خوک کثیف

مقدمه: خاطرات…خاطرات مثل یه سایه سمج بهشون چسبیده و دست از سرشون برنمیداره؛ یا شایدم این یه فراره از اون روزایی که توش نفس کشیدن واسشون سخت و سنگین بود. مبینا و حمید یه زوج جوون که به آمریکا مهاجرت میکنن؛ واسه آینده ای روشن و زندگی بهتر. اما تو این سرزمین جدید، بجای نور، تاریکی در انتظارشونه.

پی نوشت: این مجموعه داستانی، یه رمان اروتیک نسبتا طولانیه، قطعا صحنه های جنسی فراوونی داره ولی قرار نیست کل داستان حول محور سکس بچرخه. امیدوارم از داستان لذت ببرید.

قسمت یکم: خوک کثیف

مبینا تو چارچوب در وایساد، یه نگاه به چمدونا کرد و یه نگاه به کاغذی که دست حمید بود.

  • همه چی رو برداشتی؟
    حمید میچرخه و به مبینا نگاه میکنه.
  • آره، دارم لیست رو هم چک میکنم که چیزی جا نمونده باشه.
    حمید نگاهش رو از مبینا میگیره و خیره میشه به کاغذی که دستشه؛ یه لیست از همه اون چیزایی که باید با خودشون ببرن. چندبار لیست رو با دقت وسواس گونه ای بالا پایین میکنه تا مطمئن بشه چیزی رو جانذاشتن.
  • همه چی رو برداشتیم؛ بزن بریم که به پروازمون برسیم.
    چمدوناشون خیلی سنگین بود؛ سنگین نه از لباس و وسایل بلکه از اونچه که به اونا گذشته بود. شب ها بیخوابی حمید پای کتابای پزشکی و شیفتای بی پایان توی بیمارستان های درب و داغون دولتی؛ حالا اونا یک قدمی گرفتن مزد همه تلاش هاشون بودن.
    داخل ماشین، حمید به سمت چپش که مبینا نشسته بود نگاه کرد؛ خیلی خوشگل بود انگار فرشته ها نقاشیش کرده بودن اما این، برجسته ترین ویژگی مبینا نبود؛ کافی بود یکم باهاش همکلام شده باشی تا فورا هوش و ذکاوتش چشمت رو بگیره؛ همچین سرو زبون دار بود و شوخ طبع اونم نه از این شوخی های سبک و بی مزه که بیشتر میخورد وراجی باشه تا بذله گویی، همیشه میشد توحرفاش اثراتی از تیکه و طعنه پیدا کرد، مثل تیغی که تو مخمل مخفی شده… نیش دار و زهراگین.
    حمید اما انگار، درست نقطه مقابل مبینا بود. چهره‌اش حالتی داشت که سن و سالش رو یکم بیشتر از واقعیت نشون میداد؛ وقتی بهت خیره میشد، معنی واقعی جذبه و وقار رو میشد از تو چشماش درک کرد. اما پشت اون نگاه نافذ و چهرهِ جدی، قلبی مهربون و روحیه ای لطیف پنهون بود… یه آدم با رو حیه ای حساس و درون گرا. در کنار این روحیه لطیف، یکم هم خجالتی بود؛ از اون آدمایی بود که تو جمع های ناآشنا، ترجیح میداد که شنونده باشه تا گوینده. اما این شخصیت آروم و خجالتی حمید مانع بلند پروازی های حمید نمیشد. حمید یه آدم مصمم و سخت کوش بود و اصلا و ابدا به کم راضی نمیشد؛ همیشه بهترین ها رو واسه خودش میخواست. مهاجرت هم ایده خودش بود و تقریبا تمام مراحلش رو به تنهایی پیش برده بود و تا قبل از قطعی شدن ویزا هاشون فقط مبینا رو درجریان قرار داده بود.
    به فرودگاه که میرسن حامد مشغول درآودرن چمدونا از صندق عقب اسنپی که گرفته بودن میشه و وقتی مبینا میخواد بهش کمک کنه حامد مانعش میشه.
  • خودم میارمشون عزیزم، اذیت میشی.
  • آقامون جنتلمنه… جنتلمنــــــــه!
    مبینا دوباره شوخیش گرفته بود.
  • کیه که قدر بدونه.
    مبینا دستش رو دور بازوی حمید حلقه میکنه و میگه:
  • من قدرتو میدونم… یادت نمیاد دیشب چه قدردانی ای ازت کردم؟
    حمید یه لبخند دندون نما میزنه و از گوشه چشم به مبینا نگاه میکنه:
  • مطمئنی نمیخوای خانواده هامون بیان بدرقمون؟
    مبینا سریع با یه لحن قاطع میگه:
  • نه، قبلا هم بهت گفتم؛ تو اگه دوست داری به خانوادت بگو بیان که ازشون خداحافظی کنیم، اما من… بجز آیدا از به اصطلاح خانوادم دل خوشی ندارم. تازه، بعید میدونم مامان بابام بتونن حتی چند دقیقه همو تو یه مکان تحمل کنن.
  • پس قضیه کنسله دیگه… وقتی خونواده تو نمیاد، منم دیشب باهاشون تلفنی خداحافظی کردم. نیازی نیست الکی بکشونمشون اینجا.
    مبینا هیچوقت رابطه خوبی با خونوادش نداشت؛ نه پدر، نه مادر، نه ناپدری و نه نامادریش. انگار همیشه یه فاصله ای بین اونها بود که با گذر زمان بیشتر و عمیق تر میشد.
    حمید هم گرچه دل خوشی از خونوادش نداشت، ولی همیشه سعی میکرد ظاهر رو حفظ کنه و حرمت هارو هم نگه داره؛ بی احترامی توقاموسش نبود، حتی اگه دلخور بود.
    یکی از اشتراکات حمید و مبینا این بود که هردو، فرزند طلاق بودن. تجربه ای تلخ که از کودکی به روح و روانشون تحمیل شده بود. اما اون سال ها واسه مبینا چیزی بیشتر از یکسری خاطرات تلخ بود؛ یه زخم عمیق وقدیمی که هنوز هم هرازگاهی بی هوا سرباز میکرد.
    هر دو رو صندلی های فرودگاه نشسته بودن و مبینا سرش رو روی شونه حمید گذاشته بود و به روبرو خیره شده بود.
    حمید سکوت بینشون رو شکست و گفت:
  • اینقدر درگیر کارای ویزا بودیم که نتونستیم یه ماه عسل درست و حسابی بریم.
    مبینا با چشمایی که شیطنت توشون موج میزنه به حمید نگاه میکنه و با یه لبخند ریز میگه:
  • چطور مگه؟ دوست داشتی تو یکی از هتلای ترکیه یا دبی ترتیبمو بدی؟
    دستش رو به سمت خشتک حمید حرکت میده و میگه:
  • دربیار تا همینجا برات بخورم.
    و شروع میکنه به مالیدن کیر حمید از روی شلوار.
  • نکن روانی یکی میبینه آبرومون میره.
    حمید با گفتن این جمله، دست مبینا رو از روی خشتکش بر میداره و مبینا که خجالتی بودن حمید رو سوژه خوبی واسه شیطنت کردن میدونست یه خنده موذیانه میکنه و با یه صدای اغواکننده میگه:
  • جووون… خجالتی دوست دارمممم.
    حمید که خوب میدونست جز فرار، راهی واسه خلاصی از دست این دخترک آتیش پاره نداره، با دستپاچی دنبال یه بهونه واسه خلاصی از این موقیعت بود.
  • تا بهم تجاوز نکردی پاشم برم یه مشت خرت و پرت واسه خوردن بخرم.
    حمید این رو گفت و پاشد که بره.
  • من که فقط مال تورو میخورم.
    حمید همین که این رو از مبینا شنید سریع انگشتش رو به علامت سکوت گذاشت جلو دهنش
  • هیسسسسسسس ببینم آخر یکاری نمیکنی بیان ارشادمون کنن.
    مبینا صداش رو کلفت میکنه و سعی میکنه ادای حمید رو در بیاره:
  • “ببینم یکار نمیکنی بیان ارشادمون کنن”.
    مبینا ادامه میده:
  • من اسمم حمیده؛ با سی و دو سال سن میترسم با زنم لاس بزنم.
    حمید خم میشه سمت مبینا و در گوشش میگه:
  • تقصیر تو نیست. اگه دیشب درست حسابی کرده بودمت الان اینقد زبونت دراز نبود.
    مبینا ولی قرار نبود به این راحتی ها کم بیاره. سریع سرش رو میچرخونه سمت حمید و یه گاز ریز به لب پایینی حمید میزنه و میگه:
  • بزار برسیم آمریکا، چنان از کمر بندازمت تا بفهمی زبون کی دراز شده.
    توی این شیش ماهی که رسما زن و شوهر شده بودن حمید خوب میدونست که چقدر آتیش مبینا تنده؛ هم خوشحال بود که مبینا قراره تهدیدش رو عملی کنه هم از اینکه مبینا باز اینجوری توی یه بحث دیگه شکستش داده بود ازش دلگیرشد.
    حمید گوشه لب مبینا رو میبوسه و صحنه رو ترک میکنه تا بره خریداشو انجام بده.
    مبینا با یه لبخند گرم رفتن حمید رو تماشا میکنه. آروم به خودش یاداوری کرد که چقدر این مرد رو دوست داره؛ مردی که فقط شوهرش نبود و مطمئن بود که میتونه روش به عنوان یه تکیه گاه مطمئن حساب باز کنه. خوشحال بود… از ته دل واقعا از انتخابی که کرده بود خوشحال بود؛ از همون روز اولی که رابطشون رو شروع کردن تا الان که زن و شوهرن هزار بار به مبینا ثابت شده بود که حمید مردیه از جنس مسئولیت و وقار. درسته که یه وقتایی سربه سر حمید میذاشت ولی همیشه احترام زیادی واسش قائل بود. خوشحال بود که سرنوشت اون و حمید رو سر راه هم قرار داده بود.
    گوشیش رو از تو کیفش در آورد و به عکسی که از خودش و دست گلِ شب خواستگاریش گرفته بود، نگاه کرد.


    این عکس، حالش رو خیلی خوب میکرد؛ البته که حمید “بله” رو قبلا از مبینا گرفته بود و اون جلسه بیشتر واسه رعایت آداب و رسوم بود؛ هرچند اگه به مبینا بود که اصلا به این چیزا اهمیت نمیداد؛ نه به آداب و رسوم و نه به خوانوادش. حتی حلقه ای که حمید واسه ازدواج بهش داده بود رو هم دستش کرده بود که به خونوادش بفهمونه که تصمیشم چیه.
    مبینا فقط خواهر ناتنیش، آیدا رو درجریان رابطش با حمید و قرار ازدواجی که باهم داشتن، گذاشته بود. رابطش با آیدا خوب بود درواقع خیلی بیشتر از دوتا خواهر معمولی بودن و فکر کردن به همین موضوع بود که باعث شد به یاد بیاره که چرا اینقدر بهم نزدیکن.
    یه روز عصر که به خاطر کنسل شدن یکی از کلاساش زود تر از همیشه برگشته بود خونه، کلافه از گرما مقنعه اش رو از سر میکنه و پرتش میکنه رو مبل. میره سمت آسپزخونه که یه نوشیدنی خنک واسه خودش درست کنه؛ تو آشپزخون مشغول ریختن یخ و آبمیوه توی لیوان بود که یه صدایی رو میشنوه… صدای یه دختر؛ یه نفر داشت بدون هیچ ملاحظه ای آه و ناله میکرد. مبینا به سمت صدا قدم برمیداره و آروم از پله ها میره بالا. مبینا هرچی جلو تر میرفت صداها واسش شفاف تر میشد. این صدا ها، همش از اتاق آیدا میومد. مردد، خودش رو به سمت اتاق آیدا میکشونه… در رو آروم باز میکنه و چیزی که میبنیه باعث میشه حالش دگرگون بشه… آیدا یکی از ممه هاش رو از زیر تاپ و سوتینش داده بود بیرون و درحالی که داشت از توگوشیش پورن میدید، کصش رو میمالید و ناله میکرد. آیدا اینقدر تو حس بود که چند ثانیه طول میکشه تا متوجه حضور مبینا تو اتاقش بشه. همین که نگاه هاشون به هم گره میخوره، آیدا که شوکه شده بود یه جیغ ریز میکشه و سعی میکنه که خودش رو بپوشونه. مبینا به سمت آیدا که سعی داره اون ممه ای رو که از زیر تاپ و سوتینش درآورده رو برگردونه سرجاش، حرکت میکنه. آیدا وحشت زده و دستپاچه سعی میکنه که چیزی بگه.
    -مب… مبینا… تروخدا…
    مبینا… کاملا خونسرد و بدون هیچ واکنشی، آروم آروم به آیدا نزدیک میشه؛ با سکوتی سنگین کنار تخت، روبروی آیدا میشنه؛ بدون گفتن حتی یه کلمه خیره میشه به لبای آیدا. چند ثانیه میگذره تا آیدا متوجه میشه که نگاه خیره مبینا روی لباش قفل شده؛ معنی این نگاه رو نمیفهمید تا اینکه مبینا با حرص به لباش حمله میکنه و با عطش اونارو میبوسه؛ مبینا تازه داشت میفهمید که چه اتفاقی داره میوفته… خواهرش، بی مقدمه و بدون اجازه داشت از لباش کام میگرفت. آیدا از این وضع ناراضی بود؟ نه… داغ شدن بدنش هم خبر از راضی بودنش میداد. دستش رو دور گردن خواهرش حلقه میکنه و اون رو به خودش نزدیک ترمیکنه و بوسه هاش رو جواب میده. مبینا هرچی بیشتر لبای آیدا رو می مکید، بیشتر حرصی میشد. اون بیشتر میخواست… تمام بدن آیدا رو میخواست واسه همین شروع میکنه به چنگ زدن به ممه های نارس و اناری شکل خواهر پونزده سالش. با یه دستش، یکی از ممه های لخت آیدا که از قبل بیرون بود، و با یه دست دیگش اون یکی ممه اش رو از روی لباسش میماله. مبینا درحالی که هر دو دستش مشغول ممه های آیداست و روی بدن ظریفش هم خیمه زده، به مکیدن لبای آیدا ادامه میده. جوری مَسخ لبای هم بودن که انگار فراموش کردن که نیاز به نفس کشیدن هم دارن و وقتی لباشون رو از هم جداکردن تا ریه هاشون رو از اکسیژن پر کنن، مبینا پیشونیش رو به پیشونی آیدا چسبوند و واسه دیکته کردن تسلطش به خواهر کوچولوش با یه دست از فک آیدا گرفت و یه مقدار لپاشو رو به داخل فشار داد، جوری که باعث غنچه شدن لبای آیدا شد بعد آروم زبونش رو فرو کرد بین اون لبای غنچه شده و آیدا هم با مکیدن اون زبون، خودش رو با این حرکت مبینا هماهنگ میکنه. مبینا با یه بوسه عمیق با لبای آیدا وداع میکنه و به شکل وحشیانه ای شروع میکنه به لخت کردن آیدا. تاپ و سوتینش رو هر کدوم به یک طرف پرت میکنه و میره سروقت شلوارش؛ از بالای شلوار میگیره و شروع میکنه به پایین کشیدنش.
    -کونتو بده بده بالا.
    مبینا این دستور رو میده و آیدا هم اطاعت میکنه. چند ثانیه بعد، شلوار آیدا هم به سرنوشت تاپ و سوتینش دچار میشه و به گوشه ای پرتاب میشه. حالا بین مبینا و کص آیدا فقط یه شرت سفیده که یه پاپیون صورتیِ کوچولو روشه. نگاه مبینا سُر میخوره سمت شرت آیدا که خیسی کصش ردش رو روش جا گذاشته بود. سرش رو به کص آیدا نزدیک میکنه و شروع میکنه به بوییدنش؛ بوی بهشت میداد. زبونش رو آروم وبا حوصله، از روی شرت، روی شیار کص آیدا میشکه و اونم این حرکت رو با بستن چشمامش و یه آه بلند جواب میده. مبینا شرت خواهرش رو تا زانو پایین میده و پاهای آیدار و هم میده بالا و اونارو بهم جفت میکنه جوری که باعث قلبمه تر شدن کصش میشه. مبینا زبونش رو وارد کص آیدا میکنه و شروع میکنه به لیس زدن دیواره های کصش. این حرکت مبینا لذتی رو به آیدا تزریق میکنه که توی هیچ کلمه یا جمله ای جا نمیشه. بعد از یه مدت لیس زدن داخل کص آیدا، مبینا کص آیدارو باز میکنه و توش رو نگاه نگاه میکنه… بِکر بود؛ بِکرِ بِکر مثل دروازه های بهشت. مبینا اونقدری کص آیدا رو میخوره که لحظه موعود فرامیرسه. بدن آیدا مثل کسی که دچار برق گرفتگی شده باشه شروع میکنه به لرزیدن، لرزشی که از باسن شروع میشه و به پاهاش منتقل میشه. آیدا هیچ وقت نمیتونست با خود ارضایی به همچین ارگاسمی برسه. قطعا هیچ وقت این لحظه بینظر، که خواهربزرگش واسش رقم زده بود رو فراموشش نمیکنه. مبینا با لبخند رضایت رو صورتش، ارضاع شدن آیدا رو تماشا میکنه. پوستش برخلاف مبینا سبزه بود با یه بدن ظریف، که البته سن پایینش توی ظرافت اندامش نقش مهمی رو ایفا میکرد. مبینا نگاهش رو به پاهای کشیده وظریف آیدا میدوزه؛ بعد از کاشتن چندتا بوسه کوتاه روی رون و ساق پای آیدا، مبینا آروم و با شیطنتی که تو چشماش موج میزد رو بدن آیدا دراز میکشه و شروع میکنه به لیس زدن هالهِ دور نوک ممه های آیدا. مبینا با حرکاتی حساب شده خودش رو بالاتر میکشه و بعد از بوسیدن گونه های گل انداخته آیدا، درگوشش میگه:

  • پاشو بریم حموم، هم بشورمت هم یکمم تو کصمو بخوری تا منم ارضا شم.
    از اون روز به بعد، مبینا و آیدا فقط خواهرنبودن؛ شریک بودن، شریک لذت، اسرار و خاطرات هم.
    مبینا غرق در خاطراتش بود که نشستن حمید کنارش باعث پاره شدن رشته افکارش میشه؛ حمید آروم نایلون خوراکی ها رو میگیره جلوش و با لبخند میگه:
    -چیزی لازم نداری؟ پروازمون هامون خیلی طولانیه ها!
    مبینا درحالی که سعی میکیرد صداش رو که به خاطر شهوت دورگه شده مخفی کنه، میگه:
    +نه عزیرم… تو که کنارمی واسم کافیه.
    فقط یه جمله… همین یه جمله کافی بود که قلب حمید رو ذوب کنه و افسارش رو بدست بگیره و به هر سمت و سویی که میخواد اون رو هدایت کنه.
    مبینا به سمت حمید خم میشه، دستاش رو آروم دور کمرش حلقه میکنه و با قراردان سرش رو سینه حمید، به آغوش امنی که حمید واسش فراهم کرده پناه میبره.
  • تو که کنارمی… انگار همه‌چی آروم میشه. حالم خوبه… خیلی خوب.
    حمید موهای مبینارو نوازش میکنه و میگه:
    +آخیییی… قربون دختر نازم بشم.
    حمید آروم رو سر و پیشونی مبینا بوسه ای میشونه و میگه:
  • خیلی خوشحالم که این رو میشنوم.
  • یادته شب خواستگاری رو؟
    حمید یه نفس عمیق میکشه و میگه:
  • اوهوم…
  • اون شب، حس عجیبی داشتم… مثل پرنده‌ای که در قفسش رو باز کردن. خوشحال بودم… خوشحال از اینکه بالاخره دارم از اون خونه‌ی لعنتی میرم.
    حمید حلقه دستاش رو دور مبینا تنگ تر میکنه ومیگه:
  • نمیپرسم چرا…
  • سهراب خارکصه همه کار کرد که اون شب رو واسمون خراب کنه.
    حمید سکوت کرده بود؛ به یاد آوردن یکسری از صحنه های اون شب، واسش ناخوشایند بود. ولی روی هم رفته اون شب، شب پیروزمندانه ای واسه حمید بود؛ اون تونسته بود مهر تایید خانواده مبینا رو هم پای سند عشقون بزنه. هردوشون تو سکوت، صحنه های متفاوتی از اون شب رو داشتن تو ذهنشون مرور میکردن.
    ماشین رو مقابل خونه مبینا، توی یکی از کوچه های دنج فرهنگ شهر، متوقف میکنه، داخل ماشین، مادر، ناپدری و خاله حمید نشستن. حمید نگاهش رو به خونه میدوزه؛ یه خونه ویلایی لوکس، درخور خونواده متمول مبینا.
    ناپدری مبینا، یکی از سرشناس ترین وارد کننده های خودرو های خارجیه و صاحب دوتا از بزرگترین نمایشگاه های ماشین توی شیراز. مبینا ادعا میکنه که اصلا رابطه خوبی با ناپدریش نداره اما حمید میتونست حدس بزنه که سرمنشا اون پورش ماکان آبی ای که باهش میومد دانشگاه و تیپ و لباسای گرونش، همون ناپدریشه.
    مبینا باهوش بود و یکی از عوارض باهوشی تنبلیه. اون بیشتر متکی به هوش و حافظه قویش بود. همیشه مطالب رو سرکالاس یاد میگرفت و با یکم مرور تو شب امتحان، از پس نمیره قبولی برمیومد. اما خودش خوب میدونست این سبک از درس خوندن واسه رشته تجربی جواب نمیده واسه همین یه دو دوتا چهارتا میکنه و رشته ریاضی فیزیک رو انتخاب میکنه تا واسه فارق التحصیل شدن از مدرسه کارش راحت تر باشه.
    اما تو کنکور ریاضی خیلی اوضاع بر وفق مرادش پیش نمیره؛ کنکور رو خراب میکنه و در نتیجه مجبور میشه توی یکی از دانشگاه های غیرانتفاعی شیراز مهندسی شیمی بخونه. از اون طرف حمید تو دانشکده علوم پزشکی شیراز، یکی از معتبر ترین دانشگاه های کشور، پزشکی عمومی میخوند و خیلی هم نمونده بود که تحصیلش توی این مقطع تموم بشه.
    سرنوشت چیز عحیبیه، حمید و مبینا که با تصمیماتشون هی از هم دور و دورتر میشدن رو سرنوشت به شکل اسرار آمیزی سر راه هم قرار میده.
    حمید بعد از گرفتن مدرک پزشکی، به مدت یکسال و نیم در قالب طرح نیروی انسانی که اجباری هم هست به عنوان پزشک عمومی توی یکی از مناطق محروم استان فارس درحال خدمته. همون موقه مبینا با دوست پسرش که با هم توی دانشگاه آشنا شده بودن کات میکنه و سعی میکنه کمی از گذشتش فاصله بگیره و فصل جدیدی رو توی زندگیش شروع کنه. حداقل واسه ندیدن ریخت نحس اون پسره هم که شده سعی میکنه این بار تو کنکور کارشناسی ارشد رتبه خوبی کسب کنه و همینطور هم میشه. موفق میشه توی دانشکده علوم پزشکی شیراز سم شناسی (Toxicology) قبول بشه. کمی بعد از اونه که حمید طرحش رو تموم میکنه و بعد از قبولی تو آزمون تخصص داخلی (رزیدنت داخلی) به همون دانشگاه برمیگرده و مشغول گرفتن تخصصش میشه. همونجاست که این دو نفر باهم آشنا میشن و عشق، تو قلب هردوشون جوونه میزنه.
    حمید از آینه عقب به گل و شیرینی ای که دست مادرش هست نگاه میکه و میگه:
  • اوکیه همچی؟ بریم؟
    و بقیه هم با گفتن “بریم” جوابش رو میدن.
    حمید دکمه آیفون رو میزنه و بعد از اینکه با سوال “کیه؟” مواجح میشن مادرش جواب میده:
  • خانواده خردمند هستیم، اومدیم واسه امرخیر.
  • بله بله، خیلی خوش اومدید، بفرمایید داخل.
    درباز خونه باز میشه و حمید و همراهاش وارد حیاط میشن. هرچقدر قدم هاش اونو به ورودی خونه نزدیک تر میکنه، تپش قلبش تندتر میشه؛ استرش مثل موجی آروم ولی پیوسته درونش بالا و بالاتر میره. ازجانب مبینا خیالش راحت بود. به عشقی که بهم داشتن ایمان داشت. اما خونوادش… اونا حسابشون از مبینا جدا بود. اگه از حمید خوششون نمیومد چی؟ اگه لب به اعتراض باز کنن و بگن: ” خونواده هامون بهم نمیاد “چی؟ اگه ناپدری مبینا بگه: “من دنبال دوماد بساز بفروش میگردم” چی؟ این افکار مثل خوره به جونش افتاده بود. قدم هاش سنگین تر شده بود. یه لبخند ساختگی روی صورتش نقش بسته بود که تشخیص اضطرابی که تمام وجود حمید رو داشت به آتیش میکشد ازش خیلی کار سختی نبود.
    درگیر همین فکر ها بود که صدای سلام و احوالپرسی اطرافیاش رشته افکارشو پاره کرد. کمی خودش رو جمع و جور کرد و شروع کرد به سلام دادن به کسایی که به استقبالشون اومده بودن. هنوز درحال سلام و احوال پرسی بود که چشمش به مبینا افتاد و برای هزارو یکمین بار دلش واسه اون دختر لرزید. حتی یه قلم هم آرایش نکرده بود ولی مثل ماه میدرخشید. آروم و با لخند به حمید نگاه میکرد؛ حمید به سمتش میره و دست گلی که واسش گرفته بود رو تحویلش میده.
  • خیلی ممنون آقای خردمند.
    مبینا درحالی که یه تای ابروش رو بالا انداخته این رو میگه؛ یجوری هم روی “آقای خردمند” تاکید میکنه که انگار تازه همین چندساعت پیش از خواستگاری حمید مطلع شده و هیچ آشناییت قبلی ای باهاش نداشته. حمید که با روحیات و کِرم ریختنای مبینا آشناست کم نمیاره و میگه:
  • قابلی نداشت… خانوم خردمند.
    مبینا که از مورد خطاب قرارگرفتن با فامیلی حیمد حسابی ذوق مرگ شده بود و قند تو دلش آب میشد، لب پایینیش رو گاز میگیره و جوابی به حمید نمیده.
    همه میرن و رو مبل های سلطنتی پذیرایی میشینن. یه سکوت نسبی بر اتاق حاکمه که باعث میشه کمی دو طرف معذب بشن. چند دقیقه بعد مبینا با سینی چای وارد پذیرایی میشه، با یه لبخند آروم و گفتن:“بفرمایید” با لحنی مودبانه وگرم، فنجان ها رو به مهمون ها تعارف میکنه. بعد از سرو چای، دو طرف مشغول صحبت میشن؛ یه گپ و گفت معمولی و کلیشه ای واسه آشنایی بیشتر هر دو خانواده با هم. اما این حرفا اصلا واسه مبینا و حمید اهمیتی نداره؛ اونا ذهنشون جای دیگه درگیره. حمید ساکت و نگران، چشم از چهره مبینا برنمیداره؛ اضطراب از نگاهش پیداست. مبینا اما خوب اون رو میشناسه و شناسایی نگرانی تو چهره حمید کار سختی نیست واسش. مبینا به یه لبخند ملیح و آروم باز و بسته کردن پلکاش به قلب پرآشوب حمید، دریایی از آرامش رو تزریق میکنه. تو چهره پرمحبت مبینا هزار تا حرف هست اما مهمترین چیزی که حمید میتونه ازش تعبیر کنه اینه:“نگران نباش، مهم منم که منم دوستت درام”.
  • خب حمید خان، یکم از خودت بهمون بگو… چیکاره ای؟ برنامت واسه زندگی چیه؟
    صدای ناپدری مبینا بود که توجه حمید رو معطوف خودش کرد. حمید سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه و با لحنی قرص و محکم جوابش رو بده.
  • خب… حدس میزنم که مبیناجان یه چیزایی درباره من به شما گفته باشه؛ احتمالا شاید بدونید بنده متخصص داخلی هستم… چندماه پیش مدرکم رو گرفتم و درحال حاظر تو بیمارستان نمازی مشغولم؛ البته همچنان قصد ادامه تحصیل دارم و دارم خودم رو واسه فلوشیپ تخصص قلب و عروق آماده میکنم.
  • سربازی رو چیکار کردی؟.
    حمید یه نگاه کوتاه به مادرش میندازه و میگه:
  • من معاف شدم.
  • چه معافیتی؟
  • کفالت.
    ناپدری مبینا کمی مکث میکنه و میگه:
  • به من گفتن وقتی پدر و مادرتون از هم جدا میشن هردو دوباره مزدوج میشن. چجوری ممکنه که شما از طریق کفالت مادرتون معاف بشید از خدمت سربازی؟
    حمید اصلا راحت نبود و دوباره استرس میگیره. احساس میکرد ناپدری مبینا اینارو داره از عمد میگه که اونو تحقیر کنه… شایدم داره اون رو قضاوت میکنه. حمید دوست نداشت درباره این چیزا حرف بزنه، یادآوری گذشتش… یادآوری اینکه برخلاف بقیه یه زندگی نرمال نداشته… اینکه هر روز پدر و مادرش تو سر هم میزدن… اینکه از همه دوستاش و همکلاسیاش طلاق پدر و مادرش رو پنهون میکرده، متنفره. به سختی و با گلویی که خشک شده شروع میکنه به توضیح دادن.
  • وقتی مادرم باآقای محمدی ازدواج کردن، عقدشون رو محضری نکردن که من بتونم واسه معافیت اقدام کنم.
  • محضری نکردن؟ منظورت اینه که ایشون سیقه هستن؟
    حمید مطمئن بود این حرف رو واسه تحقیر اون زده. حمید به مادرش نگاه میکنه و به اشاره سر بهشون میفهمونه که چیزی نگن و خودش جوابش رو میده. اما چی میخواست بگه؟ چی میتونست بگه؟ اینجور مواقع حمید انگاری که وسط میدون جنگ باشه، فشارش می افتاد و هیچ عکس العملی نمیتونست نشون بده.
    مبینا که حال زار حمید رو میبینه به دادش میرسه و میگه:
  • فک کنم من و آقا حمید وقتشه که بریم یه جای خلوت و سنگامون رو باهم وابکنیم؛ شما هم درباره مهریه و شیربها صحبت کنید.
  • آیدا جان، آقا حمید و خاهرت رو ببر تو اتاقت تا با هم صحبت کنن. خودتم همونجا باش تا خواهرت تنها نباشه.
    ناپدری مبینا یه عوضی به تمام معنا بود. اون میدونست که مبینا به بهونه اختلات میخواد حمید رو آروم کنه و واسه همین به آیدا گفته بود که باهاشون بره تو اتاق؛ اما اون نمیدونست که آیدا، چقدر با مبینا هماهنگه.
  • چشم باباجون.
    آیدا این رو میگه و شروع میکنه حرکت کردن به سمت اتاق آیدا که طبقه بالا بود.
    حمید هم با گفتن:“با اجازه” از رو مبل بلند میشه و پشت سر آیدا و مبینا، به سمت اتاق آیدا حرکت میکنه. هر سه نفر وارد اتاق میشن و حمید هم در رو پشت سرش مینده. به محض بسته شدن در مبینا، حمید رو در آغوش میگره و دستش رو از زیر کت حمید حرکت میده و شروع میکنه پشت حمید رو نوازش کردن.
  • به حرفای اون سهراب مادرجنده گوش نده. من بهت افتخار میکنم.
    حمید اول نگاهش با آیدا تلاقی پیدا میکنه؛ برای چند لحظه ای که چشم تو چشم میشن سکوتی کوتاه ولی سنگین بینشون رد و بدل میشه. حمید نگاهش رو از آیدا میگیره و آیدا رو تو بغلش میگیره؛ بوسه ای روی سرش میکاره و انگشتاش رو آروم بین موهای لطیفش حرکت میده.
  • من واسه تو… آتیش جهنمم به جون میخرم؛ اینکه چیزی نیست.
  • خیلی دلم واست تنگ شده بود.
    حمید آه پرحسرتی میکشه و میگه:
  • خبر نداری این مدت که ندیدمت چه آشوبی تو دلم بود.
    مبینا رو پنجه پا بلند میشه و لبای حمید رو میبوسه.
  • بزار حال دلتُ خوب کنم…
    مبینا این رو میگه و شروع میکنه به باز کردن کمربند و دکمه شلوار حمید.
  • مبینا…
    حمید این رو میگه و با سر اشاره میکنه به مبینا.
  • نگران نباش، آیدا خودیه.
    مبینا سرش رو میچرخونه و به آیدا که پشت سرشون وایساده بود نگاه میکنه و میگه:
  • بیا در اتاقت رو قفل کن… چشاتم درویش کن که قراره از اینجا به بعد مثبت هیجده بشه.
    مبینا از کروات حمید میگره و اون رو با خودش به سمت تخت خواب آیدا میبره و اون رو میشونه گوشه تخت. مبینا هم میشینه رو پاهای حمید و شروع میکنه بوسیدن حمید؛ از لباش شروع میکنه، بعد میره سراغ چونه و آخرم با لباش مشغول مکید گردنش شد. در همین حین، دست حمید رو میگیره و میزاره رو ممه های خودش.
  • ممه هام رو بمال حمید.
    حمید هم مشتاقانه به سینه های مبینا چنگ میزنه و اونا رو میماله. مبینا دستش رو تو خشتک حمید میکنه و شروع میکنه به مالید کیر و خایه های حمید. حمید همین که دستای داغ مبینا، کیرش رو لمس میکنه؛ نا خواسته یه آه میکشه و دستاش رو از زیر لباس مبینا به سوتینش میرسونه… دستاش رو از کنار سوتین رد میکنه و ممه هاش رو میماله. هردو اتاق رو با آه و ناله هاشون رو سرشون گذاشته بود.
    آیدا که ترسیده بود کسی این صدا ها رو بشونه میگه:
  • مبینا آروم تر، ممکنه یکی صدامون رو بشونه.
    حمید و مبینا که مستِ بدن هم بود اعتنایی نمیکنن که آیدا دوباره میگه:
  • مبینا زود باش؛ خیلی داره تو اتاق بودنمون طول میکشه ممکنه یکی مشکوک بشه و بیاد ببینه که چه خبره.
    مبینا که از نق نقای آیدا کلافه شده بود میگه:
  • اینقدر صدا نده بچه.
    ولی مبینا میدونست که حق با آیداست واسه همین از رو پاهای حمید بلند میشه و شلوار و شرت حمید رو تا کمی پایین تر از رونش میده پایین و کیر سیخ شده حمید که رگای دورش حسابی برجسته شده بود، واسه مبینا نمایان میشه. مبینا آروم و از خایه های حمید شروع میکنه؛ آروم یکی از تخمای حمید رو میکنه تو دهنش و مثل یه آبنبات شروع میکنه به میک زدنش؛ همزمان با یه دستش داره کیر حمید رو میمیاله و براش جق میزنه تا کیرش سیخ بمونه. کمی بعد، مبینا میره سروقت کیر حمید و اونو با چندتا بوسه ریز مهمون میکنه و بعد کلاهک کیرش رو تو دهن میکنه و آروم شروع میکنه عقب جلو کردن. همزمان تیر خلاص رو هم به حمید میزنه و درحالی که کیرش رو دهنشه، به چشمای حمید خیره میشه. حمید هم مات و مبهوت از اینهمه زیبایی. مبینا کم کم سرعت ساک زندش رو بیشتر میکنه و هی هر دفعه مقدار بیشتری از کیر حمید رو هم تو حلقش میکنه. مبینا چنان دارکوبی و پرتف داشت واسه حمید ساک میزد که هرکسی نزدیک اتاق میبود به راحتی میتونست صداشون رو بشنوه.
  • داره میاد… آبم داره میاد.
    مبینا بعد از این حرف دست از ساک زدن میکشه و سرِ کیر حمید رو تو دهنش نگه میداره و بادست واسه حمید که کیرش حسابی تفی و خیس شده جق میزنه. حمید هم با یه “آه” عربده مانند هرچی آب تو بیضه هاش داشت رو تو دهن مبینا خالی میکنه. مبینا تا چند ثانیه بعد از اینکه حمید کامل تو دهنش ارضاء میشه هم کیرشو تو دهنش نگه میدار و بعد از اون بلند میشه چند تا دستمال کاغذی از رو میز عسلی ای که کنار تخت بود، بر میدار و آب حمید رو میریزه رو اون دستمالا و اونارو مچاله و تو سطل آشغال میندازه.
    حمید که بعد از خالی شدن بیضه هاش انگار تازه شرایط و فضا یادش اومده بود یه نگاه به آیدا که کنار در اتاق وایساده و داره کیرحمید رو دید میزنه، میکنه. مبینا قبلا گفته بود که جیک و پوکش با آیدا یکیه و خیلی بهم نزدیکن ولی حتی به مخیله اشم خطور نمیکرد که اینقدر بهم نزدیک باشن.
  • مبینا تو دیونه ای… اگه این بچه بره پَتمون رو بریزه رو آب چی؟
  • چندبار بهت بگم؟ آیدا دست پرورده خودمه. درضمن من زنتم هر وقت که بخوام… هرجاکه بخوام میتونم کیرتو بخورم.
  • مبینا زودباش خودتو مرتب کن که باید زودتر برگردیم پیشه مهمونا.
    آیدا این رو میگه و میاد یه بسته دستمال مرطوب به حمید میده که جلوی شلوارش که کلی رَد و اثر تف و آب منی خودش که از دهن مبینا بیرون ریخته بود روش رو پاک کنه.
  • بفرمایید آقا حمید.
  • ممنونم.
    هم حمید و هم آیدا از هم خجالت میکشیدن و نمیتونستن تو چشمای هم نگاه کنن؛ امان از این مبینا که ملاحظه هیچ کس رو نمیکنه…
    حمید و مبینا لباساشون رو مرتب میکنن و از اتاق میزنن بیرون و به اتاق پذیرایی حرکت میکنن؛ بعد از اینکه به اتاق پذیرایی میرسن کلی چشم پرسشگر بهشون خیره شده.
    مادر مبینا سکوت حاکم رو میشکنه و میگه:
    -خب دخترم، جوابت چیه؟
    مبینا هم دستاش رو دور بازوی حمید حلقه میکنه و تو چشمای سهراب، ناپدریش خیره میشه و با لحنی محکم میگه:
  • من و حمید عاشق همیم، و فکر می‌کنم جوابم برای همه‌تون قابل حدس باشه. ما خواستیم امشب اینجا جمع بشید، فقط برای اینکه بدونید تصمیم‌مون رو گرفتیم… و خب، رسم و رسومات رو هم بجا آورده باشیم.
  • که اینطور…
    سهراب این رو میگه و با یه لبخند ظاهرا دوستانه به مبینا نگاه میکنه. مبینا از این مرد تنفر داشت، از نگاهش، از لبخندش از همچیش.
    موقع رفتن مهمونا، مبینا و خانوادش مهمونارو تا دم در بدرقه میکنن. مبینا، بدون توجه به دیگران، حمید رو تو آغوش میکشه و با بوسه ای روی لباش ازش خداحافظی میکنه. بعداز رفتن اونا مبینا بدون اینکه کوچک ترین اعتنایی به مادر و ناپدریش کنه به آشپزخونه میره، جایی که دست گلی که حمید واسش آورده بود رو گذاشته بود. با ذوق بهش خیره میشه؛ میره و یه گلدون شیشه ای میاره و توش رو کمی آب میریزه و گل های اون دست گل رو با حوصله توی اون گلدون میچینه. مشغول گل ها بود که سهراب آروم پشت سرش قرار میگره و دستش رو از رو شلوار تو شیار کون مبینا فرو میکنه. مبینا که اصلا متوجه سهراب نشده بود یه “هین” نسبتا بلند میکشه که سهراب دستش رو جلو جلوی دهنش میگیره و دست دیگش رو دور شکم میبنا حلقه میکنه و اونو به خودش میچسبونه.
  • هرزه هرجایی… حالا واسه من “عاشقم عاشقم” میکنی؟ حمید جونت میدونه تاحالا چند نفر ترتیبتو دادن؟ میدونه تاحالا چند تا دوست پسر داشتی؟
    سهراب لاله گوش مبینار و میمِکه و دم گوشش میگه:
  • خبرداره که من کسی بودم که افتتاحت کردم؟ خبر نداره که همین یه ماه پیش پردتو با پول من، رفتی دوختی… درسته؟
    هرجمله سهراب، مثل خنجری بود که بی رحمانه تو قلب مبینا فرو میرفت. برق اشک تو چشماش نشست و تمام حال خوبی که امشب داشت از وجودش رخت بست. اشک روی گونه هاش سرازیر و نفسش بریده بریده شد. واسه خلاص شدن از دست سهراب، با آرنجش چدنتا ضربه به سینه سهراب میزنه و درنهایت هم از قفس بازو های سهراب رها میشه.
    مبینا که گریه امونش رو بریده بود و بغضش مثل تیغی کُند درحال بریدن گلوش بود به سختی و با هق هق گفت:
  • به… به خدا اگه… یبار دیگه به من دست بزنی… خودمو میکشم.
    بعداز این حرف مبینا تو صورت سهراب تف میکنه و میگه:
  • هرزه هم مادرته… خوک کثیف.
    مبینا این رو میگه و واسه خالی کردن بغضش به از آشپزخونه خارج میشه؛ مقصدش اصلا مشخص نبود… هرجایی… هرجای خلوت که میتونست راحت زار بزنه.
    “مسافرین محترم پرواز 427 به مقصد دبی لطفا برای بررسی پاسپورت و بلیط به گیت C2 مراجعه فرمایید.”
    حمید و مبینا با شنیدن این صدا از فکر بیرون میان و به هم نگاه میکنن.
  • بریم؟
  • بریم.
    حمید و مبینا دست در دست هم به سمت گیتی که اعلام شده بود حرکت میکنن، بعد از برسی پاسپورت و بلیط و وزن کرن بار هاشون میرن و سوار هواپیما میشن تا با یه پرواز یه ساعته برن دبی و از اونجا هم به سمت آمریکا پرواز میکنن.
    چندساعتی میشد پروازشون دومشون هم تیک آف کرده بود و از داشت از رو آسمونای اروپا رد میشدن تا به آمریکا برسن.
    حمید که درحال مطالعه خوابش برده بود و مبینا هم که بشدت حوصلش سر رفته بود تصمیم میگره به وای فای هواپیما وصل بشه و تلگرامش رو چک کنه تا ببینه چه کسایی بهش پیام دادن.
    بعد از بازکردن تلگرامش انبوهی از پیام ها به سمتش سرازیر میشه اما اون فقط دنبال پی وی یه نفر میگره؛ خواهرش آیدا. بعد از دیدن پیامش لبخندی رو لبش میشنه و شروع میکنه به چت کردن باهاش.


    هنوز هیچی نشده بود حسابی دلش واسه خواهر کوچولوش تنگ شده بود. ولی چاره ای نبود باید زندگیش رو از نو شروع میکرد حتی اگه بَهاش دوری از یکی از عزیزترین آدمای زندگیش باشه.

ادامه دارد…

نوشته: گنجشک آبی

بازدید 6,258

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

37 پاسخ به “خوک کثیف”

  1. اگه داستان رو خوندید، لطفا بهم فیدبک بدید و کم کاستی های داستان رو بهم بگید؛ بار اوله که دارم داستان مینویسم. ممنون.

  2. خب با قسمت اول یه داستان واقعا نمیشه برای خوب یا بد بودنش نظری داد .اما نگارشت رو دوست داشتم بجز جاهای کوچکش.روال داستانت سیر منطقی داشت بجز دوتا سکس ها .شخصیت ها تقریبا برای خواننده معرفی شدن و جا افتادن.امیدوارم قسمت بعدی رو هم خوب و منطقی پیش ببریموفق باشی☘️

  3. sepideh58: آره باهات موافقم، اون دوتا صحنه سکس رو یجورایی زور چپونی کردم توی داستان که ماهیت “داستان سکسی” حفظ بشه چون خیلی ها به نگارش و… اهمیت نمیدون ودنبال سکس میگردن. واسه قسمت بعد، باید این مشکل رو حل کنم.

  4. SHAH Z: این داستان، حداقل این قسمت تابو نیست و متاسفانه ادمین موقه انتشار اشتباهی تگ تابو زده، ممنون میشم اگه بخونی و نظرت رو بگی

  5. SHAH Z: هر دو عکس به وسیله chat GPT ویرایش شدن و چهرشو ربطی به چهره صاحب عکس نداره

  6. شکارچى پيش کسوت: مرسی از نظرت. آره به نظرم دیالوگ خوب کم داره البته دلایلش میتونه این باشه که هم عملا اولین باره که دست به قلم شدم و هم اینکه اکثر انرژی و تمرکزم رو به غنی کردن جلمه ها اختصاص دادم و ریتم این قسمت خیلی کنده

  7. گزارش خبری و سوم شخص نیار تو داستان. خواننده در قالب پورن و داستان دوست داره خودش رو جای راوی (اول شخص) بذاره و فضا را تصور کنه و زندگی کنه. کسی دنبال روزنامه خوندن نیست. اضافه کردن عکس و چت خیلی به فضاسازیت کمک کرده و قشنگ شده

  8. Sexdadashkhahar: دلیل اینکه داستان به صورت سوم شخص روایت میشه اینه که داستان قراره از دید چند شخصیت مختلف روایت بشه و این سوم شخص حکم راوی رو دارهنکته دوم اینه که ایده من واسه این داستان صرفا روایت یک داستان سکسی نیستبلکه نظرم اینه که یه رمان با صحنه های باز سکسی بنویسمنمیخوام همچیز درباره سکس باشه

  9. گنجشک آبی عزیزکیف کردم. 10 درصد داستان رو خوندم. ادامه میدهم.با احترام شما رو تشویق می کنم.

  10. دوست عزیز نادیده سلامیک روز قبل از اینکه پیام شما رو مبنی بر معرفی داستانت ببینم داشتم فکر می کردم چقدر دلم برای نوشته های خوب تنگ شده. برای داستان های شیوا و کنستانتین و …خوشحالم که گنجشک آبی رو پیدا کردم.اول از همه بگم چند مورد اشتباه نوشتن کلمه بود. که کاملا طبیعی است. ایراد ساختاری نیست. اما نباید باشد. البته از ارزش نوشته شما کم نمی کند.عاشق مکالمات شیطنت وار مبینا در فرودگاه شدم. عالی بود. سکس ها هم عالی بود. حتی بجا بود. اما از منطق روایی تهی بود. خودارضایی آیدا کاملا منطق روایی دارد. مواجهه دو خواهر منطق روایی دارد. اما سکس با هم خیر. این رابطه نیاز به پرداخت داشت. یک نکته مهم در داستان تو وجود دارد که عاشقش شدم. آیدا 15 سال سن داشت. عده ای کوته فکر بر طبل این میکوبند که این پدوفیلی است. اما به نظر من به رسمیت شناختن تحریک جنسی و لذت جنسی نوجوانان است. که لازم است. نوجوان سیزده ساله حق دارد لذت جنسی ببرد. این حق اوست. اگر هدایت شود هیچ مانعی نیست. تجاوز با لذت متفاوت است.برداشت من این بود که آیدا دختر ناپدری مبینا است. پس اینکه مبینا در حضور آیدا پدرش را با فحش خطاب کند به دور از منطق است. مگر آنکه چیزی وجود داشته باشد که ما از آن بی خبر باشیم.سکس در حضور آیدا بسیار حس اروتیک داشت به شرطی که پرداخته میشد. باز هم منطق ندارد. اصلا رابطه آیدا و مبینا خیلی جای کار دارد. بنویس… بلند هم بنویس. این داستان صد ها صفحه کشش دارد. البته به شرط پرداخت منطقی.معرفی کاراکترها در داستان به خوبی انجام شده. البته فکر کنم کامل نباشد. استفاده از تصویر بسیار عالی و بجا انجام شده.اصلا میتونی در تاپیک هایی به خواننده بگویی برای هر شخصیت چه تصویری در ذهن داشتی. میتونی از تصاویر بازیگرهای ایرانی یا خارجی و یا غیر واقعی استفاده کنی.نوشتار شما حالت سناریو دارد. که شاید بهتر بود از دید اول شخص نوشته میشد. لطفا حالت نوشتار رو تغییر نده. این داستان رو با همین سبک جلو برو. در داستان های بعد اول شخص رو هم امتحان کن.روال من این است که اول صبر میکنم تا تمام قسمت های داستان منتشر شود و بعد می خوانم. اما به درخواست شما این داستان رو مطالعه کردم.بعد از تمام شدن همه قسمت ها ادامه میدهم. بی صبرانه در انتظارم.پیشنهاد می کنم اگر لازم است و تعداد قسمت های داستان بیشتر از 5 است به شیوه انتشار مجموعه بدون مرز هر داستان رو با یک عنوان منتشر کنی. این مجموعه رو مطالعه کردی؟حتما داستان ها رو منظم منتشر کن.حتما و حتما و حتما لازمه که فاصله زیادی بین قسمت ها نباشد.در همه ژانر ها هم داستان بنویس. ضربدری و تابو و عاشقانه و خیانت و فوت فتیش و … این یعنی خلاقیت باز ذهنی.لازم داری در این مسیر این کار رو بکنیبه دری وری ها هم توجه نکنمنتظرم

  11. 27195: مرسی بابت نقدتآره خودمم متوجه شدم که سرعت روایت وقایع بالاست و این باعث میشه روایت به خوبی پخته نشهدرباره داستان های شیوا، آره سبک انتشار قسمت ها قراره مثل مجموعه بدون مرز باشه؛ هر قسمت با نام جداگونهقراردادن عکس توی داستان رو هم از کنستانتین الگو گرفتمسعی میکنم هر دو- سه هفته یه قسمت منتشر بشه

  12. 27195: آره قراره انواع ژانر های داستانی رو بکاربگیرمدلیل اینکه داستان به صورت سوم شخص روایت میشه اینه که قراره داستان چندتا شخصیت اصلی داشته باشه و هر قسمت داستان اونا روایت بشه و داستان خیلی رمان وار روایت میشه که به نظرم زاویه دید مناسب واسش سوم شخص بود و البته داستان های خیلی زیادی توی سایت نیستن که سوم شخص باشن واسه همین به نظرم استفاده از این سبک جالب بود

  13. گنجشک آبی عالی بوددوسش داشتم ،به اسم ای دی منم دقت نکن ،کلمه پیدا نمیکردم 😂ولی برای آدم هایی مثل من که به دنبال جق زدن نمیان تو سایت و سعی میکنن داستان هایی رو با فضای سکسی بخونن میتونه جذاب باشه واسشون ،شیوا ،کنستانتین ،عالی هستنچند وقت پیش یه داستانی تو سایت اومد به اسم شب بی سحر که نگارنده اون داستان فونیکس بود قسمت یک عالی ،هرچند تابو ولی قسمت 3 که قسمت اخرش بود فقط دلم نیومد زیرش فوش بزارم امیدوارم توام خیلی خوب ادامه بدی نیمه کاره رها نکنی فاصله هر داستانو یجا خوندم هر دو ،سه هفته ،بنظرت زیاد نیست،بخدا من 3 هفته دیگه باید قسمت یک رو از اول بخونم داستان از دستم در نرهقلم قشنگی داشتی ،واقعا قسمت فرودگاه رو دوست داشتم عالی بودفقط سعی کن زودتر آپلود کنی چون خودش تو صف سایت قرار میگیره

  14. abbbasss dodol tala : خیلی خوشحالم که از داستان خوشت اومده. دلیل اینکه من گفتم هر قسمت تو بازه دو یا سه هفته ای قراره منتشر بشه اینه که خیلی من واسم مهمه داستانی که مینویسم کیفیت خوبی داشته باشه و داستان سیر منطقی رو طی کنه و داستان آبکی نشه واسه همین هم باید روش حسابی وقت بزارم و نقد هایی که مثلا تو این داستان توسط بچه ها به داستان وارد شده رو در نظر بگیرم که قسمت بعد بهتر باشه.

  15. خسته نباشی ، برعکس بقیه اصلا با داستانت روندش حال نکردم اون اول داستان دوبار حامد حامد کردی جای حمید که خب میشه سوتی ، عکس هایی که استفاده کردی فیک بودن قطعا و نوع نگارشت حمید اینجوری کرد و مبینا اونجوری کرد به صورت راوی و اصلا دوست ندارم . ولی از کامنتا معلومه که داستانت بازخورد خوبی داره ،

  16. adoreyou: آره اسمشون شبیه همه منم اصلا متوجه نشده بودم که این سوتی رو دادم.خب معلومه عکسا فیکه مرد حسابی انتظاری نداری که از عکس مردم استفاده کنم که 😂 😂زاویه دید سوم شخصه به نظرم واسه چیزی که این داستان قراره باشه مناسبه به نظرم چون عادت نداری به مذاقت خوش نمیاد

  17. هر روز میام ببینم ادامه‌ش اومده یا نهداستانت عالی بود با قدرت ادامه بده ولی لطفا فاصله‌ ننداز

  18. هر روز میام ببینم ادامه‌ش اومده یا نهداستانت عالی بود با قدرت ادامه بده ولی لطفا فاصله‌ ننداز

  19. Mobinzribar: واسه قسمت بعدی، دارم وسواس بیشتر به خرج میدم. دارم سعی میکنم ایراداتی که توی این قسمت داشتم رو رفع کنم. احتمالا تا یه هفته دیگه داستان رو بفرستم واسه انتشار.

  20. 1HUNTER BUTT: مرسی از نظرت. هنوز مونده تا سهراب رو بشناسی. دارم واسه قسمت بعدی واستون پخت و پز میکنم.

  21. community Member: مرسی از نظرت؛ این داستان روایت های پنهان زیادی داره که یکی یکی به همشون میپردازم.ولی درباره فاصله، متاسفانه باید صبر کنید چون نوشتن داستان خوب زمان میبره.

  22. سلام بچه ها؛ متاسفانه به خاطر یکسری مشغله های کاری نتونستم هنوز قسمت دوم رو تکمیل کنم و زمان دقیق انتشار قسمت دوم مشخص نیست ولی حتما قسمت دوم رو روز های آینده میفرستمش واسه ادمین.میدونم ضد حاله که اینقدر منتظر بمونید ولی بهم اعتماد کنید، کیفیتی که واسه داستان در نظر دارم، ارزش انتظار کشیدن رو داره.تا همین الان 22 تا صفحه نوشته شده و قراره قسمت بعد حسابی پر و پیمون باشه

  23. قسمت جدید رو فرستادم واسه ادمین که بررسی و منتشر کنه، هروقت منتشر شد، لینکش رو میزارم اینجا

  24. Chicky96: شرمندم به خدا 😓 😁همین الان دارم رو قسمت سوم کار میکنم به زودی به روال قبل برمیگردم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید