نشست و بغلم کرد.
_تو هم حسش میکنی. نه؟ تو هم اون احساسی که تو قلبم هست رو حسش میکنی؟ تو هم این حس رو به من داری؟ چون اگه قلب تو هم مثل قلب منه، نمیفهمم چرا انقدر مرددی.
قلبم گرم شده بود. پس اونم دوستم داشت؟
_من فقط نمیخوام بهت آسیب بزنم.
_نمیتونی. شاید یه پسر گنده باشی که بازوهاش اندازهی رو نامه ولی من قلبتو میشناسم. کاری نمیکنی که بهم آسیب برسونی.
سرش رو به سمتم آورد و آروم من رو بوسید. بوسیدمش. نمیدیدم چی پاشه ولی هر چی بود به حدی نازک بود انگار چیزی نپوشیده بود. دستهاش روی تنم خزید. یه دستم رو دور پاش حلقه کردم و دست دیگم پشت کمرش بود. آروم روی تخت برش گردوندم. تیشرتم رو درآوردم و اون با نگاهش همراهیم کرد. برای درآوردن شلوارمم تعلل نکردم و دوباره رفتم سمت بدنش. بدن کوچک، سفید و ظریفش. ظرافت پسرونهش دعوتم میکرد تا سریعتر پیش برم.
دستم رو زیر زیرپوشم که تنش بود بردم و حین نوازش بدنش سعی کردم لباسش رو هم دربیارم.
با چیزی که دیدم فقط میتونم بگم آتیش گرفتم.
_لعنت بهت. که حالا هیچی این زیر نمیپوشی، آره؟
خمار خندید. دوباره قلبم رو دزدید.
_میخوامت. بیشتر از چیزی که فکر کنی میخوامت. میشه فقط ادامه بدی؟ میخوام کیرتو تو خودم حس کنم. میخوام سوراخم نبض بزنه دورت.
سرم داغ کرده بود. متوجه بودم حرفاش از سر حشریته و این من رو هم حشری میکرد.
لباسای باقیمونده رو درآوردم و شروع به بوسیدن و مکیدن ترقوهش کردم. پایینتر رفتم و لبهام رو به سینهش رسوندم و شروع به لیسیدنش کردم. با یکی از دست هام با نوک سینهی دیگهش ور میرفتم و با یکی از دستهام رفته بودم سراغ کیر نرم و نازش. صدای نالههاش کیرمو به بزرگترین حالت خودش رسونده بود.
_کیرتو بهم بده. دستات برام کافی نیست.
با شنیدن این حرف خشنتر شدم. پایین رفتم و پاهاش رو بالا دادم. بدون مکث سرم رو روی سوراخش گذاشتم. سوراخ سفید و نازش رو مک میزدم و می لیسیدم. نبضش رو از همین الان هم حس میکردم.
یهو عقب کشید و نشست. فکر کردم پشیمون شده و آمادهی عقب کشیدن بودم که به پشت هلم داد و لبهای صورتیش رو دور کیرم پیچید. دهنش برام زیادی کوچیک و خوب بود. عق زدنهاش من رو گرمتر میکرد. میفهمیدم سعی داره بهم لذت بده و سعی میکرد کیرم تا عمیقترین قسمتهای گلوش ببره. دهن گرم و داغش زیادی خوب بود ولی…
_اگه ادامه بدی چیزی برای اون سوراخی که داشت التماس داشتنم رو میکرد نمیمونهها.
نالهی آرومی کرد و کیرم رو از دهنش درآورد.
_دوست دارم همیشه تو دهنم داشته باشمش. خیلی نرمه. از چیزی که فکر میکردم خیلی بهتره.
_لعنت. یادم رفته بود تو اولین دفعته که با پسری.
اون که تردید کم تو چهرهم رو دید دوباره خودش کارو از سر گرفت. لپهای باسنش رو از هم فاصله داد و روی لگنم نشست. سوراخش روی کیرم بود. دروغ نبود اگه بگم داشتم تو بهشت بودن رو تجربه میکردم.
شروع کرد به تکون دادن خودش.
_چقدر پورن دیدی که انقدر بلدی؟ هان؟
گونههاش قرمزتر شد و گفت: هنوز که کاری نکردم.
دستهاش رو تو دهنم فرو کرد و منم بدون سوال مک زدم و خیسشون کردم. اهمیتی نمیدادم اگه میخواست اون کسی باشه که رومه. اما اون دستهاش رو بین پاهاش برد و یه انگشتش رو وارد خودش کرد. به بیدفاعترین شکل ممکن دراز کشیده بودم و داشتم اون مجسمهی زیبا رو میدیدم که داشت سوراخ نازش رو برام آماده میکرد. حین وارد کردن انگشت دوم و سومش چهرهش جمع شد. آروم چشمهاش رو بست و پرسید: چطوری قراره توم جا بشی؟ وقتی حتی از پس این سه تا برنمیآم؟
_عادت میکنی و من حواسم بهت هست.
بعد از مدتی انگشتهاش رو با ناله از خودش بیرون کشید. با یه دستش کیرم رو گرفت و سعی کرد روی سوراخش تنظیمش کنه. منم کمکش کردم. آروم پایینتر میاومد و هرجا که حس میکردم سختشه، پهلوهاش رو میگرفتم و کمکش میکردم تا مکث کنه و به اون شرایط عادت.
_الان خوبم. میشه تو ادامه بدی؟ دیگه نمیتونم.
با شنیدن این حرفش چرخیدم و رفتم روش. کیرم رو که تا نصفه توی خودش جا داده بود رو حرکت دادم. ناله میکرد و به من لعنت میفرستاد و بیشتر میخواست. بیشتر میخواست و منم بهش میدادم. وقتی حس کردم دیگه دردی نداره شروع به حرکت کردن کردم. میبوسیدمش و لگنم رو حرکت میدادم تا اون حس خوب بیشتر توی شکم و کیرم بپیچه. گرمی کونش عقل از سرم پرونده بود. ضربه زدنم رو سریع و عمیقتر کردم. طوری ضربه میزدم که تخمهام باسنش رو لمس میکرد.
_عاح. سریعتر. ببین سوراخم چقدر خوب کیر کلفتتو توی خودش جا داده. ببین چقدر تو رو تو خودم میخوام. محکمتر. اه لعنت. کل آبتو توم خالی کن. من مال توام. همهی من مال توئه.
با شنیدن حرفاش فاصلهم تا ارضا شدن کمتر شد.
با ناله کردن اسمشو عمیقتر شدن ضربههام، ارضا شدم و کل آبمو توش خالی کردم. آروم کیرمو بیرون کشیدم و به سوراخش نگاه کردم. آبم داشت ازش بیرون میاومد و منو واسه یه دور دیگه وسوسه میکرد. به سمت سوراخش رفتم و لیسش زدم تا تمیز بشه. حواسم بود که کیرش هنوز راسته. به سمت کیرش رفتم و تو دهنم جاش دادم. خیلی راحت تو دهنم جا شد. براش میخوردم و تخمهاش رو میمالیدم تا بیاد. صدای آه و نالههاش بلندتر شده بود تا وقتی که گرمی مایعی رو توی دهنم حس کردم.
_ب-ببخشید. باید قبلش بهت میگفتم.
چیزی نگفتم و بدنم رو روی بدنش انداختم و بغلش کردم. پسر نازم…
_بالاخره سوراخ پسرمو به گا دادم. حس خوبی داری؟ آره؟
_نه. حس خوبی ندارم نه تا وقتی که دوباره و دوباره انجامش ندی.
لبخند بیحالی زدم و در حالی که سرم روی سینهش بود گفتم: پس قراره تا ابد حس خوبی داشته باشی.
نوشته: Violetta.
5 پاسخ به “تا ابد حس خوبی داشته باشی”
با بعضی جاهاش حال نکردم ولی در کل داستان خوبی بود
عالی بود.
ساک زدن واقعا خیلی لذت بخشهپنج شنبه بعد از مدتها دوباره تجربه اش کردم و لذتش رو بردم
دسخوش
قشنگ بود ولی خیلی جا داشت برای گسترش، درکل 👍🏻 تقدیمت شد