جدال با سرنوشت (1)

با شنیدن صدای نازش سرمو بالا میگیرم میبینم زل زده تو چشمام . همون عشوه همیشگیش رو داره ,با عضب بانمکش بهم میگه:
_بابا جون الان ده باره که صدات زدم .چرا بهم نگاه نمیکنی؟
لپ تاپ رو میبندم و میزارمش کنار . بلندش میکنم و رو پاهام آروم جا میگیره . موهای طلایی رنگشو نوازش میکنم و با تموم وجود میبوسمش و بهش میگم
_ببخشید . بابا این روزا یه کم کار داره واسه همین حواسم نبود .
تو دستاش یه چیزی قایم کرده بود . از رو پاهام اومد پایین و دستشو باز کرد گفت اینو واسه تو درست کردم.
یه مچ بند که با حروف لاتین درستش کرده بود . حرف BوA که به صورت یک مکعب که وسطش سوراخ بود و کش سرش رو ازون سوراخ ها رد کرده بود . قشنگترین هدیه ای که تا الان گرفته بودم . چیزی که با خلاقیت تنها دخترم ساخته شده بود .
دستم رو گرفت و خودش انداخت تو دستم . یه نگاه بهش انداختم .نوشته بود BABA . دخترم رو بغل کردم و واسه اینکه صدای خندشو بشنوم پهلوش رو قلقلک دادم و مشغول بازی با هم شدیم . وقتی خندش رو میدیدم حس میکردم خدا دنیا رو فقط واسه من آفریده . در واقع دنیا حاصل عشق من و آرزو بود و دنیای منو آرزو دنیا بود . شیرینی زندگیمون دنیا بود . به عشق دنیا وقتی کارم تموم میشد زود خودم رو میرسوندم خونه. دنیای پنج ساله ما زیباترین مخلوق خدا بود .
مثل هر شب مشغول بازی با دخترم بودم و آرزو هم تو آشپزخونه نگامون میکرد و شاد بود از این خوشبختی . بالاخره زنگ شام به صدا درومد و دنیا دیگه بیخیال من شد و از کولم اومد پایین . آرزو به دنیا گفت : بدو کمک مامان سفره رو پهن کن.
دنیا با صدای نازش که قند تو دلم آب میکنه میگه مامان تو رو خدا رو میز غذا بخوریم .آرزو با نگاه به من منتظره که ببینه میام سر میز غذا بخورم یا نه که نگام به دنیا می افته و با دیدن صورت معصومش بلند میشم و رو میز مشغول خوردن شام میشم .
نمیدونم چرا هیچوقت از مبل و میز غذاخوری خوشم نیومد . آرزو با شنیدن این حرف خندش گرفت و گفت آخه از بس دوست داری لم بدی رو زمین . دنیا بهم میگه بابایی لم یعنی چی ؟ با شنیدن این حرف با آرزو میزنیم زیر خنده و آرزو میگه لم دادن یعنی دراز کشیدن . دنیا هم چیزی نمیگه و غذاشو میخوره.
با تموم شدن شام دنیا سریع میره جلو تلویزیون و مثل هرشب مشغول دیدن تام و جری میشه . طبق معمول بعد از گذشت ده دقیقه خوابش میبره و منم بلندش میکنم میبرمش تو تختش . یه کم نگاش میکنم و بر میگردم تو آشپزخونه پیش آرزو.
در حالی که به ظرف شستن مشغوله ,دستام رو دور کمرش حلقه میکنم و گردنش رو میبوسم . متوجه کند شدن ظرف شستنش میشم. ازم میخواد که پنج دقیقه صبر کنم. منم که عاشق این لحظه ام شیطنت رو بیشتر میکنم و گرمای نفسم رو به گردنش میدمم . با گذشت هر لحظه حس شهوت هر دو مون شعله میکشه . تازه امروز سیکل قاعدگیش تموم شده بود و هر دومون تشنه یه سکس داغ بودیم . آرزو دیگه طاقت نمیاره و بر میگرده , با تامل تو چشمام نگاه میکنه , میتونم شوق درخواست سکس رو تو چشماش ببینم . صورتش رو بهم نزدیک میکنه و گرمای لبش رو لبام باعث میشه چشم هام بسته بشه . بغلش میکنم و از زمین جداش میکنم احساس ناراحتیش باعث میشه بزارمش رو زمین . خودشو ازم جدا میکنه و با یه لحن زیبا میگه تو رو خدا بزار ظرفامو بشورم . در همین لحظه با شنیدن صدای زنگ در خونه به خواستش میرسه و مشغول آب کشیدن ظرف ها میشه.
با تعجب به سمت در ورودی میرم و با سوال یعنی کی میتونه باشه این موقع شب به چشمی در نگاه میکنم . با ندیدن کسی تعجبم دو برابر میشه و در رو باز میکنم تا متوجه موضوع بشم . به محض باز شدن در ,فرصت پیدا نمیکنم عکس العمل نشون بدم و با ضربه چوب تو سرم نقش زمین میشم . دو نفر سریع میان تو و در حالی که منو رو شکم خوابوندند دستام رو از پشت با چسب میبندند و یه یه چسب هم به دهنم میزنند. آرزو که هنوز متوجه نشده بود با دیدن این صحنه جیغ میزه و به سمت اون دو نفر حمله ور میشه که که با اولین سیلی نقش زمین میشه و مثل من دست و دهنشو میبندند.
نمیتونستم فریاد بزنم و از کسی کمک بخوام. فقط دوست داشتم سریع هرچی دوست دارن از خونه بدزدند و برن. النگو ها و زنجیر طلای آرزو رو به زور دراوردند . نفر اول که مشخص بود همه کارست به سمت من اومد . چاقوش رو از جیبش در آورد روبروم نشست و مستقم تو چشمام نگاه کرد چاقو رو تو پهلوم فرو کرد و بهم گفت سرنوشت اینو خواسته.
سوزش دردناکی حس میکردم . با چشمام بهش التماس میکردم که کاری به همسرم نداشته باشه . تو چهره اش اثری از رحم نمیدیدم . آرزو که بی صدا فریاد میزد شاهد این صحنه بود. مرد دوم که رفته بود به اتاق خواب من و آرزو , با برداشتن کمی پول و سرویس طلای آرزو اومد پیش ما و به رفیقش گفت تمومه زود بریم . اما دوستش گفت یه کم کار دارم و خنده شیطانی سر داد . کمربندش رو باز کرد و مشغول بازی کردن با پاهای آرزو شد. با دیدن این صحنه وجودم خرد شد . نمیتونستم کاری بکنم . فقط سرم رو میکوبیدم رو زمین. طاقت دیدن اینکه عشقم داره پر پر میشه رو نداشتم . مرد نشسته بود رو پاهای آرزو و پشت آرزو بهش بود. با چاقوش شلوار آرزو رو پاره کرد . آرزو که هر طور بود نمیخواست اجازه بده این اتفاق بی افته و ممانعت میکرد.
مرد با بی رحمی تمام با چاقویی که تو دست داشت یه ضربه به پهلو آرزو وارد کرد . آرزو بعد از خوردن ضربه مثل آهو تو چنگال شیر آروم گرفت . مرد که آلتش راست شده بود با فشار اونو به مقعد آرزو وارد کرد . خون رو میدیدم که داره راه میگیره . هم از من و هم از آرزو. نمیتونستم صحنه تجاوز اون مرد به آرزو رو ببینم . با وجود اینکه بسته بودم زور زیادی زدم که خودم رو باز کنم ولی فقط درد و خونریزی بیشتر نصیبم میشد. تصور اینکه آرزو داره چه دردی رو متحمل میشه دیوونم میکرد.
مرد دوم که ازین کار رفیقش خوشش نیومده بود فقط اصرار داشت زود که زود تمومش کنه و اونجا رو ترک کنند.
آرزو تو فاصله دو متری من داشت جون میداد و من فقط شاهد ماجرا بودم . عشقی که برای به دست آوردنش حاضر بودم زندگیم رو بدم داشت جلو چشمم زندگیشرو از دست میداد . من فقط در اون لحظه میتونستم نگاه کنم . از خدا میخواستم که آرزو زنده بمونه . در همین موقع دنیا رو دیدم که مات و مبهوت با عروسکش تو چهار چوب در اتاقش وایساده و داره صحنه رو نگاه میکنه . مرد که دنیا رو دید از رو آرزو بلند شد و رو به من گفت بچه ها منو خیلی دوست دارن . راستی ناقلا تا حالا خوب چیزی میکردی ها و خنده وحشتناکش رو سر داد به رفیقش با غضب گفت چرا در مورد این بچه چبزی نگفتی؟ اونم گفت فکر کنم تو تختش خواب بوده و من ندیدمش.
مرد به سمت دنیا رفت ,آرزو با اینکه نیمه جان بود چشماش رو باز کرد و به من نگاه کرد . با چشماش داشت التماس میکرد که دنیا رو نجات بدم . تموم اون التماس و خواهش به صورت یک قطره اشک از چشمش سرازیر شد و افتاد رو زمین و آرزو هم چشماش بسته شد . منم فقط بی صدا فریاد میزدم. مرد دنیا رو بغل کرد ,رفت تو اتاق و در رو بست. تو اون لحظه کم که دنیا رو دیدم متوجه شدم از شدت ترس نمیتونه گریه کنه . نمیدونستم آرزو زنده ست یا نه . با افکار اینکه ای کاش زمان به عقب بر میگشت , ای کاش درو باز نمیکردم , و کلی آرزوی محال چشمام سنگین شد و بی هوش شدم .
دوباره که چشمام باز شد نور مهتابی اذیتم کرد و یه کم به اطرافم نگاه کردم متوجه شدم که تو بیمارستانم . سعی کردم به یاد بیارم که چرا اینجام و یاد اتفاقی که تو خونم رخ داده بود افتادم . از رو تخت اومدم پایین و با سرگیجه راه افتادم کا دیدم لوله سرمی که بهم وصله باسوزنش همراه با درد و خون ریزی ازم جدا شد و منم افتادم رو زمین . پرستار ها با دیدن این صحنه به سمتم دویدند و با عصبانیت میگفتند این چه کاریه کردم. من که توان حرف زدن نداشتم فقط آرزو و دنیا رو صدا میزدم. و از پرستار ها میخواستم یه خبر خوب در مورد زن و بچم بهم بدن.
با تزریق یک آرام بخش به خواب رفتم . بعد از چند ساعت که به هوش اومدم دکترم بالا سرم بود . و با برگه ای که تو دستش بود بهم گفت خب آقای آرش حالتون چطوره ؟ میتونید صحبت کنید ؟ و من فقط گفتم خونوادم کجان . که دکتر رو به پرستار گفت خانوم نعیمی ایشون رو به بخش منتقل کنید. منو به یه اتاق بردند و اونجا رو ترک کردند . هر چی التماس میکردم کسی نمیگفت که سر خونوادم چی اومده. بعد از چند لحظه در باز شد و یه نفر که خودش رو سرگرد احمدی معرفی کرد کنارم نشست. دوست داشتم خبر خوش ازش بشنوم
بهم گفت واقعا متاسف هستم بابت این اتفاق که رخ داده . من و همکار هام تموم تلاشمون رو میکنیم که قاتلین رو بگیریم. ولی به کمک شما خیلی احتیاج داریم
من با شنیدن کلمه قاتل گفتم چی به سر خونوادم اومده ؟ تو رو خدا بگید که زنده هستند. سرگرد ساکت بود و انگار نمیتونست چیزی بگه اما خودش رو جمو جور کرد و بهم گفت متاسفم وقتی آمبولانس به خونه شما اومد همسر و دختر شما مرده بودند.
بعد از یه سکوت کوتاه نتونستم با موضوع کنار بیام و فریاد سر دادم . اون لحظه به خدا هم دشنام میدادم که با تزریق آرام بخش به خواب رفتم. بیدار که شدم مادرم رو دیدم که با چشمای گریون داره دستهامو نوازش میکنه. با دیدنش اشک هام سرازیر میشه و به مادرم میگم من دیگه نمیتونم به زندگی ادامه بدم .اونم با من گریه میکنه و میگه تو رو به ارواح خاک بابات اینو نگو .
پرستار میاد تو اتاق و از مادرم میخواد که اونجا رو ترک کنه . بعد از مدتی دکتر میاد و بهم میگه شانس آوردی , اگه فقط دو میلیمتر چاقو بالا تر بود قلبت رو میشکافت . فردا مرخصی و میتونی اینجا رو ترک کنی.
دوباره سرگرد احمدی پیشم اومد و ازم خواست کمک کنم تا قاتلین رو پیدا کنه.
هر چی که میتونستم در اختیار پلیس قرار دادم و فردا هنگامی که مرخص شدم وسایلم رو تحویل دادند . ساعتم و یک دستبند که دخترم با عشق درست کرده بود. خیره به دستبند اشکام بند نمیومد . دسبند رو انداختم به دستم برادرم با دلداری کمکم کرد تا راه برم .بعد ترک بیمارستان به اداره آگاهی رفتم تا شاید بتونم پیدا شون کنم . اما تو عکسای مجرمین سابقه دار اثری ازشون نبود و چهره نگاری هم دردی رو دوا نکرد .
دو روز تو بیمارستان بیهوش بودم و وقتی به خونه برگشتم فهمیدم که جنازه ها دفن شدند . برادرم میگفت یکی از همسایه ها دیده که دو نفر از واحد شما سراسیمه فرار کردند و رفتند . و اونم بعد از اینکه شما در رو باز نکردید به پلیس زنگ زده و اونا هم که رسیدند دیگه دیر شده بود . نمیدونستم چه جوابی به پدر و مادر آرزو بدم . طاقت نیووردم و شبونه به سمت بهشت زهرا راهی شدم . از برادرم آدرس قبر رو پرسیدم و تا صبح رو قبر دو تا شون دراز کشیدم و گریه کردم. هوا که رو به روشنی میرفت یک مشت خاک برداشتم همین طور که از خشم خاک رو میفشردم رو به قبر گفتم عزیزانم میام پیشتون ولی یه کار واجب دارم . سرنوشت نمیتونه اینقدر بیرحم باشه .
ادامه دارد…

ممنونم که وقت گذاشتید و داستان رو خوندید . یه نکته عرض کنم که برخی از صحنه ها مربوط به یک فیلم میشه که با دیدن این فیلم جرقه نوشتن داستان تو ذهنم زده شد . ولی در ادامه موضوع داستان با اون فیلم فرق خواهد کرد .
از دوستان خواهش دارم امتیاز رو فراموش نکنند . فکر نکنید امتیاز گدایی میکنم ولی به خاطر شیطنت بعضی ها مجبورم که بگم
امتاز یادتون نره پس یادتون نره امتیاز . امتیاز امتیاز امتیاز
شاد باشید و سالم بمونید

ادامه…
نوشته: آرش. sex and love

بازدید 2,126

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

44 پاسخ به “جدال با سرنوشت (1)”

  1. ارش جان سلامبازم مثل همیشه ترکوندیخوشحالم که جز اولین کسانیم که میخونمواقعا عالی بود دمت قیژامتیاز صد هم میدم برو حالشو ببرمنتظر ادامش هم هستم ‏وقت کردی داستان عشق تلفنی رو هم بخونممنونسامی شهوتی ورژن جدید‎ ‎

  2. اشکم در اومدخدایا یعنی همچین چیزایی وجود داره و ممکنه برای کسی اتفاق بیوفته؟

  3. سلام داستانتون از نظر نگارش خیلی قشنگ بود ولی من یکی با خوندنش اول صبح اعصابم به هم ریخت.امیدوارم آخرش به این غمگینی نباشه.بهرحال نمره کامل رو بهتون دادم.

  4. سلام آرش جاناين چي بود آخه؟ اول صبحي دلم گرفت.خيلي قشنگ بود و دردناک. اوايله داستان گرماي عشق باعث لبخند روي لبم شد و آخرش نابودي اون عشق باعث اشک توي چشمام! خلاصه که عالي بود. امتيازتم محفوظ3تا داستان خوب تو يه روز 🙂 شهوانيو اين همه خوشبختي محاله 😀

  5. عالی بوداا … فقط یه چیزی ( کاش ناراحت نشی ) من موندم تو که گفتی چاقورو تو پهلوم زد … بعد دکتره میگه اگه 2 میلی بالاتر بود قلبتو میشکافت … نمیدونم والا یا دکتره میخواسته پیاز داغ بهش اضافه کنه یا … بیخیال این با زیبایی داستانت حل میشه … موفق باشی ( محشر) :دراسی یه داستان نوشتم با عنوان عشق اولم لیدا … امیدوارم بخونیدو نظرتونو بهم بگید

  6. آرش عزیز، داستان خوب و جذابی رو شروع کردی. به جرأت میتونم بگم اون مؤلفه هایی که توی این چند روز گذشته در مورد روایت داستان و جذابیت پای چندتا از داستانها نوشتم رو توی داستانت مشاهده کردم و از این حیث میتونه نمونه ای باشه برای دوستان. همونطور که گفتم شروع داستانت خوب بود. آروم بودن همه چیز و وجود یک رابطه عاشقانه خواننده رو متوجه این نکته میکنه که در ادامه اتفاقی در شرف افتادنه. البته این میتونست کامل تر و بهتر شکل بگیره. از این نظر که ریتم کلی داستانت خیلی سریع و تند بود. درسته که خودت گفتی از روی یک فیلم اکشن نوشتی ولی باید بدونی که داستان نویسی با فیلم فرق میکنه. مخصوصا از قسمت بیمارستان به بعد انگار توی سرپایینی افتاده باشی. شاید بهتر میبود که یه مقدار طولانی تر و مبسوط تر مینوشتی. از لحاظ نگارشی مثل همیشه خوب و زیبا بود. فقط با اون قسمت صحنه تجاوز و توصیف و کلماتت حال نکردم. همیشه گفتم صحنه های اینچنینی باید به داستان بخوره. استفاده از آلت و مقعد خیلی جالب نبود. همون باز کردن کمربند کافی بود تا خواننده متوجه قضیه بشه.فکر کنم فیلمی که باعث شد جرقه این داستان توی ذهنت زده بشه رو دیده باشم. هرچند فیلمهایی با این سوژه زیاد ساخته میشن. منتظر قسمت های بعدی هستم. فقط ریتم رو رعایت کن…

  7. با درود به حضرت دوشواری…شادی شماره حساب بده :Dارش جان داستان خوبی بودمن که حال کردم :Dنوشتن اینجور داستانها حس فیلم زیر تیغ رو بهم دست میدهولی با درون مایه سکسیکه سکس کم بودولی دلیل بر بودن داستان نبودمن که نمره 5 دادممنتظر قسمت بعدیمموفق باشی

  8. درودارش جان مرسی خسته نباشیداستانت خیلی خوبه نگارش و موضوع و …راستش منم فکر میکنم این فیلمو دیدماون فضای زیبا و سراسر خوب اول داستانو خیلی خوب نوشتی ولی راستش یه مقدار ریتمت تند بود میشد بیشتر توصیف کنی و این حس خوب رو به این سرعت از خواننده نگیریدر کل خوب بود ولی میتونست عالی باشهموفق و موید و اینا باشی رفیق

  9. در قسمت بعد آرش خان وارد میشود. با اسلحه ای که از بمبئی تهیه کرده و رییس پلیس مزدور را …خودم شکوفه زدم.بیخیال فیلم هندی دورش تموم شده. فیلم فارسی رو عشقه. بزن زنگو.

  10. shadijojo من فکر نمیکنم دیگه کسی واسه فیلم هندی پول بده. البته گویا کم هم طرفدار نداشت! من این طرفداری رو به حساب بده بستونهای داخلی یه قشر از نویسنده ها میدونم وگرنه چه توجیهی داره در یه سایت سکسی فیلم دراماتیک پلیسیتیک نوشته بشه؟

  11. آرش جان، سلام و خسته نباشید.فارغ از سوژه، نگارش، جذابیت و هر الِمان داستانی دیگر، اول می گویم مرسی که نوشتی؛ مرسی که تسلیم ناملایمات سایت نشدی و با خوب نوشتن می خواهی که سهم خود در جامعه پرتلاطم سکسی-ایرانی را به نحو احسن ایفا کنی.اما در مورد داستان “جدال با سرنوشت”؛ داستانی عاشقانه، اکشن، جنایی، احساسی و انتقامی!!! پوشش قسمت عشق و اکشن توسط قلم توانایت در بخش اول به خوبی انجام شد. اما احساس زجر از دست دادن آنانکه بهانه نفس کشیدنت بوده اند آنچنانکه باید بال و پر داده نشده و به تبع آن حس انتقام جویی آرش ملموس نیست. من نمی گویم که فیلمفارسی به تصویر بکشی و ما رو مجبور کنی که یک بسته دستمال کاغذی رو هم علاوه بر لپ تاپمون بغل کنیم. فقط کمی اجازه بده تا بفهمیم آرش به طور خاص در نقش قهرمان داستان چه کشیده، وگرنه همه ما غم از دست دادن عزیزی به هر صورتش را کشیده ایم و همذات پنداری اولیه کار چندان دشواری نیست.برایت سلامت، موفقیت و شادمانی بی انتها آرزومندم.با احترام

  12. آخه آرش خان الان چی بهت بگم ؟اون کامنت اولم مال چند خط اول داستان بود که واقعا عالی بودن آدم حس میکرد تو بهشته ولی با خوندن ادامه اش حالم گرفته شد .آخه چقدر غم ،چقدر غصه ؟مگه عمرمون چقدر طولانیه که بیشترش رو باید تو ناراحتی بگذرونیم .بخدا چند وقت بود که این قدر حالم نگرفته بود.مگه این قلب من چقدر پیه دورشه که هر روز باید قصه غصه ی این و اون رو بخونم .والا من از زندگیم راضیم وشاکر خدا هستم ولی باز هم زندگی پر از غمه .میام بکن تو که از اون دنیای کذایی پر درد ورنج فرار کنم .غصه اینجا هم دست از سرم بر نمی داره .بخدا قسم ضربان قلبم با خوندن داستانت بشدت بالا رفته بود .طپشش رو از رو سینم حس میکردم .من میگم مگه یه تیکه گوشت که مدام در حال تپیدنه چقدر ظرفیت داره ،چقدر قدرت داره در مقابل سیل غم که مدام هجوم میاره .از همه عزیزان تقاضا میکنم شاد بنویسید .یه چیزی بنویسید که اگه نخندیم اقلا گریه نکنیم ،حداقل اشک نریزیم .دوستان ازتون معذرت میخوام اگه با حرفام غمگین شدین.آ رش جان غمنامه قشنگی نوشته بودی و واقعا استادانه رنج رو منتقل کردی .موفق باشی

  13. ارش عزيزم واسه بار دوم کامنت ميذارم. نميدونم قبلیش چي شد:-)خوشحالم که اون فیلمی که ازش ياد كردي رو ندیدم و هیچ پس زمینه قبلی ندارمداستانت مثل هميشه عالی و بینقص بود ,توصیف صحنه هاتو دوس دارمراستش داستانت که میخوندم منتظر یه رابطه عاشقانه بین ارش و آرزو بودم که با حضور این مهمونای ناخونده مثل دوتا شخصیت داستانت شوک زده شدمامتیاز رو فراموش نکردم ميدونم که لین امتیازات در مقابل داستان بی نظیر تو ارزشی نداره.بیصبرانه منتظر ادامه داستانتم ,اميدوارم مثه من طولش ندی و زود آپ کنی ,

  14. شادی جوجو عزیز به 50/50 اعتقاد داری؟ارش جاناتفاقا فیلم مدنظر من هم امریکایهولی تو اون فیلم یه سری خبرنگار باعث مرگ همسر نقش اول فیلم شدندکه داستان ارش عزیز کاملا متفاوت بود و اصلا انگار فیلم محبوب ارش با فیلم مد نظر من فرق دارهارش جان لطفا هرچه سریع تر(دیسک 2 را داخل سایت قرار دهید)

  15. سلام… ارش عزیز …دادا مگه آزار داری حال ادمو بگیری وضایعش کنی…تقصیر منه که آمدم ذو خط حال وهول بخونم که برق از سه فازم پرید… :Dخیلی آروم و شاعرانه شروع شد…اون تیکه توصیف دستبند دخترونه دل من رو آب کرد/جیگر پدر سوخته/.که خیلی قشنگ توصیف کردی…البته بنظرم کاری خوبی کردی که از صحنه های خشونت زود گذر کردی .چون روال داستان نویسی حرفه ای هم میگه صحنه های عشقی هر چقدر بیشتر باشه ،ایجاد لذت در خواننده و صحنه های خشونت باید کوتاه سریع و تاثیر گذار باشه…تا اینجای داستان حسم میگه که موضوع یه انتقام گیریه که میخواد زیر سایه دزدی مخفی بشه…البته اگه یه دوست دختر خوشگل که به کمک قهرمان فیلم بیاد،به داستان اضافه بشه…دیگه کاملا هالیوودی میشه…

  16. سلام”با تموم شدن شام دنیا سریع میره جلو تلویزیون و مثل هرشب مشغول دیدن تام و جری میشه “به نکته بسیار جالبی اشاره کردی. بزرگ و کوچیک ، پیر و جوون ، مجرد و متأهل ، پولدار و فقیر تو هر سنی که باشن شبا میشینن پای تلویزیون و تام و جری رو میبینن. حتی شده تکراری باشه بازم میبینن!داستان قشنگی نوشتی آرش جانمنم دوست دارم ببینم آخر فیلم چی میشهموفق باشی

  17. آرش جان دمت گرم.اگه من جای این احمق هایی که نوبلو به یه سری کسمشنگ میدن بودم.جایزه ی نوبل صلح و ادبیات رو به چند خط اول داستانت میدادم.انقدر قشنگ نوشته بودی که آرزو کردم(شخصیت زن داستانو نه اون آرزو رو کردم)که ای کاش منم یه دختر کوچولوی بابایی داشتم.ولی امان از عجله.از اون قسمت که زنگ درو زدن به بعد انگار حول بودی بری درو باز کنی سرو ته داستانو بهم چسبوندی.خیلی خلاصه نوشتی.ولی در کل دوست داشتنی بود.دکترو پرستارو پلیس هم که کلا در نقش پشم در صحنه ظاهر بودن.منتظر ادامشم.ای کاش6داشتیم بهت 6میدادم ولی اب نداره اول یه 1بهت دادم بعد یه 5روش دادم.شد1+5=6

  18. خوب بود. تبریک میگم. فقط مثل همیشه فعل ها مشکل داشت. برای هزارمین بار دوستان نویسنده وقتی دارین لحظات گذشته رو توصیف میکنین٬ از فعل های ماضی و گذشته استفاده کنین. وقتی لحظه حال توصیف میشه فعل ها باید مضارع باشه. لطفا رو این موضوع دقت کن. یه جورایی تو ذوق میزنه ولی در کل عالی بود فکر کنم یه جاهایی داستان پردازی ایراد داشت و اون حس رو نتونستی منتقل کنی. شاید مهمترین دلیلش خلاصه نویسی باشه ولی باید دقت کرد که خلاصه کردن جوری انجام شه که به داستان لطمه نزنه!!!بهرحال٬ دیگه چیزی نمیگم و منتظر ادامه داستان میمونم.موید بمانی!

  19. آرش عزيزمرسي بابت داستانه قشنگتمن خيلي از داستان ها رو مي خونم ولي معمولا نظر نميدماما داستانت بقدري زيبا بود كه دلم نيومد بدون تشكر ازش بگذرم

  20. آرش جان دلم ميخواد قسمت بعدش رو بنویسم اما بخاطر همون قضیه تصادفی که كردم فعلا نميتونم بنويسمش اما تو زحمت قسمت دوم داستانتو زودتر بکش

  21. خیلی زیبا و قشنگ شخصا حال کردم فقط یه نکته ریز بهتر بود خونه اپرتمان نبود چون دزد ها کمتر از این خونه ها سرقت میکننهمچنین صدای جیغ آرزو کافی بود تا همه ی همسایه ها متوجه بشندر کل داستان خوبی بود منتظر قسمت دوم هستمراستی اگه قراره قسمت دوم انتقام یا از این جور چیزا باشه یکم داستان کلیشه ای میشه

  22. واقعا عالی بود این اولین بار بود که تو بکن تو یه داستان میخونم و اینجور اشک میریزم.منتظر یه پایان خوش هستمفقط نویسنده های موفقی مثل پریچهر و… دیگه نمیخوان داستان بذارن؟به نظر من داستان هرچی جنبه سکسیش کمتر باشه زیباتره و توصیف صحنه های سکس فقط یه درد کسایی میخوره که میخوان خود ارضایی کنن.یاد روزی افتادم که نامزدم ترکم کرد و یه هفته بعدش با یکی دیگه نامزد کرد افتادم وقتی رفت دنیا برام تیره و تار شد و تصمیم به خودکشی گرفتم اما روزگار نخواست که برم و موندم تا بیشتر عذاب بکشم.موفق باشی امیدوارم قاتلین به سزای اعمالشون برسن.

  23. به بهمهندس اومده با اسباب اثاثیشدیر اومدی مهندس سامی از دست رفتداستان ارش طوری دپرسم کرده ک هنوز دارم اشک میریزم

  24. آررررررررررش خيلى نامرررررررررردى!!!الان انقدر از دستت دارم حرص ميخورم كه حدو حساب ندارهبا اينكه ميدونستم همش داستانه و واقعيت نداره ولى با اين حال بازم خيلى اعصابم بهم ريختمنم كه حساس!!! 😀

  25. آرش خان ادمین خیلی خاطرت رو خواسته که داستانت هنوز تو دور موندهدیگه واجب شد که یکم براش ب…لی.من خیلی دوس دارم کامنت آخر بشم .داستانت کم نظیر بود واکثرا تعریف و تمجید کردن ولی وجدانا دیگه شاد بنویسچاکرتم

  26. سلام بچه ها و مخصوصا سلا مهندس گل پسر من رو یادت میاد؟اگه یادت باشه مهر گفته بودم مشکل دارم که تا آخر این ماه حل میشه به همه ی شما مژده میدم که taymer از اول بهمن بر میگرده

  27. من خیلی خوشحالم که داستانت به خوشی وخوبی به آرشیو رفت و مهندس و مازیار نتونستن منفجرش کنن.یه خیر گذشت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید