نمیدانم چرا یهو زندگیم نابود شد
شاید بخاطر زیاده خواهی خودم بود یا شانس بدی که دارم
بهرحال این اتفاق که برام پیش اومد ۳ سال زندگیمو نابود کرد و حتی باعث شد آبروم پیش خانوادم بره
اون سالها تازه لپ تاپ خریده بودم با یه تبلت
اولین کارم با لپتاپ ثبت نام تو فیسبوک و اورکات بود ، توی فیسبوک یه گروه پیدا کردم به نام ( دختر و پسرهای باحال ) هر روز تو این گروه مطالب طنز و فان میذاشتند یا بچه ها باهم کل کل میکردند ، مخصوصاً مواقع دربی
تو اون گروه یه دختره خیلی فعال بود نام کاربریش ( دختر ایرونی ) بود
ازش خوشم اومده بود قبل اینکه بهش پیام بدم به مدیر گروه که اسمش نیما بود پیام دادم
نیما گفت که دختر ایرونی اسم واقعیش ( انسیه هست و ۲۳ سالشه ، اون موقع من ۳۰ سالم بود و اینکه باباش معاون سازمان فلان ولی متاسفانه انسیه ام اس داره )
با همین اطلاعات کم بهش پیام دادم و انسیه هم جواب داد
دیگه به عشق انسیه میرفتم تو فیسبوک ، یواش یواش پیام هامون زیاد شده بود .
یه روز براش پیام دادم که اگر امکان داره شمارتو بهم بده تا راحت تر باهم صحبت کنیم
فرداش که فیسبوک رو باز کردم دیدم که انسیه شمارشو که یه شماره همراه ثابت بود رو برام فرستاده بود
همون روز بهش زنگ زدم و حالا دیگه باهم تلفنی یا مسیجی وارد رابطه شدیم
انسیه تو دانشگاه شهر قدس ، عمران میخوند و گفت که بیماری ام اسی که داره از اونجا شروع شده بود
خورده بود زمین و با آمبولانس برده بودنش بیمارستان و…
از انسیه خواستم یه قرار بذاریم و همو ببینیم ، انسیه قبول کرد و قرار شد که چند روز بعد برم دانشگاه دنبالش، اتفاقاً اون روزها ماه رمضون تازه شروع شده بود
ازش عکس خواستم و و وقتی عکسشو فرستاد دیدم موهای قرمز داره با یه قیافه بیبی فیس که اصلاً بهش نمیخورد ۲۰ سالش باشه
روز مورد نظر با ماشین بابام رفتم دنبالش و بهش زنگ زدم و گفت که تا یه ربع دیگه میاد بیرون
منتظرش بودم که از دور دیدم یه دختره که میلنگه داره میاد اول دعا دعا میکردم که خدایا این نباشه ولی انگار دعام مستجاب نشد
اومد جلو در دانشگاه ، گوشیشو در آورد و شروع کرد به رنگ زدن و گوشیم زنگ خورد
آره دیدم خودشه ، ظاهراً ام اس زده بود به پاهاش و موقع راه رفتن میلنگید
تلفنشو جواب دادم و براش چراغ زدم که من کمی عقبتر ایستادم
با ماشین اومدم جلو و براش بوق زدم
اومد جلو ماشین :
-آقا بابک ؟
-بله انسیه خانم ، خوبید ؟
در رو باز کرد و نشست جلو ، دستشو جلو آورد و باهام دست داد و حتی بغلشو باغ کرد و همو بغل کردیم
-خب کجا برم ؟
-من تا ساعت ۵ میتونم بیرون باشم .( ساعت ۱۱ بود )
فقط آقا بابک شرایط منو دارید میبینید اگر نمیتونید با شرایط من خودتونو وفق بدید بگید که جفتمون اذیت نشیم
-من با شرایطت ، مشکلی ندارم فقط تنها چیزی که ازت میخوام تک پر خودم باشی و و اینکه با چند تا پسر نباشی ، قول ؟
-قول
دوباره باهم دست دادیم
-من گشنمه الانم همه رستورانها بستن ولی غذاخوری ترمینال میدون آزادی بازه ، بریم ؟
