بازی تسلیم

همه‌جا تاریکه، بوی سیگار و عرق قاطی شده با یه عطری تنده که نمی‌دونم مال کیه. چراغ های نئونی قرمز و آبی هی می‌پرن تو چشمام، صداها قاطی شدن، موزیک طوریه که کف زمین می‌لرزه. یه گوشه ایستادم، لیوانم تو دستمه و نگام به جمعیتی که وسط سالن دارن رقص می‌کنن.

سرم گیجه می‌ره ولی یهو چشمم می‌افته به مردی که از همه بلندتره. شونه‌هاش مثل دیواره، کت چرمی کثیف پوشیده و نگاش… نگاش یخمو آب می‌کنه. وقتی چشم تو چشم شدیم، احساس کردم قلبم می‌خواد از گلوم بزنه بیرون.
تو وسط جمعیت، من و شیدا کنار هم می‌رقصیدیم. شیدا لباس تنگ و کوتاهی پوشیده بود. دامنِ جین پاره‌شده‌ش که تا بالای رون کلفت و صافش بود و کون گنده‌ش رو به زور تو خودش جا داده بود. تاپ مشکی کوتاهی که بند نازکش روی شونه‌هاش تکون می‌خورد. موهاش ریخته بود روی شونه‌هاش و هر حرکتش برق خاصی داشت که همه نگاه‌ها رو می‌کشید.
من داشتم بهش نگاه می‌کردم که یکی از پشت چسبید. کلفتی کیرش رو روی کونم حس میکردم. بدون هیچ حرفی دستش رو گذاشت روی شونه‌هام، و بعد آروم پشت‌م اومد و شروع کرد به رقصیدن. دستاش روی کمرم بود، انگار می‌خواست با هر حرکتش بهم بفهمونه که همه‌چی دستشه.
کونم زیر دستاش هی تکون می‌خورد و قلبم تندتر می‌زد. شیدا هم کنارم می‌رقصید، نمی‌دونستم نگاهش به من بود یا اون اما حس می‌کردم یه حس عجیبی تو هواست.
مرد پشت سرم آروم‌تر دستاشو می‌کشید روی کمرم، بعد پایین‌تر، روی کونم. دستای بزرگش. اونجوری که کسی متوجه نشه ولی خودم کاملاً حسش می‌کردم. نفسش گرم می‌زد تو گردنم و لبخند سردی روی لباش بود، اون نگاه یخیش که انگار همه‌چیزو زیر کنترل داره. مردی بود با قد بلند، شونه‌های پهن و موهای مشکی که از زیر چرمی سیاهش بیرون زده بود. هر حرکتش پر از تسلط و تحکم بود، طوری که من بدون اینکه بخوام، زیر نفوذش قرار می‌گرفتم.
بعد یهو دست کشید روی پای راستم، انگشتاش آروم رفت زیر شلوارم و با یه اشاره گفت: «بیا بریم تو اتاق، باید باهات حرف بزنم.» صداش محکم بود و هیچ جایی برای جواب دادن نذاشت.
دستش رو گرفت روی کمرم و محکم کشید سمت خودش، منم هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم جز این که دنبالش برم. تو تاریکی سالن، چشمام هنوز به چراغ های نئون عادت نکرده بود که وارد یه راهرو باریک و تاریک شدیم بوی عرق و سیگار دوباره پیچید تو فضا.
حسام در یه اتاق رو باز کرد و یه نگاه خونسرد به من انداخت. «هوممم، پسر جالبی هستی. زنتم سکسیه.» با یه حرکت سریع منو هل داد سمت تخت، طوری که قلبم می‌کوبید از ترس و هیجان.
همونطور که توی اون اتاق تاریک بودیم، حسام از پشت بهم نزدیک شد. بدنش گرم و سفت بود و سنگینی‌اش رو می‌تونستم روی پشت کمرم حس کنم. دستاش آروم کشید روی شونه‌هام و انگشتاش به آرامی رفت پایین، تا کمرم و کونم. دستش رو کرد تو شورتم و روی سوراخم گذاشت. یه لحظه موند و فشار داد، طوری که یه برق از توی بدنم گذشت. قلبم تند زد، از یه طرف ترس داشتم، از طرف دیگه یه هیجان عجیب.
صدای نفس‌نفس‌زدنش توی گوشم پیچید. گفت: «می‌خوام ببینم می‌تونی مثل یه زن بازی کنی.»
دستم رو گرفت محکم تو دستش. انگار داشت یادم می‌داد چطوری زنونه باشم، طوری که حتی خودم هم نفهمیدم چطور دستام شروع کرد به تکون خوردن، آروم و نرم، زنونه و متفاوت.
لباس ساده‌ای که پوشیده بودم، داشت کم‌کم زیر دستاش عوض می‌شد. زیر فشار کیرش روی کونم. انگار داشتم یه نقاب جدید می‌زنم. زیر دستاش، یه ترس و شوق عجیب بهم دست می‌داد، دلم می‌خواست تسلیم بشم ولی یه قسمتی از مغزم مقاومت می‌کرد. کونمو خودم به کیرش فشار دادم.
با یه فشار ملایم اما تحکم‌آمیز، منو کشید سمت تخت، جایی که می‌دونستم داره کنترل بازی رو به دست می‌گیره. نشست روی تخت، و منو آروم انداخت جلو، طوری که بدنش رو حس می‌کردم نزدیک به خودم، نفس‌هاش گرم می‌زد روی گردنم. شلوارمو درآورد و با این کار کیرم سیخ شد. حسام با انگشتاش شروع کرد به کشیدن روی ران و کونم. هر لمسش یه جرقه‌ی ناشناخته توی من روشن می‌کرد. دستش زمخت و قوی بود. شورتمو درآورد و انگشتشو کرد تو کونم. صدای آهی کشیدم کونمو دادم بالا. خیلی حس خوبی یود. من که هنوز دچار کشمکش بودم، بین ترس و هیجان، تسلیم شدنم شروع شده بود اما نمی‌خواستم اینو بپذیرم.
دست‌های حسام هنوز داشتن روی بدنم می‌پلکیدن، مثل اینکه دارن یه زبان تازه بهم یاد می‌دن. اولش یه حس مقاومت توی من بود، اما هر بار که اون دست‌ها بهم فشار می‌آوردن، یه گوشه‌ای از مقاومتم فرو می‌ریخت. داشتم خودمو توی یه بازی خطرناک غرق می‌کردم، بازی‌ای که هیچوقت فکر نمی‌کردم توش باشم.
اونقدر تسلیم شده بودم که وقتی بهم گفت پاهایم را باز کنم، بی‌هیچ حرفی انجام دادم، انگار که بدنم خودش تصمیم گرفته بود، نه من. همه چیز توی اون لحظه برام شد بازی‌ای که باید برنده‌ش می‌شدم، اما نمی‌دونستم این برنده شدن چیه.
حسام روی من نشست، شورتمو از پام درآورد. توی تاریکی پشتم بهش بود و چیزی نمیدیدم. چند تا محکم زد روی کونم. کیرشو حس کردم بین کونمه. گرما و وزنش ضربان قلبم و برد بالا. لای کونم سر میداد کیر بزرگشو. منو برگردوند سمت خودشو کیرشو جلوم گرفت. دو دستی کیرشو گرفتم. آروم آروم لیس میزدم و می‌خوردم. بزرگ بود. کلفت داغ. از خایه‌هاش لیس زدم تا سر کیرش. با موهام بازی میکرد. دستشو گرفت جلوی دهنم و گفت زبونتو درار. شروع کرد زدن روی زبونم با کیرش. سرمو گرفت و تا جایی که میشد کرد توی دهنم. خفه شدم. چشام سیاه شد. هرچی زور زدم نتونستم درش بیارم و بعد چند ثانیه که تا تخماشو کرده بود تو دهنم درآورد کیرشو. اشک آب دهنم صورتمو خیس کرد و می‌ریخت روی پام. توی یک سکوت مرموز ادامه دادیم. اون ادامه داد. دوباره پرتم کرد روی تخت. شروع کرد با کیرش روی کونم بازی کردن. آروم آروم میکرد تو. آتیش گرفته بودم. ملافه رو چنگ زده بودم. کیرش داشت به زور کونمو باز می‌کرد. داشته ناله میکردم. کم کم ناله‌م شد اه، آه کش دار. اوف گفتن. آخ گفتن. حس کردم زیر کیرش ارضا شدم. درد و لذت زیاد. تند کرد تلمبه هاشو. روم سوار شده بود. داشتم میمردم دیگه. داغی زیادی حس کردم.
وقتی همه چیز تموم شد، حسام بهم گفت آروم باشم، و انگار یه پیروزی بزرگ به دست آورده بود. منم بی‌صدا و بدون حرف، فقط نگاهش می‌کردم، انگار دیگه هیچ راه پس و پیشی نداشتم.
بعد از اینکه لباس‌هامو مرتب کردم، بهم گفت برگردیم پایین، یه کارت ویزیت داد ای خودش و من بی‌هیچ مقاومتی راه افتادم دنبالِ حسام.
وقتی برگشتیم به سالن، شیدا داشت نگران و سردرگم اطراف رو نگاه می‌کرد. چشماش دنبال من بود، ولی من فقط ساکت و سرد از کنارش رد شدم.
شیدا جلو اومد و با نگرانی پرسید: «پارسا، کجا بودی؟ چرا جواب تلفنمو ندادی؟»
من فقط نگاش کردم، یه لحظه تردید کردم ولی چیزی نگفتم، انگار که چیزی عوض شده بود بین من و اون، چیزی که نمی‌تونستم یا نمی‌خواستم براش توضیح بدم.

