بازی سرنوشت (1)

من مدت زیادیه اینجا میام و دوست داشتم یه داستان بنویسم و نظر نویسنده های بزرگ این سایت که کم هم نیستند رو بدونم و اگه راهنماییم کنن و ایراداتم رو برطرف کنن واقعا خوشحال میشم و این اولین داستانیه که مینویسم، پس تو نظر دادنتون مبتدی بودنه من رو هم در نظر بگیرید.


حرفای دکتر مثه پتک توی سرم کوبیده میشه.حس میکنم تو یه لحظه همه ی خوشبختیام رو سرم آوار شد. همه ی تمرکز و توانم رو جمع میکنم که بغضم نشکنه.از حرفای دکتر چیزی نمیفهمم انگار فقط تکون خوردن لباشو میبینم.همون جمله ی اولش کافی بود تا از درون له بشم.
-خانوم شما توانایی باردارشدن رو ندارین.البته این مشکل قابل درمان هست و ریشش از…
حوصله ی دلیلای علمی و فلسفه بافتناش رو ندارم. تو اون لحظه دلم فقط یک چیز میخواست.آغوش گرم و امن هومنم. آغوشی که همیشه واسم یه سرپناه امن بود و نمیدونم با شنیدن این خبر بازم جایگاه من خواهد بود یا نه…خدایا چجوری به تنها عشق زندگیم بگم نمیتونم مادر بچه هاش باشم.نمیتونم لذت پدر شدن رو بهش بچشونم. با صدای دکتر به خودم میام
-خانوم اصلانی؟متوجه شدین چی گفتم؟
نگاه منگمو بهش میدوزم و سرمو تکون میدم.کیفمو بر میدارم و بدون خداحافظی از اتاقش بیرون میام.تو وضعیتی نیستم که بتونم رانندگی کنم و واسه همین رو یکی از صندلی های مطب میشینم و سرمو تکیه میدم به دیوار…چشمامو میبندم و به اشکام اجازه میدم بریزن روی گونه هام…
-شیرین.شیرییین اونجا رو نگاه کن
به سمتی که لاله اشاره میکنه نگاه میکنم.با اخم سرمو بر میگردونم و میگم: بازم که شروع کردی
-خیلی احمقی بخدا.کل دانشگاه فهمیدن توی خنگ هنوز نفهمیدی چقد میخوادت؟ دوباره نگاش میکنم…لاله راست میگفت.یک سال از اومدنم میگذشت که سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم اما نمیخواستم قبول کنم.وقتی دوستام دربارش حرف میزدن سرسختانه انکار میکردم اما این که منم دوسش دارم رو نمیتونستم از صمیمی ترین دوستم لاله پنهون کنم.چیز زیادی ازش نمیدونستم.اسمش هومن بود و از ترم بالایی ها.تهرانی بود و فکرشم نمیکردم من که یک دختر شهرستانی بودم توجهش رو جلب کنم.اما وقتی با همون وقار و متانت مخصوص خودش ازم درخواست ازدواج کرد باورم شد که خوشبختی در خونم رو زده.خانواده ی نه چندان پولدار اما با فرهنگ و تحصیل کرده ای داشت.پدرش استاد دانشگاه و مادرش دبیر زبان بود.توی دانشگاه چشم های زیادی دنبالش بود و به بهونه های مختلف جلوش سبز میشدن.اما هومنی که تو جمع دوستاش شاد و خنده رو بود انقدر سرد و با اخم جوابشون رو میداد که پاشونو از گلیمشون دراز تر نکنن
با صدای منشی دکتر از خاطراتم بیرون میام و به خودم میام
-خانوم؟خانوم؟حالتون خوبه؟ یک ساعته اینجا نشستین چیزی شده؟
چشمای بی فروغ و قرمزمو بهش میدوزم و با صدایی که از ته چاه بیرون میاد میگم خوبم.مشکلی نیس… نگاه متعجب اطرافیانم رو که میبینم میفهمم صلاح نیست بیشتر اونجا بمونم.کیفمو بر میدارم و با شتاب از مطب میام بیرون.ساعت تقریبا 12 است و با یه حساب سر انگشتی میفهمم تا اومدنه هومن ناهار حاضر نمیشه واسه همین شمارشو میگیرم و بعد از چندتا بوق صدای قشنگش تو گوشم میپیچه
-سلام خانومم.چه عجب شمارتون رو گوشیه بنده ی حقیر افتاد
-ا ا ا منکه تا روزی سه بار بهت زنگ نزنم صبحم ظهر نمیشه
-آخ آخ راست میگیا .فکر کنم با نسترن اشتباه گرفتمت
-بله بله؟ نسترن کی باشه؟
-اوخ اوخ گند زدم.کسه خاصی نیس دوستمه
همیشه با همین شوخیاش حال و هوامو عوض میکرد و البته کفرمم در میاورد
-حالا بیا خونه یه دوستی بهت نشون بدم اون سرش نا پیدا
صدای خندش تو تلفن میپیچه و میگه زنگ زدی همینا رو بگی؟تازه یادم میفته چی میخواستم بگم
-مگه حواس واسه آدم میزاری با این بلبل زبونیات؟میخواستم بگم امروز نتونستم ناهار درست کنم بی زحمت سر رات غذا بگیر بیا
-ای به چشم.امر دیگه؟
-خیلی مواظب خودت باش
-چشم عزیزم.من باید برم کاری نداری؟
-دوستت دارم
-منم همینطور
گوشیو که میزارم دوباره بغض گلومو میگیره.میدونم هومن عاشق بچست.اینو به وضوح میشه از نگاهش و بازی هاش با بچه های فامیل فهمید.میشه از هزاران هزار اسمی که واسه بچه ی نداشتمون انتخاب میکنه فهمید…دوباره دلم پر از غم میشه…بی هدف کانال های تلویزیون رو عوض میکنم اما فکرم جای دیگست…دوباره توی خاطرات گذشتم غرق میشم…همه چیز سریع تر از اونی که فکر میکردم اتفاق افتاد و به یک چشم به هم زدن من تو لباس سفید عروسی شونه به شونه ی مرد زندگیم راه میرفتم و خودمو خوشبخت ترین زن دنیا میدونستم.تنها خواسته ی هومن این بود که تهران زندگی کنیم و منم عاشق تر از اونی بودم که بخوام تنها خواستشو رد کنم.خبر ازدواجمون مثل بمب توی دانشگاه ترکید.نگاه پر از حسادت و کینه ی بعضی از دخترا رو روی خودم حس میکردم و لذت میبردم و اولین باری که طعم شیرینه لباش رو چشیدم فهمیدم بیشتر از اونی که فکرشو میکردم عاشقشم و وقتی لذت ارگاسم توی آغوشش رو احساس کردم اوج خوشبختی رو حس کردم.
ساعت رو نگاه میکنم.چیزی به اومدن هومن نمونده واسه همین میرم که مثه هر روز به خودم برسم. غم بزرگمو زیر آرایش نسبتا زیادم پنهان میکنم و تاپ و شلوارکه سفیدمو که میپوشم میشم همون شیرین لوند و دلبر همیشگی.با رضایت توی آینه خودمو برانداز میکنم و لبخند میزنم.صدای کلید انداختن توی در رو که میشنوم چشمامو از آینه بر میدارم یه نفس عمیق میکشم و میرم به استقبال هومن.هنوز نمیدونم چجوری باید در باره ی اتفاقی که افتاده بهش بگم…ترجیح میدم فعلا بهش فکر نکنم و از بودن کنار عشقم لذت ببرم.قامت بلند و زیبای هومن که توی چهارچوب در نمایان میشه تموم وجودم از عشق لبریز میشه و به طرفش میرم.پلاستیک های غذا رو ازش میگیرم و رو پنجه ی پام بلند میشم تا بتونم لباشو ببوسم.ازش که جدا میشم یه نگاه خریدارانه به سر تا پام میندازه و با خنده میگه هر روز خوشگلتر از دیروز.با عشوه واسش یه چرخ میزنم و قبل از اینکه بتونه دوباره بغلم کنه به سمت آشپزخونه فرار میکنم.میدونم اینکارا حریص ترش میکنه و وقتی صداشو میشونم که با خنده میگه:گیرم بیفتی پشیمون میشی ازین دلبریات ته دلم غنج میره…
بعد از ناهار با کمک هومن سفره رو جمع میکنیم و مثل هر روز هومن جلوی تلویزیون ولو میشه و منم مشغول شستن ظرفا میشم…تو فکر این بودم هرچه زودتر زنگ بزنم تعمیر کار تا ماشین ظرفشویی رو درست کنه که حلقه شدن دستای هومن دور شکمم رو احساس کردم.عاشق این کارش بودم.خرمن موهام رو از روی گردنم کنار زد.لبشو روی پشت گردنم میکشید و وجودم رو غرق لذت میکرد…دستکشامو دراوردم و برگشتم سمتش.از نگاش میشه فهمید چه حالی داره…البته که حاله منم بهتر از اون نیست.عشق و نیاز توی وجود هردومون آتشی به پا کرده…توی چشمام زل میزنه و با پشت دست گونه هامو ناز میکنه و میگه خیلی دوستت دارم.اینو که میگه طاقت نمیارم و لبام رو میزارم روی لبای داغش.احساس میکنم همه ی وجودم از درون گر میگیره و وقتی دستش سینه هامو لمس میکنه از شدت شهوت و لذت نمیتونم روی پاهام بایستم.انگار هومنم اینو متوجه میشه و لباشو از لبام جدا میکنه و با یک حرکت منو روی دستاش بلند میکنه و به سمت اتاق خواب میریم در حالیکه دستای من دور گردنش حلقه شده و بدون هیچ حرفی بهش زل زدم…حتی از نگاه کردن بهش هم سیر نمیشم.با نرمیو ملایمت خاص خودش منو روی تخت میذاره و بدن مردونش رو روی من میکشه.موهام رو نوازش میکنه و تمام صورتم رو غرق بوسه میکنه.دوباره طعم لباش و گرمایی که وجودم رو پر میکنه…با همه ی وجود لباشو میمکم و با دکمه های پیرهنش بازی میکنم…لباش رو از لبام جدا میکنه لباس های من و خودش رو در میاره و تو یه چشم بهم زدن لخت توی آغوش همیم…در حالیکه میشه لذت رو توی چشماش خوند به بدن لختم خیره میشه.انگار اولین باریه که منو اینطوری میبینه…از برخورد بدن لختش با بدنم احساس آرامش و امنیت میکنم.دلم میخواد این لحظه های قشنگ هیچ وقت تموم نشه…حالا هومن گردنم رو میبوسه و میلیسه و من هم چشمام رو میبندم و با تمام وجودم لذت رو احساس میکنم. لذتی که با اینکه بار اولی نیست که تجربش میکنم اما بازم واسم شیرینی وصف ناپذیری داره…زبونش که به نوک سینم میخوره آه بلندی میکشم که میدونم حشری ترش میکنه و دستش که لای پاهام رو لمس میکنه خیسه خیس میشم…میره سراغ کسم…نفس های داغ و تندش که به کسم میخوره بدنم رو مور مور میکنه…چوچولم رو که بین لباش میگیره و میمکه آهم به جیغ های آروم تبدیل میشه…با صدایی که از شهوت میلرزه میگم هومنن…هومنم…بکنش تو دارم میمیرمممم
-جانم خانومه خودم…شیرینم
خودش رو کشید بالا و کیرش رو گذاشت دمه سوراخ کسم…دستاش رو دورم حلقه کرد و کیرش رو فشار داد .وقتی کسم کیرش رو بلعید آهه بلندی کشیدم…“دوستت دارممممممممم” ” منم دوستت دارم عزیزم…خیلی میخوامت شیرین خانومی”…محکم کمر میزد و نفس نفس میزد و هر از گاهیم لبام رو توی دهنش میکشید…نمیدونم چقدر طول کشید که احساس کردم از درون دارم خالی میشم…انگار هومنم اینو فهمید کمر زدناش تند تر و محکم تر شد.با لرزش شدیدی به اوج لذت ارضا میشم و کیر هومنم چندتا دل میزنه و توی کسم خالی میشه و بی حال روم میفته…هر دومون نفس نفس میزنیم.هومن با دستمال دوتاییمون رو تمیز میکنه و منو توی آغوش خودش میکشه و تو گرمای لذت بخش تنش فارغ از همه ی مشکلات دنیا به خواب میرم…

ادامه…

نوشته: شیرین

بازدید 4,368

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

43 پاسخ به “بازی سرنوشت (1)”

  1. افرینقشنگ وجذاب نوشته بودیفکر میکنم یه نویسنده ماهری که خودتو پنهون میکنیدر هر صورت خیلی خوب نوشته بودی ومن از خوندنش لذت بردمبنظر من این عجله آدما واسه بچه دار شدن چیز خوبی نیستمیشناسم کسانی رو که زنشون رو دوست داشتن وبخاطر بچه دار نشدن ترکشون نکردن و خوشبخت بودن وبلعکس کسانی که زن زیباشون رو بخاطر بچه طلاق دادن وبه بچه هم نرسیدن و یا اگه رسیدن الان پشیمونن

  2. شیرین جان، مرسی که گفتی نظرات ما برات مهمه، زیبا و بدون غلط نوشتی.ولی با رسیدن به بخش سکس داستان، احساس کردم که خودت رو به سختی و با عجله مقید کرده بودی تا حتماً یک صحنه سکس کامل در قسمت اول بگنجونی. در حالی که توصیفات و داستانسرایی هایی که درباره عشق قشنگ خودت و هومن کرده بودی، از نظر من به اندازه کافی حس رو منتقل می کرد. به هر حال، قسمت اول یه چیزی کم داره؛ یا میانه داستان باید بیشتر باشه یا در پایان سکس مطالبی باید اضافه شه که خواننده رو بی صبرانه در انتظار قسمت بعد بذاره.در مورد بچه، فکر کنم دکتر داشت راههای درمانی رو توضیح می داد، چرا اونها رو در نظر نگرفتی؟

  3. داستانو که شروع به خوندن کردم به نظرم رسید یه جا خوندمش. اول فکر کردم که یه بار توی سایت منتشر شده ولی وقتی اسم نویسنده رو دیدم یادم اومد. شیرین بانوی عزیز همونطور که گفته بودم داستانت خیلی خوب و جذاب نوشته شده و میشه گفت اصول اصلی نوشتن رو رعایت کردی. هرچند موضوع داستان تکراریه و قبلا هم به داستانهایی با این موضوع نوشته شده اما این سوژه تجربه ایه که هر زن و مردی ممکنه توی زندگیشون تجربه کنن که متفاوت از هم باشه. امیدوارم توی قسمتهای بعدی بهتر بتونی اونچیزی که توی ذهنت بوده رو به رشته ی تحریر در بیاری…

  4. خیلی قشنگ و با احساس نوشتی. با اینکه موضوعش تکراری در حد فیلمای شبکه ۱ بود. اونطور که خودت گفتی به نظر من اصلا مبتدی نیستی و خیلی هم به کارت واردی!اما چند تا نکته:۱ – ((پلاستیک های غذا رو ازش میگیرم و رو پنجه ی پام بلند میشم تا بتونم لباشو ببوسم.))جدیدا خانومای ایرانی چرا اینجوری شدن؟ هومن بیچاره از کله سحر پا میشه میره سر کار، ظهر هم که میاد خونه باید با خودش غذا بیاره!!! آخه خانوم تو اونجا چیکاره ای خواهر من؟۲ – اونجا که داشت ظرف میشست ، یه دفعه هومن اومد از پشت بغلش کرد و ادامه ماجرا . . .آب داشت هدر میرفت:|اونوقت شما اینقدر ریلکس در حال عشق و حال؟؟!. . .دستت درد نکنه، کارت عالی بود!