-بریم
انسی شروع کرد به تعریف کردن از خودش و زندگیش و پدر و مادرش و اینکه دو تا داداش داره که یکی در آمریکا و دیگری در آلمان درس میخوندند و انسی هم منتظر بود تا درسش تمام بشه و بره آلمان
منم چندتایی از خودم گفتم و رسیدیم میدون آزادی و رفتیم رستوران اونجا ، با هم ناهار زدیم و چند جا رفتیم و رسوندم دم خونشون که مرزداران و شهرک لاله بود
یه چند ماهی گذشت و تنها ارتباطمون دست و بغل و لب گرفتن بود تا اینکه یه روز بهم زنگ زد و گفت که از گاوصندوق باباش پول برداشته تا برای بازی کلش آف کلاسش الماس و جِم بخرند ولی باباش فهمیده و گیر داده که باید پولو بهش پس بده و اونم میخواد که طلاهاشو بفروشه و بریزه تو حساب باباشو میخواست که تو این کار کمکش کنم
فرداش بردمش طلا فروشی و ۵ تومنی طلا فروختیم و ریختیم تو حساب باباش ، منم منت سرش گذاشتم که میتونستم پولتو بردارم و ببرم و حالا میتونی بهم اعتماد کنی
بعد این ماجرا یه روز با انسیه رفتیم سینما و یه فیلم چرت البته هدفم دیدن فیلم نبود میخواستم بمالمش قبلشم یه جورایی بهش فهمونده بودم که دوستان سینما چیه
رفتیم سینما که انسی گفت گشنمه
آخرای ماه رمضون بود سریع پریدم بیرون و تنها چیزی که گیر آوردم ساندویچ ژامبون گوشت سرد بود
چندتا با نوشابه خریدم و برگشتم سینما دیدم انسی گریش گرفته
-چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
-فکر کردم ولم کردی رفتی
خندیدم :
-دیوونه آخه این چه حرفیه میزنی ؟
ساندویچها طول کشید درست بشند
چیزی نگفت و رفتیم تو سالن نمایش ، برقها که خاموش شد دستمو انداختم پشت سر انسیه و بازیشو گرفتم ، انسیه خودشو چسبوند بهم و یکی از ساندویچها رو برداشت تا بخوره ، منم همینجور داشتم بازیشو میمالوندم آروم دستمو گذاشتم روی پستونش
توقع داشتم انسی مخالفت کنه اما مخالفتی نکرد و منم پرروتر شروع کردم به مالیدن پستانش
انسی اولین ساندویچ رو خورد و ازش خواستم تا دکمه مانتوش باز کنه ، البته من منظورم یک یا دو تا دکمه بود ولی انسی کل دکمه هاشو باز کرد ، یه تاپ تنش بود و کرستی که بسته بود
انسی انگار میدونست ازش چی میخوام آروم تاپشو داد بالا و بعدش کرستشو هم بالا زد
توی نور فیلم پستانهای کوچکش رو میدیدم ، با دستم شروع کردم به بازی با نک پستانهاش ، کیرم داشت بلند میشد ، واقعاً اگر جا داشت تو همون سالن میکردمش!!
بعد یه مدت از نفس نفس زدنهاش فهمیدم حشری شده و خودمم بدتر از انسی
آروم دم گوشش گفتم :
-انسی جون ؟
-جونم ؟
-میذاری کوستو بمالم ؟
-آخه…
-آخه نداره ، کسی که حواسش به ما نیست
انسی کمی این طرف و آن طرفو نگاه کرد و دید که کسی اصلاً به ما نگاه نمیکنند آروم دکمه و زیپ شلوارشو باز کرد منم از خدا خواسته دستمو گذاشتم لای پاش و کوصشو مالیدم
گرم بود و خیس ، با انگشتم چاک کوصشو بالا و پایین میکردم ، سوراخ کوصش داغ بود انسی با دستش داشت بازوم محکم میمالید، معلوم بود که حسابی حشری شده ، لپ های کوصشو میگرفتم و فشار میدادم
کیرم حسابی بزرگ شده بود خواستم دستمو از لای کوصش بیرون بکشم ولی انسی نذاشت انگار دوست داشت کوصشو بمالم و تو همین مالیدن ارضا شد
از مقاومتی که کم شده بود فهمیدم با دست چپم و به سختی کمربند ، دکمه و زیپ شلوارمو باز کردم ، شورتمو پایین دادم و کیرم پرید بیرون
آروم دست انسی رو برداشتم و گذاشتم رو کیرم
انسی که فهمید ماجرا چیه شروع کرد به مالیدن کیرم
آروم دم گوشش :
-عزیزم میتونی برام ساک بزنی ؟
خودشو کمی مرتب کرد و روی دوتا زانوش نشست و سرشو آورد جلو و کیرم کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن کیرم
واقعاً خوب ساک میزد ، معلوم نبود چقدر ساک زده بود تا ساک زدنو یاد گرفته بود
حس کردم داره آبم میاد ، سرمو آوردم پایین و گفتم انسی ساک نزن داره آبم میاد
برخلاف انتظارم انسی ساک زدنشو بیشتر کرد و کیرم تو دهنش منفجر شد و انسی هم نامردی نکرد و تمام آبمو خورد
اولین بار بود که یه دختر داشت آبمو میخورد
بعدش بلند شد و روی صندلیش نشست
-خوب بود ؟
-عالی ساک زدی برام
کمکش کردم و لباساشو مرتب کرد
-میشه بریم ؟ خسته شدم
بلند شدیم و از سالن زدیم بیرون
انسی به سرویس زنانه رفت و منم به سرویس مردانه
حسابی خالی شده بودم ، فکر نمیکردم انسی تو اولین قرار رسمیمون همچین کاری بخواد انجام بده
از سینما که اومدیم بیرون انسیه گفت که میخواد بره خونه ، تقریباً تا خونشون حرفی باهم نزدیم
رسیدم سر شهرک لاله که انسیه گفت نگه دار برم عقب بشینم که برام دردسر نشه و مثلاً تو آژانس هستی
نگه داشتم و انسی قبل اینکه بره عقب بغلم کرد و از هم لب گرفتیم
دهنش بوی آبمو میداد
آروم گفت بابت امروز ممنون
سریع پستونشو یه فشار کوچیک دادم و انسیه پیاده شد و رفت عقب
تو کوچمون که رسیدیم یه دست با هم دادیم و پیاده شد
تا بره تو خونه راه نیفتادم . انسیه دم یه خونه ایستاد و یه بای بای کرد و رفت تو
خونشونو یاد گرفتم ، خونه ای که بعداً خیلی اتفاق توش برام افتاد
شاید بخاطر زیاده خواهی خودم بود یا شانس بدی که دارم
بهرحال این اتفاق که برام پیش اومد ۳ سال زندگیمو نابود کرد و حتی باعث شد آبروم پیش خانوادم بره
اون سالها تازه لپ تاپ خریده بودم با یه تبلت
اولین کارم با لپتاپ ثبت نام تو فیسبوک و اورکات بود ، توی فیسبوک یه گروه پیدا کردم به نام ( دختر و پسرهای باحال ) هر روز تو این گروه مطالب طنز و فان میذاشتند یا بچه ها باهم کل کل میکردند ، مخصوصاً مواقع دربی
تو اون گروه یه دختره خیلی فعال بود نام کاربریش ( دختر ایرونی ) بود
ازش خوشم اومده بود قبل اینکه بهش پیام بدم به مدیر گروه که اسمش نیما بود پیام دادم
نیما گفت که دختر ایرونی اسم واقعیش ( انسیه هست و ۲۳ سالشه ، اون موقع من ۳۰ سالم بود و اینکه باباش معاون سازمان فلان ولی متاسفانه انسیه ام اس داره )
با همین اطلاعات کم بهش پیام دادم و انسیه هم جواب داد
دیگه به عشق انسیه میرفتم تو فیسبوک ، یواش یواش پیام هامون زیاد شده بود .
یه روز براش پیام دادم که اگر امکان داره شمارتو بهم بده تا راحت تر باهم صحبت کنیم
فرداش که فیسبوک رو باز کردم دیدم که انسیه شمارشو که یه شماره همراه ثابت بود رو برام فرستاده بود
همون روز بهش زنگ زدم و حالا دیگه باهم تلفنی یا مسیجی وارد رابطه شدیم
انسیه تو دانشگاه شهر قدس ، عمران میخوند و گفت که بیماری ام اسی که داره از اونجا شروع شده بود
خورده بود زمین و با آمبولانس برده بودنش بیمارستان و…
از انسیه خواستم یه قرار بذاریم و همو ببینیم ، انسیه قبول کرد و قرار شد که چند روز بعد برم دانشگاه دنبالش، اتفاقاً اون روزها ماه رمضون تازه شروع شده بود
ازش عکس خواستم و و وقتی عکسشو فرستاد دیدم موهای قرمز داره با یه قیافه بیبی فیس که اصلاً بهش نمیخورد ۲۰ سالش باشه
روز مورد نظر با ماشین بابام رفتم دنبالش و بهش زنگ زدم و گفت که تا یه ربع دیگه میاد بیرون
منتظرش بودم که از دور دیدم یه دختره که میلنگه داره میاد اول دعا دعا میکردم که خدایا این نباشه ولی انگار دعام مستجاب نشد
اومد جلو در دانشگاه ، گوشیشو در آورد و شروع کرد به رنگ زدن و گوشیم زنگ خورد
آره دیدم خودشه ، ظاهراً ام اس زده بود به پاهاش و موقع راه رفتن میلنگید
تلفنشو جواب دادم و براش چراغ زدم که من کمی عقبتر ایستادم
با ماشین اومدم جلو و براش بوق زدم
اومد جلو ماشین :
-آقا بابک ؟
-بله انسیه خانم ، خوبید ؟
در رو باز کرد و نشست جلو ، دستشو جلو آورد و باهام دست داد و حتی بغلشو باغ کرد و همو بغل کردیم
-خب کجا برم ؟
-من تا ساعت ۵ میتونم بیرون باشم .( ساعت ۱۱ بود )
فقط آقا بابک شرایط منو دارید میبینید اگر نمیتونید با شرایط من خودتونو وفق بدید بگید که جفتمون اذیت نشیم
-من با شرایطت ، مشکلی ندارم فقط تنها چیزی که ازت میخوام تک پر خودم باشی و و اینکه با چند تا پسر نباشی ، قول ؟
-قول
دوباره باهم دست دادیم
-من گشنمه الانم همه رستورانها بستن ولی غذاخوری ترمینال میدون آزادی بازه ، بریم ؟
-بریم
انسی شروع کرد به تعریف کردن از خودش و زندگیش و پدر و مادرش و اینکه دو تا داداش داره که یکی در آمریکا و دیگری در آلمان درس میخوندند و انسی هم منتظر بود تا درسش تمام بشه و بره آلمان
منم چندتایی از خودم گفتم و رسیدیم میدون آزادی و رفتیم رستوران اونجا ، با هم ناهار زدیم و چند جا رفتیم و رسوندم دم خونشون که مرزداران و شهرک لاله بود
یه چند ماهی گذشت و تنها ارتباطمون دست و بغل و لب گرفتن بود تا اینکه یه روز بهم زنگ زد و گفت که از گاوصندوق باباش پول برداشته تا برای بازی کلش آف کلاسش الماس و جِم بخرند ولی باباش فهمیده و گیر داده که باید پولو بهش پس بده و اونم میخواد که طلاهاشو بفروشه و بریزه تو حساب باباشو میخواست که تو این کار کمکش کنم
فرداش بردمش طلا فروشی و ۵ تومنی طلا فروختیم و ریختیم تو حساب باباش ، منم منت سرش گذاشتم که میتونستم پولتو بردارم و ببرم و حالا میتونی بهم اعتماد کنی
بعد این ماجرا یه روز با انسیه رفتیم سینما و یه فیلم چرت البته هدفم دیدن فیلم نبود میخواستم بمالمش قبلشم یه جورایی بهش فهمونده بودم که دوستان سینما چیه
رفتیم سینما که انسی گفت گشنمه
آخرای ماه رمضون بود سریع پریدم بیرون و تنها چیزی که گیر آوردم ساندویچ ژامبون گوشت سرد بود
چندتا با نوشابه خریدم و برگشتم سینما دیدم انسی گریش گرفته
-چی شده ؟ چرا گریه میکنی ؟
-فکر کردم ولم کردی رفتی
خندیدم :
-دیوونه آخه این چه حرفیه میزنی ؟
ساندویچها طول کشید درست بشند
چیزی نگفت و رفتیم تو سالن نمایش ، برقها که خاموش شد دستمو انداختم پشت سر انسیه و بازیشو گرفتم ، انسیه خودشو چسبوند بهم و یکی از ساندویچها رو برداشت تا بخوره ، منم همینجور داشتم بازیشو میمالوندم آروم دستمو گذاشتم روی پستونش
توقع داشتم انسی مخالفت کنه اما مخالفتی نکرد و منم پرروتر شروع کردم به مالیدن پستانش
انسی اولین ساندویچ رو خورد و ازش خواستم تا دکمه مانتوش باز کنه ، البته من منظورم یک یا دو تا دکمه بود ولی انسی کل دکمه هاشو باز کرد ، یه تاپ تنش بود و کرستی که بسته بود
انسی انگار میدونست ازش چی میخوام آروم تاپشو داد بالا و بعدش کرستشو هم بالا زد
توی نور فیلم پستانهای کوچکش رو میدیدم ، با دستم شروع کردم به بازی با نک پستانهاش ، کیرم داشت بلند میشد ، واقعاً اگر جا داشت تو همون سالن میکردمش!!
بعد یه مدت از نفس نفس زدنهاش فهمیدم حشری شده و خودمم بدتر از انسی
آروم دم گوشش گفتم :
-انسی جون ؟
-جونم ؟
-میذاری کوستو بمالم ؟
-آخه…
-آخه نداره ، کسی که حواسش به ما نیست
انسی کمی این طرف و آن طرفو نگاه کرد و دید که کسی اصلاً به ما نگاه نمیکنند آروم دکمه و زیپ شلوارشو باز کرد منم از خدا خواسته دستمو گذاشتم لای پاش و کوصشو مالیدم
گرم بود و خیس ، با انگشتم چاک کوصشو بالا و پایین میکردم ، سوراخ کوصش داغ بود انسی با دستش داشت بازوم محکم میمالید، معلوم بود که حسابی حشری شده ، لپ های کوصشو میگرفتم و فشار میدادم
کیرم حسابی بزرگ شده بود خواستم دستمو از لای کوصش بیرون بکشم ولی انسی نذاشت انگار دوست داشت کوصشو بمالم و تو همین مالیدن ارضا شد
از مقاومتی که کم شده بود فهمیدم با دست چپم و به سختی کمربند ، دکمه و زیپ شلوارمو باز کردم ، شورتمو پایین دادم و کیرم پرید بیرون
آروم دست انسی رو برداشتم و گذاشتم رو کیرم
انسی که فهمید ماجرا چیه شروع کرد به مالیدن کیرم
آروم دم گوشش :
-عزیزم میتونی برام ساک بزنی ؟
خودشو کمی مرتب کرد و روی دوتا زانوش نشست و سرشو آورد جلو و کیرم کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن کیرم
واقعاً خوب ساک میزد ، معلوم نبود چقدر ساک زده بود تا ساک زدنو یاد گرفته بود
حس کردم داره آبم میاد ، سرمو آوردم پایین و گفتم انسی ساک نزن داره آبم میاد
برخلاف انتظارم انسی ساک زدنشو بیشتر کرد و کیرم تو دهنش منفجر شد و انسی هم نامردی نکرد و تمام آبمو خورد
اولین بار بود که یه دختر داشت آبمو میخورد
بعدش بلند شد و روی صندلیش نشست
-خوب بود ؟
-عالی ساک زدی برام
کمکش کردم و لباساشو مرتب کرد
-میشه بریم ؟ خسته شدم
بلند شدیم و از سالن زدیم بیرون
انسی به سرویس زنانه رفت و منم به سرویس مردانه
حسابی خالی شده بودم ، فکر نمیکردم انسی تو اولین قرار رسمیمون همچین کاری بخواد انجام بده
از سینما که اومدیم بیرون انسیه گفت که میخواد بره خونه ، تقریباً تا خونشون حرفی باهم نزدیم
رسیدم سر شهرک لاله که انسیه گفت نگه دار برم عقب بشینم که برام دردسر نشه و مثلاً تو آژانس هستی
نگه داشتم و انسی قبل اینکه بره عقب بغلم کرد و از هم لب گرفتیم
دهنش بوی آبمو میداد
آروم گفت بابت امروز ممنون
سریع پستونشو یه فشار کوچیک دادم و انسیه پیاده شد و رفت عقب
تو کوچمون که رسیدیم یه دست با هم دادیم و پیاده شد
تا بره تو خونه راه نیفتادم . انسیه دم یه خونه ایستاد و یه بای بای کرد و رفت تو
خونشونو یاد گرفتم ، خونه ای که بعداً خیلی اتفاق توش برام افتاد
ادامه دارد…
نوشته: بابک
2 پاسخ به “انسیه دختر ام اس دار (۱)”
تکراری بود کصکش
تکراری