از اون شب به بعد، شده بودم همون پارتنر جنسی حسام. هر وقت که حسام دلش می‌خواست، بی‌هیچ حرفی آماده بودم برم پیشش. تو ماشین، تو خونه‌ی حسام، حتی روی تختی که با شیدا، زنم، شریک بودم. حسام همیشه با یه نگاه یا یه اشاره فرمان می‌داد و من بدون سوال و مقاومت قبول می‌کردم.
اما هنوز یه گوشه‌ی قلبم پر بود از ترس و شک. نمی‌دونستم دارم چیکار می‌کنم، این بازی تا کجا قراره ادامه داشته باشه.
یه بار توی ماشین بودیم، داشتم رانندگی می‌کردم و حسام کنارم نشسته بود. با یه دستش موهامو نوازش می‌کرد، با دست دیگه‌ش دستم رو گرفت و به آرومی گفت:
«آدم باید یه جایی تسلیم بشه، پارسا. تو دیگه نباید فکر کنی. فقط باش و انجام بده.»
یه جرقه‌ی عجیب توی دلم روشن شد. ترس، هیجان، و یه حس خجالت‌آمیز که نمی‌دونستم چطوری باهاش کنار بیام.
کم‌کم حسام شروع کرد بهم دستور دادن که لباسامو عوض کنم. یه بار بهم گفت که باید زنونه‌پوشی کنم. لباس های تنگ، کوتاه، رنگی و چسبان. اولش سرم بالا بود و مقاومت کردم، اما وقتی نگاهش رو دیدم، فهمیدم اگه بخوام جلوی این خواسته‌ش وایسم، همه چی تموم می‌شه.
یه روز تو اتاقش بودیم، حسام یه دست لباس زنونه بهم داد، رنگ صورتی روشن، با پارچه‌ای نرم و کشی. وقتی پوشیدمش، احساس کردم دارم یه آدم دیگه شدم. زن شکننده‌ای که باید فرمانبردار باشه.
اون لحظه حسام با نگاه تحکم‌آمیزش بهم گفت:
«تو باید اون چیزی که من می‌خوام بشی پارسا. دیگه نه تو خودت هستی، نه هر کسی که قبلاً بودی.»
از اون روز به بعد، لباس زنونه شدن بخشی از زندگی‌م شد.
اما هنوز توی دلم یه جنگ بود. بین ترس، مقاومت، و اون کشش عجیب که به حسام داشتم.
بعد از اون روزها، کم‌کم داشتم توی پوست خودم احساس عجیبی می‌کردم. انگار بدنم داشت زنونه‌تر می‌شد، نه فقط لباس، بلکه حتی طرز ایستادنم. وقتی راه می‌رفتم، سعی می‌کردم نرم و سبک باشم، طوری که انگار دارم با یه حالت لطیف و ملایم حرکت می‌کنم.
نشستنم فرق کرده بود؛ دیگه مثل قبل پاها رو باز نمی‌کردم، سعی می‌کردم جمع و جور و زنونه بشینم. بعضی وقت‌ها جلوی آینه وایمیستادم، بدن عریانم رو نگاه می‌کردم، پوست صاف و بی‌مو، دست می‌کشیدم به بازوها، ران‌ها و شکمم و کونم. انگار یه زن لطیف و شکننده‌ام. سینه‌هامو می‌گرفتم دستمو و انگشتمو لای کونم بازی میدادم. بازی میدادم. انقدر انگشت میکردم خودمو که بدون دست زدن به کیرم ارضا شم.
حس عجیبی داشت. انگار یه نفر دیگه توی من بود که از این تغییرات لذت می‌برد، کسی که دوست داشت به بدنش دست بکشه، کسی که برای زنونه‌پوشی و ناز کردن ساخته شده بود.

شیدا هم کم‌کم داشت متوجه تغییراتم می‌شد. اولش با تعجب نگام می‌کرد، گاهی بهم زل می‌زد که نکنه رازمو بفهمه. شک توی چشماش موج می‌زد، اما چیزی نمی‌گفت.
یه بار وقتی داشت لباس‌هامو نگاه می‌کرد، پرسید:
«پارسا، این لباسا… این تغییرات چیه که تو رفتارت و ظاهرت افتاده؟»
دلم می‌خواست فرار کنم، اما فقط آروم گفتم:
«چیزی نیست، فقط یه چیزایی… برای کار مدلینگمه.»

لباسم زنونه بود، دامن کوتاه و تنگی که باسنم رو خوب نشون می‌داد و وقتی راه می‌رفتم، حس می‌کردم همه نگاه‌ها به اون منحنی‌ها دوخته شده. موهام صاف و براق بود، لبام هم حسابی با رژ قرمز پررنگ کشیده شده بودن. وقتی می‌نشستم، پاها رو طوری جمع می‌کردم که زنونه باشه، نرم و ملایم، انگار دارم نقش یه زن واقعی رو بازی می‌کنم.
حسام که دستش رو روی باسنم می‌کشید، صدای تحکم‌آمیزش تو گوشم می‌پیچید: «دخترم، اینجوری بمون، کاری کن که من خوشم بیاد.» لباش رو می‌ذاشت روی لب‌های رژ زده‌ام و انگشتاش با ظرافت و قدرت همزمان روی بدنم حرکت می‌کرد. حس می‌کردم بدنم داره زنونه‌تر می‌شه، رفتارم نرم و لطیف شده، انگار دیگه خودم نبودم، بلکه نسخه زنانه‌ی خودم بودم که زیر دست و کنترل حسام ذوب می‌شدم.
حسام با همون دستای محکمش، کونم رو می‌فشرد و نگاهم می‌کرد، انگار که یه دختر کوچولو باشم که باید حسابی مراقبش باشم. صدای تحکمش پر از لذت و تسلط بود: «بیا اینجا خانومم.»
دستش رو گذاشت روی کمرم و آروم کشیدم به سمت خودش، لباش نزدیک لبام بود، نفسم تند شد. با یه حرکت نرم ولی قاطع، بغلش کردم، بدنش گرم و قدرتمند بود، حس می‌کردم زیر اون همه عضله، یه نیرویی هست که نمی‌شه به راحتی بهش نه گفت.
بعد، بدون اینکه فرصتی برای فکر کردن بهم بده، منو بلند کرد و انداخت روی تخت. لحظه‌ای زمین خوردنم با تخت، حس غرور و شکست همزمان داشت. اون نگاهم کرد و با نیشخند گفت: «حالا دیگه دختر کوچولوی منه، مطیع و کامل.» روی تختی افتاده بودم که زنم هر شب می‌خوابه و بهم میده.
پاهای من روی تخت جمع شده بود، بدن زنونه‌ام رو حس می‌کردم، ترس و هیجان توی دلَم می‌جنگیدن و بدنم مثل یه زن واقعی زیر دستاش نرم و تسلیم بود. پاهامو داد بالا. مچ پاهامو گرفته بود. لوبریکانت ریخت روی کونم. کیر کلفت شو آروم آروم کرد تو کونم. اوف، آخ می‌گفتم، با هر سانت آه عمیق تر می‌کشیدم. وجودم آتیش گرفته بود. کیرم توی شورت تنگم داشت ارضا میشد. نخ شورت لامبادا مو محکم کشید و ول کرد. خورد رو کونم. کیرشو تند تند میکرد تو کونم. لبمو گاز می‌گرفتم. ناله می‌کردم. آه می‌کشیدم. کیرشو تا ته داخل کونم حس میکردم. کونم که باز میشد و کیر داغش رو می‌بلعید. جون میگفتم. لذت می‌بردم. همینجوری که شیدا روی همین تخت به من میداد. نه، خیلی بهتر. حسام خیلی بهتره. هیچوقت شیدا نمی‌تونست با من همچین سکسیو تجربه کنه. حسام دراز کشید. رفتم روش. خودم کیرشو رو سوراخم تنظیم کردم و شروع کردم پریدن رو کیرش. شکمم و داده بودم جلو و به کمرم قوس داده بودم، همزمان که دستم روی پاهای حسام بود روی کیرش بالا پایین می‌پریدم. تقریبا داشتم جیغ می‌کشیدم از لذت و درد که شورتم خیس شد. این صحنه باعث شد حسام هم خندش بگیره هم وحشی بشه. منو انداخت رو تخت، بدنمو از روی گردنم بلند کرد و تا می‌تونست عمیق و سریع تو سوراخم تلمبه زد. هیچوقت اینجوری کونمو نگاییده بود. پاره پاره شدم. نفسم بند اومد. بوی کونم اتاق رو پر کرده بود. یه سری حرفا میزد که زیر فشار کیرش برام نامفهوم بود. ووی جر خوردم حساممم … و کیرشو درآورد و همون‌جوری که دراز کشیده بودم دهنمو گایید. واقعاً گایید. حتی وقتی آبش اومد بلند نشد. کوچیک شدن کیرش تو دهنم وقتی آب تو دهنم همه صورتمو پوشانده بود حس خوبی داشت. همه چی با حسام خوب بود.
قبل اینکه شیدا بیاد بلند شدیم و رفتیم.

رسیدیم خونه حسام، خونه‌ای که از هر گوشه‌ش حس قدرت و تسلط می‌اومد. حسام ازم خواست که برم تو اتاقش و منتظر بمونم. وقتی رفتم، یه لباس جدید زنونه بهم داد. لباس خیلی تنگ و کوتاه بود، پارچه‌ش براق و یه جورایی زننده بود. رنگش قرمز تند بود که باعث می‌شد پوست سفید و نرمم بیشتر به چشم بیاد. کونم گنده‌تر از همیشه شده بود.
آرایشم رو هم خودش انجام داد؛ لب‌هام رو با رژ قرمز روشن پر رنگ کرد، چشم‌هام رو با خط چشم ضخیم و سایه تیره تاکید کرد. موهام رو هم حالت داد، طوری که کلی تغییر کرده بودم، انگار دیگه من نبودم، یه نسخه زنانه و آسیب‌پذیر از خودم.
بعد از اینکه لباس و آرایش رو دیدم تو آینه، حس کردم بدنم نرم‌تر شده، راه رفتنم سبک‌تر و زنونه‌تر شده بود. نمی‌دونستم باید چی بگم، فقط حرفای حسام تو گوشم می‌چرخید که بهم یاد می‌داد چطوری رفتار کنم.
بعد، در خونه باز شد و پسر افغانی اومد داخل. بدنش نحیف و لاغر بود قدش تا شونه من بود. صورتی ساده ، لباس‌های ساده و خاکی تنش بود و دست‌هاش پر از جای کارگری. شونزده هفده‌ساله. حس کردم وجودش توی اون اتاق، تضاد عجیبی با من و حسام داشت.
حسام بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «این هم پارتنر جدیدته. باید یاد بگیری چطوری باهاش رفتار کنی، مثل یه زن واقعی.»
من فقط حسام رو نگاه کردم. حتی نمی‌تونستم این پسر نوجوون افغانی رو ببینم. نشست کنارم. گفت اوف چه بوی خوبی میدی. دستشو انداخت روی رون لختم و شروع کرد لیس زدن گردنم. چند شم میشد. چشامو بستم. لبامو وحشیانه شروع کرد خوردن. دستشو برد زیر دامن کوتاهم. کونمو می‌مالید. سینه هامو می‌مالید. می‌گفت آقا حسام این از دخترا تر و تمیز تره. بهم گفت بیا کیرمو بخور جنده. حسام باهام بد حرف نمی‌زد. نگاهش کردم. سرش تو موبایلش بود. شلوارشو کشیدم پایین و کیرش افتاد بیرون. از کیر من بلندتر بود. خیلی بلندتر. کلفتیش مثل خودم. آروم آروم شروع کردم لیس زدن. محکم کوبید تو سرم که تخمامو بخور کونی. بغض کردم. شروع کردم تخماشو لیسیدن. کیرشو می‌مالیدم با دستم. سرمو گرفت تا ته کیرشو کرد تو حلقم. نفسم بند اومد. اوف بلندی گفتی و انداخت منو رو مبل. دامنمو درآورد و شورتمو پاره کرد. جوری که تخمام درد شدیدی گرفتن. کونمو که دید گفت جونن و شروع کرد لیس زدنش. دیگه داشتم آه میکشیدم. تموم بدنم داغ شد. جلوی خودمو نمی تونستم بگیرم و تسلیمش شدم. می‌گفتم جون آره بخور. حسام هرزگاهی می‌خندید. بلند شد و کیرشو کرد تو کونم. لذت بخش بود. کیر دراز و لاغرش تا ته کونم می‌رفت. جوری تلمبه میزد که فقط جون میگفتم. محکم اسپنک میکرد کونمو. موهامو میکشید و فحش میداد. وسطای کار ارضا شدم. هنوز داشت تلمبه میزد. کم کم که شهوت پرید از خودم بدم اومد. گریم گرفت. مثل یه دختر نحیف و بیچاره داشتم گریه میکردم و میگفتم بسه که بیشتر تحریکش کرد. منو برگردوند و لبامو محکم خورد و کیرشو کرد تو دهنم. مزه‌ی کونم رو کیرش بود. پاهامو داد بالا و شروع کرد کردن. ده دقیقه شاید کرد. آبش نمیومد. فقط داشتم هق هق میکردم و بی‌صدا کون میدادم. فحش میداد، کیرمو مسخره میکرد. بهم زن جنده می‌گفت. دوباره کیرم راست شد. دوباره شهوت وجودمو گرفت. مثل یک زن با ناز و عشوه گفتم بیا کونمو بخور منم کیرتو بخورم. با کون نشستم رو صورتش. حس فوق‌العاده ای بود. جوری کیرشو لیس میزدم که انگار جنده‌م. تخماشو لیس میزدم. سر کیرشو مک میزدم. از تخماشو تا سرشو لیس میزدم و زبونشو فرو میکرد تو کونم. دو دستی کونمو باز کرده بود. ابم داشت میومد. خودم نشستم رو کیرشو با سرعت بالا پایین پریدم. آبش اومد‌ همون‌جوری که کیرش تو کونم بود تند تند کیرمو عقب جلو کردم تا آبم اومد و ولو شدم بغلش.

وقتی از خونه حسام برگشتم، لباس زنونه قرمزی که حسام بهم پوشونده بود هنوز زیر تنم معلوم بود، یه جورایی تنگ و تحریک‌آمیز. موهام به هم ریخته بود و آرایشم هنوز یکمی بود. برق لب و کمی خط چشم روی پلکم دیده می‌شد. شیدا که من رو دید، یهو جا خورد. نگاهش به لبام و حالتم افتاد، شک تو چشمش موج زد.
شیدا با صدایی که لرزش داشت پرسید: «پارسا… این چی وضعشه؟ چرا اینجوری‌ای؟»
یه نفس عمیق کشیم و سعی کردم آروم باشم اما دستم داشت تکون می‌خورد. گفت: «نمی‌دونم چطوری بگم، چیزایی شده که…»
شیدا مات و مبهوت مونده بود، نمی‌دونست باید چه واکنشی نشون بده. حس کرد دنیا داره زیر پاهاش می‌چرخه.
خودم هم گیج بودم. از یه طرف می‌خواستم به شیدا حقیقت رو بگم، از طرفی می‌ترسیدم همه چیز خراب بشه. وقتی برگشتم تو هال، لباس زنونه‌ای که حسام برام پوشونده بود زیر تنم معلوم بود.
دستاش رو به هم فشار داد و آروم پرسید: «پارسا… چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟»
فقط نگاهش کردم و سعی کردم لبخند بزنم. ولی صدای لرزونم از زیر بغضم پیداش بود: «هیچی… فقط یه مهمونی بود…»
شیدا با چشم‌های پر از سوال و شک نشست و با لحنی که هم عصبی بود، هم نگران: «مهمونی؟ با کی؟ چرا اینطوری لباس پوشیدی؟»
فضا پر شد از سکوت سنگین، تو دلم همه‌ی حس‌های ترکیبی از ترس، شرمندگی و گناه می‌جوشید. شیدا نمی‌تونست چشم ازم برداره، هر لحظه منتظر بود حقیقت رو بشنوه، اما من هنوز قفل بودم و حرفی نزدم. این اولین شک واقعی بینمون بود، و شروع یک تنش بزرگ‌تر که قرار بود زندگی‌مون رو زیر و رو کنه…

شیدا ایستاده بود کنار پنجره‌ی هال، با یه سیگار که بین انگشتای ظریف و کشیده‌ش میچرخوند. اون لباس مشکی تنگ و کوتاهش، که تا روی ران‌هاش کشیده شده بود، درست مثل همیشه نگاهمو به خودش جلب کرد. موهای بلوند موج‌دارش که با چراغ‌های رنگی سالن برق می‌زد، آرایش دقیق و لب‌های قرمزش، ترکیبی از جذابیت و قدرت رو نشون می‌داد.
با اینکه ظاهراً قوی و مسلط بود، اما چشم‌هاش پر از سوال و شک بود. آروم قدم زد سمتم که گوشه‌ای ایستاده بودم. با لحنی نرم ولی پر از کنجکاوی گفت:
«پارسا، نمی‌خوام دعوا کنم، فقط می‌خوام بدونم چرا این‌طوری شدی؟ چرا لباس زنونه پوشیدی؟»
سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم. «شیدا… نمی‌دونم چی بگم… همه چی پیچیده‌ست…»
شیدا نزدیک‌تر شد، دستش رو گذاشت روی شونه‌م و نگاهی که ترکیبی از درد و نگرانی بود بهم دوخت.
«اگه راستش رو بگی، شاید بتونیم کمک هم کنیم…»

فضا بینمون پر از کشمکش بود؛ از یک طرف قدرت و زیبایی شیدا که حکم یه ملکه‌ی بی‌رحم رو داشت، و از طرف دیگه، شک و تردید من که توی خودم غرق شده بودم. حس کنجکاوی شیدا داشت کم‌کم تبدیل به نیاز به فهمیدن حقیقت می‌شد، حقیقتی که شاید اونقدر تاریک بود که هنوز خودش هم حاضر نبود روبروش بایسته. شماره‌ی حسام رو بهش دادم. میخواستم بفهمه. می‌خواستم همه چیو بفهمه ولی نمیتونستم خودم بگم.
شیدا با دست لرزون گوشی‌شو از جیبش درآورد و شماره‌ی حسام رو گرفت. دلش پر از سوال بود و یه حس مبهم که باید هر طور شده باهاش رو در رو بشه. وقتی تلفن جواب داد، صدای سرد و محکم حسام از اون طرف خط پیچید:
«پارسا… چی می‌خوای؟»

شیدا یه لحظه مکث کرد، بعد با صدایی که داشت خودش رو جمع و جور می‌کرد گفت:
«باید ببینمت… باید همه چی رو بدونم. پارسا چطوری شده؟ چرا داره این‌طوری می‌چرخه؟»
حسام یه خنده‌ی زیرلبی کرد که یه جورایی ترسناک بود:
«باشه، فردا شب میام خونتون . می‌خوای حقیقت رو ببینی، پس بیا.»
شیدا نفس عمیقی کشید و گوشی رو قطع کرد. قلبش تند تند می‌زد. می‌دونست این دیدار می‌تونه شروع یه چیز تازه باشه، یا اینکه همه چیز رو برای همیشه خراب کنه.
اون شب تا صبح نتونست بخوابه، به همه‌ی سوال‌ها فکر می‌کرد و آماده می‌شد برای روبرو شدن با مردی که یه‌جوری سرنوشت پارسا و زندگیشون رو تو دستاش گرفته بود.

حسام وقتی در خونه‌ رو باز کرد و وارد شد، یه نگاه سرد و مسلط انداخت به هر دوشون.
حسام با صدای بلند و تحکم‌آمیز همه چی رو تعریف کرد. با تحقیر. ولی لحن مودبانه‌ش.
هنوز از ترس و شرمندگی سرم رو پایین انداخته بودم. حسام نزدیکم شد، دستش رو گذاشت روی کونم و با یه حرکت محکم اون رو هل داد سمت شیدا:
«ببین، اینجا هر کی جای خودش رو می‌شناسه.»

شیدا با همون زیبایی و اعتماد به نفس همیشگیش جلو اومد، لباسش تنگ و جذاب بود و بوی عطرش همه‌جا پیچیده بود. با نگاهی که ترکیبی از کنجکاوی و تسلیم بود، گفت:
«حسام، نمی‌خوای منم یه کاری باهاش بکنم؟»
حسام خندید و گفت:
«شیدا، تو همیشه توی بازی من هستی. اما الان وقتشه که پارسا یاد بگیره توی این بازی چه خبره.»
بعد، حسام من رو گرفت، بغل کرد و انداخت روی تخت، نگاهش پر از قدرت و تسلط بود، انگار مالک تمام دنیا بود.

شیدا با یه قدم نزدیک شد به حسام، چشم‌هاش برق می‌زد از کنجکاوی و یه حس عجیب ترکیب شده از شهوت و تهدید. لبخند کوچیکی زد و گفت:
«پس این همه ماجراها، همه‌شون زیر دست تو بوده، آره؟»
حسام با همون آرامش یخیش، نگاهی به شیدا کرد، دستش رو آروم روی شونه‌اش گذاشت و گفت:
«آره، همه‌ش رو من کنترل می‌کنم. حتی اون پسرک کوچولو رو.»
شیدا کمی نزدیک‌تر شد، دستشو گذاشت روی سینه‌ی پهن حسام، نفسش گرم و عمیق شد.
«تو یه جور خاص جذبه داری، حسام. نمی‌دونم چرا پارسا دیگه اون‌جوری نیست، انگار از چشم افتاده.»

حسام با خنده‌ای نرم، انگشتاش رو کشید روی گردن شیدا و گفت:
«پارسا؟ اون دیگه مال من نیست. الان یه زن واقعی دارم پیش خودم. زنی که می‌فهمه چطور باید تسلیم بشه.»

شیدا چشم‌هاشو بست، صدای نفس‌هاش تو فضای پر از چراغ‌های رنگی سالن پیچید.
«من می‌خوام اون زن باشم… زن تو.»
حسام آروم لبش رو روی گردن شیدا گذاشت و زمزمه کرد:
«خوبه که بالاخره فهمیدی… حالا بیا، نشون بده که چقدر می‌تونی تسلیم بشی.»
شیدا دستش رو محکم‌تر روی سینه‌ی حسام گذاشت، نفسش تند شد و گفت:
«می‌خوام همه‌چیزو بدونم… پارسا رو چه طور گرفتی؟ چطور باعث شدی که اون همه غرورش رو کنار بذاره؟»
حسام با یه نگاه سرد و نافذ گفت:
«غرور؟ پارسا رو مثل یه تکه خاک می‌کنم زیر پام، وقتی می‌خواد مقاومت کنه، یادش می‌دم که همه‌چیز دست منه. اون الان یاد گرفته که زنونه رفتار کنه، مثل یه دختر کوچولو که منتظر یه اشاره‌ست.»
شیدا یه لبخند شیطنت‌آمیز زد، دستشو کشید روی گردن حسام و گفت:
«پس منم باید یاد بگیرم… یاد بگیرم چطور تو رو راضی کنم، چطور زیر دست و پات باشم.»
حسام چشم‌هاشو تنگ کرد و لبخندی زد که یخِ توی دل می‌ریخت:
«تو که همیشه زن قوی بودی، حالا وقتشه که با قدرتِ من تسلیم شی. بذار نشونت بدم.»
حسام آروم انگشتش رو کشید روی ساق پا و کون بزرگ شیدا، صدای نفس‌های شیدا بلندتر شد و بدنش خودش رو به حسام سپرد. حسام مثل همیشه با تسلط کامل، شیدا رو به سمت خودش کشید و لباش رو روی گوشش گذاشت و با صدای خش دارش گفت:
«ببین، پارسا رو من به این شکل کنترل کردم، و تو هم می‌تونی مثل اون بشی… اما باید آماده باشی برای بازی.»
شیدا با چشم‌های گرد و هیجان‌زده سرشو تکون داد و گفت:
«حاضرم، حسام… هر چی بخوای.»
من رو فرستاده بود برم لباس زنونه بپوشم دوباره. وقتی برگشتم حسام با یه لبخند سرد گفت:
«بیا اینجا دختر کوچولو، بزار شیدا هم ببینه که تو الان چقدر خوشگل شدی.»
سرم رو پایین انداختم و آرام قدم برداشتم سمت حسام. حسام دستشو کشید روی کونم، طوری که پارسا با خجالت نفسی کشید و لرزید. بعد، حسام گفت:
«این دختر خانومه حالا، باید مثل زن‌ها رفتار کنه. روی پام بشینه، با من حرف بزنه، مثل یه زن کامل.»
با چشمای پر از ترس و هیجان خودم رو روی پای حسام انداختم، دستاش رو آرام دور کمرم حلقه کرد و لبهاشو نزدیک لبام کرد. حسام با نگاهی تحقیرآمیز ولی لذت‌بخش، رژ قرمزش رو لمس کرد و گفت:
«ببین چقدر قشنگ شده، با این لبای خوش‌رنگش.»
شیدا با یه نگاه پیچیده بهم نگاه کرد، و حس کرد که همه‌چی داره تغییر می‌کنه. حس کرد دیگه نمی‌تونه فقط تماشاچی باشه، خودش هم بخشی از این بازی شد. حسام به آرامی دستش رو کشید روی بدن عضلانی خودش، که توی نور کم اتاق برق می‌زد و گفت:
«پارسای من، حالا وقتشه که بفهمی کی توی خونه فرمانروایی می‌کنه.»
حسام دستش رو کشید روی کونم برجسته‌م که فقط یه شورت مشکی پام بود. اون حس گرم و محکم که انگار هر بار لمسم می‌کرد، یه جرقه‌ی عجیب توی وجودم می‌زد. نفس‌م تند شد و بدنم شروع کرد به لرزیدن. لب‌هام هنوز به لب‌های حسام چسبیده بود، رژ قرمز رو که زده بودم توی نور کم اتاق برق می‌زد.
صدای حسام با اون تحکم خاصش تو گوشم می‌پیچید:
«آره دخترم، همینطوری بمون. اینجوریه که زن‌ها باید باشن. قشنگ و تسلیم.»
شیدا بلند شد، لباس تنگ و کوتاهش تمام خطوط بدن خوش‌فرمش رو نشون می‌داد. موهاش باز و صاف شده بود و لبخندی روی لب داشت که می‌فهموندم داره از دیدن ما کلی لذت می‌بره. صدای نفس‌های پرحرارتش منو بیشتر گیج می‌کرد.
«حسام… منم حق دارم؟»
حسام نگاهی بهش انداخت، بعد برگشت به من:
«تو رو دارم. ولی شیدا هم جای خودش رو داره.»
دستش رو کشید روی بازوش که پر از عضله بود، حرکت عضلاتش زیر پوستش رو حس می‌کردم و دلم می‌خواست توی اون قدرت غرق بشم. اشاره کرد که عضلات بازوشو بوس کنم. و بلند خندید. شیدا هم خندید.
حسام بلندم کرد و بعد با قدرت، منو روی تخت انداخت. وزنش رو روی من حس کردم و بدنم میلرزید، انگار به زور تسلیم می‌شدم ولی همزمان یه هیجان عجیب هم داشتم. دستاش روی رونای نرم و شیو شده‌م کشیده می‌شد. نیشخندی زد و گفت:
«حالا من این دختر کوچولو رو فتح می‌کنم. شیدا هم شاهد باشه.»
شیدا نفسش رو حبس کرده بود و من به چشمای حسام نگاه می‌کردم، چشمایی که پر از تسلط و کشش بود. هم ترس داشتم، هم یه حس شهوت که تا ته وجودم می‌رفت و منو می‌سوزوند.
دستاش آروم از رونم می‌رفت بالا، کونم رو محکم‌تر می‌فشرد و صدای نفس کشیدنش توی گوشم می‌پیچید. حس می‌کردم چقدر تحت سلطه‌ش هستم، ولی یه هیجان عجیبی توی وجودم شعله‌ور می‌شد. اون نگاه تحکم‌آمیز و صدای کلفتش منو مثل یه دختر کوچولو می‌کرد.
انگشتشو کرد تو کونم.
«ببین، دخترم، تو مال منه. هر کاری بخوام می‌کنم باهات، باید یاد بگیری که مثل یه زن واقعی رفتار کنی.»
نفسم بند اومده بود، ولی نمی‌خواستم مقاومت کنم، هم ترس داشتم هم یه لذت عجیب که با هیچ چیز قابل قیاس نبود.
بدنش عضلانی و قدرتمند بود، هر حرکتش پر از اقتدار و تسلط بود، مثل یه شیر بزرگ که به شکارش نزدیک می‌شه. من افتاده بودم زیرش، بین دستان محکمش، و می‌دونستم دیگه راه برگشتی نیست. به شیدا اشاره کرد. شیدا پاشو آورد جلوی صورتمو منم شروع کردم بوسیدن و لیسیدن پاش. با شهوت زیاد قهقهه میزد.
حسام با اون نگاهِ تند و پر از قدرتش، که همیشه همه رو می‌کشید سمت خودش، جلو شیدا ایستاد. شیدا، با اون بدن کشیده و لباس سکسی که انگار برای جلب توجه ساخته شده بود، نگاهش تیز و کنجکاو بود، ولی هنوز یه چیزی توی نگاهش بود که می‌گفت، این وسط همه‌چی اونطوری که باید باشه، نیست.
حسام با لبخند نیم‌خندی که می‌زد، آرام دستش رو دور کمر شیدا حلقه کرد. صدای خش‌دارش پر از تسلط بود:
«ببین، شیدا، تو هنوز اینجا ملکه‌ای. اما پارسا… اون شده یه بازیچه. هر وقت من بخوام، باید مثل یه زن کامل باشه. باور کن، می‌دونه کی چطور باید باشه.»
شیدا آروم بهش نزدیک‌تر شد، بدنش انعطاف‌پذیر و پر از حس بود. نگاهش ترکیبی از جذابیت و رقابت بود. لب‌های قرمزش کمی باز شده بود، انگار که می‌خواست چیزی بگه، اما فقط با یه حرکت آرام سرش، تسلیم یه بازی خطرناک شد.
حسام دستش رو آورد سمت گردنش، با یه حرکت آرام اما مطمئن، خودش رو نشون داد. بدنش عضلانی، هر خط و نقشش حکایت از قدرت می‌کرد. شیدا مثل یه گربه‌ی بازیگوش جلوش ایستاده بود، ولی می‌دونست که زیر اون تسلط سخت، بازی سخت‌تری در جریان بود. حسام دستشو دور کمر شیدا گره زد و شروع کرد بوسیدنش. خیلی راحت بلندش کرد و شیدا پاهاشو دور کمرش حلقه کرد. شیدا هم قد و قواره من بود و زورم نمی‌رسید همچین کاری کنم. ولی برای حسام راحت بود. شیدا رو انداخت روی تخت کنار من و شروع کرد بوسیدن گردنش. لباسشو باز کرد. سینه هاشو می‌لیسید و می‌مالید. صدای شیدا بلند شده بود. شکمش. رونش. شورتشو درآورد. شروع کرد خوردن کسش. شیدا جیغ میزد. با دستاش موهاشو می‌گرفت. اومد بالا. کیرشو گرفت جلوی شیدا. چشای شیدا برق میزد. جون میگفت. لیس میزد. بوس میکرد. خایه هاشو می‌مالید. دوباره تا ته میکرد تو دهنش. با خنده ساک میزد. با لذت از اعماق وجودش که کیر خوش فرم و بزرگ حسام رو میخوره. من لخت کنارشون دراز کشیده بودم. شیدا رو انداخت رو تخت. پاهاشو داد بالا. شروع کرد گاییدن کسش. با اولین تلمبه انگار شیدا ارگاسم شد. تلمبه ی بعدی. جیغ، ناله. تو حال خودش نبود شیدا. پاهای خوشگلش رو هوا بود و حسام سوارش بود. سگی نشوندش. شروع کرد کردن. اینقدر تند میکرد که صدای ناله های شیدا نصفه میموند. فقط ناله میکرد. کمرشو گرفته بود با سرعت بالا تلمبه میزد. معلوم بود شیدا حریف خوبی برای حسامه. بهم گفت بیا کونشو بخور می‌خوام بکنمش. شروع کردم خوردن کون خوشگل شیدا. عاشق کونشم. هرچند هیچوقت نذاشته بکنمش. لیس میزدم. زبونم و میکردم توش. همزمان کیر حسام رو می‌مالیدم. شروع کرد کردن کون شیدا. داد میکشید. چند دقیقه ای جیغ و داد کرد تا آروم شد. صورتمو بالای کون شیدا گذاشته بودم و هرازگاهی کیرشو درمی‌آورد از کون زنم و می داد دهنم و دوباره میکرد توش. صدای فشار کیر حسام رو تو کون شیدا می‌شنیدم. داشتم ارضا میشدم. اونقدری کرد که کیرشو درآورد و همشو ریخت رو صورت من و کمر شیدا. و اون شب آخرین شبی بود که توی اون خونه خوابیدم.

چند ماه بعد.
لباسم تنگ و زنونه بود، دقیقاً همونی که حسام انتخاب می‌کرد. یه لباس کوتاه که کونم رو برجسته نشون می‌داد، ساق‌هام پوشیده با جوراب‌های شفاف مشکی و کفش پاشنه‌بلند. آرایشم کامل بود. رژ قرمز، خط چشم پهن و موهام رو ول کردم که نرم رو شونه‌هام بیاد پایین. هر بار که توی آینه نگاه می‌کردم، یه جای وجودم می‌سوخت و یه جای دیگه انگار داشت از این نقش جدید خوشحال می‌شد.
دیگه نمی‌تونستم اون پارسای قبلی باشم. اون که شیدا رو دوست داشت، که مردونه فکر می‌کرد و بود. حالا من شده بودم یه زن بی‌اختیار، اسیر بازی‌های حسام، و در حال از دست دادن شیدا.
شب مهمونی بود؛ وقتی وارد سالن شدم، نگاه‌ها رو حس کردم. اما تمرکزم روی شیدا و حسام بود. شیدا هم اومده بود، با اون زیبایی و وقار همیشگیش، اما نگاهش پر از شک و غم بود.
کنارم یه مرد بود. یه آدم ساده و لاغر اندام، یه کارگر که حسام بهش معرفی کرده بود. مرد، دستش رو روی کون من گذاشت و من بدون هیچ مقاومتی، همون‌طور که حسام خواسته بود، خودم رو به اون دادم. اما نگاهم به شیدا و حسام بود.
چشم‌های شیدا پر از بغض شد وقتی منو توی اون لباس و با اون مرد دید. حسام با یه لبخند سرد و تحقیرآمیز بهم نگاه کرد و گفت:
«دیدی؟ این دختر مال منه، مال هرکسی که من بخوام.»
شیدا نتونست دیگه چیزی بگه. اون لحظه، من فهمیدم که دیگه همه چی تموم شده. شیدا رفت، و من موندم با این بدن زنونه و تسلیم، اسیر بازی حسام.

نوشته: پارسا

بازدید 7,368

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

7 پاسخ به “بازی تسلیم”

  1. کیرم تو دهنت قبلش تو دستت کن چرمی کثیف و دامن جیم پاره شده تا بالای رونش تا همون جا بیشتر نخوندم فحش هم متناسب بهت دادم

  2. داستان قشنگی بودولی چرا انقدر زود تسلیم حسام شدیچرا گذاشتی حسام و شیدا با هم باشنمن خودم زنانگی دوس دارم ولی نه این شکلیکه تو انجام دادی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید