اولین سکس من و شوهر خالم (۱)

اسامی واقعی نیست
قسمت اول
√خاطره واقعی و فراموش نشدنی من✓
تابستان ۱۳۸۹
تلفن زنگ زد، گوشی رو برداشتم و بعد از احوالپرسی مامان رو صدا کردم بیا عموته میخواد باهات حرف بزنه، مامانم گوشی رو گرفت و بعد از اتمام مکالمه شون گفتم چی میگفت گفت هیچی دعوت کرد عروسی پسرش گفتم بسلامتی، آخر هفته عروسی بود و همه رو از ۳ روز جلوتر دعوت کرده بود که برن و بعد از عروسی ام دو روز میموندن خرم آباد، بابام گفت چرا حاظر نمیشی وسایلتو جمع نکردی؟! گفتم ول کن بابا پارسالم همین کارارو کردین من کنکور رد شدم نمیام میخوام درس بخونم، گفت زشته خب گفتم نه زشت نیست هم اینکه درس دارم همین که یسری از اونایی که اونجا هستن رو اصلا نمیتونم تحمل کنم شما برید خوش بگذره، ۱۹ سالم بود خب مشخصا پرانرژی و پر حرارت، دوست دختر داشتم همه میدونستن بابام گفت باشه نیا ولی اگرم خواستی دوباره تنها بمونی و کاری کنی حواست باشه آبرو ریزی نکنی من که میدونم ما که میریم تو این خونه چی میگذره خندیدم گفتم خیالت راحت اونم مسافرته، و واقعا فقط میخواستم بمونم و درس بخونم بالاخره راه افتادن و رفتن یه ساعت بعد گوشیم زنگ خورد مامانم بود ببین سینا میگم مهیار هم نیومده غذا که خونه هست بهش یگو بیاد خونه ما برا ناهار و شام الکی نره از بیرون بگیره گفتم باشه، مهیار شوهر خاله کوچیکه ام بود و رفیق شیش داییم یه ۹ سال از من بزرگتر بود و قبل از اینکه با خالم ازدواج کنه من هروقت این بشر رو میدیدم داغ میکردم، توی راهنمایی و دبیرستان رابطه گی داشتم اما انقدری زیاد نبود که فکر کنم واقعا یه بایسکشوالم اما با دیدن مهیار همیشه حالم یجوری میشد، گوشی رو که قطع کردم یه کرم به جونم افتاد که ببینم مهیارم پایه هست یا نه، رابطه مون رفاقتی بود و هست بهش زنگ زدم گفت مهی کجایی گفت سر کار گفتم ببین زنگ زدن گفتن یا تو بیایی اینجا یا من بیام خونه شما ولی چون اینجا غذا هست تو بیا گفت باشه میام ولی میرم خونه لباس بردارم گفتم پاشو بیا بابا اینجا هم لباس برا سر کار رفتن هست هم راحتی گفت اوکی ، ساعت ۳بود اومد و براش حوله خودمو آوردم رفت دوش گرفت غذا رو گرم کردم و از حموم اومد براش لباس گذاشتم گفت لباس زیر ندارم گفتم تن نزده نو دارم ولی الان که تو خونه ای همون شلوارکو بپوش بیا بشین دیگه منم شورت پام نیست خندید گفت جون بابا گفتم جون به تو با اون ته ریشت لباس پوشید اومد غذا رو خوردیم و اون یه چرت زد و منم مثلا رفتم درس بخونم ولی خوره افتاده بود به جونم همه اش نقشه میکشیدم، دیدم بیدار شده رفتم گفتم پاشو نوکر نگرفتی پاشو یه چایی دم کن بخوریم پاشد دم کرد خوردیم و قرار گذاشتیم فردا شب مشروب بگیریم و بشینیم و عصر یه سر رفتیم بیرون یه دور زدیم و شام از بیرون گرفتیم برگشتیم خونه، تو راه یواش یواش یکم بحثو کشیده یودم سمت دوست داشتن پسر و این حرفا و مهیارم لو داد که نوجوونی یه کارایی کرده، خیالم راحت شد تو خونه یه فیلم گذاشتیم و نشستیم نگاه کردیم تا ساعت ۱ نشستیم و گفت بخوابم که فردا صبح باید برم سر کار فقط بی زحمت برام شورت و زیرپوش بزار گفتم حله برات لباسم گذاشتم گفت دمت گرم، گفتم کجا میخوابی گفت همین تو پذیرایی میخوابم گفتم بیا اتاق من گفت نه بابا صبح پا میشم اذیت میشی گفتم نه بابا گفت نه اینجا راحتم گفتم پس منم میام همینجا دوتا تشک انداختم و پتو و متکا گذاشتم و‌خوابیدیم من بیدار بودم احساس میکردم مهیارم بیداره و خودشو زده به خواب گفتم هرچه بادا باد بزار برم جلو ببینم چی میشه، با همین فکر یکم تکون خوردم و دستمو از زیر پتوش رد کردم…

نوشته: سینا۳۳

ادامه…

بازدید 18,968

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “اولین سکس من و شوهر خالم (۱)”

  1. حالا مثلا فکر کردی خیلی هیجانی داستانو تموم کردی؟!!من که عین تخمم نیست بخوام ادامشو بخونم 😁

  2. تونباید دستتو رد کنی زیر پتو تو کونی هستی باید کونتو رد کنی زیر پتو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید