سلام دوستان عزیزم من سعید هستم و چندباری داستان نوشتم به عنوان سربازاموزشی یک و دو حالا میخوام یکی دیگه از استانهای جالبم رو براتون بنویسم آخه کسانی که آشنایی و تجربه گی ویاحتی دوطرفه رو
که از زمانی که سن پایین شروع کردن لحظه ها و روزهای خاطره انگیز بسیاری در طول زندگیش ون براشون پیش آمده که اگه بخوان اونا رو به صورت کتاب خاطرات دربیارند میشود یک کتاب بسیار قطور که سالها طول میکشه که بتونن اون کتاب خونده بشه ومن هم ازاین مسئله مستثنا نیستم که بتونم یکی یکی براتون تعریف میکنم و امیدوارم که مورد پسندتون واقع بشه.
در زمان نوجوانی و قبل از خدمت سربازی یک دنیای دیگه ای هست برای پسرها اخه بچه محلها ودوست ورفیق های هم سن و سال وشوخیها کشمکشها و هم جوره یک فضای دوست داشتنی و به یادماندنی برای آدم بجامیگذارد با تمام شیطنتهای جورواجور محله روبه حیرت و تحسین وشگفتی یا نارضایتی و شکایت واه و نفرین مواجه می کردیم مثلاً بعد از سالی رفاقت یکباره گندش در میامدکه امیرباخواهرجواد دررابطه بودن و ناگهان یکی از بچه محلها اونهارا توی خیابون دیده و به برادردختره خبرمیداد و نهایتا دعوا بین دو خانواده و آبروریزی از این حرفها خخخخخ یادش بخیر.
ویایکی از بچه ها که اسمش محسن بود یک عادت بدی که داشت این توله سگهای کوچیکو که ماده بودن روبه کوه های اطراف شهرک روکه منطقه بلوار پیروزی مشهد میشد میبرد و به اونها تجاوزمیکرد وقتی هم برمیگشت توله سگه خونی و مالی به همراهش برمیگشت توی شهرک بخاطر همین بهش میگفتن محسن سگ کن این لقبش بود.
هر موقع هم که جمع میشدیم بهش میگفتیم آخه این چه کاریه وقتی کارت تموم میشه با خودت نیارشون داخل شهرک میخندید و میگفت اولا برای اینکه کیرم بلند و بزرگ بشه اینکارو میکنم و دوم اینکه من نمیارمشون خودشون دنبالم راه میافتند ماهم با تعجب میگفتیم مگه گاییدن سگ روی بزرگ شدن آلت تاثیری داره ؟و اونهم با قاطعیت ومحکم میگفت اره کیر من اول انقدر کلفتیش وان قد بلندی بوده الان شده انقدر انقدر شماهم ناباورانه صحبتهاشوگوش میکردیم خوب دربین ما بچهای اخلاقیات روحیات متفاوتی بودن دربین ماپسری ساده خوش باطنی بود بنام ارشیا که از قضا مثل اینکه اینم مشکل کوچکی سایز آلت داشته .
خلاصه این موضوع گذشت و یک روز صبح جمعه تقریبا ساعت ۷بودبرای خرید نان ازخونه بیرون آمدم که ناگهان صدای پارس سگی ازحیاط خونه ای بیرون امد
خوب اون موقع هنوز شهرک ماحالت ساخت وساز داشت واکثر خونهاهم نیمه کاربودندوقسمتی ازساختمانها ساکن بودن سگ توی حیاط خونش بود برای حفاظت خونه و دزدهم که زیاد بود از این نقطه ضعف سوء استفاده می کردند و سگ داشتن یک چیز طبیعی بود بدون کنجکاوی کردن به راهم ادامه دادم نون خریدم اومدم خونه پدرم گفت که صبحانه با تو خوب روز جمعه یک کله پزی چند خیابون بالاتر از خونه ما بود قابلمه برداشتم رفتم سمت کله پزی آخه من سرکار میرفتم .
رفتم کله پاچه روگرفتم آمدم خونه جاتون خالی صبحانه خوردم ورفتم اطاقم وخودمومشغول جمع وجورکردن اطاقم شدم آخه اون موقع ماکه گوشی و ماهواره اینطورچیزهابرای سرگرمی نبود تلویزیون که همش دوتاکانال بیشتر نداشت کانال یک ودوبودش و دستگاه ویدیو تیسیون بودنواربزرگ میخورد که خیلی کم بودواگرم خیلی مراقبت میکردن کسی متوجه نشه چون خیلی گیرمیدادن واگرم بسیج محله یاکمیته همون پاسدارهامیفهمیدن که دیگه کارت ساخته بود خلاصه بعدازنظافت اطاقم رفتم دوش گرفتم وبعدش آرایشگاه ویواش یواش نزدیک ساعت ۱۱بود وبچهای محلم بیرون آمده بودن وطبق روال هفشت نفری دورهم جمع شدیم ومیگفتیم و میخندیدیم بعدازچندلحظه ای متوجه غیبت ارشیا شدم گفتم بچهاازارشیاخبری ندارین که اونها هم اطلاع بیخبری میکردن گذشت و ساعتهای تقریبا۲بعداظهرپدرم امددنبالم که بیایی ازدوستانت زنگ زده خونه کارت داره شماره خونشوداده نوشتم روی میز تلفن هستش منم ازبچهاخداحافظی کردم ورفتم خونه شماره روبرداشتم زنگ زدم گوشی رو برداشت گفتم الوبفرماییددیدم یک صدای ضعیفی ازپشت گوشی امدسعیدکجایی گفتم ببخشیدشما؟گفت ارشیا هستم بیا خونمون فوری بیاکارت دارم آخه خانواده رفته بودن روستاشون برای کارهای باغشون باغ بزرگی داشتن وتادوسه هفته ای خونه نمیامدن وارشیا توی خونه تنهامیموندخیلی نگرانش شدم سریع رفتم درخونشون که دیدم در نیمه باز هستش تا خواستم برم توی حیاط صدایی مثل خرناس سگ ترسیدم آخه اینها سگ نداشتن خونشون تکمیل بود هیچی کم نداشت اونم با خانواده مذهبی اینها که باحضورسگ توی خونشون صددرصد مخالف بودن باخودم گفتم حتماارشیامیخوادسربه سرم بگذاره گفتم حتما ازاین ماسک سگ روی سرش کشیده میخوادحالم وبگیره باخودم گفتم دهن سرویس چه قدرقشنگ صدای خرناس سگ رو دربیاره ولی ازاونطرف هم صداش خیلی بیحال بودخیلی ضعیف بود مونده بودم چکارکنم صداش میزدم بااون حال خراب میگفت بیاتو ولی ازاون طرف خرناس سگ باورکنیدترسیده بودم به قول معروف تیکه کلام اون موقع ما گوه توی کونم آلاسکا شده بودخخخخخخ با احتیاط کامل پاموگذاشتم توی حیاط هم پشت درونگاه کردم دادبلندی زدم وازچیزی که میدیدم شوکه شده بودم اصلاهنگ کرده بودم زبونم بند اومده بود هیچ عکس وعملی نداشتم باصدایی که ازته حلقومش بیرون میآمد گفت بیاتودرروببندیک تکونی به خودم دادم آمدم داخل دروبستم وهمونجاپشت درنشستم تاکمی حالم سرجاش بیاد چشمام هیچی نمیدیدن واقعا اون چیزی که من دیدم اگه هر کدام از شماها بدین قبض روح میشدین یک ده دقیقه ای حالم که جا امدیک نگاهی به ارشیا کردم بیحال تکیه داده به دیوار و یک سگ ماده که زبونشم درآمده بود در حال له له زدن بعضی مواقع خرناسیم میکشید و دوتاپاهای سگه روی هوا وکیر ارشیا توی کس سگه زبونم باز شد گفتم آخه احمق جان این چکاری کردی این چیه دیگه باز با بیحالی گفت ول کن یک کاری بکن از صبح تا الان همینجوری به من چسبیده ولم نکرده دیگه هیچی برام نداشته دارم
از حال میرم دیگه توان ندارم گفتم خوب چه خاکی به سرم بریزم چکارکنم دیوانه خل وچل گفت نمیدونم خودت می دونی و همینجوری ازدیوارسرخوردروی زمین پخش شدسگه هم ناله کنون پاش به زمین رسیده نه پاهاش که به زمین رسیدهیچ تازه پاهاش وجمع کردونشست روی کیرارشیا گفتم برم دنبال یکی ازبچهابیارمش ببینیم چکارمیتونیم بکنیم گفت نه تروبخداهمه میفهمند آبروم میره توی محل گفتم نه نترس نمیزارم کسی متوجه بشه گفتم توهمینجابشین تادرزدم دروبازکن رفتم بیرون همونجوری حاج وواج مونده بودچکارکنم به کی بگم همینطور که توی افکارخودم قوطه و بودم ومثل آدمهای گیج میگشتم دو خودم آخه فکرم مشغول کار این پسره بودم این چه کاری کرده دیوانه هستش بخدا که یکی ازدوستانودیدم که ارشیارونمیشناخت اسمش بهرام بودسلام و احوالپرسی گفتم بهرام برای یکی از دوستام مشکلی پیش آمده به کمک نیاز دارم طفلکی ترسیده بود که چیشده گفتم بیا بریم خودت میفهمی رفتیم درخونه ارشیادرزدم دروبازکرد خودشوبه زوربلندشده بود پشت درمنتظرمانده بود به مجردی که وارد حیاط خونه شدیم بهرام مثل چوب خشکش زدمثل من خخخخخخ بهرام آهای بهرام فعلاازاین حالت دربیابگوچه خاکی به سرم بکنم به خودش امدوهم شوکه وهم خندشوبه زورنگه میداشت گفت نمیدونم زنگ بزنیم دام پزشکی چرادام پزشکی گفت پس کجا گفتم نمیدونم باچی ببریمش که کسی متوجه نشه توی همین افکار بودم که گفتم چرازنگ نزنیم به اورژانس آمبولانس اگه بیا داخل حیاط میشه سوارش کردوببریم بیمارستان خوب فکربدی نبود ولی ایااورژانسیهاهم همکاری میکنن یانه شانس و اقبال رفتم داخل خونه زنگ زدم به اورژانس وسخصی که پشت گوشی بودازوضعیت بیمار صحبت میکردواطلاعات میگرفت منم بالکنت تمام یک اطلاعات دستوپاشکسته جواب میدادم و ناراحتی قلبی روبهانه کردم نمیدونم چرا حقیقت رونگفتم آخه چی باید میگفتم آخرش آدرس دادم ومنتظرامبولانس شدیم رفتم بیرون توی کوچه که ماشین امدبیرون توجه شوند کنم که با ماشین بیان داخل حیاط خونه بعدازیک ربع آمبولانس امدوتاقبل اینکه همسایهای فضول پیدا بشه قضیه رومفصل برای تکنسین اورژانس تعریف کردم که راننده وهمکارش هم تعجب وباخندهای شدیدبه حرفهام گوش میکردن ومواقغت کردن که بیان داخل رفتم درزدم درورفیقم بازکردگفتم ارشیابرواخرحیاط وبه دوستم گفتم لت دیگه دروبازکن تاراننده خواست بآته ماشین بیا داخل همکارش پیاده شدورفت تاچشمش افتاد یک قهقهه بلندی زدکه گفتم یواش باهم متوجه شدن ماشین امدداخل دروبستیم راننده هم امدپایین باریکی میخواست انوساکت کنه برای سگه مشکلی نبود ولی بدبخت دوستم داشت دیگه ازدست میرفت مثل اینکه سگه تمام رمقشوگرفته بود گفتم آقا یک کاری بکنین داره تموم میکنه تکنسینه گفت یک ملحفه یاپتو یاروفرشی هست بیاری رفتم داخل خونه روفرشی ازتوی خونه آوردم بیرون که دیدم بهش یک آمپول بهش زدن نمیدونم چی بود ولی فکرکنم تقویتی زدن بهش ارشیاروکه برده بودن توی آمبولانس خیلی خنده داربودلامصب روی تخت خوابیده بودوسگه خیلی قشنگ وریلکس وسط پای ارشیا نشسته بودوکیف میکرد خخخخخخخخ توی آمبولانس یک سرم وصل کردن به دستش بعددروبازکردم ماشین رفت بیرون دروکه بستم همسایهای فضول وکنجکاو توی کوچه چی شده وچکارشده سوارشدیم وهمراه دوست دیگم راه افتادیم سمت بیمارستان رسیدیم بیمارستان وتکنسین برای اینکه بشه با کمترین توجه بتونه داخل بیمارستان بشیم سگه روبا یک تسمه مانندازکمربه تخت بست به حالت نشسته وارشیاهم روی تخت ماشین درازکش بود روفرشی گرفت انداخت روی ارشیا که به اصطلاح استتارش کردوازتوی حیاط بیمارستان رفت دم در اورژانس سریع پیاده شدودرماشین وبازکرد و راننده هم سریع آمدن بدون زره ای حرکت ناشایستی وکه منجربه به توجه کسی بشن سریع وارد بیمارستان شدیم سریع وارد اطاق معاینه شدن وکسانی که داخل اطاق بودن روبااحترام بیرون کردن وسریع دکتروارداطاق شد ومن دوستم روبیرون کردن که یکباره صدای سگه بلندشدوملت همیشه در صحنه حتی نگهبان درب سالن وخدمه وکارکنان بیمارستان وحتی بیماران بستری روی تخت که کلاباندپیچ بودن توان تکون خوردن نداشتن وبرای شاشیدن قصری استفاده میکردند هم آمدن دم دراطاق معاینه خلاصه که بمب توی بیمارستان منفجرشدازریس بیمارستان ودکتری که توی اطاق عمل درحال عمل بودباتیم جراحی آمده بودن برای دیدن ونظردادن جالب که همه ملت منورفیقم وبااشاره نشون میدادن که اینهاهمراهش بودن نمیدونم چطوری توی بیمارستان خبرش پیچیده شدکه مریضی آوردن باسگ جفت گیری کرده خخخخخخخ کلی خجالت کشیدیم رفیقم میگفت که سعیدکیرم به دهنت کونده توی عمرم اینجوری خجالت نکشیده بودم در همون اثنادرب اطاق معاینه بازشدویکی صدازدهمراه بیمارکیه منم با تمام خجالت ازوسط جمعیت دستم وبالابردم گفتم من گفتن بیا داخل که دست رفیقم وکشیدم باخودم بردم توی اطاق که یاخدا اطاق معاینه نبوداطاق جنگ بوددکترجراح ودکتراورتوپد ودکترزنان و زایمان هم دکترزن وهم دکترمردهمه خنده کنان درحال نظر دادن بودن روموکردم به ارشیا دیدم اون بدبخت که درازکش سگه هم همچنان روی کیرارشیا نشسته زبان ازدهان بیرون زده درحال خنده و شادی ازاین همه بازدیدکننده خوب اگه منم باشم بایدم شادوسرحال باشم و به این وضعم افتخار کنم خوب متهم میشم بازمونده ازاین وضع که دکترروبه من کردوگفت شماچه نسبتی بامریض دارین گفتم دوستش هستم گفت خوب موضوع رو تعریف کن ببینم چی شده گفتم آقای دکتر تعریف کردن ندارم دیگه همش مشخصه دیگه گفت آره میبینم میخوام بدونم که علت کارش چی بوده که اینکاروکرده گفتم والامن ازش نپرسیدم تاصحنه رودیدم هنگ کردم دیگه ذهنم به سوال کردن نرسید گفت باشه برین بیرون آمدیم بیرون که نگهبان همه روپراکنده کرده ولی خوب همه یکم فاصله گرفته بودن ومنتظرنتیجه بودن که یک باره صدای وق وق سگه درامد وکل بیمارستان روبرداشت وبازهم ملت دوباره هجوم آوردند به سمت اطاق بعدازچنددقیقه سگروازاطاق آوردنش بیرون و نمیدونم بردنش کجاوچکارش کردن فقط دیدم پسره که احتمالانظافت چی بیمارستان بودازپس کله سگه گرفته وبودوروی زمین میکشیدش ومیبردش آخه حیوانی راه نمیرفت مثل اینکه دلش نمیخواست ازکنارصفرزنش دوربشه خخخخخخخ خلاصه دوباره خلق رودورکردن ازدرب اطاق ومثل اینکه درب دیگه ای داخل اطاق بوده و بدون اینکه کسی ببینه بردنش توی بخش بستریش کردن وبه ماهم خبردادن که توی بخش بستری شده ویکیتون میتونین کنارش باشین من ازدوستم درحالی که تشکر میکردم بابت همراهیش خداحافظی کردم ورفتم کنارتختش چشمهاش وابسته بود گفتم ارشیا حالت خوبه که به زور صداش درآمدکه اره خوبم خخخخخخخ خندم گرفته بود گفت خلاصه نشستم نیم ساعت نگذشته بود که گفت سعی دستشویی دارم رفتم لگن رواوردم بردم زیرپتووسرم روبردن زیرپتوکه درست بگیرم که نجس نشه دیدم یاخدا کیرش کش آورده ودرازشده مثل شیلنگ آب شده خوابیده کیرش دروغ نگم ۳۰سانتی شده بودوکلفتی کیرشم ۵سانتی بودخوب بگوخواکسه این کیرومیخوایی به کونت بکنی اینجوری درازکش کردی جالب اینکه دیگه کیره توان تکون خوردن وبلندشدن نداشت انقدراب کمرشوکشیده بوده که نای صحبت کردنم نداشت کیرشوگرفتم گذاشتم توی قصری وشروع کردبه شاشیدن قیصریه تالب به لب پرشدگفتم چیه خایهات دیگه توان آب کی درست کردن ندارن ولی کلیهات توی شاش درست کردن قوی شدن ها؟خلاصه رفتم قصری رو خالی کردم دستهاموش هستم آمدم دیدم که دکتر بالای سرشه و بانیش خنده دار توی برگه چیزهایی مینویسه گفتم دکتر خسته نباشی گفت ممنون گفتم دکتر چشه چکارشده گفت بگو چی شده وچکارش نیست دمار از روزگار خودش درآورده خیلی ضعیف شده شاید سال طول بکشه تا بتونه مثل قبل بشه بدن ضعیف شده ومستعدا انواع و اقسام بیماریها هستش من داروهایی که لازمه نوشتم که بعضی از اونها تقویتی هستش ولی شماهم مایعات زیاد بهش بده تا از طریق ادرار میکروبهایی که احتمالا از طریق آلتش وارد بدنش شده بیرون بیان خوب دیگه نزدیک شب شده بود فرداش هم که باید من سرکار میرفتم یک برادر بزرگی داشت که معلم بود شمارشو ازش گرفتم و زنگ زدم به برادرش گفتم ارشیا حالش بد شده از ظهر اوردیمش فلان بیمارستان از دکترش خواهش کردم که به پرسنلی که از این موضوع اطلاع دارن بگن که این موضوع پروانه به برادرش که میدونه به خانواده که احتمالا فرداوپس فردا میان چیزی نگن البته از توی اطاق معاینه ازدردیگه ای که به اورژانس راه داشت بردنش وزیادکسی نمیدونست که این همون پسری هست که باسگ جفت انداخته ولی برای حفظ آبروی طرف بایدکارمیکردم .
خوب داستان رو همینجا تموم میکنم اگه دوست داشتین بفرمایید تا ادامه داستان رو براتون تعریف کنم .
ببخشید که طولانی شد امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره بدرود دوستان بکن تو
که از زمانی که سن پایین شروع کردن لحظه ها و روزهای خاطره انگیز بسیاری در طول زندگیش ون براشون پیش آمده که اگه بخوان اونا رو به صورت کتاب خاطرات دربیارند میشود یک کتاب بسیار قطور که سالها طول میکشه که بتونن اون کتاب خونده بشه ومن هم ازاین مسئله مستثنا نیستم که بتونم یکی یکی براتون تعریف میکنم و امیدوارم که مورد پسندتون واقع بشه.
در زمان نوجوانی و قبل از خدمت سربازی یک دنیای دیگه ای هست برای پسرها اخه بچه محلها ودوست ورفیق های هم سن و سال وشوخیها کشمکشها و هم جوره یک فضای دوست داشتنی و به یادماندنی برای آدم بجامیگذارد با تمام شیطنتهای جورواجور محله روبه حیرت و تحسین وشگفتی یا نارضایتی و شکایت واه و نفرین مواجه می کردیم مثلاً بعد از سالی رفاقت یکباره گندش در میامدکه امیرباخواهرجواد دررابطه بودن و ناگهان یکی از بچه محلها اونهارا توی خیابون دیده و به برادردختره خبرمیداد و نهایتا دعوا بین دو خانواده و آبروریزی از این حرفها خخخخخ یادش بخیر.
ویایکی از بچه ها که اسمش محسن بود یک عادت بدی که داشت این توله سگهای کوچیکو که ماده بودن روبه کوه های اطراف شهرک روکه منطقه بلوار پیروزی مشهد میشد میبرد و به اونها تجاوزمیکرد وقتی هم برمیگشت توله سگه خونی و مالی به همراهش برمیگشت توی شهرک بخاطر همین بهش میگفتن محسن سگ کن این لقبش بود.
هر موقع هم که جمع میشدیم بهش میگفتیم آخه این چه کاریه وقتی کارت تموم میشه با خودت نیارشون داخل شهرک میخندید و میگفت اولا برای اینکه کیرم بلند و بزرگ بشه اینکارو میکنم و دوم اینکه من نمیارمشون خودشون دنبالم راه میافتند ماهم با تعجب میگفتیم مگه گاییدن سگ روی بزرگ شدن آلت تاثیری داره ؟و اونهم با قاطعیت ومحکم میگفت اره کیر من اول انقدر کلفتیش وان قد بلندی بوده الان شده انقدر انقدر شماهم ناباورانه صحبتهاشوگوش میکردیم خوب دربین ما بچهای اخلاقیات روحیات متفاوتی بودن دربین ماپسری ساده خوش باطنی بود بنام ارشیا که از قضا مثل اینکه اینم مشکل کوچکی سایز آلت داشته .
خلاصه این موضوع گذشت و یک روز صبح جمعه تقریبا ساعت ۷بودبرای خرید نان ازخونه بیرون آمدم که ناگهان صدای پارس سگی ازحیاط خونه ای بیرون امد
خوب اون موقع هنوز شهرک ماحالت ساخت وساز داشت واکثر خونهاهم نیمه کاربودندوقسمتی ازساختمانها ساکن بودن سگ توی حیاط خونش بود برای حفاظت خونه و دزدهم که زیاد بود از این نقطه ضعف سوء استفاده می کردند و سگ داشتن یک چیز طبیعی بود بدون کنجکاوی کردن به راهم ادامه دادم نون خریدم اومدم خونه پدرم گفت که صبحانه با تو خوب روز جمعه یک کله پزی چند خیابون بالاتر از خونه ما بود قابلمه برداشتم رفتم سمت کله پزی آخه من سرکار میرفتم .
رفتم کله پاچه روگرفتم آمدم خونه جاتون خالی صبحانه خوردم ورفتم اطاقم وخودمومشغول جمع وجورکردن اطاقم شدم آخه اون موقع ماکه گوشی و ماهواره اینطورچیزهابرای سرگرمی نبود تلویزیون که همش دوتاکانال بیشتر نداشت کانال یک ودوبودش و دستگاه ویدیو تیسیون بودنواربزرگ میخورد که خیلی کم بودواگرم خیلی مراقبت میکردن کسی متوجه نشه چون خیلی گیرمیدادن واگرم بسیج محله یاکمیته همون پاسدارهامیفهمیدن که دیگه کارت ساخته بود خلاصه بعدازنظافت اطاقم رفتم دوش گرفتم وبعدش آرایشگاه ویواش یواش نزدیک ساعت ۱۱بود وبچهای محلم بیرون آمده بودن وطبق روال هفشت نفری دورهم جمع شدیم ومیگفتیم و میخندیدیم بعدازچندلحظه ای متوجه غیبت ارشیا شدم گفتم بچهاازارشیاخبری ندارین که اونها هم اطلاع بیخبری میکردن گذشت و ساعتهای تقریبا۲بعداظهرپدرم امددنبالم که بیایی ازدوستانت زنگ زده خونه کارت داره شماره خونشوداده نوشتم روی میز تلفن هستش منم ازبچهاخداحافظی کردم ورفتم خونه شماره روبرداشتم زنگ زدم گوشی رو برداشت گفتم الوبفرماییددیدم یک صدای ضعیفی ازپشت گوشی امدسعیدکجایی گفتم ببخشیدشما؟گفت ارشیا هستم بیا خونمون فوری بیاکارت دارم آخه خانواده رفته بودن روستاشون برای کارهای باغشون باغ بزرگی داشتن وتادوسه هفته ای خونه نمیامدن وارشیا توی خونه تنهامیموندخیلی نگرانش شدم سریع رفتم درخونشون که دیدم در نیمه باز هستش تا خواستم برم توی حیاط صدایی مثل خرناس سگ ترسیدم آخه اینها سگ نداشتن خونشون تکمیل بود هیچی کم نداشت اونم با خانواده مذهبی اینها که باحضورسگ توی خونشون صددرصد مخالف بودن باخودم گفتم حتماارشیامیخوادسربه سرم بگذاره گفتم حتما ازاین ماسک سگ روی سرش کشیده میخوادحالم وبگیره باخودم گفتم دهن سرویس چه قدرقشنگ صدای خرناس سگ رو دربیاره ولی ازاونطرف هم صداش خیلی بیحال بودخیلی ضعیف بود مونده بودم چکارکنم صداش میزدم بااون حال خراب میگفت بیاتو ولی ازاون طرف خرناس سگ باورکنیدترسیده بودم به قول معروف تیکه کلام اون موقع ما گوه توی کونم آلاسکا شده بودخخخخخخ با احتیاط کامل پاموگذاشتم توی حیاط هم پشت درونگاه کردم دادبلندی زدم وازچیزی که میدیدم شوکه شده بودم اصلاهنگ کرده بودم زبونم بند اومده بود هیچ عکس وعملی نداشتم باصدایی که ازته حلقومش بیرون میآمد گفت بیاتودرروببندیک تکونی به خودم دادم آمدم داخل دروبستم وهمونجاپشت درنشستم تاکمی حالم سرجاش بیاد چشمام هیچی نمیدیدن واقعا اون چیزی که من دیدم اگه هر کدام از شماها بدین قبض روح میشدین یک ده دقیقه ای حالم که جا امدیک نگاهی به ارشیا کردم بیحال تکیه داده به دیوار و یک سگ ماده که زبونشم درآمده بود در حال له له زدن بعضی مواقع خرناسیم میکشید و دوتاپاهای سگه روی هوا وکیر ارشیا توی کس سگه زبونم باز شد گفتم آخه احمق جان این چکاری کردی این چیه دیگه باز با بیحالی گفت ول کن یک کاری بکن از صبح تا الان همینجوری به من چسبیده ولم نکرده دیگه هیچی برام نداشته دارم
از حال میرم دیگه توان ندارم گفتم خوب چه خاکی به سرم بریزم چکارکنم دیوانه خل وچل گفت نمیدونم خودت می دونی و همینجوری ازدیوارسرخوردروی زمین پخش شدسگه هم ناله کنون پاش به زمین رسیده نه پاهاش که به زمین رسیدهیچ تازه پاهاش وجمع کردونشست روی کیرارشیا گفتم برم دنبال یکی ازبچهابیارمش ببینیم چکارمیتونیم بکنیم گفت نه تروبخداهمه میفهمند آبروم میره توی محل گفتم نه نترس نمیزارم کسی متوجه بشه گفتم توهمینجابشین تادرزدم دروبازکن رفتم بیرون همونجوری حاج وواج مونده بودچکارکنم به کی بگم همینطور که توی افکارخودم قوطه و بودم ومثل آدمهای گیج میگشتم دو خودم آخه فکرم مشغول کار این پسره بودم این چه کاری کرده دیوانه هستش بخدا که یکی ازدوستانودیدم که ارشیارونمیشناخت اسمش بهرام بودسلام و احوالپرسی گفتم بهرام برای یکی از دوستام مشکلی پیش آمده به کمک نیاز دارم طفلکی ترسیده بود که چیشده گفتم بیا بریم خودت میفهمی رفتیم درخونه ارشیادرزدم دروبازکرد خودشوبه زوربلندشده بود پشت درمنتظرمانده بود به مجردی که وارد حیاط خونه شدیم بهرام مثل چوب خشکش زدمثل من خخخخخخ بهرام آهای بهرام فعلاازاین حالت دربیابگوچه خاکی به سرم بکنم به خودش امدوهم شوکه وهم خندشوبه زورنگه میداشت گفت نمیدونم زنگ بزنیم دام پزشکی چرادام پزشکی گفت پس کجا گفتم نمیدونم باچی ببریمش که کسی متوجه نشه توی همین افکار بودم که گفتم چرازنگ نزنیم به اورژانس آمبولانس اگه بیا داخل حیاط میشه سوارش کردوببریم بیمارستان خوب فکربدی نبود ولی ایااورژانسیهاهم همکاری میکنن یانه شانس و اقبال رفتم داخل خونه زنگ زدم به اورژانس وسخصی که پشت گوشی بودازوضعیت بیمار صحبت میکردواطلاعات میگرفت منم بالکنت تمام یک اطلاعات دستوپاشکسته جواب میدادم و ناراحتی قلبی روبهانه کردم نمیدونم چرا حقیقت رونگفتم آخه چی باید میگفتم آخرش آدرس دادم ومنتظرامبولانس شدیم رفتم بیرون توی کوچه که ماشین امدبیرون توجه شوند کنم که با ماشین بیان داخل حیاط خونه بعدازیک ربع آمبولانس امدوتاقبل اینکه همسایهای فضول پیدا بشه قضیه رومفصل برای تکنسین اورژانس تعریف کردم که راننده وهمکارش هم تعجب وباخندهای شدیدبه حرفهام گوش میکردن ومواقغت کردن که بیان داخل رفتم درزدم درورفیقم بازکردگفتم ارشیابرواخرحیاط وبه دوستم گفتم لت دیگه دروبازکن تاراننده خواست بآته ماشین بیا داخل همکارش پیاده شدورفت تاچشمش افتاد یک قهقهه بلندی زدکه گفتم یواش باهم متوجه شدن ماشین امدداخل دروبستیم راننده هم امدپایین باریکی میخواست انوساکت کنه برای سگه مشکلی نبود ولی بدبخت دوستم داشت دیگه ازدست میرفت مثل اینکه سگه تمام رمقشوگرفته بود گفتم آقا یک کاری بکنین داره تموم میکنه تکنسینه گفت یک ملحفه یاپتو یاروفرشی هست بیاری رفتم داخل خونه روفرشی ازتوی خونه آوردم بیرون که دیدم بهش یک آمپول بهش زدن نمیدونم چی بود ولی فکرکنم تقویتی زدن بهش ارشیاروکه برده بودن توی آمبولانس خیلی خنده داربودلامصب روی تخت خوابیده بودوسگه خیلی قشنگ وریلکس وسط پای ارشیا نشسته بودوکیف میکرد خخخخخخخخ توی آمبولانس یک سرم وصل کردن به دستش بعددروبازکردم ماشین رفت بیرون دروکه بستم همسایهای فضول وکنجکاو توی کوچه چی شده وچکارشده سوارشدیم وهمراه دوست دیگم راه افتادیم سمت بیمارستان رسیدیم بیمارستان وتکنسین برای اینکه بشه با کمترین توجه بتونه داخل بیمارستان بشیم سگه روبا یک تسمه مانندازکمربه تخت بست به حالت نشسته وارشیاهم روی تخت ماشین درازکش بود روفرشی گرفت انداخت روی ارشیا که به اصطلاح استتارش کردوازتوی حیاط بیمارستان رفت دم در اورژانس سریع پیاده شدودرماشین وبازکرد و راننده هم سریع آمدن بدون زره ای حرکت ناشایستی وکه منجربه به توجه کسی بشن سریع وارد بیمارستان شدیم سریع وارد اطاق معاینه شدن وکسانی که داخل اطاق بودن روبااحترام بیرون کردن وسریع دکتروارداطاق شد ومن دوستم روبیرون کردن که یکباره صدای سگه بلندشدوملت همیشه در صحنه حتی نگهبان درب سالن وخدمه وکارکنان بیمارستان وحتی بیماران بستری روی تخت که کلاباندپیچ بودن توان تکون خوردن نداشتن وبرای شاشیدن قصری استفاده میکردند هم آمدن دم دراطاق معاینه خلاصه که بمب توی بیمارستان منفجرشدازریس بیمارستان ودکتری که توی اطاق عمل درحال عمل بودباتیم جراحی آمده بودن برای دیدن ونظردادن جالب که همه ملت منورفیقم وبااشاره نشون میدادن که اینهاهمراهش بودن نمیدونم چطوری توی بیمارستان خبرش پیچیده شدکه مریضی آوردن باسگ جفت گیری کرده خخخخخخخ کلی خجالت کشیدیم رفیقم میگفت که سعیدکیرم به دهنت کونده توی عمرم اینجوری خجالت نکشیده بودم در همون اثنادرب اطاق معاینه بازشدویکی صدازدهمراه بیمارکیه منم با تمام خجالت ازوسط جمعیت دستم وبالابردم گفتم من گفتن بیا داخل که دست رفیقم وکشیدم باخودم بردم توی اطاق که یاخدا اطاق معاینه نبوداطاق جنگ بوددکترجراح ودکتراورتوپد ودکترزنان و زایمان هم دکترزن وهم دکترمردهمه خنده کنان درحال نظر دادن بودن روموکردم به ارشیا دیدم اون بدبخت که درازکش سگه هم همچنان روی کیرارشیا نشسته زبان ازدهان بیرون زده درحال خنده و شادی ازاین همه بازدیدکننده خوب اگه منم باشم بایدم شادوسرحال باشم و به این وضعم افتخار کنم خوب متهم میشم بازمونده ازاین وضع که دکترروبه من کردوگفت شماچه نسبتی بامریض دارین گفتم دوستش هستم گفت خوب موضوع رو تعریف کن ببینم چی شده گفتم آقای دکتر تعریف کردن ندارم دیگه همش مشخصه دیگه گفت آره میبینم میخوام بدونم که علت کارش چی بوده که اینکاروکرده گفتم والامن ازش نپرسیدم تاصحنه رودیدم هنگ کردم دیگه ذهنم به سوال کردن نرسید گفت باشه برین بیرون آمدیم بیرون که نگهبان همه روپراکنده کرده ولی خوب همه یکم فاصله گرفته بودن ومنتظرنتیجه بودن که یک باره صدای وق وق سگه درامد وکل بیمارستان روبرداشت وبازهم ملت دوباره هجوم آوردند به سمت اطاق بعدازچنددقیقه سگروازاطاق آوردنش بیرون و نمیدونم بردنش کجاوچکارش کردن فقط دیدم پسره که احتمالانظافت چی بیمارستان بودازپس کله سگه گرفته وبودوروی زمین میکشیدش ومیبردش آخه حیوانی راه نمیرفت مثل اینکه دلش نمیخواست ازکنارصفرزنش دوربشه خخخخخخخ خلاصه دوباره خلق رودورکردن ازدرب اطاق ومثل اینکه درب دیگه ای داخل اطاق بوده و بدون اینکه کسی ببینه بردنش توی بخش بستریش کردن وبه ماهم خبردادن که توی بخش بستری شده ویکیتون میتونین کنارش باشین من ازدوستم درحالی که تشکر میکردم بابت همراهیش خداحافظی کردم ورفتم کنارتختش چشمهاش وابسته بود گفتم ارشیا حالت خوبه که به زور صداش درآمدکه اره خوبم خخخخخخخ خندم گرفته بود گفت خلاصه نشستم نیم ساعت نگذشته بود که گفت سعی دستشویی دارم رفتم لگن رواوردم بردم زیرپتووسرم روبردن زیرپتوکه درست بگیرم که نجس نشه دیدم یاخدا کیرش کش آورده ودرازشده مثل شیلنگ آب شده خوابیده کیرش دروغ نگم ۳۰سانتی شده بودوکلفتی کیرشم ۵سانتی بودخوب بگوخواکسه این کیرومیخوایی به کونت بکنی اینجوری درازکش کردی جالب اینکه دیگه کیره توان تکون خوردن وبلندشدن نداشت انقدراب کمرشوکشیده بوده که نای صحبت کردنم نداشت کیرشوگرفتم گذاشتم توی قصری وشروع کردبه شاشیدن قیصریه تالب به لب پرشدگفتم چیه خایهات دیگه توان آب کی درست کردن ندارن ولی کلیهات توی شاش درست کردن قوی شدن ها؟خلاصه رفتم قصری رو خالی کردم دستهاموش هستم آمدم دیدم که دکتر بالای سرشه و بانیش خنده دار توی برگه چیزهایی مینویسه گفتم دکتر خسته نباشی گفت ممنون گفتم دکتر چشه چکارشده گفت بگو چی شده وچکارش نیست دمار از روزگار خودش درآورده خیلی ضعیف شده شاید سال طول بکشه تا بتونه مثل قبل بشه بدن ضعیف شده ومستعدا انواع و اقسام بیماریها هستش من داروهایی که لازمه نوشتم که بعضی از اونها تقویتی هستش ولی شماهم مایعات زیاد بهش بده تا از طریق ادرار میکروبهایی که احتمالا از طریق آلتش وارد بدنش شده بیرون بیان خوب دیگه نزدیک شب شده بود فرداش هم که باید من سرکار میرفتم یک برادر بزرگی داشت که معلم بود شمارشو ازش گرفتم و زنگ زدم به برادرش گفتم ارشیا حالش بد شده از ظهر اوردیمش فلان بیمارستان از دکترش خواهش کردم که به پرسنلی که از این موضوع اطلاع دارن بگن که این موضوع پروانه به برادرش که میدونه به خانواده که احتمالا فرداوپس فردا میان چیزی نگن البته از توی اطاق معاینه ازدردیگه ای که به اورژانس راه داشت بردنش وزیادکسی نمیدونست که این همون پسری هست که باسگ جفت انداخته ولی برای حفظ آبروی طرف بایدکارمیکردم .
خوب داستان رو همینجا تموم میکنم اگه دوست داشتین بفرمایید تا ادامه داستان رو براتون تعریف کنم .
ببخشید که طولانی شد امیدوارم مورد پسندتون قرار بگیره بدرود دوستان بکن تو
نوشته: سعید
17 پاسخ به “سگ ماده”
واقعا ادمین چرا همچین داستانیو منتشر میکنه!؟این عملا تبلیغ حیوون آزاریه😐
چی نوشتی واسه خودت.هرچیز چرت و پرت که به ذهنت رسیده رو بلغور کردی.اخه هر چیزی یه حدی داره.اینهمه غلو و چرندیات.در ضمنبا اون انشای مسخرت.به نظر مناگه ننویسی همباور کن شاهکار کردی.
کسخلی ؟
حقیقتا حالم بد شد،این چه حرکتیه آخه؟بابا مام این سن و سالا رو داشتیم،مام به تنگ خوردیم و نبوده کاری کنیم اما حتی برای یه ثانیه به سکس با حیوانات فکر نکردیم.این فرهنگه،فرهنگ اشتباه و مزخرف که باید از بین بره…آقا مزخرفات پورنهاب یا هرجای لعنتی دیگهایو باب نکنین،تازه اینها نصف بیشترشونم دروغه…نکنین آقاجون،نکنین خانم جون…خیر سر بنده هم اگر کردین ننویسین لااقل حال بقیه رو بهم نزنین.این چی بود خوندم!..ادمین جان داشتیم؟؟؟باشه پس یکی طلبت
چند ساله توی سایت هستم تا حالا به کسی نه فحش دادم نه بی احترامی کردم…الان با خیال راحت میخوام بگم:کیر تمام سگهای خاورمیانه تو مغز نداشتهَت
دهه شصت و اوایل هفتاد تو شهر ما نوجوون ها سگ میگاییدن جون جنده انگشت شمار بود دختر بازی هم نمیشد کرد
حداقل قبل از ارسال یکبار خودت بخوان و ویرایش کن.مشابه این اتفاق برای یک سربازی در منطقه (…) افتاده بود. یکی از دوستان تعریف میکرد که با چه مکافاتی موفق شدن سگ رو از سربازه جدا کنن.میگفت چون سگ موقع جفت گیری قفل میکنه تا خودش ول نکنه نمیتونی آلتت رو دربیاری برای همین فندک گرفته بودن زیر کُس سگ تا بلاخره ولش کرده بود.به اندازه ای که سکس با محارم چندش آوره، سکس با حیوانات هم چندش آوره.
کلی خندی م دمت گرم
حالا درسته نوشتنش بد بوده ولی خود موضوع و فضای داستان و اتفاقات خنده دار بودن ، خاطره باحالی بود بقیشم بنویس ولی رو نوشتنت کار کنمن که کلی خندیدم دمت گرم
کسشعره چراهیچی نمیدونی زرالکی میزنی سگ قفل میکنه اما بادیدن آدم سعی میکنه جدابشه یکی توکمرش بزنی ول میکنه نزنی هم شلوغی رادید ول میکنه یه چیزی شنیدی شاخ وبال دادی بهش
کیرم دهنت این خخخخخخخ ها چی بودن یهو وسط داستان میرسیدم بهشون قهقهه میزدم دهنت سرویساینام که فاز حامی حقوق حیوانات گرفتن توجه نکن نه تو کشورای اروپایی بزرگ شدن نمیدونن از هر ۱۰ تا پسر ایرانی ۲ ۳ تاش حیوون کردهبدون توجه به موضوع داستان سبک نوشتاریت خیلی روون و کامل و طنز بود
میگن چندبار سوزن بزنی کونش ول میکنه
موضوع داستانت نشون داد چه چرندی نوشتی، نخوندمش!
واقعا حال شما رو درک میکنم دهه شصتی هر سوراخی رو میگایید تو روستا که کون الاغ ها گاییده می شد و اگه میتونین حتی گوسفند ها رو هم میگاییدن یه راه و روشی داشت که خودش یه کلاس تخصصی میخواست.
یکی بیاد منو مث سگ بکنه
کیرم؛توکونت.
برو کیری خودتو مسخره کنسگ اصلا کیر ادمو نمیتونه قفل کنه فقط کیر سگو میتونه اونم به خاطر یه ضایعه ای که ته کیر سگ وجود داره و وقتی سگ به حالت همون سگی یا داگی میکنه تو کس سگ ماده میکنه نمیتونه قفل کنه باید برگردن پشت به هم تا قفل بشه یعنی یه مکانیسم خاصی داره که رو ادم اصلا جواب نمیده