  5. شاهينك كجايي كه اين بانوان نويسنده سايتو شلوغ كردن،دادا يكي از اون داستاناي باحالتو آپ كن يه خورده به مرد بودنمون بباليم.و اما داستان:خوشگل نوشتي ولي نميدونم چرا نميتونم مثل داستاناي پريچهرو شاهين خودمو تو داستانت حس كنم.ادامه بده اما بهتره يه خورده چهره ي خودتو هومنو واسمون تشريح كني آخه اينجوري داستانت يه كم گنگه.ادامه بده شيرينك:-P:-P

  6. خب خدا رو شکر بالاخره داستان آپ شد. دوستان عزيز از همگي ممنونم که وقت گذاشتين و داستان رو خوندين و نظر دادين. الان فرصت ندارم اما بعد از ظهر ميام و يک به يک نظراتتون رو پاسخ ميدم.

  7. داستانت زیبا بود. نوع نگارشت روانه و مشکل خاصی تو نوشتن نداری. به نظر من هر داستانی رو از دو بعد میشه بررسی کرد. یکی نوع نگارش٬ غلط غلوط املایی و گرامری و درکل ظاهر و نمای داستانه و دوم سوژه مورد بحث٬ داستان پردازی٬ فضاسازی٬ شخصیت پردازی و درکل مغز داستانه!درمورد گزینه اول قابل قبول بود و درکل مشکلی نداشت. درمورد گزینه دوم نمیتونم بگم کامل بود. شاید کمتر داستانی وجود داشته باشه که از همه لحاظ عالی وکامل باشه ولی حداقل ها اینه که یه داستان درست و حسابی با تعریف شخصیت های قابل قبول درحد همین سایته. چون قسمت اول بود چیز دیگه ای نمیتونم بگم. واتفاقاتی که میافته به عهده خودته…بهرحال سعی کن به همیت ترتیب پیش بری و…راستش چون متاهل نیستم نمیتونم رو احساس هومن قضاوت درستی بکنم ولی هنوز که اتفاقی نیفتاده…موید بمانی!

  8. هیوا جان شرط می بیند م طلاقش می ده . مگه اینکه داستان تخیلی باشه و نویسنده عزیز

  9. زن اثيريممنون که داستان رو مطالعه کردين و نظر دادين.در مورد سکس بايد بگم کاملا درست گفتين وقتي نظرتونو خوندم گفتم ايشون توي ذهن من چيکار ميکنه 😀 نميدونم چرا اضافه کردن سکس براي من خيلي سخت بود و حتي اول که ارسال کردم, داستان تا قبل از سکس بود اما چون ميخواستم قسمتاي بعدي دغدغم فقط موضوع باشه و نه سکس توي همين قسمت گنجوندم و داستان رو ويرايش کردم.واسه نوشتن همين قسمت هزارتا داستان سکسي رو زير و رو کردم تا اين از آب درومد 😀 بالاخره سايت سکسيه و اين بخش بايد باشه!درمورد جذب کردن حق با شماست…وقتي داستان رو نوشتم ميدونستم همچين چيزي کم داره اما نميدونستم چطوري برطرفش کنم!و درمورد دلايل علمي…توي همچين شرايطي شايد انسان اونقدر شک زده بشه که بخواد هم نشنوه! و خب مشکليم پيش نمياد اگه قصد درمان داشته باشه ميشه دوباره به يک دکتر ديگه مراجعه کنه

  10. بالاخره داستان شيرين بانو هم آپ شد ولي چقد زود داستانت آپ شدا!با ادمين چه سر و سري داري؟؟؟ ;-)من قبل ازين كه داستانو بخونم نويسندشو نيگا ميكنم. راستش بازم نشناختمت تا اين كامنتاتو ديدم!(خب حق بده گيج بزنم؛ باره درسي مغزمو دچار عادت ماهانه كرده… )داستانت عالي بود و علاقت رو به نويسندگي ثابت كردي. راستش من كه فك نميكردم بتوني به عنوان تجربه اول، داستاني با اين سطح بنويسي!قلمت روان و شيوا بود؛ استعدادشو داري، پس دريغ مكن ;-)فقط يه چيزي:توجه توجه!دوستان عزيز،بخدا قسم كلمه ي “ميزارم” غلطه!آخه چرا اينقد اين كلمرو اشتباه مينويسيد؟؟؟ميذارم همون ميگذارمهحالا هي اينو غلط بنويسيدميذارم=ميگذارمميذارم ميذارم ميذارم ميذارم ميذارم ميذارم ميذارم ميذارم ميذارم :-Dحالا با نويسنده كاري نداريم(ميگيم خسته بوده چشش نديده!)ولي تو ديگه چرا آرش؟تو 4 خط كامنت غلط املايي داري؟ سواد نداري؟ اسم خودتم گذاشته نويسنده :-Dدقت كن آقا 😀

  11. شیرین بانوی عزیز، درمورد جذاب بودن یک داستان اولین اصل سوژه و موضوع داستانه که باید برای خواننده جذاب به نظر بیاد. جدا از موضوع طریقه ی نگارش و استفاده از جاذبه های ادبی میتونه خواننده رو جذب داستان کنه. تجربه نشون داده که سوژه های زن و شوهری برای این سایت زیاد جذاب نیست مخصوصا اگه سکس هم دخیلش باشه. داستانهای اینچنینی بار عاطفی و عاشقانه ی بیشتری دارن و شما هم اگه میخواین داستانتون برای خواننده جالب بیاد باید سعی کنین توی این قسمت بیشتر مانور کنین. نمیدونم چطور باید اینکارو انجام بدین ولی مطمئنم میتونین راهی براش پیدا کنین…

  12. داداش يكمم واسه من دلت بسوزه؛ عجب سرنوشت تلخي!درضمن خدا كه نمياد يكي از بنده هاي مورد علاقشو نصف كنه(واهو واهو واه!)حالا غلط نوشتن چه ربطي به يه دستي نوشتن داره؟بلدي يه دستي، كف دستي بري ولي بلد نيستي “ميذاريم” رو درست بنويسي؟مگه نوشتن اون حرف چندتا انگشت لازم داره؟ 😀

  13. شیرین جون داستانت خیلی زیباستبی صبرانه منتظرشیمعزیزمامتیاز عالی دادمخوب بودملموس بود

  14. تخم هو هو هو هو هو صادق هدايت هو هو هو هو(ترجمه سرخپوستيه كتاب آق مهندسمونه)مهندس جون شما بنقدي ما حال ميكنيم بقيه ش كشكه.شيرينك ميمردي جواب نقد منم بدي نميگي جوونم عقده اي ميشم!خيلي بدي ديگه نقدت نميكنم دختره لوس.

  15. شیرین جان دستت درست داستانت عالی بود حال کردم منتظر ادامش هستم . پروازی جون توچقد فکرت منفیه!!! ادم عشق میکنه این همه بزرگان رو یه جاپای یه داستان میبینه.

  16. بچه ها سامی شهوتی اومدهبا شهوت فراوان بعد از روزهای زیاد غیبت اومده تا شهوت خودش رو فوران کنههمه هستن ما هم روش …همگی سلام …خوبین؟…ببخشید اسم نمیبرم ولی یادتون نره جواب سلام واجبه!!جناب اقای مهندس!! ایا میدانید طبق ماده جدید دوست پسر بنده(ادمین جونم که اللهی فداش بشم !!!) گفتگو در زیر داستان ها اسپم محسوب میشه و شخص خاطی از صحنه روزگار حذف خواهد شد؟اقای مهندس ایا میدانید بنده … مال نیستم ولی … مالان را دوست دارم؟با تشکر شهوتدار امیر سامی شهوتی

  17. و اما …شیرین خانوم اول از همه ممنونم که وقت گذاشتی و داستان به این زیبایی را نوشتیغلط املایی نداشتی (طبق قانون قدیم)داستانت با اینکه سیر تکاملی خوبی رو طی میکنه و خواننده رو جذب خودش میکنه اشکالاتی هم داره که یکی از اونها تکراری بودن داستانه که البته ممکنه برای خیلی ها اتفاق بیوفته ولی به نظر من شما که قلم به این زیبایی داری میتونستی موضوع بهتر و جدید تری رو واسه داستانت انتخاب کنیاز نظر نگارش عالی کار کردی و بازم بهت تبریک میگم …نقاد نقادان … منتقد نقد کنندگان سامی شهوتی

  18. حالا منو تهديد ميكني؟ :-Dتقصير منه كه ميرم پيش ادمين رو ميندازم كه داستانت بجاي 3 ماه تو كمتر 3 هفته چاپ شه :(هييييييي… روزگار، بيا و خوبي كن… :(درضمن ادمين جونم ( 😡 ) هيچوقت به من خيانت نميكنه :-Dميخواي تا بهش پيام بدم كه نه تنها داستان بعديتو آپ نكنه، بلكه كلا بلاكت كنه كه پودر شي :-Dخلاصه اگه هوس كردي كلت تو روغن سرخ كردنيه “بهار” سرخ شه، با من كل كل كن(كارخانه روغن سازي بهار؛ بهترين كارخانه روغن در ايران. با محصولات بهار سلامتي را به خانواده خود هديه كنيد) :-D..آرچ99 جان(اسم توم فراموش كردم 😀 )ما مخلصيم!كتابم به زبون سرخ پوستي؟ =))تخم هوهوهوهو =))دمت گرم!

  19. خوب بود انصافأ … من که لذت بردم … راستش موضوع یکم اذیتم کرد …چون از این موضوع خیلی دیدیم و شنیدیم دیگه اشباع شده واسمونولی شما با نثر زیبا و روان اون نقیصه رو از ذهنمون پاک کردینموفق باشی

  20. شيرين جون تو خيلي بهتر از يه مبتدي مينويسي پس شكسته نفسي نكن. موضوع تكراري مهم نيست. مهم اينه كه تو نگاهت به اون موضوع چيه, شايد الان هر كس اخر داستانتو يكي از كليشه هايي كه هستو مجسم كرده باشه. ولي اين تويي كه با روند داستانت مشخص ميكني داستانت كليشه است يا نه. اميدوارم موفق باشي عزيزم.:)

  21. خیلی عالی بود واقعا لذت بردمفقط یه خواهش از این دو عبارت استفاده نکن ” تو یه لحظه” ” تو یه حرکت”بازم مرسی:*

  22. سلام سامي جان، خوش اومدياينطور كه تو بيضه هاي جناب ادمينو مالوندي… :-Dپوستشونو بردي داداش!درضمن ادمين جونم با من يكي كاري نداره، باورت نميشه تا بدم بلاكت كنه؟(خداييش چه ربطي داشت؟؟؟) :-Dخلاصه قول ميدم ازين به بعد كمتر سخن بگويم تا از صفحه روزگار محو نشوم 🙂

  23. مهندسکعروسکملوسکیه بار دادی ادمین جونم بلاکم کرد کافی نیست؟حالا دیگه سامی شهوتی نیستتو باعث تغییر جنسیت من شدیحالا روزی ده تا پیام دارم که همش پیشنهاد سکسهمیخوای ایدیمو دایورت کنم روی ایدیت تا باشد که رستگار شوی؟اگه راست میگی با ادمین جونم دوستی بکو مشکل منو زووود حل کنه

  24. نمیتونم بگم وووووووووووووووووووووووووای چه داستان عالی بود اما از حق نگزریم خوب بود ادامه به

  25. خیلی زیبا بود در مورد صحنه سکس با دوستان موافقمافرین لذت بردم ولی یک غم عجیب تو دلم اومد یاد اوری یک عشقبگذریم …منتظر قسمت بعد هستم

  26. سامي خب تو قبلا پسر بدي بودي منم تغيير جنسيتت دادم تا پسرا بريزن سرت :-Dراستي واسه مشكلتم نميشه كاري كرد؛ البته يه راهي هستاينكه ادمين تموم كاربراي پسرو بلاك و حذف كنه تا نتونن به تو پيام بدن! :))

  27. بد نبود و با نظر هیوا موافقمهر چقدر هم که نگارش داستان خوب باشه، سوژه تکراری ارزشش رو کم می کنه. مثل فیلم دیگه. تو از فیلم های ایرانی که همش حول چندتا موضوع عشقی و خوانوادگی مثل همین موضوع میچرخن لذت می بری؟مگر اینکه این موضوعات با یک سری موضوعات اجتماعی گره بخورن(که جدیدا این هم زیاد شده و …)ولی خوب گاهی خوش ساخت بودن تا حدودی جبرانش میکنه که در داستان میشه همون نگارش و توصیفات خوب

  28. شیرین جان: ممنون از اینکه جواب دغدغه های خیلی از خواننده ها رو با حوصله نوشتی. برات آرزوی موفقیت می کنم و منتظر قسمت بعد هستم.راستی در مورد داستان های زن و شوهری؛ اگر کامنت های زیر داستان ها رو بخونی متوجه می شی که داستان های خوب و پرمحتوای زندگی های زناشویی یا دوستی های سالم هستند که مورد توجه و انتقاد سازنده خواننده های فهیم و نویسندگان توانا قرار می گیرند. اگرچه آمار بازدید کنندگانش به گزارش سایت کمه. اما واقعیت خیلی تلخه و داستان های مادر و خاله و عمه هست که در عرض دو روز آمار بازدیدکنندگانشون به سرعت به بالای 30هزار نفر می رسه. امیدوارم افرادی مثل تو، شاهین، آریزونا، پریچهر، سپیده، پژمان، آرش و … بتونن بنیان فرهنگ و نگاههای غلط رو بلرزونن.

  29. سلامخیلی خوب بود،واقعا عالی بود.متاسفانه تو این سایت داستانهایی که توشون سکس زیبا و عاشقانه یه زوج معمولی ( زن وشوهر ) باشه خیلی کمه.انگار اصلا سکس قشنگ مال زن و شوهرها نیست در حالی که به نظر من که تجربه اش رو داشتم سکس عاشقانه با کسی که مطمئنی مال خودته زیباترین سکس دنیاست…بیشتر داستانهای این سایت یا تجاوزه یا خیانت و یا سکس با یه خانوم تن فروش و خبری از یه سکس عاشقانه بین یه زوج عاشق نیست…آهسته آهسته جوون های ایرانی دارن معنی واقعی سکس رو فراموش میکنن قبول دارم که سکس یه نیاز جسمانیه مثل تشنگی وگرسنگی که باید بر طرف بشه ولی خوبه که یادمون نره این نیاز میتونه به بهترین شکل برطرف بشه دقیقا مثل همون غذا خوردن که میشه با نون خشک سیر شد یا با یه غذای لذیذ تو یه رستوران رویایی…به هر حال از نظر من سکس بدون عشق فقط یه رفع نیازه که بلافاصله لذتش هم فراموش میشه…بازم ممنون از داستانت… همین که موضوع داستانت یه عشق واقعی بین یه زن و شوهر عاشقه برای زیبا شدنش کافیه…

  30. شیرین بانو سلامدلنشین مینویسی ولی قسمتای سکسش زیاد به دلم ننشست, لزومی نداره که زیاد توضیح بدی مثلا (خودش رو کشید بالا و کیرش رو گذاشت دمه سوراخ کسم…) بجاش بیا بیشتر فضارو توصیف کن, احساستو توصیف کن . در کل خوب بود, بازم بنویس خوشحال میشیم

  31. به نظرم‌بعد از ۶ سال من این داستانو میخونم خیلی خوب و جالب یه جورایی خوندنش برام ارامش بخش بود

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید