تصمیمات سرنوشت ساز (۲)

در یکی از روزها، استفانی در حالی که یک لباس فیت و تنگ مشکی پوشیده بود، وارد آشپزخانه شد. تیم که به نظر می‌رسید در حال آماده‌سازی قهوه بود، در لحظه‌ای که چشمانش به او افتاد، نگاهش ثابت ماند. لبخند کوچکی روی لب‌های استفانی نقش بست و او به آرامی به طرف میز رفت و با لحن ملایم گفت: “آه، ببخشید، فراموش کرده بودم که برای شما قهوه درست کنم.” صدایش به وضوح نرم و شیرین بود، اما در نگاهش چیزی جدید و متفاوت از همیشه بود.

تیم که متوجه شده بود استفانی برای جلب توجه‌اش تلاش می‌کند، سعی کرد حواسش را پرت کند، اما هیچ راهی برای فرار از نگاه‌های او نبود. او به نوعی ناخودآگاه به بدن استفانی خیره شده بود، اما نمی‌توانست این حقیقت را به راحتی بیان کند.

استفانی با نیشخندی شیطانی نزدیک‌تر شد و به تیم گفت: “مطمئنی که همه چیز خوبه؟ به نظر می‌رسه که قهوه‌ات کمی سرد شده.” او برای لحظه‌ای به طور غیرمستقیم بدنش را به سمت او خم کرد، گویی قصد داشت همه توجه تیم را به خود جلب کند.

تیم که احساس می‌کرد در دام استفانی افتاده، از خجالت سرخ شد. او می‌دانست که استفانی عمداً به این شیوه رفتار می‌کند تا او را به چالش بکشد و از او واکنش بگیرد. “بله، بله… همه چیز خوبه.” گفت و سعی کرد نگاهش را از او بگیرد، اما هیچ‌چیزی نتوانست او را از این جاذبه غیرقابل اجتناب دور کند.

استفانی که از تاثیرگذاری خود لذت می‌برد، تصمیم گرفت بازی را ادامه دهد. “خیلی خب، اگر مشکلی نیست، من به کارهای خودم می‌رسم.” او این جمله را با نگاهی شاد و از سر لذت بیان کرد و در حالی که به آرامی از کنار تیم می‌گذشت، به طور عمدی دستش را به بازوی او زد. چیزی که شاید حتی تیم آن را تصادفی نمی‌دانست، بلکه یک حرکت کاملاً حساب‌شده از سوی استفانی بود.

چند روز بعد، بعد از اینکه استفانی شروع به شیطنت و استفاده از لباس‌های جذاب‌تر کرده بود، استیو متوجه شد که چیزی در رفتار تیم تغییر کرده است. او متوجه نگاه‌های ثابت و ناخواسته‌ای که تیم به استفانی می‌انداخت، شده بود. البته استیو به خوبی می‌دانست که تیم همیشه کمی به استفانی توجه داشته است، ولی این‌بار وضعیت کمی پیچیده‌تر شده بود.

یکی از شب‌ها، وقتی که آماده خواب شدن، استیو تصمیم گرفت تا با استفانی صحبت کند.

“استفانی، می‌خواستم با تو صحبت کنم…” استیو با لحن آرامی گفت.

استفانی گفت: “چی شده؟”

استیو کمی به سمت جلو خم شد و با صدای پایین‌تر گفت: “دیدی که تیم چند روزی هست که بیشتر بهت توجه می‌کنه؟ فکر می‌کنم این فرصتی باشه برای اینکه یه کمی بیشتر بازی کنیم.”

استفانی با لبخندی شیطنت‌آمیز به استیو نگاه کرد و گفت: “یعنی چی؟”

استیو به آرامی گفت: “خب، فکر می‌کنم باید بهش کمی سخت‌تر بگیری. اون به‌وضوح درگیر نگاه‌های تو شده و حالا وقتشه که از این فرصت استفاده کنیم. می‌دونی بازی کردن باعث میشه شور سکسی به زندگیمون برگرده

استفانی لحظه‌ای مکث کرد و بعد از آن با نیشخندی جواب داد: “مطمئنی؟ اینطور که به نظر می‌رسه، تیم الان از من بدجوری تحت تأثیره. من نمی‌خواهم که خیلی اذیتش کنم، اما… شاید وقتشه که یه کم بیشتر اونو به چالش بکشم.”

استیو با لبخندی که به وضوح نشان‌دهنده‌ی لذت و رضایت از این ایده بود، گفت: “دقیقاً! می‌دونم که تیم وقتی از چیزی خوشش میاد، نمی‌تونه ازش چشم برداره. تو هم که خودت بهترین بازیکن این بازی هستی. این یه فرصت عالیه تا همزمان با شوخی و شیطنت، تیم رو از نظر روانی تحت فشار بذاریم.”

استفانی که حالا بیشتر از همیشه به ایده‌ی استیو علاقه‌مند شده بود، دست برد و کیر استیو گرفت و دید توی استوار ترین حالت چند سال اخیره گفت: “بسیار خب، می‌بینم که تو هم خودت از این بازی لذت می‌بری. شاید بهتر باشه که یکم بیشتر سرگرم بشیم.”

روزها می‌گذشت و استفانی تصمیم گرفت به طور کامل وارد بازی‌ای که استیو پیشنهاد کرده بود شود. تغییراتی که در رفتار و لباس‌هایش ایجاد کرد، کاملاً به وضوح مشخص بود. از آن لحظه‌ای که استیو به او گفت که می‌تواند از جذابیت‌هایش برای به چالش کشیدن تیم استفاده کند، استفانی به آن فکر کرده بود و به زودی تصمیم گرفت که از آن بهره‌برداری کند.

روز بعد، وقتی تیم به خانه آمد، استفانی تصمیم گرفت که لباسی تنگ و کاملاً جذب بپوشد. لباس مشکی با طراحی ساده اما بلافاصله چشم‌گیر، به گونه‌ای که بدنش را به وضوح نشان می‌داد، انتخابش بود. او به دقت جلوی آینه ایستاد و نگاهی به خود انداخت دستاش زیر سینه هاش برد و به بالا پرتشون کرد و گفت تازگیا خیلی دارین دلبری میکنین و طرفدار زیاد پیدا کردین. احساس خوبی داشت، ترکیبی از اعتماد به نفس و هیجان که به خوبی می‌دانست این حرکت می‌تواند باعث تغییرات زیادی در دایره روابط بین آنها بشود.

تیم وقتی وارد شد و چشمش به استفانی افتاد، ابتدا برای چند ثانیه هیچ‌چیز نگفت. فقط نگاهش ثابت ماند و به وضوح متوجه تغییراتی که در لباس استفانی بود، شد. او که همیشه کمی نسبت به استفانی توجه داشته بود، حالا بیشتر از همیشه تحت تاثیر قرار گرفته بود.

استفانی که حالا از تاثیر خود مطمئن شده بود، لبخندی شیطنت‌آمیز زد و با صدای ملایم گفت: “سلام تیم، امیدوارم روز خوبی داشتی باشی.”

تیم که سرخ شده بود، تلاش کرد تا خود را جمع و جور کند، اما چشمانش همچنان به بدن استفانی خیره مانده بود. او سعی کرد صحبت کند، اما کلمات به سختی از دهانش بیرون می‌آمدند: “آه، سلام… استفانی… تو… امروز خیلی متفاوتی.”

استفانی که خود را در موقعیت قدرت می‌دید، با قدم‌های آهسته به سمت تیم رفت و گفت: “واقعا؟ خب، شاید تغییرات کوچکی داشته باشم. امیدوارم زیاد اذیتت نکرده باشم.” او کلامش را با لبخند مرموزی که به راحتی می‌شد از آن فهمید که کاملاً آگاه به وضعیت تیم است، تمام کرد.

تیم که حالا بیشتر از همیشه خود را در موقعیت دشوار می‌دید، مجبور بود به نوعی کنترل خود را حفظ کند. اما حقیقت این بود که این وضعیت به وضوح برای او آزاردهنده و در عین حال جذاب بود. او نمی‌توانست از نگاه کردن به استفانی دست بکشد.

استیو که در آن لحظه در آشپزخانه بود، بدون اینکه مستقیماً وارد مکالمه شود، از گوشه چشم همه چیز را زیر نظر داشت. او از اینکه استفانی به طور کامل به درخواستش عمل کرده بود، رضایت داشت و به نوعی از دیدن واکنش‌های تیم لذت می‌برد. این بازی ذهنی بین او و استفانی، که حالا با حضور تیم به سطح جدیدی رسیده بود، برای هر دوی آنها جالب و هیجان‌انگیز شده بود.

روز بعد تیم زودتر به خونه برگشت قبل از استیو تیم به خانه برگشت و در حالی که در را باز می‌کرد، بلافاصله صدای موزیک از اتاق نشیمن به گوشش رسید. زمانی که وارد خانه شد، استفانی را دید که مشغول ورزش است. او در حال انجام حرکات کششی و نرمش با لباس ورزشی کوتاه و جذب بود که کاملاً بدنش را نمایان می‌کرد. تی‌شرت کوتاه و شلوارک چسبانش به شدت توجه تیم را جلب کرد.

استفانی که متوجه ورود تیم شد، بدون توقف در حرکاتش لبخندی زد و گفت: “هی تیم، برگشتی؟”

تیم که به وضوح کمی معذب شده بود و چشمانش به طور ناخودآگاه روی بدن استفانی قفل شده بود، به زحمت نگاهش را از او گرفت و گفت: “آره، فقط… فقط خواستم چک کنم ببینم شما خوبید یا نه.”

استفانی با لبخند و حرکات روان ورزشی‌اش به او نزدیک شد و گفت: “بله، خوبم. فقط داشتم کمی ورزش می‌کردم. اینجا راحت‌ترم.”

در همین حین استیو هم رسید و متوجه شرایط خاص جو خونه شد با خودش گفت کاش قبلش یه نگاهی به داخل انداخته بودم و کمی بیرون صبر میکردم

تیم که هنوز نمی‌توانست از تاثیر حضور استفانی در لباس ورزشی رها شود، دستش را به پشت گردنش کشید و گفت: “سلام استیو و به استفانی گفت… مزاحم ورزش کردنت نمیشم میرم تو اتاقم

شب وقتی استیو و استفانی در کنار هم نشسته بودند، استیو با شیطنت به همسرش نگاه کرد و گفت: “امروز تیم واقعاً معذب شد. وقتی وارد خونه شدم، دیگه نمی‌دونست کجا نگاه کنه!”

استفانی که به وضوح از این اتفاق لذت برده بود، لبخندی زد و گفت: “خب، من که کاری نکردم، فقط داشتم ورزش می‌کردم.”

استفانی که کمی سرش را پایین انداخت دید استیو باز یه خیمه زیر شورتش درست شده و با لبخندی شیطنت‌آمیز نگاهش را به استیو دوخت، گفت: “اوه، پس منظورت اینه که باید بیشتر بهش فرصت بدم که راحت‌تر به این تغییرات عادت کنه، نه؟” تو چی برات عادی نمیشه نه همچنان اذیت کردن و لاس زدن من با تیم تحریکت میکنه نه؟

استیو که هنوز لبخند بر لب داشت، پاسخ داد: “دقیقاً. به نظرم این یه فرصت خوب برای هر دوی ماست. هم تو لذت می‌بری، هم تیم هم من

استفانی شروع نوازش کیر استیو کرد و از اینکه از شیطنت هاش شوری در همسرش بوجود آورده داغ شد با نگاه بازیگوشی گفت: “باشه، باشه. می‌بینم که دوست داری بیشتر تحت تاثیر قرارش بگذارم. ولی خب، این یه بازیه، نه؟”

استیو با خنده گفت: “بله، بازیه. فقط تو بیشتر از قبل به این بازی ادامه بده.”

استفانی با لحن شوخ‌طبع گفت: “خوب، پس حواست باشه که این بازی تموم نشه.”

استیو سرش را به علامت تایید تکان داد و با خنده گفت: “نگران نباش. این بازی هیچ وقت تموم نمی‌شه.”

روز بعد که آخرین روز کاری بود سر میزه صبحانه برای تعطیلات آخر هفته، استیو پیشنهاد داد که به ساحل بروند تا کمی از روزمرگی فاصله بگیرند. استفانی که همیشه عاشق ساحل بود، بلافاصله پذیرفت و گفت: “فقط باید یه مایو جدید بخرم.”

مردا به سر کار رفتن و استفانی به فروشگاه رفت و مشغول انتخاب مایو شد. در اتاق پرو چند مدل مختلف را امتحان کرد و در نهایت تصمیم گرفت از خلاقیت استفاده کند. او یکی از مایوهای جسورانه و جذاب را پوشید، از خودش در آینه عکس گرفت و آن را در گروه سه‌نفره‌شان که شامل استیو، تیم، و خودش بود فرستاد. زیر عکس هم نوشت: “نظرتون چیه؟ برای ساحل این خوبه؟”

استیو که عکس را دید، بلافاصله هیجان‌زده شد. او نه‌تنها از زیبایی استفانی لذت برد، بلکه از خلاقیت و جسارت او در فرستادن عکس در گروه سه نفره شون استقبال کرد. با لبخندی پهن روی لبش در گروه نوشت: “عالیه عزیزم! دقیقاً همون چیزیه که بهت میاد. قطعاً باید همینو بگیری!”

تیم که به وضوح از این حرکت غافلگیر شده بود، لحظه‌ای مکث کرد و بعد با لحنی معذب اما صادقانه نوشت: “اوه، خیلی خوبه! فکر می‌کنم برای ساحل کاملاً مناسب باشه.”

استیو به سرعت نوشت: “دیدی استف؟ تیم هم تایید کرد. فکر کنم دیگه وقتشه اینو بخری!”

استفانی که از واکنش‌های هر دو نفر راضی به نظر می‌رسید، با لحنی شیطنت‌آمیز نوشت: “خب، پس همین رو می‌گیرم. فقط امیدوارم بتونم تحمل نگاه‌های شما دوتا رو داشته باشم!”

استیو خندید و در گروه نوشت: “نگران نباش، فقط به تیم سخت نگیر. تازه داره عادت می‌کنه فقط بهش فرصت بده تا فردا و بذار هرچقدر خواست نگاه کنه

تیم که حالا کاملاً در این موقعیت گیر افتاده بود، با یه آدمک خنده‌ و شاید کمی معذب پاسخ داد: “اوه، فکر کنم باید بیشتر به ساحل بیایم تا عادت کنم فقط قبلش بهم یه آمادگی بده تا توی ساحل شوک نشم!”

این تعامل ساده و شوخ‌طبعی‌ها، جوی صمیمی و در عین حال پر از هیجان را برای آخر هفته پیش رو به وجود آورد. استیو به وضوح از خلاقیت همسرش لذت می‌برد و استفانی هم به بازی با این موقعیت ادامه می‌داد، در حالی که تیم همچنان سعی داشت خود را با این فضای غیرمنتظره وفق دهد.

وقتی شب به خانه برگشتند، استفانی تو اتاقش بود استیو بلند گفت عزیزم ما خونه ایم بهتر سوتینت تنت کنی دیگه خونه امن نیست و خندید
استفانی ولی سوپرازشون کرد و انرژی و لبخندی شیطنت‌آمیز آمده بود، مایوی جدیدش را پوشیده بود و با خونسردی وارد اتاق نشیمن شد. استیو روی کاناپه نشسته بود و تیم هم کنارش بود، مشغول صحبت‌های روزمره.

استفانی با صدای بلند گفت: “خب، وقتشه که به این لباس جدید من عادت کنین!”

هر دو مرد لحظه‌ای سکوت کردند و سپس سرشان را بالا آوردند تا او را ببینند. مایوی جدید، با طراحی جسورانه و زیبا، تمام نگاه‌ها را به خودش جلب کرد. استفانی دست‌هایش را روی کمرش گذاشت و با حالتی شوخ‌طبعانه به هر دو نگاه کرد.

استیو که همیشه اولین کسی بود که از چنین حرکت‌هایی استقبال می‌کرد، با لبخندی پهن گفت: “وای، استف! عالی به نظر می‌رسی. فکر کنم تیم هم با من موافقه، مگه نه؟”

تیم که کاملاً غافلگیر شده بود، سعی کرد خودش را جمع‌وجور کند و با لبخندی معذب گفت: “بله… عالیه. فکر می‌کنم قطعاً انتخاب درستی کردی.”

استفانی که حالا بیشتر از واکنش تیم لذت می‌برد، به سمت آینه‌ای که در گوشه اتاق بود رفت و در حالی که خودش را برانداز می‌کرد، گفت: “خب، بهتره از حالا تمرین کنین. قراره تو ساحل همین شکلی باشم، پس بهتره الان بهش عادت کنین.”
بعد دستش زیر سینه هاش برد و گفت به نظرتون پوشش کم نیست همش میترسم یه حرکت تند بکنم بیفته بیرون

استیو که از جسارت همسرش خوشحال بود، خندید و گفت: ” اینجوری به نظر نمیاد، عزیزم. هرچقدر بخوای می‌تونی تمرین کنی خم شو بپر!”

تیم که حالا حس می‌کرد باید چیزی بگوید تا از معذب بودن خارج شود، با خنده گفت: “فکر کنم این بهترین تمرینیه که تا حالا دیدم!”

استفانی با خنده‌ای شیطنت‌آمیز گفت: “پس بهتره از حالا خودت رو آماده کنی، تیم. این تازه شروعشه!”

شب با خنده و شوخی ادامه پیدا کرد، در حالی که استفانی به‌وضوح از این بازی لذت می‌برد و استیو هم خوشحال بود که همسرش فضای خانه را پر از انرژی و هیجان کرده است.

استفانی دستش روی سینه هاش فشار داد با اینکه نمی تونست حتی نصفشون توی دستش جا بده شروع به پریدن کرد و با خنده گفت فکنم اینجوری باید والیبال ساحلی بازی کنیم

تیم از فرصت استفاده کرد پس با کجا باید توپ بزنی دستات باید برداری اونا دیگه بالغ شدن میتونن از پس خودشون بر بیان دستات بردار
استفانی گفت پس من فقط میتونم تشویقتون کنم چون مطمئنم با اولین پرش همه سینه هامو میبینن و هر سه خندیدن اون شب به شوخی های سکسی و خنده درباره سینه های استفانی گذشت دیگه سینه های بزرگ استفانی سوژه شوخی های هر شبشون شده بود

فردای اون روز در میانه روزی گرم در ساحل، خورشید با شدت می‌تابید و موج‌های آرام صدای پس‌زمینه‌ای دلچسب ایجاد کرده بودند. استفانی که روی یک تخت ساحلی دراز کشیده بود، با عینک آفتابی‌اش به آرامی به استیو و تیم نگاه کرد که کمی دورتر نشسته بودند

اگه دوست داشتین با لایک و کامنت هاتون بهم انرژی بدین تا ادامه ش ترجمه کنم

نوشته: sexparty

بازدید 11,446

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

یک پاسخ به “تصمیمات سرنوشت ساز (۲)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید